به آن مرد گفتم : « یک شاعر ایرانی به نام ناصر خسرو می شناسم و دیوانش را هم دارم. » خندهای کرد و گفت: « ای ناقلا، از همان اول به سراغ گُنده گندهها رفتهای! » گفتم: « من نرفتهام. آن را در خانهی مادر بزرگم پیدا کردهام. » جواب داد: « به به! این دیگر از همه بهتر! عجب مادر بزرگی داری که دیوان ناصر خسرو میخوانَد. در این مملکت، مردها حتی لای کتابهای ناصر خسرو را باز نمیکنند، چه برسد به خانمها. اما حالا مادر بزرگ تو، دیوان او را میخوانَد. »
گفتم : « نه! مادر بزرگم بیسواد است. این کتاب را پس از مرگ پدر بزرگم در مغازهاش پیدا کردهاند. » گفت: « این دیگر چه بهتر! وقتی تحصیل کردههای ما به ناصرخسرو و دیگرشاعران و نویسندگان کشورمان اعتنایی ندارند، پدر بزرگ تو در مغازهاش دیوار ناصر خسرو دارد.» جواب دادم: « اما متأسفانه، پدر بزرگم سواد نداشته که چیزی بخواند و یا بنویسد. این کتاب از مشتریهای پدر بزرگم بوده که در آن جا جامانده و پس از مرگ ناگهانی او، به دست مادر بزرگم رسیدهاست.»
کمی بیحوصلهشد و گفت: « کاش از اول، همهی ماجرا را میگفتی. یک دیوان ناصر خسرو در خانه داشتن که این همه کش و قوس ندارد. » چون نمیتوانستم با او بحثکنم، جواب دادم: « ببخشید آقای...» او خود ادامه داد: « اسمم طاهر گوهریان است.» مرد گفت: « نه بابا عیبی ندارد. بالاخره تو که نوادهی همان پدربزرگ و مادر بزرگ هستی و علاقهداری که کتاب بخوانی، من حتماً یک کتاب خوب برایت پیدا میکنم. البته پیشنهادم اینست که سفرنامهی ناصر خسرو را از این جا اجاره کنی. بخصوص که تو دیوانش را خواندهای. این سفرنامه، کتاب بسیار خوبی است. سعیکن با دقت بخوانی و اگر قسمت هایی را نفهمیدی، من سعی میکنم برایت بیشتر توضیح بدهم. »
بعد به آقای کریمیان گفت: « من از این بچه با این قد و هیکل خوشم آمد که دیوان ناصر خسرو را خوانده است.» من وسط حرفش دویدم و گفتم: « ببخشید! من همه اش را نتوانستهام بخوانم و بفهمم. اما مرتب با آن ور رفتهام.» ادامه داد: « همین مهم است. کسی از تو پسرجان انتظار ندارد که عالِم دهر باشی. بچه های هم سن و سال تو، توی کوچه، تیلهبازی میکنند. حالا تو آمدهای، کتاب قرض کنی و بخوانی. اگر همهی جوانها و بچههای ما کمی به کتابخواندن و بافرهنگ شدن علاقه داشتهباشند، اوضاع مملکت و تمدن از دست رفته مان بهتر از این می شود که هست. » درست مانند سرکلاس، دستم را بالا کردم و گفتم: « ببخشید! بچه های دیگری هم هستند که از همینجا کتاب قرض میکنند. آنها بزرگتر از من هم نیستند. »
پرسید: « مثلاً کی؟ » جواب دادم: « یکی از هم کلاسیهایم که اسمش « فرهاد دهیاری » است. » او پدر فرهاد را میشناخت و با شنیدن حرف من، گفت: « بیله دیگ، بیله چغندر! اگر بچه ای مثل باباش نشود، انگار سقف دنیا فرود میآید. » احساس کردم که معنی حرفش منفی است و دارد از خانوادهی دهیاری، بدمیگوید. گفتم: « فرهاد پسر خوبی است! من با او خیلی دوست هستم. » او گفت: « من که نگفتم که او پسر بدی است! من گفتم که هم پدرش آدم خوب و کتابخوانی است هم پسرش.»
