تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

پادشاه جوانی بود که بر یک سرزمین بسیار بزرگ حکومت می‌کرد. او یک روز با همسرش در یک قایق اختصاصی برای گردش به دریا رفت. دریا توفانی شد و امواج قدرتمند و خشمگین آن، قایق شاه را درهم شکست. شاید بخت با آن‌ها یار بود که با زحمت زیاد، توانستند خود را به یک جزیره‌ی نا آشنا و دورافتاده برسانند. پادشاه که نه پولی با خود برده بود و نه نشانه‌ای از شاهی، با خود فکر کرد که اگر حتی خود را به عنوان نه شاه بلکه یک فرد ثروتمند در آن سرزمین بیگانه معرفی‌کند، هیچ‌کس حرفش را به جد نخواهد گرفت. پس صلاح کار را در آن دید که از گذشته‌ی باشکوه خویش، هیچ‌ نگوید و خود را تنها به عنوان یک آدم غریبه در آن سرزمین معرفی‌کند.

 

شاه برای گذران زندگی خود و همسرش، به دنبال هرکاری رفت. اما از آن‌جا که کار فکری و یا بدنی خاصی نیاموخته‌بود، کسی وی را استخدام نکرد. او سرانجام و پس از مدت‌های طولانی و با زحمت زیاد، توانست در مزرعه‌ای به عنوان گاوچران استخدام شود. با گذشت زمان، همسر شاه باردار شد و دختری به دنیا آورد که مانند همه‌ی دختران افسانه‌ها، زیبا یود. دختر گاوچران جدید و شاه سابق، کم‌کم بزرگ شد و جلوه‌ای از زیبایی و هوش و دقت عمل را برای اطرافیانش به نمایش گذاشت.

 

روزی از روزها، پسر شاه آن کشور که به تصادف از کنار خانه‌ی مرد گاو چران رد می‌شد، چشمش به دختر او افتاد. پسر شاه، شیفته‌ی زیبایی و دلبری او شد اما نه کلامی گفت و نه واکنشی نشان داد. وقتی به قصر شاهی برگشت، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پدر و مادر دختر، چه اصل و نسبی دارد. پدرش دستور داد تا به خانه‌ی دختر بروند و او را از پدرش خواستگاری‌کنند. اما وقتی که شاه آن کشور و اطرافیانش دریافتند که آن دختر زیبا و هوشیار، فرزند یک مرد گاو چران است، از تعجب زبانشان بندآمد. شاه به فرزندش گفت: « چگونه ممکن است شاه آینده‌ی یک کشور بخواهد با دختر یک گاوچران ساده‌ی یک لاقبا ازدواج کند؟ »

 

پسر اما در جواب پدر و دیگران گفت: « یا با کسی ازدواج نمی‌کنم و یا اگر بخواهم ازدواج‌کنم، جز او به هیچ دختر دیگری علاقه‌ندارم. » سرانجام، پس از درگیری‌های روحی و کلامی بسیار میان پدر و پسر، شاه، وزیر اعظم خویش را به خواستگاری دختر گاوچران فرستاد. مرد گاوچران، وزیر اعظم را با متانت پذیرفت و در جوابش گفت: « آیا این شاهزاده، کاری، هنری، حرفه‌ای هم بلد است یا نه؟ » وزیر اعظم که از شنیدن این پرسش تعجب کرده بود، گفت مگر من به شما نگفتم که خواستگار دختر شما، فرزند شاه این کشور است و در آینده، فرمان روای همه‌ی ما خواهد بود؟ یک پادشاه، چه نیازی به یادگرفتن حرفه و هنر دارد؟ »

 

مرد گاوچران گفت: « در این صورت، من دخترم را به چنین آدمی نمی‌دهم. » وزیر اعظم که این حرف را شنید، از غرور، اعتماد به نفس و برخورد مرد گاوچران، دچار شگفتی شد. اما از آن‌جا که آن کشور افسانه ای، کشوری دمکرات و قانون‌مداری بود، وزیر اعظم نمی‌توانست سر به خود کاری‌کند. از این رو، بغض‌کرده و ناراحت، به حضور شاه رسید و گزارش خود را تسلیم وی کرد. شاه از شنیدن گزارش وزیر اعظم به شدت خشمگین‌شد و برخورد او را اهانتی مستقیم به ساحت مقدس قدرت و شوکت شاهانه دانست.

 

شاه دیگر نتوانست خود را کنترل‌کند و به شدت فریاد زد: « به جای آن که این مردک گاوچران به داشتن دامادی چون شاه آینده‌ی کشورش افتخار کند و دخترش را دو دستی به او تقدیم دارد، کلی هم ناز و ادا از خود درمی‌آورد و اما و اگر می‌گذارد. » اما به هرحال، شاه با همه‌ی هارت و پورت خویش، باز نمی‌توانست قانون مملکت را زیر پا بگذارد و به نیروهای امنیتی خود دستوردهد که دختر را بربایند و پدر را نیز سر به نیست کنند. او باید نشان می‌داد که قانون‌مدار است.

 

این برخورد اهانت‌آمیز مرد گاوچران با شاه و پسرش بهانه‌ای شد تا او تلاش‌خود را برای منصرف کردن پسر خود از ازدواج با دختر مرد گاوچران، یک‌بار دیگر به کار ببرد. اما حرف پسر یکی بود و جز آن دختر، کسی دیگر را به همسری نمی‌پذیرفت. شاه بار دیگر دلش به حال فرزندش سوخت و تلاش دوباره‌ای را آغاز کرد. این‌بار یکی از شخصیت‌های معتبر دربار را برای مذاکره و قانع سازی مردگاوچران، نزد او فرستاد. جواب مرد گاو چران باز هم همان بود که گفته‌بود. سرانجام پس از چند بار رفت و آمد، شاه، چاره را در آن دید که تسلیم خواست پسر و خواست مرد گاوچران شود.

 

او تصمیم گرفت پسرش را به دنبال یادگرفتن حرفه‌ای بفرستد. شاه از مرد گاو چران پرسید که او چه حرفه‌ای را برای داماد آینده‌اش می‌پسندد؟ گاوچران گفت: « برای من، همه‌ی حرفه‌ها اعتبار و ارزش دارد. هرکدام را که او خود بپسندد و بیاموزد از نظر من قابل قبول است. » شاه پس از شنیدن نظر گاو‌چران، پسرش را به دنبال حرفه‌ی « سبد بافی » فرستاد. پسر شاه که هم زیرک و با استعداد بود و هم عاشق دختر مرد گاوچران، خیلی سریع، کار سبدبافی را با همه‌ی زیر و بم‌هایش یادگرفت و برای آن که ثابت‌کند که آن را یادگرفته، سبد بسیار بزرگی هم برای مرد گاوچران بافت و آن را به عنوان هدیه به او تقدیم داشت.

 

مرد گاوچران وقتی مطمئن شد که شاهزاده، حرفه‌ای را یاد گرفته‌است با ازدواج دخترش موافقت کرد. پس از انجام مراسم عروسی، هم شاه آن کشور و هم پسرش، سخت کنجکاو بودند تا سر از راز این اصرار مرد گاوچران که چرا روی داشتن و آموختن یک حرفه برای داماد آینده‌اش اصرار داشت، درآورند. در آن هنگام بود که مرد گاوچران، پرده از راز زندگی خود برداشت و گفت که او هنوز هم در عمل پادشاه یک کشور بسیار بزرگ است اما وقتی توفان حوادث، وی را دربه در کرد، اگر حرفه‌ای بلد بود، احتیاج به گاو‌چرانی نداشت. در آن زمان، هیچ‌کس نمی‌توانست حرف او را باورکند که وی شاه یک کشور بسیار بزرگ بوده‌است. از طرف دیگر، اگر او حرفه‌ای بلد بود، می‌توانست بی هیچ گونه دغدغه، زندگی مادی خود و همسرش را تأمین سازد. یادگرفتن یک حرفه، اگر هیچ‌گاه به کار انسان هم نیاید، دست‌کم نوعی عامل اطمینان روحی برای روزهای مبادای زندگی است. روزهایی که می‌تواند برای هرکسی، چه شاه و چه مردم دیگر پیش بیاید. »

 

برداشتی آزاد از داستان های یوگسلاوی سابق

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:23  توسط A.Avishan  | 

 

یکی از بچه‌های قدبلند کلاس، پای تخته می‌رود تا در آن‌جا مطلبی بنویسد. درست پس از نوشتن چند کلمه، با واکنش تحقیر‌آمیز بچه‌های قدکوتاه روبرو می‌شود که چه خط زشت و ناخوانایی دارد. در این میان، بعضی ها به پِچ پِچ می‌پردازند و شماری، آشکارا، طعن و تسخر خویش را به آن پسر قدبلند نشان می‌دهند. این در حالی است که همانان در روزهای قبل، نسبت به خط او هیچ گونه نظر منفی‌ یا تحقیرآمیز نداشته‌اند. این نکته نشانگر آنست که بسیاری از داوری‌های تعصب آمیز ما، ریشه در برخی القائات و یا شنیدنی های بی پایه دارد.

