«من سر آن ندارم که با نوشتن این یادداشتها، به زیر و زبرکردن «تاریخ بیهقی» بپردازم. این کار را در خلال چهل پنجاه سال اخیر، عدهای از مردمان اهل پژوهش کردهاند و در سالهای آینده، بازهم خواهندکرد. گذشته از این اگر قرار باشد من در این باره، مقالهای بنویسم، باید در بافتی دیگر به آن بپردازم که از این فضای غیر رسمی که اینک در آن قلم میزنم فاصلهبگیرم. در برخورد با این کتاب که «ابوالفضل بیهقی»، منشی دربار محمود و پسرش مسعود غزنوی، آن را نگاشته، تلاش من طبق معمول این رشته مقالات برآن است که گوشهای از خاطرات خود را از دوران کودکی، نوجوانی و جوانی در بارهی پارهای آثار ادبی کشورمان برزبان آرم. بیهیچ تردید، باید گفت که آن خاطرات، با انبوهی از حکمهای ارزشی من و اطرافیانم که در شکلگیری آن نقش داشتهاند، گره خوردهاست. از نظر من نه تنها این کار عیب نیست که شاید نیجهی تردیدناپذیر بدهبستانهای فکری در یک فضای باز است که همه حق داشتهباشند، دریافتهای ارزیابانهی خویش را در بارهی این یا آن کتاب و شاعر و نویسنده برزبان آرند. خاصه اگر این دریافتها، به شکلی زنده با رویدادها و چالشهای زندگی روزانه، درآمیختگی داشتهباشد.»
نخستین بار که به نام «تاریخ بیهقی» و داستان «حسنک وزیر» برخوردم، چهارده یا پانزده سال بیشتر نداشتم. این گفته به معنای آن نیست که انسان با قاطعیت معتقدباشد که قبل از این زمان، نام کتاب مورد نظر و یا نویسندهی آن «ابوالفضل بیهقی» و یا داستان «حسنکوزیر» به گوشش نخورده است. در این زمینه، اعتقاد من برآن نیست که انسان باید حتماً در خانوادهای آگاه و اهل علم به دنیا آمدهباشد تا لزوماً در معرض شنیدن فرازهای مهم تاریخی کشور خود و یا نام شخصیتهای ادبی و علمی قرارگرفتهباشد. در این زمینه، نکتهی مهم آنست که انسان مورد نظر، برای دانستن و رشد یافتن، جان تشنهای داشتهباشد. تردید ندارم که من، این جان تشنه را برای دانستن، همیشه داشتهام اما هرگز نتوانستهام آن جویبار زلال را به سادگی پیداکنم و جان پر عطش خویش را از خنکای دلپذیر آن لبالبسازم. تردیدندارم که اگر این اتفاق در شرایط مناسبتری بر من وارد شدهبود، چه بسا، ذهن من، کم یا زیاد با آن آشنایی بیشتری داشت. البته میتوان بدین نکته توجهداشت که نمونههایی از ایندست برای همهی ما میتواند اتفاق افتادهباشد. بسیاری از ما در زندگی روزانه، درسر کلاس درس، در محل کار، درمجلس مهمانی و یا در یک سخنرانی، به پدیدههای فکری مختلفی برخورد میکنیم که بسیار عمیق، اندیشهبرانگیز و کاونده هستند اما چون نسبت به آنها حساسیت فکری نداریم، به سادگی از کنارشان میگذریم.
درست در همین رابطهاست که وقتی بعدها با آن پدیده یا پدیدهها برخورد میکنیم، درمییابیم که انگار که نسیم نام آنها هرگز از کنار گوش ما نگذشتهاست. در حالی که نه ذهن ما از توانایی پذیرش نکتههای گوناگون ناتوان بوده و نه هوش زبانی ما از دیگر افراد، کمتر. بلکه علت اصلی در آن بودهاست که ما هیچگونه زمینهی ذهنی نسبت به آن پدیدهها نداشتهایم تا بتوانیم با شنیدن و یا خواندنشان، دانستههای قبلی خود را با آگاهیهای جدید، پیوند بزنیم. البته ناگفته نمانَد که از دیدگاه علمی نیز، تاریخ اعتبار یک پدیده در ذهن ما از زمانیاست که ما به شکلی آگاهانه با آن آشنا میشویم، در بارهی آن میاندیشیم و دانش خود را در مورد آن به تعمیق میبریم. باری، به توصیهی دوستی مهربان که از من چندسالی بزرگتر بود و سخت تشنهی بیقرار خواندن و دانستن، قرارشد یکی از کتابهای «دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن» را که نام آن «ایران را ازیاد نبریم»بود بخوانم. تا آنجا که ذهنم یاری میکند، در آن کتاب، مقالهای بود که در بارهی «حسنکوزیر» نوشتهشدهبود. در سالهای اخیر که چاپهای چندم برخی از کتابهای این نویسندهی فرزانه را خریدهبودم، با کمال تعجب، این مقاله را در آن کتاب نیافتم. این که «اسلامی ندوشن»، به شکلی خودخواسته، این مقاله را از کتابش حذف کردهباشد، بعید به نظر میرسد. اگر هم چنین باشد، قطعاً نه از سرِآن بوده که داستان بزرگمردی چون «حسنک» در ذهن او از اهمیت افتادهباشد بلکه احتمالاً بدان دلیل بوده که خواستهاست آن را در جایی دیگر و احتمالاً بابرخی افزایشها و کاهشها جادهد.
