تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

 

«خیام از شخصیت‌هایی است که همیشه احترام و کنجکاوی مرا از آن خود داشته‌است. تا این لحظه، آن‌چه را که در باره‌ی او نوشته‌ام، تنها بخشی از نهفته‌های ذهنی مرا در باره‌ی او بوده‌است. باید بگویم که در این زمینه هنوز به آن رضایت نسبی که دوست‌دارم، نرسیده‌ام. انگار چیزی در درون من است که به این سادگی، از پس بازکردنش برنمی‌آیم. یکی از آن نمونه‌ها، مقاله‌ا‌ی بود که زیر عنوان «گروگان تلخ و معترض» در سال 1997 میلادی نوشتم و در همان سال در کتاب «خیام‌نامه» در آمریکا چاپ‌شد. البته تردید نیست که هرکدام از این نوشته‌ها، بخشی از آن نهفته‌های درونی مرا بازمی‌کنند. اما شاید که تا سرمنزل رضایت،  هنوز راه طولانی‌تری در پیش باشد.»

 

زمانی که چراغ‌ها روشن‌شد تا مردم کمی استراحت‌کنند، ناگهان همه متوجه‌شدند که در آخرین ردیف‌هایی که تماشاچیان نشسته‌بودند، سه نفر مرد میان‌سال، دقیقاً با همان لباس‌ها که بر روی صحنه، بر تن خیام، حسن صباح و خواجه نظام‌الملک دیده‌بودند، ایستاده‌اند و مانند دیگران، نمایشنامه‌ی «خیام در جمع یاران» را تماشا می‌کنند. این منظره آن‌چنان غیر عادی بود که عده‌ای را سخت به وحشت‌انداخت. وحشت نه به دلیل خطرناک بودن شخصیت آن افراد بلکه از آن جهت که عین همان شخصیت های بازیگر بر روی صحنه، سه نفر دیگر در بیرون از صحنه، درمیان تماشاچیان ظاهرشده‌اند. این ترس قبل از آن که به خیام و خواجه نظام الملک گره بخورد به وجود حسن صباح و کارهای او ارتباط می‌یافت. حتی خانمی که در کنار آن «حسن صباح» دومی ایستاده‌بود، از ترس چنان فریادکشید که ناگهان در میان جمعیت، هراس و غُلغُله‌ی وهم‌افزایی پدیدارشد. یکی از میان جمعیت گفت که این سه نفر باید روح واقعی آن شخصیت‌های «درگذشته» باشند که در تاریکی بر جمعیت فرود آمده‌اند تا ببینند مردم در باره‌ی آنان چه می‌گویند. یک‌ مرد که با مقداری فاصله در نزدیکی آنان نشسته‌بود، جلو رفت تا با آنان صحبت‌کند. اما آن سه‌نفر در همان لحظه، در نهایت سکوت و بی‌اعتنایی، سالن نمایش را ترک‌کردند، بدون آن که حتی کلمه‌ای برزبان بیاورند یا نشانه‌ای از شادی و یا غم بر صورتشان دیده‌شود.

 

این منظره حتی فضای سالن را بیشتر از پیش رمزآلود و ترس‌برانگیز ساخت. شماری دیگر، آنان را در ردیف مأموران امنیتی حکومت تلقی‌کردند که به آن شکل در میان مردم ظاهرشده‌اند تا هم کارشان طبیعی‌تر جلوه‌کند و هم به شکلی، بخشی از نمایش تلقی‌شود تا مردم به‌این وسیله از شیوه‌ی ردیابی آنان نسبت به مخالفان حکومت سردرنیاورند. البته در همین گیجی و گنگی فضا و اضطراب حاصل از حضور ارواح خبیثه و یا مأموران حکومتی، آن سه نفر غریبه‌ی تاریخی، ناگهان توانستند در تاریکی شب و در میان کوچه پس کوچه‌های شهر، از نظر‌ها ناپدیدشوند و در عمل هیچ ردپایی از خود به‌جا نگذارند. حتی زمانی که شماری از تماشاچیان به شکلی گلایه‌آمیز به سراغ آقای «فرید صِباحت» رفتند و از او در باره‌ی حضور چنان افرادی سؤال خود را مطرح‌ساختند، او نیز در نهایت بی‌خبری، شگفت‌زده به صحبت‌های آنان گوش‌کرد و در جوابشان، هرگونه احتمالی را ممکن‌دانست. نوعی خشم، ترس و ابهام بر فضای سالن سایه‌انداخته‌بود. اما پرده‌ی دوم باید شروع می‌شد و مجال درنگ نبود.