 

فضای کلاس، فضای بسیار سرد و نادلچسبی است. حتی آنان که مورد تبعض قرار نگرفته اند یعنی قدکوتاهان، از سایه ی سنگین غم و دو دستگی در کلاس خویش، در رنجند. گویی یک‌باره، همه چیز دیگرگون شده‌است. تقریباً هرچه از روز می‌گذرد، گروه قدبلندها، غمگین و غمگین‌تر می‌شوند. می‌توان در چهره‌ی برخی از قدکوتاهان که در معرض تبعیض قرار نگرفته‌اند، نوعی شادی بی پایه و در چهره‌ی شماری دیگر، یک سرگردانی تلخ را مشاهده کرد. در این میان، یکی از بچه‌های قدبلند تهدید می‌کند که با مدیر مدرسه در این زمینه تماس بگیرد. البته این حس، به نوعی، نشان سلامت جامعه است. یا دست کم سلامت جامعه در میان قشر خاصی از مردم که او فرزند آن‌هاست.

 

این بدان معناست که بچه‌ها، این احساس را دارند که در محیط مدرسه، کسی دیگر به غیر از معلم، در صورت لزوم می‌تواند دادخواه آنان باشد. هرچند معلم نیز او را از انجام این کار منع نمی‌کند. اما ظاهراً خود دانش‌آموز، پس از برخورد بسیار خونسردانه و اعتمادبه نفسانه‌ی معلم، از تصمیم خویش منصرف می‌شود. شاید او دریافته‌بوده که کار خانم آموزگارشان اگر چه ناعادلانه احساس می‌شود اما غیر قانونی و یا فاجعه‌بار نیست و یا اگر هم هست با آگاهی مدیریت مدرسه است. زیرا خانم آموزگار آنان، از همان آغاز یادآور شد که این تقسیم بندی‌ها یک آزمایش است. البته آزمایشی که پایه در یک پژوهش علمی دارد.

 

آن روز پس از صرف غذا که این‌بار در فضایی غیرعادی و سردتر از دیگر روزها صرف می‌شود، بچه ها به کلاس می‌آیند و همه‌ی کارهایی را که می‌کنند به شکلی در ارتباط با فراکشیدن قدکوتاهان و به زیرکشیدن قدبلندان است. سرانجام، روز به پایان خود نزدیک می‌شود و معلم به بچه‌های قدکوتاه، اجازه‌ی مرخصی می‌دهد که راهی خانه‌شوند. اما قدبلندان را نگاه می‌دارد. آنگاه به آنان می‌گوید : « یک خبر خوش برای شما! آن‌چه را که من امروز با کلاستان و مخصوصاً با شما انجام دادم فقط یک آزمایش بود. در هیچ کجا نوشته نشده و یا تحقیقی به عمل نیامده که قدکوتاهان، زرنگتر از قدبلندان باشند.»

 

« من متأسفم که امروز شما را ناراحت کردم اما امیدوارم که آزمایش امروز به شما درسی برای همه‌ی زندگی داده‌باشد تا بدانید که تبعیض چه پدیده‌ی درناک و غم‌انگیزی است. انسان با تبعیض، اعتماد به نفس و شکوفایی شخصیت خود را به کلی از دست می‌دهد. » ناگهان لبخند برلبان بچه‌ها نقش می‌بندد. البته بعضی از راه خشم و شماری از راه محبت، به معلم هجوم می‌آورند و او را در آغوش می‌گیرند. اشک های بیشتر آنان اینک سرازیر شده‌است. حتی اشک‌های معلم.

 

بچه‌ها آن گاه، بلوزهای قرمز را از تن در می‌آورند و به معلم تحویل می‌دهند. سپس خانم معلم به آنان یادآور می‌شود که ما همین آزمایش را فردا درباره‌ی بچه‌های کوتاه‌قد خواهیم داشت. امیدوارم شما رفتار خودتان را تحت کنترل داشته‌باشید و به کسی چیزی نگویید. همه قبول می‌کنند و قول می‌دهند که همان رفتاری را که معلم خواسته‌است از خود نشان‌دهند.

 

فردا که همه سر کلاس درس جمع می‌شوند، آموزگار توضیح می‌دهد که آزمایش دیروز ما، عده‌ای از شخصیت های شهر و کشور را ناراحت کرده‌است. به این معنا که بسیاری وزیران و بزرگان کشور که قد بلند دارند اعتراض کرده و گفته‌اند که تحقیق دیگری نشان می‌دهد که همیشه این آدم‌های قدبلند هستند که زرنگ و موفقند نه قدکوتاهان. آنان گفته‌اند که در آن تحقیق دیگر، ثابت شده که آدم‌های قدکوتاه، بیشتر در کارهایشان شکست می‌خورند و در زندگی به توفیقی دست‌نمی‌یابند.

 

با شنیدن این حرف‌ها، معلم باز کلاس را به دو گروه تقسیم می‌کند و این بار، بلوزهای قرمز را به کوتاه‌قدان کلاس می‌دهد تا بپوشند. حالا نوبت آنان است که طعم تلخ و غیرعادلانه‌ی تبعیض را بچشند. اینک قدکوتاهان که از بازی پشت پرده خبر ندارند، هاج و واج مانده‌اند که چگونه ممکن است یک‌روز در ردیف هوشیاران کلاس و شهر قرارگیرند و روز دیگر در ردیف عقب‌ماندگان؟ نوعی سرگردانی ذهنی و شگفتی از این همه بازی روزگار، بر چهره‌ی آنان، سایه انداخته‌است.

 

اما از طرف دیگر، برخورد بچه‌های قدبلند که از چگونگی آزمون آگاه هستند، فقط برخوردی کنجکاوانه است. آنان نه تحقیری بر دوستان خود روامی‌دارند و نه غرور کاذبی نسبت به آنان اعمال می‌کنند. آن روز نیز سپری می‌شود اما به علت آگاهی یک گروه، تشنج و عصبیت کمتری بر فضا حاکم است. تنها گروه ناراحت و غمگین، گروه قدکوتاهان است که انگار همه‌ی شادی‌های روز گذشته، یکسره از وجود آنان رخت بربسته‌است. البته به تدریج، در پایان روز، معلم با توضیح و برخورد مهربانانه‌ی خود، همه‌ی کلاس را متقاعد می‌کند که هر دو تئوری ذکر شده، کاملاً من‌درآوردی بوده و علم و پژوهش در این زمینه، چنین چیزی ارائه نداده‌است.

 

لبخند برلبان یکایک دانش‌آموزان، خاصه قدکوتاهان کلاس که آن روز، روز بسیار بدی داشته‌اند جاری می‌شود. البته چند روز بعد، معلم کلاس، از همه‌ی پدران و مادران دانش‌آموزان آن کلاس دعوت می‌کند که به مدرسه بیایند و فیلم درس تبعیض را که به آن شکل در کلاس درس اجراشده است ببینند. البته از فضای فیلم استنباط می‌شود که پدران و مادران و نیز مدیریت مدرسه، قبلاً در جریان برنامه‌ریزی و اجرای این طرح بوده‌اند و موافقت خود را نیز اعلام داشته‌اند. واکنش بچه‌ها و صحبت‌هایی که آنان با پدران و مادران خود کرده‌اند، حکایت از آن می‌کند که چنان آزمونی برای همه‌ی عمر در عمق وجود آنان چنان ته‌نشین شده که بعید است غبار فراموشی بر آن بنشیند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:25  توسط A.Avishan  | 

 

تبعیض از پدیده‌های بسیار قدیمی زندگی انسان است. در همه‌ی فرهنگ‌ها و سرزمین‌ها، این پدیده وجود داشته است. چه زمانی که پایه‌ی نژادی و اقتصادی داشته، چه آن گاه که پایه‌های آن برمذهب و آرمان بنا شده‌بوده است، از تاریک‌ترین ابعاد خراشنده‌ی رفتار انسان، علیه انسان بوده‌است. حضور بردگان در دورانی بس طولانی، نسبتاً در همه‌ی کشورهای جهان و بهره کشی بسیار ظالمانه از وجود آنان، از کمترین نمونه‌های تبعیض انسان قدرتمند، علیه انسان بی‌قدرت بوده است.

