سرانجام آقای «غلامرضاجزالتی»، فراش مدرسهمان که خود را در برابر پرسشهای من گیج و منگ احساس کردهبود، برای رهایی از آن شرایط روحی بد، مرا به سوی یکی از دوستان بسیار قدیم خود حوالتداد که از دیدگاه او، کتابهای زیادی داشت و خوب هم میفهمید. البته برای آقای «جزالتی»، خوب فهمیدن یعنی تنها به معنی بیشتر از او فهمیدن بود. این شخص در روستای «کبوتران» در دوازده کیلومتری شهرما زندگی میکرد. این را نیز بگویم که کنجکاوی نخستین من جهت دیدار او، برای گرفتن پاسخ پرسشهای ذهنی خویش بود و کنجکاوی بعدیام برای دیدن شخصی مانند او بود که در روستا زندگی میکرد و به طرزی غیر معمول، اهل کتاب و مطالعه بود. اینها همه، مراواداشت تا با پسر فراش مدرسهمان که با یکدیگر دوستان صمیمی نیز بودیم، با درشکه به خانهی «ملاسلیم کبوترانی» برویم. برخورد «ملاسلیم» با ما، مهربانه، پدرانه و گرم بود. او بیش از همه، تعجب خود را از این نکته مطرحساخت که من خیلی زود به دام پرسش های مهمی از آن قبیل افتادهام که مربوط به سرنوشت «حسنکوزیر» در کتاب «تاریخ بیهقی» بود. او در ادامهی صحبتهایش که ما را مخاطب قرارداده بود، چنین گفت:
«البته آدمهای عاقل، ترجیح میدهند که «خوشبخت» نباشند اما اندکی از «درد دانایی» را در جان خود داشتهباشند. این ضربالمثلی که در میان ما ایرانیها رایج است که:«خوشبخت آن که کرهخر آمد، الاغ رفت» از توهین آمیزترین برخوردهای ارزشی با انسانهاست. من نمیدانم چه کسی این ضربالمثل را نخستینبار مطرح کردهاست. اما چه آگاهانه این کار را کردهباشد و چه ناآگاهانه، در عمل، «درد دانایی» را که یکی از بزرگترین لذتهای انسانیاست از وی بازگرفتهاست. این را میدانیم که اینروزها، بیشتر کسانی که این مَثَل را بر زبان میآورند، بیشتر از باب طعن و تَسخر است اما بی تردید، همانان نیز در نقطهای از حوزهی جانشان، گوشهی چشمی هم به این نکته دارند که دانایی، بهترین گزینهی زندگی نیست. حتی این نوع برخورد با حیوانی مانند الاغ که در جامعهی ما در معرض بزرگترین توهینها و ضرب و شتمهاست، برخوردی از سر خردمندی نیست. موجودی که بیشتر از غذایی که میخورد، کار میکند و بار میکشد و گذشته از این، در طول بار و کار خویش، انواع توهینها را از سوی زن و مرد، خُرد و کلان نیز تحمل میکند. گذشته از همهی اینها، نام و رفتارش نیز بهانهای است برای توهینکردن و لگدمال ساختن حیثیت زندهبودنش.
