<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آوازهای خاربیابان</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/</link>
<description>اشکان آویشن  Ashkan Avishan</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Dec 2009 12:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش یازدهم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;اشاره‌ای به آخرین قسمت شماره‌ی پیشین:&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;وقتی که در میان راه «کبوتران» به شهر، سوار درشکه‌شدیم، به مرد و زنی برخورد کردیم که هردو از افراد قابل ملاحظه ی شهرما بودند. هرچند من و ما، آنان را به جا نمی آوردیم. مرد خانواده، کارمند شرکت نفت و خانم او، دبیر ریاضی دبیرستان های دخترانه‌ی شهر بود. هر دو مهربان و با ادب و کنجکاو نیز بودند که ما چگونه جرأت کرده بودیم، چنان راه دوری را به سوی شهر، پیاده انتخاب کنیم و اصولاً انگیزه ی رفتن ما به روستای «کبوتران» چه بوده است. پس از آن که من، انگیزه‌ی خویش را برای آنان شرح‌دادم، مشخص‌شد که هردو نفر، »ملاسلیم کبوترانی» را می‌شناسند و به طور طبیعی، برای دانش او احترام قائلند بی آن‌که میانه‌ی چندانی با عزلت‌گزینی وی داشته‌باشند. &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;, serif; FONT-SIZE: 12pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;وقتی که صحبت به مقوله‌ی پرسش من در مورد «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» کشیده‌شد، آقای «مهاسانی»گفت:«من با نظر شما موافقم که همه‌ی تحصیل‌کرده‌ها و یا معلمان ما، اطلاعات دقیقی در باره‌ی شاعران و نویسندگانمان ندارند و یا حتی بسیاری از شخصیت‌های تاریخی ما را به درستی به جا نمی‌آورند. اما علت این‌ ناتوانی در آن نیست که آنان گناهکارند و ذاتاً با هرچه دانش و رشد فکری است بیگانه‌اند و یا می‌خواهند بیگانه‌باشند. حتی صحبت ازاین نکته که آنان خود را به بی‌خبری و لودگی می‌زنند، نیز تصویر عادلانه‌ای نیست. من معتقدم که ریشه‌ی همه‌ی اعتناها و بی‌اعتنایی‌ها، به طور مستقیم به دولت‌ها و نظام‌های آموزشی کشورها برمی‌گردد که تا چه حد توانسته‌باشند در ذهن مردم، فضایی از اعتماد یا بی‌اعتمادی نسبت به اهل فکر و تاریخ به وجود بیاورند. وقتی تاریخ یک کشور فقط در وجود یک یا چندنفر خلاصه‌ می‌شود و آن‌چه که در آن می‌آید، شرح برادرکشی‌ها و خواهرکشی‌ها، شرح کورکردن‌ها و ویرانگری‌های این دزد مهاجم و یا آن وحشی خشمگین‌است، دیگر محلی برای آنان که به‌وجود‌آورندگان واقعی تاریخند نمی‌ماند. نه از مردم خبری است و نه از نمایندگان فکری مردم. اگر به همین دوران غزنویان نگاهی بیندازیم، در کتاب‌های تاریخ که در مدرسه‌های ما تدریس می‌شود، فقط می‌توانیم نام عده‌ای معدود را ببینیم. نام‌هایی از قبیل البتکین، سبکتکین، محمود و مسعود غزنوی، ابراهیم غزنوی و مشتی دیگر از فرزندان و نوادگان همین شاهان که در خلال سال‌های بعد، سعی‌کرده‌اند از حوزه‌ی نام محمود و مسعود نیز خارج نشوند. انگار در هردوره از تاریخ کشور ما، نام بنیانگذار آن سلسله، چنان مقدس بوده که بازماندگان و فرزندانشان، تلاش‌کرده‌اند، همان‌ها را با شماره‌های چندگانه، مانند مسعود دوم، یا سوم، یا محمود و محمد چندم و چندم حفظ‌کنند. درست از همین‌روست که می‌توان دریافت که اگر در طول تاریخ، همان چندنفر نویسنده و شاعر صادق و اندک هم وجود نمی‌داشتند که بتوانند تصویری واقع‌بینانه از دیگر انسان‌های پیرامونی خود ارائه‌دهند، در آن صورت، ما باید همه‌اش تکرار می‌کردیم:«دلبر جانان من، زنده‌شود جان/زنده‌شود جان من، دلبر جانان من!»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;آقای «مهاسانی» لحظه‌ای سکوت‌کرد. انگار به شکلی عصبانی شده‌بود. عصبانی از تاریخ و خاندان قدرت که تاریخ را به همان شکلی که مطابق شعور و تمایلشان است می‌نویسند. ناگهان احساس‌کردم که در فضای صحبت‌هایی قرارگرفته‌ام که بی‌شباهت به صحبت‌های «ملاسلیم کبوترانی» نیست اگر چه از بُعدی دیگر. هرچند نگاه «ملاسلیم» به پدیده‌هایی از این دست، نگاهی آرام و خونسردانه و بسیار دور از احساسات فردی‌بود. در این میان، نگاه همسر «مهاسانی» یعنی خانم «گلزاری» به شوهر خود، نگاهی تحسین برانگیز و شاگردانه بود. شاید بدان‌دلیل که چنان بحث‌هایی در فضای خانوادگی آنان یا کم بوده و یا اصلاً پیش نیامده‌است. صحبت‌های «مهاسانی» نشان می‌داد که او نیز آدم پیاده‌ای نیست اما در مجموع، علاقه‌ی چندانی به تداوم بحث ندارد. شاید همان کنجکاوی آغازین، او را به شکلی واداشته‌بود که کمی هم از تاریخ سخن‌بگوید. اما خانم «گلزاری» که انگار شوق برانگیزاننده‌ای در جانش شناورشده‌بود، خطاب به شوهرش‌گفت:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;« واقعاً برای انسان باید انگیزه‌ای وجود داشته‌باشد تا بتواند و یا بخواهد تجربه و دانش خود را در اختیار دیگران بگذارد. درست است که خانه‌ی ما محفل آدم‌های فهمیده و تحصیل کرده‌است اما در مقایسه با همین چندکلمه‌ای که شما در این‌جا مطرح‌کردی، نشان می‌دهد که اگر مستمع خوب و محیط مناسب وجود داشته‌باشد، آدم به سر ذوق می‌آید و اندیشه‌هایی را که در ذهن خود دارد، مطرح می‌سازد. همان‌طور که خود شما همیشه شاهد هستی، در خانه‌ی ما با وجود آن که افراد تحصیل‌کرده، رفت و آمد دارند اما حرف‌هایی که رد و بدل می‌شود، به طور عمده، تکراری و تشریفاتی است. بیشتر حرف‌ها، محور عادیات زندگی‌است و ما نیز به همین‌گونه حرف‌ها، عادت کرده‌ایم. مهم‌تر از همه آن که تصور می‌کنیم که حرف‌های روشنفکرانه می‌زنیم. غافل از آن که این حرف‌های عادی را با لحنی برزبان می‌آوریم که انگار در باره‌ی گوشه‌ای از فلسفه و عرفان ایرانی، داد سخن داده‌ایم. به عنوان مثال، این یک از توانایی و عقل آن یک تعریف می‌کند و یا آن یک، در باره‌ی زیبایی و گرانی وسایل جدیدی که فلانی به تازگی خریده، دادسخن سرمی‌دهد. واقعیت آنست که همین چندکلمه‌ای که شما برزبان آوردی، دل مرا به جایی برد که آرزو می‌کردم این رفت و آمدهای تشریفاتی وجود نداشت و آدم می‌توانست دور از بخور بخورهای رقابت‌آمیز مهمانی و بازپس‌دادن آن، به موضوع‌هایی از این قبیل برسد. البته باید اقرارکنم که خود من هم در این زمینه بی‌تقصیر نیستم. مهم آن نیست که ما خانم‌ها در طول روز چه شغلی داریم و چه حقوقی می‌گیریم. مهم آنست که وقتی به خانه می‌آییم، تبدیل به همان کدبانو می‌شویم که باید دور هرچه فکرکردن و وارد بحث شدن است را خط بکشیم تا غذا نسوزد، چای سرد نشود و به مهمانان عزیز نیزخوش بگذرد.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«اسماعیل مهاسانی» در حالی که به دقت به حرف‌های همسرش گوش می‌کرد، دوست داشت موضوع خانه و خانواده را از مقوله‌ای که در آن‌جا مطرح بود جداکند. از این رو با بیان این جمله‌ی متعارف که:«بله حق باشماست. می توانیم در این زمینه، بعداً بیشتر حرف‌بزنیم»، موضوع صحبت را به تاریخ بیهقی کشاند و گفت:«من البته خیلی خوشحالم که شما در آتش دانستن و کشف مناسبات اجتماعی می‌سوزید. ای‌کاش، شمار بیشتری از جوانان ما، چنین گرایش‌هایی داشتند. البیته همین هم که اکنون در برابر خود می‌بینم غنیمت‌است. اما بد نیست که من هم به موضوعی اشاره‌کنم که شاید در آینده به درد شما بخورد. درست است که بسیاری با تاریخ بیهقی و حتی سرنوشت شخصیت‌های کارساز و مهم آن بیگانه‌اند اما باید بگویم که در شش فرسنگی شهر ما، شخصی زندگی می‌کند به نام «منصور بیهقی‌تبار». البته نام اصلی او «منصور حادث‌آبادی» بوده که در بزرگسالی، آن را به نام جدید، تغییر داده‌است. او مدعی است که تبارش به شخص «ابوالفضل بیهقی» می‌رسد و همه‌ی نیاکان او، از روستای «حادث‌آباد» امده‌اند. البته تا آن‌جا که اطلاعات ناقص من حکم می‌کند، روستای مورد نظر که می بایست در اطراف بیهق و بخش«ششتَمَد/&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;Sheshtamad&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;» وجود داشته‌باشد، دیگر وجود ندارد. شخص مورد نظر، بازنشسته‌ی اداره‌ی کشاورزی است. او در سال‌های جوانی از دهستان بیهق، به شهر ما نقل مکان‌کرده و در همین جا پس از ازدواج، ماندگار شده‌است. او به «ابولفضل بیهقی»، عشق پرشوری دارد و در این راه و برای جمع‌کردن همه‌نوشته‌هایی که در باره‌ی وی و کتابش آمده، از هیچ‌گونه تلاشی فروگذار نکرده‌است.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه‌دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 12:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش دهم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در شماره‌ی پیشین، به آخرین بخش ازحرف‌های «ملاسلیم» رسیدیم که به این نکته اشاره می‌‌کرد که اگر عظمتی برای شخصیت «حسنک وزیر» وجود داشته‌باشد و احترامی برای مرگ مظلومانه‌ی او، نه از آن روست که او یکی از مظلوم‌ترین شخصیت‌های مشهور و یا گمنام تاریخ بوده‌است. مرگ‌های بسیاری از این دست، ستمگرانه‌تر و دردناک‌تر، از سوی قبیله‌های کور و کر ستم بر آحاد انسانی وارد آمده‌است. اگر این مرگ، تا این‌حد، توجه اهل اندیشه و قلم را به خود جلب کرده، قلم «ابوالفضل بیهقی» و وفاداری مستمر او به اصل انصاف و خردمندی بوده‌است. پس از صحبت‌های «ملاسلیم کبوترانی»، ما راهی شهرشدیم با این اندیشه که شوق من برای آموختن، موجب آن نشود که دوست من «مرتضی» که مرا در این سفر همراهی کرده‌بود، بیشتر از آن دچار خستگی و دلزدگی روحی گردد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;با شنیدن دعوت درشکه‌چی برای سوارشدن، هر دو دوان دوان، خود را به درشکه رساندیم. از او تشکر کردیم و سوارشدیم. من به او گفتم هرمقدار کرایه‌اش بشود با کمال میل برای هردو نفرمان خواهم‌پرداخت. من به اندازه‌ی کافی با خود پول دارم. و اضافه‌کردم که چندساعت قبل هم وقتی به «کبوتران» آمدیم با درشکه آمدیم. ما فقط نمی‌دانستیم که چقدر در آن‌جا می‌مانیم و گرنه از درشکه‌چی قبلی خواهش می‌کردیم که در یک ساعت معین به دنبالمان بیاید. کلام قاطع و اعتماد به نفس آشکار من برای پرداخت کرایه‌ی درشکه‌‌، واکنشی شبیه به احترام و تحسین را از سوی شخص درشکه‌چی برانگیخت. او در جواب من گفت:«آفرین پسر خوب! هنوز که نان‌آور خانه نشده‌ای این قدر به خودت و به جیبت اطمینان داری. مطمئن هستم که وقت نان‌آور خانه و خانواده بشوی، این اعتماد به نفست چندبرابر خواهدشد.» من چیزی برای گفتن نداشتم جز آن که سکوت کنم و در زیر لب، تشکری آهسته که حتی خودم صدای