 

هم‌اکنون نیز با وجود حضور قوانینی بسیار سخت مبتنی بر ممنوعیت تبعیض و مجازات تبعیض‌گران، بازهم این پدیده به شکل‌های مختلف در بازار کار، در خانه و مدرسه و بسیاری مؤسسات، آشکار و نهان وجود دارد. اگر انسان واقع‌بین باشد باید گفت که امکان ریشه کن ساختن مطلق این پدیده با وجود قانون گذاری سخت و مجازات‌های سخت‌تر، امری ناممکن به نظر می‌رسد اما تردید نباید داشت که میزان وقوع آن به حد اقل خواهد رسید خاصه اگر میزان آگاهی همه‌ی طرف های دیگر یعنی متجاوز و تجاوزشده افزایش یابد. 

 

به قول آن نویسنده، باید گفت که همیشه صحبت از آن نیست که تبعیض گرانی وجود خارجی دارند. بلکه صحبت از کسانی است که تبعیض را به هردلیلی می‌پذیرند و در برابر چنان متجاوزانی، سکوت می‌کنند. تردید نیست که هرمقدار میزان آگاهی افراد در رابطه با حقوق اجتماعی آنان و نیز مناسبات درست انسانی، بالا باشد، میزان کسانی که تسلیم تبعیض و یا تسلیم تجاوز به حقوق خویش می‌شوند کم و کمتر خواهد شد. برای این که تبعیض چه به عنوان متجاوز و تبعیض‌گر و چه به عنوان تجاوزشده و تبعیض‌پذیر کاهش یابد، لازم است دولت‌ها این آگاهی را به گونه‌ای قانونمند، از دوران درس و مشق به میان کودکان و نوجوانان ببرند و آن‌ها را نسبت به تلخی و زخم عمیقی که این گونه تجاوزات رفتاری بر روح انسان می‌گذارد، آگاه سازند.

 

در همین راستا، من در تاریخ هشتم دسامبر 2007 میلادی، فیلم مستندی دیدم که در فرانسه تهیه‌شده بود. در این فیلم، مدیر و معلم مدرسه، همراه با پدران و مادران بچه ها در کلاس پنجم یکی از مدارس این کشور، تصمیم می گیرند که پدیده‌ی تبعیض را آگاهانه در کلاس مورد نظر را، در طول دو روز عملی سازند. روزنخست، معلم کلاس که خانم جوانی است وارد کلاس می‌شود و به همه می‌گوید که ما امروز می‌خواهیم پدیده‌ای را عملی سازیم که شماری از پژوهشگران در کتاب‌های خود، در باره‌ی آن، مطالب بسیاری نوشته‌اند. آری آنان گفته‌اند، کسانی که بلند‌قد هستند، در ردیف آدم‌های بی‌استعداد، کم‌کار و تنبل قرار دارند. اما آنان که کوتاه‌قدند، هم با استعداد هستند و هم پرکار و موفق.

 

در همین راستا، معلم کلاس تصمیم می‌گیرد که دانش آموزان را به دو گروه قد‌کوتاه و قدبلند تقسیم‌کند. قدکوتاهان، نماینده‌ی انسان های زرنگ و با استعداد و قدبلندان، نماینده‌ی بی استعدادان و از کارگریزندگان به شمار می‌آیند. البته وقتی دوربین در همان لحظه به روی صورت بچه های قد بلند کلاس تمرکز می‌یابد، برخی از آنان بی درنگ، هاج و واج به دهان معلم نگاه می‌کنند و نگاهشان با هزار سخن می‌گوید که این چه پژوهش نادرستی است. از طرف دیگر، بچه‌هایی که جزو قدکوتاهان کلاس هستند، به جز شماری که بازهم سخت تعجب کرده‌اند، بقیه خوشحالند که در ردیف افراد برگزیده و تأیید‌شده به حساب آمده‌اند. در این راستا، معلم سعی می‌کند برای مشخص کردن این دو گروه از یکدیگر و چشیدن بیشتر تلخی مزه‌ی تبعیض، به بچه های قد بلند، یک بلوز قرمز رنگ بدهد تا آنان حتی از نظر رنگ، کاملاً مشخص شوند که در ردیف کم استعدادها و تنبل‌ها قراردارند.

 

در این میان، دختری که اشک‌هایش سرازیر است و در ردیف قدبلندان قراردارد، به معلم اعتراض می‌کند و می‌گوید: « من این شیوه‌ی تقسیم‌بندی آدم‌ها را قبول ندارم. من کسانی را می‌شناسم که قد کوتاه دارند اما بسیار تنبلند و برعکس، کسانی را می شناسم که قدبلندند اما بسیار با استعداد. من این کار شما را غلط می‌دانم. » البته معلم کلاس، خیلی جدی جواب می‌دهد که این، نظر من نیست. من هم مخالف آن هستم. این نظر پژوهشگران است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:7  توسط A.Avishan  | 

 

در زمان‌های قدیم، پادشاهی بود به نام « تُروجان » که گوش‌هایی شبیه گوش بُز داشت. هرگاه آرایشگری  پیش او می‌رفت، دیگر برگشتی برایش نبود. شاه برای آن که خبر داشتن گوش های غیرعادی‌ او به گوش کسی نرسد، آن‌ها را سربه نیست می‌کرد. مردم اما نمی‌دانستند چرا آرایشگران شاه، پس از انجام کار خویش، دیگر برنمی گردند و هیچ کس هم جرأت نداشت از فرمان احضار شاه سرپیچی‌کند.

 

روزی نوبت به یکی از آرایشگران شهر رسید. او مردی پیر و نزار بود. وقتی فرمان شاه را دریافت کرد، یا واقعاً مریض شد و یا آن که خود را به مریضی زد. مهم آن بود که شاه، اصراری روی آمدن او نکرد. مرد آرایشگر برای آن که خود را به شاه، وفادار نشان‌دهد، شاگردش را به حضور او فرستاد. شاه از شاگرد آرایشگر، علت نیامدن استادش را پرسید. پسر جواب داد که استادم بیمار است و به همین دلیل، مرا به خدمت شما فرستاده‌است. شاه پذیرفت که شاگرد مرد، او را اصلاح‌کند.

 

شاگرد آرایشگر در ضمن کار خویش، با آن که متوجه شد که گوش‌های شاه، به بزرگی گوش‌های بُز است اما به شکل کاملاً زیرکانه‌ای، خود را نسبت به آن‌ها بی اعتنا نشان‌داد. حتی وقتی شاه برای اطمینان خاطر و آزمایش او، از وی پرسید که آیا در وجود او، چیزی غیرعادی دیده‌است یا نه، پسر جواب داد که در بدن شاه، همه چیز عادی است. شاه خوشحال شد و به او دوازده سکه‌ی طلا بخشید و خواست که چند روز دیگر باز هم پیش او بیاید. پسر به خانه‌ی استادش رفت و جریان رفتن خود به حضورشاه و دریافت دوازده سکه‌ی طلا را شرح داد. استاد نیز به نوبه‌ی خود از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد. خوشحال‌تر از همه آن که شاگردش ناپدید نشده‌است.

 

مدت‌ها گذشت و شاگرد آرایشگر، مرتب پیش شاه می‌رفت، کارش را انجام می‌داد و از او، سکه های طلا دریافت می‌کرد. تا این که چندی بعد در یکی از روزها، استاد او متوجه شد که شاگردش نسبت به روزهای اول، خیلی لاغر شده است. علت را پرسید. پسر هیچ جواب قانع کننده‌ای برای استاد خود نداشت. نه بیمار بود و نه غذا کم می‌خورد. استاد سرانجام به او گفت: « تصور من آنست که تو از چیزی در درونت رنج می‌بری که نمی‌خواهی آن را بر زبان بیاوری. اگر به من اعتماد نداری، پیش کسی یا کسانی برو که به او یا آن‌ها اعتماد داری. آن‌گاه درد درونت را برای آنان شرح بده. »

 

البته، پسر از پذیرفتن همه‌ی این گزینه‌ها سر باز زد. سرنجام، استادش به او گفت: « اگر به کسی اعتماد نمی‌کنی، می‌توانی به خاک اعتمادکنی. به بیابان برو، گودالی بکن. سرت را به آن گودال فرو کن و راز دلت را به خاک بگو و سپس آن‌جا را پرکن.» پسر به حرف استادش گوش کرد و همان کار را انجام داد. آن‌گاه حسی از سبُکی و گشایش روحی در او ایجادشد. مدتی از این ماجرا گذشت. چندی بعد در آن محل، مقداری « نی » روئید. از تصادف روزگار، چوپانی چند شاخه از آن نی‌ها را  جدا کرد و برای خود « نی‌لبک » ساخت و شروع به نواختن  کرد. آن‌گاه، آوایی که از نی برخاست، شگفت انگیز بود.

