«در هر جامعهای، میزان نفوذ فکری و زبانی صاحبان کلام را میتوان از نحوهی استنادجویی و بهرهگیری مردم به اندیشه و سخنان آنان دریافت. مردمی که در کوچه و بازار، در سفر و حضر، بیآن که آمادگی قبلی داشتهباشند، نسبت به پدیده های مختلف زندگی واکنش نشان میدهند و در آن واکنشها، نشانههای اندیشندگی این یا آن شاعر و نویسنده، کاملاً پدیدارست، نمونههایی از اینگونهاند. اصطلاح:«بودن یا نبودن، مسأله اینست.» که به شکسپیر نسبت داده شده، از آن موردهایی است که نه تنها مردم انگلیس که حتی روشنفکران جوامع دیگر را نیز با خود همراه کردهاست. حضور فکری «گوته» در آلمان، «آگوست استریندبرگ» در سوئد و بسیاری دیگر، نمونههای اندکی از بسیاراناست. حضور سعدی نیز در فضای زندگی ما، چه در بافت روشنفکران و چه دیگر مردم، حضوری زنده و تپنده بودهاست.»
البته شکایت رئیس شهربانی وقت برای پذیرفتن پسرش به عنوان نفر اول یا دوم از شهر ما تأثیری نبخشید. علتش آن بود که او با همهی نفوذی که در شهرما و در میان دیگر مقامهای دولتی و شبکهی پیچیدهای از بازرگانان و مالکان داشت، اما هرگز قدرت مقابله با رئیس آموزش و پرورش استان را نداشت که در شبکهی بسیار پیچیدهتری از روابط خصوصی و اجتماعی قرارداشت که یکسرش در مرکز استانبود و سر دیگرش در پایتختکشور. وقتی که او در تهران پایگاهیداشت که در دایرهای از سران مرکز قدرت احاطه شدهبود، دیگر چه جای آن بود که انسان توان مقابله با آن را داشتهباشد. از طرف دیگر باید بگویم که من در هفت آسمان خیالم، حتی یک ستارهی قبولشدن برای رفتن به مرکز استان را نمیدیدم. در چنان شرایطی، انسان حقی برای خویش قائل نیست. آنچه را که بیشتر در نظردارد، حرکتکردناست. البته در همین سن و سالاست که انسان تحتتأثیر اطرافیان خویش، میتواند بهگونهای تربیت شود که به شکلی خامانه، از خود دریافت «فرازنشینانه» یا «فرودنشینانه»ای داشتهباشد. طبیعیاست که هردوی این دریافتها، نادرست و غیر واقعبینانهاست. در شکل نخست، موجب میشود که در ما غروری دروغین شکلبگیرد و در شکل دوم، باعث میشود که انسان هیچوقت خود را برای کارهای مهمتر، بسنده نبیند و یا به عبارتی، به توانایی واقعی خویش، باور نداشتهباشد. ذهنیتی که در من شکل گرفتهبود آنبود که هرکس سن و سال بیشتری از من داشتهباشد و در کلاس بالاتری درسبخواند، قطعاً شایستگی بیشتری از من دارد. البته در این مورد خاص، من میبایست از پسرخالهی مادر بزرگم متشکرباشم که به من هم کمک فکری کردهبود و هم کمک نوشتنی.
در خلال آن دوهفتهای که باید برای رفتن به مرکز استان صبر میکردم، برخورد معلمها و دانشآموزان با من، رنگ دیگری داشت. انگار همهی افتخارات فرهنگی شهر در وجود من تمرکز یافتهبود. مهمتر از همه، مرتب از این و آن، پشتگرمی و تشویق میدیدم و میشنیدم که در روز مسابقه، میان همهی شهرهای استان، هنوز هم از قدرت تخیل و توانایی زبانی خود بیشتر بهرهبگیرم تا عقاب افتخار فکر و فرهنگ بر بالای سر شهر و در درجهی بعد بر بالای سر مدرسهی ما به پروازدرآید. البته در خانهی ما نه از افتخار خبری بود و نه از آیندهی مسابقه. مادرم با انبوه بچههای ریز و درشت دیگرش، به اندازهی کافی دلشوره و گرفتاری داشت که حتی اگر سواد خواندن و نوشتن هم میداشت، باز مجالی برای چیزهایی که نه «نان» میشد و نه «آب»، نداشت. پدرم نیز گرفتاریهای کار و دردسرهای نان و آب زن و فرزند، هرگونه حال و حوصلهای را از او میگرفت. همینقدر که من در فضایی از آرامش و مهر زندگی میکردم برایم کافیبود. هیچکس مزاحم آن دیگری نبود. پدرم درک نکاتی از این دست را نه تنها به خوبیداشت بلکه اگر «بخت» مدد میکرد و او نگران نان و آب خانواده نبود، چه بسا مجدانه، پیشرفت تحصیلی و فکری مرا پیگیری میکرد.
