تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan


«در بخش سوم به آن‌جا رسیدیم که در آرایشگاه «مشحون»، با صحبت‌های دبیر غریبه و بازنشسته‌ی عَرَبی در باره‌ی حافظ، انگار یخ خاطرات مخاطب‌های او نیز بازشد و آنان سعی‌کردند از برخی رویدادهای زندگی خود که مربوط به پدر و مادر و یا پدربزر و مادربزرگشان می‌شد، با گرمی و شوق صحبت‌کنند.  حتی دوست «مشحون» یعنی «ابوتراب»، اقرار کرد که او زاده‌شدن خود و دیگر خواهر و برادرانش را حاصل لطف «حافظ شیراز» می‌داند که با فال مناسب خویش، زمینه‌ی ازدواج پدر و مادرش را فراهم آورده‌است. در این زمینه، دوست «مشحون»، چنان ذوق‌زده شده‌بود که پس از تمام شدن کار پیرایش موهای سر و صورتش توسط «محمود مشحون»، با دوچرخه به خانه‌رفت تا آن غزل مبارک «حافظ» را که زمینه‌ساز ازدواج پدر و مادرش شده‌بود، به آن‌جا بیاورد تا آقای دبیر عربی، آن را از نزدیک ببیند و آن غزل را برایشان بخواند و معنی‌اش را نیز توضیح‌دهد.»

 

در شهر ما مردی زندگی می‌کرد با نام «دکتر رستم‌مراد بخارایی» که نه تنها کنجکاوی بلکه احترام بسیاری از مردم را نیز نسبت به خود برانگیخته‌بود. شاید عامل مهم برانگیخته‌شدن این کنجکاوی و احترام، دو موضوع برجسته‌بود که بسیاری از انسان‌های دیگر نه بدان‌ مجهزبودند و نه می‌توانستند خود را متقاعدکنند که روزی آن دو خصلت، بدل به شیوه‌ی روزانه‌ی زندگی آنان گردد. این دو موضوع عبارت بود از رفتار بی‌نیازانه‌ی او به پول و مسائل مادی و دیگری علاقه‌ی بسیار صمیمانه و عمیق او برای کمک به مردم در گشودن گره‌های روحی، جسمی و حتی اجتماعی آنان. البته تصورم آنست که چنین افرادی، در هرکجای جهان و با هر فرهنگ و زبانی که زندگی‌کنند، قطعاً مورد استقبال مردم قرار می‌گیرند و مهر آنان را به خویش جلب می‌کنند. هرچند می‌دانم که رفتارهایی از این دست، چیزی نیست که یک‌باره در کسی پدیدارشود و همه‌ی زندگی او را در مسیری بر خلاف عُرف و عادت اجتماعی هدایت‌کند. بلکه باید ریشه‌های آن را در دوران کودکی و تربیت روحی و فکری شخص جستجوکرد که چگونه در محیط خانه و خانواده و یا در جامعه از عوامل بسیار نیرومندی متأثرشده‌اند.

 

شخص «رستم‌مراد بخارایی» با آن که در آستانه‌ی شصت سالگی به سر می‌برد اما از طلوع آفتاب تا پاسی از شب گذشته، تقریباً هیچ آرامشی نداشت. خانه‌ی بسیار بزرگ و زیبای او که در یکی از محله‌های قدیم شهر قرارداشت، محل رفت و آمد بسیاری از مردمی بود که تقریباً از مقامات اداری و دولتی و نیز از بسیاری پزشکان دیگر، سلب امید کرده‌بودند. او سه فرزند داشت که دوتای آنان دختر و آخرین آن‌ها پسربود. هیچکدام از آنان در شهر ما زندگی نمی‌کردند. شنیده بودم که یک دختر و پسرش در تهران و یک پسر دیگرش در مرکز استان زندگی می‌کرد. البته همه‌ی آنان از تحصیلات بالا و شغل‌های بسیار خوبی برخوردار بودند. «رستم مراد بخارایی» خیلی زود و در جوانسالی به دنبال حرفه‌ی پدر رفته‌بود و پزشک بسیار وارد و آگاهی شده‌بود. تابلویی که بر سر در خانه‌اش آویزان بود حکایت از آن داشت که او به عنوان پزشک عمومی از یک طرف و متخصص ناراحتی‌های گوارشی از طرف دیگر، انجام وظیفه می‌کرد. در جوانسالی، یک‌سال در فرانسه، دوران کارآموزی خود را گذرانده‌بود و سه سال هم در انگلیس، تخصص خود را در رشته‌ی گوارش، عمق بخشیده‌بود. او از پزشکانی بود که شدیداً اصرارداشت که باید یک لحظه از نتیجه‌ی تحقیقات جدید و حتی داروهای تازه، غافل نبود. در همان زمان، پزشکانی در شهر ما بودند که از زمان فراغت از تحصیل تا زمان مرگ، دیگر نه لای کتابی را بازمی‌کردند و نه می‌دانستند که در جهان پزشکی چه می‌گذرد.

