تبليغاتX
آوازهای خاربیابان - سودای حافظ و کنعان آرزو (بخش پنجم)
اشکان آویشن Ashkan Avishan


«در بخش پیشین به توصیف شخصیت پزشکی در شهرمان پرداختم به نام «دکتررستم‌مراد بخارایی» که تخصص خود را در بیماری‌های گوارشی از انگلیس گرفته‌بود اما قبل از آن، یک‌سال نیز در فرانسه، دوره‌ی کارآموزی دیده‌بود. وی علاوه بر توانایی و تخصصی که در کار خود داشت، انسانی‌بود که به جمع‌کردن ثروت از راه درمان بیمارانش فکر نمی‌کرد. مهم‌تر آن که، عنصر انسان‌دوستی و کمک به دیگران، از برجسته‌ترین ویژگی‌های شخصیتی وی به شمار می‌آمد. او برخلاف دیگر پزشکان شهر ما که پول معاینه‌ی بیماران، برایشان معدن طلا بود، به درمان آنان بیش از هرچیز دیگر می‌اندیشید و به علت وضع مادی خوبی که داشت، حتی نرخ معاینه‌ی بیماران در مطب او، ارزان‌ترین نرخ معاینه‌ در شهر مابود. او گذشته از درمان درد جسم مردم، آنقدر دانش و توانایی داشت که به درمان دردهای روحی آنان نیز بپردازد، بی‌آن که در آن زمینه، دوره‌ی تخصصی آکادمیک دیده‌باشد.»

 

البته برای بسیاری از مردم که به علت بیماری‌های جسمی، بار اول می‌خواستند پیش او بروند، آن پُرس و جوها و یادداشت کردن‌ها از طرف پرستاران وی، چندان جاذبه‌ای نداشت. برعکس، باید گفت که بسیاری حتی رمانده هم می‌شدند. خاصه آنان که دستشان به دهانشان می‌رسید و در آن صورت، ارزان یا گران‌بودن هزینه‌ی دیدار یک دکتر، چندان فرقی‌نداشت. برای بسیاری از آنان، راحت‌تر آن بود که به سراغ پزشکی بروند که دور از چنان مقدمات و تشریفاتی، بیمار را معاینه‌ای می‌کرد‌ و بلافاصله نیز، نسخه‌ای می‌نوشت. اما آنان که برای باردوم، گذارشان به مطب او می‌افتاد، در می‌یافتند که داشتن چنان پرونده‌ای که دارنده‌ی اطلاعات پایه‌ای پزشکی برای بررسی حال بیمار بود، چه مزایایی دارد. با چنان پرونده‌ای، دیگر نیاز به آن نبود که «دکتربخارایی»، بارهای بعد از بیماران خود بپرسد که چه ناراحتی‌های دیگری، جز آن‌چه که در آن لحظه برایش مراجعه کرده‌اند، دارند و یا چه داروهایی مصرف می‌کنند. همه چیز در پرونده‌ی بیمار، برای بار اول ثبت شده‌بود. همین دقت عمل و توجه به حال بیماران، ارزان بودن هزینه‌ی معاینه‌ و برخورد انسانی و مهربانانه‌ی او و کارمندانش با آنان، پس از گذشت چند سال، او را چنان شهره‌ی خاص و عام کرده‌بود که حتی از شهرهای دیگر و ازجمله از تهران، بیمارانی وقت می‌گرفتند و به سراغ او می‌آمدند. همین نام‌آوری موجب شده‌بود که پدر من نیز برای یک‌بار هم که شده، به وی مراجعه‌کُنَد. تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، من در سن و سال ده یا یازده سالگی‌بودم که یک‌روز همراه وی با درشکه به مطب او رفتیم. پدرم تب شدیدی داشت و سرگیجه، به کلی او را از پا انداخته‌بود. همراهی من بیشتر برای آن بود که در صورت لزوم، مواظب باشم که وی تعادلش را ازدست‌ندهد. همه‌ی آن مراحلی را که قبلاً شرح‌دادم، پدرم گذراند. زمانی که پدرم وارد اتاق «دکتربخارایی» شد، پرونده‌ی او در دستش بود و از همه‌‌ی جزئیات و ریزه‌کاری‌های غذایی و دارویی پدرم نیز اطلاع‌داشت. این بدان معنی بود که «دکتربخارایی»، چند لحظه قبل از وارد شدن بیمار به اتاقش، پرونده‌ی او را مطالعه می‌کرد و سپس از بیمار می‌خواست که وارد اتاق‌شود.

 