 

« نی » می‌گفت: « پادشاه ما تروجان، گوش هایی مانند گوش بز دارد. » مهم آن نبود که انسان در  نی چه می‌دمید و چه آهنگی می‌نواخت. آن چه بیرون می آمد همان خبر بود و بس! انگار خاک و تمامی سلول های نی‌لبک از آن راز شگفت لبالب شده‌بود. طبیعی بود که این خبر بتواند دهان به دهان و گوش به گوش، همه‌ی شهر را فرابگیرد. و طبیعی‌تر نیز بود که حتی به گوش شاه تُروجان برسد. شاه از دریافت خبر به شدت خشمگین شد و در ذهن خود، شاگرد آرایشگر را مسبب اصلی این ماجرا و پخش خبر دانست. با قهر و غضب او را احضار کرد و گفت که اگر اصل ماجرا را تعریف نکند با جانش بازی کرده‌است.

 

شاگرد آرایشگر گفت: « من موضوع گوش های شما را با هیچ کس در میان نگذاشته‌ام. اما از آن جا که نگه‌داشتن این راز، به شدت آزارم می‌داد، روزی به بیابان رفتم و آن را با خاک در میان گذاشتم. در آن محل مقداری « نی » روئید. چوپانی از آن نی‌ها برای خود نی‌لبک درست کرد و در آن دمید. صدایی که از آن نی‌لبک برخاست، خبر گوش های شما بود. » شنیدن این خبر برای شاه، هنوز هم باورکردنی نبود. از این رو، تصمیم گرفت که با او به آن محل برود و از نزدیک، همه‌چیز را ببیند و آزمایش‌کند.

 

شاه وقتی در آن محل، دستور داد تا یک شاخه « نی » را از زمین بکنند و در آن بدمند، توانست آن خبر را که در میان مردم جاری بود، به گوش خود بشنود. در آن‌جا بود که او، درستی حرف‌های شاگرد آرایشگر را پذیرفت و با خود اندیشید وقتی، خبری را حتی خاک نخواهد و یا نتواند در خود نگه‌دارد، دیگر چه جای آنست که این خبر در میان آدمیان مخفی بماند. از آن روز به بعد، برای او چندان مهم نبود که کدام آرایشگر به قصر شاهی می‌رود. در واقعیت امر، او دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت.

 

این داستان، ترجمه‌ نیست. یک برگردان آزاد است از داستان‌های مردمی یوگسلاوی سابق/ این کتاب به دو زبان سوئدی و یوگسلاوی – صربی – در سال 1983 میلادی در استکهلم در سوئد منتشر شده است. ناشر: SIL  یا Statens Institut för Läromedelsinformation  / 78 صفحه /  17 قصه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:35  توسط A.Avishan  | 

پیشگفتار

آن چه در این جا می‌آید، بخشی از خاطرات من در باره‌ی مولاناست که از خلال سال‌های درس و مشق، در ذهن من مانده است. در این نوشته، تلاش داشته‌ام که شخصیت مولای روم را از میان برخورد‌های طبیعی مردم پیرامون خویش، تعصب‌ها و کج‌اندیشی‌های آنان به تماشا بگذارم. به طور طبیعی، بخش‌هایی از این مقاله، حالت تحلیل ادبی و فرهنگی دارد. دیگر قسمت‌ها، پل‌هایی است که در بستر زمان و مکان، آدم‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد و درست از درون این پیوند است که می‌توان نگاهی به شخصیت مولانا از پنجره‌ی چشم آنان انداخت.

 

تردید ندارم که اگر بسیاری از مردم اهل قلم، خاطرات زندگی خویش را از مولانا و یا هرشاعر دیگر از برخورد مردم کوچه و بازار و یا کسانی که در این زمینه‌ها مطالعاتی داشته‌اند، بر زبان آورند، نکات جالبی برای تحلیل‌گران ادبی فراهم خواهد‌شد. نکاتی که به طور عمده، بازتاب تربیت فرهنگی ما در یک جامعه‌ی بسیار پیچیده است. خاصه که نگاه مردم، نگاهی است کاملاً طبیعی و دور از اغراق‌های تو‌خالی نسبت به شاعران و اندیشمندان این سرزمین، دور از ترس مجازات و یا شوق پاداش از سوی گردونه‌ی قدرت.

 

امیدوارم بتوانم در فرصتی دیگر، آن بخش  از خاطرات خود را از مولای روم، در سال های بعدتر، که در بافت محفل های ادبی، کلاس‌های درس دانشگاهی و برخی محافل پژوهشی شکل گرفته، به قلم‌آورم. در این زمینه، من در سال‌های دیر و دور، خاطرات خویش را اگر چه به اختصار، از حافظ و خیام قلمی‌کرده‌ام. مقاله‌ای را که در مورد خیام نوشته‌ام، زیر عنوان « گروگان تلخ و معترض » منتشر شده و آن‌چه را که درباره‌ی حافظ بر قلم آورده‌ام زیر عنوان « بازگشتی به خانه‌ی حافظ » در اختیار علاقمندان قرار گرفته‌است.

این مقاله که اینک یک جا به حضورتان تقدیم می‌شود، قبلاً در همین وبلاگ، در دوازده شماره، منتشر شده است.  

 

وقتی که خردسال بودم، پدرم دوستی داشت که به خانه‌ی ما رفت و آمد می‌کرد.  هم پدر من عیال‌وار بود و هم او. البته وقتی او به خانه‌ی ما می‌آمد، همسرش نیز او را همراهی می‌کرد بی آن که بچهها همراهشان باشند. او و پدر من با آن‌ که یک‌دوجین بچه سفارش داده بودند، اما دوست نداشتند که همه‌ی لحظه‌های زندگیشان از قیل و قال « بقا » و « تکامل » آنان پرباشد. به همین دلیل، وقتی مهمان‌های پدر می‌آمدند، بچه‌ها می‌بایست در اتاق نشیمن جاخوش کنند و مزاحم وقت و بی‌وقت آنان نباشند. مگر زمانی که یاد گرفته باشند در گوشه‌ای آرام بگیرند و اگر چه پراکنده و ابهام‌آمیز، چیزی از حرف‌های بزرگتران درک کنند.

 

مادر، البته همچون دیگر مادران، مهمانی که از دوستان خاص او باشد نداشت. اگر هم داشت، خاله خانباجی های همسایه بودند که رفت و آمدهایشان در سایه ی اراده و تأیید شوهرانشان شکل می‌گرفت. این رفت و آمدهای کوتاه و یا بلند، تنها در خلال روز بود آن‌هم با لحظه‌ای در این یا آن گوشه‌ی حیاط نشستن و یا گاه دم در، دقایق و یا ساعاتی را به قلع و قمع کردن گفتار و یا رفتار این یا آن زن همسایه گذراندن. پدر هرگز لازم نبود به احترام مهمانان مادر، خود را مقید به خوش و بش سازد اما مادر همیشه باید چنین می‌کرد.

 

وقتی این دوست پدر به خانه‌ی ما می‌آمد، مادرها در گوشه‌ای دور هم می‌نشستند و در ضمن صرف چای  و دود کردن قلیان تنباکو، باز مطابق معمول به بررسی ارزشیابانه‌ی‌ رفتار همسایگان می‌پرداختند. صغری‌خانم را متکبر توصیف می‌کردند و زهرا خانم را ساده‌دل می‌دانستند در حالی که فاطمه خانم را آدمی دو به هم‌زن و غیرصمیمی مورد ارزیابی قرار می‌دادند. شاید که شمسی خانم آدم چندان بدی نبود اما ظاهراً مادر من و خانم دوست پدرم، از بهترین و بی‌عیب‌ترین آدم‌های دنیا بودند. هرچه عیب و بدی بود در دیگران بود و هرچه حُسن و بزرگی بود در آن‌ها یک‌سره جمع شده‌بود.

 

این دوست پدر من، معلم بازنشسته‌‌ی اداره‌ی فرهنگ بود. می‌دانستم که از پدرمن مُسن تر نیست اما برای من، همه‌‌ی آنان که زن و فرزند داشتند، پیر بودند. بعضی بیشتر و برخی کمتر. اما بعدها دریافتم که او در چهل و پنج سالگی بازنشسته شده بود. با بیست و پنج سال سابقه‌ی خدمت و با بیست و پنج روز حقوق. سال‌ها در دبیرستان درس داده بود و بسیاری از شخصیت‌های شهر ما که به ریاست این یا آن اداره رسیده بودند، زمانی از شاگردان او بودند. او هیچ‌گاه این افتخار را فراموش نمی‌کرد و در صورت امکان سعی‌داشت، بخش مهمی از موفقیت آنان را در گرو آن بداند که آنان هفته‌ای یکی دو ساعت، شاگرد او در کلاس انشاء و فارسی بوده‌اند.