آن را نشنیدم. البته لحظه‌ای که از رکاب درشکه بالارفتم، چشمم به آقا و خانمی افتاد که در قسمت اصلی درشکه، روی صندلی نرم و چرمی شرابی رنگ آن نشسته‌بودند. تا چشم ما به آن‌ها افتاد، به هردوی آن‌ها سلام‌کردیم. زن و مرد، مقداری خود را جمع و جور کردند تا جا برای یک‌نفر در کنارشان خالی بشود اما نفر دیگر می‌بایست بر روی تخته‌ای که روبروی صندلی اصلی و بزرگ درشکه جاسازی شده بود، بنشیند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;کمی که به راهمان ادامه‌دادیم، متوجه شدم که درشکه‌چی قبل از آن‌که ما را صدا بزند، از آن آقا و خانم اجازه گرفته‌بود که اگر امکان دارد، ما را دعوت به سوارشدن‌کند. این حرف‌ را آن‌ها وقتی برزبان آوردند که من به نیابت خود و دوستم از آن‌دو نفر معذرت‌خواهی کردم که با آمدنمان، دست&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;و پایشان را تنگ کرده‌ بودیم. در آن‌جا بود که مرد مسافر گفت:«هرگز چنین نیست. ما اصلاً متوجه شما نشدیم. چون اگر شما را دیده‌بودیم، به درشکه‌چی می‌گفتیم که سوارتان‌کند. اما او وقتی گفت که شما پای پیاده به طرف شهر می‌آیید و از ما که درشکه را دربست اجاره کرده‌بودیم، اجازه گرفت که شما نیز سوارشوید، من و همسرم لحظه‌ای تردید نکردیم.» در آغاز سوارشدن، من و «مرتضی»، سخت خود را غریبه احساس می‌کردیم. اما آرام آرام، با رد و بدل کردن نگاه‌ها و لبخندها، فضای یخ‌بسته و ساکت میان ما، تبدیل به فضایی دیگرشد. قیافه‌ی مرد مسافر نشان می‌داد که او &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;یا کارمند یکی مؤسسات دولتی بود و یا معلم یکی از مدرسه‌های شهر. البته اگر در شهر ما معلم بود، می‌بایست که او را قبلاً در جایی دیده‌بودم. اما بیشتر به آن می‌برازید که کارمند یکی از مؤسسه‌های دولتی باشد. زیرا نوع لباس پوشیدنش، نوعی دارنگی را به تماشا می‌گذاشت و اگر هم دارندگی‌ای در کار نبود، حداقل این نکته را نشان می‌داد که به سر و وضع خود، به اندازه‌ی کافی اهمیت می‌دهد. برخورد مرد مسافر، گذشته از ادب، نوعی همدلی را نیز انعکاس می‌بخشید. همسرش که اگر چه چادر به سرداشت اما مشخص بود که چادرش نه برای پنهان کردن صورت و بدن بلکه بیشتر برای رعایت یک عادت و سنت اجتماعی است بی‌آن‌که به انجام آن مجبور باشد. زنی بود بالای چهل‌سال. اما بسیار زیبا، خوش برخورد و مهربان می‌نمود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;پس از گذشت لحظاتی که انگار، مرد مسافر در حال ارزیابی فضای گفتگوها بود، خطاب به من که روبروی او و همسرش نشسته‌بودم به حرف‌آمد و گفت:«به روستای کبوتران به دیدار کسی رفته‌بودید؟» جواب من، جز «بله»چیز دیگری نبود. «مرتضی» چنان در خود فرو رفته به نظر می‌رسید که حتی علاقه‌ای به صحبت‌کردن هم نداشت. احساسم آن بود که عجله‌داشت تا هرچه زودتر، خود را به شهربرساند و از فضای مسائل سنگین و جدی و برخورد با بزرگ‌ترهای نا آشنا و همچنین برخی ملاحظات کلامی و رفتاری، خلاص شود. اما از طرف دیگر، من دوست‌داشتم که اگر فضا مساعدشد، شرح مفصلی از دیدارم با مرد وارسته و فهمیده‌ای همچون «ملاسلیم کبوترانی» برای او بازگویم. دقایقی بیشتر طول نکشید که مرد مسافر، پرسش دومش را مطرح‌کرد:«حتماً به دیدار قوم و خویش نزدیکی رفته‌بودید؟» من در جوابش توضیح دادم که آن شخص، هیچ‌گونه رابطه‌ی خویشاوندی با ما نداشته اما من و دوستم «مرتضی» برای گرفتن جواب یک پرسش تاریخی به دیدن او رفته‌بودیم.» در همین لحظه، «مرتضی» که تصور می‌کردم حتی به حرف‌های ما گوش نمی‌کند، به حرف آمد و گفت:«البته من هیچ پرسشی از او نداشتم. وظیفه‌ی من آن بود که دوستم را تا روستای «کبوتران» همراهی‌کنم تا تنها نباشد.» حرف‌های من و «مرتضی»، لبخندی احترام‌آمیز برلبان زن و مرد جاری ساخت. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;زن البته چیزی نگفت. میدان، دست شوهرش بود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;مرد مسافر گفت:«چه خوب! چه خوب! آفرین به شما که در این سن و سال، حتی برای گرفتن جواب یک پرسش، چنین راه دور و درازی را طی می‌کنید و آفرین به این جوان خوب که دوست خودش را هم در این‌جور وقت‌ها تنها نگذاشته‌است.» مرد مسافر، بعد از تک سرفه‌ای که می‌خواست راه گلویش را صاف‌کند به حرف‌هایش ادامه‌داد: «اما من فکر می‌کنم که پرسش شما چه بوده که جوابتان را در شهر پیدا نکرده‌اید و بعد، راه کوه و بیابان را پیش گرفته‌اید تا کسی را در آن دوردست‌ها پیداکنید.» من جواب‌دادم:«برای من، مهم‌ترین مسأله آن بود که بتوانم جوابی برای پرسشی که ذهنم را به بازی گرفته‌بود، پیداکنم. تا آن‌جا که می‌دانم، هیچ‌یک از معلم‌های مدرسه‌ی ما آنقدر سواد نداشتند و یا ندارند که بتوانند جواب چنین سؤال‌هایی را بدهند. اگر هم در شهر ما آدم‌های باسوادی پیدا بشوند، وقتی که من به آن‌ها دسترسی ندارم و یا نمی‌توانم جواب سؤالم را بگیرم، چه فرقی می‌کند که ‌کسی در شهر ما باشد یا نباشد.» مرد مسافر که بعداً خود را به عنوان «اسماعیل مهاسانی»، کارمند شرکت نفت معرفی‌کرد، کسی بود که بر حَسَب تصادف، در روستای «کبوتران»، یک باغ انگور داشت. وقتی که من گفتم که سؤالم چه بوده و به سراغ چه کسی رفته‌ام، گُل از گُلش شکفت. او در جواب من گفت:«البته حرف حساب، یا جواب ندارد یا اگر جوابی هم داشته‌باشد، فقط قبول‌کردن است.» لحظاتی بعد، فهمیدم که همسر او، خانم «گُلزاری»، یکی از دبیرهای ریاضی دبیرستان‌های دخترانه‌ی شهر ما بود. زیرا پس از آن که صحبت به «ملاسلیم» کشیده‌شد، او نیز از شخصیت وی بسیار تعریف کرد و حتی گفت که دختر ملاسلیم را چندسال پیش، یکی‌دوبار ملاقات کرده‌است. هردو بر این نکته، تکیه داشتند که «ملاسلیم» از نظر دانش و شعور، در این دور و برها، همتا ندارد. عیب بزرگ او انست که انسانی عزلت‌گزین و در خود فرورفته‌است و حتی علاقه‌ای به رفت و آمد با دیگران ندارد. تنهایی و کتاب‌خواندن را برهرچیز دیگر ترجیح می‌دهد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 16:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری(بخش نُهُم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;مرگ «حسنک وزیر» به عنوان مرگ زورس، تحمیلی و ناعادلانه‌ی یک شخصیت برجسته‌سیاسی و اجتماعی دوران خود، از سوی حکومت مسعود غزنوی، به خودی خود نمی‌توانسته در طول تاریخ، تا این حد، ذهن و اندیشه‌ی ایرانیان را به خود مشغول‌دارد. اگر مرگ او، نفرت بسیاری را به سوی «مسعود غزنوی» و شخص «بوسهل زوزنی» متوجه کرده‌است می‌تواند معلول عوامل دیگری باشد. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به توصیف‌ها و زمینه‌چینی‌های واژگانی ابوالفضل بیهقی و صداقت او در بیان مفاهیمی اشاره‌کرد که از یک‌سو خشم او را به ناروایی‌های رفتاری آن دوران نشان می‌دهد و از سوی دیگر، محبت و احترام وی را به مردان و زنانی به تماشا می‌گذارد که با شخصیت محکم خود در پای باورهای خویش، به هرقیمتی که دشمن می خواسته هزینه‌ی آن را از آنان بگیرد، ایستاده‌اند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;چنین به نظر می‌رسید که صحبت های «ملاسلیم» را سرِ باز ایستادن نبود. در ذهن او، اندیشه هایی می جوشید که در طول این سال ها، مجالی برای بیرون آمدن نداشته بود. اما اینک، یک نفر از راه علاقه و اشتیاق، پرسشی را مطرح کرده بود که دقیقاً به همان ذهنیاتی برمی گشت که سالیان دراز، اندیشه های او را به خود مشغول داشته بود. اینک که چنان مجالی فراهم آمده بود، چه جای آن بود که انسان در این زمینه، اهمال ورزد و یا سکوت کند. «ملاسلیم همچنان به صحبت هایش ادامه‌داد:«یکی از نکات تأمل‌انگیز در این ماجرا آنست که همه‌ی دوستان و یاران «حسنک» که آنان خود نیز در دربار «مسعود غزنوی» شغلی داشته‌اند، می‌دانستند که وی نه کاری کرده‌بود که سزاوار مرگ باشد و نه شخصیتی بود که بخواهد سامانه‌ی حکومت غزنویان را حتی با برکناری خویش به خطربیندازد که آنان بدین وسیله، می‌خواستند او را از صحنه‌ی هستی بردارند. اما صرف نظر از استدلال‌هایی این چنین، آن‌ها تصمیم خود را مبنی بر نابودی «حسنک» گرفته‌بودند. از این‌رو از دست دوستان و یارانی که خود را به وی نزدیک احساس می‌کردند، کاری ساخته نبود. اگر چیزی هم می‌گفتند بیشتر بدین شکل‌بود که شاید فرجی حاصل‌شود و «حسنک» از مرگی آن‌چنان ظالمانه رهایی‌یابد. حتی این‌ نوع گفتن در آن دقایق تلخ و مهاجم، بیشتر از سر ناتوانی و تسکین بود تا گشودن گرهی از کار مردی نه آن‌چنان خُرد. حتی ابوالفضل بیهقی که گذشته از دبیری، در عمل و مناسبات اجتماعی، نزد بسیاری از درباریان، از احترام و اعتبار خاصی برخوردار بوده، در این زمینه کاری نمی‌توانسته‌است کرد. او نه مرد توصیه و خواهش بوده و نه کسی که به شکلی در دربافت بندو بست‌های سیاسی زمانه‌ی خود قرارگرفته‌باشد و یا مُهره‌ای از مُهره‌های بازی به شمارآید. وفاداری عمیق، احترام‌برانگیز و مداوم او، به آن اصولی بوده‌است که یک انسان سالم، اندیشمند و آینده‌گر می‌توانسته‌است داشته‌باشد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در این دوران که ما در این‌سوی خط طولانی زمان ایستاده‌ایم، نُه قرن با دوران ابوالفضل بیهقی فاصله‌داریم. او در زمانه‌ای زندگی می‌کرده که هرگز اطمینان آن‌را نداشته‌است که بداند همه‌ی نوشته‌های او، به سادگی و به سلامت به دست آیندگان خواهدرسید. اما او تا آن‌جا که وظیفه‌ی آگاهانه و وفادارانه‌اش ایجاب می‌کرده، نوشتنی‌ها و گفتنی‌های خویش را به صفحات کاغذ کشانده‌است.&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;با توجه به آن‌که شماره‌ی مجلدات تاریخ او را تا سی جلد می‌دانند، اگر در گیرودار حوادث روزگار، کتاب کنونی او از میان رفته‌بود و دیگر مجلدات تاریخی او باقی مانده‌بود، بی‌تردید بسیاری نکات دیگر که نشان از همان فساد، همان بند و بست‌ها و همان توطئه‌ها و آدم‌کشی‌ها داشت، به آیندگان انتقال می‌یافت. اما چه بسا، در آن هنگام، نگاه ما به «حسنک» و مرگ او، نگاه دیگری بود. مانند مرگ بسیاری از کسانی که در همان دوران، قربانی توطئه‌های درباریان مسعود شده‌بودند. شخصیت‌هایی مانند «خوارزمشاه آلتونتاش» و «حاجب علی قریب» که هردو از شخصیت‌های بزرگ و وفادار دودمان غزنویان، با همه‌ی اعتبار و حرمت چه در دربار محمود غزنوی و چه حتی به ظاهر در دربار مسعود، ناگهان در سرانه‌ی پیری، در قربانگاه توطئه‌های سیاه آنان، مستقیم یا غیر مستقیم، جان خود را ازدست دادند. اما در این میان، نه ابوالفضل بیهقی قلم خود را برآنان و مرگشان گریانده‌است و نه حتی دیگر تاریخ‌نویسان در این زمینه، از خشم و مهر خویش نسبت به دشمن و دوست، برای اجرای توطئه‌هایی از این دسیت، مدد جسته‌اند تا آن را با همه ی شدت خویش به آیندگان انتقال دهند. البته این را باید گفت که ابوالفضل بیهقی، تنها یک بار قلم را بر مرگ کسی گریانده است، که آن شخص، کسی جز استادش «بونصر مُشکان» نبوده‌است. اما آن چه را که در توصیف مرگ «حسنک» بر زبان آورده، در همه‌ی طول تاریخ، بی آن که خود بدان واقف باشد، بسیارانی را گریانده است.