در آن سالهای نوجوانی، نخستین پرسشی که پس از خواندن آن مقاله، ذهن مرا دربرگرفتهبود آن بود که چرا سلطان مسعود غزنوی، این وزیر درستکار و هوشمند پدرش محمود غزنوی را به جرم قِرمَطی بودن به دارآویختهاست؟ آیا او از آن وزیرانی بوده که میتوانسته برای بقای سلطنت و حکومت مردی آشفتهحال چون مسعود غزنوی خطرناکباشد که به چیزی کمتر از گرفتن جانش آنهم در برابر چشم مردم و محل رفت و آمدها رضایت ندهد؟ من اگر در تاریخ پنجم و ششم ابتدایی به اختصار نکاتی را از تاریخ کشورمان خواندهبودم، هیچ دریافت منطقی در ذهنم شکل نگرفتهبود که بدانم ایران در جادهی خاک آلوده و خونین تاریخ، چه کسانی را به خود دیده و از این کسان، چه افرادی برای آبادنی کشور، تلاشداشته و به جان و اندیشهی انسانها حرمت گذاشتهاند و چه کسانی دیگر در اندیشهی ویرانی سرای مردم بودهاند. در آنسالها، بیشتر آموزگارانی که به کلاسهای درس ما میآمدند، همان اندازه آموزگار بودند که میتوانستند قهوهچی، بقال، عطار، پادو بنگاههای معاملاتی و یا فروشندهی سبزی و لباس باشند. این تشبیه، به معنای توهین به توانایی بالقوه و شخصیت انسانی آنان نیست. واقعیت آنست که به آنان چیزی یاد ندادهبودند که آنها نیز به سهم خود بتوانند با آنچه در چنتهی دانش خود ذخیره کردهاند، به ما ارائهدهند. از این رو به سادگی، آنها میتوانستند هرشغل دیگری داشتهباشند. گذشته از اینها، آنان در جواب پرسشهای ما در مورد مسائل عمیقتر تاریخی و یا اجتماعی و فرهنگی، به کلی پرتبودند. اما ما که در آن کلاسها مینشستیم و از آنها تصویرهایی خدایگونه داشتیم، تصور میکردیم که آنها باید هر پرسشی را پاسخگو باشند.
به یاد میآورم که پس از خواندن مقالهی «دکتر اسلامی ندوشن» و آگاهی یافتن به شخصیت ارجمند «حسنک وزیر» در همان حد که نویسنده نوشتهبود، به سراغ یکی از دبیران ادبیاتمان رفتم تا نظر او را در این زمینه بپرسم و اطلاعات بیشتری کسبکنم. مدرسهی ما دو تا دبیر ادبیات داشت که هردو از نظر دانش در سطح چندان متفاوتی نبودند. به عبارت دیگر باید گفت که هردو در سطح بسیار پایینی قرارداشتند. اما یکی از آنان، چنان آدمی لوده و سطحیاندیش بود که انسان بیشتر اوقات، پس از طرح پرسشهای جدی، جز پشیمانی به نتیجهی دیگری دست نمییافت. اگر واژهای را میخواستیم بپرسیم با شک و تردید، خنده و شوخی، چیزی میگفت که به هرچیزی شباهتداشت جز معنایی که ما در پی آن بودیم. اگر او این شهامت را داشت که بگوید نمیدانم، برای من و بعضی بچههای دیگر، خیلی راحتتر بود که از خیر سؤالکردن خود بگذریم. میگفتند که پدر او تا این اواخر، یکی از شهرداران قدرتمند شهر ما بوده و او که پسری لوس و بی مسؤلیت بارآمده بوده، سری به درس و مشق نداشتهاست. حتی شایع بود که او یک دیپلم واقعی هم ندارد. ظاهراً به یُمن نفوذ پدرش در شهرداری و روابطی که با رئیس آموزش و پرورش شهر ما داشته، توانستهبود پس از جور کردن یک دیپلم تقلبی، ترتیب استخدام او را در آموزش و پرورش بدهد. مهمتر از همه آن که او به پدرش گفتهبود که اگر برایم جور کنی که در دبیرستانهای دخترانه، ادبیات فارسی درس بدهم، حاضرم در آموزش و پرورش کارکنم و گرنه علاقهای به این کارندارم. برای پدر او البته هیچکدام از این خواستها، ناممکن نبود. او را به یکی از مدارس دخترانهی شهر فرستادند. اما دیری نپائید که پدران و مادران دختران، شکایت سردادند که این مرد، قبل از آن که در پی آموزاندن ادبیات فارسی به فرزندان ما باشد، شیوهی دلقکی و فریبکاری را به آنان میآموزد.
