«در بخش دوم به این نکته اشارهکردم که در آرایشگاه «مشحون»، بحثی میان «محمود مشحون» صاحب آرایشگاه و دوست قدیمیاش «ابوتراب»، بر سر تابلویی که یکی از غزلهای حافظ در آن نوشته شدهبود، درگرفتهبود که جالب بودن موضوع گفتگو، نظر یکی از مشتریهای منتظر و غریبهی آرایشگاه را به خود جلبکرد. به همین دلیل، آن مشتری غریبه، خود را به میان بحث آنان کشاند و پس از معرفی خود به عنوان یک دبیر بازنشستهی زبان عربی که از شهر «ساری» برای ازدواج پسرش به شهر ما آمدهبود، مقداری به شعر «حافظ» پرداخت و خاصیت بخشهایی از اندیشهی او را در شعرش برای جمع حاضر در آن مغازه بیانکرد. نحوهی صحبتکردنش نشان میداد که به شعر حافظ مسلط است و دور از هرگونه بالانشینی، دوست دارد که ارادت خود را از تهدل به این شاعر شیراز نشاندهد.»
من نمیدانستم که آن دو نفریعنی «محمود مشحون» و دوستش «ابوتراب»، چقدر عمق حرفهای آن دبیر عربی را درک میکردند. طبیعی بود که آنان معنی همهی واژههایی را که از دهان او در میآمد، به خوبی میفهمیدند. نه واژههای قُلُمبه و سُلُمبهای در میان آنها بود و نه آن دبیر عربی علاقهداشت که با چنان زبانی صحبتکند. اما اینکه در عمل میتوانستند با آن فهمیدن، نقبی به درون معنیهای ادبی و عرفانی حرفهای او بزنند، تردید داشتم. علتش هم اینست که وقتی «حساسه«های ذهنی انسان، آمادگی برای «گرفتن» و «شکارکردن» برخی مفاهیم را نداشتهباشد، تردید نیست که آن مفاهیم مانند یک موج سرگردان از بالای سر و یا از بیخ گوش انسان خواهندگذشت، بیآن که آن شخص حتی بتواند عبور همهی آن ارزشهای معنایی را درککند. حساسههای ذهنی هریک از ما، مانند دستگاهی است که قادر به گرفتن امواج رادیویی معینی با طول موجهای معینی است. وقتی که آن دستگاه در برابر طول موجهای دیگری قرار بگیرد، طبیعیاست که نخواهد توانست آنها را بگیرد. از همینروست که وقتی ما برخی کلیدهای معنایی را در مورد این یا آن مفهوم در اختیار نداریم، بسیاری از حرفهایی که «می شنویم»، در عمل نمیشنویم. همچنان که اگر زمانی به درک یک اصطلاح و یا مفهوم جدید بر بخوریم، گاه پیش میآید که همان روز و یا در همان نزدیکیها، بارها و بارها آن اصطلاح و یا واژه را از دهان این و آن میشنویم. این بدان معنا نیست که آن مفاهیم و اصطلاحات تا آنزمان، از سوی دیگران مورد استفاده قرار نمیگرفتهاند بلکه بدان دلیل بوده است که ما زمینهی گرفتن و درک آنها را تا آن زمان نداشتهایم.
البته من در سن و سالی نبودم که بتوانم میزان دانش آن دبیر بازنشسته را در مورد «حافظ» و شعر او ارزیابیکنم. اما واقعیت آنست که نوع برخورد آن مرد و شنیدن حرفهایش در مورد حافظ، افق تازهای در دنیای ذهنی من بازکردهبود. من آنحرفها را قبلاً در جایی نشنیدهبودم. آقای «مشحون» در حالی که بر سبیل ادب، مرتب حرفهای آن دبیر بازنشسته را تأیید میکرد، در جواب او گفت:«من از پدر خدابیامرزم شنیده بودم که میگفت سینهی «حافظ»، پُر از عِلم استاست. حتی شنیدهبودم که میگفت که از جایی از غیب، - حال از طرف خداوند یا پیغمبرها، این را نمیدانم- به او کمک میکردهاند که اسرار زندگی را بفهمد و حتی از زندگی مردم سر درآورد.» دوست مشحون آقا «ابوتراب» که هنوز در زیر تیغ سلمانی بود، حرف «مشحون» را تأیید کرد و از زیر دست دوستش، سرکی کشید تا نگاهش را در آینه به چهرهی آن دبیر عربی بدوزد. آنگاه شروع به صحبتکرد:«پدر مرحوم من، با آن که سواد نداشت اما به «حافظ» اعتقاد زیادی داشت. اگر بگویم که من و همهی خواهرها و برادرهایم، محصول «بله»ی «حافظ» هستیم، شاید باورنکنید. پدرم میگفت که وقتی میخواستند به خواستگاری مادرم بروند، مادر بزرگ پدریام با خانوادهی مادری من میانهی خوبی نداشت. او گفتهبود که پسر من اگر با این دختر ازدواج کند، بدبخت خواهدشد. اما پدر پدرم گفتهبود، که او به حرف زنها حتی اگر درست هم از آب در بیاید اهمیتی نمیدهد. اگر چه او، آن دختر خانم را که میخواست عروس آیندهی پدر بزرگ و مادر بزرگ باشد، نمیشناخت. اما به «حافظ» شیراز، آنقدر اعتقاد داشت که اگر او در شعرش میگفت خودت را در چاه بینداز، پدر بزرگ من این کار را میکرد. او همیشه میگفت شما از مصلحتهای غیبی هیچ چیز نمیدانید. «حافظ» از آن شاعرهاست که یکدانه از کلید انبار مصلحتهای غیبی را در جیب خود دارد.