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«ملاسلیم کبوترانی» با آن چهره‌ی آرام اما تکیده، در خلال مدت‌زمانی که با ما و برای ما صحبت می‌کرد، با همه‌ی خشمی که نسبت به «مسعود غزنوی» و «بوسهل زوزنی» داشت، چنان گل از گُلش شکفته‌ شده‌بود که اگر وقت و امکانات اجازه می‌داد، به نظر می‌رسید که دوست‌داشت ساعت‌های بسیار دیگری را فقط در باره‌ی تاریخ بیهقی و سرنوشت مردان و زنانی که در آن به توصیف کشیده شده‌اند، داد سخن بدهد. اما او خود احساس کرده‌بود که دوستم «مرتضی» این پا و آن پا می‌کند تا هرچه زودتر، روستای «کبوتران» را ترک‌کنیم و راهی شهرشویم. خستگی و ملال، جان او را در خود گرفته‌بود. به همین دلیل از محبت‌های «ملاسلیم» تشکر‌کردیم و روستای «کبوتران» را برای رفتن به شهر پشت سرگذاشتیم. البته ما می‌بایست پای پیاده، اول خود را به جاده‌ی بزرگی می‌رساندیم که همه‌ی روستاهای آن منطقه را به یکدیگر از یک‌سو و به شهر از سوی دیگر پیوند می‌داد. در همان جاده‌بود که گاری‌ها و درشکه‌ها در رفت و آمد بودند و ما می‌توانستیم با بلندکردن دست و پرداخت مبلغی پول، خود را به شهر برسانیم. وقتی که به جاده رسیدیم، شاید نیم‌ساعتی همچنان معطل‌شدیم تا وسیله‌ی نقلیه‌ای از راه برسد. البته روستائیان بسیاری، میان روستاهای اطراف و شهر در رفت و آمد بودند. پاره‌ای از آنان، پای پیاده، راه را طی می‌کردند. عده‌ای سوار برالاغ، برخی با قاطر و یک‌نفر را نیز دیدیم که براسبی راهوار سوار بود و داشت از طرف شهر به روستای خویش می‌رفت. پیشنهاد مرتضی آن بود که بیشتر از آن منتظر نمانیم و همراه مردانی که به سوی شهر روان هستند ما نیز روانه‌شویم. نیازی نبود که به آنان چیزی بگوییم. همین‌قدر که چندنفر از جلو و شماری از عقب، در جاده‌ی مورد نظر به سوی شهر راهی بودند، کافی بود که انسان، احساس امنیت‌کند. البته در قیافه و رفتار ما، چیزی که بر ترس و یا سرگردانی دلالت کند، آشکار نبود. از این رو، به طور طبیعی، نظر کسی هم به سوی ما جلب نمی‌شد. هنوز در همین گیر و دار تصمیم‌گیری بودیم که درشکه‌ای از دور پدیدارشد و تقریباً به سرعت از جلو ما گذشت. اما لحظه‌ای بعد توقف کرد و مرد درشکه‌چی از محل هدایت درشکه پایین‌آمد و از همان فاصله با صدای بلند پرسید که آیا ما راهی شهرهستیم؟ جواب ما «بله» بود. او ادامه‌داد:«اگر دوست‌دارید می‌توانید با درشکه‌ی من به شهر بیایید. نگران کرایه‌اش نباشید. من از شما چیزی نمی‌خواهم.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 21:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش هشتم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در بخش پیشین به نامه‌ی خلیفه به سلطان مسعود غزنوی اشاره‌کردیم که از او خواسته‌بود تا «حسنک وزیر» را به جرم قرمطی بودن، به دار مجازات بیاویزد. محمود غزنوی که هیچ نشانه‌ای از قرمطی بودن وزیر خود نداشت، نه تنها زیر بار سفارش خلیفه نرفت بلکه با قاطعیت از وزیر خود دفاع کرد. اما مرگ محمود و به روی کارآمدن مسعود غزنوی، میدان را به دست شخصیتی چون «بوسهل زوزنی» سپرد &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;که نه تنها انسانی با انصاف نبود بلکه مرتب در حال ویران کردن سرای کسانی بود که او آن‌ها را دشمن خویش و یا مخالف می‌پنداشت. «حسنک وزیر» یکی از آن کسان بود که بوسهل زوزنی، کینه‌ی عمیق او را به دل داشت. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«ملاسلیم کبوترانی» که انگار سال‌هابود شنونده‌ای نداشته‌ و مهم‌تر از همه آن که کسی حتی از او، پرسشی چنان عمیق، آن هم به تصادف مطرح نکرده‌ بوده‌است، دوست داشت تا آن‌جا که می‌تواند، اندیشه‌های خویش را که حاصل سال ها مطالعه‌ی تاریخ و جوهر تاریخ بوده به بیان درکشد. من در نگاه او، این شوق را آشکارا می‌خواندم که چگونه، قدم به قدم، از لابلای اندیشه‌های دیرینی که در ذهن داشت، نکته‌های جالب و تأمل‌برانگیز را به کلام در می‌کشید و در اختیار من و ما می‌گذاشت. مشکل اساسی در این ماجرا آن بود که در آن هنگام نه من توانایی به چالش‌کشیدن ذهنیات او را داشتم و نه دوستم «مرتضی» می‌توانست حتی کلامی در این زمینه برزبان بیاورد. درست است که من با شنیدن حرف‌های او، گُل از گُلم می‌شکفت اما این بدان معنی نبود که به سادگی می‌توانستم همه‌ی رویدادها را به سادگی از هضم و درک خویش‌بگذرانم. با وجود این، حرف‌های او برای من، هم شنیدنی‌بود و هم شوق‌برانگیز. «ملاسلیم» چنین ادامه‌داد:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«نکته‌ی مهم در این ماجرا که آشکارا همه‌جا از سوی «بوسهل» و مأموران او مطرح می‌شده، همان «قرمطی» بودن «حسنک» بوده‌است اما تحمیل‌کردن این «جرم» ناکرده بر او ، در عمل پوششی بوده‌است برای نشان‌دادن کینه‌ی بسیار عمیقی که این «عزیزکرده‌«‌ی امیر مسعود غزنوی نسبت به وی داشته‌است. در این‌جا باید به این نکته اشاره‌کنم که «قرمطی‌بودن» حتی انجام یک عمل هم نیست. بلکه داشتن یک «باور» است. اما در فضایی که کوچک‌ترین نگاه‌ها و حرکت‌ها، می‌تواند به بزرگ‌ترین جرم‌ها تعبیرگردد چه جای آنست که انسان تمایزی میان «باور» به یک اندیشه و عمل به آن، داشته‌باشد. درست است که «بوسهل‌ زوزنی» از زیردستان «حسنک» بوده و حتی به دستور او به زندان افتاده بوده‌است اما شاید که این نوع انتقام‌ گرفتن از سوی او، تنها به «حسنک وزیر» ختم نمی شده‌است. البته از تاریخ بیهقی برنمی‌آید که آیا بوسهل فقط یک‌بار به زندان افتاده و یا بارها مزه‌ی زندان‌های محمودی را چشیده‌بوده‌است. اما گذشته از این موضوع، در این نکته تردید نیست که یک‌بار از زندان رفتن‌های او دقیقاً به همان جرمی بوده‌است که او خود بعدها، «حسنک» را بدان متهم‌کرد و «مسعود» را نیز واداشت تا وی را سرانجام برداربیگناهی بیاویزد. البته وقتی «ابوالفضل بیهقی» از رنج و تعب‌هایی که «بوسهل»‌کشیده‌است نام می‌برد، آشکار نیست که آیا توجه او به زندان‌رفتن‌های مکرر اوست و یا منطورش برخی تنبیه‌های دیگر از قبیل در خانه نشستن و یا مصادره‌ی اموال او بوده‌است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;تصویری که «بیهقی» از آماده‌سازی افکارعمومی توسط حاکمیت برای به دارآویختن «حسنک» می‌دهد، خود نشان از آن دارد که مردم، او را نه تنها دوست داشته‌اند بلکه برایش حرمت بسیار قائل بوده‌اند. همین که دستگاه روابط عمومی مسعودی به کمک «بوسهل» و دیگر مأموران وفادار او، تصمیم می‌گیرند که به شکل ساختگی، مأمورانی را با لباس فرستادگان خلیفه‌ی بغداد به بیرون از شهر غزنین بفرستند و آن‌ها وانمودسازند که از فرستادگان خلیفه هستند که حکم اعدام حسنک را با خود آورده‌اند، حکایت از آن دارد که برای فریب افکار مردم دوست‌دار «حسنک»، می‌بایست تمهیدات دقیقی را فراروی خود داشت. «بوسهل زوزنی» و دیگر پسریان یعنی طرفداران «مسعود غزنوی»، به این هم قناعت نمی‌کنند و مشتی مزدور را به اطراف محل اعدام «حسنک» می‌آورند تا در هیأت مردم کوچه و بازار ظاهرشوند و خوشحالی «خلقی» خویش را از دیدن به‌دارآویختن آن مرد ابرازدارند و پس از پایان یافتن مراسم اعدام، جسد بی‌جان و به دارآویخته‌ی او را نیز سنگباران‌کنند. به یاد داشته‌باشیم که «ابوالفضل بیهقی»، آن‌چه را که در این زمینه نوشته، در سال‌هایی انجام‌داده که دیگر دبیر دربار غزنویان نیست و مُحتسبان حاکم برکار او نظارت ندارند. در غیر این‌صورت چگونه می‌شد که در آن دستگاه خدمت‌کرد و حقوق‌گرفت و سیاه‌کاری‌های ننگ‌آور آنان را نیز به آیندگان انتقال‌داد. جای تردید نیست که افرادی نظیر «بوسهل» و «مسعود غزنوی» و دیگر مأموران «معذور» او، این شعور و آینده‌نگری را نداشتند که بتوانند دریابند که تاریخ، دیر یا زود، کارهای آنان را به روشنایی نگاه آیندگان خواهدکشانید. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;از یاد نبریم که «بوسهل‌زوزنی»، قبل از آن که به جرم «قرمطی»‌بودن در دوران سلطنت محمود غزنوی به زندان بیفتد، یکی از خدمتکاران و کارکنان دون‌پایه‌ی «حسنک‌وزیر» بوده‌است. اما طبیعی است که چرخ روزگار، همیشه با یک آهنگ نمی‌چرخد. از طرف دیگر باید این‌را نیز دانست که در همه‌ی نظام‌های دیکتاتوری، که همیشه اراده‌ی یک فرد و یا یک خاندان بر امور زندگی مردم حاکم‌است، وقوع چنین حوادثی، جزو رویدادهای روزمره‌ی سیاستمداران و زندگی مردم به شمار می‌آید. همیشه در همه‌جا، افرادی از این دست هستند که تلاش می‌ورزند تا با دو به هم‌زنی و ایجاد تنش در میان افراد، از یک‌طرف مخالفان خود را زمین‌گیر و نابودسازند و از طرف دیگر، زمینه‌ی ترقی خویش را برای دریافت‌ مقام، قدرت و ثروت فراهم‌آورند. افرادی این چنین، تنها در حکومت‌هایی از این دست، می توانند، اوضاع را به نفع خویش تغییردهند که نه سنگ بتواند روی سنگ بایستد و نه قانون بتواند محلی از اعتبار و احترام داشته‌باشد. حتی اگر این قانون، قانونی باشد که خود آن‌ها برآن مُهر تأیید کوبیده‌با‌شند. از این‌رو در چنان شرایطی، فقط اراده‌ی افراد است که قِداست‌دارد. اما در حکومت‌هایی که قانون هنوز بیش و کم می‌تواند نفس بکشد، دسیسه‌های چنین افرادی در عمل نمی‌تواند چندان کارگر بیفتد. واقعیت آنست که «بوسهل زوزنی»های دسیسه‌گر همیشه بوده‌اند و خواهند بود اما در این میان، می‌بایست شخصیت هایی مانند «مسعود غزنوی» نیز بوده باشند که برای رسیدن به قدرت، از کورکردن چشم برادر خویش نیز نگذرند. درست است که «حسنک‌وزیر» در تاریخ، به عنوان شخصیتی مطرح‌شده که می‌توان او را «شهید» وفاداری خویش به اصول اخلاقی و انسانی و در نهایت، قربانی مظلوم توطئه های حکومتی فاسد و آشفته دانست. اما باید بر این نکته تأکید ورزید که این «شهادت» هیچ پیوندی با مذهب و یا پدیده‌های مذهبی ندارد. اگر «حسنک» توانسته‌است از میان سکوت مرگ‌بار زبان‌های بریده و تاریک‌خانه‌های کلام ممنوع، نام و سرگذشت خود را به این سوی زمان فراکشد، مرهون هیچ‌کس دیگر جز قلم شفاف، محکم و همدلانه‌ی «ابوالفضل بیهقی» نبوده‌است که توانسته، تصویر پر احساس، دلیر و پرغرور او را در خلال تاریخ خویش