در بخش گذشته، از تعطیلات تابستانی در روستای پدری صحبتکردم و نیز مرگ نوجوانی از همبازیهای من که به علت شیرجهرفتن به داخل استخر وحشی روستا، به علت خونریزی مغزی، جانش را ازدستداد. ما همانشب در مسجد روستا جمعشدیم تا در عزاداری غلامحسین شرکتکنیم. من اشارهای به شخصیت پدربزرگ، پدر و نیز خود «شیخقنبر» کردم که چگونهبودهاند و چگونه هستند. اینک به دنبالهی ماجرا توجه میکنیم.
اما حالا، «شیخ قنبر» که در چنان محیطی رشد کرده، نه تنها در روزهای عادی، مکتبدار روستای خویش و دیگر روستاهای اطراف است بلکه به کار «دعانویسی»، «جنکُشی» و حتی «ختنهکردن» پسران نیز مشغول است. او البته مقداری کتاب خواندهاست و مقداری هم شعر از شاعران کلاسیک را برای جاذبهی منبر خود حفظ کردهاست. آن شعرها نیز به طور طبیعی در ارتباط با مصیبت و مرگ، گناه و طلب بخشایش و ناامید نبودن از لطف خداوند است. او معمولاً سعی میکند اشارهای هم به وقایع جاری روز داشتهباشد. اما قاعدتاً این اشارهها بسیار کوتاهاست. مثلاً از این قبیل:«وقتی ایمان نیست، این موجود گناهکار دوپا، دست به هرکار خطایی میزند. چند روز پیش در شهر از «غلامعلی قناد» شنیدم که مردی، عیالش را خفه کردهاست. گناه آن عیال چهبودهاست؟ آن عیال بیچاره، گناهش آن بوده که ششمین طفلی که به دنیا آورده، بازهم دختر بودهاست. بگو بیحیا، آن بیچاره چه گناهی دارد وقتی که خداوند تبارک، ارادهاش بر دختر قرارگرفتهاست! این اگر از بیایمانی نیست از چیست؟ دختر را «که» میدهد؟ پسر را «که» میدهد؟ ای بیانصاف، میخواهی روی دست خداوند بلندشوی؟» باری «شیخ قنبر» با نگاهی، سر تکاندادنی و لبخندی تلخ به جمعیت سلامکننده که حکایت از آنداشت که امشب، شب عزاست، بدون لحظهای استراحت به بالای منبر رفت. پس از ذکر مختصری در ستایش خاندان امامت، مرگ «غلامحسین» را امتحان خداوند در زمینهی صبر و استقامت دانست. آنگاه چنین ادامهداد:«سعدی رحمتالله علیه فرمودهاست»:
دنــــیا نــــــــــیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنــــــهار بـــــدمکن که نـــکردهاست عاقلی
ایـــــن پنجروزه، مـــــــــــهلت ایام آدمــــی
آزار مـــــردمــــان نــــــکند جــــــــز مُغَفّلی
بــــــاری نـــــظر بــــه حال عزیزان رفتهکن
تـــــا مــــــجمل وجــــود ببینی مــــــفصلی
بـــــــعد از هزارسال که نوشیروان گـذشت
گــــویند هنوز از او که بــــوده است عادلی
مرگ از تو دور نیست و گر هست فیالمثل
هــــر روز باز میرویاش پیش، مـــــــنزلی
هـــــرگز بــــه پنجروزه حیات گـــــــذشتنی
خـــــــرم کسیشود مــگر از مــرگ غافلی
جمعیت انگار با خواندن شعر سعدی منفجرشد. زن و مرد، پیر و جوان، زار زار گریه میکردند. «شیخقنبر» که همچون پدر و پدر بزرگش از صدای رسایی هم برخوردار بود، انگار می خواست در مجلس مورد نظر، سنگتمام بگذارد. از این رو با لحظهای تأمل که انگار در ذهن خویش به دنبال شعر دیگری میگشت، باز شروع به صحبتکرد:«از سعدی که بر تربت پاکش، نورباریدهشود، شعر دیگری میخوانم تا دلهای شما عزیزان، مخصوصاً والدین غلامحسین مرحوم، کمی آرام بگیرد»:
ای دل غـــــمدیده حالت بــــــــه شود دل بد مکن
ویــــــن سر شوریده بـــازآید به سامان غم مخور
دور گــــــردون گــــر دو روزی بـــــر مراد ما نرفت
دایــــــــــماً یـــکسان نباشد حال دوران غم مخور
هـــــان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