اما مادربزرگم از جنس دیگر بود. او در واقع باید مرد آفریدهمیشد. با وجود هزار و یک گرفتاری که داشت، گره از کار بسیارانی را بازمیکرد و در عالم زنانگی خویش، از نظر نفوذ معنوی و قدرت اجتماعی، قطعاً دهها قدم از پدرم و بسیاری مردهای دیگر جلوتر بود. اعتماد به نفس او، به همهی پیرامونیانش، کم یا زیاد، دلگرمی میداد. هیچوقت از کسی نشنیدهبودم که برای بازکردن گره کاری به سراغ مادربزرگم برود و نومید برگردد. حتی اگر نیمه توفیقی هم پیدا میکرد، از همان آغاز نوای ناامیدی سرنمیداد. در خلال دو هفتهای که برای رفتن به مرکز استان ماندهبود تقریباً تمام همسایههای مادربزرگم از جریان برندهشدن من در مسابقهی داستاننویسی شهرمان در بارهی سعدی خبرداشتند. در یکی از روزها که دمدمای غروب بود و بیشتر خانمهای همسایه، دم در خانههایشان نشستهبودند و با غیبتکردنها و ارزیابیهای گوناگون خویش، مشغول رَتق و فَتق امور دنیا و مافیها بودند، من راهی خانهی مادر بزرگم شدم. از همان سرکوچه، باران تبریک و تهنیت بر سرم باریدن گرفتهبود و بعضی همسایهها که با مادر بزرگم خیلی احساس نزدیکی میکردند و گاه مرا به عنوان فرزند یا نوهی خود به شمار میآوردند، سر و صورتم را غرق بوسهکردند. دخترها و پسرهای هم سن و سالم، هاج و واج مرا برانداز میکردند و با خود میاندیشیدند که من از کدامین سفر دور و دراز و مبارک برگشتهام که هم با خود افتخار آوردهام و هم قداست و گرمی. بعدها دانستم که مادر بزرگم در اغراق برای نشان دادن اهمیت برندهشدن من، تا آنجا که توانش اجازهدادهبود، سرمایهگذاری کرده بود.
آری روز موعود فرارسید و من با دبیر ادبیات مدرسهمان، راهی مرکز استان شدم. راه ما آن قدر دور بود که میباید روز قبل با اتوبوسی که کاروان سعدی را در حَلَب به یاد میآورد، حرکت میکردیم و شبرا در مسافرخانهای که نام آن را هتل چهارستاره گذاشتهبودند میخوابیدیم. به نظر میرسید که رئیس آموزش و پرورش استان نه تنها برای این کار، درست و حسابی سرمایهگذاری کردهبود بلکه احتمالاً در نظر داشت در جاهای حساس، این «رویداد بزرگ فرهنگی» را به عنوان یکی از برگهای برندهی کار خویش در دست داشتهباشد. فردای آن روز، همهی ما می بایست ساعت هشت صبح در سالن بسیار بزرگی که دست کم گنجایش سیصد، چهارصد نفر را داشت جمع می شدیم. تعداد شرکتکنندگان تقریباً به چهلنفر میرسید اما با توجه به همراهان شرکتکنندگان که گاهی از مرز دو نفر هم تجاوز میکرد، میشد شمارهی حاضران آن سالن را به صد و بیست تا صدو پنجاه نفر حدس زد. دبیر ادبیاتمان بعدتر برایم توضیحداد که بسیاری از پدران و مادران که دستشان به دهنشان میرسیده، با همهی اعضای خانواده و با هزینهی شخصی خویش به مرکز استان آمدهاند تا به فرزند خود روحیهبدهند تا او بتواند در چنان مسابقهی مهمی که پای «شرف» و «افتخارات ملی» در میان بود برندهشود. در واقع حضور ما در آن محل، شاید چندان ضروری نبود. زیرا هرکس آنچه را که نوشتهبود، اگر دوستداشت، میتوانست با تغییراتی جزیی، باردیگر بنویسد. البته این کار، کاملاً اختیاری بود. آنان که می خواستند، میتوانستند با آرایه ها و پیرایههای بهتر زبانی، امکان بهترشدن نوشتهی خود را افزایشدهند و طبعاً به همان میزان، امکان برندهشدن خود را.
ادامهدارد
«هریک از شخصیت های ادبی و فرهنگی ما در ذهن و رفتار ما، ردپاهای مشخص خویش را دارند و داشتهاند. برای من، سعدی هرگز آن ردپایی را نداشتهاست که حافظ، فردوسی و یا خیام داشتهاند. تفاوت اندیشندگی و چیدمان کلامی هرکدام بازتاب تنوعی است که در دیدگاه و زبان باید تجلیکند تا شکوفایی فرهنگی یک ملت را بازتاببخشد. خیام شاعر اندوه نیست اما اندیشههای او گذشته از ژرفابخشیدن به معنای حیات، ما را در دلتنگی غریبی قرارمیدهد. حافظ اما در حوزهی همین دلتنگیها، کوبههایی از طعن و تسخر به نابرابریهای هستی به ذهن انسان وارد میسازد. اما سعدی نه شاعر طعن و تَسخَراست و نه شاعر دلتنگیها. سعدی شاید اگر در زمانهی امروز ما زندگی میکرد چه بسا میتوانست در هیأت یکی از دولتمردان کشورهای دمکراتیک جهان به نمایش درآید. مردی که از راه سازش، یادآوری، بازگویی و کاهشدادن کین و نفرت، میخواهد که انسان، از ارزش و زندگی شایستهی انسانی قابل تأملی برخوردار باشد.»
