تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan


 

«در بخش نُهُم به این نکته پرداختم که در ایران، موضوع مسکن حتی از نان خوردن نیز حادتر شده است. و اشاره‌کردم که این مشکل، کم یا زیاد، مشکلی است که گریبان همه‌ی مردم دنیا را از شرق تا غرب گرفته‌است. آنگاه این نکته را مطرح ساختم که در ایران، مشتری و یا مُراجع، هیچ گونه حرمتی ندارد. کافی است که یک مشتری تازه و یا مهم تر وارد مغازه‌ای شود، صاحب مغازه و یا شخص مشتری پذیر اگر چه دندان‌پزشک یا پزشک باشد، ممکن است او را فراموش‌کند و به شخص تازه‌وارد بپردازد.»

 

در این سفر ایران، نکته‌ی بسیار اندیشه‌برانگیز دیگری ذهن مرا به خود مشغول‌ می‌داشت. آن نکته چیزی جز پدیده‌ی «گدایی» نبود. تا آن‌جا که از پدرم شنیده‌ام، در ایران، گدایی، تقریباً یک شغل به حساب می‌آید. البته مشروط برآن که شخص مورد نظر با دقت عمل کارکند و بداند که در کجا می‌تواند مشتری‌ها را تیغ بزند. البته این را بگویم که پدرم دیگر به چنین دریافتی باور ندارد. او همان اندازه از گدایی متنفر‌است که من. اما از طرف دیگر پدرم و من از «گدایان» متنفر نیستیم. بلکه حضور گدایان در یک جامعه، نشان‌می‌دهد که سوراخ‌های غربال رفاه اجتماعی به اندازه‌ی کافی نگهدارنده‌ی آدم‌های ضعیف نیست و آن‌ها که بیکار می‌شوند، خیلی زود به دام گدایی می‌افتند. این افراد دیگر هیچ‌گونه اعتبار مادی ندارند که کسی بخواهد حتی به آنان پولی قرض‌بدهد. طبیعی است که این‌گونه آدم‌ها باید برای سیرکردن شکم خود و فرزندانشان، دست به کاری‌بزنند. در این میان، کم‌خطرترین و بی‌دردسرترین کارها، گدایی است.

 

البته برای من که با فرهنگ دیگری رشد کرده‌ام، باورکردنی نیست که انسان بخواهد اعتبار و حرمت انسانی خود را لگدمال دیگران سازد تا لقمه‌نانی و یا پولی از راه ترحم به او بدهند. چیزی که برای من تحمل‌کردنی نیست درست همان لحظه‌است که شخص گدا، خود را با خاک پای عابران یکسان می‌بیند تنها از آن رو که بتواند ترحم آنان را به خود جلب‌کند. در سفر اخیرم به مشهد و تربت‌حیدریه به ده‌ها نفر برخوردم که دست به سوی من دراز می‌کردند و تقاضای چیزی داشتند. از میان آنان، حداقل هشتاد درصدشان زنان بودند و از میان این هشتاد در صد، چیزی حدود ده پانزده درصد نوجوانان و حتی کودکان. بیست درصد بقیه را مردان تشکیل می‌دادند. البته این را که می‌نویسم به هیچ وجه اعتبار آماری و یا علمی ندارد. این آمار، حاصل مشاهدات فردی خود من است.

 

پدرم تعریف می‌کرد که در دوران جوانی‌اش که در ایران زندگی می‌کرده، وقتی گدایی به درب خانه‌ی آنان می‌آمده، مادرش، خشک‌ترین و کپَک‌زده‌ترین نان‌ها را که حتی سگ هم علاقه‌ای به خوردنشان نداشته به شخص مزبور می‌داده‌است. جالب آن که گدایان مورد نظر، نه تنها بادریافت آن نان‌های خشک و کپک‌زده، خوشحال می‌شده‌اند بلکه به جان شخص نان‌دهنده یا بخشاینده، دعا نیز می‌کرده‌اند. البته در روزگار فعلی، گداهای ایران، بیشتر هوادار پول نقد هستند. نان‌های کپک‌زده را نمکی‌ها می‌خرند و می‌بَرند تا به عنوان آذوقه به گاوهای شیرده بدهند تا بعد در بدن آن‌ها تبدیل به شیر «پرچربی» بشود و در اختیار خلق خدا قرارگیرد. گداهای امروز دیگر برعکس گداهای قدیمی که یک منطقه‌ی معین را در حوزه‌ی گدایی خود داشتند، به آن شکل کار نمی‌کنند. آنان گاه از غرب شهر به شرق آن و از جنوب به شمال آن می‌روند تا بتوانند از همه‌ی موقعیت‌های لازم بهره‌بگیرند.