 

اگر شرکت‌های دارویی، از طریق مبلغان خود، آنان را از حضور داروی جدیدی آگاه می‌کردند، که کرده‌بودند و گرنه خود آنان در این زمینه، کوچک‌ترین علاقه‌ای نشان نمی‌دادند. باورشان آن‌بود که یکبار دکترشدن به معنی آنست که انسان، همیشه دکتر است و از دانش لازم برخوردار. البته حتی استفاده‌ی آنان از داروهای جدید در شرایطی صورت می‌گرفت که شرکت‌های دارویی مورد نظر، به آنان وعده‌ی پاداش‌های مادی خوبی می‌دادند. در آن صورت، برای آن‌ها، این کار، هم فال بود و هم تماشا. اما «دکتر بخارایی» از همه‌ی آنان متمایز می شد. از آن‌جا که او مطالعات عمیقی، هم در زمینه‌های اجتماعی و هم روانی داشت، گاه بسیاری از مراجعه کنندگانش نه برای ناراحتی‌های جسمی خویش، بلکه برای مشکلات روحی و رفتاری خود که در زندگی روزانه، گرفتار آن بودند به حضورش می‌آمدند. او البته به همه می‌گفت که وی در آن زمینه‌ها هیچ‌گونه جوازی ندارد و آن‌چه را که می‌گوید بر اثر تجربه‌های فردی و مطالعات شخصی خود اوست. در مطب او، سه نفر کار می‌کردند. هرسه نفر نیز خانم بودند. اما خانم هایی که سن و سالشان بالای چهل سال بود. هرسه‌ی آنان، یا در رشته‌ی دارو شناسی، تحصیلاتی داشتند و یا آن‌چه را که خوانده‌بودند در رابطه با مسائل روحی و جسمی انسان بود. حتی شنیده‌بودم که «دکتر بخارایی»، آن‌ها را در چند نوبت با هزینه‌ی خود برای دوره‌های آموزشی فشرده به تهران فرستاده‌بود تا دانش خود را در ارتباط با کاری که داشتند افزایش‌دهند.

 

این خانم‌ها، نه تنها وفاداری عمیقی نسبت به «دکتر بخارایی» داشتند بلکه به کار خود نیز از عمق جان، عشق می‌ورزیدند. در شهر ما شایع‌بود که «دکتر بخارایی»، برای هر بیماری، بیست‌دقیقه وقت می‌گذارد. بسیاری که او را نمی‌شناختند و یا ذهنشان با معیارهای دیگری خوگرفته‌بود، بیشتر لبخندی از روی تمسخر برلبانشان جاری می‌شد و گاه با لحنی دلسوزانه، او را آدم «خُل»ی تلقی می‌کردند. این در حالی بود که دیگر پزشکان شهر ما در عرض بیست دقیقه‌ای که او یک بیمار را می‌پذیرفت، چهار بیمار را می‌پذیرفتند و اگر بیماران، از اهالی روستا بودند، گاه چهار پنج نفر را در یک نگاه و در همان سه چهار پنج‌دقیقه ا‌ی که باید یک بیمار را می‌پذیرفتند، به اتاق معاینه فرا می خواندند. البته نه او در این زمینه در باره‌ی شیوه‌ی کار پزشکان دیگر، چیزی می‌گفت و نه آنان در مورد او حرفی می‌زدند. همه، عمیقاً برای او احترام قائل‌بودند. خاصه، برای دانش عمیقی که داشت و کارش را نیزخیلی خوب بلد بود. هزینه‌ی درمان او، ارزان‌ترین هزینه‌ی درمان شهر ما بود. او اگر متوجه می‌شد که وضع مادی بیمار خوب نیست، از او هیچ پولی نمی‌گرفت. البته این او نبود که هزینه‌ی معاینه را دریافت می‌کرد بلکه کارمندانش که همان سه خانم بودند، دریافت می‌کردند. همه‌ی مردم به آنان یا «خانم دکتر» می‌گفتند و یا «خانم پرستار». کار این سه خانم، کار چندان ساده‌ای نبود. آنان می‌بایست هنگام ثبت‌نام بیمار، کلی از او و یا اگر او خود قادر نبود از اطرافیانش «بازجویی» می‌کردند. هر بیمار، در مطب «دکتربخارایی» پرونده‌ای داشت که در آن، سن و سال، جنسیت، تحصیلات، شغل، علائق غذایی، حساسیت‌های روحی و جسمی، شمار فرزندان، حتی علاقه‌ی بیماران به کتاب و مطالعه نیز ذکر می‌شد. خانم‌های کارمند او چنان در کار خود وارد بودند که با حوصله‌ی بسیار، همه‌ی این‌ها را می‌پرسیدند و دلیل پرسش خود را نیز توضیح می‌دادند که «دکتر بخارایی» با این اطلاعات، هم بهتر می‌تواند با آنان برخورد کند و هم دردشان را بهتر تشخیص‌دهد و نیز برای آن درد، داروی مناسب را بنویسد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:46  توسط A.Avishan  | 


«در بخش دوم به این نکته اشاره‌کردم که در آرایشگاه «مشحون»، بحثی میان «محمود مشحون» صاحب آرایشگاه و دوست قدیمی‌اش «ابوتراب»، بر سر تابلویی که یکی از غزل‌های حافظ در آن نوشته شده‌بود، درگرفته‌بود که جالب بودن موضوع گفتگو، نظر یکی از مشتری‌های منتظر و غریبه‌ی آرایشگاه را به خود جلب‌‌کرد. به همین دلیل، آن مشتری غریبه، خود را به میان بحث آنان کشاند و پس از معرفی خود به عنوان یک دبیر بازنشسته‌ی زبان عربی که از شهر «ساری» برای ازدواج پسرش به شهر ما آمده‌بود، مقداری به شعر «حافظ» پرداخت و خاصیت بخش‌هایی از اندیشه‌ی او را در شعرش برای جمع حاضر در آن مغازه بیان‌کرد. نحوه‌ی صحبت‌کردنش نشان می‌داد که به شعر حافظ مسلط است و دور از هرگونه بالانشینی، دوست دارد که ارادت خود را از ته‌دل به این شاعر شیراز نشان‌دهد.»

