«تصویرهای ذهنی ما از رویدادهای دوران کودکی و نوجوانی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. همان رویدادها در سالهای بزرگسالی، در هر بافت ممکن و ناممکن، سربرمیکشند و رفتار و گفتار ما را به سمت و سویی خاص هدایت میکنند. مهم آن نیست که ما بعدها از چه پایه دانش و تجربه برخوردار باشیم. آن خاطرهها و رویدادها، قطعاً نقش تأثیرگذار خود را همچنان دارند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.»
در آغاز ناپدید شدن شمسی، حاجامینگلهدار در همهجا شایعکرد که کاظم مقدادی، عامل مستقیم ناپدیدشدن دختراوست. با پخش این شایعه، مردم گمان کردهبودند که کاظم مقدادی، او را ربوده و در جایی مخفی کردهاست. حتی این شایعه نیز قوت گرفتهبود که کاظم با وی سر به کوه و بیابان گذاشتهاست. دیری نگذشت که همه دریافتند که کاظم نه تنها در این ماجرا نقشی نداشته بلکه همچون نزدیکان شمسی و در رأس آنها حاج امین، از شدت فشار روحی، چیزی تا مرزجنونشان باقی نماندهاست. وقتی که کاظم خبر ناپدیدشدن شمسی را شنید، شهر و بیابان را زیرپا گذاشت. به تهران رفت. به مشهد و شیراز و تبریز رفت. به اصفهان سرزد. تمامی روسپیخانهها و منطقههای مشکوک را زیرپاگذاشت تا شاید خبری از شمسی بشنود. اما حتی مقامات انتظامی نیز نتوانستند از او سرِ نخی به کفآورند.
البته او در آن گیر ودار، روبه روز بر مصرف تریاکش افزود و ارادهاش نسبت به کار و زندگی و آبادانی ملک پدر کاهشیافت. انگار زندگی برای او شمارش معکوس خویش را با سقوطی آزاد شروع کردهبود. البته همیشه چنین بودهاست که شکستها و مانعهای ریز و درشت زندگی، گاه از یکطرف، ارادههای استوار را استوارتر میسازد و از طرف دیگر، ارادههای ضعیف را تا مرز مرگ به تبعید میفرستد. کاظم از آن کسانی بود که شخصیتش به درستی در معرض آزمونها و ورزخوردنهای کارساز زندگی قرار نگرفتهبود. در ابعادی از زندگی، او هنوز جوان بیست و چندساله ای بیش نبود، هرچند به زودی وارد چهلسالگی میشد. حاج غلام مقدادی بر آن باور بود که او همیشه زندهاست، کاظم همیشه دلیر و نوجوان است و اراضی حاصلخیز، همچنان حاصل میدهد وکارگران و کشاورزان گوش به فرمان وی، همیشه کمربسته به خدمت وی ایستادهاند.
سه سال بعد، زمانی که چندکارگر مقنّی، مشغول لایروبی قنات روستای «خانیآباد» بودند، در بخشی از چاه که بالاتر از سطح آب بود به جسد ازهم پاشیدهی انسانی برخورد کردند که کمی بعدتر از روی لباسهایش توانستند دریابند که او شمسی دختر حاج امین گلهدار بودهاست. روستای خانیآباد، در پایینپای روستای «امینآباد» قرارداشت و قناتهای آن از کنار امینآباد میگذشت تا به دامنههای کوه برسد. در آن زمان که جنازهی شمسی را کشفکردند، حتی حاج امین گلهدار در گور سرد آرمیده بود.