 

پدرم تعریف کرده‌است که گاه گداهای میلیونر نیز پیدا شده‌است و یا گداهایی که سردسته‌ی یک باند بوده و از طریق فرستادن بچه‌ها و یا بزرگسالان به گدایی، روزانه به آنان مزد می‌پرداخته‌اند. به نظر مشکل گدایی در طینت بد اشخاص و یا طبع پست آنان نیست. بلکه علت این امر در همان عدم تأمین اجتماعی است. و تا زمانی که این مشکل به طور بنیادی حل‌نشود، هم گدایی وجود خواهد‌داشت و هم انبوه گدایان. در این آخرین یادداشت به یاد داستانی از هزار و یک شب افتادم که مربوط به یک شخص گدا در زمان هارون‌الرشید خلیفه‌ی عباسی است. گدای مورد نظر البته در آغاز، مرد ثروتمندی بوده‌است. من از این داستان نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که آدم‌های حریص، سر انجام به گدایی می‌افتند بلکه می‌خواهم به نکته‌ی دیگری در این داستان اشاره‌کنم که پوشش آن گدایی است اما جوهر آن نبودن اعتماد میان عناصر انسانی‌ از یک طرف و حرص بی‌در و پیکر اوست. در این داستان، تغییرات اندکی وارد آمده اما جوهر آن همان است که در «هزار ویک شب» نقل شده‌است.

 

«یک‌روز هارون‌الرشید، خلیفه‌ی بغداد با وزیرش جعفر برمکی به طور ناشناس در خیابان‌های بغداد را می‌رفتند تا از نزدیک با زندگی مردم آشناشوند. در آن میان، مرد کور و فقیری از آنان تقاضای کمک‌می‌کند. هارون به او سکه‌ای می‌دهد. اما مرد کور از وی تقاضا می‌کند که یک سیلی محکم نیز به صورت او بزند. هارون بی‌اعتنا به حرف او از کنار مرد می‌گذرد. اما مرد کور، همان تقاضا را برای جعفر برمکی تکرارمی‌کند. جعفر به شکلی بسیار ملایم فقط برای آن که از دست او خلاص‌شود، دستش را به صورت او می‌رساند که وانمود کرده‌باشد به وی سیلی زده‌است. جعفر وقتی خود را به خلیفه می‌رساند، توضیح می‌دهد که ناچارشده‌است ادای سیلی زدن را دربیاورد تا ازدست مرد فقیر خلاص شود. اما هارون که موضوع سیلی‌خوردن مرد فقیر برایش جالب بوده به وزیر دستور می‌دهد که مرد کور را به قصر او بیاورند تا وی از نزدیک داستان زندگی او را بشنود و از علت سیلی‌خوردنش آگاه‌شود.

 

فردای آن روز مرد فقیر را به قصر خلیفه می آورند و او چنین شرح می‌دهد: «من مردی بازرگان بودم که هشتاد شتر داشتم. یک‌روز در بیابان به درویشی برخوردم که پس از مقداری صحبت، از من دعوت کرد تا اگر به دنبال ثروت بیشتری هستم به دنبال او راه بیفتم. من نیز چنان‌کردم. درویش مرا به غاری برد که پر از طلا و جواهربود. او به من گفت هرمقدار که می‌خواهی از این‌جا بردار تنها با یک‌شرط که آن‌ها را با من نصف‌کنی. من اول مقاومت‌کردم و گفتم که اگر قرارباشد نصف شترهایم را به او بدهم چیز زیادی برای من نمی‌ماند. از این رو، چهل شتر طلا برای او زیاد است. بهتر است کمتر بردارد. اما درویش پیشنهاد مرا قبول‌نکرد و من سرانجام تسلیم‌شدم. من به تنهایی تمام شترهارا من بارزدم و او دست به هیچ یک از طلا ها نزد و حتی مرا برای بارزدن شترها کمک‌نکرد. پس از آن که کار من تمام‌شد، او چهل تا از شترهای مرا با بار طلایشان به مسیردیگری که خلاف مسیر من بود هدایت‌کرد.

 

اما من به سختی ناراحت بودم و با خود می‌اندیشیدم که چرا باید مرد درویش، چهل شتر طلا را مفت و مجانی صاحب‌شود و با خود ببرد. از این رو پس از مقداری راه رفتن، دوان دوان، خود را به او رساندم و ده‌تا ازشتر‌ها را با بار طلایشان از او با خواهش و التماس پس‌گرفتم. پس از لحظاتی، باز دوباره پیش درویش بازگشتم و خواهشم را مبنی برآن که من از او محتاج‌ترم مطرح‌کردم و ده شتر دیگر راهم با بارش پس‌گرفتم. سرانجام، آنقدر رفتم و آمدم که تمام شترها را از درویش بازپس‌گرفتم. او در عمل در برابر من مقاومت چندانی‌نکرد و شترها را با بارشان پس‌داد. انگار آن‌ها برای او سنگریزه‌ها‌ی بیابان بودند. اما گذشته از این‌ها، من از همان آغاز در دست درویش، جعبه‌ای دیدم که دوست داشتم از محتوای آن نیز آگاه‌شوم. زیرا فکر می‌کردم که شاید در آن جعبه‌ی کوچک چیزی باشد باارزش‌تر از آن هشتاد شتر طلا و جواهر. از این رو از درویش خواستم که مرا از محتوای آن جعبه آگاه سازد. او گفت که در آن جعبه جز یک روغن مخصوص، چیز دیگری نیست. وقتی از او پرسیدم که آن روغن چه خاصیتی دارد، توضیح‌داد که اگر کسی آن را به چشم چپ بمالد، می‌تواند تمام گنج‌های عالم را ببیند و اگر به چشم راست بمالد، کور شود.