 

من نمی‌دانستم که آن دو نفریعنی «محمود مشحون» و دوستش «ابوتراب»، چقدر عمق حرف‌های آن دبیر عربی را درک می‌کردند. طبیعی بود که آنان معنی همه‌ی واژه‌هایی را که از دهان او در می‌آمد، به خوبی می‌فهمیدند. نه واژه‌های قُلُمبه و سُلُمبه‌ای در میان آن‌ها بود و نه آن دبیر عربی علاقه‌داشت که با چنان زبانی صحبت‌کند. اما این‌که در عمل می‌توانستند با آن فهمیدن، نقبی به درون معنی‌های ادبی و عرفانی حرف‌های او بزنند، تردید داشتم. علتش هم اینست که وقتی «حساسه‌«های ذهنی انسان، آمادگی برای «گرفتن» و «شکارکردن» برخی مفاهیم را نداشته‌باشد، تردید نیست که آن مفاهیم مانند یک موج سرگردان از بالای سر و یا از بیخ گوش انسان خواهندگذشت، بی‌آن که آن شخص حتی بتواند عبور همه‌ی آن ارزش‌های معنایی را درک‌کند. حساسه‌های ذهنی هریک از ما، مانند دستگاهی است که قادر به گرفتن امواج رادیویی معینی با طول موج‌های معینی است. وقتی که آن دستگاه در برابر طول موج‌های دیگری قرار بگیرد، طبیعی‌است که نخواهد توانست آن‌ها را بگیرد. از همین‌روست که وقتی ما برخی کلیدهای معنایی را در مورد این یا آن مفهوم در اختیار نداریم، بسیاری از حرف‌هایی که «می شنویم»، در عمل نمی‌شنویم. همچنان که اگر زمانی به درک یک اصطلاح و یا مفهوم جدید بر بخوریم، گاه پیش می‌آید که همان روز و یا در همان نزدیکی‌ها، بارها و بارها آن اصطلاح و یا واژه را از دهان این و آن می‌شنویم. این بدان معنا نیست که آن مفاهیم و اصطلاحات تا آن‌زمان، از سوی دیگران مورد استفاده قرار نمی‌گرفته‌اند بلکه بدان دلیل بوده است که ما زمینه‌ی گرفتن و درک آن‌ها را تا آن زمان نداشته‌ایم.

 

البته من در سن و سالی نبودم که بتوانم میزان دانش آن دبیر بازنشسته را در مورد «حافظ» و شعر او ارزیابی‌کنم. اما واقعیت آنست که نوع برخورد آن مرد و شنیدن حرف‌هایش در مورد حافظ، افق تازه‌ای در دنیای ذهنی من باز‌کرده‌بود. من آن‌حرف‌ها را قبلاً در جایی نشنیده‌بودم. آقای «مشحون» در حالی که بر سبیل ادب، مرتب حرف‌های آن دبیر بازنشسته را تأیید می‌کرد، در جواب او گفت:«من از پدر خدابیامرزم شنیده بودم که می‌گفت سینه‌ی «حافظ»، پُر از عِلم است‌است. حتی شنیده‌بودم که می‌گفت که از جایی از غیب، - حال از طرف خداوند یا پیغمبرها، این را نمی‌دانم- به او کمک می‌کرده‌اند که اسرار زندگی را بفهمد و حتی از زندگی مردم سر درآورد.» دوست مشحون آقا «ابوتراب» که هنوز در زیر تیغ سلمانی بود، حرف «مشحون» را تأیید کرد و از زیر دست دوستش، سرکی کشید تا نگاهش را در آینه به چهره‌ی آن دبیر عربی بدوزد. آن‌گاه شروع به صحبت‌کرد:«پدر مرحوم من، با آن که سواد نداشت اما به «حافظ» اعتقاد زیادی داشت. اگر بگویم که من و همه‌ی خواهرها و برادرهایم، محصول «بله»ی «حافظ» هستیم، شاید باورنکنید. پدرم می‌گفت که وقتی می‌خواستند به خواستگاری مادرم بروند، مادر بزرگ پدری‌ام با خانواده‌ی مادری من میانه‌ی خوبی نداشت. او گفته‌بود که پسر من اگر با این دختر ازدواج کند، بدبخت خواهدشد. اما پدر پدرم گفته‌بود، که او به حرف زن‌ها حتی اگر درست هم از آب در بیاید اهمیتی نمی‌دهد. اگر چه او، آن دختر خانم را که می‌خواست عروس آینده‌ی پدر بزرگ و مادر بزرگ باشد، نمی‌شناخت. اما به «حافظ» شیراز، آن‌قدر اعتقاد داشت که اگر او در شعرش می‌گفت خودت را در چاه بینداز، پدر بزرگ من این کار را می‌کرد. او همیشه می‌گفت شما از مصلحت‌های غیبی هیچ چیز نمی‌دانید. «حافظ» از آن شاعرهاست که یک‌دانه از کلید انبار مصلحت‌های غیبی را در جیب خود دارد.

