حقیقت این است که از دست این بلاگفا، گاه به سختی کلافه ام. دیر بازشدن و بدکارکردنش یک طرف، حالا عیب دیگرش آنست که مانند ماشین بی فرمان، هرچه را که در آن می گذاری، بدون اراده ی تو تغییر می کند. هم فونت و هم اندازه ی صفحه. وقتی هم که نامه می نویسی، کسی نیست که جوابگو باشد.
از فرودگاه امام تا فرودگاه مهرآباد، آنقدر فاصلهی زمانی و جغرافیایی وجود دارد که من بتوانم سر صحبت را با رانندهی تاکسی «سیر و گشت» که مردی چهل و هفت هشت ساله است بازکنم. اهل اصفهان است. دوتا دختر دارد. هردو، دانشجوی دانشگاه آزاد هستند. هزینهی گزاف تحصیلی آنها از مسؤلیتهای سنگینی است که پشت پدر را، دستکم در خارج از خانه، خم کردهاست. او از هشت شب تا دو بعد از ظهر روز بعد، همچنان پشت فرمان نشستهاست و در میان مه غلیظی از هوای مسموم و سرطانزای تهران و حومه، فرزندان نیاکان ما را جابهجا میسازد. آنگاه از ساعت دو بعد از ظهر تا هشت شب در خانه استراحت میکند و میخوابد. این شیوهی زندگی نه روز جمعه میشناسد و نه شنبه. تمام روزهای هفته به همین شکل سپری میشود. او در عمل روزی هیجده ساعت کار میکند و شش ساعت استراحت. بیاختیار به قوانین جدید بازار مشترک اروپا فکر میکنم که یکی دوسالی است که به اجرا درآمدهاست. در آنجا آمدهاست که هرشخص باید پس از هشت ساعتکار، دست کم یازده ساعت استراحت داشته باشد تا بتواند آمادگی جسمی و روحی لازم را برای کار روز بعد به دست بیاورد.
البته باید به این نکته اندیشید که وقتی یک شخص، روزها و شبهای متمادی، به این شکل با خستگی مزمن و رمقگیرکارکند، چه تضمینی برای سلامت مسافران، سلامت خود او و سلامت مردمی که در جادهها میرانند، وجود دارد. هیچ تردیدی ندارم که همسر او، در این ماجرا، بار مسؤلیت کمتری در خانه ندارد. خرید مایحتاج خانه، آشپزی، رُفت و روب، لباسشستن و هزار و یک تر و خشککردن همسر و فرزندان، از مسؤلیتهای ناگفته و نانوشتهی اوست. اما طبیعی است که در گفتگوهایی این چنین، جا دارد که از«ناموس» خانواده، صحبتی به میان نیاید. نقش آن همسر، هرمقدار که تعیینکننده و سرنوشتساز باشد، همانقدر که پدر خانواده و فرزندانش از آن آگاهند، قاعدتاً کفایت میکند. دیگران را به چنین نقشها و شخصیتهایی چه کار؟
به او میگویم:«با اینقدر کار کردن در هوای آلودهی تهران، با این گرما و سر و صدا، فشارترافیک و درگیریهای عصبی با مردم خسته و بیزار از هم، زندگی و سلامت شما را در معرض خطر دائمی قرارمیدهد.» لبخندی میزند و میگوید:« اگر کارنکنم، سلامت و زندگیام بیشتر در معرض خطر است تا زمانی که کار میکنم. اگر به این شکل کار نکنم، مرگ تدریجی گریبانم را میگیرد. اما اگر به همین شکل کارکنم، خطر مرگ آنی اگر هم باشد، شاید به اندازه ی آن مرگ تدریجی نباشد. گذشته از آن، چه کسی از کار زیاد مرده است! دلخوشی من آنست که میتوانم زندگیام را با هزار و یک بدبختی بچرخانم. اگر کمتر کارکنم، نه تنها زندگیام نمیچرخد، بلکه نگرانی از نچرخیدن آن، دقمرگم میکند.» او صحبت را به بار سنگین هزینههای دانشگاه آزاد دخترانش میکشاند که گویا پوست آدم را میکَنَند. او میگوید:« این دانشگاههای آزاد ما که دکان خوبی برای عدهای شده، با کمی «علم و دانش» که به گوش فرزندان مردم میرسانند، پدران و مادرانشان را خانهخراب میکنند.» نگرانی دیگر او که انگیزهای برای بیشتر کارکردنش هم هست آنست که از هماکنون باید تدارک جهیزیهی هر دو دختر خویش را نیز سامان بخشد. تفاوت سنی آنان بیشتر از دو سال نیست.
