«در بخش نُهم به این رویداد اشارهکردم که چگونه ناگهان خود را در برابر این واقعیت تلخ دیدم که «سنایی غزنوی» میتواند شاعر ما نباشد. آن هم کسی که شعرش با زندگی من، در چندین بُرش تاریخی، پیوندی عاطفی و خاطرهانگیز داشتهاست. این نخستین بار بود که داشتم به این نتیجه میرسیدم که همهی «واضحات» زندگی، در همهجا «واضحات» نیست. من که در مدرسه و خیابان، آموختهبودم که «سنایی غزنوی» یکی از شاعران عارف ماست، یکباره خود را در برابر شخص دیگری دیدم که با همان قاطعیت، این شاعر را از آن خود میدانست. این اندیشه که «سنایی» از آن کیست، ذهنم را سخت به خود مشغول داشتهبود. آیا این شاعر میتوانست همزمان، هم متعلق به ایرانیان باشد و هم افغانها؟ در آن صورت چگونه جای آن خواهدبود که انسان، او را یکی از مظاهر افتخار ملی خویشبداند، در حالی که کسان دیگری نیز همان اندازه میخواهند و یا دوستدارند نسبت به وی چنان احساسی را داشتهباشند.»
آن روز تقریباً حال آشفتهای داشتم. ترجیحدادم که موضوع صحبت ما در حضور آن دوست عوضشود تا من نه تنها کمتر به «سنایی غزنوی» فکرکنم که انگار آنرا «افغان»ها تصاحب کردهاند بلکه باید در خلوت خویش، مجالی بیابم تا آنرا از صافی «باور»های ذهنی خود به عنوان یک واقعیت تلخ بگذرانم. بدون تردید، گرفتار مشکل بزرگی شدهبودم. در اطرافیانم چنان دانش و بینش قابل اعتمادی را سراغنداشتم تا بتوانم گره کار را به دست آنان بسپرم. ترجیحدادم که به سراغ «استاد جورابباف»بروم که در میان اهل ادب در شهر ما به عنوان «استاد استادان» شهرتداشت. از میان شاعران، نویسندگان و ادبای شهر ما، تقریباً کسی نبود که مستقیم یا غیر مستقیم، به شکلی، شاگردی او را نکردهباشد و یا گذارش به خانهی او نیفتادهباشد و یا وی را در جایی که اهل فرهنگ و ادب جمع میشوند، ندیدهباشد. این که چه کسی این لقب را به او دادهبود، اطلاعی نداشتم. اما بیشتر کسان، او را به همان نام «استاد استادان» میشناختند. او در نهایت سادگی و آرامش زندگی میکرد. میگفتند که همیشه، یعنی در سالهای جوانی نیز، کم یا زیاد، همانگونه زندگی کردهاست. نگاه او به جامعه، به انسانها، به فرهنگ و ادب و به بینش انسانی، نگاهی بسیار عمیق و بسیار متفاوت از دیگرانبود. چنان متانتی در ارزیابیهای وی نسبت به پدیدهها وجودداشت که انگار او نیز به نوعی در آفرینش برخی چیزها، سهیم بوده است. در همان زمان، سن و سال او از مرز هشتاد سال فراتربود. اما بسیار فرز و چابک راه میرفت و از سلامتی جسمی و روحی قابل ملاحظهای نیز برخوردار بود.
روزها، صبح بسیار زود، بیشتر اوقات قبل از طلوع خورشید، مقداری در حاشیهی شهر پیادهروی میکرد و بقیهی روز را در خانه به سر میبُرد و به کار نوشتن و مطالعه میپرداخت. وضع مادیاش نیز بسیار خوببود. با آنکه در خانهاش تلفن داشت اما از تماس تلفنی کاملاً دوری می جست. اگر آن تلفن، مورد استفادهای هم داشت که قطعاً داشت، در اختیار خانم و آقایی بود که وفادارانه برایش کارمیکردند. یکی از آنها خدمتکاری بود که در همان خانه زندگی میکرد و مانند یک بانوی مصمم و دلسوز، کارهای جاری و آشپزی را انجام میداد. باغبانی هم داشت که هم نقش مأمور خرید خانه را داشت و هم به کارهای باغباتی استاد می پرداخت. البته مرد باغبان در آن جا زندگی نمیکرد. او خانهی جداگانهای داشت که همسر و فرزندانش در آنجا ساکنبودند. من چندماه پیش از آن، با یکی دوتن از دوستانی که سن و سال بیشتری از من داشتند، به دیدار استاد «جورابباف» رفتهبودم. اما اینبار که برای من چنان پرسش بزرگی پیش آمدهبود، دوست داشتم نظر او را در این زمینه، به شکل بسیار قابل فهمی بشنوم. هرچه او میگفت، قطعاً برایم سندبود.
تصمیمگرفتم که این موضوع با باغبانش مطرحکنم تا از طریق او بتوانم پیش استاد بروم و جواب پرسشم را بگیرم. چنان نیزشد. به لطف آن باغبان مهربان، دو روز بعد، در نزدیکیهای غروب، پیش استاد «جوراب باف» رفتم و با هیجان، پرسشم را مطرح کردم و آنچه را که آن دانشجوی افغانی در مورد «سنایی» برزبان آوردهبود، برایش شرحدادم. استاد با متانت و صبوری به حرفهای من گوشکرد و سپس پرسید:«آیا برای شما، مالکیت بر نام «سنایی» اهمیت دارد یا آشنایی با آثار و افکار او؟» نخستین بار بود که در برابر چنین پرسشی قرارگرفته بودم. راستی کدامیک از آنها اهمیت داشت؟ جواب دادم:«هردو.» استاد گفت:«با این وضع، نه «رودکی سمرقندی» شاعر ماست و نه «مولوی بلخی» یا «رومی»، نه «ناصرخسرو قبادیانی»، نه «سوزنی سمرقندی» و نه «نظامی گنجوی». حتی شخصیتهایی مانند «ابوعلی سینا»، «ابوریحان بیرونی» و «شیخ ابوسعید ابیالخیر» و بسیاری دیگر از دانشمندان و متفکران ما، از آن ما نیستند. زیرا اینان نه تنها در «ایران امروز» به دنیا نیامدهاند بلکه در ایران امروز هم در خاک نخفتهاند.» با شنیدن حرفهای او، ناگهان احساسکردم که در یک افت روحی شدید و شاید در نوعی مدهوشی که انسان ناگهان همهچیزش را ازدست میدهد، قرارگرفتهام. با خود اندیشیدم که ظاهراً با این حساب، همهی افتخارات ملی و فرهنگی خود را از دست دادهام. از طرف دیگر دیدم حرفهای استاد، نشان از واقعیت دارد اما واقعیتی که من دوست ندارم آنها را بشنوم.