 

به همین دلیل، پدر پدرم به خانه‌ی یکی از خویشاوندانمان که واعظ هم بوده‌است می‌رود و از او می‌خواهد که از دیوان «حافظ» برایش فالی‌بگیرد. آن واعظ به پدرم می‌گوید وقتی که «قرآن» به عنوان کلام مقدس خدا در دسترس باشد چرا باید از دیوان «حافظ» فال بگیرم؟ اما پدرم گفته‌بود که او هیچ شکی در مقدس بودن و درست‌بودن کلام خدا ندارد. اما این‌بار، دوست دارد کلام «بنده‌ی خدا» و نماینده‌ی او را بشنود. آن واعظ کمی ناراحت شده‌بوده و به پدرم گفته‌بوده‌است که «حافظ» نماینده‌ی خدا نیست. فقط بنده‌ی خداست. نماینده‌ی خدا، پیغمبر ماست نه «حافظ». به هرحال، آن واعظ از دیوان «حافظ» فالی گرفته‌بود که در آن شعر، حتی کلمه‌ی «پسر» هم آمده‌بود. آمدن این کلمه، حتی بیشتر از پیش، ارادت او را به «حافظ» افزوده‌بود. پس از آن فال‌گرفتن بود که پدربزرگم با همه‌ی مخالفت‌های همسرش، به خواستگاری مادرم رفته‌بود. البته وضع مادی پدربزرگ پدری‌ام به مراتب، بهتر از وضع مادی پدر بزرگ مادری‌ام بود. آن‌ها هم بدون معطلی، به این خواستگاری، جواب مثبت داده‌بودند. حتی پدر بزرگم معتقد شده‌بود آن‌چه را که «حافظ» شیراز، در آینه‌ی غیب دیده‌بود، همه‌اش در زندگی پسرش که پدر من باشد، عملی شده بود. ظاهراً این ازدواج، برای همه‌ی خانواده‌های دخیل، شگون هم داشت. ازدواج آن‌ها سرگرفت و نتیجه‌ی آن، من شده‌ام و شش خواهر و برادر دیگرم. به حمدالله، خداوند ما را هیچگاه گرسنه نگذاشته‌است. از او برکت بوده و از ما حرکت. پدرم، البته عمرش را به شما داده‌است اما او، کمی بعد از آن واعظ خواهش کرده‌بود که آن شعر «حافظ» را روی کاغذی بنویسد تا پدرم آن را به یکی از خطاطان که دمِ درِِ مسجد جامع شهرمی‌نشستند بدهد تا با خط قشنگ بنویسند و به مبارکی ازدواجی که سر گرفته‌بود، در خانه‌ی آن‌ها به دیوار آویزان‌کنند. آن شعر مبارک «حافظ»، همین حالا در خانه‌ی ماست. از میان ارث‌های پدر، قرار بر این شد که این تابلو را به پسر بزرگ خانواده بدهند که قرعه به نام من افتاد.» «ابوتراب»، دوست آقای «مشحون» که این داستان را نقل‌ می‌کرد، آنقدر هیجان زده شده‌بود که پس از اصلاح سرش، در حالی که من و آن آقای دبیر عربی هنوز منتظر نوبتمان بودیم، با دوچرخه به خانه‌ رفت تا آن غزل قاب‌گرفته را بیاورد تا به آن آقای دبیر عربی نشان‌بدهد. حتی از او خواهش کرد که آن را یک‌بار برای خود او و حُضار آن مغازه بخواند. آن غزل، این بود.

 

بـــاغ مرا چه حـــــــاجت سرو و صـــــنوبر است  

شمشاد خـــانه‌پـــــرور مـــــــا از که کمتر است 

ای نــــــازنین پــسر تــو چـــه مذهب گرفته‌ای؟  

کِت خــــــــون ما حلالتــــر از شیر مــــادر است 

 

چون نــــــــقش غــم ز دور بــبینی شراب خواه  

تــــشخیص کـــــرده‌ایم و مُداوا مـــــــقرر است 

از آستان پــــــــــیر مُغـــان سر چــــــرا کشیم؟  

دولـــــت در آن ســـرا و گشایش در آن دراست 

 

یک قصه بـــیش نیست غـــم عشق وین عجب  

کز هـــر زبــــــــان که مـی‌شنوم نــامکرر است 

فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است  

تا آب مـــــا کــــه منبـــعش الله اکبــــــــر است 

 