باری، پرسش شما را فراموش نکردهام. و جوابتان را کمی بعدتر خواهمداد. واقعیت آنست که «تاریخ بیهقی» و جنون وفاداری نویسندهی آن به «حقیقت» یا تصور او از «حقیقت» از آن مقولاتی است که در سن سیسالگی یا حتی کمی بیشتر از آن، به جان من افتاد. اینکه من از سؤال شما کمی جاخوردم، درست به همان دلیل بود. این را به شما بگویم که من آدم «مدرکدار»ی نیستم. نه دیپلم و لیسانس دارم و نه حتی گواهینامهی ششم ابتدایی را. اما سعیکردهام در طول این سالهای زندگیام، کتابهای خوب، معتبر و تفکر برانگیز را بخوانم. علت اینکه دیر با دنیای کتاب و حتی دنیای آدمهایی مانند «ابوالفضل بیهقی» و «حسنک وزیر»ش آشناشدهام، آنست که من تا وقتی که ازدواج نکردهبودم، نه علاقهای به کتاب داشتم و نه سر در اندیشههای مسائلی غیر از خور و خواب روزانه و گذران زندگی. من و پدر «مرتضی» یعنی آقای «جزالتی» قراربود باهم مغازهی مشترکی بازکنیم و رزق و روزی زن و فرزند را از آن طریق تأمینسازیم. اما با مرگ پدرم، همهی برنامههای زندگی من و آقای «جزالتی» به همخورد. واقعیت آنست که از این به همخوردن، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه آنرا موهبتی تلقی میکنم. زیرا اگر ثروتمند نشدهام، دستکم با دو دنیای بزرگ و غیر قابل تصور آشناشدهام که به زنگیام شور و حال خاصی بخشیدهاست. دنیای نخست من، آشنایی با خانمی بود که سرانجام با هم ازدواجکردیم و هم او بود را که راه مرا به دنیای دوم یعنی دنیای کتاب برای من بازکرد. من در این زمینه، سخت خود را مدیون او میدانم.»
من و مرتضی فقط سراپا گوشبودیم. نه در خود جرأت اظهار نظر داشتیم و نه حتی توانایی آنرا. درست است که معنی بعضی از صحبتهای او ،برای ما در بارهی «درد دانایی» و «لذت بردن» از آن، چندان مفهوم نبود بلکه حتی شگفتبرانگیزهم بود که کسی «درد» را بر «لذت» ترجیحدهد و یا «درد» را مهمتر از «خوشبختی» تصورکند. اما ما در سن و سالی بودیم که گناه نفهمیدنهایی از این دست، به طور قاطع، بردوش خود مابود و نه بردوش مردی چون او که موهایش را در کار کتاب سفید کردهبود. در همین لحظه، قطرات اشک از چشمان «ملاسلیم» بر روی گونههایش به راه افتاد. اما او باکی نداشت از اینکه اشکهایش را دیگران هم ببینند. آنهم نه دیگرانی در سن و سال خود او بلکه دو نوجوان چهارده، پانزدهساله که نه پشتوانهای از تجربه در پشت سر داشتند و نه برکهای از درک آن اشکهای ریزنده و غمبار. «ملاسلیم» برای این که بتواند حرفهایش را ادامهدهد، با دست راست خود، اشکهایش را پاککرد و ادامهداد:«اما افسوس که خوشبختی من با او، پس از هفتسال پایانگرفت. همسرم «ناهید خجسته» بر براثر مشکلاتی که موقع زایمان فرزند دوم ما پیشآمد در همین روستای «کبوتران» درگذشت. اکنون آنچه از او برایم باقیمانده، مشتی خاطره، یک دختر فهمیده و دوستداشتنی به نام «گلابتون»که موقع مرگ مادرش ششساله بود و این دنیایی که او مرا با آن آشناکرد یعنی دنیای کتاب.»