 

من از او خواهش‌کردم که آن را به چشم چپم بمالد. درویش به خواهش من جواب مثبت داد و آن را به چشم چپم مالید. لحظه‌ای بعد توانستم تمام گنج‌های عالم را که تمامی نداشت ببینم. جانم چنان از شوق تصاحب آن‌ها مالامال شده‌بود که حال و روز خویش را از شدت هیجان نمی‌فهمیدم. در همان لحظه، نگرانی من از آن بود که نکند درویش خاصیت واقعی آن روغن را برای چشم راست، برملا نکرده باشد. احساسم آن بود که شاید اگر آن روغن را به چشم راستم بمالم، همه‌ی گنج‌های عالم از آن من خواهد شد. هرچه من اصرار کردم که درویش از آن روغن به چشم راستم بمالد قبول‌نکرد. عاقبت من او را تهدیدکردم که اگر این کار را نکند، روغن‌ها را به زور از او می‌گیرم و خودم به چشم راستم می‌مالم. در آن جا بود که درویش قبول‌کرد و از آن روغن به چشم راستم مالید. لحظه‌ای بعد احساس‌کردم که همه‌جای دنیا تاریک شده‌است و من چیزی نمی‌بینم. در آن‌جا بود که دریافتم که مرد درویش راست می‌گفته‌است. اما دیگر خیلی دیر شده‌بود. من به کلی کور شده‌بودم. بعد از آن کوری، درویش مرا در همان بیابان به حال خود گذاشت و رفت. چندی بعد کاروانی که از آن‌جا به بغداد می رفت مرا همراه خود برد. اما واقعیت آنست که من همه‌ی ثروتم را همراه با بینایی و سلامتی‌ام در آن بیابان از دست‌دادم و حالا چنان که می‌بینید به گدایی مشغولم. تقاضای من برای سیلی زدن برای آنست که به شکلی از دست عذاب وجدانم راحت شوم.» هارون‌الرشید پس از شنیدن داستان زندگی بازرگان حریص سابق و گدای پشیمان فعلی، دلش به حال او سوخت و دستور داد تا یک زندگی شرافتمندانه برایش سامان‌دهند و خدمتکاری نیز برای او برگماشت تا کارهایش را انجام‌دهد تا او از آن پس بیش از آن، خواری ودرد را تحمل‌نکند.»

 

پایان

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:55  توسط A.Avishan  | 


 

در بخش هشتم به این‌جا رسیدیم که من به بررسی برخی ویژگی های مردم روستای مادری‌ام با روستای پدری‌ام پرداختم و براین نکته انگشت‌گذاشتم که آدم‌ها در همه‌جای دنیا، در یک رشته نکات مشترک، شبیه هم هستند اما در زمینه‌های فرهنگی، قطعاً نکاتی، آنان را از هم کاملاً متمایز می‌سازد. من از دیدارم با «استاد صمد» صحبت‌کردم که همسرش را یک‌سال پیش از دست‌داده‌بود و نیز به ازدواج عاشقانه‌ی زوج سالمندی در انگلیس پرداختم که پس از شصت سال، یک‌بار دیگر در متن پیری، به خانه‌ی بخت‌رفتند.

 

در ایران موضوع مسکن، یکی از حادترین موضوع های روز زندگی مردم‌است. شاید آن‌قدر که مردم از خانه و زمین حرف می‌زنند از غذای روزانه‌ی خویش و یا حتی سلامتی خود سخنی به میان نمی‌آورند. غذای روزانه، هرچه‌باشد از نظر پایین بودن کیفیت، مهم نیست. همین قدر که «نمک» و «چربی» و «مزه‌ای» داشته‌باشد و معده را نیز پُرکند کافی است. اما مسکن، در واقع طلسم بازناشدنی زندگی روزانه‌ی مردم شده‌است. شاید باورکردنی نباشد اگر بگویم که این طلسم، هم ثروتمندان و مسکن‌داران را دربر گرفته‌است و هم مردم بی‌مسکن و یا کم‌درآمد را. بدین معنی که دارندگان مسکن، خاصه کسانی که دستشان به دهنشان می‌رسد، تمام تلاش خود را به‌کار می‌برند تا با قرض و قوله، مسکن دیگری نیز فراهم‌سازند تا از آن طریق بتوانند با اجاره‌ و یا به رهن‌دادن آن، منبع درآمد مطمئنی برای خود دست و پا‌کنند.

 