 

در پرده‌ی دوم، از یک‌سو خواجه را نشان می‌داد که در مقام وزیر اعظم دربار سلجوقیان و با قدرتی مجاز و گسترده، با فعالیت‌های اخلال‌گرانه‌ی حسن صباح و یارانش در ستیز است و مرتب از سوی «مُنهیان» حکومتی-یعنی جاسوسان-، گزارش‌های ترسناک دریافت‌می‌کند که در فلان‌جا چه کسی را کشته‌اند و یا در بهمان جا چه کسی را تهدید به مرگ کرده‌اند. در همان حالت است که خواجه به مأمورانش که در صحنه دیده نمی‌شوند، می‌گوید برای اداره‌ی یک مملکت، هیچ چیز آسیب‌رسان‌تر از نارضایتی مردم نیست اما برای ویران کردن یک سرزمین، هیچ چیز بدتر از آن نیست که دولت مداران به عناصر سامان‌شکن و آشفته‌ساز میدان‌بدهند تا آنان بتوانند هرکه را که مخالف با خویش و اراده‌ی خود می‌یابند یا موقتاً ساکت‌سازند و یا برای همیشه به زندگی آنان خاتمه‌دهند.»

 

در همان صحنه و پرده، سایه‌هایی دیده می‌شوند که گویی در تاریکی شب، به شکلی انتقام جویانه در پی شکار قربانیان خویشند. این سایه‌ها تجسمی از فدائیان اسماعیلی هستند که هریک در پی مأموریت خویش، می بایست کسی از حکومتیان و یا مخالفان خویش را شناسایی‌‌کنند و یا برخی شناسایی‌شده‌ها را به قتل برسانند. در همان‌جا، پس از تغییر دکور صحنه، خواجه را در اتاق بسیار ساده‌ای در حال مذاکره با عمرخیام نشان می‌دهد. نوع حضور خیام و برخورد خواجه، بازتاب آنست که خواجه از خیام خواسته‌است تا بدان‌جا بیاید و یک راهنمایی کلی و استراتژیک در مورد نحوه‌ی مقابله با عناصری از آن دست، به وی ارائه دهد. خواجه از خیام می‌پرسد:«ای دوست دیرین! برای مقابله با این مرد ویرانگر به نظر شما چه باید کرد؟» خیام پاسخ می‌دهد:«باید مبارزه کرد. اما مبارزه‌ی حکومتیان باید با افرادی از این دست، کاملاً با آن چه آنان انجام می‌دهند، تفاوت داشته‌باشد. قیل از هرچیز باید این نکته مشخص‌شود که آیا حسن صباح، مأمور اجرای هدف‌های مستقیم دشمنان این آب و خاک است و یا آن که باورهای سیاسی و مذهبی او، همراه با جاه‌طلبی‌های انسانی‌اش، وی را به این راه کشانده‌است؟» خواجه جواب می‌دهد:«آن‌قدر از دست او عصبانی هستم که دلم می‌خواهد بگویم او مأمور اجرای نیت‌های شوم دشمنان این و آب و خاک و حکومت است. اما عقلم قضاوت دیگری دارد. عقلم می گوید او در خدمت منافع هیچ قدرت مستقیمی نیست اما از همه‌ی قدرت‌ها و امکانات ریز و درشت آشنایان و دوستان خود استفاده می‌کند.»