هنوز همچنان قطرات اشک از دیدگان او جاری بود. اما به نظر میرسید که دوستدارد قبل از آن که به پرسش من که برای گرفتن پاسخش آنهمه راه را طیکردهبودم، جواببدهد، کمی از زندگیاش صحبتکند. شاید به آن دلیل که او با مردمان چندانی معاشر نبوده و همین تنهایی، این اشتیاق را در جانش شدتبخشیدهاست که به شنوندگانی نوجوان و کمتجربهای چون من و «مرتضی جزالتی» نیز رضایتبدهد. «ملاسلیم» ادامهداد:«پس از مرگ پدرم و به همخوردن برنامهی مغازهی مشترک با پدر «مرتضی»، احساسکردم که باید به جایی سفرکنم تا خستگی عمیق روحیام کاهشیابد . بهترین جایی که به ذهنمرسید، اصفهان و شیراز بود. در شیراز، بدون آن که ارزش شخصیتهایی چون حافظ و سعدی را بدانم، مانند دیگر مردمان، به آرامگاه آنان رفتم. در آنجا بود که در محوطهی خارج از آرامگاه در یکهوای دلپذیر اردیبهشتی، با خانوادهای آشناشدم که بعدها مسیر زندگی مرا به کلی تغییرداد. آنان از «کازرون» آمدهبودند. من روی چمنها نشستهبودم و داشتم به جمعیت نگاه میکردم. خانوادهای که میخواهم در بارهی آنان صحبتکنم نیز در فاصلهی بسیار کوتاهی از من، روی چمنها نشستهبودند و بساط مختصری از خوردنی را نیز پهن کردهبودند. همین که چشم من به مرد خانوادهافتاد، او با گرمی و لبخند، تعارفمکرد که شریک خوردنشان بشوم. من هیچ اشتهایی به خوردن نداشتم اما آن برخود، آنقدر دوستانهبود که از جایم بلندشدم، نزدیکتر رفتم، سلامکردم و از مهربانی شان تشکرکردم. احساسکردم که تقریباً همهی اعضای آن خانواده، برخورد بسیار باز و راحتی با مردمان دیگر دارند. آنان عبارتبودند از یکزن و شوهر میانسال و دو دختر که یکی حدود بیست و چندسالداشت و دیگری دختری با فاصلهای چندسال جوانتر از او. آن دختر بیست و چندساله، کسی نبود جز «ناهید خجسته»، همسر آیندهی من. شاید اگر پدر و مادرش مرا به خانهی خود در «کازرون» دعوت نکردهبودند و باب آشنایی بیشتر من با آنان باز نشدهبود، مجال چندانی فراهم نمیشد که «ناهید» دلبستهی من شود. باید اقرارکنم که من نه علاقهای به ازدواجداشتم و نه به کسی فکر میکردم که بتوانم بعدها، زندگی مشترکی تشکیلبدهم. اما با توجه به فضای بسیار مهرآمیز و پر از صمیمیتی که میان من و یکایک اعضای خانوادهی آنان ایجادشدهبود، انگار من تبدیل به یکی از اعضای قابل اعتماد خانوادهی آنان شدهبودم. در همان چندروزی که من مهمان آن خانوادهبودم، به طور طبیعی من نیز دلبستهی گرمی، زیبایی، شخصیت و محکمی رفتار «ناهید»شدم. پدر «ناهید» دبیر دبیرستانهای این شهربود. مردی باسواد، گشادهدل و خوشفکر. مادرش نیز معلم دبستانبود. او اگر چه از نظر مطالعه به پای شوهرش نمیرسید، اما از نظر هوش، بسیارتیز و استعداد شگفتانگیزی داشت تا آنجا که تحسین هرفردی را نسبت به خود برمیانگیخت.
ادامهدارد
در نوشتهی پیشین نیز، من همچنان اندر خم یک کوچه، به دنبال جوابی برای پرسش ذهنی خویش بودم. پرسش من نه پیچیدهبود و نه احتیاج به دریایی از دانش عالَم داشت. اما وقتی کسی نتواند پرسشی را پاسخدهد، چه فرق میکند که آن پاسخ، نیازمند خواندن دهها کتاب باشد و یا در عمل، نیازمند مطالعهی چند صفحه یا چندسطر. واقعیت آنست که ما در جامعهی بسیار فقیری زندگی میکردیم. نه تنها از دیدگاه مادی که از دیدگاه معنوی نیز. در جامعهای که مردم، خود ندانند که در فقر فرهنگی به سر میبرند، طبیعی است که حتی قدمی هم برای برونرفت از آن فقر برداشتن، از دشوارترین کارها برای آنانست. همین که من نمیتوانستم برای چراییهای ذهنی خویش پس از خواندن یک مقالهی کوتاه در مورد مرگ «حسنک وزیر»، جوابی بیابم و حتی کسی یا کسانی از مردان فرهنگ و فکر مدرسه و شهرمان، به ذهنم نیاید که به سراغش بروم، نکته ای بود بس تأملبرانگیز.
