«در بخش چهارم این نوشتار، به این نکته اشارهداشتم که با راهنمایی کتابدار کتابخانهی شهرمان، سرانجام راهی «خانهی سنایی»شدم تا شاید از طریق «حاج جمال خلیلی» که شیفته و پرستندهی شخصیت او بود به دیوان اشعار وی دسترسییابم و جان عطشزدهی خویش را نسبت به شعر غمانگیز او سیرابسازم. در همان بخش، به تجزیه و تحلیل شخصیت نسبتاً متضاد و حسابگر «حاج جمال» پرداختم که هدفش جلب اشخاص گوناگون به سوی «سنایی» بود و القاء این نکته که او شاعرترین شاعر کشورماست، درست از آنرو که به قول وی، از مسلمانترین آنهاست.»
البته این برخورد دوگانه و حسابشدهی «حاج جمال»، این خاصیت را داشت که میتوانست به تناسب دانش و تجربهی افراد، آنان را به شکلی در حوزهی دوستداران «سنایی» نگاهدارد و اگر حتی آن افراد، جزو هواداران سنایی هم نباشند، دست کم، در شمار مخالفان وی قرارنگیرند. باری، وقتی که وارد سالن نسبتاً بزرگ اما خلوت «خانهی سنایی» شدم، «حاج جمال» را در حال گفتگو با مرد دیگری دیدم که از هم سن و سالان خود او بود. شخصیت مخاطب او، بیشتر یکی از کارمندان بازنشستهی دولتی را به یاد میآورد. همین که چشم «حاج جمال» به من افتاد، صحبتش را قطع کرد، به سلام من پاسخ داد و با گفتن خوش آمدی پدرانه، با من دست داد و پرسید که چه کمکی از دستش برمیآید.
واقعیت آنست که من تا آن زمان، به حضور در چنان فضاهایی عادت نداشتم. از اینرو با مقداری شرم حضور گفتم که در پی قرضکردن «دیوان سنایی» هستم. نمیدانم آیا مقررات آن «خانه» اجازه میدهد که من این کتاب را قرضکنم یانه؟ «حاج جمال» نگاهی کاونده به سر و پای من انداخت و گفت:«ما در این زمینه، مقررات خاصی ندایم. بستگی به این دارد که کتابهای ما را چه کسی و به چه منظوری قرض میکند. اگر من بدانم که علاقهی شما به سنایی و شعرهای او با چهانگیزهای است بهتر میتوانم جوابتان را بدهم.» به او گفتم:« من هیچ علاقهی خاصی به شعر «سنایی» ندارم و هیچ کاری هم بر روی شعر او نمیخواهم انجامدهم اما کنجکاو هستم تا او را بیشتر بشناسم. تا کنون نیز هیچ شعری از او نخواندهام. اما دو تا ازشعرهایش را قبلاً از زبان دیگران شنیدهام.»
پس از این توضیح، «حاج جمال»، کمی ریشش را خاراند و جوابداد:«شما می توانید «دیوان سنایی» را به مدت یکهفته قرضکنید. ما در این جا از هر کتاب او، هفت، هشت نسخهداریم. اما تنها خواهشی که دارم آنست که از کتاب این شاعر بزرگ مواظبتکنید که پاره و یا کثیف نشود.» من خوشحال و سپاسگزار، آنجا را ترککردم تا در آرامش خانه، بتوانم چهرهی آن شاعر غمگین، نگران و ستایشگری را ببینم که در ذهن من به یگانه کسی که در زندگیاش اندیشیدهاست، خداوند است و بس. و از همینرو، ظاهراً همهی ستایشهای جان بیقرارش را به پای او ریختهاست. اما وقتی که در آرامش خانه و از سر کنجکاوی و کشف اندیشههای وی، پا به حوزهی غزلهایش گذاشتم، دیگر تنها چهرهی پررنگ آن شاعر ستایشگر خداوند را ندیدم. بلکه انسانی را نیز دیدم همانند دیگر انسانها که عاشق زیباییهای محسوس زمینی میشوند و بیدریغ و هراس، واژههای زیبا و شاعرانهی خویش را به پای قدمهای آن نماد زیباییها میریزند. یکی از غزلهایی که در «دیوان سنایی» نظرم را جلبکرد، غزلی بود که او بهگونهای پرسشگرانه در برابر نگاه یار میگذارد و از او چارهی اسارت عاطفی خویش را میطلبد. یاری که زیبایی و جاذبهی جسمی او، شاعر را به کلی دگرگون کردهاست.