 

مناسبات پدرم با او بسیار دوستانه بود. اما نیمی از حرف‌هایشان به تکه‌پاره کردن تعارف و تعریف از همدیگر می‌گذشت. او همیشه خود را مدیون پدرم می‌دانست که در یک کار حقوقی و اداری، به وی کمک شایانی کرده بود و اگر آن کمک نبود، خانه‌ی پدریش را اینک رندان روزگار از دستش ربوده بودند و او و فرزندانش باید اجاره نشین این و آن باشند. ظاهراً پدر من با « نبوغ ذاتی » و « توانایی کلامی » و جُربُزه‌ی اداری خود توانسته‌بود، لاشخورانی مهاجم بر او را، در بند قانون گرفتار سازد. البته نه خود قانون بلکه زیر نام قانون اما با اراده ی این یا آن فرد مهم که با پدرمن روابط صمیمانه‌ای داشتند.

 

از طرف دیگر، پدر من در شهر کوچک ما، هیچ کس را دانشمند‌تر از آن دوست نمی‌دانست. هرچه علم عالم بود در وجود او جمع بود. این آقای معلم بازنشسته، اسم شاعرانی را می‌دانست که پدر من نام آنان را نشنیده‌بود. او گاه از کتاب‌هایی صحبت می‌کرد که پدر من، حتی تصور نمی‌کرد که ممکن است وجود خارجی داشته‌باشد. شاعرانی مانند ابن یمین و غضائری رازی و وحشی بافقی برای پدر من انگار ساکنان کره‌ی دیگری بودند. او فردوسی و حافظ و سعدی را سه رکن افتخار فرهنگ ایران می‌دانست. فردوسی را نماد مقاومت و جنگ تصور می‌کرد. حافظ را نماد محافظه کاری و گوشه‌نشینی و سعدی را نماد جهان‌گردی، پند و سازش.

 

اگر دیگرانی بودند دیگر نه « شاعر » که « ماعر » بودند. البته پدرم این ارزیابی استادانه را فقط در حضور ما شنوندگان بی کلام و دانش و مطیع مطرح می‌کرد و نه در حضور آن دوست بزرگوار که مادر دهر هنوز مانندی برایش نزاییده بود. می‌دانستم که دست پدر من نه به شاهنامه خورده بود و نه به بوستان و گلستان. اگر گاهی، دیوان حافظ را هم ورق زده بود نه از سر ارادت و یا شوق خواندن بلکه به لطف همین دوست خانوادگی بود که در یکی از شب های زمستان، آن را در خانه‌ی ما جا گذاشته‌بود.

 

این معلم بازنشسته، هرگاه که به خانه‌ی ما می‌آمد، در هر فرصتی که پیدا می کرد تا نفسی تازه‌کند و رمقی دوباره بگیرد این دو بیت را می‌خواند:

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یــــاری که او را یار نیست

شرح ایـــن هجران و این خون جگر

ایــــــن زمان بــــگذار تـــا وقت دگر

این آقا معلم آن قدر این دو بیت را خوانده بود که من نیز آن را بدون درک محتوایش یاد گرفته بودم.  البته هیچگاه جرأت نکردم از پدرم بپرسم که این شعر چه معنی می‌دهد و این آقا معلم بازنشسته، چرا حتی زمانی که خوشحال است و چیزهای خنده‌دار تعریف می‌کند بازهم به شرح هجران و خون جگر اشاره دارد.

 

اما یک بار از مادرم که در همان اتاق می نشست و کم یا زیاد، گفتگوهای مردانه را می‌شنید، پرسیدم که این شعر چه معنی می دهد. مادرم گفت من سواد ندارم که معنی آن را بفهمم. اما حتماً این آقای میرزائی هروقت به خانه ی ما می‌آید مست است و شاید هم خوبیش در آنست که در مستی، راست می‌گوید و بعد دوست ندارد غم و غصه اش را برای دیگران بازگوید. شاید می‌خواهد وانمود سازد که غم و غصه زیاد دارد اما آن‌ها را فقط توی دلش نگاه می‌دارد تا کسی از چند و چونشان سر در نیاورد.

 

شنیدن آن شعرها از زبان آقای میرزائی معلم شهر ما، نخستین باب آشنایی من با مولانا بود. هر چند او هیچگاه نگفت که آن شعرها از آن کیست و من نیز تا بعدها ندانستم که سراینده‌ی آن ها چه کسی بوده‌است. در خانه‌ای که پدر خانواده بدون داشتن کتاب و یا مطالعه گفته‌باشد که ایران سه ستون فرهنگی دارد که مولانا در شمار یکی از آن ستون ها نیست، جا دارد که من به عنوان فرزند خانواده، سخنی از مولانا نشنوم.

 

البته بعدها دریافتم که آن اظهار نظر پدر من در مورد سه شاعر فارسی زبان به عنوان سه ستون نگهدارنده‌ی فرهنگ ایران، برگرفته از صحبت های یک فرد ارمنی بوده که در شهر ما ساکن بود و مغازه‌ی عمده فروشی گندم، جو و دیگر کالاهای کشاورزی داشت. این موضوع را بعدها هم از پدرم شنیدم و هم توانستم با قرینه‌های گوناگون، سرچشمه‌ی آن را پیدا کنم. این شخص ارمنی تا چندین نسل به عقب، زاده‌ی شهر ما بود. همه او را ارمنی میخواندند همچنان که پدر و پدر جدش را نیز. جالب آن که این ارمنی که از دوستان و آشنایان پدرم بود حتی در جوان‌سالی، مسلمان نیز شده بود و نام خود را از « مارتین » به « محمد حسن » تغییر داده بود.

 

هیچ‌کس نمی‌دانست که اجداد او از چه زمانی و به چه دلیل ساکن این شهر دور افتاده‌ی ما شده‌بودند. از آن خانواده، او نخستین کسی بود که مسلمان شده بود. اما برای مردم چه اهمیتی داشت. زیرا آنان او را بازهم ارمنی می‌خواندند. حتی آن‌ها که می‌خواستند با ارادت بیشتری از وی حرف بزنند از عنوان « ارمنی سابق » استفاده می‌کردند. البته در عمل فرقی هم نمی‌کرد. اولاً به زبان آوردن نام « مارتین » انگار دهان و سقف دهان آنان را می‌آزرد. چه، در میان آن همه اسم های ریز و درشت عربی، یکباره بر زبان آوردن نام مارتین چندان دلپسند نبود.

 

از طرف دیگر اگر کسی او را محمدحسن صدا می‌کرد باز، خیلی‌ها نمی‌توانستند در ذهن خویش مجسم‌کنند که منظورشان همان « مارتین » سابق است. از این رو، راحت تر بود که او را ارمنی و یا ارمنی سابق بنامند. همه به او احترام می‌گذاشتند و حتی از کمک و محبت وی نیز برخوردار می‌شدند. او نه آن زمانی که ارمنی بود، اعتقاداتی مذهبی داشت و نه اینک که مسلمان شده بود، به جایی و یا کسی آویزان بود.

 

تنها کسی با او میانه‌ی خوبی نداشت، واعظ بزرگ شهر ما بود. این واعظ هرگز قبول نکرد و در جایی زبان به اعتراف هم نگشود که او مسلمان است. البته بعدها معلوم شد که واعظ شهر به این شخص ارمنی سفارش کرده بود که اگر یک قطعه زمین دونبش در یکی از خیابان‌های رو به ترقی شهر را به او به عنوان خمس و زکات هدیه کند، در همه جا، آوازه‌ی مسلمانی وی خواهد پیچید. در غیر این صورت، حتی با وجود مسلمان بودن، از سوی او همچنان به عنوان مارتین ارمنی شناخته‌خواهد شد. جناب ارمنی نیز به واعظ نام‌آور و پرهیزگار شهر پاسخ داده بود که وی هرگز تن به نادرستی هایی از این قبیل نداده است و نمی‌دهد. برای او گواراتر است که انسان بمیرد تا آن که ارمنی یا مسلمان.

 

البته داستان مسلمان شدن او، برای شماری از افراد نزدیک و معاشر وی، داستان جالبی بود. در همان سالهای جوانی، دل به محبت دختری سپرده بود. دختر نیز به شکلی دیوانه‌وار شیفته‌ی شخصیت او شده بود. شگفت آن که در آن شهر « کور » و « کر » که نه بسیاری از آدم‌ها را می بینند و نه می‌شنوند، پدر دختر، مردی توانگر و آزادمنش بود. او چند سالی را در ترکیه به سر برده بود و سه چهار سال هم در شهر « ماینز » آلمان، قالی فروشی داشته‌بود.