از شنیدن این حرف، خوشحال شدم . آن مرد که لحظاتی بعد فهمیدم که برادر زن آقای کریمیان است، مرا به انبار کتابها برد و سفرنامهی ناصر خسرو را از یکی از قفسهها، از میان انبوه کتابها که آن را در آغوش فشردهبودند بیرون کشید و به من داد. قبل از همه به کریمیان گفت: « محسن جان، من پول سه شب اجاره ی این کتاب را قبول میکنم. اجازه بده که این پسر، سفرنامهی ناصر خسرو را با آرامش بخواند و آن را بفهمد. » آقای کریمیان گفت: « چرا تو پولش را بدهی؟ مگر ساطور به کمرما خورده است؟ تازه، اگر پولش را هم نگیریم، آسمان به زمین نمیآید. خیالت راحت باشد. من اسمش را توی این دفتر مینویسم. او میتواند آن را سه روز دیگر برگرداند. »
ادامه دارد
برای خواندن بخش پنجم به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-157.aspx
آن روز مانند تشنگانی بودم که در یک کویر، آن هم در گرمترین ساعات روز که خورشید همهی نیرویش در سوختن زمین های سوخته و ساکنان پراکندهاش تمرکز میهد، نشانی چشمهای را به وی داده باشند. از اینرو در آن لحظات، تنها چیزی که ذهن مرا به خود مشغول داشتهبود، چشمه بود و آب گوارایش که بتواند پاسخگوی عطش مبهم و رازبار من باشد. البته این را بگویم که من با آن خامیهای نوجوانانه، با نبود تجربه و دانش ادبی و یا حتی اجتماعی، دنبال چیز خاصی نبودم. نه ذهنم متوجه کتاب ویژهای بود و نه تشنگی سوزان من به سوی مضمون مشخصی نشانه رفتهبود. اما با وجود همهی اینها، بازهم عطشزده بودم. عطش کشف. عطش دانستن. عطش دانستن ندانستنیهایی که انسان حتی تصویر نیمه مبهمی از آنها نداشت. دانستنیهایی که من نمیدانستم چیست؟ هنوز چیزی در ذهن من شکل نگرفتهبود که بتواند تشنگی بیحسکنندهی خویش را بدان سو متوجهسازد.
لحظاتی پس از ورودم به کتابفروشی، در انبار کتابهای کهنه و کرایهای آقای « کریمیان » بودم. وقتی چشمم به آن همه کتاب افتاد، لحظهای دچار سرگیجهشدم. اتاق بزرگی در برابرم قرارداشت که حتی از کلاس پنجاه نفرهی مدرسهی ما در آن روزگار، هنوز هم بزرگتر بود. قفسه های کتاب، تمام دیوارها را پوشانده بود و کتابها، تنگ در تنگ هم، از ترس محتسبان و شحنههای زمان، انگار خود را جمع و جور کرده و به دیوار قفسه ها می فشردند تا از تاراج دشمن در امان باشند. اما با وجود این، در آن تاریکی ملول، منتظر نوازش خوانندگان ناشناختهی خویش در این سوی تاریخ ایستادهبودند.
احساس میکردم که غبار اعصار و قرون، بر سر و صورت آن کتابها جا خوش کرده است. انگار اتاق مورد نظر، از کتابسوزان محمود غزنوی، از حملهی کور تُرکان غُز، از تاخت وتازهای سلاجقه، از یورش بیامان چنگیزخان و تبارش جان سالم به در بردهاست. انگار آن اتاق را در اعماق زمین پنهان کردهاند و اینک هزار سال بعد، پرده از رخسارش برکشیدهاند. بوی کهنگی، بوی تاریخ خونین و مالین یک ملت، بوی بدعهدی زمانه، همه و همه را میتوانستم با مشام جانم در آن لحظه احساسکنم. اما نه زبانم قادر به توصیف بود و نه ذهنم میتوانست از آن گنگی ، خود را به بیرون فراکشد.