نـــرگسین چشما بـــه گرد نـرگس تو تیر چیست
وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیــر چیست
گـــر سیـــاهی نـــیست انـــدر نرگس تــو گرد او
آن سیه مــــژگان زهــــرآلود همچون تیر چیست
گــــر شراب و شیر خــــواهی ریخته بـــر ارغوان
پنجههای دست رنگین پــر شراب و شیر چیست
گــــر مثال دست شاه زنــــــگ، دارد زلف تـــــــو
پس دو دست شاه زنگی، بسته در زنجیرچیست
آیـــــــتی بــِـنبِشتهای گــــرد لب یــــــاقوت رنگ
انــــدر آن آیـــت بـــگو تـا معنی و تفسیر چیست
دل تــــرا دادم تـــوکل بـــر خـــــدای دادگـــــــــر
روی کــردم سوی تــــو تا بر سرم تقدیر چیست
مـــر مــرا گر کُشته خواهی پس بکُش یکـبارگی
مـــــن کــیم در کشتن من این همه تدبیر چیست
مـــــر مــرا چون زیر کردی در فراق روی خویش
وانگهی گویی خروش و نالهی چون زیـر چیست
ای سنایی در فـــــــراقش صابری را پیشه گــیر
جـــــز صبوری کردن اندر عاشقی تــدبیر چیست
در غزلی دیگر، به توصیف حال و روزگار خویش در گسترهی عشق میپردازد و در همان حال نیز از بیان تواناییهای کلامی خویش غافل نیست.
بس که من دل را به دام عشق خوبان بستهام
وز نشاط عشق خــــــوبان توبهها بشکستهام
هـــــر کجا شوریدهای را دیدهام چون خویشتن
دوستی را دامـــــن انـــدر دامــــــن او بستهام
دوستانـــــم بـــــر سر کارنـــد در بـــازار عشق
مـــن چو معزولان چرا در گوشهای بنشستهام
چــــــون به ظاهر بنگری در کار من گویی مگر
بــــا سلامت هــــــم نشینم وز ملامت رستهام
ایــن سلامت را که من دارم ملامت در قفاست
تـــا نــــه پنداری که از دام مــــــلامت جستهام
تـــو بـــــدان منگر که من عقد نشاط خویش را
از جفای دوستان از دیــــدگان بــــــگسستهام
بـــــاش تــــا بــــر گردن ایــــــام بندد بخت من
عِقدهای نُو که از دُرّ سخـــــــن پـــــــیوستهام
و سرانجام در غزلی دیگر، به این نکته اشاره میکند که او در حوزهی عاشقی و تنوع آن تا آنجا پیش تاخته که حتی به شکلی، دین و ایمان خود را نیز خللپذیر ساختهاست. انگار شاعر غزنه، در آستانهی برخی تکانههای روحی است که دست از زیادهروی بیحساب و کتاب در حوزهی «خور» و «خواب» و «خشم» و «شهوت» بردارد.
در مهر ماه زهدم و دیـــنم خــــراب شد
ایمان و کفر مــن همه رود و شراب شد
زهــــدم مُنافقی شد و دیــنم مُشَعبَدی
تحقیقها نـــــمایش و آبـــــم سراب شد
ایــــمان و کفر چون می و آب زلال بــود
می آب گشت و آب می صرف نـاب شد
دوش از پیالهای کــــــه ثریاش بنده بود
صافی می درو چو سهیل و شراب شد
ادامه دارد
«در بخش سوم این نوشتار، اشارهای داشتم به تأثیر کارساز و تشویقکنندهی دو قصیدهای که در دوران کودکی و نوجوانی از سنایی شنیدهبودم. اولی را از زبان پدرم در موجی از بازیهای کودکانه و دومی را در سالهای بعد، در فضایی از التهاب جان برای کشف جهان و خویش. شنیدن آن دوشعر، چنان بر من اثر گذاشتهبود که چندسال بعد تصمیمگرفتم به سرچشمهی آنشعرها که دیوان خود شاعر باشد دسترسی پیداکنم. اما کتابخانه فقیرانهی شهر ما دیوان «سنایی» را نداشت. اگر هم داشت، برایم مشخص شد که به کسی قرض نمیداد. آنان که شوق مطالعه داشتند، میبایست در ساعتهای بسیار محدودی به آنجا بیایند و در گرمای تابستان و سرمای زمستان که هوای داخل کتابخانه، هیچگاه حالت متعادلی هم نداشت، لحظاتی بنشینند و از سر بیحوصلگی به این یا آن کتاب، نگاهی بیندازند و سپس نومیدانه، راه خانهی خویش را پیشگیرند.»