اینان گاهی یک طبقه‌ی بدون مجوز بر روی خانه‌ی مسکونی خویش می‌سازند و بعد جریمه‌ی آن را نیز می‌‌پردازند اما در عوض یک مسکن اضافی به کف می‌آورند که از آن طریق، درآمد قابل ملاحظه‌ای شاید حتی بیشتر از حقوق ماهانه‌ای که دارند، نصیبشان‌شود. حتی نبود مقاومت کافی در ساختمان زیرین، نکته‌ای نیست که آنان را نگران‌کند. همه‌چیز را می‌توان به خدا و لطف او واگذار‌کرد. انشاءالله که هیچ اتفاقی نمی‌افتد. البته شهرداری، طبق قانون، سخت‌گیری‌ها و کنترل‌های خویش را انجام می‌دهد. اما شهرداری نیز از مشتی آدم درست شده‌است که آن آدم‌ها نیز از ویژگی‌ها و نیازهای متفاوتی برخوردارند. در ایران امروز، موضوع مسکن حتی می‌تواند حادتر از این نیز بشود. میلیون‌ها جوانی که پس از انقلاب، پا به عرصه‌ی زندگی گذاشته‌اند، طبعاً هرچه که نخواهند، یک سرپناه می‌خواهند. همین انفجار جمعیت است که شهرها را از شکل سابق آن به کلی خارج‌کرده و در بعضی مناطق، حتی ارتفاع کوه‌ها و نامناسب بودن زمین‌ها مانعی برای تحقق خانه‌سازی نیست. از سوی دیگر باید گفت آنان که امکانات مالی ندارند، همانند یهودیان سرگردان، هرروز از این خانه به آن خانه نقل مکان می‌کنند و مرتب نیز به حاشیه‌ی شهرها و حتی روستاها رانده می‌شوند.

 

من در مسیر روستای پدری‌ام که در چند کیلومتری تربت حیدریه قراردارد، حتی نسبت به دوسال پیش، تغییرات قابل ملاحظه‌ای را شاهدبوده‌ام. بسیاری از خانه‌های روستایی بدل به خانه‌های مستأجرانی شده‌است که از شهر به دلیل گرانی روزافزون مسکن، رانده‌شده‌اند و به دلیل ارزان بودن چنان خانه‌هایی در روستاها، به آن‌جاها پناه آورده‌اند. حتی در شهر تربت حیدریه، من به برخی از خویشان پدرم برخورد کردم که معلم هستند و یا در کارخانه و یا کارگاه رنگ و یا تعمیر ماشین کار می‌کنند. آنان به طرز غم‌انگیزی از دست صاحب منزل‌ها کلافه‌اند. زیرا صاحب‌خانه‌ها هرسال به شکل شگفت‌آوری، تقاضای افزایش اجاره‌بها را دارند. و در جواب مستأجران بیچاره، استدلال آن‌ها این است که چه‌باید بکنند؟ اگر آنان اجاره نکنند، کسان دیگری در صف ایستاده‌اند. پرسش آنان از مستأجران این است: اگر شما صاحب‌خانه بودید آیا جز این می‌کردید که ما می‌کنیم؟

 

بی‌اختیار به یاد انگلیس افتادم. در آن‌جا هم مسأله‌ی مسکن، متأسفانه، یک مسأله‌ی گرهی است. علتش آنست که دولت و بخش خصوصی به اندازه‌ی کافی مسکن درست نمی‌کند. دولت گناه این کم‌کاری را به‌گردن عوامل گوناگون می‌اندازد که چندان پذیرفتنی نیست و بخش خصوصی نیز این بهانه را دارد که با بهره‌های بالا و نبود پاره‌ای کمک‌های دولتی، قادر نیست مسکنی بسازد که برایش سوددهی داشته‌باشد. اما گذشته از این یا آن، در کشور انگلیس، هیچ‌کس حق‌ندارد اجاره بها را بی حساب و کتاب و دور از تعرفه‌ای که در سطح جامعه جاری است بالا ببرد. اگر هم بالا ببرد، دعوا بر سر نود درصد یا صد و پنجاه درصد ‌نیست بلکه صحبت از دو یا سه یا دو و نیم درصد است. از خویشان پدرم که شماری از آنان مستأجر هستند، شنیدم که حتی اگر وسیله‌ای از آن خانه‌های مستأجری خراب شود، همه به عهده‌ی مستأجر بیچاره‌است. به عنوان مثال، خراب شدن کولر، بندشدن آب، ترکیدن لوله و مشکلات گازرسانی و بسیاری چیزهای دیگر از این قبیلند. در حالی در انگلیس، در قانون موجر و مستأجر ذکر شده که همه‌ی این‌ها وظیفه‌ی موجر است که باید انجام‌دهد.

 

این ماجرا را نیز باید برایتان تعریف‌کنم. در تابستان امسال، گذارمن هم به دندان‌پزشک افتاد و هم به پزشک. مورد دندان‌پزشک مربوط به خواهرم بود که ناگهان دندانش به شدت دردگرفت و ما باید او را به درمانگاهی می‌رساندیم. در واقع به یک مجتمع پزشکان و دندان‌پزشکان که این‌روزها در همه‌جای ایران، مرتب در حال افزایش است. من، مادر و خواهرم برای این امر، راهی نزدیک‌ترین مطب دندانپزشکی شدیم که عمه‌ام گفته‌بود به او اعتقاد و اعتماد کامل‌دارد. از دیدگاه عمه‌ام اگر در تربت حیدریه سه دندان‌پزشک خوب را بتوان نام برد، نام این دندان‌پزشک یکی از آن سه‌تاست. از ساختمان مطب، تنگی جا، غیر بهداشتی بودن صندلی‌ها و ابزاری که مورد استفاده قرار می‌گرفت، چیزی نمی‌گویم. تنها به دونکته اشاره می‌کنم. نخست آن که جناب دکتر که مرد چهل و سه چهارساله‌ای بود در اتاق کارش، خانمی را خوابانده‌بود که تمام بدنش پوشیده‌بود و حتی صورتش نیز دیده نمی‌شد جز سوراخ دهانش. او از همان مقدار محل باز که روی دهان قرارداشت، می‌بایست کارش را انجام‌دهد. هنوز دندان پزشک مورد نظر در حال کارکردن با دندان‌های آن خانم بود که آقای دربان و نوبت‌ده، ما را به داخل فرستاد. آقای دندان‌پزشک نیز بی‌آن که تعجب‌کند، مریض قبلی را بدون هیچ‌گونه عذرخواهی رهاکرد و سراغ ما را گرفت. در حالی که چنین اتفاقی در انگلیس و یا حتی در دیگر کشورهای اروپایی، جزو اتفاقات بسیار نادر است.