ادامهدارد
«پیشبرد درمانگرانه و روحشناسانهی «دکترعمران بخارایی» دارد به نتایج آرزومندانه و دلخواه خویش دست مییابد. او از آن کسانی است که نه سادهدلانه، همهی پیچیدگیهای وجود انسان را در مشتی شربت و قرص خلاصه میبیند و نه در انبوههای از القائات کلامی. چه این القائات کلامی از آن «حافظ» باشد و چه از آن کسان دیگری که حتی در تقدس آنان در ذهن عارف و عامی تردیدی وجود نداشتهباشد. او آگاه است که ترکیب القائات کلامی، اگر ریشه در جان تشنهی انسان حقیقتجو داشتهباشد، همراه با قرص و شربت پزشک متخصص و دانا، میتواند بسیاری از دردهای ناشناخته اما زندگی سوز آدمی را اگر نتواند ریشهکن سازد، دست کم بهبود بخشد.»
در تداوم چنان باوری بودهاست که «دکتر عمران بخارایی» در نشستهای گوناگونی که با «ماهاندخت» داشته، تلاش ورزیدهاست تا او را به سرزمین عطرآگین کلام و محتوای شعر حافظ ببرد. اعتقاد او همیشه آن بودهاست که وقتی انسان در یک اتاق دربسته، احساس خفگیکند، یگانه چارهی کار در اقدام نخست، آنست که وی را به هوای آزاد و باز انتقالدهند تا بیهیچ دغدغهای از تمام شدن اکسیژن، آن را تنفسکند. برای فردی مانند «ماهان دخت» که در چهارچوب اندیشههایی خسته و بسته، چه به علت بیتجربگی و چه علل دیگر اسیرشدهاست، جای آن دارد که با اندیشههای اقیانوسی حافظ در گسترهی روابط انسانی، مناسبات اجتماعی و همهی درد و داغهای زندگی آشناشود. از همینروست که او برای «ماهاندخت» توضیح میداد که:«درست است که حافظ، انسان را زندانی چهار چوب تن میداند اما از طرف دیگر بر ایننکته تکیه میکند که او یگانه موجود زندانی کرهی خاک و چهارچوب تن است که همزمان بر فراز بام این زندان ایستادهاست. او هم خود را میبیند و هم زندانبانش را.
اما خصلت برجستهی این موجود در آنست که در لحظهی خشم و طغیان، وقتی جانش به لب میرسد و بیعدالتی را مانند شمشیری برگلوی خویش میبیند، زندانبان خود را ندیده میگیرد و ارادهی شکافنده، کاونده، اوج گیرنده و سازندهی خود را بر فراز همهی ملزومات، حسابگریها و قید و بندهای زندگی فردی و اجتماعی قرار میدهد. اهمیت اندیشههای حافظ در آنست که در همهی این حال و قرارها، هم انسان شکننده، رنجبرنده، گریهکننده و کاملاً طبیعی خاکی است و هم آن پرندهی دورپروازی است که از هرگونه بیحرمتی، درد و بیعدالتی میگریزد و به گونهای کاملاً استادانه، نه تنها بر لزوم حرمتهای انسانی انگشت میگذارد بلکه به شیوهای مُدَبّرانه، بر سیاهکاران میتازد. شعر حافظ اگر معجزهای هم داشتهباشد در آنست که حتی با وجود مشخصکردن مرز معنایی خویش با حوزههای ضد انسانی و گرایش عمیق به رشد و شکوفایی، هرگز ستمکاران را نیز از خود نراندهاست. درست است که نابکاران قبیلهی قدرت، با هزاران دروغ و دغل، توجیهگر بزهکاریهای خویشند اما اگر قرارباشد که آنان آنچنان ندیده گرفتهشوند که لازم باشد از زندگی و دیگر امکانات انسانی محرومگردند، بدان معناست که ما باید بخش مهمی از کار و وقت خویش را به قلع و قمع ستمکاران و کسانی اختصاصدهیم که آگاهانه یا نا آگاهانه و به گونهای بردهوار،گوش به فرمان مردان قبیلهی قدرتند تا چراغی را در سرایی خاموشکنند یا جان جوانی را از انسان معترضی بگیرند.