باری اگر هیچیک از آن شایعههای اقتصادی در مورد «حاج جمال خلیلی» مصداق نداشت، این موضوع مصداق داشت که وی در مورد «سنایی غزنوی» انسان بسیار متعصبیبود. تا آنجا که حتی برخی از مقامهای مذهبی شهر ما نیز از دست او آشفتهحال بودند که فلانی در حال درستکردن «پیغمبر» تازهای است. آنهم «پیغمبر»ی که در طول سدههای گذشته، تا آنجا که اهل کتاب و مطالعه میدانستند، هیچکس چنان دریافت افراطی و پر از تعصب، نسبت به وی نداشتهاست. آنان که شعر سنایی را به شکلی عمیق و پژوهشگرانه خواندهبودند، به این نکته واقف بودند که این شاعر متعصب غزنین، مانند بسیاری دیگر از مردم روزگار، زندگی پر از نشیب و فرازی داشتهاست. در این نشیب و فراز، از اشعار او، آشکارا میشد دریافت که او در دوران جوانی، برهمهی عاقیتاندیشیهای انسانی، پشتپا زده و زندگی را به شکلی در بهرهگیریهای افراطی خلاصهکردهبود. خاصه آنکه این بهرهگیریهای افراطی تنها در شرابخوارگی و یا ارتباط وی با زنان زیباروی روزگار خلاصه نمیشدهاست. بلکه علاوه بر شرابخوارگی در سالهای آغازین عمرخویش، به کارهایی نادرست از قبیل رابطهی نامشروع با «پسرکان» گوناگون مشغول بودهاست. درست است که اینگونه روابط از پدیدههای غیرعادی آن روزگار و حتی روزگاران قبل از آن و یا بعد از آن نبوده اما نوع رابطهی نابرابر بزرگسالان با نوجوانانی که ناخواسته، به اسارت چنان مناسباتی میافتادهاند، حکایت از نگاهی ستمگرانه، غیر انسانی و نادلپسند داشتهاست.
باری، «حاج جمال»، چنان شیفتهی شخصیت مسلمان دوآتشهی «سنایی» شدهبود که حتی کوچکترین خردهگیری و یا نظر نامساعد را بر وی برنمیتابید. و درست از اینرو، بخشی از اشعار دوران جوانی و خاماندیشی شاعر را نه حاصل اندیشههای وی، بلکه از آفریدههای دشمنان و مخالفان او میدانست. «حاج جمال» چنان در دریافتهای خاص خویش اصرار میورزید که انگار «سنایی غزنوی»، مظلومترین شاعر تاریخ ایران بودهاست. نکتهی مهم در برخورد شخص «حاج جمال» آن بود که او با توجه به شرایطی که با آن روبرو میشد، هم نوع استدلالش تغییر میکرد و هم رفتارش به رنگ و بوی دیگری در میآمد. بدین معنی که اگر کسی را میشناخت که نسبت به سنایی نگاهی موافق همچون نگاه او نداشت، یکباره از او میبُرید و حتی اگر از دستش برمیآمد، از هیچگونه کارشکنی در شبکههای فردی و اجتماعی خود داری نمیکرد. نه تنها کارشکنی در ادارهی اوقاف بلکه حتی در شهربانی، ژاندارمری، آموزش و پرورش، ادارهی ثبت اسناد و شهرداری نیز آن را گسترش میداد. او با توجه به امکاناتی که داشت، افراد زیادی را در پیرامون خود جمع کردهبود که ظاهراً از کارمندان ادارهی اوقاف به شمار میآمدند اما کار آنها آن بود که در محافل فکری و فرهنگی حضور داشتهباشند و اگر کسی در جایی، نامی از «سنایی غزنوی» میبُرد که بار منفی داشت، به او خبر بدهند تا از انجام اقدامات لازم علیه آن شخص، عقبنماند.