 

البته خود من یک‌بار سال‌ها پیش در یکی از محلات لندن با چنین پدیده‌ای روبرو شدم. قضیه از این قرار بود که من به یک مغازه‌ی الکترونیکی بسیار کوچک رفتم و در مورد یک وسیله‌ی یدکی تلویزیون پرسشی‌داشتم. آن مغازه‌دار که یک شخص هندی یا پاکستانی بود متوجه شد که قصد من خرید نیست بلکه راهنمایی خواستن است. در همین فاصله یک مشتری تازه وارد شد. مغازه‌دار بی‌هیچ گپ و سخنی مرا رهاکرد و به مشتری تازه پرداخت. کارش که با او تمام شد، مجددا پیش من‌آمد. من که از کار او به شدت ناراحت شده‌بودم به او گفتم تو ظاهراً نمی‌دانی که در انگلیس، کاری که تو با منِ مشتری کردی نه تنها اخلاقاً غلط است بلکه حتی از نظر مقررات حقوقی نکته‌ای است که می‌تواند زیر عنوان تبعیض به علت مسائل مادی، ترا به درد سر بیندازد. صرف نظر از این که من چیزی بخرم یا نخرم، تو باید اول کار مرا راه بیندازی و جواب مرا بدهی. آنگاه می‌توانی سراغ مشتری تازه بروی. مرد مورد نظر پس از گوش‌کردن به صحبت‌های من، متوجه‌شد که چه اشتباه بزرگی کرده‌است. از این رو مُجدّانه معذرت‌خواهی‌کرد و من نیز دیگر موضوع را دنبال نکردم. در حالی که در ایران، هرکجا که هستید، اگر مغازه‌دار ببیند که پولی از شما کنده نمی‌شود خیلی زود رهایتان می‌کند و حتی اخم و تَخم نیز راه می‌اندازد تا هرچه زودتر مغازه را ترک‌کنید. تابلوهای «توقف بی‌جا مانع کسب‌است» از تابلوهای رایج مغازه‌های ایران است.

 

ادامه دارد

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:38  توسط A.Avishan  | 


 

در بخش هفتم به این‌جا رسیدیم که من به بررسی برخی ویژگی های مردم روستای مادری‌ام با روستای پدری‌ام پرداختم و براین نکته انگشت‌گذاشتم که آدم‌ها در همه‌جای دنیا، در یک رشته نکات مشترک، شبیه هم هستند اما در زمینه‌های فرهنگی، قطعاً نکاتی، آنان را از هم کاملاً متمایز می‌سازد. من از دیدارم با «استاد صمد» صحبت‌کردم که همسرش را یک‌سال پیش از دست‌داده‌بود.

 

طبیعی بود که من تأسف و تأثرم را از مرگ همسرش ابرازدارم. اما برای «استاد صمد»، همدلی من ، چندان محلی از اِعراب نداشت. نه به آن جهت که او همسرش را در زمان زنده‌بودنش دوست‌نداشت بلکه بدان دلیل که اولاً از مرگ همسرش، یک‌سال گذشته‌بود و در واقع زخم حاصل از مرگ وی، در خلال این یک‌سال بهبود یافته‌بود. از طرف دیگر ساکنان روستاهای ایران، مرگ یاران و عزیزانشان را به عنوان یک واقعیت قطعی و تغییرناپذیر در ذهن و رفتار خویش به سادگی جا می‌دهند و دیگر برای خیالات و اندیشه های دور و دراز، مجالی برای جولان دادن باقی نمی‌گذارند. فاصله‌ی مرگ و زندگی برای آنان فاصله‌ی چندانی نیست. از طرف دیگر، این را می‌دانند که اگر بخواهند در مرگ عزیزی، مرتب نوحه‌سرایی‌کنند و به سر و سینه بکوبند، در آن صورت چه کسی کارهای انبوه و عقب‌مانده‌ی آنان را انجام خواهد داد. گاوها و گوسفندها آب و علف می‌خواهند. زمین‌های کشاورزی باید شخم‌زده شوند. زمین‌ها باید آب‌یاری گردند. بچه‌های سر و نیم‌سر نیز، غذا و مواظبت لازم‌دارند.