استاد به صحبتهای خود ادامهداد:«ما باید در نظر داشتهباشیم که شخصیتهای بزرگ ادبی، فکری، علمی، عرفانی و اجتماعی، هرگز نمیتوانند مُهر مالکیت یک قوم یا سرزمین معین را برخود داشتهباشند. اینان سرمایههای بشریتند. شما چگونه میتوانید «گوته»، «ویکتورهوگو»، «لامارتین»، «ارسطو»، «سقراط»، «کنفوسیوس»، لائوتسه»، «بودا»، «داوینچی» و یا «رافائل» را تنها از آن آلمانیها، فرانسویها، یونانیها، چینیها، هندیها و یا ایتالیاییها بدانید؟ درست است که آنان زادگان آن خِطّهها هستند، درست است که آنان به زبان آن کشورها صحبت میکردهاند اما به تنهایی و به شکل کاملاً دربسته و سربسته، متعلق به آن سرزمینها نیستند. افتخار هریک از ملتهایی که این شخصیتها از آنجا برخاستهاند در آنست که اینان مورد ستایش همهی بشریتند. «گوته» یا «شکسپیر» اگر فقط از سوی آلمانیها و انگلیسیها ستایش میشدند و بقیهی بشریت نه کتابهای آنها را میخواندند و نه به آثار و افکارشان علاقهای نشان میدادند، در آن صورت، چگونه میتوانستند تا این حد که امروز رشدکردهاند، رشدکنند؟ «سنایی» نیز یکی از همان شخصیتهاست که زبان و اندیشههایش تا آن جا نفوذ کردهاست که فارسیزبانان و یا آنان که سخنان او را حتی به شکل ترجمهشده درک میکنند، او را به شکلی نزدیک به خود و از آن خود میدانند. چه اشکالدارد که افغانها و تاجیکها که فارسیزبانند، «سنایی» را شاعر خود بدانند؟ آیا کسی تاریخ را میتواند تغییردهد؟»
«همه میدانند که خراسان آن زمان که بخشی از سرزمین ایرانیان بوده، بیشتر از همهی ایران امروز وسعت داشتهاست. حتی اگر «تُرک»ها و کردهای ساکن شهر «قونیه»ی امروز، مولوی را فقط و فقط از آن خود بدانند، آیا باز چیزی در بنیاد اندیشههای این عارف بزرگ میتواند تغییرکند؟ «ترک»های ترکیه و کُردان ساکن قونیه، اگر بخواهند غزلیات شمس و یا مثنوی مولانا را بخوانند یا باید زبان فارسی را بیاموزند و یا باید به ترجمهی کُردی و تُرکی آن قناعتکنند. اما با وجود این، ایرادی برآنان وارد نیست. اصلاً چه اتفاقی میافتد اگر همهی شخصیتهای بزرگ فکری و فرهنگی ما را، تمام دنیا از آن خود بداند و به آنها افتخارکند؟ واقعیت آنست که این نوع مالکیت، در بنیاد، چیزی را تغییر نمیدهد. اما برای ما یک چیز را تغییر میدهد و آن این است که ما آشکارا در مییابیم که اندیشههای خلاق انسانی و نیز همدلیها و شکوفایی فکری، نه مرز میشناسد، نه زبان، نه جنسیت و نه نژاد. حتی اگر برفرض محال، همهی نوابغ جهان در همهی زمینههای فکری، فلسفی و هنری از سرزمین ایران برخاستهبودند، باز همان قدر افتخار نصیب ما میشد که نصیب کل بشریت شدهبود. هریک از اینان، سرمایههای تمدن انسانی هستند. «سنایی غزنوی» نیز یکی از آنهاست.» وقتی که منزل استاد را ترک میکردم، در درونم آمیزهای از آرامش و غوغا با یکدیگر کلنجار میرفتند. من نیاز به زمان بیشتری داشتم تا بتوانم در خلوت خویش، آنهمه اندیشههای ناشنیده را تکرارکنم و آرام آرام، در برکهی باورهای روزانهام قراردهم.
پایان
یکی از مقالات دیگری که من در بارهی سنایی غزنوی نوشتهام، به سال 1349 خورشیدی بر میگردد که با عنوان «گذاری از ظلمات» در کتاب «شاعری در برج عاج» منتشر شدهاست.
از شمارهی آینده، نوشتهای در بارهی «حافظ» منتشرخواهد شد با عنوان: «سودای حافظ و کنعان آرزو»
«در بخش هشتم، شاهد اعتراف خالصانه و شگفتانگیز «حاج جمال خلیلی»بودیم که آن را در برابر نگاه حیرتزدهی بیش از دویست نفر از مردمی که در شبستان مسجدجامع شهر ما جمع شدهبودند، برزبان آورد. انسان گاه از خود میپرسد آیا در «کلام»، آن هم در کلام یک فرد «غریبه»، میتواند چنان اعجازی وجود داشتهباشد که مرد متنفذی چون او را نه تنها تحتتأثیر خویش قراردهد، بلکه وی را به چنان حالی دراندازد که به شکلی صمیمانه، به همه یا بخشی از نادرستیهای رفتاری گذشتهی خویش در مورد «سنایی غزنوی»، زبان به اعترافبگشاید. البته برای آن سخنران گمنام که شاهد رفتار تنگنظرانه و تحمیلگر «حاج جمال» بوده، هیچ چیز گمنام و ناآشنا نبوده است. او همین که توانسته، پیگرانه سیر فکری «حاج جمال» و «حاج جمال»های دیگر را ردیابیکند و از هرفرصتی برای بهترکردن شرایط فکری، رفتاری و اجتماعی آنهابهره ببرد، سزاوار احترام هرکسی است که دلش از حرمت به رشد و شکوفایی انسانی سرشار است.»