بلافاصله دریافتم که برای من ممکن نیست بتوانم از میان آن همه کتاب ناشناخته، چیزی انتخاب کنم. فقط نگاهم در انبوهانگی کتابها در حال غرقشدن بود. با خود میگفتم راستی چهتعداد ازانسانها در خلال سدههای گذشته، در فراهم آوردن این کتابها نقش داشتهاند؟ درست در لحظهای که تخیلاتم میخواست اوج بگیرد، ناگهان مانند کبوتر بال و پر شکستهای، از پرواز باز میماند و به زمین میافتاد. انگار ذهنم نمی توانست خود را از آن چهار دیواری تنگ کتابفروشی کریمیان بیرون آورد. زیرا با نخستین تلاشش برای پرواز، پس از لحظهای از نفس میافتاد و گیجانهسر به دیوار کوتاه زمان و مکان بر میخورد و همان جا انگار بیهُش و مست، نقش زمین میشد.
ناامیدانه برگشتم. وقتی آقای کریمیان، مرا با دست خالی دید، تعجب کرد و پرسید: « نتوانستی هیچ کتاب به درد بخوری از میان آن همه کتاب پیداکنی؟ » جواب دادم: « من کتابی نمیشناسم. به کمک شما احتیاج دارم. » در همان لحظه، شخصی که در کنار آقای کریمیان، پشت میز فروش کتابها نشستهبود و چای میخورد از جایش بلند شد و گفت: « این که غصه ندارد. من برایت پیدا میکنم. » اما قبل از آن که مجدداً وارد انبار کتاب ها شوم، پرسید: « آیا شاعر یا نویسنده ای را میشناسی که دوستداشتهباشی کتابش را بخوانی؟ » من که گیج و منگ، هنوز در طیف جاذبهی کتابها و تاریخ گنگ و تاریک آنان بودم، نام تنها کسی را که توانستم به زبان بیاورم، ناصر خسرو بود. هم دیوانش را در خانهی مادر بزرگم داشتم و هم این که آن را شکسته بسته، خوانده بودم.
ادامه دارد
برای خواندن بخش چهارم به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-156.aspx
در همان سالی که در کلاس ششم درس می خواندم، ماجرای دیگری پیشآمد که بازهم مرا به ناصر خسرو نزدیک تر کرد. روزی در مدرسه، کتابی را در دست یکی از دوستانم دیدم که عنوان بسیار جالبی داشت: « آنچه یک جوان باید بداند ». کتاب را با کنجکاوی ورق زدم. اما در همان لحظه، چیز دندان گیری که یک نوجوان در سن و سال من باید در آن پیداکند، پیدا نکردم. مطمئناً تقصیر از من بود. زیرا نه تجربهی کتابخوانی داشتم و نه آن قدر سرعت نگاه که بتوانم با دویدن از روی کتاب، چند و چونی آن را دریابم. از دوستم پرسیدم که آیا کتاب را خوانده است؟ او جواب داد که آن را همان روز از کتابفروشی آقای « کریمیان » « کرایه » کردهاست.
کمی متعجب شدم. می دانستم که خانه، باغ و زمین را اجاره یا کرایه میکنند اما نمیدانستم که کتاب را هم کرایه میکنند. از طریق دوستم « فرهاد دِهیاری » دریافتم که کتابفروشی مورد نظر، برای کرایهی کتابهایش، شبی یک قران میگیرد. یعنی صد دینار. باز از طریق همان دوست فهمیدم که کتابفروشی کریمیان در شهر ما و در میان اهل کتاب، به داشتن کتابهای خوب برای کرایهدادن شهرتدارد. در واقع، این من بودم که از قافلهی «کتابخوانان» و «کتابدانان» عقب ماندهبودم و در این زمینه، چیزی نمیدانستم. مشکل بزرگ دیگرم آن بود که آن روز، اصولاً پولی در بساط نداشتم. برای یک لحظه احساسکردم که چقدر دردناک است که آدم چیزی را آرزوکند و بعد نتواند بدان دسترسی داشتهباشد.