ترسیم‌کند. به یاد داشته‌باشیم که بسیاری از شخصیت‌هایی که در طول تاریخ به پای چوبه‌ی دار رفته‌اند، چه بسا دلیری‌ها و غرورهای تحقیرکننده‌ی آن‌ها بر دشمن، از رفتار «حسنک‌وزیر» هم قوی‌تر بوده اما در آن وضع و حال، جای سخن‌پرداز توانا و وفاداری مانند «ابوالفضل بیهقی»، خالی بوده‌است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 19:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش هفتم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;توضیحات «ملاسلیم کبوترانی» در باره‌ی تاریخ بیهقی و شخصیت‌های بازیگر آن، نشان از آن داشت که او آن را نه به عنوان «درس» بلکه به عنوان پدیده‌ای که جزئی از زندگی تاریخی و اجتماعی کشور ماست، خوانده بود و روی آن تأمل کرده‌بود. در همان دنیای خامی و بی تجربگی، به سادگی می توانستم خشم او را نسبت به ناروایی‌ها و احترام او را نسبت به انسان‌های آزاده و دردمند ببینم. درست است که در آن سن و سال، درکی از کل تاریخ کشور و فراز و فرودهای آن نداشتم اما در آن لحظات که ذهنم جذب حادثه‌ای خاص مانند بردار کردن «حسنک وزیر» شده بود، قطعاً کنجکاوی شورمندانه‌ای در سراسر جانم زبانه می‌کشید. در شماره‌ی پیش بدان‌جا رسیدیم که وقتی خلیفه‌ی عباسی آگاه شد که «حسنک وزیر» به دیدار خلفای فاطمی به مصر رفته‌است، از روی خشم به سلطان محمود غزنوی نامه‌نوشت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«خلیفه به محمود غزنوی نامه‌ای نوشت و در آن یادآور گردید که «حسنک وزیر»، قِرمطی شده‌است. قِرمطیان به کسانی می‌گفتند که از هوادان جنبش قرمطی بودند که بنیانگذار آن شخصی به نام «حَمدان اَشعث/ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;Hamdan Ashas&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;» بود که در اوسط قرن سوم در کوفه، هوادارانی به گرد خود جمع‌کرده‌بود. اینان معتقد بودند که اسماعیل فرزند امام صادق، آخرین و هفتیمین امام مسلمانان است و به همین دلیل، به نام اسماعیلیان نیز شهرت داشتند. باید این نکته را نیز افزود که در آن زمان اگر به کسی مُهر قرمطی بودن می‌خورد بدان معنا بود که آن شخص، هوادار تفکرات ممنوعه و مخالف حاکمیت وقت‌است. درست مانند اتهام «کمونیست»‌ و یا «محارب» داشتن در دوران کنونی. البته این نوع برخورد خلیفه با سلطان غزنوی که به یک دشمن خانگی آن‌هم از نوع یک مقام درجه اول سیاسی اشاره می‌کرد بر «محمود» بسیار گران آمد. اگر گوینده‌ی آن اتهام، کسی جز خلیفه‌ی عباسی نمی‌بود، شاید که سلطان محمود، به کمتر از مرگ او راضی نمی‌شد. اما در مقابل خلیفه که تأیید معنوی و مذهبی او برای سلطان غزنوی، اهمیت بسیارداشت، چه می‌توانست کرد جز آن‌که جوابی بنویسد و بگوید که من، خود تضمین‌کننده‌ی آنم که «حسنک» از چنین اتهام‌هایی مبرّاست. او «حسنک» را به خوبی می‌شناخت و حرف خلیفه را عمدتاً ناشی از یک سوء دریافت و یا توطئه‌ی اطرافیان او تلقی می‌کرد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;سلطان محمود غزنوی در جواب خلیفه‌ی عباسی نه تنها از «حسنک» دفاع کرده‌بود بلکه به وی پیغام داده‌بود که حرف شما از این جهت درست نیست که من خود از دشمنان سرسخت قرمطیان هستم و هرجا آنان را ببینم، حسابشان را می‌رسم. چگونه ممکن است من وزیری داشته‌باشم در بغل‌گوشم که قرمطی ‌باشد و من از آن آگاه نباشم؟ واقعیت آنست که دفاع سلطان محمود از «حسنک»، دفاع از شخص او نبود. دفاع از اعتبار شخصیت، سازمان اداری، نظامی و جاسوسی خود او بود. اگر سلطان محمود، به هردلیلی بر «حسنک» با همه‌ی دُرُستکاری و اعتباری که داشت، خشم می‌گرفت، همه‌ی آن اعتبارها و گذشته‌ها را به فراموشی می‌سپرد. اما در چنان شرایطی که او در طول خدمات سیاسی «حسنک»، کوچک ترین بدگمانی فکری و رفتاری نسبت به صداقت وزیر خود نداشت، چگونه ممکن بود بیگانه‌ای از هزاران فرسنگ راه، به او اخطارکند که در خانه‌ات، دشمن بزرگی در کمین نشسته‌است. واقعیت آنست که در همان گیر و دار تذکر خلیفه، اگر «حسنک وزیر»، قرمطی هم بود و سلطان محمود می‌بایست جان او را به قربانگاه بفرستد، برای حفظ اعتبار خویش، لازم بود که در آغاز، مقاومت و انکارکندتا آب‌ها از آسیاب بیفتد و سپس به بهانه‌ای دیگر، دشمن خانگی خویش را سر به نیست‌سازد. چنین سیاست‌ها و شیوه‌هایی در ایران ما، از رایج‌ترین اقدامات صاحبان قدرت در برابر دوستان و دشمنانشان بوده‌است. واقعیت آنست تا زمانی که محمود غزنوی زنده‌بود، حسنک در اوج اقتدار و اعتبار، در مقام وزیر اعظم محمود غزنوی، به کار اداره‌ی امور مملکت مشغول‌بود.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«ملاسلیم» چنان غرق در تاریخ بیهقی‌بود که شاید کسی گمان نمی‌کرد که ممکن است صحبت‌های شیرین او، از یک‌طرف برای من سنگین‌باشد و برای «مرتضی» به کلی غیر قابل فهم. اگر «مرتضی» با من به روستای «کبوتران» آمده‌بود نه از آن رو بود که در پی کشف اندیشه‌ای و یا دریافت پاسخی به سؤالی باشد. خصلت همراهانه‌ی او و نیز توصیه‌ی پدرش، او را به نوعی در «چاله»‌ی صحبت‌های غیرقابل فهم آن مرد مهربان انداخته‌بود. صرف‌نظر از سنگینی مفاهیم، لحن گرم و مهرآمیز «ملاسلیم» و کنجکاوی «دانش»‌جویانه‌ی من موجب شده‌بود که هیچ نشانه‌ای که حکایت از خستگی من داشته‌باشد، از خود بروز ندهم. «ملاسلیم» همچنان صحبت می‌کرد:«البته باید این نکته را نیز بگویم که شخصیت محمود غزنوی، تفاوت‌های بزرگی با شخصیت فرزندش سلطان مسعود داشته‌است. درست است که سلطان مسعود در دوران رشد خویش، همیشه هویت یک شاهزاده را داشته اما پدرش در تربیت او و برادرش «محمد»، گاه سخت‌گیری‌های جدی نیز می‌کرده‌است. اما به جز شجاعت و جنگ‌آوری که از خصلت‌های مسعود در دوران جوانی و حتی نوجوانی او ذکرشده، باید گفت که او خیلی زود، به دره‌ی فساد در همه‌ی عرصه‌های زندگی سقوط‌کرده‌است. پُرخوری‌های بی‌حساب، از او چنان انسان چاقی ساخته‌بود که به زحمت قادر بود کاری انجام‌دهد. در نوشیدن مشروبات الکلی چنان زیاده‌روی می‌کرد که دائماً در حال مستی به سر می‌بُرد. در همان زمانی که پدرش در غزنین حکومت می‌کرد او در قصر هرات، دور از چشم پدر و حتی مربی خویش، یکی از اتاق‌های آن را با نقاشی‌های زنان عریان آراسته‌بود که در اصطلاح آن روزگاران به نام تصاویر «الفیه و شلفیه/ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;Alfieh &amp; Shalfieh&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;» نامیده می‌شد. در همان زمان، پدرش حتی مأمورانی مخفی بر پسر گمارده بود که اگر دست از پا خطاکند به وی گزارش‌دهند. در حالی که پسر نیز متقابلاً مأموران دیگری در دربار پدر گمارده بود تا اگر پدر به چیزی نسبت به او مشکوک شود، فوراً به وی اطلاع‌دهند تا اقدامات مناسب و لازم را انجام‌دهد. البته به نظر نمی‌رسید که این جاسوس‌گماری‌های پدر برپسر، جنبه‌ی سیاسی داشته‌باشد. بلکه بیشتر از بُعد اخلاقی و رفتاری بوده که پدر دوست داشته‌است پسرش، تربیتی آرزویی داشته‌باشد. حتی وقتی که پدر مطلع شده‌بود که فرزندش مسعود، اتاقی را به تصویرهای غیر اخلاقی اختصاص داده‌است، مأمورانی را بدان‌جا فرستاده‌بود تا از درستی و یا نادرستی آن اطمینان یابد. اما جاسوسان مسعودی، قبل از رسیدن مأموران پدر، او را از خطر آگاه کرده‌بودند. از همین‌رو، وی فرصت یافته‌بود تا همه‌ی آثار «جرم» را از میان ببرد و یا جا به جا کند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;البته وقایع بعدی نشان‌داد که نگرانی های پدر، چندان بی‌مورد نبوده‌است. از همین‌رو هنگام مرگ، او پسر بزرگ‌تر خود، «محمد» را به جانشینی خویش انتخاب‌کرد. اما «مسعود» مانند بسیاری از ولایت‌عهدان دیگر شاهان در طول تاریخ، تصمیم پدر را محترم نشمرد و به همین دلیل بر برادر بزرگ‌ترشورید. اول او را کور کرد و سپس به کنج زندان انداخت. اما به هرصورت با مرگ محمود غزنوی، دوران اعتلای «پدریان» سپری‌شد و «پسریان» یعنی هواداران مسعود، در پی کار و ساز دیگری بودند. یکی از آن میدان‌داران، «بوسهل زوزنی» بود که از مدتی پیش تا زمان به سلطنت رسیدن سلطان مسعود، به دستور حسنک‌وزیر در زندان به سر می‌برد. در همان گیر ودارها، «بوسهل زوزنی» و «خواجه احمد میمندی» که او نیز به دستور حسنک زندانی شده بود، از زندان گریختند و در گیر و دار مبارزه‌ی مسعود با برادرش محمد، به برادر کوچک‌تر یعنی مسعود پیوستند. پیوستن اینان به &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;مسعود و در رأس آن‌ها «بوسهل زوزنی»، زمینه‌ی آن فراهم شد که سیلابی از کین و نفرت نسبت به حسنک وزیر، گستره‌ی ذهن سلطان مسعود را سرشارکند. سلطانی که ذهنش را پُرخوری و مستی شبانه‌روزان سرشار کرده‌بود، دیگر عقل انسانی و سیاسی‌اش در اختیار خود او نبود. در اختیار کسانی بود که اطراف او را گرفته‌بودند و با همه‌ی وجود در پی بیرون راندن پدریان از دایره‌ی قدرت بودند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه‌دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 16:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری(بخش ششم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«ملاسلیم کبوترانی» با حوصله‌ای پدرانه، ماجرای آشنایی و ازدواج خود را با همسر از دست‌رفته‌اش «ناهید خجسته» و نیز ماجرای کتاب‌خوان‌شدنش را برای من و «مرتضی» شرح‌داد. &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;او از آن شخصیت‌هایی بود که دور از هرگونه پرداخت‌های حاشیه‌ای اغراق‌آمیز و یا تحقیرکننده، دوست‌داشت قبل از هرچیز، پنجره‌ای به افقی زندگی خود بازکند. شاید این خواست، بیشتر از آن‌رو بود که او از یک‌سو در محیط جغرافیایی غیر معمول یعنی در روستا زندگی می‌کرد و از طرف دیگر، مردی بود که در بستر زمان، شخصیتش دور از محیط روستا به کتاب و بحث و فحص‌های فلسفی گره می‌خورد. البته برای ما در آن سن و سال، مهم آن نبود که او یک شخص روستانشین است یا شهرنشین. آن‌چه اهمیت‌داشت گرفتن پاسخ پرسش‌هایی بود که در ذهن من جابه جا می‌شد و در فقر فرهنگی حاکم برشهر از یک سو و نداشتن ارتباط با افراد کتاب خوان و اهل پژوهش از سوی دیگر، در اوج سردرگمی، می بایست کسی را برای دریافت پاسخ‌ پرسش‌های خویش پیدا می‌کردم. &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;آشنایی با «ملاسلیم» و زندگی لطیف و غم‌انگیز او، ناشی از یک تصادف محض بود.» &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«ملاسلیم» به حرف‌هایش چنین ادامه‌داد:«مرگ «حسنک وزیر» از چند دیدگاه در تاریخ کشور ما، اهمیت خاصی پیداکرده‌است. نخست آن که شخصیتی مانند «ابوالفضل بیهقی» نوزده سال از عمر خود را در کنار «بونصر مُشکان»، رئیس دیوان رسالت غزنویان سپری کرده‌است. او از دوست‌داران و شاگردان وفادار «بونصر مُشکان» &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;بوده و در ادامه‌ی همان درس‌آموزی‌ها، تلاشش بر آن قرارگرفته که پا را از جاده‌ی عفاف قلم و وفاداری غیر قابل انکار به تصویرگری رویدادها، خارج نگذارد. ابوالفضل بیهقی تنها یک تاریخ پرداز وفادار نیست. او گذشته از وفاداری، به تصویرگری وقایع، با انصافی احترام برانگیز، هم از کسانی صحبت می‌کند که سخت بدانان احترام می‌گذارد و دوستشان‌دارد و هم به کسانی می‌پردازد که از آنان خوشش نمی‌آید اما علت خوش نیامدن خویش را نه تنها ذکر می‌کند بلکه حتی به یادآوری توانایی های همان افراد نیز می پردازد.