بــــــاشد انـــــدر پرده بـازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فـــــــنا بـــــنیاد هستی بــــــرکَنَد
چون تــو را نوح است کشتیبان ز توفان غم مخور
این نکته را یادآورشوم که من پس از دریافت جایزهی مقالهنویسی در بارهی سعدی، کلیات او را خریده بودم. این تنها کتابی بود که در آن هنگام در کتابفروشی شهر ما در دسترس خاص و عامبود. تا آنجا که به یاددارم، کلیات سعدی، ویرایشگرینداشت بلکه ناشر در آغاز آن، مقالهای از «عباس اقبال آشتیانی» آوردهبود که آن زندهیاد در سال 1316 خورشیدی در پاریس در مجلهای، راجع به سعدی نوشتهبود. به نظر من کار خوبی بود اما طبیعی است که برای من چندان راحتخوان و قابل فهم نبود. شاید دربسیاری جاها، غزلیات و دیگر شعرهای سعدی، راحت خوانتر و قابل فهمتر بود تا آن مقاله. در خلال کلاس هشتم و پس از دریافت آن جایزهی معروف، من با شوقی آتشین، مشغول خواندن اشعار سعدی شدهبودم. این حادثه نیز درست در همان تابستانی اتفاق افتادهبود که من کلاس هشتم را تمام کردهبودم و در تعطیلات تابستانه در روستا به سر میبردم. وقتی که شعر دوم را از دهان «شیخ قنبر» شنیدم، احساسم آن بود که نباید آن شعر از سعدی باشد. زیرا به یاد نمیآوردم که آن را در میان کلیات سعدی خواندهباشم. اما نه به احساس خود مطمئن بودم و نه چنان تسلطیداشتم که بخواهم شعر او را از نظر مضمون و ساختار، از شعر دیگر شاعران، متمایزسازم. وقتی هم که به شهر آمدم و کلیات سعدی را جستجوکردم، آن شعر را در آن نیافتم. اما ذهن من همچنان کنجکاوبود تا بدانم آن شعر از «که» بودهاست که «شیخ قنبر» آنرا به سعدی شیراز نسبت دادهبود. البته سالها بعد، سرایندهی اصلی آن را پیداکردم. خاصه که این غزل در میان بسیاری از ایرانیان که عزیزی در سفردارند و دوست دارند از خواجهی شیراز مددی گیرند، شهرت بسیاردارد. هرچند در آن زمان برای من کاملاً تازهبود. برای «شیخقنبر»شاید تفاوتی نمیکرد که آن دو شعر را به حافظ یا سعدی نسبتدهد. آن چه مهمبود آن که او به هرحال از کلام آنان مدد گرفتهبود تا از یکسو بر آتش دلهای دردمند بدمد و سپس آنها را با کلام آن شاعر دیگر، کمی متعادل و یا خاموشسازد.
ادامه دارد
تابستان که میشد، ما راهی روستا میشدیم. در آنجا هم سبزی و سبزه بود که به ما چشمک میزد، هم باغ انگور پدری که جوابگوی مصرف همهی تابستان بود. گذشته از آن، استخر بزرگ روستا بود که ما را به میهمانی آب و آرامش دعوت میکرد. هرچند بخش بزرگی از کف آن استخر را لای و لجن پوشاندهبود و تنها بخش کوچکی از آن، دارای سنگ و ماسه بود که برای شادی روزهای گرم تابستان با خنکی مطبوع خویش، شوق ما را دوچندان میکرد. ما بچهها به همهچیز راضیبودیم حتی به کم. حتی به فقر. حتی به استخر پر از لای و لجن. نه بهتر از آن را دیده بودیم و نه بهتر از آن را شنیدهبودیم. حالا که استخر روستایمان، از بخت خوش، مقداری ماسه و سنگ در کف خویش داشت، میبایست بسیار خوشحالتر میبودیم. آن استخر آرامشدهنده و شادیبخش، درواقع نه برای آن بود که ما در آن شناکنیم. بلکه برای آنبود که آب قنات روستا، در طول ساعاتی چند در یکجا جمعشود تا روستاییان بتوانند آنرا با قدرت و فشار بیشتری به سوی مزارع کشاورزی رها کنند. در آن فاصلهای که استخر در طول روز پرآب میشد، همهی تشنگان و سوختگان خورشید، فرصت را غنیمت میشمردند تا از میزبانی بیدریغ آب برخوردارباشند.