«دکتربخارایی» به علت کسب تجربه در بستر زمان، به خوبی آگاه‌بود که بیماران او از کدامین گروه‌ها و قشرهای اجتماعی هستند. او آن‌ها را معمولاً به سه گروه تقسیم می‌کرد. گروه اول کسانی بودند که از یک پزشک، مسؤلیت، پیگیری و دقت عمل می‌طلبیدند. گروه دوم کسانی بودند که حتی با کوچک‌ترین ناراحتی، ترجیح می‌دادند به سراغ او بروند تا احتمالاً آن ناراحتی در مراحل اولیه متوقف‌گردد. گروه سوم آنان بودند که ناراحتی جسمی نداشتند اما از درد افسردگی و یا تنش‌های روحی رنج می‌بردند و یا با برخی اختلافات خانوادگی عمیق درگیر بودند. البته او در اتاق انتظار و نیز در اتاق پذیرش بیماران که پرستارانش می‌نشستند، تابلو بزرگی نیز آویزان کرده‌بود که در آن نوشته شده‌بود که «دکتربخارایی»، روانپزشک رسمی نیست اما شیوه‌ی کار و درمانش، از طرف همکاران روان‌پزشک وی، سخت قابل تقدیس است. یکی از نکات جالب این موضوع آن‌بود که در سال‌های اخیر، بر شمار بیمارانی که برای تسلای روحی و گره‌گشایی در مشکلات زندگی خصوصی پیش او می‌آمدند، بیش از پیش افزوده می‌شد. با توجه به هجوم چنان بیمارانی، او ناچار شده‌بود در سازمان اداری خویش و نیز تقسیم وقت خود میان بیماران جسمی و بیماران روحی، یک تجدید نظر جدی به عمل بیاورد. نتیجه آن شده‌بود که او وقتش را قبل از ظهرها، را یکسره به بیماران جسمی اختصاص‌داده‌بود و بعداز ظهرها را یکسره در اختیار آن گروه دیگر از بیماران گذاشته‌بود که از تنش‌های روحی و درگیری های عصبی در رنج بودند. گذشته از آن، او در بعد از ظهرها نمی‌توانست همان مقدار بیمار بپذیرد که در قبل از ظهرها می‌پذیرفت.

 

او برای هر یک از بیماران روحی خود، تقریباً یک ساعت وقت می‌گذاشت. کار روانکاوانه و جستجوگرانه‌ی وی در ژرفای رفتار و گفتار و روابط فردی و اجتماعی بیماران، می‌طلبید که او با آنان، از روی حوصله به گفتگو بنشیند. برای این کار، او اخیراً خانم جوان و تنددست دیگری را هم استخدام کرده‌بود که همراه با یکی از آن سه‌خانم قدیم، به اتاق وی می‌آمدند تا همه‌ی جزئیات گفتگوها را یادداشت‌کنند و بعد به صورت ماشین‌شده، در پرونده‌ی آن‌ها بگذارند. این نکته را نیز یادآورشوم که «دکتربخارایی»، هفته‌ای پنج‌روز بیشتر کار نمی‌کرد. پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها مطب او تعطیل‌بود. او از همان آغاز پذیرش بیماران روحی، برای یکایک آنان مشخص می‌کرد که حضور این خانم‌ها در گفتگوی او با آن‌ها، کاملاً ضروری است. اگر آنان دوست نداشتند که اشخاص دیگری حضور داشته‌باشند، می‌توانستند این نکته را از همان آغاز بگویند. در آن صورت، وی آشکارا از پذیرش بیماران مورد نظر، خودداری می‌کرد. البته او برای آنان توضیح می‌داد که عدم حضور آن خانم‌ها در آن گفتگوها بدان می‌مانست که از پزشکی بخواهند کارش را انجام‌دهد بی‌آن‌که لوازم آن کار را در اختیارش بگذارند. او می‌گفت که اگر بخواهد دقیقاً وضع و حال آنان را بررسی‌کند و نتیجه‌ی لام را بگیرد، باید به همه‌ی نکاتی که آنان در آن گفتگوها بر زبان می‌آورند، مراجعه کند و آن‌ها را با دقت بخواند و حتی رویشان فکرکند تا بتواند به نتیجه‌ای که برای حال آنان مفید است برسد. از طرف دیگر، او برای بیمارانش توضیح می‌داد که او و خانم‌های همکارش از نظر اخلاقی، باید رازدار باشند و رازدار نیز هستند. از این جهت، بیماران وی، باید مطمئن باشند که «دکتربخارایی» و همکارانش، سنگ صبور یکایک آنان هستند. در واقع، مجموعه‌ای از تمایزات کاری و رفتاری در شیوه‌ی درمان و پذیرش بیماران، موجب شده‌بود که خلق خدا از دور و نزدیک به مطب او هجوم بیاورند و حتی بار کار او را در آستانه‌ی شصت‌سالگی، روز به روز سنگین‌تر‌سازند. اما همه می‌دانستند که «دکتربخارایی» از کار خود، در جهت کمک روحی و جسمی به انسان‌های دیگر لذت می‌بَرَد.  کسانی که به مطب او مراجعه کرده‌بودند، اگر اندکی کنجکاوی داشتند، درمی‌یافتند که او در اتاق خود، گذشته از کتاب‌های مرجع پزشکی و روانپزشکی، نسخه‌های متعددی از «دیوان حافظ شیراز» را جمع‌کرده‌است. به جرأت می‌توان گفت که او هرجا نوشته و یا کتابی در باره‌ی «حافظ» یافته‌بود، خریده‌بود. گذشته از آن، مطب او محل نمایش دیوان‌های متعدد «حافظ» بود که تا آن زمان توسط اشخاص مختلف ویرایش‌ شده‌بود. از جمله‌ی آن‌ها انسان می‌توانست «دیوان حافظ دکترغنی و دکترفیاض»، «دیوان حافظ انجوی شیرازی»، «دیوان حافظ مسعود فرزاد»، «دیوان حافظ دکتر پرویز ناتل خانلری« و بسیاری از چاپ‌های خطی و سنگی را که پدرش از دیرزمان، جمع‌آوری کرده‌بود، ببیند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:25  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}