میگوید:« دختران من اگر بعد از پایان تحصیلاتشان، کاری هم گیر بیاورند و آن کار، حقوق بسیار خوبی هم داشتهباشد، باید سالیان بسیاری، شب و روز کار کنند تا بتوانند به زندگی خود سر و سامانی بدهند. اما این را میدانم که اینروزها کمتر مؤسسهای وجوددارد که کسی را به طور رسمی استخدامکند. این را هم بگویم که رقابت در بازار کار، دیوانهکننده است. اگر دوستی، آشنایی نداشتهباشی، تقریباً غیر ممکن است که بتوانی با شایستگیهای فردی و تحصیلات خوب، کاری که حقوق نسبتاً خوب هم داشتهباشد، پیداکنی. من که نمیتوانم با دخترانم راه بیفتم و از این اداره به آن اداره بروم تا برایشان کاری دست و پاکنم. از مال دنیا یک پسر عمویی دارم که در اصفهان، خَرَش میرود. اما از زمانی که به جا و مقامی رسیدهاست، حتی رفت و آمد خانوادگی معمولی را هم با ما فراموش کردهاست.» میگویم:« پس با این حساب، این شب و روزهایی که شما پشت فرمان ماشین نشستهاید و با کسی حرف نمیزنید، همهاش مشغول جمع و تفریق کردن حساب و کتابهای زندگی هستید.»
میخندد و جواب میدهد:« راستش اگر این فکر و خیالها را هم از سرم بیرونکنم، دیگر چه نیرویی برای کار کردن دارم. همین که به فردای بچههایم فکر میکنم و به خوشبختی آنها، هم قدرت بیشتری در خودم احساس میکنم و هم بیشتر به فکر میافتم که از چه راهی برایشان پساندازکنم.» مرد راننده ادامه میدهد:«یکسال پیش، پدر خانمم، عمرش را به شما بخشید. مادر خانمم متأسفانه مدتی پیش از او فوت کردهبود. هر دوتا یکی دو سال پیش، سُر و مُر گنده با ماشین خودشان برای بازدید عید از اصفهان به تهران میآمدند که در نزدیکیهای قم، با یک پیکان که چرخ جلوش در رفتهبود، تصادف میکنند. مادر خانمم، جا به جا فوتکرد. پدر خانمم پس از آن اتفاق و صدمههایی که به بدنش وارد شد، دیگر کمر راست نکرد و او هم علیل و دردمند، چند ماه بعد، زندگی را وداعگفت.» به راننده میگویم:« انگار از آسمان خدا، باران بلا میبارد!» جواب میدهد:« ای آقا همهاش از نیتهای بد ماست! خودمان در حق خودمان بد میکنیم. چشم تنگیم! حسودیم! دروغگوئیم! خوب، انتظار دارید که خدا باید از آن بالا به ما احسنت و آفرین بگوید؟ هرگز!»
ادامه دارد
دوستان ارجمند:
فراموش نکردهام که «خیام در باغ اضطراب» را باید ادامهبدهم. اما به علت تقاضای دوستی مهربان که میخواست یادداشتهای پسرش از سفر اخیر آنان به ایران، بی هیچ نام و نشانی منتشرشود، برآن شدم که دنبالهی مقالهی قبلی را به طور موقت قطعکنم. البته پس از انتشار یادداشتهای او، به سراغ «خیام» خواهمرفت که همچنان در «باغ اضطراب» نشستهاست و منتظر است تا دنبالهی ماجرا را به آگاهی شما برسانم.
از تاریخ 26 مرداد 1385 خورشیدی، چند مقاله در این وبلاگ منتشرشد که عنوان آن « لحظهها و اندیشهها» بود. در بخش اول آن مقاله، چنین نوشته بودم:« دوستي دارم که ساکن انگلستان است. او سال ها قبل از انقلاب به آن ديار کوچيد. در همان جا لانه ساخت و تبديل به پرندهي وفادار آن سرزمين شد. با خانمي انگليسي ازدواج کرد. به او زبان فارسي را چنان آموخت که آن خانم توانست پس از سالياني چند، متنهاي ادبي را نيز به راحتي بخواند. دوست من هيچگاه ايران را از ياد نبرده است. به همين جهت از همان سالهاي آغازين اقامت در انگلستان، هر چند سال يکبار به زادگاه خود سر زده است. گاه با همسر و فرزندان و زماني بدون آنان.
در سفر بهارانهاي که امسال به ايران داشت، همراه با همسر و پسر بزرگش که اينک خود زن و فرزند دارد، راهي سفر شد. جالب آنست که فرزندش در اين سفر، از بسياري ديدارها و گفتگوهاي خود با مردم، يادداشتهايي فراهم آورد. دوستم پس از بازگشت به انگلستان، مقداري از يادداشتهاي پسرش را در اختيارم گذاشت تا در صورت امکان و بدون کاهش و افزايش، تنظيمشان کنم و در « بلاگ » خويش بگذارم. من تمايل داشتم که در صورت امکان، نامي از آنان بياورم اما پسر دوستم و نيز پدرش به همين رضايت دادند که محتواي آن نوشتهها در جايي انتشار يابد. با تشکر بسيار از اعتماد و مهر اين دوستان، اينک يادداشتهاي پسر او را در اختيار شما ميگذارم.»