 

روستاهای ایران مانند روستاهای انگلیس نیست که اگر کشاورزی همسرش را ازدست‌داد، بتواند از طریق صندوق بیمه در موقع‌هایی از این‌دست، نوعی مرخصی استعلاجی بگیرد بی‌آن که چیزی از درآمد خود را ازدست بدهد. اما در روستاهای ایران، چه تربت حیدریه باشد و چه اندیمشک، در بر یک پاشنه می‌چرخد. باری همچنان سرگرم صحبت بودیم که «استاد صمد»، بدون هیچ رابطه‌ای به حرف‌های خود ادامه‌داد و این نکته را مطرح‌کرد که:«حالا دو دختری که در خانه دارم و هنوز ازدواج نکرده‌اند به من می‌گویند که بیا دامادت‌کنیم.» او با به‌کار بردن کلمه‌ی «دامادی»، با لبخند ملیحی که می‌توانست بازتاب اشتیاق او به این موضوع باشد، سخنش را ادامه داد:«اما من به دخترها گفته‌ام که باباجان، سر پیری و معرکه‌گیری! مرا به دامادی چه‌کار! همان خدابیامرز برای هفت پشت من بس بود!» احساس می کنم که «استاد صمد» با پا پس‌می‌زند اما با دست پیش می‌کشد. در این که دوست دارد تجدید فراش‌کند شکی نیست اما شاید کمی خجالت می‌کشد که حالا در سن هفتاد و شش سالگی دوباره  به حجله برود. در جوابش می‌گویم:«چه اشکال دارد! اگر می‌توانی کسی را نان بدهی و از پس مخارجش برآیی، نباید مشکل چندانی باشد. فقط مواظب باش که یک نان‌خور تازه سفارش ندهی!»

 

«استاد صمد» انگار که دارد تمایل درونی خود را بیشتر و بیشتر مورد تأیید اطرافیان می بیند. او در جواب من می گوید:« برای بچه‌دارشدن در این سن و سال، کمی دیراست. خیلی دوست‌داشتم که یک پسر سفارش می‌دادم. اما خدا نخواست و هرچه به من داد دختر داد. آن هم نه یکی و دوتا بلکه شش‌تا. خوب! حالا شما فکر می‌کنی که راستی راستی به حرف دخترهایم گوش‌کنم و زن‌بگیرم؟» در جوابش می‌گویم:«من چکاره‌ام که نظرم را می‌پرسی؟ اگر دوست داری و می‌توانی زن‌بگیری، چه کسی می‌تواند جلوت را بگیرد! حالا برو خدایت را شکرکن که دخترهایت هم برای بهترشدن و ضع تو اصرار دارند که زن بگیری تا از تنهایی به‌درآیی!» بی‌اختیار به یاد زادگاه مادرم و روستای اطراف منچستر می‌افتم. آیا در آن جا نیز مردانی به سن «استادصمد» همچنان منتظر مجوّزهای ناگفته و نانوشته هستند تا دوباره یا چندباره تجدید فراشی بکنند و یا در عمل از تنهایی نجات یابند؟ واقعیت آنست که در ایران، نمی توان با کسی «همزی»‌بود. نه عُرف ما اجازه‌ی چنین چیزی را می‌دهد و نه شرع ما. انسان یا نباید با کسی ازدواج‌کند یا آن که اگر همدلی رسمی و قانونی کسی را بخواهد، باید تن به ازدواج بدهد که در آن‌صورت، هم خرج‌دارد و هم دردسر. در حالی‌که در بیشتر کشورهای مغرب‌زمین، آن‌چه که می تواند ملاک عمل و مُجوّز کار باشد، خواست آن دونفری است که می‌خواهند زندگی مشترکی را چه در آغاز جوانی و چه در سرانه‌ی پیری شروع‌کنند.

 

چند سال پیش در شهر «کانتربُری Canterbury» که یکی دیگر از شهرهای انگلیس است، زن و مردی در سال‌های بالای عمر با یکدیگر ازدواج‌کردند. زن، هشتادساله بود و مرد مورد نظر، هشتاد و سه ساله. قضیه از این‌قرار بود که آنان در دوران جوانی، وقتی که زن، بیست سال داشته‌بود و مرد، بیست و سه‌سال، عاشق یکدیگر می‌شوند و حتی چندسالی را نیز با هم به‌سرمی‌آورند بی‌آن‌که رسماً ازدواج‌کنند و یا از همدیگر فرزندی داشته‌باشند. سپس از هم جدا می‌شوند و هریک به راه خود می‌رود. زن شروع به تحصیل می‌کند و یکی از پزشکان نام‌آور انگلیس می‌گردد و مرد نیز یک شرکت ساختمانی بسیار بزرگ را بنیان‌می‌نهد و از این راه ثروت فراوانی به چنگ می‌آورد. هردو با همسرانشان، صاحب فرزندان متعدد می‌شوند. آن‌گاه در سال‌های پس از بازنشستگی، زن شوهر خویش را ازدست می‌دهد و مرد نیز همسر خود را. چندسالی هردو بیوه هستند بی‌آن که از سرنوشت یکدیگر خبری داشته‌باشند. ناگهان یک‌روز هر دو در میهمانی یک دوست قدیمی که هردو را می‌شناخته، با یکدیگر برخورد می‌کنند و پس از آگاهی از وضعیت هم، تصمیم به زندگی مشترک می‌گیرند. هردو در مصاحبه با خبرنگار تلویزیون به شکل گرم و دل‌انگیزی از بیدارشدن احساساتشان نسبت به هم صحبت می‌کردند و اظهار می‌داشتند که هیچ کدامشان آن دیگری را پیر و سالمند مجسم نمی‌کند. آن‌دو همدیگر را به شکل هشتادساله و هشتاد و سه ساله نمی‌دیدند بلکه به عنوان بیست و بیست و سه ساله مجسم می‌کردند.