یک روز در فاصلهی زنگ تفریح، وقتی آقای «غلامرضا جزالتی» را داخل محوطهی مدرسه دیدم که در یک گوشه ایستاده بود و داشت به چیزی فکر میکرد، فوراً به سراغشرفتم و با معذرتخواهی، سؤالم را مطرح کردم. ظاهراً او بار اول، اصلاً معنی سؤالم را هم نفهمید. از این رو از من خواست تا یک بار دیگر، آنرا مطرحکنم. به او گفتم:«راستی چرا سلطان مسعود غزنوی، «حسنک وزیر» را به جرم قِرمطی بودن به دار آویخت؟» کمی نگاهمکرد. لبخندی به لب آورد و گفت:«خودت میدانی که این جا نه کلاس درس است و نه من معلم تاریخ. اول به من بگو سلطان مسعود کیست؟ زنده است یا مرده! حسنک وزیر کیست؟ آیا وزیر دکتر مصدق بوده یا سپهبدزاهدی؟ خوب، سومیاش را شاید بفهمم. کسی که وزیر باشد و قُرُمساق هم باشد، باید که به دارش آویخت.» از شنیدن حرفهایش شوکه شدم. این مرد چه می گوید؟ اما این را میدانستم که هرچه میگوید نه از سر لودگی بلکه از سر ندانستن است. آقای «جزالتی» از آن آدم هابود که اگر مرا نمیشناخت، بدون ذرهای تردید، چندتا دشنام آبدار نثارم میکرد و از آنجا با تیپا دورم میساخت. اما در آن حالت، او آن چهرهای را به نمایش گذاشتهبود که لازم است انسان برای حفظ مصلحت به نمایش بگذارد. با توجه به شخصیت تلخی که داشت، حتی این را میدانستم که بعضی از معلمهای تازهوارد و جوان، از او ترسداشتند. شاید هم نفرت داشتند. واقعیت آنست که میان ترس و نفرت، هیچ فاصلهای نیست. حتی میان احترامی که ناشی از ترسباشد می تواند نفرت نیز خانه کردهباشد. درست است که مقام رسمی و کار روزانهی آقای «جزالتی» از دیگرکارکنان مدرسهی ما که معلمها، ناظم و مدیر مدرسه باشند، پایین تربود اما در او قدرت معنوی خاصی وجود داشت که حتی مدیر مدرسه را وامیداشت که دوستانهترین رفتار را با وی داشتهباشد. بجه های مدرسه که طبعاً جای خود را داشتند. بسیاری از آنها از آقای «جزالتی» بیشتر میترسیدند تا آقای مدیر و یا معلم کلاس خودشان.
باری، وقتی که جواب او را شنیدم، دریافتم که پرسشم را در جای نامناسبی مطرح کردهام. لازم دیدم که تشکر کوتاهی بکنم و او را تنها بگذارم. اما آقای «جزالتی» ظاهراً حرف های دیگری برای گفتن داشت. از این رو با لحنی دوستانه گفت:«اما من کسی را میشناسم که خیلی چیزها میداند. شکندارم که سواد او از همهی معلمهای این مدرسه بیشتر است. او در روستای «کبوتران» زندگی میکند. پسر من «مهدی» به خانهی او رفتهاست. این آقا که «ملاسلیم کبوترانی» نامدارد، از دوستان قدیم من است. در جوانی، هردوی ما دوستانِ صمیمی بودیم. اول قرار بود که توی «میدان سبزیفروشها»، مغازهی مشترکی داشتهباشیم. او از روستای «کبوتران» خوار و بار، میوه و سبزی بیاورد و من کار فروش جنسها را به عهده بگیرم. اما با مرگ پدرش، همهی نقشههای ما به همخورد. بعدها هرکدام به راهی رفتیم. من کارمند آموزش و پرورششدم و او در همان روستای «کبوتران» ماند. تنها درآمدی که دارد از راه املاکی است که پدرش برای او که یگانه فرزند باقی مانده از خانواده بود، به ارث گذاشتهاست. جالب است بدانی که دیگر خواهر و برادران و مادرش در زلزلهی وحشتناکی که در همان سالها اتفاق افتاد، زیر آوار ماندند و مردند. او و پدرش در آن روز بعد از ظهر در بیابان، مشغول آبیاری زمین ها بودند و همین باعث نجات جانشان شد. این آقا از سر ارثی که پدر برایش گذاشته نه کار میکند و نه از کسی منت میکشد. درآمد حاصل ار باغ ها و املاک پدری، کاملاً او را کفایت میکند. این دوست من با وجود آن که الان پیر هم شده اما هرگز ازدواج نکردهاست. اما در عوض از همان زمان و پس از مرگ پدر، با همان سواد اندک مکتبی، به جای هرکار دیگر، شروع به کتابخواندن کرد. من فکر میکنم که او به خوبی بتواند از عهدهی جواب این سؤال مشکل بربیاید. اگر بخواهی میتوانم بعد از ظهر پنجشنبه که مدرسه تعطیل میشود، «مرتضی» را همراهت کنم تا به آن جا بروید.»