 

آنگاه به کلی از اروپا به ایران نقل مکان کرده بود و تصمیم گرفته‌بود که  تمام املاکش را که در چند پارچه آبادی پراکنده بود، بفروشد و در داخل شهر، در حاشیه‌ی خیابان، مغازه و مستغلات بخرد. این شیوه‌ی بازاریابی وی، در برخی ابعاد با شیوه‌ی کار آن ارمنی پهلو می‌زد. با این تفاوت که آن ارمنی، مردی بیست و پنج ساله بود و پدر دختر، مردی چهل و چند ساله. پدر دختر، وقتی از عشق دوجانبه‌ی آن دو آگاه شده بود، به مارتین گفته بود که برای من مهم دل انسان‌هاست نه مذهب و فرهنگ و زبان آن ها. حتی اگر شده، برای رعایت ظاهر امر، نامی برای خود انتخاب کن و مراسم مسلمان شدن خود را نیز در حضور یک شخص مذهبی انجام بده تا از فشار شایعه‌ها و درگوشی‌ها رهایی یابی. مارتین نیز چنان کرده‌بود. پس از این مراسم و مقدمات، او با دختر آن مرد ازدواج کرد که حاصل آن دو فرزند بود.

 

اما در یکی از تابستان‌ها که او زن و بچه‌اش را قبل از خویش، مطابق معمول سال‌های گذشته، زودتر به رامسر فرستاده‌بود تا خود کمی بعدتر به آن‌ها بپیوندد، اتوبوس حامل آنان با یک کامیون تصادف کرده‌بود. در آن حادثه، از جمله قربانیان بی نام و نشان، همسر و دو فرزند مارتین بودند. او پس از آن اتفاق ناگوار، دیگر ازدواج نکرد. اما مناسبات دوستانه‌ی وی با پدر همسرش همچنان به قوت خود باقی ‌ماند.

 

پدر همسرش پس از این حادثه گفته‌بود اگر من دختر دیگری می‌داشتم که دوست داشت با مارتین ازدواج کند، نه تنها مخالفتی نمی‌کردم، بلکه بسیار خوشحال هم می‌شدم.  پدر زن مارتین تنها تاجر نبود بلکه مردی بود اهل مطالعه و حتی می توان ادعا کرد اهل ادب. او دو کتاب رمان نوشته‌بود بی‌آن که آن‌ها را منتشر کند. یکی از آن ها، بازتاب فضای فرهنگی آلمان را در خود داشت و دیگری جامعه ترکیه را.

 

گذشته از آن، او سخت به مولانا عشق می ورزید. هرچند ارادت عمیقی به فردوسی، سعدی و حافظ نیز داشت. او  به مارتین، بارها و بارها گفته بود که ایران بر چهار ستون استوار فکر و فرهنگ بنا شده است. آن چهار ستون نیز همین چهار نفرند. اما مارتین ارمنی به هر دلیلی، به مولانا ارادتی نداشت و کم‌کم باورش شده بود که این سه ستون، استوارتر از آن چهار ستون است. و همین اندیشه بود که از طریق مارتین به ذهن پدر من هم راه یافته بود.

 

برای من همیشه مهم بوده‌است که بتوانم رابطه‌ی معنایی و یا علت و معلولی برخی پدیده‌ها را که به خاطره‌های مشخص فکری و رفتاری دوران کودکیم گره خورده است، پیدا کنم. یکی از آن موردها، همین نکته بود که چرا « مارتین » ارمنی به مولانا ارادتی نداشت و چرا پدر من، که نه اهل کتاب و دفتر بود و نه اهل بحث و استدلال جدی، باور او را آویزه‌ی ذهن خود کرده بود که فرهنگ و ادبیات ایران فقط سه ستون دارد و نه بیشتر.

 

نکته‌ای که در آن زمان مرا به اندیشه وامی‌داشت، آن بود که چرا پدر من با وجود همه‌ی احترامی که به آقای میرزائی معلم بازنشسته‌ی شهرمان داشت، از وی در حوزه‌ی مولانا، تأثیری نپذیرفته‌بود. در حالی که این دوست خانوادگی پدر، از ارادتمندان دیرینه‌ی مولانا به شمار می آمد و بسیاری از غزل‌ها و مثنوی‌های او را از حفظ داشت. از طرف دیگر، پدرم با مارتین ارمنی نه رابطه‌ی خانوادگی داشت و نه با هم به این یا آن محفل ادبی می‌رفتند. فقط این را می‌دانستم که آن دو، در برخی از گرفتاری های کار و زندگی، به شکل صمیمانه‌ای به یکدیگر کمک می‌کردند.

 

پدرم با آن که تحصیلات بالایی نداشت اما بیشتر به جوهر درونی آدم‌ها احترام می‌گذاشت تا ظاهر و یا مقامی که به آن وابسته‌بودند. او بارها به مادرم گفته‌بود که من این مارتین ارمنی را به صدها مسلمان که بویی از انصاف و انسانیت نبرده‌اند ترجیح می‌دهم. هر چند مادرم، پدر را منع کرده بود و حتی از این نوع صحبت‌ها که بوی کفر می‌داد برحذر داشته‌بود. مادرم معتقد بود که وقتی کسی مسلمان باشد، باید به هزارتا ارمنی ترجیح داشته باشد. اگر آن مسلمان‌ها آدم های بدی هم باشند و ارمنی‌ها آدم‌های خوبی، این دیگر وظیفه‌ی مانیست که قاضی شویم و حکم بدهیم. رسیدگی به حساب و کتاب مردم و رفتار آن‌ها در روز قیامت، کار قادر متعال است و نه ما بندگان گناهکار.

 

من در این زمینه، بارها فکر کرده‌بودم که پیش مارتین ارمنی بروم و از او، علت مخالفتش را با مولانا و یا در عمل، ندیده گرفتنش را از وی بپرسم. نمی‌دانم چرا این کار را نکردم. شاید از آن رو که او را بیشتر یک تاجر انسان‌دوست می‌‌شناختم تا یک ادیب. هرچند پدرم او را نیز جزو ادیبان شهر می ‌دانست اما ادیبانی از سنخ دیگر یعنی دارای تبار و مذهبی متفاوت. من این نکته را می‌دانستم که مارتین از ارمنی بودن فقط نامی داشت. وجودش انباشته از همان اندیشه ها و تربیت‌هایی بود که دیگران ساکنان شهر ما در ذهن و رفتار خود داشتند.

 

از این رو فکر کردم به سراغ آقای اعتمادیان، پدر زن مارتین بروم که دیگر در روزگار جوانسالی من خانه‌نشین بود. مردی بود آراسته و درشت‌اندام و مهربان. خانه‌اش بر خلاف انبوه مستغلاتش که مرکز شهر را به خود اختصاص داده‌بود، دور از مرکز شهر قرار داشت. البته وقتی که خود را به عنوان فرزند دوست داماد سابق او معرفی کردم، لبخندی برلبانش جاری شد و تصور کرد که شاید می‌خواهم برایم کاری در زمینه‌ی مادیات انجام‌دهد. بدین معنی که مغازه‌ای را ارزان‌تر از بقیه به من اجاره دهد و یا احتمالاً پولی به عنوان وام در اختیارم بگذارد تا به عنوان سرمایه‌ی اولیه برای کار و کاسبی به جریان بیندازم. او همه‌ی این اندیشه‌ها را که از ذهنش گذشته‌بود، در پایان همان دیدار برایم شرح‌داد.

 

از سوی دیگر کاملاً متعجب شد وقتی فهمید که کارم هیچ ارتباطی به موضوع های مادی ندارد بلکه کنجکاوانه خواسته‌ام بدانم چرا او که آن‌قدر ارادتمند مولاناست، دامادسابقش، حتی از بر زبان آوردن نام مولانا احتراز می‌کند. پس از مقداری گفتگو، آقای اعتمادیان برایم توضیح داد که او و مارتین در زمینه‌ی شعر و شاعری، با هم بحث‌های فراوانی داشته‌اند. این دو تن به جای آن که از تجارت و پول حرف‌بزنند، وقتشان را در رفت و آمدهای خانوادگی، صرف بحث و فحص در شعر شاعران ایران می کرده‌اند.  او می‌گفت که گره‌گاه ذهنی مارتین در مورد مولانا، ارادت او به شمس تبریزی است آن هم نه از آن رو که مولانا به عنوان یک مرد، به مردی دیگر، چنان ارادتی عاشقانه داشته‌است. بلکه از آن رو که او معتقد بود که شمس نه تنها آدم جالبی نبوده بلکه شخصیتی یک‌دنده و تک‌اندیش داشته‌است.

