«خیام از شخصیتهایی است که همیشه احترام و کنجکاوی مرا از آن خود داشتهاست. تا این لحظه، آنچه را که در بارهی او نوشتهام، تنها بخشی از نهفتههای ذهنی مرا در بارهی او بودهاست. باید بگویم که در این زمینه هنوز به آن رضایت نسبی که دوستدارم، نرسیدهام. انگار چیزی در درون من است که به این سادگی، از پس بازکردنش برنمیآیم. یکی از آن نمونهها، مقالهای بود که زیر عنوان «گروگان تلخ و معترض» در سال 1997 میلادی نوشتم و در همان سال در کتاب «خیامنامه» در آمریکا چاپشد. البته تردید نیست که هرکدام از این نوشتهها، بخشی از آن نهفتههای درونی مرا بازمیکنند. اما شاید که تا سرمنزل رضایت، هنوز راه طولانیتری در پیش باشد.»
زمانی که چراغها روشنشد تا مردم کمی استراحتکنند، ناگهان همه متوجهشدند که در آخرین ردیفهایی که تماشاچیان نشستهبودند، سه نفر مرد میانسال، دقیقاً با همان لباسها که بر روی صحنه، بر تن خیام، حسن صباح و خواجه نظامالملک دیدهبودند، ایستادهاند و مانند دیگران، نمایشنامهی «خیام در جمع یاران» را تماشا میکنند. این منظره آنچنان غیر عادی بود که عدهای را سخت به وحشتانداخت. وحشت نه به دلیل خطرناک بودن شخصیت آن افراد بلکه از آن جهت که عین همان شخصیت های بازیگر بر روی صحنه، سه نفر دیگر در بیرون از صحنه، درمیان تماشاچیان ظاهرشدهاند. این ترس قبل از آن که به خیام و خواجه نظام الملک گره بخورد به وجود حسن صباح و کارهای او ارتباط مییافت. حتی خانمی که در کنار آن «حسن صباح» دومی ایستادهبود، از ترس چنان فریادکشید که ناگهان در میان جمعیت، هراس و غُلغُلهی وهمافزایی پدیدارشد. یکی از میان جمعیت گفت که این سه نفر باید روح واقعی آن شخصیتهای «درگذشته» باشند که در تاریکی بر جمعیت فرود آمدهاند تا ببینند مردم در بارهی آنان چه میگویند. یک مرد که با مقداری فاصله در نزدیکی آنان نشستهبود، جلو رفت تا با آنان صحبتکند. اما آن سهنفر در همان لحظه، در نهایت سکوت و بیاعتنایی، سالن نمایش را ترککردند، بدون آن که حتی کلمهای برزبان بیاورند یا نشانهای از شادی و یا غم بر صورتشان دیدهشود.
این منظره حتی فضای سالن را بیشتر از پیش رمزآلود و ترسبرانگیز ساخت. شماری دیگر، آنان را در ردیف مأموران امنیتی حکومت تلقیکردند که به آن شکل در میان مردم ظاهرشدهاند تا هم کارشان طبیعیتر جلوهکند و هم به شکلی، بخشی از نمایش تلقیشود تا مردم بهاین وسیله از شیوهی ردیابی آنان نسبت به مخالفان حکومت سردرنیاورند. البته در همین گیجی و گنگی فضا و اضطراب حاصل از حضور ارواح خبیثه و یا مأموران حکومتی، آن سه نفر غریبهی تاریخی، ناگهان توانستند در تاریکی شب و در میان کوچه پس کوچههای شهر، از نظرها ناپدیدشوند و در عمل هیچ ردپایی از خود بهجا نگذارند. حتی زمانی که شماری از تماشاچیان به شکلی گلایهآمیز به سراغ آقای «فرید صِباحت» رفتند و از او در بارهی حضور چنان افرادی سؤال خود را مطرحساختند، او نیز در نهایت بیخبری، شگفتزده به صحبتهای آنان گوشکرد و در جوابشان، هرگونه احتمالی را ممکندانست. نوعی خشم، ترس و ابهام بر فضای سالن سایهانداختهبود. اما پردهی دوم باید شروع میشد و مجال درنگ نبود.
در پردهی دوم، از یکسو خواجه را نشان میداد که در مقام وزیر اعظم دربار سلجوقیان و با قدرتی مجاز و گسترده، با فعالیتهای اخلالگرانهی حسن صباح و یارانش در ستیز است و مرتب از سوی «مُنهیان» حکومتی-یعنی جاسوسان-، گزارشهای ترسناک دریافتمیکند که در فلانجا چه کسی را کشتهاند و یا در بهمان جا چه کسی را تهدید به مرگ کردهاند. در همان حالت است که خواجه به مأمورانش که در صحنه دیده نمیشوند، میگوید برای ادارهی یک مملکت، هیچ چیز آسیبرسانتر از نارضایتی مردم نیست اما برای ویران کردن یک سرزمین، هیچ چیز بدتر از آن نیست که دولت مداران به عناصر سامانشکن و آشفتهساز میدانبدهند تا آنان بتوانند هرکه را که مخالف با خویش و ارادهی خود مییابند یا موقتاً ساکتسازند و یا برای همیشه به زندگی آنان خاتمهدهند.»
در همان صحنه و پرده، سایههایی دیده میشوند که گویی در تاریکی شب، به شکلی انتقام جویانه در پی شکار قربانیان خویشند. این سایهها تجسمی از فدائیان اسماعیلی هستند که هریک در پی مأموریت خویش، می بایست کسی از حکومتیان و یا مخالفان خویش را شناساییکنند و یا برخی شناساییشدهها را به قتل برسانند. در همانجا، پس از تغییر دکور صحنه، خواجه را در اتاق بسیار سادهای در حال مذاکره با عمرخیام نشان میدهد. نوع حضور خیام و برخورد خواجه، بازتاب آنست که خواجه از خیام خواستهاست تا بدانجا بیاید و یک راهنمایی کلی و استراتژیک در مورد نحوهی مقابله با عناصری از آن دست، به وی ارائه دهد. خواجه از خیام میپرسد:«ای دوست دیرین! برای مقابله با این مرد ویرانگر به نظر شما چه باید کرد؟» خیام پاسخ میدهد:«باید مبارزه کرد. اما مبارزهی حکومتیان باید با افرادی از این دست، کاملاً با آن چه آنان انجام میدهند، تفاوت داشتهباشد. قیل از هرچیز باید این نکته مشخصشود که آیا حسن صباح، مأمور اجرای هدفهای مستقیم دشمنان این آب و خاک است و یا آن که باورهای سیاسی و مذهبی او، همراه با جاهطلبیهای انسانیاش، وی را به این راه کشاندهاست؟» خواجه جواب میدهد:«آنقدر از دست او عصبانی هستم که دلم میخواهد بگویم او مأمور اجرای نیتهای شوم دشمنان این و آب و خاک و حکومت است. اما عقلم قضاوت دیگری دارد. عقلم می گوید او در خدمت منافع هیچ قدرت مستقیمی نیست اما از همهی قدرتها و امکانات ریز و درشت آشنایان و دوستان خود استفاده میکند.»
ادامه دارد
برای خواندن بخش سوم « خیام در باغ اضطراب » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-181.aspx