 

                                                                                                                                  ادامه دارد

 

برای خواندن بخش سوم « خیام در باغ اضطراب » می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:

 

http://www.barikeha.blogfa.com/post-181.aspx

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:10  توسط A.Avishan  | 

 

 

«خیام از شخصیت‌هایی است که همیشه احترام و کنجکاوی مرا از آن خود داشته‌است. تا این لحظه، آن‌چه را که در باره‌ی او نوشته‌ام، تنها بخشی از نهفته‌های ذهنی مرا در باره‌ی او بوده‌است. باید بگویم که در این زمینه هنوز به آن رضایت نسبی که دوست‌دارم، نرسیده‌ام. انگار چیزی در درون من است که به این سادگی، از پس بازکردنش برنمی‌آیم. یکی از آن نمونه‌ها، مقاله‌ا‌ی بود که زیر عنوان «گروگان تلخ و معترض» در سال 1997 میلادی نوشتم و در همان سال در کتاب «خیام‌نامه» در آمریکا چاپ‌شد. البته تردید نیست که هرکدام از این نوشته‌ها، بخشی از آن نهفته‌های درونی مرا بازمی‌کنند. اما شاید که تا سرمنزل رضایت،  هنوز راه طولانی‌تری در پیش باشد.»

 

هنوز چندماهی از حضور معلم جدید ادبیات در مدرسه‌ی ما نگذشته‌بود که یک روز به در و دیوار مدرسه، آگهی هایی چسبانده شد که به زودی شاهد نمایشنامه‌ای از «فرید صِباحت» در باره‌ی «عمر خیام» خواهیم بود. ظاهراً متن نمایشنامه را خود او نوشته‌بود و قرار بود که تا چند هفته‌ی دیگر با دوتن دیگر از معلمان مدرسه‌ که با هم روابط فکری و عاطفی خوبی‌داشتند، به اجرا درآورند. خریدن بلیط برای همه‌ی تماشاچیان، اجباری بود. قیمت بلیط نمایشنامه برای دانش‌آموزان، پنج‌ریال و برای پدران و مادران هفت ریال و برای معلمان و دیگر افراد خارج از مدرسه یک‌تومان بود. سالن اجتماعات مدرسه‌ی ما، می‌توانست صد نفر را در خود جادهد اما جالب آن که در اولین شب نمایش، بیش از دویست نفر آمده‌بودند. بسیاری در راه‌رو، روی پله‌ها و حتی جلو پنجره‌ی سالن اجتماعات جمع‌شده بودند تا پرهیبی از اجرای نمایش را ببینند. نام خیام و یاران او، همه را کنجکاو کرده‌بود. عنوان نمایشنامه را چنین گذاشته‌بودند:«خیام در جمع یاران». البته نه محتوای نمایشنامه، نشان‌دهنده‌ی آن بود که خیام در جمع یاران است و نه در واقعیت زندگی، خیام چنان شخصیتی بود که در جمع یاران حضور داشته‌باشد. اما شاید معلم ما و آن دو نفر دیگر، خواسته بودند با عنوانی که بیشتر جلب‌کننده باشد، تماشاچیان را به سوی خود بکشانند. که البته در این کار، توفیق قابل ملاحظه‌ای هم داشتند.

 

در آن آگهی ذکر شده‌بود که این نمایشنامه، سرگذشت خیام، حسن صباح و خواجه نظام الملک است. گمان من آن بود که نویسنده‌ی نمایشنامه خواسته‌بود با بهره‌گیری از شایعاتی که در باره‌ی دوران کودکی آن‌ها وجود داشته، نکاتی را بازگوید که اهمیت آن نکات، قبل از آن که تاریخی باشد، رنگ و بوی تجزیه و تحلیل اجتماعی داشته‌باشد. نمایشنامه در دو پرده اجرامی‌شد. پرده‌ی اول، آن سه نفر را در مکتب‌خانه‌ای نشان می‌داد که مشغول آموزش زبان فارسی و عربی هستند. ملای مکتب‌خانه دیده نمی‌شد اما صحنه را به گونه‌ای آماده کرده بودند که بیننده فکر می‌کرد، استاد آنان، برای انجام کاری ضروری به بیرون رفته‌است. و درست در همین موقعیت، آنان فرصت را مغتنم شمرده و پرده از آرزوهای دور و دراز خویش برداشته‌اند. گفتگویی که میان آنان پیش می‌آید، در عمل به شکلی به آینده گره می‌خورد. انگار آنان می‌دانند که هریک در آن فرداهای دور، جزو کسانی خواهندشد که بخشی از تاریخ را به کار و اندیشه‌ی خویش اختصاص خواهندداد.