درست است که یک ریال در آن زمان، پول چندان قابلی نبود اما آنقدر بود که با آن میشد چیزی خرید و خورد. در شهر ما، نان سنگک سهریال بود. پس با یک ریال میشد، یک سوم نان سنگک خرید و خورد و سیر هم شد. از دوستم پرسیدم که آیا پولی دارد که به من قرضبدهد تا لازم نباشد من به خانهی خودمان یا خانهی مادر بزرگم بروم و پول بگیرم و برگردم. جواب او مثبت بود. پس از پایان مدرسه، خود را شوقزده و کنجکاو به کتابفروشی کریمیان رساندم. مغازهی او در واقع، بزرگترین کتابفروشی شهر و به عبارتی دیگر یکی از بزرگترین مراکز فرهنگی و رد و بدل کردن اندیشه بود. این را بعدها دریافتم. جالب آن که در همان روز اول، صابون این تجربه و دریافت به جامهام خورد.
قبل از همه باید بگویم که کتابفروشی مورد اشاره، از دو قسمت یا به عبارت دیگر از سه قسمت درست شدهبود. یک بخش آن، اختصاص به فروش نوشتافزار، کیف و دفتر و مداد داشت. دو بخش دیگر عبارت بودند از بخش کتابهای تازه در همهی زمینهها و بخش کتابهای کهنه و کلاسیک که آن نیز بیشتر زمینه های ممکن را شامل میشد یا به عبارت دیگر، بازتابی از وضع انتشار کتاب در دورههای معینی بود. در آن هنگام، کتابهای جیبی، تازه بازار را گرفتهبودند و شرکتهای انتشاراتی، در رقابت با یکدیگر، مرتب در حال انتشار کتابهای تازه بودند. بخش کتابهای تازه از چاپ در آمده، در قسمت جلو مغازه قرار داشت و بخش دوم در قسمت عقب مغازه. کتابهای این قسمت یعنی بخش دوم کتابفروشی را گذشته از کتابهای رنگ و رو رفتهی بسیار قدیمی، پارهای کتابهای برگشتی و یا ناقص و به فروش نرفته نیز تشکیل میداد که آقای کریمیان با یگانه پسرش « مرتضی »، آنها را با شبی یک ریال کرایه دادن، از نابودی نجات دادهبودند.
بعدها که من مشتری پر و پا قرص کتابهای اجارهای آقای کریمیان شدم، سعی میکردم کتابها را به نحوی بخوانم که در خلال همان بیست و چهار ساعت، قسمت های مهم و اصلیش تمام شدهباشد و اگر کتابی بود که برای خواندنش، چه سطحی و چه عمیق، نیاز به بیشتر از بیست و چهار ساعت داشت، آن را نگه دارم. بعد از شب دوم که کتاب را میخواستم برگردانم، گاهی حتماً باید اجارهی شب بعد را هم میدادم و گاهی هم که آقای کریمیان شنگول و سر حال بود، پولی نمیگرفت. خاصه پسرش اگر بود حتی بعضی وقت ها، اجارهی شب اول را هم از من نمیگرفت. پسر کریمیان، هم کاسب خوبی بود و هم کتابخوان خوبی. اما در بزرگسالی نه کاسب شد و نه کتابخوان به معنی خاص آن که مردم اهل هنر و ادبیات را تلقی میکنند. او پزشک شد و پزشک نامآوری نیز شد.
ادامه دارد
برای خواندن بخش سوم به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-155.aspx
من اگر چه احساس میکردم که آن شعر، به شکلی بازتاب چنان رویداد شومی است که در آن روزها، در شهر ما اتفاق افتاده بود اما با وجود این، در ذهن دست نخورده و کنجکاو من، داشت دری را به سوی اصول یک فلسفهی فکری و رفتاری باز میکرد. در این فلسفه، مبنای کار بر « انتقام » بود. شاید اگر میگفتم مبنای کار بر « مقابله » بود، در آن صورت، هرواکنشی، میتوانست نوعی مقابله به شما بیاید. حتی سکوت هم نوعی مقابله بود اگر چه نه « مقابله به مثل ». حتی بخشیدن دیگران نیز میتوانست نوعی مقابله باشد اما نه از نوع همان کار خطایی که شخص خطاکار کردهبود.
