این یادداشتها، تنها نقد ادبی نیست. نقد تاریخی و اجتماعی هم هست. اعتقاد من آنست که ما به غیر از نقدی که از سوی اهل ادب و نظر در بارهی شاعرانمان نوشته میشود، نقد نانوشتهی دیگری هم داریم که مردم ما در طول زندگی و رشد خویش، از شاعران و نویسندگانمان در ذهن خود فراهم آورده اند. واقعیت آنست که ارزش این بخش از نقد نانوشتهی ما اگر چه غیر تخصصی است اما اهمیت کمتری از آن نقد تخصصی ندارد. نقادان ما اگر بگویند که نقد خویش را برای «که» مینویسند، در آن صورت، خاستگاه آن اندیشهها بیشتر مشخص میشود. باور من آنست که آنان، هنگام نوشتن نقد خویش در درجهی اول به «مردم متخصص» نظر دارند. طبیعی است که اگر دیگران نیز نقد آنها را بخوانند، خوشحال خواهندشد. در حالی که اگر این میراث فرهنگی، در خلال سدههای درد و رنج بر مردم، سدههای حمله و ویرانگری اقوام مختلف کینتوز و انتقامگیر بر هرگوشهی خاک این کشور، تا این زمان باقی ماندهاست تنها به لطف نوشتههای صاحبان تخصص ادبی نبودهاست. بلکه مردم کوچه و بازار به عنوان رودخانهی اصلی زندگی اجتماعی و تاریخی، حافظ و انتقالدهندهی این میراث بودهاند. در اینگونه نوشتههای «نقد و خاطره»، تلاش من برآنست که به این بُعد توجهناشده و نانوشته، جانی بخشم و آن را از میان تاریکی رفتارها و گفتارها به روشنایی روز بکشانم.
در رابطه با آن غزل حافظ، در «آرایشگاه مشحون»، ماجرای جالبی پیشآمد که من نیز بر حَسَب تصادف، شاهد آن بودم. در یکی از روزها، من همراه با دو مشتری دیگر، منتظر نوبت خود، روی صندلی ارج زنگزده و رنگباختهای نشستهبودم. محلی که من انتخاب کردهبودم، طرف راستم مماس با شیشهای بود که خیابان را در معرض دید قرار میداد. گاه بخشی از حواسم به خیابان و عابران بود و بخشی دیگر به صحبتها و حالات و حرکات مشتریها و صاحب مغازه. آقای «مشحون» که مشتری خود را «ابوتراب» خطاب میکرد، لحن بسیار خودمانی و دوستانهای با او داشت. در حالی که همچنان به کار پیرایش و آرایش او مشغول بود، تشکرها و گلایههایش را نیز مطرح میکرد. البته محتوای تشکر و گلایهاش نیز بسیار صمیمی و مهربانانهبود. موضوع گلایه و تشکر به همان تابلوی برمیگشت که غزل حافظ در آن قاب گرفته شدهبود. ظاهراً دوست صاحب مغازه، آن را در نوروز همان سال به وی، هدیه دادهبود. جزئیات گلایهی وی بر این نکته بناشدهبود که دوستش باوجود آن که از میزان سواد و توانایی تحصیلی «مشحون» خبرداشت، هرگز شعرهای آن تابلو را برای وی نخوانده بود. این که آنها را برایش معنیکند، دیگر کاری فراتر از عادیاتبود.
«محمود مشحون» به دوستش میگفت از وقتی من این هدیهی ترا در برابر مشتریها آویزان کردهام، آنها همه بَهبَه و چَهچَه میکنند اما از من نیز میخواهند که همهی آن شعر را برایشان بخوانم. اما من که سوادم نمکشیدهاست، چطور میتوانم از عهدهی اینکار برآیم؟ آنهم شعری که من نه تمرین خواندنش را کردهام و نه معنیاش را میدانم. بگذریم از این که آن خطهای کج و مُعوَج، هنوز قوز بالا قوز هم شدهاست. در این میان، دوستش لبخندی برلب آورد و گفت:«اگر بگویم که خود من هم به راحتی نمیتوانم آن را بخوانم برایت باورکردنی نیست. درست است که من تا کلاس ششم درس خواندهام اما واقعیت آنست که ما همیشه دیوان «حافظ» را فقط برای تبرّک و بر سر سفرهی هفتسین گذاشتهایم. شاید به آن دلیل که در خانهی ما، تنها کسی که سواد خواندن و نوشتن داشته است، من بودهام. من هم که از صبح تا شب، مشغول جانکندنم تا لقمهای نان برای اهل و عیال جورکنم. اما همیشه دوستداشتهام که شعرهای حافظ را بخوانم. علت آن که این تابلو را برایت آوردم آن بود که ما شب یلدای سال گذشته، مهمان همسایهمان بودیم. آنها یک دیوان بزرگ و قشنگ تازهای از «حافظ» خریدهبودند. آن شب، میزبان ما برای هریک از اعضای خانوادهی ما «فالی» دید که بسیار خوب آمد. با خود گفتم بدنیست که یکی از شعرهای او را که بر روی مقواهای بزرگ در کتابفروشی «حامدان»میفروشند برای تو بخرم و سفارشکنم که قاب هم بگیرند.»