 

ادامه دارد


مطلب بالا را در این‌جا نیز می‌توان پیدا کرد:


www.babarikeha.persianblog.ir

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 1:37  توسط A.Avishan  | 


 در بخش ششم به این‌جا رسیدیم که من به بررسی شخصیت دو نفر راننده‌ی «غیرعادی» پرداختم که جنون تندراندن نداشتند و در آن‌ها حسی از همدلی انسانی نسبت به انسان‌های دیگر، کاملاً آشکار بود. در ضمن گفتگوهای خویش با آنان به این نکته نیز پی‌بردم که آن‌دو، از افراد آگاه و تحصیل کرده هستند. از این‌رو در مجموع به این نتیجه رسیدم که آرامش رفتاری رانندگان ما، مقدار زیادی به آرامش درون آنان و نیز به درک و دریافت آن‌ها از محیط اطرافشان ارتباط مستقیم دارد.

 


در یکی از روستاهای اطراف تربت حیدریه هستم. همان روستایی که در سفر قبل و سفرهای قبل‌تر به آن‌جا رفته‌بودم و نکاتی را برایتان قلمی کرده بودم. درست است که این روستا، زادگاه من نیست اما انگار در خلال این سال‌هایی که من به ایران آمده‌ام، بدل به زادگاه عاطفی و فکری من شده‌است. پیوند من با روستایی که مادرم به متعلق آنست همان اندازه قوی است که پدرم. اگر چه خاطرات کودکی چندانی از روستای تربت حیدریه ندارم. من بخش زیادی از خاطرات کودکی‌ام را از همان روستایی دارم که از توابع منچستر است اما باید بگویم که شکل و شمایل، تعلقات فرهنگی و مذهبی مردم و نیز ساختار اجتماعی این دو روستا که هرکدام متعلق به دو کشور گوناگون هستند، با یکدیگر تفاوت‌های فاحشی دارند.

 

در نزدیک روستای مادرم، یک مرکز درمانی وجود دارد که به بیش از پنجاه‌هزار مراجع، خدمات درمانی می‌دهد. حتی داروخانه‌ی منطقه، چندان فاصله‌ی درازی با روستای مادر من ندارد. روزهای یک‌شنبه‌ی من در آن‌جا اگر چه در کلیسا نگذشته‌است اما من مردمانی را دیده‌ام که به طور قانونمند، ساعت ده و نیم صبح، آرام آرام راهی کلیسای منطقه شده‌اند تا مراسم دعای یک‌شنبه را به‌جا آورند. در ذهن هیچ‌یک از کسانی که من می‌شناسم یا دیده‌ام، هیچگاه صحبتی از بهشت و جهنم یا حتی این یا آن عبادت را به انجام رساندن یا نرساندن، نبوده‌است. جمع‌شدن بخشی از مردم در کلیسای منطقه که در حوزه‌ی روستای مادرمن است، بیشتر به گردهمایی انسان‌هایی ماننده‌است که یک هفته‌است همدیگر را ندیده‌اند. خوبی کسی را نگفته‌اند و یا به بدی‌های کسی اشاره نداشته‌اند.

 

ظاهراً غیبت‌کردن از خصلت‌های ماندگار و عام انسان است که نه فرهنگ می‌شناسد و نه زبان، نه مرز می‌شناسد و نه سن و سال، نه جنسیت می‌شناسد و نه مذهب. انسان در همه‌جای جهان، موجودی ارزیاب است. او می‌خواهد ارزش‌ها را در ترازوی ذهن خویش‌بگذارد و با آن سنگی که معیار وزن‌های ذهنی اوست، بگوید که این یا آن انسان، چقدر در آن ترازو، وزن می‌شود. یکی از این موردها مربوط به مردی است که در سن هشتادسالگی می‌خواست یک خانم «همزی» پیداکند. البته اگر آن‌دو می‌توانستند با هم به توافق برسند، دوست داشت که رسماً با وی ازدواج‌کند. مرد مورد نظر، همسرش را به علت سرطان رحم در سن 59 سالگی از دست داده‌بود و سال‌ها عزادار او بود و از نظر روحی قادر نبود بلافاصله پس از مرگ همسرش با کسی زندگی‌کند. اما بعد از آن، چهار همسر عوض کرده‌بود و از هیچ‌کدام هم راضی نبود. این آخری جزو کسانی بود که آن مرد نمی‌خواست از آغاز با وی ازدواج‌کند زیرا بیم آن می‌رفت که آنان نتوانند مدت درازی بایکدیگر بسازند.