وقتی این داستان را نشان پسرخالهی مادر بزرگم دادم، نه تنها خوشحالشد بلکه سعیکرد چندخطی به پایان آن نیز بیفزاید و همچنین برخی ناهمواریهای دستوری آن را اصلاحکند. بخشی را که او به آن داستان اضافهکرد، اینها بود: «پس از گذشت چندماه که از زندگی مشترک و عاشقانهی سعدی با دختر رئیس دزدان گذشت، پدر دختر از او خواست که دامادجدیدش نیز به گروه راهزنان بپیوندد و در کار راهزنی در جادهها، همراه آنان باشد. سعدی که شخصیت مستقل و آگاهی داشت، از پذیرفتن پیشنهاد پدرزن خویش خودداریکرد و همین امر موجبشد که روابط آنان به تلخی بگراید و تا مرحلهی تهدید به مرگ نیز پیشبرود. همسر سعدی که او را بسیار دوست میداشت، دیگر نمیتوانست آن وضع را تحملکند. از یکسو نمیتوانست در برابر پدر خویش بایستد. از طرف دیگر نمیتوانست خواستهای شوهر خود و اصولی را که وی بدان معتقدبود، زیرپابگذارد. از اینرو با مهارت خاصی، موجبات فرار او را فراهمساخت و با دریغ بسیار و ترس از خشم پدر نتوانست شاعر شیراز را همراهیکند اما تا پایان عمر، همچنان منتظر روزی بود که دوباره به سعدی بپیوندد بی آنکه بداند شخصی که با وی ازدواج کرده،، کسی جز شاعر شیراز نبودهاست.»
داستان را پس از چندبار بازنویسی، در اختیار مدیر مدرسه قراردادم و دو روز بعد اطلاعیافتم که از میان دانشآموزان مدرسهی ما، من مسابقه را بردهام و اینک باید مسابقه، در سطح مدارس شهر ادامهیابد. از اینکه در مدرسهی خودمان برندهشدهبودم، قطعاً اعتماد به نفسم افزایشیافتهبود. اما خوشحالیام وقتی بیشترشد که دانستم داستان من در مورد سعدی، به عنوان بهترین داستان تخیلی که عناصری از حقیقت نیز در آن نهفتهاست، حتی در شهر ما مقام اول را یافته و من میبایست دو هفتهی بعد با دبیر ادبیات مدرسهمان به مرکز استان میرفتم. در چنین موردهایی، همیشه کسانی هستند که حق خود را لگدمالشده میپندارند و «روابط» را متهم میکنند که جانشین «ضوابط»شدهاست. من منکر این موضوع نبودم که قاعدهی کار در جامعهی ما، کارآیی «روابط» بود و نه «ضوابط». اما تعمیم این اصل به عنوان یک پدیدهی مطلق که جز «روابط» هیچ چیز دیگر نقش کارساز ندارد، در مجموع، حالتی اغراق آمیز داشته و دارد.
حتی اینک که به آن گذشتههای دور برمیگردم و آنها را با تجربههای امروزینم مقایسه میکنم، میتوانم دریابم که در همهجای دنیا، رابطههای انسانی، گاه بر برخی ضابطهها سایهانداختهاست. حتی در کشورهایی که فقط قانون حرف اول را میزند باز موردهایی پیش میآید که روابط انسانی، حرف اول را پیش از حرف قانون برزبان میآورد. اما باید به یاد داشت که در آن کشورها، این گونه مناسبات نه همگانی است و نه قاعده. بلکه بیشتر، موردهای محدود و استثنایی را دربر میگیرد و اگر قانونگذاران از آن آگاه گردند، خواه ناخواه مرتکبان کار، به محاکمه کشیده خواهندشد. در حالی که در کشورهای عقب مانده، حرف قانون، در بیشتر اوقات، حرف آخر است. باری یکی از آن کسان، پسر رئیس شهربانی شهرما بود. پدرش مقام سرهنگیداشت و تقریباً بزرگان شهر با او در «حشر» و «نشر» بودند. او با رئیس آموزش و پرورش شهر ما تماسگرفتهبود و گلایه کردهبود که چرا پسرش که بسیار با استعداد است و علاقهمند به ادبیات، حتی به مقام دوم هم نرسیدهاست. رئیس آموزش و پرورش برای آن که خود را از این مخمصه نجاتدهد، گفتهبود که من در این قضیه نه سر پیازم و نه ته پیاز. اگر می خواهید رسماً شکایتی هم مطرح کنید، آن را با مدیر مدرسهی «خواجوی کرمانی» درمیان بگذارید. که البته منظورش مدیر مدرسهی ما بود.