واقعیت آنست که حافظ حتی در پی از میان بردن این بخش عظیم از مردم کرهی زمین نیست که کارشان ویرانگری و رنجآفرینی است. او حتی نسخهای ارائه نمیدهد که برای تربیتکردن و یا عوضکردن شخصیت آنان چه باید کرد اما این را آشکارا و یا در پرده بیان میدارد که در پی انتقام و نابودی آنان هم نیست. باید برای اینکار، سودای دیگری در سر پروراند. همین که او میخواهد نه تنها پشت پا بر قانونمندی بی قانونانهی قبیلهی قدرت بزند و با شکافتن سقف فلک، طرحی دیگر اندازد، نشان از آن دارد که در عمل، تن به شرایط نادرست و غیر انسانی نمیدهد. ممکن است گفتهشود که حافظ گذشته از آن که سیاهکاران اجتماعی از حرفهای او خوششان بیاید یا بدشان، حرف خود را در سمت و سویی که مورد نظرش بوده، بر زبان راندهاست. من چنین اعتقادی ندارم. باور عمیق من بدین نکتهاست که حافظ به کل بشریت، نگاهی باز، بخشایشگر اما با مرزبندیهای خاص رندانه داشتهاست. او در واقع نمیخواهد کسی را ندیدهبگیرد حتی آنان را که کم یا زیاد در هیأت دشمنان بشریت، اما در قالب منجیان انسان، روزان و شبان، کارشان آنست که طناب دار به گردن انسان های دیگر بیندازند. من به این باور عمیق دستیافتهام که شعر حافظ حتی به دشمنان او نمیخواهد القاءکند که از دیدگاه وی، دوغ و دوشاب یکیاست. حتی هیچکس نمیتواند مدعیشود و یا نمونهای از شعر او را ارائهدهد که نشان از آن داشتهباشد که وی به شکل افراط گرایانه و کینتوزانهای که راه به نابودی مطلق داشتهباشد، از بالانشینان کژاندیش و ستمکار صحبت کردهاست.» در این جا از میان غزل های متعددی که «دکتر عمران بخارایی» برای «ماهاندخت» خوانده و تفسیر کردهاست، ما به دو غزل بسنده میکنیم.
غزل شمارهی یک
سینه از آتش دل در غــــــــم جـانانه بسوخت
آتشی بـــود در این خانه که کاشانه بسوخت
تــــنم از واسطـــه دوری دلــــبر بگـــــــداخت
جــــانم از آتش مـــــــــهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بــین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر مـــــن ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایـی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش بـرفتم دل بیگانه بسوخت
خــــــرقه زهد مــــــــرا آب خـــــرابــات بــبرد
خــــانــــه عقل مـــرا آتش میـــخانه بسوخت
چــــون پیاله دلم از توبه کـــه کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
مـــاجرا کم کن و بــــــازآ که مـرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
تـــرک افسانه بـــگو حـافظ و می نوش دمی
کـه نخفتیم شب و شمع بـه افسانه بسوخت
غزل شمارهی دو
مُعاشران ز حـــــــریف شبانه یـــاد آرید
حــــقوق بندگی مُخلصانه یـــــــــاد آرید
بـه وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق
بـــه صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید
چــــو لطف باده کند جـلوه در رخ ساقی
ز عــــاشقان به سرود و ترانه یـــاد آرید
چو در میــــــان مراد آوریـــد دست امید
ز عـــــهد صحبت ما در میانـــــه یاد آرید
سمـــــند دولت اگر چند سرکشیده رَوَد
ز هــــــمرهان به سر تــــازیانه یاد آرید
نمــــیخورید زمانــــی غـــــم وفاداران
ز بـــیوفایی دور زمــــانه یــــاد آریــــد
به وجه مـرحمت ای ساکنان صدر جلال
ز روی حــــافظ و این آستانه یــــاد آرید
پایان
نوشتار آیندهی من با عنوان «تاریخ بیهقی و جنون وفاداری» خواهدبود.