 

در یکی از آن یک‌شنبه‌ها، خانمی که از دوستان مادر بزرگ مادری من بود، در جلو کلیسا داشت در باره‌ی همان مرد هشتادساله صحبت می‌کرد. آن خانم به مادر بزرگ من می‌گفت که راستی این آقای فلانی چه اشتهایی دارد که حتی در سن هشتادسالگی می‌خواهد اول همسر آینده‌اش را بیازماید و بعد با او ازدواج‌کند. خوب به یاد‌دارم که مادر بزرگ من در جواب او گفت:«اما من فکر می کنم که این آقا، نُه سال بیوه بوده و با کسی رابطه نداشته‌است. دختر و پسر آخرینش در زمان مرگ مادرشان، کوچک بوده‌اند و او برای آن‌ها هم مادر بوده و هم پدر. از این جهت من فکر نمی‌کنم که ازدواج کنونی او ارتباطی به اشتها داشته‌باشد بلکه بیشتر به نیاز او به همدلی و همزبانی برمی‌گردد که وادارش می‌کند به دنبال کسی باشد.» بعدها فهمیدم که آن خانم که با مادربزرگم صحبت می‌کرد، علاقه‌ی شدیدی داشت که با آن مرد ازدواج‌کند. زیرا در همه‌جا قبل از آن، از خصلت‌های برجسته‌ی او صحبت کرده‌بود. از طرف دیگر، آن مرد هشتادساله، یکی از سیاستمداران برجسته‌ی شهر منچستر بود که از نظر مادی نیز دوتا شرکت تولیدی داشت. از این‌رو از نظر مال و منال نیز در جای خوبی ایستاده‌بود.

 

خاطراتی از این دست در ابعاد گوناگون مربوط به روزهای یک‌شنبه‌ای است که از ماه مه شروع می‌شد و تا آخر ماه سپتامبر ادامه می‌یافت. علتش نیزآن بود که در این ماه‌ها که هواگرم بود، بسیاری در جلو کلیسا، قبل از شروع مراسم می ایستادند و با هم صحبت می‌کردند. اما زمانی که هوا سرد می‌شد، همه به داخل کلیسا می‌آمدند در آن فضای بسته و کمی هم تاریک، انگیزه‌ی دراز کردن خلق خدا کم و کمتر می‌گشت. واقعیت آنست که من بیش از یک‌بار در ایران به مسجد نرفته‌ام. آن یک‌بار هم مربوط به زمانی بود که وقتی وارد تربت حیدریه شدیم، فهمیدیم که عموی پدرم درگذشته‌است. فرزندانش برای او مراسمی در مسجد روستا برگزار کرده‌بودند که همه‌ی ما در‌آن شرکت‌کردیم. مادرم نیز همانند دیگر زنان ایرانی، لباس سیاه پوشیده‌بود و احساس نمی‌شد که زنی از نژاد انگلوساکسون، اینک در روستایی از توابع تربت حیدریه دارد عزاداری کسی را به جا می‌آورد که عموی شوهر اوست.

 

آیا مادر من روزی در تصورش می‌گنجید که با یک مرد ایرانی ازدواج‌کند و سپس پیوندی این چنین صمیمی و محکم با ایران و فرهنگ آن داشته‌باشد؟ مادرم همیشه از آرزوهایش در دوران نوجوانی صحبت کرده‌است. او همیشه دوست داشته که به آفریقای جنوبی مهاجرت‌کند و در گوشه‌ای از این سرزمین پربرکت، مزرعه‌ای داشته‌باشد و به کشاورزی نیز بپردازد. او با وجود آن که رژیم آپارتاید را محکوم می‌کرد اما می‌دانست که آفریقای جنوبی از آن آفریقائیان است که جمعیت بومی آن هستند. مادرم البته در همان سال‌های جوانی، آرزویش را با سفر به آفریقای جنوبی عملی کرده‌بود اما با دوست پسری که قرار ازدواج گذاشته‌بودند به توافق‌نرسید و سرانجام به منچستر برگشت. دوست پسر مادرم اما به «نیجریه» رفت و در آن‌جا به عنوان یکی از مشاوران نفتی دولت مشغول به کار شد.

 

باری از روستای پدرم در تربت حیدریه می‌گفتم. در این سفر هم افراد جالبی را ملاقات‌کردم که یکی از آن‌ها دلاک سابق همان روستا بوده‌است و اینک حدود هفتاد و شش سال دارد. او مرا نمی‌شناخت اما از روی شباهت‌هایی که با پدرم دارم، مرا به‌جا آورد. با گرمی و صمیمت با هم احوالپرسی کردیم. در این زمینه، آن‌چنان کُدهای اجتماعی و فرهنگی را به جا می‌آورم که فوراً احوال همسر و فرزندانش را نیز پرسیدم بی‌آن که بدانم همسرش زنده‌است و یا در مجموع، چند فرزند دارد. اما او که کمی بعدتر فهمیدم «استاد صمد» نام دارد، گفت بچه‌هایم همه خوبند. دو تا دختر دارم که هنوز ازدواج نکرده‌اند و در خانه‌ی من زندگی می‌کنند. اما همسرم یک‌سال است که عمرش را به شما بخشیده‌است. این اصطلاح را قبلاً هم شنیده‌بودم و اصلاً متعجب‌نشدم. شکی ندارم که استاد صمد تا کنون، عمر باقی‌مانده‌ی همسرش را که نمی‌دانم چندسال دیگر می‌شده به صدها نفر بذل و بخشش کرده‌است.

ادامه دارد

 
         به این آدرس هم می توان مراجعه کرد:
 
        www.babarikeha.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:9  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}