این نکته را نیز بازگویم که در این ماجرا، رئیس کل آموزش و پرورش استان، از اختیارات شخصی خود به این شکل استفاده کرده بود که موضوع مسابقه را نه از طریق رئیس آموزش و پرورش شهر که از طریق مدیر مدرسهی ما، آن را به همه ابلاغ کردهبود. توجیه رئیس آموزش و پرورش استان آن بود که این مسابقه، ارتباطی به موضوعهای اداری ندارد بلکه در رابطه با حقی است که یک شخصیت اداری، آنهم در مقام او میتواند برای ارتقاء سطح دانش و رشد فرهنگ در مدارس، از آن استفادهکند و کارهایی از ایندست را هرطور که صلاح بداند، ساماندهد. علت آنکه او مدیر مدرسهی ما را انتخاب کردهبود آن بود که آنان از دوستان قدیم و قابل اعتماد یکدیگر بودند. هردو از روستایی می آمدند که در اطراف شهر ما قرارداشت و مراحل تحصیلی را نیز با یکدیگر طی کردهبودند. حالا یکی از آنها در بستر زمان به مقام ریاست آموزش و پرورش استان رسیده بود و آن دیگری در مقام مدیریت یک دبیرستان در یک شهر دورافتاده از مرکز استان باقی ماندهبود. البته مدیر مدرسهی ما، مردی بود که همه برای او احترام قائلبودند نه از آنرو که او دوست گرمابه و گلستان رئیس آموزش و پرورش استانبود. اتفاق را که کسی تا زمان طرح مسابقهی داستان نویسی در میان دانشآموزان، از چنین رابطهای اطلاع نداشت. مدیر ما از آن کسان نبود که برای بقای خویش به کسی آویزان باشد و یا چنین روابطی را جزو افتخارات خویش به شمارآوَرَد. ناگفتهنماند که قضیهی دوستی نزدیک آنان بایکدیگر، وقتی بر بالاییها و سپس بر ما پایینیها معلومشد که رئیس آموزش و پرورش شهرما دریافتهبود که در این ماجرا، محلی از اِعراب ندارد و از همینرو، نسبت به مدیر مدرسهی ما سخت خشمناک شدهبود. اما وقتی در عمل، متوجه چشم غُرّهی رئیس آموزش و پرورش استان شد، برسر جای خویش نشست و سکوت اختیارکرد. زیرا بیم آن میرفت که مورد غضب رئیس آموزش و پرورش استان قرار بگیرد و مقام ریاست خویش را نیز یکباره ازدستبدهد. از اینرو، او به مدیر مدرسهی ما گفتهبود که در اجرای این برنامه، هر کمکی که از دست او برای راحتترشدن کار ساختهباشد، دریغی نخواهدداشت.
ادامه دارد
«هریک از شخصیت هاب ادبی و فرهنگی ما در ذهن و رفتار ما، ردپاهای مشخص خویش را دارند و داشتهاند. برای من، سعدی هرگز آن ردپایی را نداشتهاست که حافظ، فردوسی و یا خیام داشتهاند. تفاوت اندیشندگی و چیدمان کلامی هرکدام بازتاب تنوعی است که در دیدگاه و زبان باید تجلیکند تا شکوفایی فرهنگی یک ملت را بازتاببخشد. خیام شاعر اندوه نیست اما اندیشههای او گذشته از ژرفابخشیدن به معنای حیات، ما را در دلتنگی غریبی قرارمیدهد. حافظ اما در حوزهی همین دلتنگیها، کوبههایی از طعن و تسخر به نابرابریهای هستی به ذهن انسان وارد میسازد. اما سعدی نه شاعر طعن و تسخراست و نه شاعر دلتنگیها. سعدی شاید اگر در زمانهی امروز ما زندگی میکرد چه بسا میتوانست در هیأت یکی از دولتمردان کشورهای دمکراتیک جهان به نمایش درآید. مردی که از راه سازش، یادآوری، بازگویی و کاهشدادن کین و نفرت، میخواهد که انسان، از ارزش و زندگی شایستهی انسانی قابل تأملی برخوردار باشد.»
هنوز در کلاس هشتم بودم که روزی مدیر مدرسه اعلامکرد که در مرکز استان، قرار است مسابقهای برگزارشود که موضوع آن، نوشتن مقالهای در مورد سعدی شیراز است. هرکس که برندهشود، جایزهاش یک مسافرت مجانی سهروزه به شهر رامسر خواهدبود. اگر کسی هم دوست نداشتهباشد میتواند به اندازهی پول مسافرتش، تقاضای خرید کتابهای مورد علاقهی خود را داشتهباشد. مدیر مدرسه اضافهکرد که البته هیچ پولی در اختیار شخص برنده گذاشته نخواهد شد. شخص برنده فقط میتواند به یکی از این دو گزینه فکرکند. او در صحبتهایش این نکته را نیز بازگفت که این ابتکار عمل از آن رئیس آموزش و پرورش استان بودهاست که بدین وسیله میخواهد استعدادهای ناشناخته شکوفاشوند. با شنیدن این خبر، گُل از گُل من شکفت. من اگر بوستان و گلستان و غزلیات سعدی را نخواندهبودم، دستکم از طریق آن دو دوست، با شماری از غزلیات سعدی آشناشدهبودم. انگار سعدی، درد دل مردم عاشق را میفهمید و مهمتر آن که برای همهی افتو خیزهای زندگی آنان نیز شعرداشت. همانروز، تقریباً هفتنفر از مدرسهی ما نام خود را برای شرکت در مسابقه نوشتند.