البته یکی از حُسنهای کار «حاج جمال» آنبود که به بددهنی و خشونت گرایشی نداشت. او همیشه تأکید میکرد که باید هرگونه خشونت و یا توهین کلامی را در هرشرایطی و با هرکسی محکومکرد. خود او نمونهی زندهی این شعار بود. اما او بدون هیچگونه شرم و هراس، از اهرمهای دیگری که در اختیار داشت، بهره میجست. انتقامها و تنبیههایی که میبایست به اعتقاد او، «درد» و «سوزش» نداشتهباشد! البته کتابخوانان و مدرسه رفتگان شهرما چندان علاقهای به این بحثها نداشتند و یا اگر هم داشتند، دستکم، هیزمی برای آتش تضادها نمیآوردند. رفتار متعصبانهی «حاج جمال خلیلی» در برخورد با کسانی که با او در رابطه با زندگی دوگانهی «سنایی» بحث میکردند، غالباً به دو شکل ارائه میشد. شکل اول در ارتباط با افرادی بود که خود را در برابر وی، ضعیف احساس میکردند و از عهدهی مقابلهی فکری و یا استدلال های او بر نمیآمدند. وی معمولاً به آنها میگفت:«هیچ شاعری در تاریخ کشورما، مسلمانتر از «سنایی» وجود نداشته و ندارد. به حافظ نگاهکنید. شعرش یکسره پُراست از تشویق به میخوارگی و گزارش میخوارگی و مستی برای خوانندگان اشعارش. حتی در جایی به شکل زیرکانهای، روز قیامت را نیز انکار میکند.» استناد او غالباً به این شعر حافظ بود که میگوید:
این حدیثم چه خوشآمد که سحرگه میگفت
بــــــر در میکدهای با دَف و نی، تــــــــرسایی
گــــــر مسلمانـــــی از اینست که حافظ دارد
وای اگــــــــــر از پس امـــــروز بُـــوَد فردایی
آنگاه، سعدی را جهانگردی زیرک میدانست که غم مسلمانی نداشت و در گوشه و کنار عالم برای بهرهگیری فردی خود، به سیر و گشت مشغولبود. خیام را یکپارچه مُلحد میپنداشت که همهی وجودش، انکار آفرینش و قدرت بیپایان خداوندی بوده است. به اعتقاد او، خیام از آن بندگان ناسپاسی است که فقط دوست دارد در گفتگوی خود با خداوند، در کُرنای نارضایتی خویش بدمد و بس. «حاج جمال» حتی از فردوسی هم دلِ خوشی نداشت. او را غالباً شاعری تصورمیکرد که مردم را به جنگ و خونریزی دعوت میکند. حتی هنگامی که صحبت مولوی میشد، او را کسی به تصویرمیکشید که در اوج دین و ایمان، یکباره پشت بر منبر و مسجد کرده و به طرز مرموزی شیفتهی شخصیت مرد یک لا قبای بی خانمان شدهاست. و بعد، وقتی که همهی اینها را در شمار بیاعتباران قلمداد میکرد، «سنایی» را پیش میکشید که شاعر همهی دورانها بودهاست. غم او غم مسلمانی بوده و تمام زندگیاش را در این راه تلاش کردهاست.» اما زمانی که با افراد آگاه و توانمند از نظر فکری روبرو میشد، دست از داستانسراییهای بیمحتوای خویش در بارهی دیگران شاعران بر میداشت و میگفت:« چه کسی را سراغ دارید که خطا نکردهباشد؟ اصلاً قبولکنیم که سنایی در دوران جوانی خویش دست به همهی آنکارها زدهاست. خوب، اتفاقاً همین نکته، حرمت او را افزایش میدهد که پروندهی همهی سیاهکاریها و سپیدکاریهای او در دیوانش یکسره جمع شدهاست. او اگر انسان متظاهر و نادرستی بود، چه بسا شعرهای روزگار لهو و لَعِب خویش را به کلی نابود میکرد تا مردم از او، چهرهی معصوم و زنگار ناگرفتهای به دست بیاورند. صداقت «سنایی» چه در حوزهی وسوسههای انسانی و چه در جایی که بیدار میشود، در میان هیچ شاعری، تا این اندازه آشکار نیست.»
ادامهدارد
در بخش دوم این گفتار، به شعری اشارهکردم که آن را در یکی از برنامههای رادیو ایران، در روزهای عزاداری ماه محرم و یا ماه رمضان، شنیدهبودم. «سنایی» آن قصیده، «سنایی» خشمگین و پشیمانی است. خشمگین بر مردمی که آن کارهایی را که او فکرمیکند بهتریناست، انجام نمیدهند و پشیمان از آنکه او خود، روزگاری، مانند همان مردم رفتار می کردهاست. تفکر تحمیلی، انحصارطلبانه و محکوم کردن هرنوع نگاه و اندیشهی دیگر به زندگی در شعر «سنایی»، گاه جلوههای بیمانگیزی دارد. در این نوشتارها، سرآن ندارم که شعر او را به بوتهی نقدبکشم. بلکه غرضم، سفری است به روزگاران کودکی و جوانسالی و به توصیفکشیدن گردههایی که از درخت شخصیت و شعر او بر ذهن من رسوبکردهاست.»