آن شعر جزو نخستین و مهمترین کلامهای موزون بود که در فضایی غیر از کلاس درس، بیآن که مخاطب مستقیم آن من باشم در جانم نشسته بود. جالبتر آنکه گویندهی شعر، با توجه به توصیفی که از آن رویداد میکرد، انسان را فقط در برابر دو گزینه قرار میداد. اگر کسی را بزنی یا بکشی، روزی، ترا یا در چهارچوب قانون و یا خارج از آن، میزنند و میکشند. و اگر کسی ترا بزندیا بکشد، او را نیز سرانجام در جایی خواهند زد و یا خواهند کشت. این نوع نگاه برای من که هنوز الفبای مناسبات اجتماعی را نیاموخته بودم، بس غم انگیز و هراسآور بود. خاصه که این اندیشهها و حرفها از قول کسی نقل میشد به نام عیسی مسیح که او را بیشتر از هر کسی، نماد صلح و دوستی میدانستند. کسی که به این نکته شهرت یافتهاست که اگر شخصی برگونهات، یک سیلی نواخت، گونهی دیگرت را نیز در اختیارش بگذار، اینک در آن شعر، طرفدار انتقام است و چوبهی دار نه سازش و نه گذشت.
در آن زمان، هرگز به خاطرم نگذشت که نسبت به سرایندهاش کنجکاو باشم. اما سال بعد که دیوان ناصر خسرو را برای نخستین بار در خانهی مادر بزرگم کشف کردم و با وجود آن که خواندن چنان دیوانی برای من ، غیر ممکن مینمود اما خیلی زود، به همان شعر آشنایی برخوردم که سال گذشته، آقای مقدادی در آن مغازهی خیاطی برای افراد حاضر در آنجا خوانده بود. در واقع برای نخستین بار بود که دیوان ناصر خسرو را از نزدیک میدیدم و ورق میزدم. در خانهی مادر بزرگم جز نهجالبلاغه و قرآن، هیچ کتاب دیگری را ندیدهبودم. مادر بزرگم برایم توضیحدادهبود که آن کتاب را که در میان بقچهی لباسهایش گذاشته بوده تا پاره پوره نشود، مدتیپیش به مناسبت شب چله به یکی از همسایگانش قرض داده بود. همسایهی مادر بزرگم پرسیدهبود که آیا کتاب حافظ در خانه دارند؟ و مادر بزرگم پاسخ دادهبود که یک کتابی در خانه دارند. اما نمیداند که آیا دیوان حافظ است یا قصههای امیر ارسلان نامدار؟
او خود نیز نمیدانست که صاحب اصلی آن کتاب کیست. فقط آن قدر به یاد داشت که بعد مرگ پدر بزرگم، آن را در میان دفتر و دستکهای مغازهاش پیدا کردهبودند. پدر بزرگم به خوبی از عهدهی خواندن نهجالبلاغه، قرآن و یا کتابهایی مانند دیوان ناصر خسرو برمیآمدهاست. گمان مادر بزرگم آن بود که یکی از مشتریهای شوهرش به احتمال قوی، آن کتاب را در مغازهی پدر بزرگم جا گذاشتهبوده و بعد هم فراموشکردهاست. این که مادر بزرگم قرآن و نهج البلاغه را در میان بقچهی لباسهایش نگذاشتهبود، بدان دلیل بود که اعتقاد داشت همین که هرصبح و شام، چشم انسان به کلام خدا و کلام حضرت علی بیفتد، صدها بار اجر آخرت به حسابش نوشتهمیشود.
دیوان ناصر خسرو همچنان در خانهی مادر بزرگم باقیبود. نه شوقیداشتم که آن را با خود به خانهی خودمان ببرم و نه مادر بزرگم علاقهای داشت تا از من بخواهد که آن را بخوانم. اما هرگاه که گذارم به خانهی مادر بزرگ میافتاد، یگانه سرگرمیام دیوان ناصر خسرو بود. در آن خانه، هیچ سرگرمی دیگری هم نبود. البته پس از چند و چندینبار ورق زدن و زیر و رو کردن شعرها، کمکم خود را با دیوان شاعر قبادیان بلخ، آشنا و آشناتر احساس می کردم. از کلاس ششم به بعد که بزرگتر شدم، رفت و آمدمن به خانهی مادر بزرگ نیز بیشتر شدهبود. آیا دیوان ناصر خسرو یکی از عوامل رفتن من به آن جا بود؟ انصافاً جواب قاطعی ندارم اما باید بگویم که انگار با دیوان او، با کلمات و خشم و خروش او دوست شده بودم. مهم آن نبود که معنی بسیاری از بیتها و کلمات را نمیفهمیدم. مهم آن بود که با هرمقدار بیشتر خواندن، دریچهی تازهای برای من، به افق زندگی مردی باز میشد که اندیشهها و کارهایش از او، چه در زمان زندگی و چه بعد از مرگش، شخصیتی ساختهبود که میتوانست نظر شماری را به عنوان مخالف و عدهای را به عنوان موافق برانگیزد.