 

در آن گفتگوها، آنان از یکدیگر می‌پرسند که چه شغلی را برای آینده‌ی خود آرزو می‌کنند. حسن صباح که طبع تُند و خوی نا متعادل و ذهن و بلندپروازی دارد، نخستین کسی است که به حرف می‌آید. او می‌گوید:«من می‌خواهم چنان قدرتمند شوم که اگر اراده‌کنم خورشید و ماه را از حرکت‌ بازدارم.» خیام جواب می دهد:«آیا آرزوی داشتن قدرت برای تو، هدف است یا وسیله؟ قدرت را برای آن می‌خواهی که انتقام بگیری و خواست‌هایت را به کرسی بنشانی و یا قدرت را برای آن می‌خواهی که جلو قدرت بیمارگونه را بگیری؟» حسن صباح جواب می‌دهد:«برای من، قدرت هم هدف است و هم وسیله. بستگی به آن دارد که در کجا چه بخواهم. اما در مجموع، من هرگونه توفیق را از راه قدرت بهتر می‌توانم به‌دست بیاورم تا از راه توافق و یا سازش.» خیام می‌پرسد: «چرا وقتی که آرزوی قدرتمند شدن داری، به فکر تنها چیزی که افتاده‌ای، از حرکت بازداشتن خورشید و ماه است؟»

 

حسن صباح جواب می‌دهد:«برای من آن چه مهم است به زانو در آوردن‌است. من نه به انگیزه‌ی به زانو در آوردن فکر می کنم و نه به نتایج آن. برای من این نکته مهم است که بالانشینی خویش را در برابر یک قدرت دیگر نشان‌بدهم. از این رو، من به ذات خورشید و ماه  و خاصیت آن‌ها فکر نمی‌کنم. من می‌خواهم که هیچ‌کس بالانشین‌تر از من نباشد. یا اگر هم باشد، یا باید از دیدگاه من تأیید بشود و انتخاب آن شخص با اراده ی من باشد.» خیام می‌گوید:« اگر تو کسی را به میل خود به بالانشینی انتخاب‌کنی، در آن صورت، آن شخص، دیگر بالانشین نیست. اسیر دست‌های توست!» این بار خواجه نظام الملک به حرف می‌آید و به حسن صباح می‌گوید:« اگر تو می‌خواهی بالانشینان را به زانو درآوری، بهتر است اول به سراغ خدا و پیغمبرانش بروی. خورشید و ماه، ابزار گوش به فرمان خدا و پیغمبران اویند. اگر تو بتوانی خدا را از آن اوج به زیر بکشی، شک‌نیست که تو خود خواهی‌توانست جانشین او شوی.» لبخندی از رضایت بر لبان حسن صباح جاری می‌شود. در نگاهش برق توفیق و تحقق آرزوها می‌درخشد و در جواب خواجه می‌گوید:«باید خود را برای تحقق این آرزو آماده‌کنم.»

 

وقتی نوبت خواجه نظام‌الملک می‌رسد، می‌گوید:«من می‌خواهم چنان قدرتمند شوم که هیچ‌قدرتی نتواند به حریم درونی من تجاوز‌کند. من می‌خواهم اصولی در زندگی انسان پیاده شود که هر انسان، برای خود، دژی باشد و بتواند در برابر هرقدرت نابکاری که از گوشه و کنار قد علم می‌کند بایستد. من با نظم موافقم اگر چه نظمی ظالمانه باشد اما با آشفتگی مخالفم اگر چه آن آشفتگی‌، رنگ و بویی عادلانه داشته‌باشد.» خیام در جواب خواجه می‌گوید من:« هیچ نظمی را به قیمت بی عدالتی دوست ندارم و هیچ آشفتگی را به قیمت برقراری عدالت نمی‌پسندم. در عمل می‌توان گفت که آن نظم غیر عادلانه، آشفتگی در تقسیم عدالت است و آن عدالت آشفته، نظمی در تقویت بی‌عدالتی. اما من دوست دارم چنان زندگی‌کنم که اندیشه‌هایم پس از مرگ من نه تنها به حیات خود ادامه‌دهد بلکه حتی قوی‌تر از زمان زنده‌بودنم، بر زندگی خصوصی و اندیشه‌های مردم سایه بیندازد.»