پس از دو خاطرهی گرم و تأثیرگذاری که از شعر سناییداشتم، چندی بعد برآنشدم که دیوان او را از کتابخانهی بسیار فقیرانهی شهرمان قرض بگیرم. خاصه آنکه تأثیر آخرین شعر او، به فهم و تجربهی نیز من مقداری نزدیکتر شدهبود و میتوانستم درک قابل تصوری از او در ذهن خود داشتهباشم. پرسانپرسان، کتابخانهی شهر را پیداکردم. دو تا اتاق دوازده متری، در طبقهی دوم ساختمانی در حاشیهی خیابان اصلی شهر، همهی محوطهی کتابخانه را تشکیل میداد. در آن جا کتاب زیادی وجود نداشت اما در مقایسه با کتابخانههای شخصی، شاید که دست کم، هزار جلد کتاب در قفسههای آن خودنمایی میکرد. این حدسی است که امروز میزنم. زیرا این حدس بر اساس اطلاعات ذخیرهشدهی ذهنی من در آن سالهاست. شاید اگر به جای «رنه دکارت» فیلسوف فرانسوی میبودم، می باید حتی به همین حد از حواس انسانی خویش نیز اعتماد نمیکردم و حرفم را در همینحد خلاصه میساختم که بگویم مقداری کتاب در آن جا وجودداشت. همین و بس. اما به هرصورت، آنان متأسفانه دیوان «سنایی غزنوی» را نداشتند و اگر هم میداشتند، قوانینشان اجازه نمیداد که به کسی قرضبدهند.
شخصی که مسؤل کتابخانه بود، مردی در آستانهی پنجاه یا کمی بیشتر به نظر میرسید. در وسط یکی از اتاقهای دوازده متری، میزی گذاشتهبودند که هشت نه نفر میتوانست دور آن بنشیند و مطالعهکند. اما حتی با وجود همان فقر فرهنگی مسلط، من هیچوقت در سالهای بعد نیز، دور آن میز را پُر از مراجعهکننده و مطالعهکننده ندیدم. در این میان، متصدی کتابخانه که یکتنه، هم رئیس بود و هم مرئوس، هم نظافتچی بود و هم کتابدار، از راه محبت به من گفت که در شهرمان، کسی را میشناسد که فقط کار و علائق زندگیاش در رابطه با «سنایی» است. او یکی از اتاقهای خانهاش را که در حاشیهی یک خیابان خلوت قرار دارد، به عنوان «خانهی سنایی» نامگذاری کرده و هر کتاب و نوشتهای که تا آن زمان، اینجا و آنجا دیده و یا خریده، در آنجا، گرد آوردهاست. کتابدار کتابخانه، نام صاحب آنجا را که به «حاج جمال خلیلی» شهرتداشت همراه با نشانی «خانهی سنایی»در اختیارم گذاشت تا در صورت لزوم به سراغش بروم. او البته نمیدانست که آیا «حاج خلیلی» دیوان «سنایی» و یا کتابهای مربوط به او را به کسی قرض میدهد یا نه. اما وی اطلاعداشت که خانهی مورد نظر در شش روز هفته، روزی دو ساعت از چهار تا شش بعد از ظهر به روی دوستداران «سنایی» بازاست. صاحب آن خانه، سعیکردهبود اولاً یکی از بزرگترین اتاقهای خانهاش را به «سنایی» اختصاص بدهد و حتی راهرو و «در» جداگانهای هم درستکند تا رفت و آمد مردم، مزاحمتی برای اعضای خانوادهاش نداشتهباشد.