لازم است به آگاهی شما برسانم که این دوست، چندی پیش بار دیگر با همهی اعضای خانوادهاش، سفری به ایران داشت. فرزندش در این سفر، همان کاری را کردهاست که در سفر پیشین کردهبود. از قرار معلوم، او از تنظیم یادداشتهایش توسط من گلایهای نداشتهاست که اینبار نیز در صدد برآمده تا آنها را بی کم و کاست در اختیارم بگذارد تا من، آنها را پس از تنظیم کردن واژگانی، دور از هرگونه دخل و تصرف معنایی، در اختیار شما بگذارم. این دوست از من خواستهاست که عنوان این یادداشتها را «در زلال خاطرههای غبارآلود» بگذارم.
امسال قرار بود پدرم به تنهایی به ایران بیاید. علتش نیز آن بود که پدر بزرگم از مدتی پیش، چندان حال خوشی نداشت. نگرانی پدرم آن بود که پدرش را برای آخرینبار نبیند. حسرتی که بسیاری از انسانها، اینجا و آنجا، در طول زندگی بر شانههای خود آویزان کردهاند. اما مادرم با همهی پیوند جغرافیایی و فرهنگیاش به زادگاه «شکسپیر»، «راسل» و «چرچیل»، با نظر پدرم مخالف بود. او همانقدر ایران را دوست داشته و دارد که انگلستان را. برای او، خاک و درخت، دیوار و خیابان هیچ معنای غرورآمیزی که وطن را تداعیکند ندارد. برای او، وطن آن جایی است که با خاطرهها، حرفها، رفتارها، شکستها و توفیقهای آدمیان و مهمتر از همه به آرزومندیهای هر انسان گره میخورد. خاصه آن که خواهرم در سفر قبلی نتوانستهبود با ما باشد و از این بابت، دل پردردی داشت.
درست است که من برای خود استقلال اقتصادی و اجتماعی دارم اما به طور طبیعی، دوست دارم اگر سفری به ایران میکنم با همهی اعضای خانوادهام باشم. همسر من با آن که نه ایرانی است و نه انگلیسی، همانقدر به دیدار ایران اهمیت میدهد که به دیدار سرزمین مادریاش کانادا. حتی دو دختر من که فارسی را همان اندازه میدانند که انگلیسی را، نیز دلی پر از مهر ایران دارند. آنان تا کنون دوبار با من و سهبار با مادرشان به ایران سفر کردهاند. دشواریهای سفر و برخی مقررات دست و پاگیر، هرگز ارادهی آنان را برای دیدارهای بعدی، سست نکردهاست. سرانجام تصمیم گرفتیم که من و خواهر، پدر و مادرم راهی ایران شویم. طبیعی است که من در یک نوبت دیگر با همسر و دخترانم، این سفر را تکرار خواهمکرد. از سفرهای بسیاری که به ایران و دیگر کشورهای جهان داشتهام، این نکته را آموختهام که هر مقدار تعداد همراهان و همسفران کمتر باشد، آسیبپذیریهای انسانی در مورد مسکن و نقل و انتقال کمتر خواهد بود.
در فرودگاه جدید تهران، اگر چه نوعی سردی بر فضا حاکم است اما کارها چنان که انتظار می رود، انجام میگیرد. شاید اگر به مانعی بتوان اشارهکرد، حضور بینظم و صَفهای «بیصف» هموطنانی است که از جغرافیای نظم برگشتهاند. در خارج از فرودگاه نیز نظم نسبی تاکسیها و تاکسیداران، کارها را به سرعت پیش میبرد. هزینهی سفر از فرودگاه امام به مهرآباد، بیستهزارتومان است. با این پول میشد در سالی که پدر من به دنیا آمدهبود، در روستای «طاهرآباد» تربت حیدریه، دوازده ساعت آب با هزاران متر مربع زمین خرید و با محصول فراهم آمده از کشت و برداشت، قبیلهای را نان داد. اما نه من فرزند چنان روزگاری هستم و نه چنان روزگاری، دیگر در قبالهی تاریخ، خط و نشانی دارد. با این بیستهزار تومان، رانندهی تاکسی من، فقط میتواند دو کیلو یا حداکثر اگر ارزان حسابکنند، دو کیلو و نیم گوشت گوسفند بخرد.
ادامه دارد