این را نیز بگویم که استخر روستای ما بیشتر از یکمتر عمقنداشت. دریکی از ظهرهای گرم تابستان، یکی از بچههای سیزده، چهاردهسالهی روستا که کمی معلقزدن را از خشکی به درون آب تمرین کردهبود، خواست تا در حضور انبوه بچههای دیگر و شماری از پدران و مادران، به درون آب شیرجه برود. اما از بختبد، زمانی که خود را به درون استخر پرتابکرد، سرش به یکی از همان سنگهایی که در کف استخر بود، اصابتکرد و تقریباً جا به جا باعث مرگششد. البته او را با تیزروترین الاغ روستا به شهر رساندند. اما خونریزی مغزی، کار خود را کردهبود. همهی روستا در بهت و حیرت فرورفت. مرگی اینچنین نزدیک، این چنین ناخوانده و کور، همه را به هذیان واداشت. همان شب در مسجد روستا، مراسم تعزیت و روضه خوانی راهافتاد و ما بچهها که با «غلامحسن» همبازیبودیم، هم کنجکاوانه و هم از شدت بیقراری و اضطراب، به مسجد رفتیم. فضا، فضای ماتم بود. مادر «غلامحسن»، از شدت تأثر زار میزد اما پدرش، سر خود را پایین انداختهبود و با سرپنجههای دست راستش، به آرامی به پیشانیاش ضربه وارد میساخت. کسانی بودند که مرتب در حال پذیرایی مهمانان با چای بودند. به علت دوری روستا از شهر، خرمایی در بساط نبود. مسجد روستا، محوطهی بسیار بزرگیداشت و چون تابستان بود، در همان محوطه، فرش انداختهبودند و دو تا چراغ زنبوری، روشنایی بخش آن فضای ماتمبار بود. جمعیت، دور تا دور دیوار مسجد نشستهبود.
تقریباً نیمی از حیات مسجد را نیز به خانمها اختصاص دادهبودند. یکپارچهی یکمتری سیاهرنگ که به نظر میرسید از چند چادر کهنهی خانمها تشکیل شدهباشد، آنان را از جمع مردان جدا میکرد. در جمع زنان، گریه و داد و بیداد بچههای کوچک، فضا را انباشتهبود اما در جمع مردان، وضع به گونهای دیگر بود. نخست آنکه بچههایی که در آنجا بودند، آنقدر به عقل و درک رسیدهبودند که میدانستند باید آرام بنشینند و مزاحم فضای تعزیت و روضهخوانی نباشند. دوم آن که در جمع مردان، هر کسی به شکلی با نفر بغلدستی خویش، به آرامی مشغول صحبتبود. قطعاً بخشی از صحبتها مربوط به حادثهی دلخراش مرگ غلامحسین بود. اما مطمئناً بقیهی صحبتها، مربوط به مشکلات ریز و درشت زندگی بود که هرفرصتی برای مطرح کردن و حل و فصل آن دست میداد، بازهم کمبود. صدای قرآنخوانی یکی از جوانان روستا که در گوشهای از مسجد، نزدیک یکی از چراغزنبوریها نشستهبود، همچنان بهگوش میرسید. احساس میشد که همه خسته و اندوهگین هستند و در عین حال، منتظر آمدن «کربلائی شیخ قنبرحسنانی».
فصل، فصل کار تابستانیبود که بیش از هرموقع دیگر سال، توان کشاورزان را میگرفت. دروکردن گندم، جمعکردن آن و سپس کوفتن خرمن از کارهای طولانی، نفسگیر و فشردهای بود که آنان باید در گرمای تابستان انجام میدادند. آری، سرانجام روضهخوان روستا، عرقکرده و نفسزنان با دوچرخهاش وارد مسجدشد. او ظاهراً یک «نار» بود و هزار بیمار. زیرا باید در عمل، جوابگوی روضهخوانی هفتهشت روستای کوچک و بزرگ اطراف میشد. درستاست که در همهی شبها و ماههای سال، در همهی روستاهای متعلق به حوزهی مأموریت او، نه عزاداری بود و نه روضهخوانی، اما حداقل در سه تا چهار روستا، او میباید هر روز و هرشب به طور متوسط، بالای منبر برود. محل سکونت «شیخ» در روستایی بود که فاصلهی چندانی با روستای ما نداشت. اما او برای انجام مأموریت روضهخوانیهای خویش، به ترتیب از دورترین روستا، کارش را شروع میکرد تا به آخرین روستا که محل سکونت خود او بود، میرسید. روضهخوانیها، چه در تابستان و چه در زمستان، از تاریک و روشن غروب آغاز میشد. تابستانها که روزها کوتاهبود، فرصت چندان زیاد نبود. زیرا شب خیلی زود به نیمه میرسید و همه باید به موقع میخوابیدند تا صبح زود، توان کار در زیر آفتاب سوزان تموز را داشتهباشند.