 

مارتین در باره‌ی مولانا، کتاب‌های زیادی خوانده بود و در خلوت خویش چه بسا همان اندازه مولانا را می خواند که حافظ و یا سعدی و فردوسی را. اما در حضور دیگران، انگار چیزی برجانش سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت که اخلاص خویش را برزبان آورد. او سخت از دست شمس تبریزی عصبانی بود که با کمک مولانا و زمینه‌سازی او، توانسته‌بود با کیمیاخاتون، دختری معصوم و آزاده و با فاصله‌ی سنی بسیار زیاد، ازدواج کند و بی توجه به احساسات و خواست‌های دختر، منش و روش زندگی خویش را بر او تحمیل سازد. چیزی که سرانجام نیز موجب مرگ معصومانه‌ی اوشده بود.

 

مارتین حتی چندین برابر بیشتر از شمس تبریزی، از دست مولای روم خشمگین بود زیرا وی، آگاهانه و به دلیل ارادت شخصی خویش به شمس و انگیزه‌ای برای نگاه داشتنش در قونیه، طعمه‌ای انسانی را به نام کیمیاخاتون که دختر خوانده‌ی وی حساب می‌شد، به همسری شمس تبریزی درآورد. البته در پایان کار، نه مولانا به چیزی که می‌خواست دست یافت و نه شمس بدخلق تبریزی، در قونیه ماندگار شد و نه آن دختر معصوم از یک زندگی انسانی کامکارانه برخوردار گردید. مارتین اعتقاد داشت که مولانا از آن آتشفشان هایی بوده است که فقط به انگیزه‌هایی کوچک نیاز داشته تا خاک و خاشاک از دهانه‌ی چاه وجودش کنار رود و با شعله‌های سرکش خود، کوه و افق را نه تنها گرم سازد بلکه بسیاری را در سایه سار خویش نیز بسوزاند.

 

به اعتقاد او، شمس تبریزی بهانه‌ای بوده‌است تا مولانا، پشت به دفتر و دستک کند و از منبر و وعظ فاصله بگیرد. این که او به شکلی خودباخته، شمس تبریزی را خورشید آسمان فکر و شکوفایی خویش می‌دانسته، در واقع باید با رفتن شمس و ناپدید شدنش، در را بر روی بیگانه و آشنا می‌بست و دیگر سراغ کسی را نمی گرفت. اما ارادت نه چندان عاشقانه‌ی او به صلاح‌الدین زرکوب و حسام الدین چلبی در کار مثنوی، حکایت از آن دارد که مولانا از آن کسان بوده که همیشه، به انگیزه‌های خاص انسانی در یک رابطه‌ی گرم و پراحساس برای جاری شدن رودخروشان وجود خویش نیاز داشته‌است.

 

البته آقای اعتمادیان، با آن که با بسیاری از حرف‌های مارتین در مورد مولانا و شمس تبریزی موافق نبود اما در صداقت گفته‌های او شک نداشت. او نه تنها آن‌ها را معقول و اندیشمندانه ارزیابی می‌کرد بلکه معتقد بود که ما باید صبورانه، حرف‌های مخالفان فکری خویش را بشنویم. اگر او مولانا را انکار هم بکند، خللی در ارزش شخصیتی و ادبی مولانا پدید نخواهد آمد اما اجازه دادن به انسان‌ها برای بیان اندیشه‌هایشان، زمینه را برای تنوع نگاه و تنوع ارزیابی بیشتر فراهم می سازد. خاصه آن‌که ما این را می‌دانیم که در گفته‌های مارتین، غرض و یا مرضی در کار نیست که او بخواهد از قِبَل خرده گیری بر شمس تبریزی و مولانا و پایین آوردن مولای روم از جایگاه راستین خویش، بدان دست‌یابد. همیشه در چنین موردهایی، باید به دنبال علت‌های ریشه‌ای پنهان گشت تا آن که انسان خشمگینانه شمشیر به کف‌گیرد و به قلع و قمع مخالفان فکری خویش بپردازد.

 

از دیدگاه او، چنین مخالفت‌هایی، نباید موجب شود که ما ارزش فکری و تأثیر شگرف مولانا را در زمانه‌ی خود او و پس از آن، چه از نظر زبان و چه از نظر به عمق بردن مفاهیم عرفانی به پدیده‌های هستی ندیده‌بگیریم. برای او هنوز هم باورکردنی نبود که مارتین برای نشان‌دادن مخالفت خود با یک وجه از شخصیت مولانا، همه‌ی شخصیت او را در داوری‌های عام خویش ندیده‌بگیرد. او معتقد بود که ما انسان‌ها در واقعیت زندگی، بیشتر احساس هستیم تا عقل و منطق. اگر عقل و منطق ما ضعیف باشد، شاید آسیب چندانی به احساسات ما نزند اما اگر احساساتمان خدشه‌دار‌گردد، همه‌ی استدلال ها و منطق‌های ما، آسیب‌های جدی می‌بینند و گاه یک‌باره تغییر جهت می‌دهند. چنین پدیده‌ای اگر چه قابل قبول نیست اما تا زمانی که وجود خارجی دارد ما نمی‌توانیم انکارش کنیم.

 

از چشم‌انداز او، وقتی ما به مولانا و یا هرشخصیت ادبی، فرهنگی و اجتماعی دیگر، از این دیدگاه نگاه کنیم که یا باید بی عیب و نقص باشند و یا باید به کلی از صفحه‌ی ذهن ما و روزگار پاک شوند، درواقع در حال تداوم دادن میراثی هستیم که از دوران های تنگ و ننگ، از پدران و مادران، به فرزندانشان انتقال یافته‌است و هنوز هم همچنان با قدرت بیرحمانه‌ای در زندگی روزانه‌ی ما به ویرانگری خویش مشغول است.

 

آقای اعتمادیان اعتقاد داشت که مارتین با وجود خصلت‌های انسان‌دوستانه‌ و برجسته‌ای که داشت و دارد، در پاره‌ای از ابعاد، از نظر فکری و رفتاری، همچنان انحصار طلبانه و تنگ و باریک می‌اندیشد. این نگاه بیمارگونه در فرهنگ ما از دیر زمان به موازات آن نگاه دیگر که با گشادگی خاطر و نظر به پیرامون خود می نگریست و می نگرد، به حیات خود ادامه داده‌است. چنین نگاهی به مولانا بسیار خطرناک است. با این نگاه، مولای روم یا فرشته‌است و یا اهریمن. اگر فرشته‌است باید تا مقام خدایی ستایش شود و اگر اهریمن است باید نفرت و نفرین ابدی نثارش گردد.

 

چه کسی گفته است که مولانا در زندگی روزانه، مرتکب اشتباهات انسانی نمی‌شده؟ چه کسی گفته که مولانا در روزگاری که تاریخ پنهان و ناگفته‌ی انسان را، زنان در کنار گهواره‌ی کودکان، تنور نان و اجاق غذا می‌نوشته‌اند، اندیشه‌هایی فراتر از زمانه‌ی خود در مورد آزادی و برابر حقوقی زنان در سر داشته است که در جامعه‌ی مدنی امروز،  پس از هفتصد سال دارند به آن می‌رسند. چنین نگاه و تلقی اعجازآمیز و کور از یک شخصیت برجسته‌ی ادبی و نه مُصلح اجتماعی، کاملاً نادرست و خامانه است. حتی مصلحان اجتماعی نیز فرزندان زمان خود بوده‌اند و نه پرندگانی که در اوج آسمان اندیشه، افق‌های صدها سال بعد را درمی‌نوردیده‌اند.

 

بی‌شک در آن روزگار که شمس تبریزی بر مولانا ظاهر شد و آتش به خرمن هرگونه اعتبار اجتماعی منبر و وعظ او زد، بسیاری از شاگردان مولانا و نیز پسر خود او بهاء ولد از این پیش‌آمد خوشحال نبوده‌اند. مگر نه این است که هریک از ما، بد و خوب پدیده‌ها را در مقایسه با سود و زیانی که به حال ما و اطرافیان ما دارد ارزیابی می‌کنیم؟ از طرف دیگر، این حق طبیعی مولانا بوده است که به عنوان یک انسان، با همه‌ی بزرگی و نیز داشتن  هزاران انسان چه در قالب مرید و چه دوست‌دار وی، خود شیفته‌ی زلال شخصیت‌هایی شود که چه بسا کل جامعه، تا پیش از آن، از کنارشان بی‌اعتنا می‌گذشته‌اند بی‌آن که کوچک‌ترین توجه معنایی و ارزشی به‌آن‌ها ارزانی دارند. 