«اینک «دکتر عمران بخارایی» دریافتهاست که «ماهاندخت» در برابر دو تنش عمیق روحی، یکی نفرت از تجاوز و تلاش برای پنهانساختن آن و دیگری عشق به فردی که نشان از مهر و ایثار و آرامشدارد، سخت دست و پا میزدهاست. اینکه او توانستهاست با برخورد بسیار حرفهای، انسانی و اعتمادبرانگیز خود، دختر بیمار و رو به مرگی همچون «ماهان دخت» را وادارد که پنهانترین اسرار زندگی خویش را برای وی بازگوید، باید توفیقی بسیار بزرگ تلقیکرد. طبیعی است که بخش بزرگی از این توفیق را باید مدیون توانایی علمی و تجربی «دکتر بخارایی» دانست. اما او بخش مهم دیگر این توفیق یا توفیقها را در بهبود حال بیماران، در گرو باور به شعر «حافظ» و تفسیرهای بسیار استادانه و گرهزنندهی او به زندگی افراد درگیر در چنان ماجراهایی میدانست.»
همین تنش روحی، احساس ارتکاب گناه، حس تجاوز ناخواسته به حریم عاطفی کسی که به او محبت و خدمت کرده، آرام آرام از اعماق وجود «ماهان دخت» سر برکشیده و او را بدل به موجودی گناهکار، افسرده و حتی خسته از زندگی کردهاست. نقش «دکتر عمران بخارایی» در این ماجرا، آن بود که پیش از هرچیز، درد او را کشف کند. کشف این درد برای پزشکان زمانهی او که هرکدام برای خود یال و کوپالی هم داشتند، کار چندان سادهای نبود. همچنان که در عمل نیز هیچکدام از آنها نتوانستهبودند کاری در جهت بهبود حال وی از پیش ببرند. اکنون که او کشف کردهاست که این دختر محجوب و آزردهدل، گرفتار کدام اندیشههای بلاخیزانه است، خواه ناخواه میداند که چگونه باید با او برخورد داشتهباشد. «عمران بخارایی» واقف است که دردهایی از این دست، از نوع دردهای مشخص جسمی نیست که با خوردن داروی معینی در خلال یک زمان خاص، همهچیز به حال عادی برگردد. دردهای روحی و یا مشکلاتی از این دست، آنچنان ریشه در ژرفای جان، باور و احساس آدمی دارد که لازم میآید با آن برخوردی گام به گام، آگاهانه و انسانی داشت تا در روند بهبودی بیمار، آسیبهای تازهای از بُعدهای دیگر وارد نگردد.
شیوهی گفتاردرمانی «دکتر بخارایی» در آن زمان، از جمله شیوههای تازهای بود که هنوز در بسیاری از محافل رواندرمانان و روانپزشکان، جای خود را به درستی باز نکردهبود. اگر هم در کشورهای غربی، شیوهای کاملاً جا افتاده به نظر میرسید، در ایران آن روز، چندان جا افتاده نبود. یکی دیگر از شیوههای درمانی «دکتر بخارایی» در راستای به نتیجه رساندن «گفتار درمانی» او، پدیدهی «رفتار درمانی» و یا «معاشرتدرمانی» وی بود. تا آن زمان و حتی چندین دهه بعد، حتی نه کسی از چنان شیوهای استفاده کردهبود و نه به ذهنش رسیدهبود که استفادهکند. حتی در زمانهی کنونی نیز در کشورهای پیشرفتهی دنیا که درمان یک فرد، جزو وظایف مهم و پایهای یک دولت دمکرات و مردمی به شمار میآید، باز چنین شیوهای جزو شیوهی درمانی رایج نیست. مگر در هنگامی که پای جان و زندگی فرد بیمار در میان باشد. البته این شیوهی درمان، در برخی کشورها، اینجا و آنجا، به صورت یک «طرح موقت» به اجرا درآمدهاست. اما به دلیل آنکه چنین طرحهایی برای درمان افسردگیهای عمیق و مزمن و یا کژرفتاریهای بسیار نابهنجار، بسیار گران تمام شدهاست، معمولاً از سوی پارهای محافل متخص اقتصادی و اجتماعی، با خردهگیریهای بسیار روبرو شدهاست. البته در غرب که همهچیز با محاسبههای مادی و اندازهگیری درمان انجام میگیرد، چنین خردهگیریهایی چندان غیر عادی نیست. خاصه که شیوههای درمانی تازهای نیز با هزینههای کمتر، وارد دنیای روانپزشکی و رواندرمانی شده که میتواند جایگزین شیوههای پرخرج و غیرعادی شود.