خوشبختانه یا بدبختانه، در مسجد روستای ما، جز موردهایی از قبیل عزاداری، مجلس روضهخوانی دیگری نبود مگر ماه محرم و چند شب از ماه رمضان. در ماه محرم نیز همان دهشب اول، مهمتر از وقتهای دیگر آنبود. البته روضهخوانیهای زمستان، وضع و حال دیگری داشت. مردم هم بیکارتر بودند و هم شبها طولانیتر بود. از این رو، مشتریهای مسجد در عزاداریها و روضهخوانیهای زمستان، خیلی بیشتر از تابستان بود. پدرم میگفت که او در زمان کودکیاش در همان مسجد، در پای روضهخوانیهای پدر بزرگ «شیخ قنبر حسنانی» نشستهاست. مطابق گفتهی پدرم، سواد و توانایی «شیخ قنبر» در روضهخواندن و صحبتکردن، دهها بار بهتر از پدر و پدر بزرگش بود. پدر بزرگ «شیخ قنبر»، ظاهراً یک متن معینی را از دوران جوانسالی حفظ کردهبوده و در هر مجلسی و به هر مناسبتی، همان را تکرار میکردهاست. حُسن کار او آن بوده که از صدای بسیار جذاب و گرمی برخوردار بوده و همین نکته موجب میشده که او بتواند همان متن را در مجالس مختلف، چنان با صداهای مختلف اداکند که زنان حاضر در مجلس، هایهای به حال خاندان امامت و رسالت و مظلومیت پارهای از آنان گریه کنند. ظاهراً بیشترین شخصیتی که پدر بزرگ شخقنبر با اشاره به زندگیاش، صدای گریههای زنان را به آسمان میبرده، «علیاصغر شیرخواره» بودهاست که سخت دل مردم را به درد میآورده و نفرت آنان را نسبت به دشمنان خاندان امامت و طهارت، بیشتر میکردهاست. اما در دوران پدر «شیخ قنبر»، وضع، کمی بهتر شده بودهاست. پدر شیخ قنبر سه چهار نوع روضهخوانیهای ده دقیقهای داشته که هرکدام از آنها برای مناسبتهای خاص بودهاست. یکی از آنها اختصاص به شبعاشورا، آن دیگری به شب قتل «علیبن ابیطالب» امام اول شیعیان و دوتای دیگر در مجالس تعزیت مردم و یا مناسبتهای دیگر ادا میشده است.
ادامه دارد
«در هر جامعهای، میزان نفوذ فکری و زبانی صاحبان کلام را میتوان از نحوهی استنادجویی و بهرهگیری مردم به اندیشه و سخنان آنان، دریافتکرد. مردمی که کوچه و بازار، در سفر و حضر و در شادی و غم، بیهیچ آمادگی قبلی، سخنانی را برزبان میآورند که اینجا و آنجا بازتاب اندیشههای چنان شخصیتهایی است که در بستر زمان، نه تنها از آن یک ملت و زبان بلکه جزیی از میراث همیشگی به شمار می آیند. نمونههایی از قبیل:«بودن یا نبودن، مسأله اینست.» که به شکسپیر نسبت داده شده، از آن موردهایی است که نه تنها مردم انگلیس که حتی روشنفکران جوامع دیگر را نیز با خود همراه کردهاست. یا این مصراع سعدی که:«نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!»، نمونهی دیگری از جهانی اندیشیدن شاعر شیراز است. حضور سعدی و اندیشههای سازشپذرانه و واقعبینانهاش در فضای زندگی ما، چه در بافت روشنفکران و چه دیگر مردم، همیشه حضوری زنده و تپنده داشتهاست.»