ادامه دارد
برای خواندن بخش دوم به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-154.aspx
در آن مغازهی خیاطی، من کوچکترین شاگرد بودم. سه شاگرد دیگر هم در آن جا کار میکردند. اولی که هفده، هیجده سال داشت، می توانست هم لباس بُرش بزند و هم بدوزد. درست است که هنوز استاد کامل به حساب نمی آمد اما آقای « خبیری » به او و کارش اعتماد داشت. فقط اگر سفارشدهندهی لباس از شخصیت های برجستهی شهر بود، آقای خبیری سعی میکرد، اندازه گیری و بُرش لباس را خود او انجامدهد. حتی موقع آزمایش لباسها به تن آن فرد، باز هم خود آقای خبیری باید میبود. بقیهاش را « محسن » انجام میداد که نام همان شاگرد بود. شاگرد دوم که « افراسیاب » نام داشت، شانزده ساله بود، وی هنوز به مرحلهی بُرش نرسیدهبود اما به چرخ خیاطی مسلط بود و به سرعت از عهدهی دوختن لباسها برمیآمد.
همه در کار او حیران بودند. دست و پای او تحرک شگفتی داشت. وقتی که او چیزی را چرخ می کرد، همه چشم بسته قبول داشتند. سرعت عملش برای آقای خبیری، هم نانآور بود و هم نامآور. از آن جا که بیشتر خیاطان شهر از توانایی افراسیاب آگاه شده بودند، دوست داشتند او را با سه چهار برابر مزد آن مغازه، به شاگردی ببرند. اما آقای خبیری به افراسیاب گفتهبود: « تو هر مقدار مزد بخواهی میدهم. اما دوستدارم خودت را کالای دست مردم نکنی. اگر میخواهی در آینده خیاط بشوی، بیشتر به آموختن و اعتبار کارت فکرکن تا این که برای مقداری مزد بیشتر، خودت را اسیر دست این و آن کنی. » افراسیاب نه تنها به حرفهای خبیری گوشکرده بود بلکه به او احترام میگذاشت و میدانست که نیت خوبی دارد.
شاگرد سوم که از یکی از روستاهای اطراف شهر با دو چرخه میآمد، « قاسم » نام داشت. او که سیزده، چهارده ساله به نظر میرسید، فقط سردوزی و دکمه دوختن را بلد بود. اما کارهای دیگری هم می کرد. جارو کردن و آب پاشی جلو مغازه. خریدن میوه و حتی مواد غذایی برای خانهی آقای خبیری. حضور من در آن جا، حداقل در یک هفتهی اول، چیزی را عوض نکرد. کار من بیشتر، دادن قیچی به دست این و آن، آوردن چایی، شستن استکانها و یا ظرف ها بود. اما مشتاق بودم تا هرچه زودتر، سوزن و نخ به دست گیرم و از جایی، کار را شروع کنم. فشار مادر بزرگم، البته کم نبود. او هر روز می پرسید که چه چیز تازهای یادگرفتهام.
روزها مردی به مغازهی آقای خبیری میآمد که شخصیت جالبی داشت. او را آقای « مقدادی » می گفتند. مردی بود میانسال و بسیار خوش صحبت. در یکی از همان روزها، درشهر ما قتلی اتفاق افتاده بود که به عنوان یک حادثهی بسیار بزرگ، مردم در هر محفلی، به تجزیه و تحلیل آن مشغول بودند. جریان از آن قرار بود که یکی از گردنکلفت های شهر ما، به دست یک آدم مظلوم و بیآزار به قتل رسیده بود. این آدم گردن کلفت از آن کسانی بود که همیشه مدعی آن بود که از نوادههای نادرشاه افشار است و به این جهت اولاً باید به او شاهزاده بگویند و ثانیاً از هر کس که اراده کند و باج و خراج بخواهد باید به خواستش پاسخ مثبت بدهند. دیگر، شهربانی هم حریفش نمی شد. نه کارهایش چنان بود که به چوبه ی اعدامش آویزان کنند و نه آن چنان که زندان های دراز مدت برایش ببُرّند. مقام های انتظامی، او را دستگیر می کردند و چند روز یا هفته و ماه نگاهش میداشتند و سپس آزادش میساختند.