باری «دکتر بخارایی» برای عملیکردن شیوهی درمانی خود نسبت به «ماهاندخت»، با پدر او مذاکراتی انجام دادهبود مبنی برآن که وی میخواهد دختر او را با یک گروه سه نفره، مرکب از دو زن جوان و یک مرد میانسال به یک مسافرت سه هفتهای به شهرهای شمالی ایران بفرستد. افراد مورد نظر نه تنها برای آن مأموریت خاص، انتخاب شدهبودند بلکه حتی در این زمینه، آموزشهای لازم را هم دیدهبودند تا در موقعیتهایی که «دکتر بخارایی» به وجودشان نیازمند است وارد عملشوند. این افراد در زمینههای رفتاری، فکری و اخلاقی، کاملاً آزمون خود را پس دادهبودند و حتی چندینبار قبل از این ماجرا نیز به چنان مأموریتهایی رفتهبودند. طبیعی بود که آنان در این مسافرت، میبایست از حداکثر امکانات رفاهی نیزبرخوردار باشند. بدین معنی که در مسافرخانههای خوب بخوابند، از غذاهای خوب استفادهکنند و در زمینههای مختلف نیز بحث و گفتگو داشتهباشند. این آرامش میتوانست زمینهساز فضایی باشد آرام و دلپذیر که انسان هم رغبت میکند که شنوندهباشد و هم گوینده. البته این افراد، آموزشهای لازم را دیدهبودند که در طول این سفر نه تنها بتوانند رابطهی گرم ، دوستانه و قابل اعتمادی به وجود بیاورند و در خلال صحبتهای خویش، موردهای مختلفی از بیماران مشابه در تاریخ پزشکی و روانپزشکی جهان را به بحث بکشانند. آنهم موردهایی که بیماران مورد نظر، از مشکلاتی شبیه مشکلات روحی و رفتاری «ماهاندخت» رنج بردهاند اما پس از آن که متوجه شده اند که اصل مشکل چه بوده و چه عواملی در شکلگیری آنها نقش داشته، حالشان به سرعت رو به بهبودگذاشته است. صحبتکردن از زندگی دیگران در فضایی کاملاً دوستانه و دور از هرگونه رنگ و بوی اداری، میتوانست از جمله عواملی باشد که در ذهن شنونده، احساسی از اعتماد، خوشدلی، امید و شکوفایی ذهنی و رفتاری ایجادکند.
طبیعی بود که هزینهی چنین مسافرتی قاعدتاً باید با بیمار و یا بستگان او باشد. از اینرو، آنان که برای پرداخت چنان هزینهای آمادگی نداشتهباشند، از دریافت چنان کمکی نیز محروم میشدند. اما آقای «معانیجو» برای درمان دخترش، حاضر بود بیشترها از این خرجکند و او را یکبار دیگر شاد و سالم و پر از عطر زندگی ببیند. البته گفتار درمانی و معاشرتدرمانی «دکتربخارایی» هردو در یک واحد درمانی قرار میگرفتند. در حالی که «حافظدرمانی» او در همهی این لحظات، یک گزینهی دیگر بود که قطعاً کامل کنندهی درمان اصلی بیمار به شمار میآمد. «عمران بخارایی» قبل از فرستادن «ماهاندخت» به مسافرت برنامهریزیشده، چند و چندین جلسه با وی نشستهبود و پس از آغاز گفتگوهای معمولی خویش، به شکل بسیار استادانهای، صحبت را به «حافظ»، شعر او، اندیشه و نقش وی در تفکر ایرانی کشاندهبود. اعتقاد او آن بود که «حافظ» در ادبیات ایران، شخصیت منحصر به فردی است. زیرا تنها تفکر عرفانی او نیست که وی را شخصیتی چنان درخشان ساختهاست. اگر اینگونه بود، شاید که مولای روم، از او هم عارفتر به شمار میآمد. چه در رقص و سماع و چه در ندیده گرفتن همهی تدبیرهای پرقید و بند زندگی اجتماعی. چه بسا ویژگی منحصر به فرد حافظ در آن بوده که توانسته انسان را در تفکر خود از تاریکی سرنوشت محتوم و محکوم به روشنایی فراکشد و از او این توصیف را به دستدهد که او یگانه موجود زنده و اندیشمندیاست که میتواند هم در گسترهی خاک زندگیکند و هم با ارادهی فرازجوی خویش، راه به سوی سقف فلک بگشاید و آنرا بشکافد.