چهارهفته طول کشید تا نتیجهی مسابقه را اعلامداشتند. من تقریباً داشتم نه تنها موضوع مسابقه را فراموش می کردم بلکه کنجکاوی خود را برای دیدن نتیجهی آن نیز از دست میدادم. یکروز صبح در اولین ساعت درس که جغرافی داشتیم، فراش مدرسه، کوبهای بردر کلاس ما واردساخت و در را بازکرد. فقط به دبیر جغرافی گفت:«آقای مدیر، فلانی را کاردارد.» منظورش از فلانی، من بودم. اولین فکری که به مغزم خطورکرد آن بود که چه اتفاقی افتادهاست. من از خودم خاطرجمع بودم که کار خلافی نکردهبودم. بیشترین فکرم به سوی خانواده رفتهبود که آیا برای مادر یا پدرم اتفاقی افتادهاست؟ با وجود این، در سکوت کامل، خود را به دفتر رساندم. آقای مدیر، تنها نشستهبود. درب اتاقش بازبود و نشانمیداد که مشغول مطالعهی چیزی است. سرانگشتی به درزدم. همچنان که سرش پایین بود، باصدای بسیار کُلُفت و بزرگانهای گفت:«بیاتو!». انگار میدانست که منهستم. شاید هم از نوع انگشتزدن بردر میفهمید که حد و مقام مراجعهکننده تا چهاندازهاست. احتمالاً اگر مشتی به در میکوفتم، چه بسا از جایش میپرید و فکر میکرد وزیر آموزش و پرورش به بازدید آمدهاست. سلامیکردم و داخلشدم. آقای مدیر، سرش را بالاگرفت و همینکه چشمش به من افتاد، لخندی از رضایت و افتخار، تمام صورتش را پوشاند. گفت:«آفرین پسر! الحق که گُلکاشتی! در تمام استان، «تو» برندهی اول مسابقهی داستان نویسی در بارهی سعدی علیالرحمه شدهای. آفرین به تو! هم برای ما افتخار آفریدهای و هم برای پدر و مادرخودت و هم برای شهر خودت.»
تنها چیزی که در جواب مدیر میتوانستم بگویم آن بود که خود را متشکر نشانبدهم. اصولاً نمیدانستم که در چنان شرایطی چهبگویم که مناسب اوضاع و احوالباشد. بهتردیدم که با تشکری خشک و خالی، سهم خود را ادا کنم. واقعیت آنست که هم خوشحالبودم و هم نبودم. خوشحالبودم که برنده شدهام و بازهم بیشتر از پیش مورد توجه مسؤلان مدرسه و دوستان و آشنایانم قرارگرفتهام. خوشحال نبودم زیرا احساس درونیام آن بود که آن دخترخانم که از هرانگشتش هزارتا هنر میریخت و حتی بیهیچگونه مضایقه به من کمک کردهبود، باید برندهی اول مسابقه شناخته میشد. با چنان دریافتی، حتی اگر اعلام میکردند که من نفر سیام مسابقه هم نشدهام، باز ناراحت نبودم. زیرا در همانجا، پس از دیدن مقالات و نقاشیهای دیگران، امیدم را نسبت به برندهشدنم بهکلی از دست داده بودم. آقای مدیر برای من توضیحداد که:«هیأت داوران، نوشتهی ترا به آن دلیل برنده اعلام کردهاند که از قدرت تخبل خود به نحو عاقلانهای استفاده کردهای و حتی در زمینهی اخلاقی، راه روشنی در جلو چشم خواننده گذاشتهای. به نظر آنان، هیچکس دیگر چنین کاری نکرده بودهاست. همه سعیکردهبودند اندیشهها و نوشتههای سعدی را تعبیر و تفسیرکنند. در حالی که تو با یک اشارهی غیر مستقیم به داستان گرفتارشدن او در حَلَب، بقیه را به نحو خیالانگیز و واقعبینانهای ترسیم کردهبودی.»
آقای مدیر برایم توضیحداد که رئیس آموزش و پرورش استان، برای برندگان مسابقه از اول تا سوم، به ترتیب مبلغ هزارتومان، هفتصدتومان و چهارصدتومان درنظر گرفته بودهاست. البته همهی برندگان میتوانستند به جای پول، دو گزینهی دیگر هم داشتهباشند. برای پسران، دوچرخهی «هرکولس شیربرپا» و برای دختران، «چرخ خیاطی سینگر». البته برندهی اول مسابقه اگر دوچرخه خواستهباشد، با توجه به بالابودن مبلغی که برنده شده، میتواند بهجای پول، سهتا دوچرخهی نو و یا سهتا چرخ خیاطی انتخابکند. انتخاب آن دوگزینهی غیر نقدی برای آن بود که اگر دختری برنده شدهبود و نخواست پولی دریافتدارد، دستش در انتخاب یک چیز دیگر، غیر از دوچرخه، کمی آزادباشد. من که تا آنزمان، حتی مزهی سوارشدن بر یک دوچرخهی «نو» را نچشیدهبودم، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. هزارتومان پول یا معادل آن در آن زمان، بیشتر از حقوق دوماه یک معلمبود. واقعیت آنست که برندهشدن در چنان مسابقهای که در سراسر ایران - طبق اطلاعات مدیر مدرسه - بینظیر بود، گذشته از مزایای مادی آن، تأثیر بسیار مثبتی در تشویق استعدادهای جوان برای کارهای خلاقهی کلامیداشت. حتی همین نکته موجبشد که یک مجلهی تازه تأسیس در شهر ما، نه تنها با من مصاحبهکند بلکه از من خواست تا از ماههای آینده، برایشان مقاله نیز بنویسم. من که در حالتی از بهتزدگی به سر میبردم، از آنهمه توجه از سوی این و آن، بهدرستی نمیدانستم چه واکنشی نشانبدهم. اما طبیعیبود که در جواب مدیر مسؤل آن مجله، پذیرفتم که برایشان مطالبی تهیهکنم. در آن لحظه، جای آن نبود که من با تردید جواببدهم و یا اصولاً دم از ناتوانی بزنم. بهتر بود برای نوشتنهایی از آن دست، کمی فکر میکردم و شاید عاقلانه آن بود که باز از پسرخالهی مادربزرگم راهنمایی و کمک میگرفتم.