ما آبــــروی فـــــــقر و قنـــــــــاعت نمی‌بـــریم  

با پـــــــادشه بـــگوی کــــــه روزی مُقدّر است 

حــــافظ چــــــه طرفه شاخ نباتیست کــلک تو  

کِش مــــــیوه دلپذیرتــــر از شهد و شکر است

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:8  توسط A.Avishan  | 

این یادداشت‌ها، تنها نقد ادبی نیست. نقد تاریخی و اجتماعی هم هست. اعتقاد من آنست که ما به غیر از نقدی که از سوی اهل ادب و نظر در باره‌ی شاعرانمان نوشته می‌شود، نقد نانوشته‌ی دیگری هم داریم که مردم ما در طول زندگی و رشد خویش، از شاعران و نویسندگانمان در ذهن خود فراهم آورده اند. واقعیت آنست که ارزش این بخش از نقد نانوشته‌ی ما اگر چه غیر تخصصی است اما اهمیت کمتری از آن نقد تخصصی ندارد. نقادان ما اگر بگویند که نقد خویش را برای «که» می‌نویسند، در آن صورت، خاستگاه آن اندیشه‌ها بیشتر مشخص می‌شود. باور من آنست که آنان، هنگام نوشتن نقد خویش در درجه‌ی اول به «مردم متخصص» نظر دارند. طبیعی است که اگر دیگران نیز نقد آن‌ها را بخوانند، خوشحال خواهندشد. در حالی که اگر این میراث فرهنگی، در خلال سده‌های درد و رنج بر مردم، سده‌های حمله و ویرانگری اقوام مختلف کین‌توز و انتقام‌گیر بر هرگوشه‌ی خاک این کشور، تا این زمان باقی مانده‌است تنها به لطف نوشته‌های صاحبان تخصص ادبی نبوده‌است. بلکه مردم کوچه و بازار به عنوان رودخانه‌ی اصلی زندگی اجتماعی و تاریخی، حافظ و انتقال‌دهنده‌ی این میراث بوده‌اند. در این‌گونه نوشته‌های «نقد و خاطره»، تلاش من برآنست که به این بُعد توجه‌ناشده و نانوشته، جانی بخشم و آن را از میان تاریکی رفتارها و گفتارها به روشنایی روز بکشانم.

 

در رابطه با آن غزل حافظ، در «آرایشگاه مشحون»، ماجرای جالبی پیش‌آمد که من نیز بر حَسَب تصادف، شاهد آن بودم. در یکی از روزها، من همراه با دو مشتری دیگر، منتظر نوبت خود، روی صندلی ارج زنگ‌زده و رنگباخته‌ای نشسته‌بودم. محلی که من انتخاب کرده‌بودم، طرف راستم مماس با شیشه‌ای بود که خیابان را در معرض دید قرار می‌داد. گاه بخشی از حواسم به خیابان و عابران بود و بخشی دیگر به صحبت‌ها و حالات و حرکات مشتری‌ها و صاحب مغازه. آقای «مشحون» که مشتری خود را «ابوتراب» خطاب می‌کرد، لحن بسیار خودمانی و دوستانه‌ای با او داشت. در حالی که همچنان به کار پیرایش و آرایش او مشغول بود، تشکرها و گلایه‌هایش را نیز مطرح می‌کرد. البته محتوای تشکر و گلایه‌اش نیز بسیار صمیمی و مهربانانه‌‌بود. موضوع گلایه و تشکر به همان تابلوی برمی‌گشت که غزل حافظ در آن قاب گرفته شده‌بود. ظاهراً دوست صاحب مغازه، آن را در نوروز همان سال به وی، هدیه داده‌بود. جزئیات گلایه‌ی وی بر این نکته بناشده‌بود که دوستش باوجود آن که از میزان سواد و توانایی تحصیلی «مشحون» خبرداشت، هرگز شعرهای آن تابلو را برای وی نخوانده بود. این که آن‌ها را برایش معنی‌کند، دیگر کاری فراتر از عادیات‌بود.

 

«محمود مشحون» به دوستش می‌گفت از وقتی من این هدیه‌ی ترا در برابر مشتری‌ها آویزان کرده‌ام، آن‌ها همه بَه‌بَه و چَه‌چَه می‌کنند اما از من نیز می‌‌خواهند که همه‌ی آن شعر را برایشان بخوانم. اما من که سوادم نم‌کشیده‌است، چطور می‌توانم از عهده‌ی این‌کار برآیم؟ آن‌هم شعری که من نه تمرین خواندنش را کرده‌ام و نه معنی‌اش را می‌دانم. بگذریم از این که آن خط‌های کج و مُعوَج، هنوز قوز بالا قوز هم شده‌است. در این میان،  دوستش لبخندی برلب آورد و گفت:«اگر بگویم که خود من هم به راحتی نمی‌توانم آن را بخوانم برایت باورکردنی نیست. درست است که من تا کلاس ششم درس خوانده‌ام اما واقعیت آنست که ما همیشه دیوان «حافظ» را فقط برای تبرّک و بر سر سفره‌ی هفت‌سین گذاشته‌ایم. شاید به آن دلیل که در خانه‌ی ما، تنها کسی که سواد خواندن و نوشتن داشته است، من بوده‌ام. من هم که از صبح تا شب، مشغول جان‌کندنم تا لقمه‌ای نان برای اهل و عیال جورکنم. اما همیشه دوست‌داشته‌ام که شعرهای حافظ را بخوانم. علت آن که این تابلو را برایت آوردم آن بود که ما شب یلدای سال گذشته، مهمان همسایه‌مان بودیم. آن‌ها یک دیوان بزرگ و قشنگ تازه‌ای از «حافظ» خریده‌بودند. آن شب، میزبان ما برای هریک از اعضای خانواده‌ی ما «فالی» دید که بسیار خوب آمد. با خود گفتم بدنیست که یکی از شعرهای او را که بر روی مقواهای بزرگ در کتابفروشی «حامدان»می‌فروشند برای تو بخرم و سفارش‌کنم که قاب هم بگیرند.»