ادامه دارد
«در گفتگوهای آرام، عمیق و دوستانهای که «دکتر عمران بخارایی» با «ماهاندختِ معانیجو» داشتهاست، حضور زن و مردی در زندگی او مشخص شده که روشنکردن نقش آنان و شکافتن شخصیتشان از نظر میزان تأثیر منفی و یا مثبتی که بر روحیهی او داشته، اهمیت سرنوشتسازی پیدا کردهاست. طبیعی است که «عمران بخارایی» بر این نکته واقف است و به همین جهت، لحظه به لحظه، همراه با «ماهاندخت» پا به سردابههای روح زخمی و غبارگرفتهی او میگذارد تا از ماهیت و کیفیت کسانی که باوی معاشر بودهاند، شناختی لازم بهدست آوَرَد. یکی از این کسان، «سوسن معتضد» دخترخالهی مقتدر «ماهاندخت» است که از فرانسه، در رشتهی مامایی فارغالتحصیل شده و دیگری «مِلوین»، دوست فرانسوی اوست که پسر یکی از شرابسازان بزرگ آن کشور به شمار میآید.»
یکی دیگر از وجوه مشترک «سوسن» و «مِلوین»، علاقهی بسیار عمیق آنان به شعر بود. آنهم شعرهایی که واژهها در همخوانی استادانهی خود با مضمون، ذهن انسان را به وضع و حالی جادویی میاندازد. «مِلوین» که شیفتهی شعرهای «شارل بودلر» و «گُلهای بدی» او بود، وقتی دریافتهبود که «سوسن» از دوستداران اشعار یکی از بزرگترین شاعران «رند» زبان فارسیاست، گُل از گُلش شکفتهبود. «سوسن» که از طریق معاشرت با «مِلوین»، این فرصت را یافتهبود که اشعار «شارل بودلر» را به خوبی مطالعه کند، همچنان به شکلی عمیق، جان در دنیای موّاج و سحرانگیز شعر «حافظ» داشت. برای او، «بودلر»، بیشتر در ردیف قربانیان درد و رنج زندگی مجسم میشد که بدان وسیله از اعماق جان خویش، فریاد اعتراض برمیداشت. این اعتراض، تنها باریکهای از زندگی انسان را دربرمی گرفت. آن باریکه نیز چیزی جز زندگی خصوصی خود شاعر نبود. اما حافظ، انگار در شعرش از مشکل خصوصی خویش، شکایت آشکاری نداشت. اگر هم داشت، توانستهبود در دستگاه عظیم «بارآوری» ذهنی خود، آن را به شکلی همگانی با دردهای جامعهی زمانهی خویش و حتی دورانهای قبل از خود در آمیزد. حافظ از دردی که جان همهی انسانها را در خودگرفتهبود، فریاد برمیداشت و مصمم بود که با آرزومندی و کلام خویش، هستی و نظم ناروا بر آن را دگرگونکند.
واقعیت آن بود که «سوسن» و «مِلوین»، یکدیگر را به خوبی درک میکردند. خاصه وقتی که سخن از ادبیات و فلسفه به میان میآمد، دیگر کسی جلودارشان نبود. اما در زمینهی زندگی مشترک، او نه به «مِلوین» جواب رد می داد و نه جواب قبول. به او گفتهبود که دوستی با او برایش ارجمند و گواراست اما در حال حاضر، برای ازدواج با او نمیتواند تصمیم بگیرد. او برای اینکار، نیاز به تأمل و زماندارد. باری، «سوسن» پس از پایان تحصیلاتش به ایران برگشتهبود بیآن که تکلیف «مِلوین» را مشخصکند. اما «مِلوین» همچنان دل درپی او داشت. برای این پسر اشرافزادهی فرانسوی، «سوسن» تنها یک دختر ایرانی نبود. نماد شوق، سرزندگی، رویش و قدرت اراده و زیبایی بود. «سوسن» از آن زنانی بود که بسیاری مردان آرزوی ازدواج با او را داشتند و بسیاری زنان آرزوی دوستی و معاشرتش را. شخصیتش شبیه دریا بود. انگار نه به سادگی متلاطم میشد و نه گرفتار جذر و مدهای اجتناب ناپذیر زندگی روزانه. همین ویژگیها، «مِلوین» را واداشتهبود تا همچنان پیگیر مناسبات عاطفی خود با «سوسن معتضد» باشد.