از سوی دیگر، مدیر مدرسه در قبال برنده شدنم، وظیفهی بسیار سنگینی نیز بردوشم گذاشتهبود. او از من خواست که در مرحلهی اول، در مدرسهی خودمان و در مرحلهی بعد در همهی دبیرستانهای پسرانه و دخترانهی شهرمان، برای دانشآموزان، از کلاس هفت تا دوازده، سخنرانیکنم و شرحدهم که از لحظهی نامنویسی تا زمان بَرندهشدنم بر من چه گذشتهاست و من در این مدت چه مراحلی را طیکردهام تا توانستهام چنان افتخاری نخست به شهر خودمان و سپس به همهی استانمان بدهم. البته ناگفتهنماند که بیشتر بچهها کنجکاو بودند که در این زمینه، چیزهایی بدانند. حتی بسیاری از دانشآموزان کلاسهای بالاتر معتقد بودند که نه تنها در زمینهی داستان و مقالهنویسی بلکه در زمینههای دیگر از جمله ریاضی، جغرافی، تاریخ، فیزیک و شیمی و یا علوم اجتماعی، بدنیست که چنین مسابقاتی برگزارشود. از نظر آنان، پولش اهمیت چندانی نداشت. افتخار و هیجانش به همهچیز میارزید. زمانی که من به دو دبیرستان دخترانهرفتم تا مأموریتم را به انجام برسانم، هیجان آنان را پایانی نبود. تصویرگری من از دختر رئیس دزدان و عشق پرشور او به سعدی، انگار همه را به افقهای دوردست خیال پرواز دادهبود. خاصه آن که من به تدریج چنان اعتماد به نفسی پیداکردهبودم که میتوانستم با آرامش و حوصلهی بسیار، تمام جزئیات ذهنیام را در بارهی مسابقه شرحدهم. مادر بزرگم نه تنها تمام همسایههای کوچهشان را به شیرینی خوران و چای دعوتکردهبود بلکه با خریدن یک پیراهن مردانه و یک جعبه شیرینی از پسرخالهی مهربانش نیز تشکرکردهبود که زمینهی «موفقیت شگفتانگیز» نوهی او را در «همهی ایران» فراهم آوردهبود.
ادامه دارد
«برخی از شاعران و نویسندگان در هر فرهنگ و زبان و سرزمین، چنان از آن مردم میشوند و چنان با نَفَس گرم آنان در میآمیزند که گویی جزوی از آنانند. هم در خواب و بیداری هم در خشم و خروش و هم در آرامش و نوازش. ظاهراً این درهمآمیزی کلام و زبان و مفهوم و اندیشه چنان است که گویی، مردم هیچگاه از آنان فاصله نمیگیرند یا نمیتوانند فاصله بگیرند تا امکان دیدن عمیق شخصیتشان برای آنان میسرگردد. به نظر من، سعدی یکی از آنانست. انگار یک روح ابدی است که در هردوره از زمان و در هر دوران از رویش و گشایش نسلهای متوالی، در قالب قابل فهم آن نسل ها، خود را به تماشا گذاشتهاست. سعدی از مردمیترین صاحبان کلام در سرزمین ماست.»
