تبليغاتX
آوازهای خاربیابان - سودای حافظ و کنعان آرزو (بخش چهارم)
اشکان آویشن Ashkan Avishan


«در بخش سوم به آن‌جا رسیدیم که در آرایشگاه «مشحون»، با صحبت‌های دبیر غریبه و بازنشسته‌ی عَرَبی در باره‌ی حافظ، انگار یخ خاطرات مخاطب‌های او نیز بازشد و آنان سعی‌کردند از برخی رویدادهای زندگی خود که مربوط به پدر و مادر و یا پدربزر و مادربزرگشان می‌شد، با گرمی و شوق صحبت‌کنند.  حتی دوست «مشحون» یعنی «ابوتراب»، اقرار کرد که او زاده‌شدن خود و دیگر خواهر و برادرانش را حاصل لطف «حافظ شیراز» می‌داند که با فال مناسب خویش، زمینه‌ی ازدواج پدر و مادرش را فراهم آورده‌است. در این زمینه، دوست «مشحون»، چنان ذوق‌زده شده‌بود که پس از تمام شدن کار پیرایش موهای سر و صورتش توسط «محمود مشحون»، با دوچرخه به خانه‌رفت تا آن غزل مبارک «حافظ» را که زمینه‌ساز ازدواج پدر و مادرش شده‌بود، به آن‌جا بیاورد تا آقای دبیر عربی، آن را از نزدیک ببیند و آن غزل را برایشان بخواند و معنی‌اش را نیز توضیح‌دهد.»

 

در شهر ما مردی زندگی می‌کرد با نام «دکتر رستم‌مراد بخارایی» که نه تنها کنجکاوی بلکه احترام بسیاری از مردم را نیز نسبت به خود برانگیخته‌بود. شاید عامل مهم برانگیخته‌شدن این کنجکاوی و احترام، دو موضوع برجسته‌بود که بسیاری از انسان‌های دیگر نه بدان‌ مجهزبودند و نه می‌توانستند خود را متقاعدکنند که روزی آن دو خصلت، بدل به شیوه‌ی روزانه‌ی زندگی آنان گردد. این دو موضوع عبارت بود از رفتار بی‌نیازانه‌ی او به پول و مسائل مادی و دیگری علاقه‌ی بسیار صمیمانه و عمیق او برای کمک به مردم در گشودن گره‌های روحی، جسمی و حتی اجتماعی آنان. البته تصورم آنست که چنین افرادی، در هرکجای جهان و با هر فرهنگ و زبانی که زندگی‌کنند، قطعاً مورد استقبال مردم قرار می‌گیرند و مهر آنان را به خویش جلب می‌کنند. هرچند می‌دانم که رفتارهایی از این دست، چیزی نیست که یک‌باره در کسی پدیدارشود و همه‌ی زندگی او را در مسیری بر خلاف عُرف و عادت اجتماعی هدایت‌کند. بلکه باید ریشه‌های آن را در دوران کودکی و تربیت روحی و فکری شخص جستجوکرد که چگونه در محیط خانه و خانواده و یا در جامعه از عوامل بسیار نیرومندی متأثرشده‌اند.

 

شخص «رستم‌مراد بخارایی» با آن که در آستانه‌ی شصت سالگی به سر می‌برد اما از طلوع آفتاب تا پاسی از شب گذشته، تقریباً هیچ آرامشی نداشت. خانه‌ی بسیار بزرگ و زیبای او که در یکی از محله‌های قدیم شهر قرارداشت، محل رفت و آمد بسیاری از مردمی بود که تقریباً از مقامات اداری و دولتی و نیز از بسیاری پزشکان دیگر، سلب امید کرده‌بودند. او سه فرزند داشت که دوتای آنان دختر و آخرین آن‌ها پسربود. هیچکدام از آنان در شهر ما زندگی نمی‌کردند. شنیده بودم که یک دختر و پسرش در تهران و یک پسر دیگرش در مرکز استان زندگی می‌کرد. البته همه‌ی آنان از تحصیلات بالا و شغل‌های بسیار خوبی برخوردار بودند. «رستم مراد بخارایی» خیلی زود و در جوانسالی به دنبال حرفه‌ی پدر رفته‌بود و پزشک بسیار وارد و آگاهی شده‌بود. تابلویی که بر سر در خانه‌اش آویزان بود حکایت از آن داشت که او به عنوان پزشک عمومی از یک طرف و متخصص ناراحتی‌های گوارشی از طرف دیگر، انجام وظیفه می‌کرد. در جوانسالی، یک‌سال در فرانسه، دوران کارآموزی خود را گذرانده‌بود و سه سال هم در انگلیس، تخصص خود را در رشته‌ی گوارش، عمق بخشیده‌بود. او از پزشکانی بود که شدیداً اصرارداشت که باید یک لحظه از نتیجه‌ی تحقیقات جدید و حتی داروهای تازه، غافل نبود. در همان زمان، پزشکانی در شهر ما بودند که از زمان فراغت از تحصیل تا زمان مرگ، دیگر نه لای کتابی را بازمی‌کردند و نه می‌دانستند که در جهان پزشکی چه می‌گذرد.