&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;طبیعی است که در برخی لحظات، گذشته از وفاداری و انصاف، تبدیل به انسانی می شود که حکم‌های ارزشی خویش را برپایه‌ی عام‌ترین و پذیرش‌بارترین ارزش‌های انسانی صادر می‌کند و باکی ندارد که حتی در جایی، «قلم را لختی بگریاند». &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;اینک پس از گذشت سالیان بسیار از آن روزگاران، باید اعتراف‌کنم که بسیاری از سخنان «ملاسلیم کبوترانی» برای من و حتی دوستم «مرتضی» چندان قابل درک نبود. اما او در ذهن من چنان تصویری ایجادکرده بود که مرا برآن داشت که در اولین فرصت‌های زندگی که امکان مطالعه‌ی تاریخ بیهقی برایم فراهم‌شود، به سراغش بروم. جالب‌تر از همه آن که او اِشراف عمیقی به تاریخ بیهقی داشت و به سادگی می توانست رشته‌ی حوادث را به یکدیگر پیوند زند و از آن‌ها نتیجه‌ای را که در پی آنست به دست بیاورد. من به روشنی می‌توانم او را در مقابل خویش مجسم‌سازم که در ایوان خانه‌اش، در آن هوای اردیبهشتی، من و «مرتضی» را به عنوان میهمان، روی تشکچه‌ای نشانده‌بود در حالی که خود بر گلیم نخنمایی نشسته بود و برای ما با شوقی توصیف ناپذیر از زندگی خود و تاریخ بیهقی صحبت می‌کرد. باری، «ملاسلیم» ماجرای «حسنک» را این‌گونه ادامه‌داد:«در این میان، یکی از تصویرگری‌های عمیق و پرکشش او، تصویر شخصیت «امیر حسنک» پسر «میکال» از شاهزادگان سُغدی است که به «حسنک‌ وزیر» شهرت‌دارد. او که از وزیران قابل اعتماد سلطان محمود غزنوی بوده، در دربار وی از اعتبار و قدرت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بوده است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;البته افرادی از این دست، خاصه آنان که در کشاکش پدیده‌های سیاسی عصر خود قرار می‌گیرند، خیلی زود برای خود دشمنانی دست و پا می‌کنند. اما این بدان معنی نیست که دشمنان مورد نظر، همیشه بتوانند در همان زمان، زهر خود را به جام عمر آن اشخاص بریزند. اینان معمولاً منتظر زمان مناسب می نشینند تا اوضاع به‌گونه‌ای گردد تا آنان بتوانند با برخورداری از حمایت برخی از مهره‌های دست دوم قدرت و یا اگر میسر باشد از حمایت برخی از شخصیت‌های دست اول قدرت، بر سر دشمن یا دشمنان دیرین خویش، آن بیاورند که سالیانی چند در آرزوی آن می‌سوخته‌اند. دشمنانی از این دست، هرقدم مخالفان خویش را زیر نظر دارند تا از کوهی، کاهی بسازند و خدمتی را خیانتی به قلم‌آرند. یکی از این موردها، سفری بود که «حسنک» در دوران وزارت سلطان محمود برای زیارت کعبه از غزنین و از طریق بغداد،قصدش را کرده بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;. او پس از زیارت مکه، به علت ناامنی جاده‌ها، این‌بار به جای آن‌که راه بغداد را برگزیند، راه مصر را برگزید و از آن طریق، خود را به عزنین رسانید. طبیعی بود که سیاستمداری چون او، در مصر با خلفای فاطمی و دیگر سیاستمداران خلافت وی، دیدار داشته‌باشد. درآن زمان، همه او را می شناختند و به اعتبار کار و نقش وی آگاه بودند. خلیفه‌ی فاطمی نیز با احترام فراوان از حسنک پذیرایی‌کرد و حتی هدایایی نیز بدو تقدیم‌داشت تا با خود به حضور سلطان محمود ببرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در این میان به نکته‌ی دیگری که من باید اشاره بکنم آنست که در آن زمان، در عمل، رقابت بسیار شدیدی، میان این دو قطب خلافت، یکی فاطمیان در مصر و دیگری عباسیان در بغداد، در جریان بود. هریک از آنان دوست داشتند که مرکز مراجعه و قدرت همه‌ی مسلمانان منطقه و جهان باشند. همین رقابت، زمینه را برای کینه‌توزی‌ها و دسیسه‌های گوناگون، فراهم می‌ساخت. از یک‌سو، این حوزه‌ی جغرافیایی یعنی مصر، خود را قطب اسلام و جانشینان به حق پیامبر می‌دانست و از سوی دیگر، آن حوزه‌ی جغرافیایی یعنی بغداد، نیز همان ادعاها را در سر می‌پرورانید. البته باید بدین نکته اشاره‌کنم که رابطه‌ی متقابل و «دستورگیرانه»‌ای که از نظر مذهبی بر فضای سیاست غزنویان جاری بود، رابطه با بغداد بود نه با مصر. نقش خلیفه‌ی عباسی در بغداد، بیشتر نقش تأییدکننده‌ی سیاست‌های شاهان ایران را در این دوران داشت. شاهان ایران، برای کسب مشروعیت در ذهن مردمان خویش، نیاز به تأیید خلیفه‌ی بغداد داشتند. از این جهت، این عمل «حسنک» که مستقیم از دربار خلفای فاطمی مصر راهی غزنین شود بربغدادگران آمد. این کار برای آنان بدان معنا بود که انگار یک وزیر قدرتمند پادشاهی محمود غزنوی، به خلافت عباسی توهین رواداشته‌باشد. از این‌رو، خشم و کین آنان تا آن‌جا برانگیخته‌شد که خلیفه‌ی عباسی، در نامه‌ای به محمود غزنوی، «حسنک» را قَرمطی خواند و خواستار اعدام اوشد. با آن که چندی بعد به دستور سلطان محمود، همه‌ی هدایای خلیفه‌ی فاطمی نیز به بغداد فرستاده‌شد اما در آتش فروزان خشم آنان تأثیری نبخشید. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش پنجم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در بخش پیشین، «ملاسلیم کبوترانی» به نکاتی از قبیل «درد دانایی» اشاره کرده‌بود و خوشحال بود که پس از آشناشدن با دنیای متفکران، امکان آن را یافته‌بود که به پاسخ برخی از پرسش‌های زندگی دست‌یابد. درد دانایی از دیدگاه او از آن دردهاست که انسان آن را به «خوشبختی» در فضایی از نادانی و بی‌خبری ترجیح می‌دهد. او به گونه‌ای بسیار متواضعانه به زندگی گذشته‌ی خود که هیچ‌گونه پیوندی با دنیای کتاب نداشته‌بود اشاره‌کرده بود. همچنین گشوده‌شدن دریچه‌ای جدید به دنیای کتاب و اندیشه را مرهون آشنایی خود با همسر جوان و از دست رفته‌اش «ناهیدخجسته» می‌دانست که با او و خانواده‌ی فهمیده و فرهنگی وی در آرامگاه حافظ آشناشده‌بود و همین آشنایی، او را به مرکز مهربانی‌های این خانواده و ازدواج با دخترشان «ناهید خجسته» پیوند داده‌بود.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;من نیز تا آن زمان به کسی تا این میزان از هوشیاری و در عین حال تواضع، برخورد نکرده‌بودم.&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(204,0,204)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;اگر پدر «ناهید» برای مطالعه‌ی کتاب یا مطلبی نیاز به سه ساعت وقت‌داشت، مادرش، فقط با نیم‌ساعت وقت از عهده‌ی مطالعه و درک آن مطلب یا مطالب برمی‌آمد. گذشته از این‌ها، او نه تنها سنتورنوازی ماهر بود بلکه صدای بسیار دل‌انگیزی داشت. صدایی که حتی آن را به دخترش «ناهید» و نوه‌اش «گلابتون» که دختر من باشد انتقال داده‌است. او از زنانی بود که با رغبت و شوق، وقت فراوانی را به تر و خشک‌کردن اعضای خانواده‌ی خویش اختصاص می‌داد. تر و خشک‌کردن شوهر و دو فرزند و انجام کار‌های روزانه، تقریباً مجال به خود پرداختن را از او گرفته بود. در آن خانواده، کتاب خواندن، جزو ابتدایی‌ترین کارهای روزانه‌ی افراد بود. پدرش در این زمینه، حریفی نداشت. نه تنها تلاش می‌کرد تا آخرین کتاب‌های ارزشمند ادبی را بخرد بلکه خواننده‌ی دائمی چند و چندین مجله‌ی ماهانه و هفتگی نیز بود. طبیعی‌است که چنین رفتاری، تأثیر بلافصل خود را بر «ناهید» نیز گذاشته‌بود. دختری آرام، عمیق و خوش سخن. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;خلاصه‌بگویم که ازدواج ما خیلی سریع سامان‌گرفت. «ناهید» نیز پیش از آشنایی با من، تصمیم گرفته‌بود که راه پدر و مادرش را در زمینه‌ی شغلی ادامه‌دهد و از همین‌رو، کار معلمی را انتخاب کرده‌بود. او حتی درخواست استخدام خود را نیز داده‌بود و پس از طی مراحل اداری، به او ابلاغ کرده‌بودند که می‌تواند از اول مهرماه آن‌سال، کار خود را در یکی از مدارس آن شهر آغاز‌کند. از طرف دیگر، دیدار غیرمترقبه‌ی ما و بدل‌شدن آن به ازدواج، برنامه‌های او را به کلی عوض‌کرد. من اهل ماندن در کازرون نبودم. این را در همان آغاز و قبل از توافقمان برای ازدواج گفته‌بودم. پدر و مادرش نیز همه‌ی اختیار را به عهده‌ی «ناهید» گذاشته‌بودند. من خیلی ساده و آشکار گفته‌بودم که یک‌روستایی ساده بیش نیستم و حتی قراربوده‌است که مغازه‌ای در زمینه‌ی فروش خوارو بار با یکی از دوستانم بازکنم که البته با مرگ پدرم همه‌ی برنامه‌ها به هم‌ریخته‌بود. برایشان توضیح داده‌بودم که آن چه از مال دنیا دارم مقداری ملک پدری است که می‌تواند زندگی من و خانواده‌ام را به خوبی تأمین‌کند. طبیعی است که اگر کاری درخور توانایی و تحصیلاتم که بیشتر از شش‌کلاس نیست پیداکنم از انجام آن دریغی نخواهم‌داشت. اما با توجه به پایین بودن مدرک تحصیلی‌ام ، گزینه‌های فراوانی در اختیارم نیست. چه پدر و مادر ناهید و چه خود او، همه‌ی توضیحات مرا قبول‌کرده‌بودند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در واقع باید گفت که رضایت آنان بستگی به رضایت «ناهید» داشت. ناهید هم که یک‌پارچه شور و عشق بود، برایش زندگی کردن در کنار من، از هرچیز دیگر بیشتر اهمیت داشت اگر چه در روستای دورافتاده‌ی «کبوتران» و صدها فرسنگ دور از کانون گرم خانواده‌ی پدر و مادرش باشد. او قبل از آن که در دنیای ذهنی خویش مانند بسیاری از دختران خام و جوان، تصویری از یک قصر خیالی، مشتی خدمتکار و دنیایی از بیا و بروها و بریز و بپاش‌ها داشته باشد، در اندیشه‌ی آن بود که خوشبختی اگر فقط در اسراف و رفاه بیش از حد نیاز باشد، او با آن میانه‌ای ندارد. «ناهید» حتی قبل از آن‌که معاشرت چندانی با من داشته‌باشد، به بسیاری از پدیده‌های زندگی، خاصه دانایی و خوشبختی، همان نگاهی را داشت که من داشتم. این نکته به نظر من چندان شگفت نیست اما از آن تصادف‌های مبارک است که یک زوج می‌توانند زندگی پربار و دلپذیری را پیش رو داشته‌باشند. من به «ناهید» گفته‌بودم که نیاز به آن نیست که از خانه‌ی پدری، چیزی