واقعیت آن است که پیداکردن جواب آن سؤال برای من، چندان حیاتی هم نبود. اما کنجکاوی من نسبت به کسی که او توصیف میکرد، بسیار قوی شدهبود. از اینرو علاقه داشتم به بهانهی دریافت جواب قانعکننده، به دیدار «ملا سلیم» بروم. خاصه آنکه با پسرش که دوست صمیمی من بود، می توانستم روستای «کبوتران» را پیدکنم. برای رفتن به روستای مورد نظر که در دوازده کیلومتری شهر ما قرارداشت، لازم بود درشکهای کرایهکنم. البته در این زمینه، مشکلی نداشتم. پدرمن، هم امکانش را داشت و هم در چنین موردهایی، مته به خشخاش نمیگذاشت. باری تصمیم گرفتم که ساعت یک بعداز ظهر پنجشنبه با «مرتضی جزالتی» به روستای کبوتران بروم و از «ملاسلیم»، مشکل ذهنی خود را در بارهی «تاریخ بیهقی»، «حسنک وزیر»، «سلطان مسعود غزنوی» و رفتار بسیار وحشیانهی او با مردی چون «حسنک» مطرح سازم. وقتی که به خانهی «ملاسلیم» رسیدیم، هیچ کس در را برروی مانگشود. از پسربچهای که در میان خاک و خُل کوچه بازی میکرد، پرسیدم که «ملاسلیم» کجاست؟ او فوراً به خانه رفت و مادرش را برای پاسخ دادن، به ما حوالهداد. مادرش گفت:«ملاسلیم چندروزی کسالت داشته. اما یکی دو روز است که حالش بهتر شده است. از آن جایی که در این چندروز از خانه بیرون نرفته، امروز خواسته، کمی در اطراف روستا قدم بزند. اگر کمی حوصلهکنید، سرو کلهاش به زودی پیدا میشود. او با آنکه ما را نمیشناخت، چندبار به خانهاش دعوتکرد و اصرار داشت که برای رفع خستگی، چای یا میوهای بخوریم. اما ما ترجیحدادیم که همان جا پشت درِ خانهی «ملاسلیم» منتظر بمانیم تا از راه برسد. هنوز نیم ساعتی نگذشتهبود که سر و کلهاش پیداشد. مردی بود درشتاندام، با سری پر از موی سفید و بلند که مقداری نیز روی شانههایش افشان شدهبود. بسیار خوشبرخورد بود و همین که فهمید، چه کسی مرا همراهی کرده، با گرمی و مهر، ما را به خانهاش دعوت کرد. اتاقی که در آن، کارمیکرد، بسیار ساده آراسته شدهبود. بیشترین وجه تمایز آن با دیگر خانه های روستائیان، قفسههای نیم شکسته و بسیار کهنه و ناشیانه درست شدهی کتاب بود که در کنار دیوار اتاق قرارداده شدهبود. به جرأت میتوانم بگویم که کف اتاق را نیز فقط کتاب پوشاندهبود. حدسی نمیتوانستم بزنم که شمار آنها چقدر است. اما میتوانستم بگویم که همهی خانهاش بوی کتاب میداد. دیدن چنان منظرهای آن هم در روستا، برای من شگفت آور بود. «ملاسلیم» ما را دعوت به نشستن کرد اما چون در اتاق کارش جایی برای نشستن نبود به داخل اتاق دیگری رفتیم که در آن جا نیز کتابهای زیادی وجود داشت اما حداقل میشد جایی برای نشستن پیداکرد. رفتارش بسیار پدرانه، متواضعانه و گرم بود. قبل از هرچیز برای ما هندوانهای قاچ کرد. بعدها دیدم که یکی از اتاقهای منزلش، انبار میوههای گوناگون است. چه میوههای سردرختی و چه میوه های زمینی. پس از مقداری احوالپرسی، مخصوصاً احوال پرسی از پدر «مرتضی»، به شکل بسیار دوستانهای پرسید که چه کاری از دستش برای ما ساختهاست؟ در آن جا بود که من سؤالم را مطرح ساختم. با کمی تعجب به من نگاه کرد و گفت:«خیلی زود، خودت را درگیر این سؤالها کردهای. من وقتی که به سن و سال تو بودم و حتی چند و چندین سال بزرگتر از تو، نه این جور چیزها را میدانستم و نه میتوانستم فکرکنم. اگر نگویم که روشنترین و بی دغدغهترین لحظات زندگیام در همان روزها بوده است، اغراق نگفتهام. بیخبری از جهان اطراف اگر هزار عیب داشتهباشد، یک حُسن دارد و آن این است که انسان را، به گونهای «آرام» و «رام»، در یک چهارچوب بسیار بسته، «خوشبخت» نگاه میدارد. این خوشبختی از چشم انداز منطق و عقل، شاید خوشبختی نباشد اما برای دارندهی آن، وقتی نگرانی و درد و رنجی به همراه نداشتهباشد، جز خوشبختی، چه تعبیر دیگری میتوان از آن داشت؟
ادامه دارد
«در بخش اول این یادداشتها به خواندن مقالهای اشارهکردم که «دکتر محمد علی اسلامی ندوشن» در کتاب «ایران را از یاد نبریم»خویش در بارهی زندگی و مرگ «حسنک وزیر» در «تاریخ بیهقی» پرداختهبود. خواندن این مقاله، اندیشههای گوناگونی را در ذهن من که فرسنگها از پختگی و حدیث واقعی زندگی فاصلهداشتم، بیدارکردهبود که به طور طبیعی، برای هیچکدام از آنها نیز پاسخی نداشتم. از این رو ناچارشدم در نخستین رویکرد خویش به حل این ذهنیت به یکی از دو دبیر ادبیات فارسی دبیرستانمان متوسل شوم که این یک، شخصیتی سطحی و لوده داشت و غالباً از دادن جواب به پرسشهای جدی و عمیق با همان شیوهی لودهگرانهی خود، طفزه میرفت و آن دیگری اگر چه متین و قابل احترام بود اما نه دانش کافی در این زمینه داشت و نه دردسرهای زن و فرزند، مجالی برایش می گذاشت که بتواند به مطالعات خود عمق ببخشد.»
یکی از پدران این دخترها، فرماندار قدرتمند شهر ما بود که با خشم بسیار به رئیس آموزش و پرورش گفتهبود که این دبیر جوان و بیادب را بلافاصله از آموزش و پرورش اخراجکند. آقای فرماندار نمیدانست و یا به او نگفتهبودند که شخص مورد غضب او، کسی جز پسر آقای شهردار نیست که قطعاً آنها اگر نه در سطح خانوادگی که در محدودهی اداری، بایکدیگر معاشر هستند. البته پسر آقای شهردار از آموزش و پرورش اخراج نشد. اما برای آنکه حرف فرماندار نیز به زمین نمانَد، او را از آن مدرسهی دخترانه به یکی از مدارس پسرانه یعنی مدرسهی ما انتقالدادند. از آن زمان به بعد، او همچنان در مدرسهی ما به انجام وظیفهی انتقال «علم» به جوانان مشغولشدهبود. او تنها دبیریبود که اتومبیلداشت و اتومبیلش یک «پلیموت» گندهی آمریکایی بود که بیشتر آدم را به یاد ماشین رؤسای جمهور کشورهای اروپایی و آمریکایی میانداخت یا دست کم در ذهن من چنان تصویری ایجاد میکرد. آمدن با آن ماشین، آنهم به مدرسهای که حتی بسیاری از معلمان آن، دوچرخه هم نداشتند، برای او اعتبار و جایگاه اجتماعی خاصی به وجود میآورد. درست است که بسیاری نیز ظاهربین نبودند. اما باید گفت که شمار بسیار زیادی چنان بودند. باری جناب «پرویز اقبالیان» از قِبَل جایگاه اجتماعی پدر و رفتار آمیخته به طنز و مضحکهی خود، همیشه نه تنها افرادی را در پیرامون خویش داشت بلکه حتی بدین وسیله از پاسخگویی به پرسشهای دشوار در حوزهی ادبیات و یا درس و مشق، در عمل معاف میشد.