                                                                                                             ادامه دارد

 

برای خواندن بخش دوم « خیام در باغ اضطراب » می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:

 

http://www.barikeha.blogfa.com/post-180.aspx


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:40  توسط A.Avishan  | 

 

 

«خیام از شخصیت‌هایی است که همیشه احترام و کنجکاوی مرا از آن خود داشته‌است. تا این لحظه، آن‌چه را که در باره‌ی او نوشته‌ام، تنها بخشی از نهفته‌های ذهنی مرا در باره‌ی او بوده‌است. باید بگویم که در این زمینه هنوز به آن رضایت نسبی که دوست‌دارم، نرسیده‌ام. انگار چیزی در درون من است که به این سادگی، از پس بازکردنش برنمی‌آیم. یکی از آن نمونه‌ها، مقاله‌ا‌ی بود که زیر عنوان «گروگان تلخ و معترض» در سال 1997 میلادی نوشتم و در همان سال در کتاب «خیام‌نامه» در آمریکا چاپ‌شد. البته تردید نیست که هرکدام از این نوشته‌ها، بخشی از آن نهفته‌های درونی مرا بازمی‌کنند. اما شاید که تا سرمنزل رضایت،  هنوز راه طولانی‌تری در پیش باشد.»

  

در سال اول دبیرستان، برای ما معلم جوان و تازه نفسی به نام «فرید صِباحت» از همدان آمده‌بود که یک‌پارچه شور و انرژی بود. انگار او هستی پیرامون خویش را تازه کشف کرده‌بود و گذشته از آن، به او گفته‌بودند که با آن همه کار و مسؤلیت که انسان آگاه و دانا در برابر خود دارد، فرصت اندکی برای عملی کردن آن‌ها باقی‌است. از این رو باید با تمام نیرو، وقت را غنیمت دانست و کارهای ناکرده و یا نیمه کرده را، هرچه زودتر به انجام رساند. از زمانی که او وارد مدرسه‌ی ما شده‌بود، فضای گفتگوها، حکایت از شوق و حرکت خاصی داشت. در میان معلم‌ها و نیز مدیریت مدرسه، صحبت از آن بود که می‌توان در برخی کارها که نه ممنوع است و نه جنجال برانگیز، دگرگونی‌هایی پدیدآورد. حتی صحبت این دگرگونی‌ها، به حوزه‌ی چگونگی تدریس و محتوای درس‌ها و نیز نحوه‌ی برخورد معلم‌ها با دانش‌آموزان هم کشیده ‌شده‌بود.

 

فلسفه‌ی او آن بود که دانش موجود در عرصه‌های گوناگون زندگی اجتماعی، چنان زیاد است که هیچ یک از ما با توجه به عمر کوتاهی که داریم، قادر به درک عمق یک رشته‌ی مشخص نیز نخواهیم‌شد. از این رو بهتر است اول برای خود روشن کنیم که دنبال چه هستیم. آیا تغییرات را فقط با هدف ایجاد تغییرات می‌خواهیم و یا آن که نفس تغییرات از دیدگاه ما تا آن‌جا اهمیت‌دارد که مسؤلان و رؤسا از آن خوششان بیاید و به دنبال آن، احتمالاً آفرینی و یا پاداشی نصیب ما‌کنند. تازه با آن شرط که آن مقام‌های بالا، دست کم از برخی دگرگونی‌های مثبت و خلاق، هراسی نداشته‌باشند. گزینه‌ی بعدی که او مرتب آن را مطرح می‌کرد، آن‌بود که ما با ایجاد تغییرات،آیا  واقعاً در نظر داریم که زندگی، آموزش، مناسبات و حرمت‌گذاری‌های انسانی را، به شکلی افزایش‌دهیم و بهترکنیم یا آن که هدف از همه ی این ها، فقط  طرح تغییرات است و نه عملی‌کردن آن‌ها؟

 

یکی از عیب‌های بزرگ او که ناشی از خامی و جوانی وی بود در این نکته بود که او دوست داشت همه‌ی حرف‌ها را به همه‌ی افراد بگوید. بی‌آن‌که توجه داشته‌باشد که انسان‌ها نه ظرفیت‌های پذیرش یکسانی‌دارند و نه واکنش‌های مشابه هم. او فکر می‌کرد وقتی که همه با لبخند ملیح خویش به پیشنهادها و کارهایش آفرین می‌گویند و حتی وی را به جسارت بیشتری تشویق‌می‌کنند، باورهای عمیق قلبی خود را به نمایش می‌گذارند. در حالی که چنان نبود. بلکه شماری از آنان در عمل، مشغول خالی‌کردن زیر پای وی بودند تا در فرصت مناسب، وی را از دایره‌ی کار خارج‌سازند. این که او را جوان و خام ارزیابی می‌کنم، در واقع ارزیابی امروز من است. در آن هنگام، برای من که نوجوان دوازده، سیزده ساله‌ای بیش نبودم، او می‌توانست هم مظهر پختگی باشد و هم دارنده‌ی عمر نوح.