در آن روز قراربود که افراد مسابقهدهنده، کار خود را به دو شکل ارائهدهند. شکل نخست آن بود که مطلب خود را روی مقوای بزرگی بنویسند و در گوشه و کنار مقوا و همچنین در متن نوشته، نقاشیهایی مرتبط با موضوع نوشته، ارائهدهند. شکل دوم همان حالت معمولی بود که میبایست هرکس، مقاله یا داستان خود را روی کاغذ خطدار و تمیز بنویسد و به مسؤلانی که از طرف آموزش و پرورش استان مأمور شدهبودند تحویلبدهد. در میان مسابقهدهندگان از همهی شهرستانهای استان، هفتنفر دختر بودند و سی و سه نفر پسر. این آمار نشان میداد که دختران با همهتواناییهایی که دارند و در بسیاری از اوقات، کمتر از پسران هم نیست از چه محدودیتهایی رنج میبرند. هم از طرف خانواده و هم از طرف کل جامعه. و گرنه دست کم در آن مسابقه، میبایست همان اندازه که پسر شرکت کردهبود، دختر نیز شرکت میکرد. در این میانه، مشکلی که برای من وجود داشت آن بود که نه نقاشی خوبی داشتم و نه خود را برای آن کار آماده کردهبودم.
قبل از آن که کارم را شروع کنم فکرکردم که نخست سری به دیگران بزنم و از شیوهی کارشان آگاهشوم و در صورت لزوم، نگاهی به نوشتههایشان بیندازم. نوشتهی من نه چندان طولانی بود و نه آرایه و پیرایهای داشت که بخواهد زمان زیادی بگیرد. خاصه آنکه دبیر ادبیات ما نیز چندتا از دوستان و آشنایان قدیمش را پیدا کردهبود که در گوشهای از سالن، سخت مشغول بازسازی و تحویل خاطرههای دیرین به یکدیگربودند. در سراسر سالن، به هر یک از مسابقهدهندگان شهرستانها، یک میز نسبتاً یزرگ با چند تا صندلی دادهبودند که میشد با خیال آسوده بر روی آن نوشت و نقاشیکرد. در این گشتنها، به دختری برخوردم که هفده، هیجدهساله به نظر میرسید و با خواهر کوچکترش که شاید یکی دوسال با او اختلاف سن داشت از شهرستانی آمدهبوند. نقاشیهایی که او در حال کشیدن آنها بر روی مقوا بود، چشمان مرا از تعجب گرد کردهبود. انگار او از پیش حسابکردهبود که متن نوشتهاش چقدر جا میگیرد و قبل از آن که نوشتهی خود را به روی مقوا انتقالدهد، جای نقاشیها را مشخصکردهبود و آنها را با مهارت و سرعت میکشید. موضوع نوشتهی او، داستانی بود که دوبیت اول آن اینگونه شروع میشد:«یکی از بزرگان اهل تمیز/ حکایتکند زبن عبدالعزیز/ که بودش نگینی در انگشتری/ فرومانده در قیمتش مشتری». او این داستان را به نثر نوشتهبود و مشغول کشیدن چند و چندین نقاشی در رابطه با قهرمانان داستان بود که از جملهی آنها دوتا نقاشی مربوط به شخص ابن عبدالعزیز بود. یکی در حال نگرانی بر قحطسالی جاری در کشور و دیگری در حال گریه برحال مردم گرسنه و رنجور. تصویر سوم از انگشتر بسیاری قیمتی او بود. تصویر چهارم، مشتریهای ثروتمند و شکمگنده را برای خریدن انگشتر او نشان میداد. تصویر پنجم گرسنگی و رنجوری مردم فقیر را به نمایش میگذاشت. آخرین تصویر، برخورد دوستان ملامتگر او بود برای آن که خلیفه، انگشتر قیمتی خویش را برای رفع گرسنگی مردم به فروش گذاشتهاست.