اما دبیر دوم که «جواد مُعارض» نام داشت، آدم عاقل و متینیبود. اگر شخصیت او از دیدگاه دیگران، اعتبار داشت نه برای آن بود که کسی، معدنی از دانش را در ذهن او کشف کردهباشد بلکه بیشتر از آن رو بود که نسبت به اطرافیان خویش، چه کوچک و چه بزرگ، رفتاری متین، عاقلانه و توأم با احترام داشت. اگربه مطلبی آگاهبود، در بارهی آن با اطمینان خاطر صحبتمیکرد و اگر نمیدانست، آشکارا اقرارمیکرد که نمیداند. گاه اتفاق میافتاد که کسی اصرارداشت تا او نظرش را هرچه هست بگوید. در آنصورت، با احتیاط بسیار میگفت که نظر او این است اما از درستی و نادرستی آن اطلاعی ندارد. از بخت بد، این دومی دبیر کلاس ما نبود اما من همیشه رابطهی بسیار دوستانهای با او داشتم. او میدانست که من به کتاب، علاقهی بسیار دارم. و آگاهانه، به این شوق و ذوق من با دیدهی احترام مینگریست. بارها درگفتگوهای روزانهاش، به من آشکارا میگفت که گرفتاریهای زندگی، هرگونه مجالی را برای خواندن و نوشتن و یا تأملکردن از وی گرفتهاست. من و او گاهی در یکی از خیابان های آرام شهر، وقتی که مدرسه تعطیل میشد، قبل از آنکه راهی خانههایمان شویم، مقداری قدم میزدیم. احساسم آن بود که او تنها برای پاسخگویی به پرسشهای من نبود که دوستداشت با من قدمبزند بلکه یک نیاز عمیق درونی نیز وادارش میکرد که برخی از درد دلهایش را برای کسی که میتوانست به او اعتماد داشتهباشد مطرحسازد. برایم گفتهبود که چهارتا دختر سر و نیمسر دارد. همسرش خانهداری میکند و بیشتر از نُه کلاس نخوانده است. هردو اهل کرمان بودند. چهار پنج سالی میشد که به شهر ما آمدهبودند. میگفت که اگر امکانی وجود داشتهباشد که بتواند از ساعت پنج بعد از ظهر در جایی کارکند، بسیار خوشحال میشود. در یک خانهی اجارهای با سه تا اتاق زندگی میکردند. به من میگفت که دغدغهی نان و آب و بیماری و مواظبت از بچهها، هیچ حال و حوصلهای برای او نگذاشتهاست تا کمی از وقتش را به رشد فکری و ادبی خود اختصاصدهد. او این نیاز را شدیداً احساس میکرد اما در عمل کاری از دستش ساختهنبود. حتی یکبار با یکی از کتابفروشان شهرمان صحبت کردهبود که اگر احتیاج داشتهباشند، او حاضر است روزی سهچهار ساعت در مغازهی آنها کارکند. آنها از تقاضای او تشکر کردهبودند و گفتهبودند که خود آنها سه نفر کارگر و کارمند اضافی دارند که در واقع باید به دنبال کار دیگری بگردند.