همان روز که آزاد میشد، معمولاً انتقام دوران زندانی بودنش را از نخستین کسی که بر سر راهش سبز میشد میگرفت. برایش فرقی نمیکرد که با چه کسی روبروست. روزی که قتل اتفاق افتاده بود، از شخص عابری سیگار خواسته بود. او گفتهبود که من سیگار نمیکشم. او هم به عابر گفتهبود که : « فقط نامردها سیگار نمیکشند. » مرد عابر که تا آن زمان، صابون « فرخ ساطور » به جامهاش نخورده بود، حسابی تُرش کردهبود و جوابش را دادهبود. جناب فرخ خان نیز چاقویی درآوردهبود تا حساب عابر را برسد. اما شخص عابر که از نظر بدنی، از او قویتر بوده، با همان چاقو، حساب « نوادهی نادرشاه » را رسیدهبود. درست پس از این صحبتها بود که آقای مقدادی، قسمتهایی از یک شعر را از حفظ خواند که نه تنها مرا به خود جلب کرد بلکه به علت سادگی و قابل فهم بودن، وجودم را غرق لذت ساخت. آن شعر این بود:
چون تیغ بــهدست آری مردم نتوان کُشت
نــــــزدیک خـداوند بــدی نیست فرامُشت
ایــن تیغ نـــه از بــــهر ستمکاران، کــردند
انــگور نـــه از بـهر نبیذ است بهچرخُشت
عیسی بــهرهی دیــد یکی کشته، فتاده
حیران شد و بگرفت بهدندان، سرانگشت
گفتــا کـه کـرا کشتی تا کشته شدی زار؟
تا بــاز کـه او را بـکشد آنکــه تـرا کُشت؟
انــگشت مـکن رنجه بهدر کــــوفتن کس
تا کس نــکند رنجه به در کــوفتنت مُشت
ادامه دارد
برای خواندن بخش اول به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-153.aspx
ناصرخسرو از شاعرانی است که ذهن مرا از دیرباز، زمانی که هنوز کودکی دبستانی بودم، به خود مشغول داشتهبود. شاید کلاس پنجم دبستان بودم که یک روز در خانهی مادربزرگم به دیوان او برخوردم. فاصلهی خانهی ما تا خانهی مادربزرگم بسیار زیاد بود. او در بخش شرقی شهر زندگی می کرد و ما در بخش غربی آن. در واقع، مادر بزرگم در منطقهای زندگی میکرد که قبلاً روستا بود و اینک به یُمن راه افتادن کارگاه های قالیبافی و نیروی تمامیناپذیر کودکان و نوجوانانی که تعدادشان روز به روز بیشتر هم میشد، بیشتر ساکنان آن روستا، به نان و نوایی رسیدهبودند و خانههای قدیمی خود را تبدیل به خانههای آجری همراه با در و پنجرههای آهنی کردهبودند.
گذشته از آن، فروشندگان و صادرکنندگان بزرگ قالی، توانستهبودند شهرداری شهر را قانعسازند که اگر حتی خیابان های نیمه خراب شهر را آسفالت نمیکند، آن جادهی روستایی را آسفالت کند تا امکان حمل و نقل قالیها به شهر و مواد اولیهی قالی به روستا، بهتر و سریعتر صورتگیرد. از زمانی که به یاد میآورم، مادر بزرگم تنها زندگی کردهاست. جُرم او آن بود که زن بود و در بیست سالگی بیوه شدهبود و یک فرزند دختر داشت که مادر من باشد و برای حفظ استقلال خود و راحتی یگانه فرزندش، تن به ازدواج ندادهبود. مغازه ای که از شوهرش به یادگار ماندهبود، برای او، تأمین کنندهی نیازهای مادیاش بود.