 

اگر شرکت‌های دارویی، از طریق مبلغان خود، آنان را از حضور داروی جدیدی آگاه می‌کردند، که کرده‌بودند و گرنه خود آنان در این زمینه، کوچک‌ترین علاقه‌ای نشان نمی‌دادند. باورشان آن‌بود که یکبار دکترشدن به معنی آنست که انسان، همیشه دکتر است و از دانش لازم برخوردار. البته حتی استفاده‌ی آنان از داروهای جدید در شرایطی صورت می‌گرفت که شرکت‌های دارویی مورد نظر، به آنان وعده‌ی پاداش‌های مادی خوبی می‌دادند. در آن صورت، برای آن‌ها، این کار، هم فال بود و هم تماشا. اما «دکتر بخارایی» از همه‌ی آنان متمایز می شد. از آن‌جا که او مطالعات عمیقی، هم در زمینه‌های اجتماعی و هم روانی داشت، گاه بسیاری از مراجعه کنندگانش نه برای ناراحتی‌های جسمی خویش، بلکه برای مشکلات روحی و رفتاری خود که در زندگی روزانه، گرفتار آن بودند به حضورش می‌آمدند. او البته به همه می‌گفت که وی در آن زمینه‌ها هیچ‌گونه جوازی ندارد و آن‌چه را که می‌گوید بر اثر تجربه‌های فردی و مطالعات شخصی خود اوست. در مطب او، سه نفر کار می‌کردند. هرسه نفر نیز خانم بودند. اما خانم هایی که سن و سالشان بالای چهل سال بود. هرسه‌ی آنان، یا در رشته‌ی دارو شناسی، تحصیلاتی داشتند و یا آن‌چه را که خوانده‌بودند در رابطه با مسائل روحی و جسمی انسان بود. حتی شنیده‌بودم که «دکتر بخارایی»، آن‌ها را در چند نوبت با هزینه‌ی خود برای دوره‌های آموزشی فشرده به تهران فرستاده‌بود تا دانش خود را در ارتباط با کاری که داشتند افزایش‌دهند.

 

این خانم‌ها، نه تنها وفاداری عمیقی نسبت به «دکتر بخارایی» داشتند بلکه به کار خود نیز از عمق جان، عشق می‌ورزیدند. در شهر ما شایع‌بود که «دکتر بخارایی»، برای هر بیماری، بیست‌دقیقه وقت می‌گذارد. بسیاری که او را نمی‌شناختند و یا ذهنشان با معیارهای دیگری خوگرفته‌بود، بیشتر لبخندی از روی تمسخر برلبانشان جاری می‌شد و گاه با لحنی دلسوزانه، او را آدم «خُل»ی تلقی می‌کردند. این در حالی بود که دیگر پزشکان شهر ما در عرض بیست دقیقه‌ای که او یک بیمار را می‌پذیرفت، چهار بیمار را می‌پذیرفتند و اگر بیماران، از اهالی روستا بودند، گاه چهار پنج نفر را در یک نگاه و در همان سه چهار پنج‌دقیقه ا‌ی که باید یک بیمار را می‌پذیرفتند، به اتاق معاینه فرا می خواندند. البته نه او در این زمینه در باره‌ی شیوه‌ی کار پزشکان دیگر، چیزی می‌گفت و نه آنان در مورد او حرفی می‌زدند. همه، عمیقاً برای او احترام قائل‌بودند. خاصه، برای دانش عمیقی که داشت و کارش را نیزخیلی خوب بلد بود. هزینه‌ی درمان او، ارزان‌ترین هزینه‌ی درمان شهر ما بود. او اگر متوجه می‌شد که وضع مادی بیمار خوب نیست، از او هیچ پولی نمی‌گرفت. البته این او نبود که هزینه‌ی معاینه را دریافت می‌کرد بلکه کارمندانش که همان سه خانم بودند، دریافت می‌کردند. همه‌ی مردم به آنان یا «خانم دکتر» می‌گفتند و یا «خانم پرستار». کار این سه خانم، کار چندان ساده‌ای نبود. آنان می‌بایست هنگام ثبت‌نام بیمار، کلی از او و یا اگر او خود قادر نبود از اطرافیانش «بازجویی» می‌کردند. هر بیمار، در مطب «دکتربخارایی» پرونده‌ای داشت که در آن، سن و سال، جنسیت، تحصیلات، شغل، علائق غذایی، حساسیت‌های روحی و جسمی، شمار فرزندان، حتی علاقه‌ی بیماران به کتاب و مطالعه نیز ذکر می‌شد. خانم‌های کارمند او چنان در کار خود وارد بودند که با حوصله‌ی بسیار، همه‌ی این‌ها را می‌پرسیدند و دلیل پرسش خود را نیز توضیح می‌دادند که «دکتر بخارایی» با این اطلاعات، هم بهتر می‌تواند با آنان برخورد کند و هم دردشان را بهتر تشخیص‌دهد و نیز برای آن درد، داروی مناسب را بنویسد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:46  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}