 

او به دوتن از شاعران ایران، علاقه‌ی چشمگیری داشت. اولی خیام بود و دومی بابا طاهر عریان. این را نیز اضافه‌کنم که مطالعات ادبی و تاریخی او نسبت به سن کمی که داشت، به مراتب از بسیاری از «دانشمندان» مدرسه‌ی ما که خود را «کان علم» تصور می‌کردند، بیشتر بود. او بر پایه‌ی دریافت‌ها و تجربه‌های شخصی خویش، توانسته بود هم نقاط مشترک فکری و هم نقاط افتراق اندیشندگی میان آن دو شاعر را بیابد. از موردهایی که از دیدگاه او، وجه مشترک میان خیام و باباطاهر به حساب می‌آمد آن بود که هردو چهار پاره سرا هستند. درست است که چهارپاره‌های خیام، نام رباعی به خود گرفته‌‌است و چهارپاره‌های باباطاهر، فهلویات اما چه باک! وجه مشترک دیگری که او میان خیام و بابا‌طاهر پیدا کرده‌بود، انتقاد آنان نسبت به آفرینش هستی، خاصه نوع برخورد با انسان بود و همچنین خرده‌گیری به دستگاه عظیم و طویل خلقت در خلال همه‌ی هزاره‌ی موجود.

 

اما زمانی که می‌خواست به نقاط افتراق آن‌ها اشاره‌کند، باور او برآن بود که خیام شخصیتی است تلخ و شکاک. در حالی که باباطاهر با باوری عمیق به سرنوشت محتوم آدمی، از نظام نابرابر حاکم بر مناسبات انسانی، هم گله‌مند است و هم مطیع آن. خیام چنان گله‌منداست که اگر قدرت داشته‌باشد، می‌خواهد همه‌چیز را درهم‌بریزد و نظم جدیدی برپایه‌ی حرمت و عدالت ایجاد‌کند در حالی که باباطاهر از نظم پیشین تا آن‌جا گله‌مند است که موجب فروریزی و یا نابودی آن نشود. برای شاعر همدان، روشن نیست که چرا در نظام آفرینش، یکی در اوج قرار می‌گیرد و آن دیگری در قعر. یکی آرامش و تأمین دارد و آن دیگری در اندیشه‌ی نان جوین شبانه‌ی خویش است بی‌آن که کسی یا چیزی، آن را تأمین و یا تضمین‌سازد. نوع اندیشه های باباطاهر از جنس اندیشه‌های یک روستایی است که در عمق صداقت خویش، به آن حد از جرأت و جسارت می‌رسد که بتواند آن احساسات را بر زبان بیاورد. حرف‌های او بی اختیار، انسان را به یاد «شبان» مولانا می‌اندازد که می‌خواست خدا را از نزدیک ملاقات‌کند و برای او خدماتی انجام‌دهد. در شبان مولانا، رضایت و خدمت، مورد نظر بوده است و در اندیشه‌های باباطاهر، شکایت و بازگویی درد. اما هردو با آهنگی صمیمی و شفاف. از طرف دیگر، خیام در حال و هوای دیگری است. او نه تنها براین نابرابری‌های اجتماعی نگاهی خرده‌گیرانه دارد بلکه تلخی کلام او در آنست که چرا باید آن خالق کل، این موجودات را چنان دورپرواز اما شکننده، چنان لطیف اما «میرا» بیافریند که پس از مدتی کوتاه که تازه در می‌یابند به کجا آمده‌اند، آنان را از عرصه‌ی خاک برای همیشه ناپدیدسازد. درد خیام، درد به زیر سؤال‌بردن همه‌ی آفرینش است در حالی که باباطاهر، با همه‌ی شکرگذار بودن آفرینش، دوست دارد که هیچ کس، حتی «قرص نانی» آلوده در خون نخورد و شماری دیگر، در میان «هزاران ناز و نعمت»، بازهم منت گذار همه‌ی کائنات نباشند.

