در میان شاعران دیرینهسال ایران، دو تن بیش از دیگران، همیشه ذهن مرا به خود مشغول داشتهاند. انگار در شعر این دو تن، با وجود گذشت دههها و سدههای بسیار از زمان حیاتشان، هنوز جادوی کشف ناشده و رازهای ناگفتهای از هستی مرموز آدمی، باقی ماندهاست. رازهایی که گذشت زمان نه تنها از عمق و گستردگی آنها کمنکرده، بلکه بر ژرفای آنها هنوز هم افزودهاست. در این رازها، با اندکی تأمل و دقت، می توان هم جادوی «شکرخند زندگی» و هم «زهرخند مرگ» را به تماشاآمد. هرانسانی که در زندگی خود، گاه و بیگاه، با اندیشهی زندگی و مرگ، کلنجار رفتهباشد، قطعاً در سالهای سالمندی و پختگی عمر، با خواندن سرودههای اندیشمندانهی اینان، به کشف رازهای ناگفته و ناشنیدهی دیگری، نائل میگردد. رازهایی که هرگز در سالهای خامی و جوانی، بدانها نیندیشیدهاست. شاید از اینرو باشد که انسان باوجود سر و کار داشتن با شعر اینشاعران و خواندنهای مکرر آنها، انگار هنوز جوهر آن پیام نهایی را به درستی درنیافتهاست و همین حس درنیافتگی، نوعی بدهکاری معنوی در جان او ایجاد میکند.
از اینروست که هرگاه من، به حوزهی فکر و زبان آنان واردشدهام، گذشته از آن حس احترام و جاذبهای که نسبت به آنها در جان من جولان داشته، دچار این احساس غریب بودهام که زبان من، توان آن را ندارد که بتواند همهی آن موجهای حس و فکری را که در ذهنم نسبت به آنها دارم به صفحهی کاغذ انتقالدهد. حتی آنگاه که دیگر در همان لحظه، قلم از نوشتن بازمانده است و ذهن از اندیشیدن، بازهم احساس کردهام که با جانی تشنه و روانی ملتهب، از جویبار خُنَک و زلال شعر آنان دورشدهام. این دو شاعر عبارتند از «حکیم عمر خیام نیشابوری» و «شمسالدین محمد حافظ شیرازی». چندی پیش، برخی از دریافتهای ذهنیام را در همین نوشتارها، در بارهی خیام با عنوان «خیام در باغ اضطراب» برزبان آوردم. این گفتار، اینک به حافظ شیراز اختصاصدارد که زبانش از جوهر «راز» و «کشف راز»، از «اندوه» و «پادزهر اندوه» به شکلی غریبی لبالباست. در خلال سالهایی که من با ادبیات ایران، خاصه شعر سر و کار داشتهام، تلاشم برآنبوده تا نکاتی را در مورد این دو شاعر برقلم جاری سازم. آنچه از این دو در مرکز توجه ذهن من بوده، زبان رازبارهی منحصر به فردی است که اینان برای بیان اندیشههای متلاطم خویش برگزیدهاند. باید آشکارا اعترافکنم که زبان این دو شاعر، همان زبان فردوسی، سعدی، خاقانی، مولانا، عطار، سنایی و بسیارانی دیگر نیست. زبانی است آمیخته به درد، آمیخته به اندوهی تاریک و گزنده که در بسیاری از ابعاد، به شکل آشکاری، خود را از زبان دیگر شاعران پارسیزبان کشورمان متمایز میسازد.
البته این توجه، هیچگاه مانع از آن نبودهاست که من به شاعران و نویسندگان بزرگ دیگرمان که جایگاه مشخص خویش را در حوزههای گوناگون فکری و ادبی دارند، احترام خود را ابرازنکنم. اما تفاوت سیر و گذار در دیوان شعر آنان با سیر و گذار در خطهی شعر اینان، به مثابهی گذار از سرزمینهای جادوخیز تؤام با رؤیاهایی غریب و شگفتاست. باید صمیمانه اعترافکنم که تا این زمان، هرمقدار که در سرزمین شعر حافظ و خیام توقفکردهام، هرگز احساس «سیری» و «خستگی» به من دست ندادهاست. منظورم از «خستگی» به معنی «دلزدگی» فکری است و گرنه خستگی جسمی، یک پدیدهی اجتنابناپذیر انسانیاست و ارتباطی به «بود» و «نبود» جاذبه در آن اشعار ندارد. در شعر «خیام» با همهی اندکبودن و نیز در شعر «حافظ» که از نظر «کمی» چند و چندینبرابر شعر خیاماست، انگار رازشگفت و مرموزی از هستی دو روزهی انسان نهفتهاست که هربار از کنار آنها میگذارم، ذهنم دچار سرگیجهای میشود که هم آرزوی طبیبی حاذق را در برابر خود دارد و هم میخواهد به شکلی در همان لذت غریب سرگیجهای خویش باقی بماند.