مادر بزرگم آن را به علت وسعتی که داشت، به سه مغازهی کوچکتر تبدیل کردهبود و سپس به اجاره دادهبود. استدلالش آن بود که شوهر من همین مغازهها هستند. با این تفاوت که من اختیارشان را دارم و آنها اختیار مرا ندارند. دست کم، نگران نان و آب فرزندم نیستم. شوهرش که بیست سال از او بزرگتر بود، خانهی نسبتاً بزرگی در همان روستا خریده بود و آن را با آرایه های ساختمانی روز، سر و سامان بخشیدهبود. با این امید که کمکم، صاحب یکدوجین فرزند شوند و تعداد اتاقها و محوطهی خانه، جوابگوی رشد و بازی آنها باشد. اما اجل، زودترها از آن، یعنی در دوسالگی مادرم، گریبان او را گرفته بود.
مشکل بزرگ من برای رفتن به خانهی مادر بزرگم، کمبود وسایل نقلیه بود. درشکه ها گران بودند یا شاید بتوان گفت که پولها چنان ارج و اعتباری داشتند که به مصرف درشکهها نمیرسیدند، آن هم برای کسی که بیشتر از ده سال نداشت و پدرش به اندازهی کافی، گرفتار کار و مشغلههای اداری بود. پدرم همیشه اصرار داشت که مادربزرگم پیش ما بیاید و اگر دوست دارد با ما زندگیکند. اما مادربزرگم از آنها بود که اگر دامادش سلطان محمود غزنوی هم بود باز، کنج قناعت خویش را بر قصر شاهی او ترجیح میداد.
من در واقع، مادر بزرگم را زود به زود میدیدم اما تنها به علت دوری راه، شاید سالی یک یا دوبار به خانهی او میرفتم یا میرفتیم. پدرم ترجیح میداد که تابستان ها را به باغ بزرگ خودمان برویم که اگر بهشتی نیست، دست کم، میوه های بهشتی که دارد. تابستانها، حتی مادر بزرگم، پیش ما بود. بودن او موجب میشد که مادرم شادتر از همیشه باشد و « بار » کارش در خانهداری، مقداری سبکتر شود. مادر بزرگم که به خانهی ما میآمد، انگار مادرم به دوران کودکی برمیگشت و سعیمیکرد تا آنجا خودش را برای مادربزرگم لوسکند که او به مادرم می گفت: « برو بنشین مادرجان استراحت کن. میدانم که این بچهها، آدم را پیر میکنند. من کارهای خانهات را انجام میدهم. » حسی از « مادری » و « فرزندی » در چهرهی مادرم نمودار میشد. اما حس فرزندیاش در آن لحظهها، جلوه و جلای بیشتری می یافت. مادرم به خوبی حس میکرد که دارد از توانایی و چابکی مادرش بهره میبرد.
نکتهی مهم در آن مناسبات، آن بود که ما همه، از مادر بزرگمان حساب میبردیم. میتوانم ادعاکنم که حتی پدرم از این قاعده استثناء نبود. علتش آن بود که مادر بزرگم خیلی کارها را بلد بود. از طرف دیگر، یک لحظه دوست نداشت پا روی پا بیندازد و در صحبتها و غیبتهای خاله خانباجیها شرکتکند. او دوست داشت که ما مشغول یک سرگرمی سازنده و آیندهساز باشیم. هنوز کلاس چهارم بودم که به پدرم گفتهبود، بهتر است این پسر را تابستان به شاگردی یک مغازه بفرستیم. مادر بزرگم طرفدار یادگرفتن حرفه و کار بود. پدرم گفته بود هنوز خیلی زود است. این بچهها در این سن و سال، خیلی شکنندهاند و زود، « میسوزند ». اما استدلالهای مادر بزرگم تا آن جا مؤثر افتاد که پدرم سرانجام تسلیم شد و کار را به « کاردان » سپرد. من از اول تیرماه آن تابستان که کلاس چهارم را خوانده بودم به یک مغازهی خیاطی سپرده شدم.