در سالهای آخر دبیرستان بودم که با خانوادهای که به تازگی، همسایهی دیوار به دیوار خانهی ما شدهبودند، آشناشدم. آنها اهل افغانستان بودند و پدر خانواده، در پی یک مأموریت اداری، از شهر «غزنین»، به شهر ما آمدهبود. پدر خانواده چنان که گفته و شنیده میشد، در کنسولگری افغانستان، در بخش مبادلات بازرگانی، مشغول به کار بود. ما خود به طور مستقیم در این زمینه چیزی نمیدانستیم. شایعات دیگری نیز در محلهی ما برزبانها جاری بود که او را در مقام کنسول افغانستان ارزیابی میکرد. اما ظواهر امر حکایت از آن نداشت که وی مقام کنسولگری آن کشور را به عهده داشتهباشد. اما احتمال آن که معاون کنسول و یا رئیس دفتر او باشد، چندان دور نبود. در این زمینه، نه همسر و فرزندان او چیزی میگفتند و نه ما نسبت به موردهایی از این دست، کنجکاوبودیم. سر و وضع همهشان بسیار تمیز و مرتب بود و همه چیز نشان میداد که زندگی مرفّهی داشتند. حتی یک ماشین «لندرور/Landrover»، همیشه همراه با راننده در اختیارشان بود. گفته میشد که قبلاً چندسالی در پاکستان بودهاند. پدر خانواده در همان موقع نیز با همان مسؤلیت، در کنسولگری افغانستان در «پیشاور» کار میکردهاست. مادرم با همسر آن مرد، و خواهرانم با دو دختر آنها، روابط بسیار دوستانه و گرمی پیداکردهبودند. درستاست که لهجهی آنان با لهجهی فارسی ما تفاوتداشت اما اگر انسان دقت میکرد، میتوانست حرفهایشان را کاملاً دریابد. مادرم گاه در درک برخی واژههای «دَری» که تا آن زمان نشنیدهبود، کمی مشکل داشت. اما آن نیز به کمک بچهها به زودی حل میشد. پدرم اما نه به سادگی «در» بر کسی میگشود و نه به آسانی دعوت کسی را میپذیرفت. از اینرو، به جز پدران خانوادهی آنان و ما، بقیه به خانهی یکدیگر رفت و آمد داشتند و حتی به پدران یکدیگر سلام هم میرساندند بیآن که در عمل، خاصه از طرف پدر من، علاقهای به رفت و آمد با پدر آن خانواده وجود داشتهباشد.
پدرم اعتقاد داشت که برای «دوست» خوب و واقعی پیدا کردن، هیچوقت دیرنیست. اما به سادگی نمیتوان با هرکس دوستشد و به سادگی نیز نمیتوان آن دوستی را به فراموشی سپرد. برای ما بچهها که نه تجربیات او را داشتیم و نه در حال و هوای فکری وی بودیم، چنین استدلالهابی، پذیرفتنی نبود. اما نه میتوانستیم مخالفت خود را در برابرش بر زبان بیاوریم و نه لازمبود که چنانکنیم. ما دوستانمان را به سادگی در کوچه و خیابان پیدا میکردیم و به سادگی نیز بیشتر آنها را ازدست میدادیم. با برخی، چندروزی سلام و علیک داشتیم، با عدهای، چند هفته، باشماری، ماهها و با انگشتشمارانی، شاید دوام این دوستیها به چندسال میکشید. البته طبیعی بود که چنانباشد. ماتابع شرایط خانوادهبودیم. وقتی مدرسه و یا محلهمان عوض میشد، امکانات تماس با دوستان قدیم چنان به اندک میرسید که همهچیز کم و بیش پایان میگرفت. پدرم اما در سن و سالی نبود که بخواهد از آرزوهای جوانانهی خویش و آیندههای دور و دراز چیزی بگوید. او بیشتر در پی آن بود که اندیشهها و تجربههایش را با کسی که قابلیت اعتماد او را داشت، قسمتکند و نقبی نیز به خاطرههای دیرین و احتمالاً خاطرههای مشترک در تاریخ و فرهنگ و یا مدرسه و ماجراجوییهایی جوانی خود بازکند.
باری، این خانواده، پسری داشت که تازه وارد دانشگاه شدهبود و در رشتهی ادبیات فارسی درس میخواند. گاهی او به خانهی ما میآمد و گاهی من به خانهی آنها میرفتم. من و او، یک وجه مشترک فکری و فرهنگی داشتیم و آن این که به ادبیات، آنهم ادبیات فارسی، سخت علاقهمندبودیم. یکروز در ضمن صحبتهایی که از شاعران و نویسندگان دیرین و امروز فارسیزبان پیشآمد، او به شعری استنادکرد که من نام شاعر آنرا نمیدانستم و از تصادف روزگار کنجکاو بودم که آن را بدانم. خاصه که آن شعر نه تنها فضای عاشقانهای داشت بلکه با حال و هوای عاطفی ما نیز کاملاً نزدیکبود. آن شعر تا آنجا که به یاد میآورم، چنین به نظر میرسید:
نگاریـــنا دلـم بُـــــــردی خدایم بر تو داور بــاد
بـه دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور بـاد
وفــــــاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمـد
بُتا بس نــــاجوانمردی خدایم بر تو داور بــــاد
بـــه تو مـن زان سپردم دل نگارا تا مرا باشی
چو دل بردی و جان بردی خدایم بر تو داور باد
زدی اندر دل و جانــــم ز عشقت آتش هجران
دمار از من بـــرآوردی خدایـــم بر تو داور بـــاد
وقتی نام شاعر را از او سؤال کردم، وی جوابداد که این شعر از «سنایی غزنوی» شاعر بزرگ افغانستان است. این در حالیبود که من خاطرهی نوازشگر قصیدهی او را در ذکر خداوند از نخستین سالهای کودکی از زبان پدرم به یادداشتم و نیز شعرهایی که از او در ماه مُحرّم و رمضان از رادیو ایران خوانده میشد، هنوز در ذهنم طنین میانداخت. و مهمتر از همه، خاطرهی «خانهی سنایی» و رفتار «حاج جمال خلیلی» همه در جان من نقش بستهبود. تمام این خاطرهها و رویدادها، در ذهن من، این نکته را تثبیت کردهبود که اگر یگانه «مالک»ی در روی کرهی زمین نسبت به «سنایی غزنوی» وجود داشتهباشد، کسی جز ملت ایران نیست. در حالی که اینک، از زبان کسی دیگر میشنیدم که «سنایی» را بیهیچ امّا و اگری، یکی از شاعران بزرگ افغانستان میدانست. با شنیدن حرفهای او، یکباره، نوعی برقگرفتگی در خود احساسکردم. روابط ما چنان صمیمانه شدهبود که نمیتوانستم در همان لحظه نسبت به آنچه او گفتهبود، اعتراضکنم و تازه اگر هم اعتراض میکردم، استدلال چندان قدرتمندی نداشتم که بتوانم از پس آن برآیم. این را میدانستم که شهر «غزنین» در افغانستان قرار دارد. اما تا آن زمان، برایم پیش نیامدهبود که کسی «ادعای مالکیت» این شاعر را برزبان بیاورد. احساسی که به من دست دادهبود، آن بود که انگار بخش بزرگی از ثروت ملی ما در یک چشم به هم زدن، به غارت رفته و به قوم دیگری، تعلق پیدا کردهاست. قومی که با وجود فارسی صحبت کردن، دولت و مرزهای ملی خود را دارد که از دولت و مرزهای ملی ایرانیان نیز متمایز میشود.