این نیز از نادرههای روح رازبارهی انسان است که هم از «درد» میگریزد و هم به «درد» پناه میبرد. شاید تفاوت این «دردجویی» و «دردگریزی» انسان در آن باشد که او آرزومندانه میخواهد امکان آن را داشتهباشد که هم «درد» را برگزیند و هم آنرا از خود دورسازد. چنین حس اختیارطلبانهای که انسان آرزومند آنست از آن حسهای غریب، متضاد و غیر ممکن هستی اوست. شاید در چشماندازهای زمانی نزدیکی که ما آن را با سده و هزاره شماره میکنیم، این خصلت متضاد و شگفت، همچنان به حیات خود در جان آدمی ادامهدهد. شاید هم در خلال این دورانها، انسان بتواند در حوزهی دانش، به رازهایی دستیابد که سنگینی حضور مرگ بر زندگی او را به گونهای غیرقابلباور کاهشدهد. طبیعیاست که در آن صورت، بسیاری از چشماندازهای فکری و فلسفی انسان، کاملاً دگرگون خواهدشد و حتی چه بسا آن رازبارگی جادویی شعر «حافظ» و «خیام»، رنگ دیگری به خود بگیرد. اما تا آن زمان، تردید نبایدداشت که شعر این دوشاعر، پرندگانی خواهند بود که در آسمان رازبار مرگ و زندگی، به پرواز اندیشه برانگیز خویش، همچنان ادامه خواهندداد.
در این نوشتار، تلاش داشتهام تا گوشههای پراکندهی خاطراتم را از دوران کودکی در مورد او و شعر وی، بر صفحهی کاغذ جاریسازم. در این زمینه باید این نکته را بازگویم که نخستین خاطرهی من از «حافظ» و شعر او به زمانی برمیگردد که یکی از غزلهای قابگرفتهی وی را در آرایشگاه یکی از خویشانمان، زمانی که برای کوتاهکردن موهای سرم رفتهبودم، دیدم. او این غزل را در قاب چوبی قهوهای رنگ سادهای، بر بالای آینهی قدنمای مغازهاش آویزان کردهبود. در آن هنگام، من یازدهسال بیشتر نداشتم. از دو سال پیش از آن که پدرم خانهی قبلیمان را فروختهبود و ما به محل جدیدی نقل مکان کردهبودیم، من ناچاربودم به آرایشگاه جدیدی بروم که صاحب آن، یعنی شخص آرایشگر، «محمود مشحون»، یکی از خویشان نه چندان دور مابود. از آن خویشانی که همیشه در ردیف خویشان باقی میمانند و انسان نه آنها را به خانهی خویش دعوت میکند و نه آنان دست به چنان کاری میزنند. پس از آنکه پدرم مرا برای نخستینبار به آن جا بُرد، سفارشکرد که برای کوتاه کردن موهای سرم که هر دو هفته یکبار میبایست انجام میدادم، به آنجا بروم. پدرم تأکیدداشت که نگران پرداخت دستمزد آرایشگر نباشم. او قرارگذاشتهبود که در آخر هرماه، وقتی برای اصلاح سر خود بدانجا میرود، پول اصلاح سر مرا نیز پرداختکند.
جلسهی اول که همراه پدرم به آنجا رفتم، محیط آرایشگاه جدید، چنان برایم غریبهبود که میبایست زمانی چند میگذشت، تا آرام آرام به در و دیوار آن عادت میکردم. باردوم ، احساس آرامش بیشتری داشتم و از همانرو، کمکم در صدد نگاه کردن به پیرامون خویش و کشف اشیاء و آویزههای در و دیوار آن برآمدم. در آن سفر کشف بر در و دیوار آرایشگاه بود که چشمم به شعر «حافظ» افتاد که با خط نستعلیق در آن قاب چوبی قرارگرفتهبود. البته چند و چندین جلسه طولکشید تا من توانستم آن غزل را تکهتکه بخوانم و در حد درک خویش آنرا نیزبفهمم. این آقای «مشحون» که صاحب مغازهبود، سواد خواندن و نوشتن نداشت. اما در همان روزها، رفتن به کلاسهای شبانه را شروعکردهبود تا بتواند دست کم، کمی روزنامهها را بخواند و احتمالاً چند خطی هم نامهبنویسد. این موضوع را من از خلال صحبتهای او که با برخی از مشتریان صمیمیاش مطرح میکرد، دریافتم. تا آن جا که به یاد میآورم در آن تابلو، نامی از «حافظ» به عنوان سرایندهی شعر، برده نشدهبود. شاید کسی که آن را خطاطی کردهبود، یقینداشت که در کشور ما، همهی آدمیان، بزرگ و خُرد، «حافظ» و شعر او را به جا میآورند. اما واقعیت چنان نبود. مدتها طولکشید تا من دریافتم که آن شعر از آن «حافظ» شیراز بوده است. چند بیت از غزل مورد اشاره، این بود:
بهارگل، طرب انگیز گشت و تـوبهشکن
بـه شادی رُخ گل، بــــیخ غم زدل برکَن
رسید بـــاد صبا غــنچه در هـــــواداری
ز خــود برونشد و بـرخود درید پیراهن
طریق صِدق بـــــیاموز از آب صافیدل
به راستی طلب، آزادگی ز سرو چـمن
صفیر بـــلبل شوریـــده و نــَـفیر هَـــزار
بـــرای وصل گُل آمـد بُرون ز بـیت حَزَن
حـــدیث صحبت خوبان و جام باده بـگو
بــه قول حافظ و فتوای پـیر صاحبفـن
ادامهدارد