باخود بیاورد مگر کتاب‌هایی را که دوست‌دارد. هرچند آن‌ها را ما خود نیزمی‌توانستیم دوباره بخریم. البته پس از تشکیل زندگی مشترک، من نیز در اداره‌ی اوقاف شهرمان مشغول به‌کارشدم. پدرم در آن‌جا آشنایان زیادی داشت. درست است که او دیگر زنده‌نبود اما اعتبار و احترامش بر سرجای خویش باقی‌بود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;مخصوصاً که او سال ها قبل از مرگش، مقداری از املاک خود را برای کارهای خیریه، وقف کرده‌بود. شاید جالب باشد اگر بگویم که پدرم به طور مشخص در وقف‌نامه‌ی ملکی خویش به اداره‌ی اوقاف نوشته‌بود که من درآمد حاصل از این املاک را در راه راه‌اندازی و کمک به دخترانی می‌کنم که پدران و مادرانشان از عهده‌ی تأمین مخارج تحصیل آنان برنمی‌آیند. اداره‌ی اوقاف، هرساله مسؤلیت دارد که نوع مصرف این درآمدها را به یک هیأت ممیّزی و نظارت گزارش‌دهد. البته مسؤلان اداره‌ی اوقاف از شیوه‌ی کار او به شدت آزرده خاطر شده‌بودند. اما او گفته‌بود که اگر تن به این پیش‌شرط ندهند، خود او، املاک مورد نظر را در اختیار یک هیأت خیریه‌ی مستقل از اداره‌ی اوقاف می‌گذارد و از آن‌ها همان خواستی را خواهد داشت که از اینان داشته‌است. به طور طبیعی، اداره‌ی اوقاف نه تنها تن به شرایط پدرم داده‌بود بلکه از او بسیار سپاسگزاری هم کرده‌بود. داشتن چنان تصویری قاطع و خیرخواهانه از پدرم در ذهن مسؤلان و کارکنان اداره‌ی اوقاف، موجب شد که آنان مرا به عنوان کارمند خویش استخدام کنند. اما این را نیز بگویم که با مرگ ناگهانی و فاجعه‌بار «ناهید»، من نیز از اداره‌ی اوقاف مرخصی بدون حقوق‌گرفتم و بعد هم هرگز پایم را به آن اداره نگذاشتم. از آن زمان تا کنون، کار من به شکلی، با خواندن و نوشتن و پیاده‌روی های روزانه در اطراف «کبوتران» پیوند خورده‌است. دخترم در بندرعباس، به عنوان آرشتیکت کار می‌کند و سالی یکی‌دوبار با شوهر و فرزندانش به من سر می‌زند. راهی را که «ناهید» و خانواده‌اش برای من به دنیای کتاب گشودند، تا هم‌اکنون ادامه‌یافته‌است و گمان ندارم که من در این پاییز عمر بخواهم یا بتوانم کار دیگری انجام‌دهم.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;من و «مرتضی» با حالتی محو و از خود بیرون‌شده، ناگهان از کازرون و خانه‌ی پدر و مادر «ناهید» و اداره‌ی اوقاف و سپس شهر بندرعباس، خود را در کنار «ملاسلیم» در روستای «کبوتران» احساس‌کردیم. زبان نرم، کلام ساده و قابل فهم او پس از چندین دهه، هنوز در گستره‌ی ذهن و گوش من زنگ می‌زند. دوست‌داشتم که او باز هم مرا و «مرتضی» را به گذشته‌ها ببرد و از لذت‌های دانایی خویش و تجربه‌های درس‌آموز زندگی‌اش که تا آن زمان کمتر کسی با این چنین حوصله برای من و ما صحبت کرده‌بود، صحبت‌کند. اما «ملاسلیم» که حواسش به پرسش من همچنان باقی بود، گفت:«حالا با این مقدمه‌ها می‌خواهم به سؤالی که کرده‌بودی، جواب‌بدهم. واقعیت آنست که «حسنک وزیر در دوره‌ی سلطان محمود و پسرش مسعود غزنوی، اولین وزیر و آخرین وزیری نبوده‌است که به علت بدگویی اطرافیان و برانگیختن خشم شاهان و حاکمان، کشته می‌شود. قبل از او چنان بوده و پس از وی نیز، همین حکایت، ادامه داشته‌است. اما این که بردار زدن حسنک‌وزیر تا این حد در طول تاریخ، مورد توجه مورخان و تحلیل‌گران ادبی، اجتماعی و سیاسی قرارگرفته، شاید بیشتر از آن‌رو باشد که عوامل خاصی بر برجستگی این واقعه به عنوان یک پدیده‌یی دردناک کمک کرده‌است. درست مانند زهرخوردن سقراط، حکیم یونانی از دست زندانبان خویش. سقراط نیز اولین و آخرین نفری نبوده که جام شوکران را چه در خانه و چه در زندان دشمن، سرکشیده‌است. بلکه عوامل گوناگونی در طول تاریخ، دست به دست هم داده و مرگ او را از آن مرگ‌های باشکوه و پرحرمت تاریخ کرده‌است. تفاوت مرگ سقراط با مرگ حسنک در آنست که اولی، چهره‌ای جهانی دارد و مردی است اهل فلسفه و دومی چهره‌ای محلی و منطقه‌ای دارد و مردی است از تبارسیاست.»&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(204,0,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(204,0,204)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(204,0,204); FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=rtl lang=FA&gt;&lt;BR style=&quot;PAGE-BREAK-BEFORE: always&quot; clear=all&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش چهارم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;سرانجام آقای «غلامرضاجزالتی»، فراش مدرسه‌مان که خود را در برابر پرسش‌های من گیج و منگ احساس کرده‌بود، برای رهایی از آن شرایط روحی بد، مرا به سوی یکی از دوستان بسیار قدیم خود حوالت‌داد که از دیدگاه او، کتاب‌های زیادی داشت و خوب هم می‌فهمید. البته برای آقای «جزالتی»، خوب فهمیدن یعنی تنها به معنی بیشتر از او فهمیدن بود. این شخص در روستای «کبوتران» در دوازده کیلومتری شهرما زندگی می‌کرد. این را نیز بگویم که کنجکاوی نخستین من جهت دیدار او، برای گرفتن پاسخ پرسش‌های ذهنی خویش بود و کنجکاوی بعدی‌ام برای دیدن شخصی مانند او بود که در روستا زندگی می‌کرد و به طرزی غیر معمول، اهل کتاب و مطالعه بود. این‌ها همه، مراواداشت تا با پسر فراش مدرسه‌مان که با یک‌دیگر دوستان صمیمی نیز بودیم، با درشکه به خانه‌ی «ملاسلیم کبوترانی» برویم. برخورد «ملاسلیم» با ما، مهربانه، پدرانه و گرم بود. او بیش از همه، تعجب خود را از این نکته مطرح‌ساخت که من خیلی زود به دام پرسش های مهمی از آن قبیل افتاده‌ام که مربوط به سرنوشت «حسنک‌وزیر» در کتاب «تاریخ بیهقی» بود. او در ادامه‌ی صحبت‌هایش که ما را مخاطب قرارداده بود، چنین گفت:&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«البته آدم‌های عاقل، ترجیح می‌دهند که «خوشبخت» نباشند اما اندکی از «درد دانایی» را در جان خود داشته‌باشند. این ضرب‌المثلی که در میان ما ایرانی‌ها رایج است که:«خوشبخت آن که کره‌خر آمد، الاغ رفت» از توهین آمیزترین برخوردهای ارزشی با انسان‌هاست. من نمی‌دانم چه کسی این ضرب‌المثل را نخستین‌بار مطرح کرده‌است. اما چه آگاهانه این کار را کرده‌باشد و چه ناآگاهانه، در عمل، «درد دانایی» را که یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های انسانی‌است از وی بازگرفته‌است. این را می‌دانیم که این‌روزها، بیشتر کسانی که این مَثَل را بر زبان می‌آورند، بیشتر از باب طعن و تَسخر است اما بی تردید، همانان نیز در نقطه‌ای از حوزه‌ی جانشان، گوشه‌ی چشمی هم به این نکته دارند که دانایی، بهترین گزینه‌ی زندگی نیست. حتی این نوع برخورد با حیوانی مانند الاغ که در جامعه‌ی ما در معرض بزرگ‌ترین توهین‌ها و ضرب و شتم‌هاست، برخوردی از سر خردمندی نیست. موجودی که بیشتر از غذایی که می‌خورد، کار می‌کند و بار می‌کشد و گذشته از این، در طول بار و کار خویش، انواع توهین‌ها را از سوی زن و مرد، خُرد و کلان نیز تحمل می‌کند. گذشته از همه‌ی این‌ها، نام و رفتارش نیز بهانه‌ای است برای توهین‌کردن و لگدمال ساختن حیثیت زنده‌بودنش. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;باری، پرسش شما را فراموش نکرده‌ام. و جوابتان را کمی بعدتر خواهم‌داد. واقعیت آنست که «تاریخ بیهقی» و جنون وفاداری نویسنده‌ی آن به «حقیقت» یا تصور او از «حقیقت» از آن مقولاتی است که در سن سی‌سالگی یا حتی کمی بیشتر از آن، به جان من افتاد. این‌که من از سؤال شما کمی جاخوردم، درست به همان دلیل بود. این را به شما بگویم که من آدم «مدرک‌دار»ی نیستم. نه دیپلم و لیسانس دارم و نه حتی گواهینامه‌ی ششم ابتدایی را. اما سعی‌کرده‌ام در طول این سال‌های زندگی‌ام، کتاب‌های خوب، معتبر و تفکر برانگیز را بخوانم. علت این‌که دیر با دنیای کتاب و حتی دنیای آدم‌هایی مانند «ابوالفضل بیهقی» و «حسنک وزیر»ش آشناشده‌ام، آنست که من تا وقتی که ازدواج نکرده‌بودم، نه علاقه‌ای به کتاب داشتم و نه سر در اندیشه‌های مسائلی غیر از خور و خواب روزانه و گذران زندگی. من و پدر «مرتضی» یعنی آقای «جزالتی» قراربود باهم مغازه‌ی مشترکی بازکنیم و رزق و روزی زن و فرزند را از آن طریق تأمین‌سازیم. &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;اما با مرگ پدرم، همه‌ی برنامه‌های زندگی من و آقای «جزالتی» به هم‌خورد. واقعیت آنست که از این به هم‌خوردن، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه آن‌را موهبتی تلقی می‌کنم. زیرا اگر ثروتمند نشده‌ام، دست‌کم با دو دنیای بزرگ و غیر قابل تصور آشناشده‌ام که به زنگی‌ام شور و حال خاصی بخشیده‌است.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;دنیای نخست من، آشنایی با خانمی بود که سرانجام با هم ازدواج‌کردیم و هم او بود را که راه مرا به دنیای دوم یعنی دنیای کتاب برای من بازکرد. من در این زمینه، سخت خود را مدیون او می‌دانم.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;من و مرتضی فقط سراپا گوش‌بودیم. نه در خود جرأت اظهار نظر داشتیم و نه حتی توانایی آن‌را. درست است که معنی بعضی از صحبت‌های او ،برای ما در باره‌ی «درد دانایی» و «لذت بردن» از آن، چندان مفهوم نبود بلکه حتی شگفت‌برانگیزهم بود که کسی «درد» را بر «لذت» ترجیح‌دهد و یا «درد» را مهم‌تر از «خوشبختی» تصور‌کند. اما ما در سن و سالی بودیم که گناه نفهمیدن‌هایی از این دست، به طور قاطع، بردوش خود مابود و نه بردوش مردی چون او که موهایش را در کار کتاب سفید کرده‌بود. در همین لحظه، قطرات اشک از چشمان «ملاسلیم» بر روی گونه‌‌هایش به راه افتاد. اما او باکی نداشت از این‌که اشک‌هایش را دیگران هم ببینند. آن‌هم نه دیگرانی در سن و سال خود او بلکه دو نوجوان چهارده، پانزده‌ساله که نه پشتوانه‌ای از تجربه در پشت سر داشتند و نه برکه‌ای از درک آن اشک‌های ریزنده و غمبار. «ملاسلیم» برای این که بتواند حرف‌هایش را ادامه‌دهد، با دست راست خود، اشک‌هایش را پاک‌کرد و ادامه‌داد:«اما افسوس که خوشبختی من با او، پس از هفت‌سال پایان‌گرفت. همسرم «ناهید خجسته» بر براثر مشکلاتی که موقع زایمان فرزند دوم ما پیش‌آمد در همین روستای «کبوتران» درگذشت. اکنون آن‌چه از او برایم باقی‌مانده، مشتی خاطره، یک دختر فهمیده و دوست‌داشتنی به نام «گلابتون»که موقع مرگ مادرش شش‌ساله بود و این دنیایی که او مرا با آن آشناکرد یعنی دنیای کتاب.