تا آنجا که به یاد میآورم، شش نفرشان از کلاس دهم تا دوازدهم بودند. نفر هفتم من بودم که نامم را به دفتر مدرسهدادم. روال انتخاب افراد برای شرکت در مسابقه بدین قرار بود که هر مدرسه اول باید میان افراد علاقهمند خود به اینکار یک مسابقه بگذارد. در مرحلهی بعد، باید شخص برنده با برندگان دیگر مدرسههای شهر مسابقه بدهد. آنگاه از میان مسابقهدهندگان مدرسههای شهر، یک یا دونفر انتخابمیشوند و به مرکز استان میروند تا با برندگان دیگر شهرها مسابقه بدهند. موضوع، برای من بیش از پیش هیجان پیدامیکرد. اما با توجه به زیاد بودن مراحل مسابقه و غربالرفتن افراد، طبیعیبود که شانس من، آن کمنورترین ستارهی افقبود. اولین فکری که به ذهنمرسید آن بود که به سراغ مادربزرگم بروم و از او مَدَد جویم. او تا آن زمان، همیشه برای من شخصیتی به جلوه درآمدهبود که هیچ کاری را غیرممکن نمیدانست و اندیشهاش در این مسیر سیر میکرد که مشکل برای حلشدناست و نه در کنج خانه قایمکردن. مادر بزرگم پسرخالهای داشت که در روزگار جوانی اهل منبر و مکتب بود اما بعدها تغییر مسیر دادهبود و محضردارشدهبود. تصویر مادر بزرگم از او، تصویر علامهی دهر بود. وقتی که او می خواست کسی را در هوشیاری و علم بسیار مثال بزند، حرف پسرخالهاش را پیش میکشید. مادر بزرگم میگفت من نمیفهمم که این غلامرضا خان، این همه علم را چهطوری در سینهاش نگاهداشتهاست. زیرا او جواب هرسؤالی را دارد و انسان را ازخود ناامید نمیکند.
البته مادربزرگم راست میگفت. برای پرسشهایی از آن دست که آنان داشتند، غلامرضاخان، علامهی دهر بود. از همینرو موضوع را با مادربزرگم در میانگذاشتم. او فوری مرا به پسرخالهاش حوالتداد. فردای همانروز مرا پیش او برد تا کمکمکند. غلامرضاخان که مرد شوخطبع و مهربانی بود گفت:«والله و بالله که من از سعدی خدابیامرز تنها چیزی که در ذهندارم آنست که او شاعر عاشقان بودهاست. من در جوانیام از شعرهای او، یواشکی استفاده میکردم اما حالا واقعاً هیچچیز یادم نیست. اما فکر من آنست که این مسابقه در واقع برای به آزمایشگذاشتن علم شما نیست. بلکه برای نشاندادن توانایی شما در فکرکردن و تخیلات خود را به نمایشگذاشتن باشد. چه اشکال دارد که یک داستان خیالی در مورد سعدی بنویسی و عنوانش را همبگذاری:«سعدی شاعرعاشقان». او سپس ادامهداد:«تو میتوانی بیشتر فکرکنی و هرچیزی که به ذهنترسید، آن را یادداشتکنی. فقط به یادداشتهباش که یاداشت کردن هر اندیشهای به معنی آن نیست که انسان بخواهد آنرا برای دیگران، همبنویسد و همبخواند. بلکه طرح آن اندیشهها، پس از مدتی در ذهن تو، اندیشههای دیگری را میآورد. این را نیز بهیاد داشتهباش که هروقت چیزی خواستی بنویسی، تلاشکن که هربار بهتر از دفعهی گذشته بنویسی. این تلاش و خواستن، انسان را رشد میدهد و حتی اعتماد به نفس او را افزایش می بخشد. شاید من بتوانم در مورد سعدی، داستانی برایت جورکنم. اما در ته دلم راضی به این کار نیستم چون در واقع، جلو فکرکردن و ابتکار عمل شما را میگیرم. شاید بهترین کار آن باشد که داستان اسارت او را در شهر حَلَب به شکل دیگری بازنویسیکنی.» آنگاه او داستان اسارت سعدی در آن شهر و به کار گِل گماشتهشدن توسط بردهداران و رهاییاش را توسط مردی که دختر زشتش را به همسری او درآورد، برایم با آب و تاب تعریفکرد.»
وقتی که از او جداشدم و کمی با خود خلوتکردم، دیدم که حرف بدی نمیزند. حرفهای او در مورد سعدی نه تنها به من دلگرمی بسیارداد بلکه زمینهساز آنشد که بتوانم سرانجام مطلبی سرهمکنم. از اینرو به خانهرفتم و با همان زبان شکستهبسته، داستانی نوشتم که خلاصهی آن بدینقرار است:«هنگامی که سعدی به طور ناآشنا به شهری وارد میشود، دزدان با اینخیال که او ثروتمندی غریبهاست، وی را میربایند و در خانهای زندانیاش میکنند. ظاهراً آن خانه، از آن رئیس دزدان بودهاست. همان شب اول، سعدی دیوان شعر خود را در خانهی رئیس دزدان بر تاقچهای میبیند. او از رئیس دزدان میپرسد این کتاب از کیست؟ رئیس دزدان میگوید مال شاعری است از شیراز که سالهاست رخ در نقاب خاک کشیدهاست. دختر من عاشق شعرهای اوست و مرتب غزلهایش را میخواند و گاه حتی گریه میکند. چند روزی است که این کتاب را از او گرفتهام و در اتاق خودگذاشتهام تا کمی آرامشود.» سعدی آنگاه به رئیس دزدان میگوید من خود مسافری از شیراز هستم و پدرم از شاگردان سعدی بوده و از او خاطرههای بسیاردارد که برایم نقل کرده است.»