ادامه دارد
«در بخش هفتم به آنجا رسیدیم که «حاججمال خلیلی» به شنوندهای که به عنوان میهمان دعوتناشده به مجلس بزرگداشت «سنایی غزنوی» آمدهبود، اجازهداد تا در زمان کوتاهی که او خود نیز در اول صحبتش بدان اشارهکردهبود، برخی از دریافتهایش را در مورد این شاعر برزبان بیاورد. حرفهای او آرام و متین، پخته و کاملاً منطقیبود. او در عمل همهی آن جمع را به دلیل نگاه یکسویه و تنگبینانهی خویش به «سنایی»، مورد انتقاد قراردادهبود. بیآن که این انتقاد، رنگ و بوی بیحرمتانه و یا بهرهگیری کلامی جریحهدارکننده داشتهباشد. آنهم نسبت به احساسات مرد قدرتمند و پرنفوذی مانند «حاج جمال» که در مناسبات اجتماعی زمان خویش، از جایگاه محکمی برخوردار بود. یکی از نکات بسیار تأملبرانگیز آن مجلس، آن بود که «حاججمال»، اجازهداد که آن شخص غریبه، خارج از وقت، مقداری از حرفهای دلش را برزبان بیاورد. این برخورد او، با برخورد بسیاری از کسان دیگر که به پدیدههای فکری، نگاهی یکسویهنگر و بسیار باریک دارند، تفاوتداشت.»
پس از پایان صحبتهای گوینده، نوعی خشم، نوعی احساس نفرت و نوعی بیقراری در چهرهی سخنرانان که از میهمانان دور و نزدیک «حاج جمال» بودند به چشم میخورد. انگار همه منتظر بودند تا میزبانشان لب بجنباند و همه یکسره بر کسی که حتی خود را به آن جمع، معرفی هم نکرده بود هجومآورند. او به شکل بسیار متمدنانهای، درعمل بر یکهتازیهای فکری یکسویهی یکایک سخنرانان تاختهبود و ارزش محتوایی و فرهنگی دیدگاههایشان را به زیر سؤال بردهبود. به نظر میرسید که در نگاه شنوندگان و میهمانان دعوتشده، احساس دوگانهای جاریاست. برخی با خشم و غضب بدو نگاه میکردند و گاه زیر لب، چیزی زمزمه میکردند که کسی نمینشینید اما بسیاری دیگر، بر لبانشان، لبخندی از پیروزی و شکفتگی جاری بود. انگار خط فکری آنان نیز به شکلی از طریق آن شخص، وارد میدان شدهبود. شاید هم آنان در خلال صحبتهای او، تلنگرهایی خوردهبودند که نشان از آن داشت که میشود پدیدههای زندگی را از دیدگاههای گوناگون نگاهکرد بیآنکه این دیدگاهها، لگدمالکننده حق اندیشندگی دیگران باشد.
نوعی انتظار سنگین نسبت به واکنش «حاججمال» در فضا آویزانبود. سالها بعد در دوران بزرگسالی، زمانی که من با برخی از افراد آن مجلس صحبت میکردم، آنان دو واکنش را از سوی «حاج جمال»، نه محتمل بلکه قطعی میدانستند. برخی را گمان برآن بود که این میهمان ناخوانده، چنان به ستون استوار باورها و رفتارهای یکسویهنگرانهی «حاج جمال» حمله بردهاست که وی میبایست بلافاصله از چندنفر از افراد دمدست خود که همیشه، کمربسته، آمادهی شنیدن و اجرای دستورات او بودند، بخواهد تا او را از مجلس بیرونکنند تا دیگر افرادی مانند او، به خود اجازهی چنان جسارتهایی را ندهند. شماری دیگر را نظر برآن بود که «حاج جمال»، آنقدر «تودار» و «سیاستمدار» است که ترجیح میدهد برای حفظ ظاهر هم که شده، خیلی خشک و خالی، از فرد سخنران دعوتناشده، تشکرکند و سپس کار خود را به همان شکل سابق ادامهدهد که انگار، هیچ اتفاقی نیفتادهاست. اما بر خلاف گمانهای گوناگون، واکنش «حاج جمال»، در واقعیت، همه را به شکل شگفتی، غافلگیرکرد. او از جایش که در ردیف جلو قرارداشت، بلند شد و با لحنی آرام، گوینده را مخاطب قرارداد و چنین گفت:«من از شما با همهی قلبم سپاسگزارم. راست میگوئید دوست عزیز! نه نام شما در فهرست سخنرانان و دعوتشدگان بودهاست و نه کسی شما را با چنین اندیشههایی به جا آوردهاست که بتواند دعوتتان بکند. من متأسفم که ما شما را در جمع خود نداشتهایم. ممکناست شما مرا بهجا بیاورید، اما متأسفانه من شما را به جا نمیآورم و یا دست کم در این لحظه که دارم صحبت میکنم بهجا نمیآورم. حق باشماست. زیرا اگر هم به جا میآوردم با توجه به نگاهی به این مجلس بزرگداشت داشتم، نام شما قطعاً در فهرست دعوتشدگان نبود.