 

فضای صحبت آنان چنان حس و حالی‌داشت که انگار دیگران هیچ حضوری نداشتند. نه صاحب مغازه از مطرح‌کردن بی‌سوادی خود باکی‌داشت و نه دوستش که آن تابلو را به یُمن «خوش‌گویی» های خواجه‌ی شیراز، به او هدیه داده‌بود. در این میان، یکی از مشتری‌هایی که سن و سالش به چهل می‌رسید، به میان حرف های آن‌دو دوید و گفت:«باجناق من، دبیر ادبیات دبیرستان های همین شهر است. او می‌گوید که خواندن و فهمیدن غزل‌های حافظ، کار هرکسی نیست. حتی به اعتقاد او، بسیاری از همکارانش، توانایی درک درست غزل‌های حافظ را ندارند. البته من از درستی حرف‌های او اطلاعی ندارم. زندگی ما چنان با کار و کاسبی گره خورده که کمتر فرصت فکرکردن به شاعرهایی مثل حافظ و فردوسی را پیدا می‌کنیم. زبان این‌ها پر از حکمت است اما زندگی ما هم متأسفانه پر از نکبت است.» آقای مشحون که از آینه، هم به این مشتری منتظر نگاه می‌کرد تا رفتارش نسبت به او برخلاف ادب تعبیر نشود و هم سعی‌داشت که تمرکزش را در پیراستگی سر و ریش دوستش ازدست ندهد، حرف های او را با سر و «بله بله»‌های تندش تأیید می‌کرد. مشتری دیگری که سن و سالش نشانگر آن بود که سال‌هاست در حال و هوای بازنشستگی سیر می‌کند و اول بار بود که به «آرایشگاه مشحون» می‌آمد گفت:«موضوع جالبی را پیش کشیده‌اید. اما بهتر است من اول، خودم را معرفی‌کنم. من با خانواده‌ام یک‌ماهی است که از «ساری» به این‌جا آمده‌ام. مهمان پسرم هستیم. او در این شهر، کارمند فرمانداری است و انشاءالله به زودی ازدواجش سرخواهدگرفت. آمده‌ایم به او کمک‌کنیم تا سر و سامان بگیرد و بعد خودمان به «وطن» اصلی‌مان برگردیم.»

 

«من اول‌بار است که افتخار آشنایی با همه‌ی شما را پیدا می‌کنم. اما باید بگویم که خود من در شهر «ساری»، دبیر دبیرستان‌ها بوده‌ام و عربی درس می‌داده‌ام اما خوشحالم که در طول زندگی‌ام با حافظ و شعر او نیز بسیار حشر و نشر داشته‌ام. حافظ از آن شاعرهایی است که همه‌ی مردم ما به اندازه‌ی فهمشان، او را دوست‌دارند و برایش ارزش قائلند. اگر جسارت‌نکنم باید بگویم که شعر حافظ مثل اقیانوس است. همه می‌توانند به آن نزدیک‌شوند. هم از ساحل‌های مختلفش بهره ببرند و هم از آب آن. ساحل شعر حافظ در بعضی جاها شنی است و در برخی جاها سنگی و در نقاطی دیگر، خاکی. هرکسی که به یکی از این ساحل‌ها پا گذاشته، از حافظ شناخت مشخصی به دست آورده‌است. حتی آنان که در حال تشنگی با ظرف‌های بزرگ و کوچک خود به این اقیانوس نزدیک می‌شوند، به اندازه‌ی توانایی و ظرفیت آن ظرف‌ها می‌توانند از آن آب بردارند.» همه‌ی ما سراپا گوش شده‌بودیم. آن‌چه را که او می‌گفت قابل درک‌بود اما من نه توانایی آن را داشتم که در واقعیت زندگی در آن سن و سال، آن‌را تجربه‌کنم و نه اشتیاق سوزنده‌ای در جانم شراره می‌کشید. «حافظ» برای من، مردی بود که در زندگی‌اش چیزهایی نوشته‌بود که آن چیزها نه به خانه‌ی ما راه یافته‌بود و نه پدرم از آن سهمی برده‌بود. تقریباً تردید نداشتم که آقای مشحون که از راه ادب و حس جلب مشتری، مرتب سخنان او را تأیید می‌کرد و ترکیب «صحیح می‌فرمایید» را به دنبال تأییدهای خویش می‌آورد، بخش اعظم آن‌ها را نفهمیده‌بود. اما چه‌باک! مهم آنست که مشتری‌ها احساس‌کنند که او از جمله افراد ردیف اولی است که به حرف‌های آنان گوش می‌کند. آقای دبیر بازنشسته به سخنانش ادامه داد:«اگر من با همه‌ی سن و سالم به شما بگویم که هنوز بسیاری از شعرها و اصطلاحات زبان حافظ را نفهمیده‌ام، شاید باورتان نشود اما این عین واقعیت است. من دیگر در سن و سالی نیستم که بخواهم لب تاقچه بگذارم و یا زیره به کرمان ببرم. لطف شعر حافظ در آن است که نه انسان را ملامت می‌کند و نه از آستانه‌ی «در»ِ خود ناامید بر می‌گرداند.»  

       ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:52  توسط A.Avishan  | 


در میان شاعران دیرینه‌سال ایران، دو تن بیش از دیگران، همیشه ذهن مرا به خود مشغول داشته‌اند. انگار در شعر این دو تن، با وجود گذشت دهه‌ها و سده‌های بسیار از زمان حیاتشان، هنوز جادوی کشف ناشده و رازهای ناگفته‌ای از هستی مرموز آدمی، باقی مانده‌است. رازهایی که گذشت زمان نه تنها از عمق و گستردگی آن‌ها کم‌نکرده، بلکه بر ژرفای آن‌ها هنوز هم افزوده‌است. در این رازها، با اندکی تأمل و دقت، می توان هم جادوی «شکرخند زندگی» و هم «زهرخند مرگ» را به تماشاآمد. هرانسانی که در زندگی خود، گاه و بیگاه، با اندیشه‌ی زندگی و مرگ، کلنجار رفته‌باشد، قطعاً در سال‌های سالمندی و پختگی عمر، با خواندن سروده‌های اندیشمندانه‌ی اینان، به کشف رازهای ناگفته و ناشنیده‌ی دیگری، نائل می‌گردد. رازهایی که هرگز در سال‌های خامی و جوانی، بدان‌ها نیندیشیده‌است. شاید از این‌رو باشد که انسان باوجود سر و کار داشتن با شعر این‌شاعران و خواندن‌های مکرر آن‌ها، انگار هنوز جوهر آن پیام نهایی را به درستی درنیافته‌است و همین حس درنیافتگی، نوعی بدهکاری معنوی در جان او ایجاد می‌کند.

 

از این‌روست که هرگاه من، به حوزه‌ی فکر و زبان آنان واردشده‌ام، گذشته از آن حس احترام و جاذبه‌ای که نسبت به آن‌ها در جان من جولان داشته، دچار این احساس غریب بوده‌ام که زبان من، توان آن را ندارد که بتواند همه‌ی آن موج‌های حس و فکری را که در ذهنم نسبت به آن‌ها دارم به صفحه‌ی کاغذ انتقال‌دهد. حتی آن‌گاه که دیگر در همان لحظه، قلم از نوشتن بازمانده است و ذهن از اندیشیدن، بازهم احساس کرده‌ام که با جانی تشنه و روانی ملتهب، از جویبار خُنَک و زلال شعر آنان دورشده‌ام. این دو شاعر عبارتند از «حکیم عمر خیام نیشابوری» و «شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی». چندی پیش، برخی از دریافت‌های ذهنی‌ام را در همین نوشتارها، در باره‌ی خیام با عنوان «خیام در باغ اضطراب» برزبان آوردم. این گفتار، اینک به حافظ شیراز اختصاص‌دارد که زبانش از جوهر «راز» و «کشف راز»، از «اندوه» و «پادزهر اندوه» به شکلی غریبی لبالب‌است. در خلال سال‌هایی که من با ادبیات ایران، خاصه شعر سر و کار داشته‌ام، تلاشم برآن‌بوده تا نکاتی را در مورد این دو شاعر برقلم جاری سازم. آن‌چه از این دو در مرکز توجه ذهن من بوده، زبان رازباره‌ی منحصر به فردی است که اینان برای بیان اندیشه‌های متلاطم خویش برگزیده‌اند. باید آشکارا اعتراف‌کنم که زبان این دو شاعر، همان زبان فردوسی، سعدی، خاقانی، مولانا، عطار، سنایی و بسیارانی دیگر نیست. زبانی است آمیخته به درد، آمیخته به اندوهی تاریک و گزنده که در بسیاری از ابعاد، به شکل آشکاری، خود را از زبان دیگر شاعران پارسی‌زبان کشورمان متمایز می‌سازد.

 

البته این توجه، هیچگاه مانع از آن نبوده‌است که من به شاعران و نویسندگان بزرگ دیگرمان که جایگاه مشخص خویش را در حوزه‌های گوناگون فکری و ادبی دارند، احترام خود را ابرازنکنم. اما تفاوت سیر و گذار در دیوان شعر آنان با سیر و گذار در خطه‌ی شعر اینان، به مثابه‌ی گذار از سرزمین‌های جادوخیز تؤام با رؤیاهایی غریب و شگفت‌است. باید صمیمانه اعتراف‌کنم که تا این زمان، هرمقدار که در سرزمین شعر حافظ و خیام توقف‌کرده‌ام، هرگز احساس «سیری» و «خستگی» به من دست نداده‌است. منظورم از «خستگی» به معنی «دل‌زدگی» فکری است و گرنه خستگی جسمی، یک پدیده‌ی اجتناب‌ناپذیر انسانی‌است و ارتباطی به «بود» و «نبود» جاذبه در آن اشعار ندارد. در شعر «خیام» با همه‌ی اندک‌بودن و نیز در شعر «حافظ» که از نظر «کمی» چند و چندین‌برابر شعر خیام‌است، انگار رازشگفت و مرموزی از هستی دو روزه‌ی انسان نهفته‌است که هربار از کنار آن‌ها می‌گذارم، ذهنم دچار سرگیجه‌ای می‌شود که هم آرزوی طبیبی حاذق را در برابر خود دارد و هم می‌خواهد به شکلی در همان لذت غریب سرگیجه‌ای خویش باقی بماند.