برخورد سعدی با رئیس دزدان چنان از روی اعتماد به نفس و اطمینان خاطر بوده است که رئیس دزدان، حرف او را باور میکند و خوشحال میشود که به تصادف کسی را به اسارت گرفتهاست که میتواند ذهن تشنه و کنجکاو دختر او را سیرابسازد. فردای آن روز، رئیس دزدان از او میخواهد که مقداری از خاطرات پدرش را از سعدی برای دختر او بازگوید. دختر رئیس دزدان همراه پدر خود به اتاق سعدی میآیند و به حرفهای او گوش می کنند. سعدی در قالب کسی به نمایش درمیآید که دارد خاطرهها را از پدر خود نقل میکند. کلام شیرین او و تسلطش بر حوزهی زبان و شعر، نه تنها دختر رئیس دزدان بلکه حتی پدر او را نیز جذب شخصیت خویش می سازد. تا آن جا که دختر رئیس دزدان عاشق او میشود و پدر دختر نیز این موضوع را میفهمد و با کمال میل دوستدارد که این غریبهی خوشسخن را به دامادی خویش برگزیند.»
ادامه دارد
موردهایی از این قبیل که بازتاب پختگی آن دختر خانم و نیز به جدگرفتن رابطهی دوستانهاش بود، بسیار به چشم میخورد. من هیچ دریافتی نداشتم که همکلاسی من برای موردهایی از آندست که آن دخترخانم گله کردهبود، چه نوشتهبود اما این را میتوانم بگویم که او نه تنها از نظر شعور اجتماعی و نگاه بسیار روشنش به زندگی بر همکلاسی من «سر» بود بلکه از نظر شیوهی نوشتن و دسترسی به شعر شاعران گوناگون، دختری قابل اعتنا و قابل احترام بود. تقریباً نامهای نبود که او به شعر شاعری استنادنکردهباشد. از شاعرانی که هنوز نامشان در گوشم زنگ میزند سعدی، حافظ، امیرمعزی،خواجوی کرمانی، اوحدی مراغهای، رهی معیری و شهریار از آن جملهاند. البته سالها بعد که آنان با هم ازدواجکردند و من گاه در جمع خانوادگی آنان حضور داشتم، دریافتم که آن دخترخانم در زمینهی شعر، بیشترین کمکهای خود را از عمهاش میگرفت که دبیر باسواد یکی از دبیرستانهای دخترانهی شهر ما بود و در تمام طول عمرش نیز ازدواج نکردهبود. او محرم اسرار برادرزادهاش بود و تمامی راهنمایی های لازم نوشتاری و فکری را از طریق او دریافت میکردهاست. شاید هم همان همدلیها و مشورتهای پختهی عمهی آن دخترخانم موجبشد که همکلاسی من، آرام آرام در چهارچوب معیارهایی رشدکند که از آغاز با آنها آشنانبود. در آن نامهها بود که من توانستم به دفعات با تکههایی از غزلهای سعدی آشناشوم. از موردهایی که هنوز در ذهن من زنگ میزند و ارتباط زندهای با چگونگی احساس آن دخترخانم و گلایههای او داشت، شعرهای ذیلبود:
در یکی از نامهها، او اشتیاق دیوانهوار خویش را به همکلاسی من بدین شکل نشاندادهبود. که انگار همهی شهر، در برابر جوانی که آن دخترخانم دل به او بستهاست، دل و دیدهاز دستدادهاند. البته غزل سعدی بازتاب احساسات یک مرد است به یکزن. اما وقتی که دل در تب و تاب قرار میگیرد، حتی میتوان مرزهایی از ایندست را نیز نادیدهگرفت.
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
هــیچ بازار، چنین گــــرم که بازار تو نیست
سرو زیـــــبا و بــــه زیبایی بــــالای تو نـــه
شـهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود
مگـــرش هــیچ نباشد که خریدار تو نیست
آدمـــــی نیست مــــگر کالبدی بیجانست
آن که گوید که مــرا میل به دیدار تو نیست
بـــــه جمال تو که دیــــدار ز من بــــــازمگیر
که مـــرا طاقت نـــادیدن دیــــدار تو نیست
مورد دیگر مربوط به زمانیبود که همکلاسی من مدتی با او قهرکردهبود و به پیغامهایش اعتنایی نمیکرد. آن دختر خانم همراه با نامهای مفصلی، این غزل سعدی را آوردهبود که من به ابیاتی از آن قناعت میکنم.
شب فـراق کـه داند که تا سحر چندست
مگر کسی که به زندان عشق دربندست
که بـــا شکستن پـــــیمان و برگرفتن دل
هــــنوز دیــــده به دیـــدارت آرزومندست
بیا که بر سر کـویَت بساط چــهره ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکندهست
خـــیال روی تــو بیخ امید بـــــنشاندست
بــــلای عشق تـــو بنیاد صبر بـرکندست
در یک مورد دیگر، بازهم همکلاسی من به آن دختر خانم عاقل و متین و زیبا، از راه خامی و غرور، «ناز» و «ادا» فروختهبود و او را سخت از خود آزرده کردهبود. پارههایی از غزل سعدی نیز نشانگر همان بیقراری درونی است که او داشتهاست.