به همین دلیل، پدر پدرم به خانهی یکی از خویشاوندانمان که واعظ هم بودهاست میرود و از او میخواهد که از دیوان «حافظ» برایش فالیبگیرد. آن واعظ به پدرم میگوید وقتی که «قرآن» به عنوان کلام مقدس خدا در دسترس باشد چرا باید از دیوان «حافظ» فال بگیرم؟ اما پدرم گفتهبود که او هیچ شکی در مقدس بودن و درستبودن کلام خدا ندارد. اما اینبار، دوست دارد کلام «بندهی خدا» و نمایندهی او را بشنود. آن واعظ کمی ناراحت شدهبوده و به پدرم گفتهبودهاست که «حافظ» نمایندهی خدا نیست. فقط بندهی خداست. نمایندهی خدا، پیغمبر ماست نه «حافظ». به هرحال، آن واعظ از دیوان «حافظ» فالی گرفتهبود که در آن شعر، حتی کلمهی «پسر» هم آمدهبود. آمدن این کلمه، حتی بیشتر از پیش، ارادت او را به «حافظ» افزودهبود. پس از آن فالگرفتن بود که پدربزرگم با همهی مخالفتهای همسرش، به خواستگاری مادرم رفتهبود. البته وضع مادی پدربزرگ پدریام به مراتب، بهتر از وضع مادی پدر بزرگ مادریام بود. آنها هم بدون معطلی، به این خواستگاری، جواب مثبت دادهبودند. حتی پدر بزرگم معتقد شدهبود آنچه را که «حافظ» شیراز، در آینهی غیب دیدهبود، همهاش در زندگی پسرش که پدر من باشد، عملی شده بود. ظاهراً این ازدواج، برای همهی خانوادههای دخیل، شگون هم داشت. ازدواج آنها سرگرفت و نتیجهی آن، من شدهام و شش خواهر و برادر دیگرم. به حمدالله، خداوند ما را هیچگاه گرسنه نگذاشتهاست. از او برکت بوده و از ما حرکت. پدرم، البته عمرش را به شما دادهاست اما او، کمی بعد از آن واعظ خواهش کردهبود که آن شعر «حافظ» را روی کاغذی بنویسد تا پدرم آن را به یکی از خطاطان که دمِ درِِ مسجد جامع شهرمینشستند بدهد تا با خط قشنگ بنویسند و به مبارکی ازدواجی که سر گرفتهبود، در خانهی آنها به دیوار آویزانکنند. آن شعر مبارک «حافظ»، همین حالا در خانهی ماست. از میان ارثهای پدر، قرار بر این شد که این تابلو را به پسر بزرگ خانواده بدهند که قرعه به نام من افتاد.» «ابوتراب»، دوست آقای «مشحون» که این داستان را نقل میکرد، آنقدر هیجان زده شدهبود که پس از اصلاح سرش، در حالی که من و آن آقای دبیر عربی هنوز منتظر نوبتمان بودیم، با دوچرخه به خانه رفت تا آن غزل قابگرفته را بیاورد تا به آن آقای دبیر عربی نشانبدهد. حتی از او خواهش کرد که آن را یکبار برای خود او و حُضار آن مغازه بخواند. آن غزل، این بود.
بـــاغ مرا چه حـــــــاجت سرو و صـــــنوبر است
شمشاد خـــانهپـــــرور مـــــــا از که کمتر است
ای نــــــازنین پــسر تــو چـــه مذهب گرفتهای؟
کِت خــــــــون ما حلالتــــر از شیر مــــادر است
چون نــــــــقش غــم ز دور بــبینی شراب خواه
تــــشخیص کـــــردهایم و مُداوا مـــــــقرر است
از آستان پــــــــــیر مُغـــان سر چــــــرا کشیم؟
دولـــــت در آن ســـرا و گشایش در آن دراست
یک قصه بـــیش نیست غـــم عشق وین عجب
کز هـــر زبــــــــان که مـیشنوم نــامکرر است
فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است
تا آب مـــــا کــــه منبـــعش الله اکبــــــــر است
ما آبــــروی فـــــــقر و قنـــــــــاعت نمیبـــریم
با پـــــــادشه بـــگوی کــــــه روزی مُقدّر است
حــــافظ چــــــه طرفه شاخ نباتیست کــلک تو
کِش مــــــیوه دلپذیرتــــر از شهد و شکر است
ادامه دارد