ممکن است من از نظر احساسی و ارادتی که به «سنایی غزنوی» دارم، نخواهم با حرفهای شما موافقباشم. اما حرفهای شما در این مجلس، کوبهی محکمی بر ذهن و اندیشههای من وارد ساخت. برای یک لحظه احساسکردم که آیا من با برخورد عاطفی یکسویهنگرانهام، در حق این شاعر بزرگ غزنه، ظلم نکردهام؟ هیچکس در ارادت عمیق من به او تردید ندارد اما من همیشه از این نکته ترسیدهام که به روشنایی کشاندن همهی ابعاد شخصیت «سنایی»، شاید از شمار هواداران صمیمی و صادق او کمکند. اما حرفهای شما به من نشانداد و میتوانم بگویم مرا متقاعدکرد که من در اشتباه بودهام. در این سرانهی پیری، باکیندارم که بگویم برخورد من با «سنایی» و دو ستداران او، برخورد منصفانهای نبودهاست. من از پیشگاه روح پر فتوح این شاعر پوزش میطلبم. پس از شنیدن صحبتهای ارزشمند شما، برای یک لحظه احساسکردم که من از یکی از درسهای بزرگ زندگی در همهی سالهای عمرم غافل بودهام. آن درس چیزی جز آن نیست که انسان بیاموزد که عقاید و دریافتهای دیگران را با وجود آن که به مذاقش خوش نمیآید، تحملکند و بزرگوارانه به آن ها گوش فرادارد. البته این نخستین بار نبوده است که من در زندگیام در معرض اینگونه وَزِشهای فکری متفاوت قرار میگیرم. اما تا این لحظه تلاش کردهام که از کنارشان بیتفاوت بگذرم و یا آنها را به شکلی خنثیسازم. این را شاید همهی شما و یا بیشتر شما بدانید که من از آن کسانی هستم که در زندگی مادی و اجتماعی خود، کمبود و یا مشکلی ندارم. ارادت من به «سنایی غزنوی» نه برای کسب مال و یا جاه و مقام بلکه فقط یک دستآویز روحی بودهاست تا بتوانم به آن لذت معنوی عمیقی که در پیاش بودهام برسم. لذتی که همه، آن را با من به تساوی تقسیم نکردهاند و یا تقسیم نمیکنند. درست از آنرو که من نیز با آنان چنان نکردهام. اعتراف میکنم که من میباید به بعضی حرفها و نظرهای دیگری که در طول این سالیان، در مورد «سنایی» گفته و یا نوشتهشده، با دیدهی احترام و تأمل مینگریستهام.
وقتی که من در خلال صحبتهای شما، داشتم تصویر معنوی خود را در آینهی درون خود میدیدم، احساس کردم که من در برخی مواقع، مخالفان فکری خود را تحمل نکردهام و یا با حُرمتی که شایستهی آنان بودهاست برخورد نداشتهام. اعتراف میکنم که من به نامهی بسیاری از کسان که دوستداشتند سخنران این مجلس باشند اما چون حرفهایشان به مذاق من خوش نمیآمد، پاسخ مثبت و دعوتکننده ندادهام. شاید در این لحظات باید صمیمانه بگویم که انگار در من نیز همچون «سنایی غزنوی» بیآنکه پای مقایسهای در میانباشد، نوعی تغییر حال روحی پدید آمدهاست. البته این بدان معنانیست من از اجر سخنرانان محترمی که به این مجلس آمدهاند تا صحبتکنند و یا صحبتکردهاند، بکاهم. اما جا داشت که فضای این مجلس، فضایی متنوعتر از اندیشهها و دریافتهای گوناگون اهل اندیشه و تحقیق بود. در همینجا به همهی حاضران این مجلس قول میدهم که اگر شما اندیشهها و افکار خود را با هر طول و تفصیلی که میخواهید در اختیار من بگذارید، من آنها را همراه با سخنرانیهای دیگر میهمانان این مجلس، در مجموعهای به چاپ خواهمرساند. ما باید تنگنظری و پنهانکاری فکری را کناربگذاریم. من تا این زمان، آشکارا میگویم که خود، نمونهای از این نوع برخورد بودهام. اما تلاش خواهمکرد که دریچهی موهبتهای فکری دیگری را نیز بر روی خود بگشایم.» در فضای مجلس، نوعی خشکزدگی، نوعی حیرت و نوعی پرسش بیجواب خانه کردهبود. صدای «حاج جمال خلیلی» به گریه آمیختهبود. انگار بندهی گناهکاری، با دلی شکسته، آرزوی بخششی خداوندانه داشت. ناگهان صدای کفزدن شنوندگان، مانند سنگی عظیم بر امواج آرام دریا، آن خشکی و رُعب و سکوت را درهمشکست. «حاج جمال» از جایش بلندشد و خود را به آن سخنران غریبهرساند، وی را درآغوشگرفت و دستهایش را به گرمی فشرد. آنگاه پیشنهاد کرد که مجلس سخنرانی به مدت نیمساعت استراحتبگیرد تا حاضران بتوانند با آرامش بیشتری به آنچه گذشتهاست فکرکنند و یا حرفهای خود را با یکدیگر در میان بگذارند.
