تبليغاتX
آوازهای خاربیابان - مولای روم در آسمان ابری ذهن ( بخش چهارم )
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

البته آقای اعتمادیان، با آن که با بسیاری از حرف‌های مارتین در مورد مولانا و شمس تبریزی موافق نبود اما در صداقت گفته‌های او شک نداشت. او نه تنها آن‌ها را معقول و اندیشمندانه ارزیابی می‌کرد بلکه معتقد بود که ما باید صبورانه، حرف‌های مخالفان فکری خویش را بشنویم. اگر او مولانا را انکار هم بکند، خللی در ارزش شخصیتی و ادبی مولانا پدید نخواهد آمد اما اجازه دادن به انسان‌ها برای بیان اندیشه‌هایشان، زمینه را برای تنوع نگاه و تنوع ارزیابی بیشتر فراهم می سازد. خاصه آن‌که ما این را می‌دانیم که در گفته‌های مارتین، غرض و یا مرضی در کار نیست که او بخواهد از قِبَل خرده گیری بر شمس تبریزی و مولانا و پایین آوردن مولای روم از جایگاه راستین خویش، بدان دست‌یابد. همیشه در چنین موردهایی، باید به دنبال علت‌های ریشه‌ای پنهان گشت تا آن که انسان خشمگینانه شمشیر به کف‌گیرد و به قلع و قمع مخالفان فکری خویش بپردازد.

 

از دیدگاه او، چنین مخالفت‌هایی، نباید موجب شود که ما ارزش فکری و تأثیر شگرف مولانا را در زمانه‌ی خود او و پس از آن، چه از نظر زبان و چه از نظر به عمق بردن مفاهیم عرفانی به پدیده‌های هستی ندیده‌بگیریم. برای او هنوز هم باورکردنی نبود که مارتین برای نشان‌دادن مخالفت خود با یک وجه از شخصیت مولانا، همه‌ی شخصیت او را در داوری‌های عام خویش ندیده‌بگیرد. او معتقد بود که ما انسان‌ها در واقعیت زندگی، بیشتر احساس هستیم تا عقل و منطق. اگر عقل و منطق ما ضعیف باشد، شاید آسیب چندانی به احساسات ما نزند اما اگر احساساتمان خدشه‌دار‌گردد، همه‌ی استدلال ها و منطق‌های ما، آسیب‌های جدی می‌بینند و گاه یک‌باره تغییر جهت می‌دهند. چنین پدیده‌ای اگر چه قابل قبول نیست اما تا زمانی که وجود خارجی دارد ما نمی‌توانیم انکارش کنیم.

 

از چشم‌انداز او، وقتی ما به مولانا و یا هرشخصیت ادبی، فرهنگی و اجتماعی دیگر، از این دیدگاه نگاه کنیم که یا باید بی عیب و نقص باشند و یا باید به کلی از صفحه‌ی ذهن ما و روزگار پاک شوند، درواقع در حال تداوم دادن میراثی هستیم که از دوران های تنگ و ننگ، از پدران و مادران، به فرزندانشان انتقال یافته‌است و هنوز هم همچنان با قدرت بیرحمانه‌ای در زندگی روزانه‌ی ما به ویرانگری خویش مشغول است.

 

آقای اعتمادیان اعتقاد داشت که مارتین با وجود خصلت‌های انسان‌دوستانه‌ و برجسته‌ای که داشت و دارد، در پاره‌ای از ابعاد، از نظر فکری و رفتاری، همچنان انحصار طلبانه و تنگ و باریک می‌اندیشد. این نگاه بیمارگونه در فرهنگ ما از دیر زمان به موازات آن نگاه دیگر که با گشادگی خاطر و نظر به پیرامون خود می نگریست و می نگرد، به حیات خود ادامه داده‌است. چنین نگاهی به مولانا بسیار خطرناک است. با این نگاه، مولای روم یا فرشته‌است و یا اهریمن. اگر فرشته‌است باید تا مقام خدایی ستایش شود و اگر اهریمن است باید نفرت و نفرین ابدی نثارش گردد.