پس از گرفتن نشانی، یکروز بعد از ظهر، مشتاق و کنجکاو به آنجا رفتم. خانهی «حاج جمال» در یکی از منطقههای قدیمی شهر قرارداشت. از در و دیوار و ظاهر خانه، احساس میشد که عمر بیشتری از خود «حاج جمال» دارد. اما از طرف دیگر میشد فهمید که وی در خلال زمانهای گذشته و حال، برای آرایهها و پیرایههای خانهی مورد نظر، به اندازهی کافی، پول خرج کرده است. شاید لازم باشد که معرفی کوتاهی نیز از شخصیت «حاج جمال» داشتهباشم. او در شهر ما، مقام نسبتاً منحصر به فردیداشت. زیرا مسئول و نمایندهی تام و تمام ادارهی اوقاف وقتبود. این مسؤلیت، از او شخصیت قَدَرقُدرتی درست کردهبود. برای نسلی که از ادارهی اوقاف آنروز، دریافت روشنی ندارد، بد نیست بگویم که از از زمانهای خیلی دور، بسیاری از مردم ثروتمند، در سال های آخر عمر، برای آن که به شکلی، بهشت خویش را تضمین کنند، مقداری از مال خود را در هیأت زمین و یا ساختمان، وقف امامان و یا شخصیت های مذهبی میکردند و در عمل، اختیار آن اموال وقفی، به دولت واگذار میشد. افزایش یافتن اموال وقفی، موجب شده که کمکم در طول زمان، ضرورت یک سازمان اداری عریض و طویل به نام «ادارهی اوقاف» نیز احساس شود. در مغربزمین نیز چنین پدیدهای وجود دارد اما نه با انگیزههای مذهبی بلکه با انگیزههای انسانی و اجتماعی. گذشته از این، در مغربزمین، از این اموال وقفی، زیر عنوان «بنیاد» نام میبرند که هربنیاد، اساسنامه و مرامنامهی منحصر به فرد خود را دارد و دولت کمترین دخالتی در آن موردها نه میکند و نه میتواند بکند. بنیادهای مغربزمینی، بیشتر کار خود را اختصاص به این میدهند که از سود حاصل از آن املاک و اموال، به دانشجویان، هنرمندان و کسانی که در راه تکامل جامعه، قدمی برداشتهاند و از نظر مادی، توانایی کافی ندارند، کمککند. این را نیز اضافه کنم که احتمال سوء استفاده در چنین بنیادهایی در مغربزمین بسیار کم است. البته نمیتوان ادعاکرد که مطلقاً نمیتواند چنین احتمالی وجود داشتهباشد. زیرا در هر جا که انسان و وسوسه های انسانی باشد، اینگونه احتمالات اگر چه حتی ضعیف و محدود، وجود دارد. از طرف دیگر، درآمد حاصل از اموال وقفی در ایران، فقط در اختیار دولتاست که از طریق همان ادارهی اوقاف، کارش را انجام میدهد.
بعدها از زبان مردم میشنیدم که او در بسیاری از زد و بندهای اقتصادی با بازرگانان و مالکان شهر ما، دست داشتهاست. اما شماری نیز بودند که از قِبَل «حاج جمال خلیلی»، حاضربودند به کائنات و مقدسات عالم قسم بخورند که او آدم درستکاری است. البته شایعاتی از این دست، هم میتواند ریشه در واقعیتهای خشن و غیر قابل انکار داشتهباشد و هم میتواند آبشخور در برخی زمینهها و گرایشهای خاص رفتاری داشتهباشد که گاه در زمانهای مختلف و در رابطه با افراد مختلف، از سوی همان فرد، خود را به نمایش گذاشته است. شایعهها را همیشه باید به جدگرفت اما افرادی را که در معرض شایعه قرار گرفتهاند، هرگز نباید محکومساخت. به جدگرفتن شایعهها، حکایت از مصداقداشتن آنها بر یک شخص خاصندارد اما چه بسا بتواند در آینده و در شرایط معین دیگری، مصداق داشتهباشد. ممکن است یک فرد در کار خود، هم صمیمی و درست باشد و هم وفادار. اما با وجود آن، شایعه یا شایعههایی در پیرامون او وجود داشتهباشد که حکایت از آن بکند که وی، از اینجا و آنجا دزدیهایی کردهاست. گزینهی اول ممکن است حکم برآنکند که شایعهی مورد نظر دروغی بیش نیست و هیچگونه قرینهی رفتاری، تأییدکنندهی آن شایعه یا شایعهها نمیتواندباشد. گزینهی دوم ممکناست حکایت از آن داشتهباشد که فلانی دزد نیست اما رفتار او، زمینه را برای دزدی دیگران فراهم میسازد. شاید که همین نکته، موجب شدهباشد که رنگ و بوی بدنامی دیگران، به شکلی به او نیز انتقال پیدا کردهباشد. گزینهی سوم ممکن است بازتاب این نکتهباشد که فلان شخص از آن کسان نیست که به سادگی و در هرکجا و هر زمان، دست به دزدی بزند. اما اگر شرایط مناسب را پیداکند که کاملاً از به دامنیفتادن خویش مطمئنباشد، قطعاً از چنان وسوسههایی در نمیگذرد.