ادامه دارد
«در بخش ششم به این جا رسیدیم که من وقتی «دیوان سنایی» را به «حاججمال» بازگرداندم، احساسم آن بود که او بلافاصله قصد آن دارد که از من به چنان شکلی آزمون به عمل بیاورد که بتواند میزان تأثیرپذیری مرا در رابطه با شعر «سنایی» اندازهبگیرد. آنچه را که میتوانم اینک برزبان آورم آنست که برای او اینگونه یارگیری در رابطه با شاعر محبوب زندگیاش از میان جوانان و نوجوانان، بسیار سادهتر بود تا از میان افراد پخته و اهل مطالعه. زیرا خامی و سادگی آنان، زمینهی خوبی برای این کار فراهم میساخت. اما واقعیت آنست که من نه توانایی پسدادن چنان آزمونی را داشتم و نه آنرا میپسندیدم. به همین دلیل، آشکارا، ناتوانی خود را در حضور او بر زبان آوردم. وی نیز بیشتر ازآن، پاپیچ من نشد. البته چندی بعد، «حاج جمال» با تبلیغ و سر و صدای فراوان، مجلس بزرگداشتی برای سالروز تولد «سنایی» در مجسد جامع شهرمان برگزارکرد که من از راه کنجکاوی، سعیکردم یکی از شنوندگان آنباشم. سخنرانان «حاج جمال»، تقریباً برگزیدگان او بودند و و در نتیجه بازتاب نگاه یکسونگر او به «سنایی». اما یکی از حضار که با «حاججمال» نیز آشناییهایی داشت، در فاصلهی یکی از سخنرانیها، اجازه خواست تا چندکلامی در بارهی این شاعر صحبتکند. «حاج جمال» نیز بزرگوارانه قبولکرد تا او صحبتهایش را مطرحسازد.»
توانایی آن شخص در آن بود که صحبت خود را به گونهای آغازکرد که همه تصور میکردند وی از یکی از وفادارترین افراد آن جمع نسبت به اندیشههای «حاج جمال خلیلی»است. به همین جهت، همه کنجکاو بودند تا بدانند پایان صحبتهای وی به کجا میکشد. او پس از یک مقدمهچینی کوتاه، یادداشتی از جیب پیراهنش درآورد و شروع به خواندنکرد:«همه میدانند که نام من در فهرست سخنرانان این مجلس نیست. نه تقاضایی دادهبودم تا نامم در آن فهرست قرارگیرد و نه پیشنهادی دریافت کردهبودم که جزو سخنرانان این محفلباشم. از این که به من اجازه داده شده تا در کمترین زمان کوتاه و بیآمادگی قبلی، وارد بحث شوم، قطعاً باید سپاسگزارباشم. این که افراد سخنران، هریک به اندازهی توانایی و امکان خویش در بالابردن شخصیت «سنایی غزنوی» تلاش میکنند، جای هیچگونه شبههای نمیگذارد. اما اعتقاد من آنست که اگر قرارباشد ما توصیفی کاملاً همهجانبه از شخصیت این شاعر قرن پنجم و ششم قمری داشتهباشیم باید منصفانه به همهی ابعاد زندگی او بپردازیم.
میتوانم باورکنم که اگر چنین پرداختی هم صورت نگرفته نه از آن روست که جناب «حاج جمال خلیلی» و دیگر مهمانان ایشان نخواستهاند چنانکنند، بلکه از آن روست که هرکس فقط میتواند در حد توان و تخصص خود سخن بگوید. انتظار من آن بود و هست که ای کاش جناب «حاج جمال»، از افراد دیگری هم دعوت میکرد تا بیایند و از «سنایی شاعر»، از «سنایی عارف» و از «سنایی جوان و خوشگذران» در روزگار شاغل بودن در دستگاه دولتی ابراهیم غزنوی صحبت میکردند. من بر این باور هستم که پرداختهای همه جانبه از یک شخصیت، زمینهی سوء تعبیرها را در ذهن شنوندگان از میان میبرد و ارزیابی آن شخصیت را قبل از آن که به کارگاه احساس سپردهشود به حوزهی عقل و منطق انتقال میدهد تا در آنجا، دور از هرگونه پیشداوریهای خام و نسنجیده، او را در ترازوی ارزشیابی بگذارند. به نظر من، کار جهان همیشه و در همهجا، مطابق با آرزوهای ما پیش نمیرود. ممکن است من آن بُعد از«سنایی غزنوی» را بپسندم که از همهی «فلسفی»اندیشان و «منطقپسندان» روزگار بیزار است و حتی اینجا و آنجا، خشم خود را نسبت به آنها نشان میدهد. اما این بدان معنانیست که این جلوهی فکری و رفتاری «سنایی»، بازتاب همهی شخصیتاوست. بلکه این وجه، تنها بخشی از آنست. این یک نکتهی انسانی و طبیعیاست که همهی ما در شخصیت خود، جلوههای رفتاری گوناگونیداریم. این جلوههای گوناگون، نشاندهندهی آنست که ما در یک محیط ایستا و کاملاً یکسان رشدنکردهایم. ما از بدیها و خوبیها، از ایثارها و خودخواهیهایی که در محیط زندگی ما جاری بودهاست، متأثرشدهایم و آن تأثر، کم یا زیاد، در گوشهای از شخصیت ما خود را به نمایش گذاشتهاست و یا میگذارد.
اگر قرارباشد که «سنایی» را به عنوان یک «انسان» معرفیکنیم باید او را با همهی چیزهایی که در کلام خود به یادگار گذاشتهاست به تماشا بنشینیم و دیگران را نیز به تماشای همهی آن قسمتها دعوت کنیم. در چنان حالتی است که ارزشهای واقعی یک شخصیت ادبی، عرفانی، مذهبی، فلسفی و یا علمی آشکار میشود. من با انتخاب چند بیت شعر از دو قصیدهی «سنایی» میخواهم به شما تنها دوبُعد از شخصیت او را بازنمایم. دو بُعدی که شاید در این جا لازم بود افرادی از سخنرانان رسمی بدان میپرداختند. باید بگویم که در چند بیت از قصیدهی اول که میآید، «سنایی» به طرز عمیقی از دست مردمان روزگار گلهمند است. انگار مهربانیها و ایثارها، همدلیها و اعتمادها از همه جا رخت بربستهاست و شاعر به شکل غمگینانهای خود را در میان مردم، تنها احساس میکند. این «سنایی» از آن «سنایی» خشمگین که هرگونه تفکری را غیر از تفکر اسلامی محکوم میکند، فاصلهی بسیار دارد.»