عشق شمسی و کاظم، از آن عشقهایی بود که میتوانست بیهیچ قربانی و رنج، بدل به شعلهی فروزان زندگی گردد. دختر حاجامین گلهدار، نیز بدل به آخرین عشقسوزان کاظم مقدادی شد. شاید اگر کاظم، شاهنامهی فردوسی و داستان «بیژن و منیژه» را پیدا نکردهبود، چه بسا به مرگی زودرس و با رنجی بزرگتر از آنچه داشت، زندگی را بدرود میگفت. اما وقتی او از مرگ شمسی آگاهشد و دانست که آن دختر عطرآگین روستا، در راه رسیدن به زندگی مشترک با کاظم، حاضرشدهبود با تصمیمی شتابآمیز و غیرعاقلانه به زندگی خود پایان بخشد، دگرگونی روحیاش، رنگ و بوی دیگری گرفت. از آن بیقراری و نادانستگی، از آن انتظار دردآور، ناگهان به فضایی درغلتید که همهاش «قرار» بود و «آرامش» و «درخود فرورفتنی» بس عمیق.
شاهنامهی فردوسی در عمل نجاتبخش جان دردمند او شد. این هم از تصادفهای روزگار بود که کاظم به شاهنامهی فردوسی دسترسی پیداکند. در خانههای فقر و بیسوادی، یافتن شاهنامهی فردوسی کاری است نه چندان ممکن. شاید که کتاب «حسینکُرد شبستری» و یا «امیرارسلان»، هم بیشتر پیدا شود و هم راحتتر خوانده و فهمیدهشود تا شاهنامهی فردوسی که شکافتن رمز زندگی و عشق در بستر رودخانهی خروشان آن، نیاز به شکیبایی، جهتیابی و داشتن زمینهی ذهنی دارد. اما کاظم که خواندن و نوشتن میدانست، پس از مرگ پدر، در خانهی یکی از دهقانان قدیمی او، که او نیز مدتها پیش درگذشتهبود، آن را پیدا می کند. همسر بیوهی آن دهقان، حتی نمیدانسته که آن کتاب، قرآن است یا حدیث رسول خدا و یا کتابی از محمدباقر مجلسی. کاظم دردمند و غمگین، از راه کنجکاوی، کتاب را از او به امانت میگیرد و پس از جذب شدن به دنیای شورانگیز بیژن و منیژه، پول کتاب را هم به آن زن روستایی میپردازد. از آن زمان، شاهنامهی فردوسی برای او دریچهای میشود به رهایی و آرامش. شاید همان اندازه که تریاک برای جسم از هم بهدر رفتهی او اهمیت داشت، شاهنامهی فردوسی برای تسکین دادن دل دردمند وی و مزمزهکردن خاطرات شورمندانهاش با شمسی، نقش تعیینکنندهای پیداکردهبود. شاهنامهی مورد نظر، از نسخههای چاپ سنگی بود که احتمالاً در هند انتشار یافتهبود.
از زمانی که کاظم شاهنامه را پیدا کرد و با آن دمخور شد، دیگر حس و حال غریبی در جان او جوانهزد. او خیلی زود عشق بیژن و منیژه را در بافت شاهنامهی فردوسی کشفکرد و به گونهای دل و دین از دست داده، راه به اعماق هر بیت دهقان توس در بارهی بیژن و منیژه گشود. شگفتا که عشق این دختر تورانی و پسر ایرانی نیز از عشقهای برابر حقوق و کاملاً طبیعی شاهنامه است. شاید «غیرطبیعیترین» عنصر این عشق درآن است که منیژه از تورانیان است و بیژن از ایرانیان. البته چنین تعلقاتی، فقط وقتی متمایز میشود که کینها و انتقامها سر برمیکشند و زیادهخواهیهای انسانی، پردهای از تیرگی و کوربینی بر همهجا میگسترانند. افراسیاب تورانی وقتی «نرگس» خویش را به عقد سیاوش درمیآورد، نگران آن نیست که یک تورانی را به خانه یک ایرانی می فرستد. در آن زمان، آتش کینهها اگر چه موقت و بر پایهی «مصلحت»های روزگار، فروکش کرده است. اما اینک که ابرهای غلیظ خشم و انتقام، بر آسمان روابط دو کشور سایهانداخته، دیگر چه جای آنست که بیژن ایرانیتبار اجازه داشتهباشد با منیژه تورانیتبار عشق بورزد و با وی، همدلی و همآواییکند؟
ادامه دارد
برای خواندن بخش هفتم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-172.aspx