ادامه دارد
در بخش اول این گفتار، به تأثیر غمانگیز و جادویی شعر «سنایی غزنوی» در ذهن خویش در دوران خردسالی اشارهکردم. وقتی صحبت از تأثیر جادویی یک اثر هنری میشود، انگار پای فهم و درک آشکار، از رفتن باز میماند و انسان در فضایی از جاذبههایی که نمیداند چیست، سرگردان میگردد. چه به دلیل دشواری درک آن اثر و چه به دلیل رشدنایافتگی درک شخصی که در آن شرایط به سر میبردهاست، این احساس بر همهی جان انسان، سایه میاندازد. در این بخش به یکی دیگر از همان جلوهها اشاره میکنم. اگر چه این بار در روزگاران بسیار خردسالی نیست. بلکه زمانی است که کلام مکتوب را بیش و کم میشناسم بدان معنی که در عمل، در شمار طفلان مکتبی به شمار میروم هرچند نه از آنگونه طفلان گریزپای و نه از آنگونه طفلان مشتاق رفتن به مکتب، حتی در جمعههای پر از بازی و حرکت در کوی و برزن»
از زمانی که پدرم شعر سنایی را با همهی جان خواندهبود، سالیانی چند میگذشت. اینکه می گویم «با همهی جان»، احساسی است که از آن زمان بر صفحهی ذهن من نقش بستهاست. شاید اگر پدرم امروز زندهبود و احساس آنروزش را بیان میکرد، آن نبود که من در ذهن خویش داشتم. اما چهباک! مگر قراراست که ما جهان را به گونهای یکسان بفهمیم و پدیدهها را با لباس متحدالشکلی احساسکنیم؟ شاید حُسن این پرسش آن بود که حداقل، میتوانستم مقایسهای میان آن حس و حال به جاماندنی در خویش و ذهنیت پدر به عملآورم. آیا وقتی او به چنان شعر ستایشبار و مهرآمیزی برخورد کردهبود و آن را با چنان لحن غمانگیز و دلپذیری میخواند، به یاد خاطرات دوران کودکی خویش افتادهبود و یا به یاد روزگارانی که پشت بر توصیهی ملای ده و پدر و مادرش کردهبود و تا میانسالی، میانهای با نماز و روزهای که بر او واجب کردهبودند، نداشت؟ البته هیچ تضمینی نبود که حساسههای ذهنی او، در برابر شعر شاعر غزنه، همان واکنشی را نشان دادهباشد که حساسههای ذهن من نشان دادهاست. چه بسا حتی به یاد نمیآورد که چنان شعری را هم خواندهباشد. این را بدان جهت میگویم که گاه وقتی بر حسب تصادف، در زمینههای دیگر فکری و رفتاری با پدرم صحبت میکردم، او بسیاری از آن چیزها را که من قاطعانه مطمئن بودم که او حتماً به یاد میآوَرَد، به یاد نمیآورد. بسیاری از اوقات، چنان مطمئن بودم که ما هردو از یک واقعهی خاص، می بایست تأثر یکسانی میداشتیم که وقتی در مییافتم چنان نبودهاست، حتی نومید میشدم. اما نومیدی من در آن شرایط، در گرو خامی من بود و نه جواب غیر طبیعی پدرم. طبیعی است که ما انسانها در تقسیمبندی ذهنی خویش از پدیدهها، یکسان نمیاندیشیدیم.
در خلال آنسالها و سالهای بعد، باز یکبار دیگر در حدود ده دوازده سالگی، شعر سنایی، جان مرا به خود کشید. در یکی از روزهای ماه محرم و یا رمضان بود. رادیو ایران، برنامهی موسیقی نداشت و آن چه پخش میشد یا سخنرانی بود و گفتگو و یا خواندن تکههایی مناسب با آیینهای مذهبی از شعر شاعران ایران. به یاد نمیآورم که دقیقاً در آن لحظات چه کار خاصی میکردم اما به یاد میآورم که در یکی از اتاقهای خانهی پدری، تنها نشستهبودم و با دفترها و کتابهای درس و مشق خویش ور میرفتم. رادیو روشنبود. من مطمئن بودم که من آن را روشن نکردهبودم زیرا هیچگاه، برای این کار انگیزهای نداشتم. صدای رادیو به گوش میرسید بیآنکه من بدان توجه چندانی بکنم و یا محتوای آن برایم جاذبهای قابل فهم داشتهباشد. اما ناگهان خود را با صدایی روبرو دیدم گرم، قاطع، روشن و پر از جاذبه. صدایی که داشت این دو بیت را می خواند:
مــــسلمانان مــــسلمانان، مـــــسلمانی مـسلمانی
ازیـــــن آیین بــــــیدینان، پـــــشیمانی پــــشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بــــــــــر عُرفی و عاداتی