 

این نیز از نادره‌های روح رازباره‌ی انسان است که هم از «درد» می‌گریزد و هم به «درد» پناه می‌برد. شاید تفاوت این «دردجویی» و «دردگریزی» انسان در آن باشد که او آرزومندانه می‌خواهد امکان آن را داشته‌باشد که هم «درد» را برگزیند و هم آن‌را از خود دورسازد. چنین حس اختیارطلبانه‌ای که انسان آرزومند آنست از آن حس‌های غریب، متضاد و غیر ممکن هستی اوست. شاید در چشم‌اندازهای زمانی نزدیکی که ما آن را با سده و هزاره شماره می‌کنیم، این خصلت‌ متضاد و شگفت، همچنان به حیات خود در جان آدمی ادامه‌دهد. شاید هم در خلال این دوران‌ها، انسان بتواند در حوزه‌ی دانش، به رازهایی دست‌یابد که سنگینی حضور مرگ بر زندگی او را به گونه‌ای غیرقابل‌باور کاهش‌‌دهد. طبیعی‌است که در آن صورت، بسیاری از چشم‌اندازهای فکری و فلسفی انسان، کاملاً دگرگون خواهدشد و حتی چه بسا آن رازبارگی جادویی شعر «حافظ» و «خیام»، رنگ دیگری به خود بگیرد. اما تا آن زمان، تردید نبایدداشت که شعر این دوشاعر، پرندگانی خواهند بود که در آسمان رازبار مرگ و زندگی، به پرواز اندیشه برانگیز خویش، همچنان ادامه خواهند‌داد.

 

در این نوشتار، تلاش داشته‌ام تا گوشه‌های پراکنده‌ی خاطراتم را از دوران کودکی در مورد او و شعر وی، بر صفحه‌ی کاغذ جاری‌سازم. در این زمینه باید این نکته را بازگویم که نخستین خاطره‌ی من از «حافظ» و شعر او به زمانی برمی‌گردد که یکی از غزل‌های قاب‌گرفته‌ی وی را در آرایشگاه یکی از خویشانمان، زمانی که برای کوتاه‌کردن موهای سرم رفته‌بودم، ‌دیدم. او این غزل را در قاب چوبی قهوه‌ای رنگ ساده‌ای، بر بالای آینه‌‌ی قدنمای مغازه‌اش آویزان کرده‌بود. در آن هنگام، من یازده‌سال بیشتر نداشتم. از دو سال پیش از آن که پدرم خانه‌ی قبلی‌مان را فروخته‌بود و ما به محل جدیدی نقل مکان کرده‌بودیم، من ناچاربودم به آرایشگاه جدیدی بروم که صاحب آن، یعنی شخص آرایشگر، «محمود مشحون»، یکی از خویشان نه چندان دور مابود. از آن خویشانی که همیشه در ردیف خویشان باقی می‌مانند و انسان نه آن‌ها را به خانه‌ی خویش دعوت می‌کند و نه آنان دست به چنان کاری می‌زنند. پس از آن‌که پدرم مرا برای نخستین‌بار به آن جا بُرد، سفارش‌کرد که برای کوتاه کردن موهای سرم که هر دو هفته یک‌بار می‌بایست انجام می‌دادم، به آن‌جا بروم. پدرم تأکید‌داشت که نگران پرداخت دستمزد آرایشگر نباشم. او قرارگذاشته‌بود که در آخر هرماه، وقتی برای اصلاح سر خود بدان‌جا می‌رود، پول اصلاح سر مرا نیز پرداخت‌کند.

 

جلسه‌ی اول که همراه پدرم به آن‌جا رفتم، محیط آرایشگاه جدید، چنان برایم غریبه‌بود که می‌بایست زمانی چند می‌گذشت، تا آرام آرام به در و دیوار آن عادت می‌کردم. باردوم ، احساس آرامش بیشتری داشتم و از همان‌رو، کم‌کم در صدد نگاه کردن به پیرامون خویش و کشف اشیاء و آویزه‌های در و دیوار آن برآمدم. در آن‌ سفر کشف بر در و دیوار آرایشگاه بود که چشمم به شعر «حافظ» افتاد که با خط نستعلیق در آن قاب چوبی قرارگرفته‌بود. البته چند و چندین جلسه طول‌کشید تا من توانستم آن‌ غزل را تکه‌تکه بخوانم و در حد درک خویش آن‌را نیزبفهمم. این آقای «مشحون» که صاحب مغازه‌بود، سواد خواندن و نوشتن نداشت. اما در همان روزها، رفتن به کلاس‌های شبانه را شروع‌کرده‌بود تا بتواند دست کم، کمی روزنامه‌ها را بخواند و احتمالاً چند خطی هم نامه‌بنویسد. این موضوع را من از خلال صحبت‌های او که با برخی از مشتریان صمیمی‌اش مطرح می‌کرد، دریافتم. تا آن جا که به یاد می‌آورم در آن تابلو، نامی از «حافظ» به عنوان سراینده‌ی شعر، برده نشده‌بود. شاید کسی که آن را خطاطی کرده‌بود، یقین‌داشت که در کشور ما، همه‌ی آدمیان، بزرگ و خُرد، «حافظ» و شعر او را به جا می‌آورند. اما واقعیت چنان نبود. مدت‌ها طول‌کشید تا من دریافتم که آن شعر از آن «حافظ» شیراز بوده است. چند بیت از غزل مورد اشاره، این بود:

 

بهارگل، ‌طرب انگیز گشت و تـوبه‌شکن

بـه شادی رُخ گل، بــــیخ غم زدل برکَن

رسید بـــاد صبا غــنچه در هـــــواداری

ز خــود برون‌شد و بـرخود درید پیراهن

 

طریق صِدق بـــــیاموز از آب صافی‌دل

به راستی طلب، آزادگی ز سرو چـمن

صفیر بـــلبل شوریـــده و نــَـفیر هَـــزار

بـــرای وصل گُل آمـد بُرون ز بـیت حَزَن

 

حـــدیث صحبت خوبان و جام باده بـگو

بــه قول حافظ و فتوای پـیر صاحب‌فـن


ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:3  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}