«تأثیر عمیق شخصیت «دکتر عثمان سامانی» و انتقال ارادت عمیق او به حافظ در محیط کار و خانواده بر پسرش «دکتر مراد بخارایی»، موجب شدهبود که نگاه وی به عرفان و علم، نگاهی خلاق و کاملاً متمایز نسبت به بسیاری از اطرافیانش باشد. «دکتر بخارایی» نه اهل جادو و جنبل بود و نه طرفدار معجزههای بی نام و نشان. اما او به قدرت روحی انسان و تحولاتی درونی او، اعتقادی عمیقداشت. حتی وقتی که بیماری را تحت معالجه قرار میداد، باورش برآن بود که اگر آن بیمار، به آن پزشک و شیوهی کار او اعتقادی نداشتهباشد، کار درمان بیمار به سختی پیش میرود و چه بسا به نتیجهای که انسان انتظارش را ندارد، ختمنشود. در عمل باید ارادت عمیق «دکتر بخارایی» را به حافظ در همین نکته جست. از یکطرف اعتماد مردم به کلام حافظ و از طرف دیگر زبان رازبار او که حتی در حالتهای بحرانی جسمی و روحی، میتواند ترکیبی از شوق روحی و آرامش پدید آوَرَد.»
باری، «دکتر عثمان سامانی» در شهر بخارا به دنیا آمدهبود و همهی آبا و اجدادش نیز در همان شهر زندگی کردهبودند. پدران او، همه آدمهایی ثروتمند بودهاند و نسل اندر نسل، برای فرزندان خود، مال و منال بسیاری بهجا گذاشتهبودند. خود او، گذشته از چند و چندین پارچه آبادی در اطراف بخارا و مقدار زیادی زمینهای مرغوب تجاری، تعدادی هم مستغلات داشت. در شهر بخارا، همه از وضع و حال خاندان «سامانی» اطلاعداشتند. اما به این نکته نیز آگاه بودند که خاندان مورد نظر، غیر از ریشه و تبارشان، از آن خاندانهای نجیبی بودهاند که انساندوستی و بذل و بخشش مالی آنها، زبانزد مردم همهی دورانها بودهاست. «دکترسامانی» چند سال قبل از وقوع انقلاب اکتبر 1917 برابر با 1296 خورشیدی، املاک خویش را فروخت و با همهی اعضای خانوادهاش به ایران کوچ کرد. علت این مهاجرت نیز آن بود که از چند سال پیش از آن، مورد آزار و اذیت برخی گروههای اجتماعی قرارگرفتهبود که به گونهای افراطی و چشمتنگانه، خود را حامی فقرا و ضعفا میدانستند.
آنان معتقد بودند که باید همهی مردم کرهی زمین به تساوی زندگیکنند. هیچکس را بر دیگری برتری نیست. چه این برتری مربوط به استعداد و توانایی ذهنی آدمها باشد و چه نباشد. این افراد به شکل بسیار خشن و تجاوزکارانهای، بیشتر افرادی را مورد آزار قرارمیدادند که معمولاً به مرکز قدرت و یا شبکه های پلیس مخفی و یا مقامهای انتظامی وصل نبودند. آنان که نه مال مردم را غارت کردهبودند و نه وابسته به چنان شبکههایی بودند اما از دیرزمان، ثروتی از راه ارث پدر و مادر به آنان انتقال یافتهبود و نسبت به مردم محروم نیز نگاهی مهرآمیز داشتند، بیشتر از همه مورد بیمهری و تجاوزهای کلامی و خرابکاریهای این گروه قرار میگرفتند. خاندان «دکترسامانی» نیز در این زمینه استثناء نبود. خاصه آن که وی در بند و بستهای سالهای اخیر، با هیچ گروهی از اقشار مرفه اجتماعی در نیامیختهبود. همهی این عوامل موجب شدهبود که او به اندیشهی ترک بخارا بیفتد.