ای که گــــفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گــــر امید وصل بـــــاشد هـــمچنان دشوار نیست
خــــــلق را بیــــدار بـاید بــــود از آب چشم مـــــن
وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست
بــــیدلان را عیب کــــردم لاجرم بـــــــیدل شدم
آن گــــنه را ایـــن عقوبت هـــمچنان بسیار نیست
بـــــارها روی از پــــــریشانی بـــه دیـــــــوار آورم
ور غـــــم دل بــــــا کسی گویم به از دیـوار نیست
گر دلـــــم در عشق تو دیوانه شد عیبش مــــــکن
بدر بـی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست
سرانجام نامههای مکرر دخترخانم، شکیبایی او و راهنماییهای عمهی پختهاش به «بار» و «بر» نشستهبود و آنان توانستهبودند پس از مدتی دوری و درد، همدیگر را باردیگر ملاقاتکنند. نامهای که آن دخترخانم پس از آن دیدار نوشتهبود و تپشهای دل بیقرار خود را در بخشی از غزل سعدی انعکاس دادهبود، حکایت از آشتیکنان آنان داشت. بخشی از آن غزل به این قراراست.
چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
طعم دهــــــانت از شکر نــــاب خــــوشترست
زنـــــهار از آن تبسم شیـــــرین کــــه میکنی
کـــز خـــــــنده شکوفه سیراب خــــوشترست
شمعی بــــه پیش روی تــو گفتم کـــــه برکنم
حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشترست
دوش آرزوی خــــواب خـــوشم بــود یـک زمان
امشب نــظر به روی تو از خـواب خوشترست
ادامه دارد
«در بخش اول، به خاطرات کودکی و نوجوانی خویش از سعدی، برای نخستینبار
در کلاس اول دبیرستان اشارهکردم. با آنکه میدانم در کشوری که نام چندشاعر و از
جمله سعدی، ورد زبان عارف و عامیاست و جای جای، مصراع و بیت و مَثَل از آنان نقل
میشود، جای آن دارد که نام این شاعر شیراز به گوش انسان خوردهباشد. اما هرچه هست،
من تا آن زمان از سعدی، هیچ نکتهای را به یادنمیآورم. شاید اگر فقر و پایینبودن
دانش عمومی نبود، قطعاً در جایی، به گونهای قانونمند، نام و اندیشههای سعدی در
جویبار ذهن من و ذهن هزاران هزار نوجوان در سن و سال من، رسوب میکرد.»
این
نکته را نیز بازگو کنم که تابستان همان سال یعنی چندماهی قبل از این ماجرا، من از
همان دوست خانوادگی، تاریخ ادبیات دکتر رضازادهشفق او را که کتاب درسی آنان در
خلال کلاسهای یازده و دوازدهبود برای مدتی به امانت گرفتهبودم تا بخوانم. شاید
یکی از علتهای ناگفته و نادانسته اما نهفته در اعماق ذهن من، این حرف پدرم بود که
چندسال پیش از آن گفته بود که برای شاعرشدن انسان باید دستکم چهلهزاربیت شعر
گفتهباشد. این حرف او در واقع در جواب این ادعای من بود که در دنیای «دُنکیشوت»
وار نوجوانی خویش، گفتهبودم من میخواهم وقتی که بزرگشدم شاعر بشوم. در آن سن و
سال، چنین استنباط میکردم که شاعری نیز شغلی است و بسیار مهم نیز. چون اگر اهمیت
نداشت، نام آن همه شاعر را در تاریخ ادبیات نمیآوردند. دلیل اهمیت داشتن آن همین
بس که هرگز نامی از کارمند ادارهی ثبت احوال و یا شهرداری و شهربانی آن روزگاران
به میان نیامدهبود. من هیچگاه از پدرم در آنسالها نپرسیدم که او این قانون را
در «کجا» خوانده و یا از «که» شنیدهاست. آنچه اهمیتداشت آن بود که حرف او در
اعماق جان من نشستهبود و همین باورمندی، مرا واداشتهبود که از یکسو به تصادف و
با نگاهی بسیارخام، در پی آن باشم و ببینم که در چنان کتابی که تاریخ ادبیات ایران
نامیدهمیشود، در جایی آمدهاست که شعر شاعران ما از مرز چهلهزاربیتی که پدرم
گفتهاست تجاوزکرده یا نکرده است. شگفت آن که در میان بسیاری از آن شاعران، نگاهم
به سوی هرکس که جلب شدهبود به سوی سعدی نشدهبود.