البته پس از جستجوهای بسیار، توانستهبود در گیشهی یکی از سینماهای شهر، به عنوان بلیط فروش، کاری پیداکند. از نظر بدنی، کار سختی نبود اما از نظر زمانی، کار نامناسبی بود. او باید از ساعت هفت بعداز ظهر کارش را شروع میکرد و تا یازدهی شب در آنجا میماند. میگفت برای آن که بتواند خستگی از تن درکند، سعی دارد بعد از ظهرها که از مدرسه به خانه میآید، چُرت کوتاهی بزند البته بدان شرط که بچهها هم خوابیدهباشند و گرنه در خانهای با چهار بچه، خواب در طول روز، کاملاً بی معناست. یکبار برایم تعریف کردهبود که همسرش که یگانه خواهر در میان پنج برادر است، از این که همهی فرزندانشان دختر هستند بسیار غمگین است. اما او بارها به همسرخود گفتهبود که:«تو باید از دست جامعه و برخورد ناعادلانهی آن نسبت به زنان و دختران ناراحت باشی که برای آنان ارزشی انسانی معادل مردان قائل نیست نه از دست بچههایت. این ناراحتی تو در واقع متوجه صورت مسأله است و نه راه حل آن. برای دختر یا پسر بودن آنها، نه ما تصمیمی گرفتهایم و نه آنها خود، جنسیت خویش را انتخابکردهاند.» او حتی به همسرش گفتهبودهاست که:«این نوع برخورد، تأثیرات ویرانگری در شخصیت بچهها میگذارد و اعتماد به نفس انسانی آنان را از آنها میگیرد. اگر تو حتی از این موضوع ناراحت هم باشی و حرفهای من نیز قانعت نکند، نباید این ناراحتی را به فرزندانت انتقالدهی.» باری در آن فضای بسته و بسیار تنگ فکری، معاشرت گاهگاهی او با من و یا طرح پرسشهای ادبی و یا فکری من از او، غنیمت بسیار بزرگی بود.
من حتی چند کتاب هم از او قرض کردهبودم که رمان «زیبا» اثر «محمد حجازی» یکی از آنها بود. سالها گذشت. من نه به اندیشه افتادهبودم که به سراغ تاریخ بیهقیبروم و نه ضرورت آن را در آن سن و سال احساس میکردم. گذشته از آن، انسان در سالهای جوانی، وقتی به حوادث تاریخی نگاه میکند، تصورش آنست که دیگران، هرچه را که دیدنی بوده به نمایش گذاشتهاند. یا هرچه را که شنیدنی و خواندنی بوده در معرض شنیدن و خواندن قرار دادهاند. در آن صورت، انگار که سخنی برای گفتن نیست مگر تکرار گفتههای دیگران. بعدها دریافتم که چنین دریافتی در روگار جوانسالی از خطرناکترین دریافتهای مرگبار ذهنی انسان است. باری، روزی که مقالهی دکتر «اسلامی ندوشن» و سرنوشت دردبار «حسنک وزیر» ذهنم را به بازی گرفتهبود، آقای «جواد مُعارض» به علت بیماری بچهها، چندروزی خانهنشین شدهبود. از این رو، دیگر درنگ را جایز ندانستم و ترجیحدادم پرسشم را در مقابل فراش مدرسهمان بگذارم تا شاید او پاسخی به آنبدهد. این آقای فراش، مرد دو چهرهای بود. در مقابل کسانی که نمیشناخت، خشن، سرد و حتی بیرحم مینمود اما در برابر آنان که به هردلیلی آشنایی و یا رابطهای داشت، آدم دیگری میشد. علت این که او نسبت به من رفتار خشونتبار نداشت، آن بود که پسرش نه تنها همکلاسی که دوست بسیار صمیمی من بود. حتی بسیاری وقتها به خانهی ما میآمد و شام و ناهار پیش ما بود. در آخرین تابستان آن سال، پسرش با ما به روستایی که پدرم در آن جا باغ و ملکدارد، آمده بود و چندروزی را در کنار ما گذرانده بود. با خودگفتم بهتر است از آقای «غلامرضا جزالتی» سؤالم را مطرحکنم تا این که در مقابل لودهگریهای «پروز اقبالیان» قرارگیرم.
ادامه دارد