منسوخ شد مروت و مــــعدوم شد وفــــا
زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کــیمیا
شد راستی خیانت و شد زیــــرکی سفه
شد دوستی عــداوت و شد مردمی جـفا
گشتهست بــاژگونه همه رسمهای خلق
زین عــــــالم نبهره و گــردون بـــیوفــــا
هر عاقلی به زاویهای مــــانــــده ممتحن
هر فاضلی به داهـــــیه ای گشته مُــبتلا
آنکس که گـــوید از ره مـعنی کنون همی
اندر میان خــلق ممیز چـــو مــــن کـــــجا
دیوانه را هـــــمی نشناسد ز هـــــوشیار
بیگانه را هــــــمی بـــــگزیند بـــــــر آشنا
بــــا یکدگر کنند هـــــمی کبر هر گــــروه
آگــــاه نـــــه کز آن نـــــــتوان یافت کبریا
آمــــــد نصیب من ز همه مردمان دو چیز
از دوستان مـــــــــذلت و از دشمنان جفا
قـــــومی ره منازعت مــــن گــــــرفتهاند
بیعقل و بیکفایت و بیفضل و بیدها
بر دشمنان هـــــمی نتوان بود مــــؤتمن
بر دوستان هـــمی نـــتوانکــرد مـــــتکا
آنگاه در قصیدهای دیگر، از او چهرهای میبینیم که نه مذهبی متعصب است و نه انسانی جاهطلب و یا مقامپرست. نوعی بریدگی از «جسم» و «جان» یا ماده و روح در او فریاد میزند. حتی تفکر عارفانهای که وی مدافع آنست، در این قصیده به شکل نگاهی «فراعارفانه» به تماشا میآید.
مکن در جسم و جان منزل، که ایـــن دونست و آن والا
قدم زیــن هــر دو بیرون نِه، نه آنجا بــاش و نــه ایــنجا
به هرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایـــمان
بهرچ از دوست وامانی چـــه زشت آن نقش و چه زیبا
گــــواه رهرو آن بــــاشد که سردش یـــابـــی از دوزخ
نشان عـــاشق آن بــــاشد که خشکش بینی از دریــا
نــبود از خـــواری آدم کــــــه خـــــالی گشت ازو جنت
نبود از عاجزی وامـــــق که عـــــذرا مـــاند ازو عــــذرا
سخن کز روی دیـن گویی چـه عبرانی چــــه سُریانی
مکان کز بهر حق جویی، چه جــــابُلقا چه جــــــابُلسا
ادامه دارد
«در بخش پنجم این نوشتار به این نکته پرداختم که سرانجام، توانستم دیوان «سنایی غزنوی» را به مدت یک هفته از «حاج جمال خلیلی» قرضکنم. هرچند او حتی در همان لحظه نیز دوستداشت نوعی آمریّت شخصیتی خویش را نسبت به افراد کوچکتر و ضعیفتر از خود به تماشابگذارد. دیوان «سنایی»، ذهن مرا به دنیای متفاوت و متنوع رفتاری و ذهنی شاعری بازکرد که تا آنزمان و با شنیدن دو قصیده از او، وی را کسی تصور میکردم که در زندگیاش نه کسی را به عنوان جنس مخالف و معشوق، دوستداشته و نه اندیشههای عاشقانه و وسوسهانگیز انسانی از ذهنش گذشتهاست. اما در دیوان شعرش، او را بیشتر شاعری یافتم خاکی و انسانی. شاعری که در مراحل مختلف زندگی، واکنشهای گوناگونی از خود بروز دادهاست.»
در آن هفتهای که دیوان سنایی در اختیارم بود تمام تلاشم را بهخرجدادم تا بتوانم شعرهایی را که برایم دشوارفهم نیز بود بخوانم. البته هرجا که از غزل و یا قصیدهای خوشم میآمد، آنرا در دفتری یادداشت میکردم. پس از آن یک هفته، «سنایی»ای که در ذهن من نقش بستهبود، آن نبود که «حاج جمال» میخواست. اما من که نه قدرت استدلال در برابر او را داشتم و نه قصد مقابله، در روز موعود، دیوان تمیز و مواظب شدهی شاعر را تحویلشدادم. عیب کار «حاججمال» آن بود که با امانتدادن کتاب یا کتابهایش، دوستداشت نه تنها آدمها همان دریافتی را پیداکنند که او دارد بلکه حتی اگر شده، از راه تظاهر، خود را با او همکاسه و همآوا بدانند. خاصه اگر افرادی نظیر من که نه در دنیای بازیهای القایی بزرگسالانبودند و نه به چنین دنیایی علاقهداشتند، بیشتر در معرض فشار فکری وی قرار میگرفتند.
«حاج جمال» میخواست بداند که «سنایی» متولدشده در ذهن من با خواندن آن دیوان شعر، کدام سناییاست. آیا آن «سنایی» مسلمان و بیزار از هرگونه اندیشههای متفاوت و غریبه با ذهنیات اوست و یا آن «سنایی» عاشق و عارف است و یا آن سنایی، مسلمان، خطاکار، معترف و خشمگین؟ تنها کاری که من در آن لحظات توانستم در مقابل او انجامدهم آن بود که بگویم من هنوز با «سنایی» و شعر او به خوبی آشنا نشدهام. و از همینرو، توانایی آنرا ندارم که بخواهم نظر قطعی خود را ارائهدهم. بخصوص که من در درک بسیاری از بیتها و کلمههایی که شاعر به کار بردهبود، دشواریهای بسیار داشتم. ظاهراً «حاج جمال» قانعشدهبود که من نمیتوانم فردیباشم که او بخواهد مرا در همان روزهای اول و یا دقایق نخستین، در حوزهی استدلالها و القائات خود قراردهد. البته واقعیت آنست که به دلیل برخورد بازجویانهی «حاج جمال»، من از آن موقع به بعد، از قرضگرفتن دیگر کتابهای او خودداریکردم. اما وقتی فهمیدم که او در یکی از شبستانهای مسجد جامع شهرمان، میخواهد مجلس بزرگداشتی برای «سنایی» برگزارکند، کنجکاوانه دوست داشتم که در آن مجلس، اگر مرا راه بدهند به عنوان شنونده حضوریابم و از دریافتها و استدلال های دیگران آگاهییابم.