فضای صحبت آنان چنان حس و حالیداشت که انگار دیگران هیچ حضوری نداشتند. نه صاحب مغازه از مطرحکردن بیسوادی خود باکیداشت و نه دوستش که آن تابلو را به یُمن «خوشگویی» های خواجهی شیراز، به او هدیه دادهبود. در این میان، یکی از مشتریهایی که سن و سالش به چهل میرسید، به میان حرف های آندو دوید و گفت:«باجناق من، دبیر ادبیات دبیرستان های همین شهر است. او میگوید که خواندن و فهمیدن غزلهای حافظ، کار هرکسی نیست. حتی به اعتقاد او، بسیاری از همکارانش، توانایی درک درست غزلهای حافظ را ندارند. البته من از درستی حرفهای او اطلاعی ندارم. زندگی ما چنان با کار و کاسبی گره خورده که کمتر فرصت فکرکردن به شاعرهایی مثل حافظ و فردوسی را پیدا میکنیم. زبان اینها پر از حکمت است اما زندگی ما هم متأسفانه پر از نکبت است.» آقای مشحون که از آینه، هم به این مشتری منتظر نگاه میکرد تا رفتارش نسبت به او برخلاف ادب تعبیر نشود و هم سعیداشت که تمرکزش را در پیراستگی سر و ریش دوستش ازدست ندهد، حرف های او را با سر و «بله بله»های تندش تأیید میکرد. مشتری دیگری که سن و سالش نشانگر آن بود که سالهاست در حال و هوای بازنشستگی سیر میکند و اول بار بود که به «آرایشگاه مشحون» میآمد گفت:«موضوع جالبی را پیش کشیدهاید. اما بهتر است من اول، خودم را معرفیکنم. من با خانوادهام یکماهی است که از «ساری» به اینجا آمدهام. مهمان پسرم هستیم. او در این شهر، کارمند فرمانداری است و انشاءالله به زودی ازدواجش سرخواهدگرفت. آمدهایم به او کمککنیم تا سر و سامان بگیرد و بعد خودمان به «وطن» اصلیمان برگردیم.»
«من اولبار است که افتخار آشنایی با همهی شما را پیدا میکنم. اما باید بگویم که خود من در شهر «ساری»، دبیر دبیرستانها بودهام و عربی درس میدادهام اما خوشحالم که در طول زندگیام با حافظ و شعر او نیز بسیار حشر و نشر داشتهام. حافظ از آن شاعرهایی است که همهی مردم ما به اندازهی فهمشان، او را دوستدارند و برایش ارزش قائلند. اگر جسارتنکنم باید بگویم که شعر حافظ مثل اقیانوس است. همه میتوانند به آن نزدیکشوند. هم از ساحلهای مختلفش بهره ببرند و هم از آب آن. ساحل شعر حافظ در بعضی جاها شنی است و در برخی جاها سنگی و در نقاطی دیگر، خاکی. هرکسی که به یکی از این ساحلها پا گذاشته، از حافظ شناخت مشخصی به دست آوردهاست. حتی آنان که در حال تشنگی با ظرفهای بزرگ و کوچک خود به این اقیانوس نزدیک میشوند، به اندازهی توانایی و ظرفیت آن ظرفها میتوانند از آن آب بردارند.» همهی ما سراپا گوش شدهبودیم. آنچه را که او میگفت قابل درکبود اما من نه توانایی آن را داشتم که در واقعیت زندگی در آن سن و سال، آنرا تجربهکنم و نه اشتیاق سوزندهای در جانم شراره میکشید. «حافظ» برای من، مردی بود که در زندگیاش چیزهایی نوشتهبود که آن چیزها نه به خانهی ما راه یافتهبود و نه پدرم از آن سهمی بردهبود. تقریباً تردید نداشتم که آقای مشحون که از راه ادب و حس جلب مشتری، مرتب سخنان او را تأیید میکرد و ترکیب «صحیح میفرمایید» را به دنبال تأییدهای خویش میآورد، بخش اعظم آنها را نفهمیدهبود. اما چهباک! مهم آنست که مشتریها احساسکنند که او از جمله افراد ردیف اولی است که به حرفهای آنان گوش میکند. آقای دبیر بازنشسته به سخنانش ادامه داد:«اگر من با همهی سن و سالم به شما بگویم که هنوز بسیاری از شعرها و اصطلاحات زبان حافظ را نفهمیدهام، شاید باورتان نشود اما این عین واقعیت است. من دیگر در سن و سالی نیستم که بخواهم لب تاقچه بگذارم و یا زیره به کرمان ببرم. لطف شعر حافظ در آن است که نه انسان را ملامت میکند و نه از آستانهی «در»ِ خود ناامید بر میگرداند.»
ادامه دارد