نخستین شهری که قرعهی فال به نام آن افتادهبود، شهر ما بود. شهر ما نه چندان بزرگ بود که محل تاخت و تاز شخصیتهای مالی و سیاسی باشد و نه چندان کوچک که نتوان در آن نفسکشید و یا کاری انجامداد. هرچند او در این زمینه چندان تحقیقی انجام ندادهبود. بیشترین عاملی که در انتخاب شهر ما به عنوان محل سکونت آینده بر روی او تأثیر گذاشتهبود، حضور شخصی بود به نام «حسام جیرانی» که از شهر ما برای دیدار یکی از خویشان مادرش به بخارا سفر کردهبود. واقعیت آنست که مادر آن شخص، قبل از مرگ خویش وصیت کردهبود که یکی از آرزوهایش در لحظههای پایانی زندگی آنست که فرزندش روزی به بخارا سفرکند و دیداری با عمهی پیر مادرش که عمری بالای صدسال داشت، داشتهباشد. این که عمهی مادر «حسام جیرانی» همشهری ما، سر از بخارا در آوردهبود کمی جالب و غیرعادی مینمود. اما در این دنیای بزرگ، همه چیز امکانپذیر است. قضیه از این قرار بوده که عمهی او در جوانی، با پدر و مادر خود سفری به مکه داشتهاست. در همان سفر، با مردی از اهالی بخارا آشنا میشود که آن آشنایی بدل به عشقی پرشور میگردد و سرانجام نیز سر از ازدواج در میآورد. به همین دلیل، عمهی وی ناچار میشود با شوهر خویش به بخارا کوچکند. «حسام جیرانی» نیز به وصیت مادر خویش عمل کردهبود و راهی بخارا شدهبود.
اما هنگامی که به بخارا رسیدهبود، به شدت بیمارشدهبود. از این رو، فرزندان عمهی مادرش که به «دکتر عثمان سامانی»، ارادت و اعتقاد بسیاری داشتند، وی را برای معالجه، پیش او میبرند. همین مراجعه موجب شدهبود که «دکترسامانی»، مقداری با اوضاع ایران و شهر ما آشناشود. خاصه وقتی که «حسام جیرانی» از نیت «دکتر سامانی» برای کوچ احتمالی به ایران آگاه شدهبود، گفتهبود که هرگونه کمکی که ازدستش برآید، دریغی نخواهد داشت. پس از بازگشت «حسام» به ایران، او توانستهبود مقدمات کار مهاجرت «دکتر سامانی» را خیلی سریع انجامدهد. هفت هشت ماه بعد از بازگشت «جیرانی» به ایران، کارها چنان سریع پیش رفتهبود که «دکتر سامانی» با اعضای خانوادهاش به شهر ما کوچکردهبود. او در آن هنگام، مردی سی و چندسالهبودهاست. البته اوضاع ایران در آن زمان که مصادف بوده با حکومت احمدشاه قاجار، بسیار آشفته بوده. اما برای کسی که از امکانات مادی برخوردار باشد، در هر دورانی که زندگیکند، میتواند از درون بحرانها و افتهای اقتصادی به راحتی بگذرد. «دکتر سامانی» نیز پس از آن که در ایران استقرار یافتهبود، به پیشنهاد آن همان مرد قرارشدهبود که نام خود را از «عثمان» به «عمران» تغییردهد. «حسام جیرانی» برای او توضیح داده بود که در ایران، نام «عثمان» چندان معمول نیست. اگر میخواهد که خیلی از دیگران متمایز نشود و برای موردهایی از این دست بر سر زبان ها نیفتد، بهتر است که آن را عوضکند. «دکتر عثمان سامانی»، نه تنها نام کوچک خود را عوضکردهبود بلکه حتی فامیل خود را هم از «سامانی» به «بخارایی» تغییر دادهبود. هر چند نام پسرش که به عنوان اولین فرزند او در بخارا به دنیا آمدهبود، ویژگی نامگذاریهای آن منطقه را یعنی «رستممراد» را در خود حفظ کردهبود. اما این ویژگی، دستکم، از نظر اجتماعی و یا مذهبی، در کسی ذهنیت بدی برنمیانگیخت. «دکتر عمران بخارایی» پس از ورود به ایران، توانستهبود با راهنمایی و کمک «حسام جیرانی» و با پولی که از فروش املاک خود در بخارا به دست آورده بود، در شهر ما در چند منطقهی کوهستانی که از آب فراوان و مرغوبیت زمین برخوردار بود، املاک زیادی خریداریکند. گذشته از آن، توانستهبود در چندین نقطهی شهر، تعدادی خانه و مغازه بخرد که درآمد حاصل از همهی آنها، پاسخ گوی زندگی چند و چندین خانواده میتوانست باشد. این دوستی میان «دکتر عمران بخارایی» و آن مرد تا به آنجا رسیدهبود که سرانجام یکی از دختران او نیز با یگانه پسر او یعنی «دکتر رستم مراد بخارایی» ازدواج کردهبود.
ادامه دارد