تبليغاتX
آوازهای خاربیابان - ناصرِ « خُسروان » یا « خُسرو » ناصران ( بخش یازدهُم )
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

البته یک رویداد کوچک خاص نیز این ذهنیت را در آن‌ها بیشتر تقویت کرده‌بود. موضوع از این قرار بود که من مدتی قبل از آن، در یک آتشفشان خاص فکری، شعری سروده‌بودم که در آن، خامی و احساسات تند و آتشین جوانی به سن و سال من، انعکاس برجسته‌ای داشت. دستنویس این شعر، به دست یکی از کسانی رسیده بود که در آن محفل ادبی شرکت می‌کرد و مرا نیز نمی شناخت. او چنان از آن شعر پراحساس، انتقادآمیز و گلایه‌مندانه‌ی من خوشش آمده‌بود که تصمیم گرفته‌بود آن را به هزینه‌ی خود در زمانی کوتاه به چاپ برساند و در میان افراد کتاب خوان شهر نیز به رایگان پخش‌کند. همین شخص بود که به مسؤلان آن محفل ادبی پیشنهاد کرده‌‌بود که من، در نشست های آنان شرکت‌کنم. آن‌ها نیز وقتی فهمیده‌بودند که شخص پیشنهادشده، سراینده‌ی آن شعر بلندبالاست، از این پیشنهاد استقبال کرده‌بودند. از این رو، وقتی که من وارد آن محفل شدم، همه حداقل با نام من و آن شعر آشنا بودند. در این میان، برخورد احترام‌آمیز آنان، در من حس اعتماد به نفس ویژه‌ای را جان می‌بخشید. این محفل، معمولاً صبح های جمعه از ساعت نهُ تا یازده تشکیل می‌شد. باید بگویم که برای تشکیل آن، جای ثابتی وجود نداشت. هر هفته، یک نفر از اعضای محفل، در خانه‌ی خود، میزبان شرکت‌کنندگان بود.  

 

محفل دوم که بیشتر رنگ و بوی مذهبی داشت، شب‌های جمعه از ساعت پنج تا هفت بعد از ظهر برگزار می شد. گرداننده‌ی این محفل و یا مسؤل اصلی آن، یکی از شخصیت‌های مذهبی شهر بود که بیشتر نان اعتماد مردم  به خود را می‌خورد تا نان دانش مذهبی‌اش را. ناگفته نگذارم که این شخص، ادعایی هم نداشت. می‌گفت که ما پُل ارتباط میان جوانان و بزرگسالان هستیم. از طرف دیگر، محل برگزاری جلسه‌های مذهبی، در خانه‌ی شخصی بود که از مردمان نیکوکار و ثروتمند شهر به شمار می‌آمد. او خانه‌ی بسیار بزرگی داشت که دست کم دو هزار متر مربع وسعت داشت. بخش شمالی آن خانه، محل سکونت وی بود که بی‌شباهت به قصر نبود و بخش جنوبی آن، با درهای ورودی جداگانه، از دو مجموعه‌ی ساختمانی درست شده‌بود که در یکی از آن‌ها، خدمتکار وی با خانواده‌‌ی خود سکونت داشت و در مجموعه‌ی دیگر که از دو اتاق بسیار بزرگ و نسبتاً مجهز و مجلل درست شده بود، مجالسی از همین قبیل مانند سخنرانی، عروسی، عزا و روضه‌خوانی برگزار می‌شد.

 

محفل ادبدوستان، مربوط به شماری از تحصیلکردگان شهر بود که ادعا داشتند پرچم مدرنیسم را بردوش می‌کشند. در این مدرنیسم، هیچ ذهنیتی برای خراب کردن گذشته‌ها وجود نداشت. بلکه نو کردن گذشته بر پایه‌ی درک جدیدی از هستی، مورد نظر بود. یکی از کسانی که در این محفل نفوذ قابل ملاحظه‌ای داشت، شخصیتی بود که تازه به شهر ما انتقال یافته‌بود. او از شیفتگان و ستایشگران ناصر خسرو بود. شغل او ظاهراً هیچ مناسبتی با علاقه‌اش به ناصر خسرو نداشت. او به عنوان رئیس اداره‌ی بهداشت و ریشه‌کنی مالاریا در شهر ما خدمت می‌کرد. سن و سالش از دیگر افراد آن محفل بیشتربود.

 

نفوذ معنوی او در میان جمع نه به دلیل داشتن سن و سال بیشتر و نه به دلیل داشتن ریاست بهداری شهر بلکه به دلیل قدرت استدلال به زانو در آورنده‌ی او در مقابل دیگران بود. ناگفته نماند که توانایی وی در حوزه‌ی ادبیات نیز از همه‌ی اعضای آن محفل فراتر بود. او اگر چه شخص درهم‌اندازی نبود اما اگر می‌خواست دروغ ترین دروغ های دنیا را برای حاضران، بدل به حقیقت سازد، توانایی آن را داشت و کسی نمی‌توانست ذره‌ای در نادرست بودن آن تردید داشته‌باشد. یکی از برنامه‌هایی که آن محفل به تازگی در دستور کار خود قرار داده‌بود آن بود که سیری در تاریخ ادبیات ایران، به شکلی اساسی و غیرجانبدار انجام گیرد. قرار بر این شده‌بود که یک یا دو نفر از اعضای محفل، هر بار مأمور ‌شوند دیوان یکی از شاعران مورد نظر را در کتابخانه‌ی شهر مطالعه کنند و یا از یکی دوتن از شخصیت‌های ادبی شهرمان که غالباً کتاب‌های کلاسیک ادبی را در خانه‌ی خود داشتند، قرض بگیرند.

 

وقتی که من به آن محفل وارد شدم، بررسی زندگی فردوسی، رودکی و فرخی تمام شده بود. قرار بر آن بود که زندگی و شعر شاعران دیگری از قبیل منوچهری، عنصری، عسجدی و دیگران، به همان روال، پیگیری شود. اما او که هنوز مدتی از ورودش به آن محفل نگذشته‌بود، اعتقاد داشت که ما قبل از پرداختن به شاعرانی که چندان چهره‌ی برجسته‌ای در ادبیات ایران ندارند، بهتر است به کسانی بپردازیم که تکانه‌های فکری و معنوی در شیوه‌ی اندیشیدن مردم و روزگار خویش ایجاد کرده‌اند. از همین رو، او معتقد بود که در این راستا، بهتر است ناصر خسرو و ابوالفضل بیهقی در این دوره‌ها، از صف ترتیب زمانی بیرون بیایند و به شکلی که در خور آن‌هاست معرفی‌گردند. در آن جمع، افرادی بودند که این‌گونه بی نظمی زمانی را نمی‌پسندیدند اما آنان هرگز نتوانستند در برابر او، از اصل فکری خود دفاع کنند. سرانجام، همه پذیرفتند که زندگی و اندیشه‌های ناصر خسرو، در چند و چندین جلسه به بحث گذاشته‌شود. او به جمع اعلام کرد که اگر کسانی دوست‌دارند، بررسی زندگی ناصر خسرو را به عهده‌بگیرند که سخت مایه‌ی خوشحالی است. در غیر آن‌صورت، او یکی از داوطلبانی خواهدبود که حاضر است حتی به تنهایی بار این کار را به دوش بکشد.

                                                                                                          ادامه دارد

برای خواندن بخش دهُم به این آدرس مراجعه کنید:

 http://www.barikeha.blogfa.com/post-162.aspx

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:6  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}