آن دخترخانم چنان مهارتی در ترسیم چهرهها داشت که مرا در آن لحظات به شگفتی واداشتهبود. نخست آن که با ترسیم چند خط، ناگهان چهرهی گریان یا خندانی در برابر انسان مجسم میشد و دیگر آن که انگار او همهی آنها را در ذهنش چنان آماده کردهبود که فقط کافیبود دستشان را بگیرد و به روی مقوای سفید انتقالدهد. با دیدن آن منظره، برایم مسلمشد که او میتواند برندهی اول مسابقه باشد. اما طبیعی بود که من باید تلاش خود را میکردم. اگر چه از همان آغاز نیز امیدی نداشتم که مورد توجه داوران مسابقه آنهم در مرکز استان قرارگیرم. البته پس از مقداری صحبتکردن با آن دخترخانم، برایش شرحدادم که مقوای من، فقیرترین مقواییاست که میتوانم فکرکنم. او در حالی که مشغول کار بود، پرسید که چهکاری میتواند برایم انجامدهد. گفتم:«شاید تنها کاری که میتواند انجامدهد آنست که چندتا نقاشی در ارتباط با فضای نوشتهام برای من نیز بکشد.» او با بزرگواری و پختگی خاصی قبولکرد که پس از پایان کارش، پیش من بیاید و نقاشیهایی را که من لازمدارم برایم بکشد. از اتفاق روزگار، فاصلهی ما با همدیگر بیش از دو میز نبود. در همان جا نیز برایش شرحدادم که موضوع نوشتهی من از چه قرار است تا در صورت لزوم کمی هم به آن فکرکند و نقاشیها را در ذهنش آمادهسازد. در این فاصله که او مشغول کار خود بود، من به سراغ میزهای دیگر هم رفتم تا از چند و چون اوضاع سردرآورم. دختر دیگری که داستانش را به روی مقوا انتقال دادهبود و نقاشیهایش را نیز داشت آماده میکرد، سعدی را به این شکل ترسیم کلامی کردهبود:«سعدی یکی از عارفان و حماسه سرایان کشور ماست که بنیآدم را از یک پیکر دانستهاست.» در همان لحظه با خود احساسکردم که نویسندهی آن داستان، چقدر باید باسوادباشد که میداند سعدی، هم عارف است و هم حماسهسرا. در حالی که من نه معنی عارف را میدانستم و نه حماسهسرا را. اما سالها بعد با خود میاندیشیدم که آیا مسؤلان آن مدرسه و یا حتی آن شهرستان نمیدانستند که سعدی نه عارف است و نه حماسهسرا؟! شاید آنان، توجهشان روی نکات دیگری تمرکزداشته و به این موضوع حتی توجه هم نکردهبودند. شاید هم خواستهبودند ویژگیهای حافظ و فردوسی را نیز در او جمعسازند و مانند بسیاری از اغراقهایی که ما در مورد برخی شخصیتهای «بیبدیل» و «بینظیر» کشورمان داریم، در مورد سعدی نیز از هیچگونه بذل و بخششی دریغ نورزند. مهم آن نبود که آن خصلتها در واقعیت برای او مصداق نداشت، مهم آن بود که کلماتی از دهان درآید که بتواند برخی غرورهای دروغین را از نوازشی دروغینتر برخوردارگرداند.
تا آنجا که به یاد میآورم در میان شرکتکنندگان مسابقه، من تنها کسیبودم که نوشتهام ارتباط روشنی با شعرها و یا نوشتههای سعدی نداشت بلکه کاملاً یک مقولهی تخیلی را بر پایهی یکی از نوشتههای او، آنهم به شکلی ضعیف، مطرح و بازکردهبود. در حالی که بقیه، هرچه را که نوشتهبودند یا بر اساس داستانی از سعدی در بوستان و گلستان آوردهبودند و یا تعبیر و تفسیری بر بخشی از موضوعهای داستانی او نوشتهبودند. آشکارا میشد دید که همهی آنان، کمیا زیاد، از کمک بزرگترها، چه پدر یا مادر، چه معلم و یا مدیر مدرسه، برخوردار شدهبودند و شاید هم مانند من از کمکهای پسرخالهی مهربان مادر بزرگ خویش. هنوز ساعتی بیش نگذشته بود که آن دخترخانم به کمک من آمد و با همان تصویری که من از کل نوشته در اختیارش گذاشته بودم، شروع به نقاشی صحنهها و شخصیتها کرد. اگر بگویم که این کار برای او بیش از بیستدقیقه وقت نگرفت، اغراق نگفتهام. در نگاه من جز تحسین و حیرت نسبت به توانایی و خلاقیت آن دختر خانم که هرگز اسمش را نیز ندانستم چیز دیگری نبود. زیادی جمعیت و نبود کنترل بر افراد، در واقع زمینه را برای کمکهایی از این دست، کاملاً هموار میساخت. ظاهر امر نیز آن بود که همه بتوانند چیزی را که نوشتهاند در آن جا ارائهدهند. موضوع نقاشی و تصویرگری، یک مقولهی دستدوم بود و شاید هم به همان دلیل، مسؤلان استان، مخالفتی با کمکهایی از این دست نداشتند. ساعت سه بعد از ظهر، مسؤلان آموزش و پرورش، نوشتهها و مقواها را جمعکردند و ما بلافاصله خود را به گاراژ مسافربری رساندیم تا از آنجا با «کاروان حلب»ی دیگر، راهی شهرستان شویم.
ادامه دارد