تا آنجا که به یاد میآورم، «حاج جمال» برای برگزاری این مجلس بزرگداشت، از ماهها پیش، شهر ما را اعلامیهباران کردهبود. حتی در برخی منبرها، از مردم میخواستند که برای ذخیرهی ثواب آخرت، از شرکت در مجلس بزرگداشت «سنایی غزنوی» غافل نشوند. البته برخی از مردم که دریافتی از شخصیت «سنایی» نداشتند، تصورشان آن بود که او یکی از عالمان دین بودهاست که در همان تازگیها، دارفانی را وداع کرده و حالا اهل منبر میخواهند که مردم در مجلس عزاداری و بزرگداشت او شرکتکنند. حتی انسان میشنید که مردم برایش اخلاص میخواندند و مرگش را ضایعهای برای اهل تقوی میدانستند. واقعیت آنست که «حاج جمال» تلاش کرده بود که سخنرانان یکدستی را به مجلس بزرگداشت سنایی دعوتکند. تا آنجا که بعدها توانستم نامهای به یادمانده را در ذهن داشتهباشم، تقریباً هیچ کس از پژوهشگران دانشگاهی و یا دیگر مؤسسههای علمی و ادبی، جزو دعوتشدگان نبودند. تمام سخنرانان، افراد گمنامی بودند که از شهرهای دیگر و از مرکز استان آمدهبودند.
البته «حاج جمال» در توصیف شخصیت علمی آنان، غالباً داد سخن میداد اما آنچه را که آنها به عنوان حاصل اندیشهها و پژوهشهای خویش در بارهی «سنایی» برزبان میآوردند، بیشتر توصیف یک شخصیت مؤمن و خداشناس بود که برای اظهار ارادت خود به خداوند و خاندان طهارت و امامت، اشعار غَرّا و بسیار ارزشمندی سرودهاست. در میان افرادی که در آن جمع حضور داشتند، حتی یک نفر، در مورد نقش عرفانی سنایی در ادبیات ایران و شاعران بعد از او، صحبتی نکرد. در حالی که بزرگی شخصیت «سنایی» در گرو این نکته بودهاست که او توانستهبود خود را از میان خار و خاشاک زمانه فراکشد و دست از عادتهای روزانه که مدح و ستایش اجتنابناپذیر دو شاه غزنویبود، بشوید. اینکه میگویم «اجتنابناپذیر» از آنروست که وقتی کسی «مزدبگیر» دستگاه و یا امیر و وزیریباشد، خواه ناخواه باید سر در فرمان او نیز داشتهباشد. در جامعهای که ارادهی شاهان و حاکمان، قانون واجب الطاعه به حساب میآید، آنان که نان خویش را فقط از قِبَل کلام ستایشگرانه میخورند، باید همیشه گوش به زنگ کشف کمترین موردها باشند تا کاهی را کوه و کوچکترین واکنش انسانی آن امیر و وزیر را شجاعتی غیرقابل توصیف به جلوه درآورند. باری، چنین انسانی در بستر آموزهها، معاشرتها و اندیشهورزیهای خویش، آرام آرام دست از راه و رسم جاری روزانه فرامیشویَد و پا در راهی میگذارد که نه در مسیر جاهست و مقام و نه حتی در راستای زندگی آرام و سرشار از رفاه. طبیعی است که او در بستر زمان، آرام آرام، بدل به چنان کسی میشود که مولای روم در بارهاش میگوید:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او
مـــا از پـــــی سنایی و عطار آمدیم
بعدها من به این نتیجه رسیدم که تمام کارهای «حاج جمال خلیلی» بازتاب این نکتهبود که او در عمل، نیاز به «مراد»ی داشت که نه تنها بتواند از او آویزانشود بلکه در سایهی آن مراد، امکان آنرا داشتهباشد که بسیاری از اندیشههای تنگبینانه، محدود و نفسگیر خویش را نیز عملیسازد. او در واقع، شیفتهی بخش کوچکی از روح سنایی بود. آن بخشی که به نظر من میتوانست و میبایست حدفاصل دنیای شادخوارانهی او و دنیای جدیدی قرارگیرد که او تازه بدان وارد شدهبود. سنایی عارف، دیگر نمیتوانست آن سنایی متعصب باشد. هرچند هر انسانی، حتی در دوران رشد عرفانی خویش، میتواند جلوهای از مراحل گوناگون پختگی فکری و رفتاری را به نمایش بگذارد. اگر بتوان به نوعی تقسیمبندی ساده پرداخت، میتوان از مراحل مختلف عمر سنایی بدینگونه سخنگفت.
1/ سنایی شادخوار و مسلمان
2/ سنایی پشیمان و مسلمان
3/ سنایی پشیمان و عارف
4/ سنایی عارف و جا افتاده
در آن مجلس بزرگداشت، کنترل بسیار دقیقی صورت میگرفت تا افراد مزاحم و یا مخالف شاعر، روال دلخواه «حاج جمال» را مختلنکنند. اما در روز دوم و یا سوم مقالهخوانی و سخنرانیبود که یکی از حضار که ظاهراً مورد اعتماد «حاج جمال» نیز بود، اجازه گرفت تا بیهیچ آمادگی، چندکلمهای از ستایشهای خود را نثار روح پرفتوح «سنایی»سازد. او در آغاز از زحمات برگزارکنندهی مجلس بزرگداشت، بسیار تشکرکرد و نیز حضور دانشمندان دعوتشده را غنیمتی فرهنگی در شهر فقیر ما دانست. اما پس از مقداری مقدمهچینی، به شکل بسیار پخته و ماهرانهای به بررسی کوتاه، محکم و قاطعی در تغییر حال «سنایی» شادخوار به «سنایی» مسلمان و عارف پرداخت و در نهایت کار، زیر پای صحبتهای کلی تمام آن دانشمندان را خالیکرد.
ادامه دارد