 

                                                                                                        ادامه دارد

 

برای خواندن بخش اول « خیام در باغ اضطراب » می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:

 

http://www.barikeha.blogfa.com/post-179.aspx     


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط A.Avishan  | 

 

 

خیام برای من همیشه شخصیتی‌است که اندیشه‌هایش، اضطراب‌های عمیق هستی آدمی را یادآور شده‌است. این اضطراب‌های گزنده و آرامش‌گیر، طبعاً نه از مقوله‌ی نگرانی‌هایی است که به زندگی فردی او ارتباط داشته‌باشد بلکه از جنس نگرانی‌های عام انسانی است. نگرانی او از آن روست که احساس می‌کند جایی از کار در کل نظام آفرینش انسان می‌لنگد. او اگر گیاه‌بود یا حیوانی بدون اندیشه و زبان، شاید که هرگز این اضطراب نمی‌توانست حضور محسوس خارجی داشته‌باشد و نشانه‌های دردمندانه‌ی عمیق خود را بر رفتار و گفتار وی بگذارد. اما این سرنوشت گره خورده به انسان، پدیده‌ای است سرشار از ناروایی‌های نابه‌جا و ستمگرانه. در این پدیده‌، گروهی «ناکرده‌گناه» و ناخواسته، به مجازات‌های ناگهانی دردناک و طاقت‌سوز می‌رسند و شماری دیگر، آرزو ناکرده، به بلندای جلال و حشمت بی چند و چون. بی‌ آن‌که حتی برای به کف آوردن آن، اندیشه‌ای در سر داشته‌باشند و یا گامی در جایی برای گشایش و روشن کردن تاریکی زندگی انسان برداشته‌باشند.

 

مردی چون او که نسبت به پدیده‌های زندگی، دیدگاهی علمی و دور از خرافه دارد، برسرآن نیست که برای رفع این نابرابری ابدی، به درگاه خداوند، به لابه و زاری بپردازد تا برای کامل شدن عیش کوتاه هستی دو روزه‌اش، بهشت ابدی را نصیب وی سازد. درد او، درد چرایی زندگی است. چرایی «نوعی» از زندگی است. نوعی از زندگی که نه می‌توان هدف از پیدایش آن را در قالب منطقی پذیرش‌بار توضیح داد و نه هدف از آن پریشان سامانی و نابرابری‌های شگرف و دردمندانه را به پیشگاه عقل سالم ارائه‌کرد. چرا این آفریننده‌ی هست و نیست، باید موجودی را بیافریند که شایستگی آن همه توانایی فکری و عملی را پیدا‌کند و هم او پس از گذشت دورانی کوتاه، برای همیشه در اعماق خاک بیارامد. این ناباوری، این گره ناگشودنی تلخ و گزنده، همیشه بر جان او چنگ انداخته‌است.

 

خیام هرگز آرزو نکرده‌است که ای کاش انسان‌ها برای کمتر درد‌کشیدن و یا کمتر مضطرب‌بودن در گستره‌ی خاک، از درک کمتری برخوردار می‌بودند و نیز کمتر به سردابه‌های مرموز هستی، سر می‌کشیدند. اضطراب هردم‌فزون او در آنست که آرزو می‌کند ای کاش توان آن را داشت تا بتواند همه‌ی ساختار آفرینش ازلی و ابدی را زیر و رو‌کند و خود، سازنده‌ی نظمی دیگر بر پایه‌هایی نوین که عدل و حرمت آدمی از محکم‌ترین ستون‌های آن باشد، بقای آن را تداوم‌دهد. تضاد ذهنی خیام تنها در آن نبوده‌است که چرا عمر انسان آفرینشگر و معجزه‌ساز تا این حد کوتاه است، در حالی که حتی عمر سنگ و کلوخ بیابان، آن قدر طولانی است که به عمری ابدی شباهت دارد. درد او در آنست که همین انسان وقتی به اوج درک و فهم می‌رسد و تازه کشف می‌کند که چگونه گره دشواری‌های زندگی را یکی پس از دیگری بگشاید، ناگهان مرگِ «پتیاره» از راه می‌رسد و بر او همان روا می‌دارد که بر حشره‌ای بردیوار باغ همسایه.