سالها
بعد که به این نکته میاندیشیدم، کمی برایم غیر طبیعی جلوه میکرد. زیرا شعر سعدی
با توجه به طبیعت «مشکل آساننما»یی که داشت، باید بیشتر از شعر شاعران دیگر نظرم
را به خود جلب میکرد. اما این را نیز باید گفت که بسیاری از علائق انسانی و گرایشها
و حساسههای ذهنی او، گاه با قانونمندیهای رایج روز، قابل توضیح نیست. در همان
زمان، شعر «عبدالواسع جبلی» بیشتر مرا به خود کشیدهبود تا زمزمههای نرم و
خواندنی سعدی. خاطرهی بعدی من باز مربوط به دوستی بود که این بار در کلاس هشتم
مرا چنان قابل اعتماد دانستهبود که ماجرای عشق خویش را به یک دختر که دو سال از
وی بزرگتر بود، نه تنها به طور مفصل شرحدادهبود بلکه برای این که من بتوانم در
زمینهی شایستگی آن دختر برای زندگی آیندهی او قضاوتی بکنم، تمام نامههای او را
در اختیار من گذاشتهبود تا بخوانم و بعد قضاوت نهایی خویش را به او بازگویم.
واقعیت آنست که من دلیل چنان اعتمادی را در آغاز نتوانستم دریابم. اما برخورد او
چنان حسی در من ایجادکردهبود که بتوانم بیش از پیش، شایستگی رازداری او را داشتهباشم
و اگر از نظر فکری کاری از دستم ساختهباشد برایش انجامدهم.
البته
بعدها که به انگیزهی اعتماد او به خود فکر میکردم، میتوانستم دریابم که او
محاسبات رفتاری خویش را تقریباً بر کدام پایهها گذاشتهبودهاست. توضیح آن که از
سال اول دبیرستان که برابر بود با کلاس هفتم، من در میان همکلاسیهایم، این اعتبار
را کسب کردهبودم که هم زیاد کتاب میخوانم و هم میتوانم از عهدهی نوشتن و بیان
افکارم در حضور معلم و دیگر همکلاسیهایم برآیم. در همان زمان، رسم شدهبود که
بسیاری از همکلاسیهای من، دفتری تهیه میکردند که در آن مقداری عکس و نقش و نگار میگذاشتند
و بعد، آن را در اختیار کسانی که دوستداشتند از آنان، نوشتهای به عنوان یادگار
داشتهباشند، قرارمیدادند تا آنها در آن دفترها، چیزهایی به یادماندنی یادداشتکنند.
در این میان، ظاهراً من یکی از کسانی بودم که حیلی مورد لطف آنان قرارداشتم. نه
تنها همکلاسیهای خودم بلکه از کلاسهای دیگر نیز به سراغم میآمدند و دفترشان را
در اختیارم میگذاشتند تا من در آنها چیزی بنویسم. این چند مورد شاید از آن
عواملی بوده که این همکلاسی را واداشتهبود تا بیمقدمه، موضوع نامههای دوست
دخترش را با من مطرحکند و بپرسد که آیا حوصلهی خواندن آنها را دارم یا نه.
طبعاً من، هم حوصلهداشتم و هم کنجکاو بودم و هم اینکه حسی از غرور در جانم جوانه
زدهبود که من در نگاه مردم تا آنجا قابل اعتمادهستم که برخی از آنان، محرمانهترین
موردهای عاطفی خویش را با من درمیان میگذارند. در آنصورت، انسان باید عملاً نشاندهد
که شایستگی اعتماد و مهر آنان را دارد.
روز
بعد، آن هم در بیرون از مدرسه، آن دوست، بستهای را به دستمداد که در دو دستمال
نسبتاً قطور پیچیدهشده و گره خوردهبود. وی به من یادآوری کرد که این نامهها
تمامی تاریخچهی آشنایی آنان را از نخستین لحظهی رد و بدل کلام کتبی در برمیگیرد.
خود را به خانهرساندم و در اتاقی دور از چشم خواهر کنجکاوم که گاه به نوشتههای
من دستبرد میزد و دوستداشت آنها را بخواند، نشستم و شروع به خواندن نامههای آن
دخترخانمکردم. در آنها البته چیز خارقالعادهای وجود نداشت. دختری بود با تفاوت
سنی دو سال بزرگتر از او که همکلاسی مرا دوستداشت و همکلاسی من نیز سخت شیفتهی
شخصیت و زیبایی او شدهبود. دختر مورد نظر در نامههای خود به گونهای کاملاً
قانونمند و منطقی، دوست داشت شخصیت همکلاسی مرا نه تنها شکلبدهد و به آن تعالی
ببخشد بلکه عنصری از یک ذهنیتکنترلکننده نیز در درون نوشتههایش جاری بود. به عنوان
مثال اینکه:«در فلان خیابان ترا دیدم که حیران و سرگردان، دختران دیگری را که از
دبیرستان مرخص شدهبودند، دید میزدی و همزمان، آب از لب و لوچهات جاریبود. تو چنان
مینمودی که انگار در عمرت حتی با دختری نیز روبرو نشدهای. آیا اینگونه رفتارها
میتواند به من آرامش خیال بدهد؟» البته آنچه را که من در اینجا میآورم نقل به
معنیاست. یا در یکی دیگر از نامههایش نوشته بود:« از دختر خالهام شنیدم که تو
چند شب پیش به خانهی فلانی رفتهبودی و سخت با دخترشان که او نیز کلاس هشتم میرود،
گرم گرفتهبودی. این جور برخوردهای تو، مرا سخت کلافه میکند. من دوست دارم روح و
جسمم متعلق به تو باشد و از تو نیز انتظار دارم که این نکته را به من در عمل ثابتکنی.»
ادامهدارد