دریـــــــــغا کو مسلمانی دریــــــــــــغا کـو مسلمانی
انگار گوینده، موظف بود این دو بیت را به عنوان اخطار، چند و چندین بار بخواند. نمیدانم کدامیک از جاذبههای آن شعر مرا یکباره به سوی خودکشید. آیا پارهای از کلمات کلیدی آن و یا لحن گوینده و یا بافت مطنطن و آهنگین شعر بود که مرا واداشت تا همهی حواسم را بهسوی آن تمرکزدهم. اینک که بدان دوبیت نگاه میکنم، میبینم که در آن، میتوان سه عنصر معنایی را به خوبی تشخیصداد. دو مصراع اول، فقط اخطار است و هشدار. اخطار به این که تنها وظیفهی مبرم مسلمانان، مسلمانی است و نه چیز دیگر. در مصراع بعدی، مسلمانان را از آیین «دیگر اندیشان» به سختی برحذر میدارد. دیگر اندیشانی که یکسره، همهی آنان از دیدگاه شاعر غزنه در حلقهی بیدینان قرار گرفتهاند. مصراع سوم، از جوهری «گزارشگرانه» برخوردار است. سنایی به خواننده خبرمیدهد که وضع و حال مسلمانی، چندان آرزومندانه نیست. مردم روزگار، کارهای مسلمانی را بیشتر به شکلی تشریفاتی و برای رعایت حفظ ظاهر انجام میدهند تا آن که از ته دل بدان باور داشتهباشند. در مصراع چهارم، آبشار پرهیمنهای از «حسرت و دریغ» بر جان شنونده فرو میریزد. حسرت و دریغ بر آنچه که انگار، آن مسلمانیهای آرزویی، یکباره از سوی مردمان روزگار فراموش گشته است. برنامهی رادیو پایانگرفت و من در حالتی مبهوت و گیج، هنوز مست آن آهنگ و کلام و لحن گویندهبودم بیآن که باز هم درک دقیقی از معنای آن شعر داشته باشم. سالها بعد در یافتم که آن قصیده نیز از آن «سنایی غزنوی» بودهاست. اینک تکههایی از دنبالهی آن قصیدهی بسیار طولانی را در اینجا میآورم.
فــــــــــرو شد آفتاب دیــــن بـــــــــرآمد روز بیدینان
کـــــجا شد درد بـــــــودردا و آن اسلام سلمانــــــی؟
جــــــهان یکسر همه پر دیـــــــو و پر غولند و امت را
که یـــــــارد کـــــــــرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی
بـــــمیرید از چنین جـــــــــــــانی کزو کفر و هوا خیزد
ازیـــــــــرا در جهان جانها فــــــرو نایـــــــد مسلمانی
شراب حــــــکمت شرعی خورید انــــــــدر حریم دین
که مــــــحرومند ازین عشرت هـــــوس گویان یونانی
مسازید از بـــــــرای نـــــام و دام و کـــام چون غولان
جـــــــمال نقش آدم را نــــــــقاب نفس شیـــــــطانی
تو ای مـــــرد سخن پیشه که بــــهر دام مشتی دون
ز دیـــــن حق بــــــماندستی بـــــه نیروی سخندانی
چه سستی دیـدی از سنت که رفتی سوی بیدینان
چـــــــــــه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گرد لامـانی
بـــــــرون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ایمان شو
چـــــه باشد حکمت یــــــــونان بـه پیش ذوق ایمانی
کی آیـــــــی همچو مــــار چرخ ازین عالم برون تا تو
بسان کــــــژدم بــــــیدُم درین پــــیروزه پــــــنگانی
در کــــــفر و جهودی را ز اول چـــــــون علی بـــَـر کَن
که تـــــا آخر چنویــــــابی ز دیـــــن تشریف ربــــانی
فسانهی خوب شو آخـــر چو میدانی که پیش از تو
فسانـــهی نیک و بــــــد گشتند سامانی و ساسانی
اگر خواهی که چون یوسف به دست آری دو عالم را
دریــــن تـــــــاریکی زنــــدان چو یوسف بـاش زندانی
تو مــــردم نیستی زیــــــرا که دایم چون ستور و دد
گهی دلخسته از چــوبی گهی جان بستهی خـوانی
تو ای صوفی نیی صــــــافی اگـــــــــر مانند تازیکان
بهدام خـــــــوبی و زشتی، بهبـــــــند آبــــی و نـانی
چو یــــعقوب از پـــی یوسف همه در بـاز و یکتا شو
وگر نـــــه یوسفی کـــن تــــو نــه مرد بـیت احزانی
پشیمان شد سنایی بــــاز ازیــــن آمـد شد دونـــان
مبـــــادا زیــــــن پـشیمانیش یـک ساعت پشیمانی
ادامه دارد