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;هنوز همچنان قطرات اشک از دیدگان او جاری بود. اما به نظر می‌رسید که دوست‌دارد قبل از آن که به پرسش من که برای گرفتن پاسخش آن‌همه راه را طی‌کرده‌بودم، جواب‌بدهد، کمی از زندگی‌اش صحبت‌کند. شاید به آن دلیل که او با مردمان چندانی معاشر نبوده و همین تنهایی، این اشتیاق را در جانش شدت‌بخشیده‌است که به شنوندگانی نوجوان و کم‌تجربه‌ای چون من و «مرتضی جزالتی» نیز رضایت‌بدهد. «ملاسلیم» ادامه‌داد:«پس از مرگ پدرم و به هم‌خوردن برنامه‌ی مغازه‌ی مشترک با پدر «مرتضی»، احساس‌کردم که باید به جایی سفرکنم تا خستگی عمیق روحی‌ام &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;کاهش‌یابد . بهترین جایی که به ذهنم‌رسید، اصفهان و شیراز بود. در شیراز، بدون آن که ارزش شخصیت‌هایی چون حافظ و سعدی را بدانم، مانند دیگر مردمان، به آرامگاه آنان رفتم. در آن‌جا بود که در محوطه‌ی خارج از آرامگاه در یک‌هوای دلپذیر اردیبهشتی، با خانواده‌ای آشناشدم که بعدها مسیر زندگی مرا به کلی تغییرداد. آنان از «کازرون» آمده‌بودند. من روی چمن‌ها نشسته‌بودم و داشتم به جمعیت نگاه می‌کردم. خانواده‌ای که می‌خواهم در باره‌ی آنان صحبت‌کنم نیز در فاصله‌ی بسیار کوتاهی از من، روی چمن‌ها نشسته‌بودند و بساط مختصری از خوردنی را نیز پهن کرده‌بودند. همین که چشم من به مرد خانواده‌افتاد، او با گرمی و لبخند،&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;تعارفم‌کرد که شریک خوردنشان بشوم. من هیچ اشتهایی به خوردن نداشتم اما آن برخود، آن‌قدر دوستانه‌بود که از جایم بلندشدم، نزدیک‌تر رفتم، سلام‌کردم و از مهربانی شان تشکرکردم. احساس‌کردم که تقریباً همه‌ی اعضای آن خانواده، برخورد بسیار باز و راحتی با مردمان دیگر دارند. آنان عبارت‌بودند از یک‌زن و شوهر میانسال و دو دختر که یکی حدود بیست و چندسال‌داشت و دیگری دختری با فاصله‌ای چندسال جوان‌تر از او. آن دختر بیست و چند‌ساله، کسی نبود جز «ناهید خجسته»، همسر آینده‌ی من. شاید اگر پدر و مادرش مرا به خانه‌ی خود در «کازرون» دعوت نکرده‌بودند و باب آشنایی بیشتر من با آنان باز نشده‌بود، مجال چندانی فراهم نمی‌شد که «ناهید» دلبسته‌ی من شود. باید اقرارکنم که من نه علاقه‌ای به ازدواج‌داشتم و نه به کسی فکر می‌کردم که بتوانم بعدها، زندگی مشترکی تشکیل‌بدهم. اما با توجه به فضای بسیار مهر‌آمیز و پر از صمیمیتی که میان من و یکایک اعضای خانواده‌‌ی آنان ایجادشده‌بود، انگار من تبدیل به یکی از اعضای قابل اعتماد خانواده‌ی آنان شده‌بودم. در همان چندروزی که من مهمان آن خانواده‌بودم، به طور طبیعی من نیز دلبسته‌ی گرمی، زیبایی، شخصیت و محکمی رفتار «ناهید»‌شدم. پدر «ناهید» دبیر دبیرستان‌های این شهربود. مردی باسواد، گشاده‌دل و خوش‌فکر. مادرش نیز معلم دبستان‌بود. او اگر چه از نظر مطالعه به پای شوهرش نمی‌رسید، اما از نظر هوش، بسیارتیز و استعداد شگفت‌انگیزی داشت تا آن‌جا که تحسین هرفردی را نسبت به خود برمی‌انگیخت. &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(204,0,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه‌دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 17:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش سوم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 11px; FONT-WEIGHT: bold&quot; class=Apple-style-span&gt;در نوشته‌ی پیشین نیز، من همچنان اندر خم یک کوچه، به دنبال جوابی برای پرسش ذهنی خویش بودم. پرسش من نه پیچیده‌بود و نه احتیاج به دریایی از دانش عالَم داشت. اما وقتی کسی نتواند پرسشی را پاسخ‌دهد، چه فرق می‌کند که آن پاسخ، نیازمند خواندن ده‌ها کتاب باشد و یا در عمل، نیازمند مطالعه‌ی چند صفحه یا چندسطر. واقعیت آنست که ما در جامعه‌ی بسیار فقیری زندگی می‌کردیم. نه تنها از دیدگاه مادی که از دیدگاه معنوی نیز. در جامعه‌ای که مردم، خود ندانند که در فقر فرهنگی به سر می‌برند، طبیعی است که حتی قدمی هم برای برون‌رفت از آن فقر برداشتن، از دشوارترین کارها برای آنانست. همین که من نمی‌توانستم برای چرایی‌های ذهنی خویش پس از خواندن یک مقاله‌ی کوتاه در مورد مرگ «حسنک وزیر»، جوابی بیابم و حتی کسی یا کسانی از مردان فرهنگ و فکر مدرسه و شهرمان، به ذهنم نیاید که به سراغش بروم، نکته ای بود بس تأمل‌برانگیز.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; class=Apple-style-span&gt;یک روز در فاصله‌ی زنگ تفریح، وقتی آقای «غلامرضا جزالتی» را داخل محوطه‌ی مدرسه دیدم که در یک گوشه ایستاده بود و داشت به چیزی فکر می‌کرد، فوراً به سراغش‌رفتم و با معذرت‌خواهی، سؤالم را مطرح کردم. ظاهراً او بار اول، اصلاً معنی سؤالم را هم نفهمید. از این رو از من خواست تا یک بار دیگر، آن‌را مطرح‌کنم. به او گفتم:«راستی چرا سلطان مسعود غزنوی، «حسنک وزیر» را به جرم قِرمطی بودن به دار آویخت؟» کمی نگاهم‌کرد. لبخندی به لب آورد و گفت:«خودت می‌دانی که این جا نه کلاس درس است و نه من معلم تاریخ. اول به من بگو سلطان مسعود کیست؟ زنده است یا مرده! حسنک وزیر کیست؟ آیا وزیر دکتر مصدق بوده یا سپهبدزاهدی؟ خوب، سومی‌اش را شاید بفهمم. کسی که وزیر باشد و قُرُمساق هم باشد، باید که به دارش آویخت.» از شنیدن حرف‌هایش شوکه شدم. این مرد چه می گوید؟ اما این را می‌دانستم که هرچه می‌گوید نه از سر لودگی بلکه از سر ندانستن است. آقای «جزالتی» از آن آدم هابود که اگر مرا نمی‌شناخت، بدون ذره‌ای تردید، چندتا دشنام آبدار نثارم می‌کرد و از آن‌جا با تیپا دورم می‌ساخت. اما در آن حالت، او آن چهره‌ای را به نمایش گذاشته‌بود که لازم است انسان برای حفظ مصلحت به نمایش بگذارد. با توجه به شخصیت تلخی که داشت، حتی این را می‌دانستم که بعضی از معلم‌های تازه‌وارد و جوان، از او ترس‌داشتند. شاید هم نفرت داشتند. واقعیت آنست که میان ترس و نفرت، هیچ فاصله‌ای نیست. حتی میان احترامی که ناشی از ترس‌باشد می تواند نفرت نیز خانه کرده‌باشد. درست است که مقام رسمی و کار روزانه‌ی آقای «جزالتی» از دیگرکارکنان مدرسه‌ی ما که معلم‌ها، ناظم و مدیر مدرسه باشند، پایین تربود اما در او قدرت معنوی خاصی وجود داشت که حتی مدیر مدرسه را وامی‌داشت که دوستانه‌ترین رفتار را با وی داشته‌باشد. بجه های مدرسه که طبعاً جای خود را داشتند. بسیاری از آن‌ها از آقای «جزالتی» بیشتر می‌ترسیدند تا آقای مدیر و یا معلم کلاس خودشان.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; باری، وقتی که جواب او را شنیدم، دریافتم که پرسشم را در جای نامناسبی مطرح کرده‌ام. لازم دیدم که تشکر کوتاهی بکنم و او را تنها بگذارم. اما آقای «جزالتی» ظاهراً حرف های دیگری برای گفتن داشت. از این رو با لحنی دوستانه گفت:«اما من کسی را می‌شناسم که خیلی چیزها می‌داند. شک‌ندارم که سواد او از همه‌ی معلم‌های این مدرسه بیشتر است. او در روستای «کبوتران» زندگی می‌کند. پسر من «مهدی» به خانه‌ی او رفته‌است. این آقا که «ملاسلیم کبوترانی» نام‌دارد، از دوستان قدیم من است. در جوانی، هردوی ما دوستانِ صمیمی بودیم. اول قرار بود که توی «میدان سبزی‌فروش‌ها»، مغازه‌ی مشترکی داشته‌باشیم. او از روستای «کبوتران» خوار و بار، میوه و سبزی بیاورد و من کار فروش جنس‌ها را به عهده بگیرم. اما با مرگ پدرش، همه‌ی نقشه‌های ما به هم‌خورد. بعدها هرکدام به راهی رفتیم. من کارمند آموزش و پرورش‌شدم و او در همان روستای «کبوتران» ماند. تنها درآمدی که دارد از راه املاکی است که پدرش برای او که یگانه فرزند باقی مانده از خانواده بود، به ارث گذاشته‌است. جالب است بدانی که دیگر خواهر و برادران و مادرش در زلزله‌ی وحشتناکی که در همان سال‌ها  اتفاق افتاد، زیر آوار ماندند و مردند. او و پدرش در آن روز بعد از ظهر در بیابان، مشغول آبیاری زمین ها بودند و همین باعث نجات جانشان شد. این آقا از سر ارثی که پدر برایش گذاشته نه کار می‌کند و نه از کسی منت می‌کشد. درآمد حاصل ار باغ ها و املاک پدری، کاملاً او را کفایت می‌کند. این دوست من با وجود آن که الان پیر هم شده اما هرگز ازدواج نکرده‌است. اما در عوض از همان زمان و پس از مرگ پدر، با همان سواد اندک مکتبی، به جای هرکار دیگر، شروع به کتاب‌خواندن کرد. من فکر می‌کنم که او به خوبی بتواند از عهده‌ی جواب این سؤال مشکل بربیاید. اگر بخواهی می‌توانم بعد از ظهر پنجشنبه که مدرسه تعطیل می‌شود، «مرتضی» را همراهت کنم تا به آن جا بروید.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; واقعیت آن است که پیداکردن جواب آن سؤال برای من، چندان حیاتی هم نبود. اما کنجکاوی من نسبت به کسی که او توصیف می‌کرد، بسیار قوی شده‌بود. از این‌رو علاقه داشتم به بهانه‌ی دریافت جواب قانع‌کننده، به دیدار «ملا سلیم» بروم.  خاصه آن‌که با پسرش که دوست صمیمی من بود، می توانستم روستای «کبوتران» را پیدکنم. برای رفتن به روستای مورد نظر که در دوازده کیلومتری شهر ما قرارداشت، لازم بود درشکه‌ای کرایه‌کنم. البته در این زمینه، مشکلی نداشتم. پدرمن، هم امکانش را داشت و هم در چنین موردهایی، مته به خشخاش نمی‌گذاشت. باری تصمیم گرفتم که ساعت یک بعداز ظهر پنجشنبه با «مرتضی جزالتی» به روستای کبوتران بروم و از «ملاسلیم»، مشکل ذهنی خود را در باره‌ی «تاریخ بیهقی»، «حسنک وزیر»، «سلطان مسعود غزنوی» و رفتار بسیار وحشیانه‌ی او با مردی چون «حسنک» مطرح سازم. وقتی که به خانه‌ی «ملاسلیم» رسیدیم، هیچ کس در را برروی مانگشود. از پسربچه‌ای که در میان خاک و خُل کوچه بازی می‌کرد، پرسیدم که «ملاسلیم» کجاست؟ او فوراً به خانه رفت و مادرش را برای پاسخ دادن، به ما حواله‌داد. مادرش گفت:«ملاسلیم چندروزی کسالت داشته. اما یکی دو روز است که حالش بهتر شده است. از آن جایی که در این چندروز از خانه بیرون نرفته، امروز خواسته، کمی در اطراف روستا قدم بزند. اگر کمی حوصله‌کنید، سرو کله‌اش به زودی پیدا می‌شود. او با آن‌که ما را نمی‌شناخت، چندبار به خانه‌اش دعوت‌‌کرد و اصرار داشت که برای رفع خستگی، چای یا میوه‌ای بخوریم. اما ما ترجیح‌دادیم که همان جا پشت درِ خانه‌ی «ملاسلیم» منتظر بمانیم تا از راه برسد. هنوز نیم ساعتی نگذشته‌بود که سر و کله‌اش پیداشد. مردی بود درشت‌اندام، با سری پر از موی سفید و بلند که مقداری نیز روی شانه‌هایش افشان شده‌بود. بسیار خوش‌برخورد بود و همین که فهمید، چه کسی مرا همراهی کرده، با گرمی و مهر، ما را به خانه‌اش دعوت کرد. اتاقی که در آن، کارمی‌کرد، بسیار ساده آراسته شده‌بود. بیشترین وجه تمایز آن با دیگر خانه های روستائیان، قفسه‌های نیم شکسته و بسیار کهنه و ناشیانه درست شده‌ی کتاب بود که در کنار دیوار اتاق قرارداده شده‌بود. به جرأت می‌توانم بگویم که کف اتاق را نیز فقط کتاب پوشانده‌بود. حدسی نمی‌توانستم بزنم که شمار آن‌ها چقدر است. اما می‌توانستم بگویم که همه‌ی خانه‌اش بوی کتاب می‌داد. دیدن چنان منظره‌ای آن هم در روستا، برای من شگفت آور بود. «ملاسلیم» ما را دعوت به نشستن کرد اما چون در اتاق کارش جایی برای نشستن نبود به داخل اتاق  دیگری رفتیم که در آن جا نیز کتاب‌های زیادی وجود داشت اما حداقل می‌شد جایی برای نشستن پیداکرد. رفتارش بسیار پدرانه، متواضعانه و گرم بود. قبل از هرچیز برای ما هندوانه‌ای قاچ کرد. بعد‌ها دیدم که یکی از اتاق‌های منزلش، انبار میوه‌های گوناگون است. چه میوه‌های سردرختی و چه میوه های زمینی. پس از مقداری احوال‌پرسی، مخصوصاً احوال پرسی از پدر «مرتضی»، به شکل بسیار دوستانه‌ای پرسید که چه کاری از دستش برای ما ساخته‌است؟ در آن جا بود که من سؤالم را مطرح ساختم. با کمی تعجب به من نگاه کرد و گفت:«خیلی زود، خودت را درگیر این سؤال‌ها کرده‌ای. من وقتی که به سن و سال تو بودم و حتی چند و چندین سال بزرگ‌تر از تو، نه این جور چیزها را می‌دانستم و نه می‌توانستم فکرکنم. اگر نگویم که روشن‌ترین و بی دغدغه‌ترین لحظات زندگی‌ام در همان روزها بوده است، اغراق نگفته‌ام. بی‌خبری از جهان اطراف اگر هزار عیب داشته‌باشد، یک حُسن دارد و آن این است که انسان را، به گونه‌ای «آرام» و «رام»، در یک چهارچوب بسیار بسته، «خوشبخت» نگاه می‌دارد. این خوشبختی از چشم انداز منطق و عقل، شاید خوشبختی نباشد اما برای دارنده‌ی آن، وقتی نگرانی و درد و رنجی به همراه نداشته‌باشد، جز خوشبختی، چه تعبیر دیگری می‌توان از آن داشت؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد&lt;/STRONG&gt;   &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 16:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش دوم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«در بخش اول این یادداشت‌ها به خواندن مقاله‌ای اشاره‌کردم که «دکتر محمد علی اسلامی ندوشن» در کتاب «ایران را از یاد نبریم»خویش در باره‌ی زندگی و مرگ «حسنک وزیر» در «تاریخ بیهقی» پرداخته‌بود. خواندن این مقاله، اندیشه‌های گوناگونی را در ذهن من&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;که فرسنگ‌ها از پختگی و حدیث واقعی زندگی فاصله‌داشتم، بیدارکرده‌بود که به طور طبیعی، برای هیچ‌کدام از آن‌ها نیز پاسخی نداشتم. از این رو ناچارشدم در نخستین رویکرد خویش به حل این ذهنیت به یکی از دو دبیر ادبیات فارسی دبیرستانمان متوسل شوم که این یک، شخصیتی سطحی و لوده داشت و غالباً از دادن جواب به پرسش‌های جدی و عمیق با همان شیوه‌ی لوده‌گرانه‌ی خود، طفزه می‌رفت و آن دیگری اگر چه متین و قابل احترام بود اما نه دانش کافی در این زمینه داشت و نه دردسرهای زن و فرزند، مجالی برایش می گذاشت که بتواند به مطالعات خود عمق ببخشد.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(0,0,102); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;یکی از پدران این دخترها، فرماندار قدرتمند شهر ما بود که با خشم بسیار به رئیس آموزش و پرورش گفته‌بود که این دبیر جوان و بی‌ادب را بلافاصله از آموزش و پرورش اخراج‌کند. آقای فرماندار نمی‌دانست و یا به او نگفته‌بودند که شخص مورد غضب او، کسی جز پسر آقای شهردار نیست که قطعاً آن‌ها اگر نه در سطح خانوادگی که در محدوده‌ی اداری، بایکدیگر معاشر هستند. البته پسر آقای شهردار از آموزش و پرورش اخراج نشد. اما برای آن‌که حرف فرماندار نیز به زمین نمانَد، او را از آن مدرسه‌ی دخترانه به یکی از مدارس پسرانه یعنی مدرسه‌ی ما انتقال‌دادند. از آن زمان به بعد، او همچنان در مدرسه‌ی ما به انجام وظیفه‌ی انتقال «علم» به جوانان مشغول‌شده‌بود. او تنها دبیری‌بود که اتومبیل‌داشت و اتومبیلش یک «پلیموت» گنده‌ی آمریکایی بود که بیشتر آدم را به یاد ماشین رؤسای جمهور کشور‌های اروپایی و آمریکایی می‌انداخت یا دست کم در ذهن من چنان تصویری ایجاد می‌کرد. آمدن با آن ماشین، آن‌هم به مدرسه‌ای که حتی بسیاری از معلمان آن، دوچرخه هم نداشتند، برای او اعتبار و جایگاه اجتماعی خاصی به وجود می‌آورد. درست است که بسیاری نیز ظاهربین نبودند. اما باید گفت که شمار بسیار زیادی چنان بودند. باری جناب «پرویز اقبالیان» از قِبَل جایگاه اجتماعی پدر و رفتار آمیخته به طنز و مضحکه‌ی خود، همیشه نه تنها افرادی را در پیرامون خویش داشت بلکه حتی بدین وسیله از پاسخگویی به پرسش‌های دشوار در حوزه‌ی ادبیات و یا درس و مشق، در عمل معاف می‌شد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;اما دبیر دوم که «جواد مُعارض» نام داشت، آدم عاقل و متینی‌بود. اگر شخصیت او از دیدگاه دیگران، اعتبار داشت نه برای آن بود که کسی، معدنی از دانش را در ذهن او کشف کرده‌باشد بلکه بیشتر از آن رو بود که نسبت به اطرافیان خویش، چه کوچک و چه بزرگ، رفتاری متین، عاقلانه و توأم با احترام داشت. اگربه مطلبی آگاه‌بود، در باره‌ی آن با اطمینان خاطر صحبت‌می‌کرد و اگر نمی‌دانست، آشکارا اقرارمی‌کرد که نمی‌داند. گاه اتفاق می‌افتاد که کسی اصرارداشت تا او نظرش را هرچه هست بگوید. در آن‌صورت، با احتیاط بسیار می‌گفت که نظر او این است اما از درستی و نادرستی آن اطلاعی ندارد. از بخت بد، این دومی دبیر کلاس ما نبود اما من همیشه رابطه‌ی بسیار دوستانه‌ای با او داشتم. او می‌دانست که من به کتاب، علاقه‌ی بسیار دارم. و آگاهانه، به این شوق و ذوق من با دیده‌ی احترام می‌نگریست. بارها درگفتگوهای روزانه‌اش، به من آشکارا می‌گفت که گرفتاری‌های زندگی، هرگونه مجالی را برای خواندن و نوشتن و یا تأمل‌کردن از وی گرفته‌است. من و او گاهی در یکی از خیابان های آرام شهر، وقتی که مدرسه تعطیل می‌شد، قبل از آن‌که راهی خانه‌هایمان شویم، مقداری قدم می‌زدیم. احساسم آن بود که او تنها برای پاسخگویی به پرسش‌های من نبود که دوست‌داشت با من قدم‌بزند بلکه یک نیاز عمیق درونی نیز وادارش می‌کرد که برخی از درد دل‌هایش را برای کسی که می‌توانست به او اعتماد داشته‌باشد مطرح‌سازد. برایم گفته‌بود که چهارتا دختر سر و نیم‌سر دارد. همسرش خانه‌داری می‌کند و بیشتر از نُه کلاس نخوانده‌ است. هردو اهل کرمان بودند. چهار پنج سالی می‌شد که به شهر ما آمده‌بودند. می‌گفت که اگر امکانی وجود داشته‌باشد که بتواند از ساعت پنج بعد از ظهر در جایی کارکند، بسیار خوشحال می‌شود. در یک خانه‌ی اجاره‌ای با سه تا اتاق زندگی می‌کردند. به من می‌گفت که دغدغه‌ی نان و آب و بیماری و مواظبت از بچه‌ها، هیچ حال و حوصله‌ای برای او نگذاشته‌است تا کمی از وقتش را به رشد فکری و ادبی خود اختصاص‌دهد. او این نیاز را شدیداً احساس می‌کرد اما در عمل کاری از دستش ساخته‌نبود. حتی یک‌بار با یکی از کتاب‌فروشان شهرمان صحبت کرده‌بود که اگر احتیاج داشته‌باشند، او حاضر است روزی سه‌چهار ساعت در مغازه‌ی آن‌ها کارکند. آن‌ها از تقاضای او تشکر کرده‌بودند و گفته‌بودند که خود آن‌ها سه نفر کارگر و کارمند اضافی دارند که در واقع باید به دنبال کار دیگری بگردند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;البته پس از جستجو‌های بسیار، توانسته‌بود در گیشه‌ی یکی از سینماهای شهر، به عنوان بلیط فروش، کاری پیداکند. از نظر بدنی، کار سختی نبود اما از نظر زمانی، کار نامناسبی بود. او باید از ساعت هفت بعداز ظهر کارش را شروع می‌کرد و تا یازده‌ی شب در آن‌جا می‌ماند. می‌گفت برای آن که بتواند خستگی از تن درکند، سعی دارد بعد از ظهرها که از مدرسه به خانه می‌آید، چُرت کوتاهی بزند البته بدان شرط که بچه‌ها هم خوابیده‌باشند و گرنه در خانه‌ای با چهار بچه، خواب در طول روز، کاملاً بی معناست. یک‌بار برایم تعریف کرده‌بود که همسرش که یگانه خواهر در میان پنج برادر است، از این که همه‌ی فرزندانشان دختر هستند بسیار غمگین است. اما او بارها به همسرخود گفته‌بود که:«تو باید از دست جامعه و برخورد ناعادلانه‌ی آن نسبت به زنان و دختران ناراحت باشی که برای آنان ارزشی انسانی معادل مردان قائل نیست نه از دست بچه‌هایت. این ناراحتی تو در واقع متوجه صورت مسأله است و نه راه حل آن. برای دختر یا پسر بودن آن‌ها، نه ما تصمیمی گرفته‌ایم و نه آن‌ها خود، جنسیت خویش را انتخاب‌کرده‌اند.» او حتی به همسرش گفته‌بوده‌است که:«این نوع برخورد، تأثیرات ویران‌گری در شخصیت بچه‌ها می‌گذارد و اعتماد به نفس انسانی آنان را از آن‌ها می‌گیرد. اگر تو حتی از این موضوع ناراحت‌ هم باشی و حرف‌های من نیز قانعت نکند، نباید این ناراحتی را به فرزندانت انتقال‌دهی.» باری در آن فضای بسته و بسیار تنگ فکری، معاشرت گاهگاهی او با من و یا طرح پرسش‌های ادبی و یا فکری من از او، غنیمت بسیار بزرگی بود.&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;من حتی چند کتاب هم از او قرض کرده‌بودم که رمان «زیبا» اثر «محمد حجازی» یکی از آن‌ها بود. سال‌ها گذشت. من نه به اندیشه افتاده‌بودم که به سراغ تاریخ بیهقی‌بروم و نه ضرورت آن را در آن سن و سال احساس می‌کردم. گذشته از آن، انسان در سال‌های جوانی، وقتی به حوادث تاریخی نگاه می‌کند، تصورش آنست که دیگران، هرچه را که دیدنی بوده به نمایش گذاشته‌اند. یا هرچه را که شنیدنی و خواندنی بوده در معرض شنیدن و خواندن قرار داده‌اند. در آن صورت، انگار که سخنی برای گفتن نیست مگر تکرار گفته‌های دیگران. بعدها دریافتم که چنین دریافتی در روگار جوان‌سالی از خطرناک‌ترین دریافت‌های مرگبار ذهنی انسان است. باری، روزی که مقاله‌ی دکتر «اسلامی ندوشن» و سرنوشت دردبار «حسنک وزیر» ذهنم را به بازی گرفته‌بود، آقای «جواد مُعارض» به علت بیماری بچه‌ها، چندروزی خانه‌نشین شده‌بود. از این رو، دیگر درنگ را جایز ندانستم و ترجیح‌دادم پرسشم را در مقابل فراش مدرسه‌مان بگذارم تا شاید او پاسخی به آن‌بدهد. این آقای فراش، مرد دو چهره‌ای بود. در مقابل کسانی که نمی‌شناخت، خشن، سرد و حتی بی‌رحم می‌نمود اما در برابر آنان که به هردلیلی آشنایی و یا رابطه‌ای داشت، آدم دیگری می‌شد. علت این که او نسبت به من رفتار خشونت‌بار نداشت، آن بود که پسرش نه تنها همکلاسی که دوست بسیار صمیمی من بود. حتی بسیاری وقت‌ها به خانه‌ی ما می‌‌آمد و شام و ناهار پیش ما بود. در آخرین تابستان آن سال، پسرش با ما به روستایی که پدرم در آن جا باغ و ملک‌دارد، آمده بود و چندروزی را در کنار ما گذرانده بود. با خودگفتم بهتر است از آقای «غلامرضا جزالتی» سؤالم را مطرح‌کنم تا این که در مقابل لوده‌گری‌های «پروز اقبالیان» قرارگیرم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 19:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