 

درد بزرگ دیگر خیام در آنست که با وجود عمر کوتاه آدمی، با وجود آن که او به تناسب این کوتاهی عمر، دریا دریا دانش و اندیشه در درون خود فراهم آورده‌است، چرا باید در ساختاری ناعادلانه به سربَرَد که بسیاری از نادانان روزگار بر سریر قدرت بنشینند و از همه‌ی امکانات مادی زندگی بهره‌برگیرند و انبوهی از انسان‌های خردمند و توانا در تاریکی فقر و بیماری و درد، زندگی را به سرآرند. خیام برای این پریشانی منطق، هیچ‌گونه توضیحی قانع‌کننده در آستین ندارد.

 

تاریخ ایران، همیشه بازتاب تنش‌های خونین و سازش‌ناپذیر، میان گروه‌های گوناگون قومی، چه داخلی و خودی و چه خارجی و بیگانه بوده‌است. دورانی که خیام در آن می‌زیسته، همچون دوران‌های دیگر، از این تنش‌ها و ستیزهای خونین بر کنار نمانده‌است. از یک‌سو مردمان متعصب و مغزشسته که با اشاره‌ای می‌توانسته‌اند و حاضر بوده‌اند، «دمار» از روزگار عارف و عامی درآورند و از دیگر سو، مردان تازیانه و شمشیر که به گونه‌ای سیری ناپذیر در پی چپاول و غارت مردمان درد و حِرمان بوده‌اند. بی سببی نیست که در همین دوران یعنی نیمه‌ی دوم قرن پنجم و نیمه‌ی اول قرن ششم، جنبش اسماعیلیان پا می‌گیرد و بعد به شکلی مرموز و مقتدر، در اندیشه‌ی انتقام از همه‌ی مخالفان فکری خویش، ابری از وحشت را در فضای بخشی از این سرزمین می‌پراکَنَد.

 

خیام در چنین سرزمینی و در چنین دورانی رشد کرده‌است. از نظر «امکان»، بسیار نزدیک به دایره قبیله‌ی قدرت و از نظر دیدگاه و اندیشه، با فاصله‌‌ای با مقیاس‌های «نوری»، دور از آنان. او در این سرزمین متنوع، از یک طرف، شاهد حضور قوم‌های گوناگون با گرایش‌های فکری متنوع بوده‌است و از طرف دیگر شاهد «طبیعت»ی است که در نوع خود، تضاد چشمگیری را نمایندگی می‌کرده‌است. در بخشی از آن، ساکنان مناطقی به علت حضور باران و حاصل‌خیزی زمین، می‌توانسته‌اند چون بهشتیان در نظرآیند و ساکنان مناطقی دیگر همچون دوزخیان. در اندیشه‌ی او همیشه این پرسش حضور دارد که این کدام قانون ابدی و تغییرناپذیر آفرینش است که «باید» شماری آن‌گونه و عده‌ای این‌گونه زندگی‌کنند. خیام شخصیتی است اهل منطق و استدلال. ذهن شفاف و کاونده‌ی او که با مفاهیم ریاضی آشناست، به سادگی از پس درک قانونمندی‌های حاکم بر مناسبات اجتماعی و یا طبیعی و عوارض ناشی از آن‌ها برمی‌آید. با داشتن چنین درکی بر منطق جاری هستی و آگاهی به کارکرد و فعل و انفعالات آن، او مرتب و با شگفتی و حیرت از خود می‌پرسد کدام «بینا»ی «دانا»، این منطق را بر این هستی «کَژ و مَژ» حاکم کرده‌است؟ مشکل او در آنست که چرا باید قانونمندی ساختار این هستی از چنان سرشتی برخوردار باشد که آن همه زیبایی را بیافریند و بعد در روندی پر از درد و سوز، آن را به بیرحمانه‌ترین شکل ممکن بپژمُراند و از میان بِبَرَد.

 

جامی است که عقل آفرین می‌زَنَدَش

صد بوسه ز مهر، بـــر جبین می‌زَنَدَش

این کوزه‌گر دهــــر، چـــنین جام لطیف

می‌سازد و بــاز بــــر زمین می‌زَنَدَش!

 

                                                                                                      ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:23  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}