باری، پس از ماجرای ناگوار و تجاوزکارانهای که برای «ماهاندخت» پیش آمده بود، یگانه راه چاره برای او در اتریش، آن بود که با «سوسن» تماسبگیرد و آنچه را که اتفاق افتاده برایش شرحدهد و سپس از او چارهجویی کند. «سوسن» نیز بلافاصله از «مِلوین» که شخص قابل اعتماد او بود، خواسته بود که یا به اتریش برود و از نظر روحی به ویکمککند و یا اجازهدهد که «ماهاندخت» به فرانسه بیاید و مدتی مهمان او باشد تا حالش بهترشود. اما «مِلوین» پس از دریافت پیغام «سوسن»، با شتاب هرچه تمامتر به اتریش رفتهبود و پس از اقامتی بیست و چهارساعته، «ماهاندخت» را با خود به فرانسه آوردهبود تا مدتی در آنجا بماند تا زخمهای روحیاش تسکین پیداکند. «مِلوین» که همهی وجودش در آرزوی داشتن «سوسن»، در تپش بود، تمام تلاش خود را به کار بردهبود تا به «ماهاندخت» خوش بگذرد. او حتی وی را به باغ های انگور و کارخانههای شرابسازی پدرش نیز بردهبود، وی را با خواهران خود آشنا کردهبود و یادآورشدهبود که او دخترخالهی «سوسن معتضد» است و مدتی مهمان وی خواهدبود. «سوسن» با آن که اصل ماجرا را برای «مِلوین» توضیح دادهبود اما از وی خواستهبود که در این زمینه، امانتدارانه سکوتکند. «مِلوین» نیز وفادارانه به اصول خواستهشده از سوی «سوسن»، عمل کردهبود. خاصه آن که برای «ماهاندخت» وانمود کردهبود که از ماجرای دردناک تجاوز در اتریش اطلاعی ندارد. آنچه را که «ملوین» برای خانواده و آشنایانش شزح دادهبود، آن بود که «ماهان دخت» به شدت دلش برای ایران و پدر و مادرش تنگ شده و نیاز به نوعی تنوع محیط و آرامش دارد تا حالش بهترشود.
از طرف دیگر، رفتار بسیار مهربانانه و سرشار از دوستی «مِلوین» به «ماهاندخت» موجب شدهبود که این دختر، دل در مهر «ملوین» ببندد. مدت اقامت او در فرانسه، از شیرینترین رؤیاهای زندگی کوتاه او بوده است. «ماهاندخت» هرگز نمیدانست که «مِلوین» عاشق «سوسن» است و اگر آن همه محبت در حق وی روا میدارد، بدان جهت است که در اجرای خواستهای «سوسن» ذرهای کوتاهی نورزد. زمانی که «ماهاندخت» به اتریش برمیگشت، وجودی سرشار از شعله های آتش عشق «مِلوین» در دل داشت. اما مدتی بعد دریافت که او قدم در حوزهی ناممکنها گذاشتهاست. او دل به کسی بسته بودکه او خود، دلبستهی کسی دیگر بود. هرچند او میدید که «مِلوین» با او رابطهای کاملاً دوستانه و سرشار از مهربانی دارد بیآن که این رابطه، رنگ و بویی از حس و حال عاشقانه داشتهباشد. زمانی که «ماهاندخت» کاملاً متقاعدشد که ندانسته، انگشت در لانهی زنبور فروکردهاست، گرفتار تنشهای شدید روحی گردید. تنشهایی که روح شکنندهی او را در معرض دو توفان متضاد قراردادهبود. همین نکته، چنان درون او را از نیروی زندگی تهی کرده بود که حاصلش جز افسردگی عمیق روحی، چیز دیگر نبود. با وجود این، او با همه ی وجودش تلاش کرد که ترم آخر درسهای خود را در رشتهی موسیقی به پایان آورد و به ایران برگردد. هرچند در همان ماههای آخر اقامتش در اتریش، او اطلاع یافت که «مِلوین» به ایران آمدهاست و قرار است با «سوسن» به فرانسه برگردد. اما اینبار نه به عنوان دو دوست بلکه به عنوان یک زن و شوهر. البته داستان زندگی و عشق آنان، با وجود هیجانی که در خود دارد، ماجرای دیگری است که ارتباطی به این رویداد و بیماری «ماهاندخت» ندارد. فقط باید این نکته را افزود که افسردگی «ماهاندخت» وقتی شدت پیداکرد که او دریافت که «مِلوین» عاشق «سوسن» بودهاست و وی بیآنکه بداند، دل به کسی بسته که بعدها، همسر «سوسن» شدهاست. البته، این واکنش عاطفی او، نه آتش خشمی را در «سوسن» برانگیختهبود و نه «مِلوین» را شگفتزده کردهبود. آندو، توانایی درک این نکته را داشتند که واکنش «ماهاندخت» در برابر آن همه مهربانی از سوی یک جوان فرانسوی، کاملاً طبیعی و انسانی بودهاست. اما «ماهاندخت» از آن کسانی نبود که از کنار رویدادهایی از آن دست، بی هیچگونه آسیبپذیری بگذرد.
ادامه دارد