 

چه کسی گفته است که مولانا در زندگی روزانه، مرتکب اشتباهات انسانی نمی‌شده؟ چه کسی گفته که مولانا در روزگاری که تاریخ پنهان و ناگفته‌ی انسان را، زنان در کنار گهواره‌ی کودکان، تنور نان و اجاق غذا می‌نوشته‌اند، اندیشه‌هایی فراتر از زمانه‌ی خود در مورد آزادی و برابر حقوقی زنان در سر داشته است که در جامعه‌ی مدنی امروز،  پس از هفتصد سال دارند به آن می‌رسند. چنین نگاه و تلقی اعجازآمیز و کور از یک شخصیت برجسته‌ی ادبی و نه مُصلح اجتماعی، کاملاً نادرست و خامانه است. حتی مصلحان اجتماعی نیز فرزندان زمان خود بوده‌اند و نه پرندگانی که در اوج آسمان اندیشه، افق‌های صدها سال بعد را درمی‌نوردیده‌اند.

 

بی‌شک در آن روزگار که شمس تبریزی بر مولانا ظاهر شد و آتش به خرمن هرگونه اعتبار اجتماعی منبر و وعظ او زد، بسیاری از شاگردان مولانا و نیز پسر خود او بهاء ولد از این پیش‌آمد خوشحال نبوده‌اند. مگر نه این است که هریک از ما، بد و خوب پدیده‌ها را در مقایسه با سود و زیانی که به حال ما و اطرافیان ما دارد ارزیابی می‌کنیم؟ از طرف دیگر، این حق طبیعی مولانا بوده است که به عنوان یک انسان، با همه‌ی بزرگی و نیز داشتن  هزاران انسان چه در قالب مرید و چه دوست‌دار وی، خود شیفته‌ی زلال شخصیت‌هایی شود که چه بسا کل جامعه، تا پیش از آن، از کنارشان بی‌اعتنا می‌گذشته‌اند بی‌آن که کوچک‌ترین توجه معنایی و ارزشی به‌آن‌ها ارزانی دارند. 

 

بی تردید باید کسی در نگاه مولانا خانه می‌کرد تا بداند که او در وجود شمس پرنده، حسام الدین و صلاح الدین چه دیده بوده‌است که حضور و صفای رفتارشان، نوازشگر روح طغیان‌گر و بی قرار او بوده است. روحی یک‌سره توفان و یک‌پارچه آتشفشان. آقای اعتمادیان خوب به یاد‌داشت که مارتین، سخت شیفته‌ی این دو غزل مولانا بود و آن را بارها و بارها می‌خواند و با خود زمزمه‌می‌کرد. اما وقتی به بیت آخر آن‌ها که نام شمس تبریزی آمده بود، می‌رسید، سعی می‌کرد از آن‌ها درگذرد. انگار او به شکل غریبی با شمس از دیدگاه احساسی مخالف بود و همین نکته، آرام آرام، مخالفت معینی را در او نسبت به مولانا برانگیخته‌بود.

 

گشتـــــم مقیم بــــــزم او، چون لطف دیدم عـزم او

گشتــــم حقیر راه او، تــــــا ساق شیطان بــشکنم

چون من خراب و مست را در خــانه‌ی خود ره دهی

پس تــــو ندانی ایـــــن‌قدر کین بشکنم، آن بشکنم

گر پاسبان گوید که « هی !» بـر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد، مـــــن دست دربـان بشکنم

چـــــرخ ارنگردد گــــــرد دل، از بـیخ و اصلش برکنم

گــــردون اگــــر دونی کند، گــــردون گردان بشکنم

از شمس تـــــبریزی اگـــــر بــــاده رسد مـستم کند

مـــــن لا اُبـــــالی‌وار خود، اُستون کـــیوان بـشکنم

ص 247 و 248

 

چون زبـــــلاد کـــــافری، عشق مـــــرا اسیر بُرد

همچو روان عاشقان، صـــاف و لطیف و سـاده‌ام

مــن به شهی رسیده‌ام، زلف خوشش کشیده‌ام

خـــانه‌ی شه گــــرفته‌ام، گــــرچــه چنین پیاده‌ام

از تـَـَــبریز شمس دیـــــن، بــــازبــــیا، مـــرا بـبین

مـــــات شدم زعشق تــــــــو، لیــــک ازو زیاده‌ام

ص 261 و 262

زمانی که خانه‌ی آقای اعتمادیان را ترک می کردم، بیش از پیش، کنجکاو شده بودم تا به سراغ مارتین بروم و صمیمانه از او بخواهم برای یک‌بار هم که شده، از ریشه‌های این راز درونی برایم پرده بردارد.

 

 

بخش سوم را در اینجا بخوانید

 

بازگشتی به خانه‌ی حافظ (بخش اول و دوم )

در  باریکه ها و گستره ها 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:23  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}