 

بی تردید باید کسی در نگاه مولانا خانه می‌کرد تا بداند که او در وجود شمس پرنده، حسام الدین و صلاح الدین چه دیده بوده‌است که حضور و صفای رفتارشان، نوازشگر روح طغیان‌گر و بی قرار او بوده است. روحی یک‌سره توفان و یک‌پارچه آتشفشان. آقای اعتمادیان خوب به یاد‌داشت که مارتین، سخت شیفته‌ی این دو غزل مولانا بود و آن را بارها و بارها می‌خواند و با خود زمزمه‌می‌کرد. اما وقتی به بیت آخر آن‌ها که نام شمس تبریزی آمده بود، می‌رسید، سعی می‌کرد از آن‌ها درگذرد. انگار او به شکل غریبی با شمس از دیدگاه احساسی مخالف بود و همین نکته، آرام آرام، مخالفت معینی را در او نسبت به مولانا برانگیخته‌بود.

گشتـــــم مقیم بــــــزم او، چون لطف دیدم عـزم او

گشتــــم حقیر راه او، تــــــا ساق شیطان بــشکنم

چون من خراب و مست را در خــانه‌ی خود ره دهی

پس تــــو ندانی ایـــــن‌قدر کین بشکنم، آن بشکنم

گر پاسبان گوید که « هی !» بـر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد، مـــــن دست دربـان بشکنم

چـــــرخ ارنگردد گــــــرد دل، از بـیخ و اصلش برکنم

گــــردون اگــــر دونی کند، گــــردون گردان بشکنم

از شمس تـــــبریزی اگـــــر بــــاده رسد مـستم کند

مـــــن لا اُبـــــالی‌وار خود، اُستون کـــیوان بـشکنم

ص 247 و 248

چون زبـــــلاد کـــــافری، عشق مـــــرا اسیر بُرد

همچو روان عاشقان، صـــاف و لطیف و سـاده‌ام

مــن به شهی رسیده‌ام، زلف خوشش کشیده‌ام

خـــانه‌ی شه گــــرفته‌ام، گــــرچــه چنین پیاده‌ام

از تـَـَــبریز شمس دیـــــن، بــــازبــــیا، مـــرا بـبین

مـــــات شدم زعشق تــــــــو، لیــــک ازو زیاده‌ام

ص 261 و 262

زمانی که خانه‌ی آقای اعتمادیان را ترک می کردم، بیش از پیش، کنجکاو شده بودم تا به سراغ مارتین بروم و صمیمانه از او بخواهم برای یک‌بار هم که شده، از ریشه‌های این راز درونی برایم پرده بردارد.

 

البته پیدا کردن مارتین، کار راحتی نبود. نه از آن رو که نمی‌شد نشانی خانه‌اش را یافت بلکه از آن رو که او نیز همچون آقای اعتمادیان، گوشه‌نشین شده‌بود و به سادگی نمی‌شد به او دسترسی یافت. چند سالی بود که وی دست از کار و کسب شسته بود و همه‌ چیز را در اختیار پسرخوانده‌اش که اینک بزرگسال بود، قرار داده بود. واقعیت آنست که مارتین پس از مرگ همسر و دو فرزندش، دیگر هرگز ازدواج نکرد. او بارها به پدرم گفته‌بود نمی‌دانم چرا هر صبح‌ و شام که از خانه بیرون می‌آیم و به خانه برمی‌گردم، گرمایی برای تداوم زندگی دردرونم احساس نمی‌کنم. انگار همه‌چیز بوی مرگ و پژمردگی گرفته‌است. انگار این پلی که رابط من با زندگی بوده، به کلی ویران ‌شده‌است.

 

پدرم کاملاً به او حق داده بود. زیرا این اتفاق، برای زندگی صمیمانه و سرشار از احساس او، زلزله‌‌ای نه با هفت درجه ریشتر که چه بسا با هفتاد درجه ریشتر بوده است. اما پدرم همیشه به او امیدواری می‌داد که زندگی انسانی، سرانجام شکل طبیعی خود را پیدا خواهد‌کرد و باز همه چیز سر و سامانی دوباره خواهد‌گرفت. مارتین هیچگاه حرف پدرم را انکار نکرده بود اما جالب‌تر آن که تأیید هم نکرده بود. البته تداوم زندگی او تا سرانه‌ی پیری نشان داده بود که آن سرو سامانی که بسیاری ها به خود می‌گیرند و سیاوش‌وار از میان آتش و دود ناگواری ها با خیزابه‌ای از اشک و خون رد می‌شوند، در مود او مصداق نداشت. تنها تغییر شکوفنده در زندگی روحی وی، قبول کردن پسری به فرزند‌خواندگی خویش بود و بس. هرچند در زمینه‌های فکری و ادبی نیز، از رشد بسیار چشمگیری برخوردار شده بود.

 

موضوع پسر‌خوانده‌اش چنین بود که مارتین، او را از یکی از روستاهای دوردست شهرمان به فرزندی برداشته‌بود.  واقعیت آن که این فرزند‌خوانده، همه‌ی شکاف‌های عمیق روحی مارتین را پس از آن فاجعه‌ی خانوادگی پرکرده‌بود. این فرزند خوانده، چیزی بیشتر از فرزند‌خوانده بود. حاصل هستی دو روزه‌ی انسان در موج‌آب‌های روشنایی و تاریکی زندگی بود. ماجرا از آن‌جا شروع شده‌بود که مارتین در یکی از همان روزها که هنوز عزادار همسر و فرزندانش بود، خبر درگذشت یکی روستاییان آشنا و قابل اعتماد خود را به نام اسماعیل و همسرش می شنود. اسماعیل، یکی از مشتریان خوب او بود و گذشته از آن، او با وی، روابط بسیار صمیمانه‌ای داشت. مارتین می‌دانست که اسماعیل، تازه ازدواج کرده و از تولد یگانه فرزندش که پسر بود تنها چند ماهی بیش نمی‌گذشت.

 

قضیه‌ی مرگ ناگهانی اسماعیل و همسرش از این قرار بود که  زن و شوهر، ناگهان یک شب دچار بیماری مشکوک و عجیبی می‌شوند که دل‌درد و تهوع از نشانه‌های آن بوده است. تا اطرافیانشان به خود بجنبند و آنان را با الاغ به شهر بیاورند، کار از کار گذشته‌بود. البته فرزند اسماعیل که امین نام داشت با وجود داشتن نشانه‌های ضعیف همان بیماری، جان به در می‌برد و پس از مدتی حالش خوب می‌شود. مارتین پس از شنیدن این خبر، چنان برآشفته می‌شود که برای تسلیت گفتن به خویشان نزدیک اسماعیل، به روستای آن ها می‌رود و در آن‌جا از نزدیک، همدردی خود را به نزدیک‌ترین افراد خانواده ی وی ابراز می‌دارد.

 

مارتین وقتی از همه‌ی ماجرا اطلاع می‌یابد، پیشنهاد می‌کند که حاضر است فرزند اسماعیل را که امین نام دارد به فرزندی قبول‌کند و هر مقدار کمک مادی که خانواده‌ی پدر و مادر اسماعیل و پدر و مادر همسرش نیاز دارند، در اختیارشان قراردهد. از طرف دیگر، هیچ پیش‌شرط و یا محدودیتی هم برای آن‌ها نمی‌گذارد. آنان هرگاه که دوست داشته باشند، می‌توانند به دیدار امین بیایند و یا حتی زمانی که امین بزرگتر شد، اگر خواستند، می‌توانند او را برای چند روز پیش خود ببرند. آری به این ترتیب، مارتین توانسته‌بود با حضور امین و مشغول بودن به تربیت و رشد او، برای خود فضایی بهتر از پیش و صد البته امیدمندانه فراهم آوَرَد.

 

به هرصورت، من با کمی گشت و واگشت، خانه‌ی جدید مارتین را پیدا کردم. در آغار، اگر چه او  مرا به جا نیاورد، اما وقتی خود را معرفی کردم، به گرمی پذیرایم شد و مرا به اتاق خاص خویش که غالباً برای مطالعه و استراحت‌های روحی اختصاص داشت، بُرد. نخستین چیزی که در اتاق او، نظرم را جلب کرد، تصویرهای سیاه و سفیدی بود از همسر و فرزندانش که گویی همچنان در آن سوی دیوار زمان، بی هیچ تغییری ایستاده‌بودند. گذشته از آن تصویرها، دو غزل را دیدم که با خط بسیار زیبای نستعلیق بر کاغذ بسیار مقاوم ، در یک قاب شیشه‌ی منبت‌کاری که رنگ مغز پسته‌ای داشت، بر دیوار آویزان کرده‌بود. دقت که کردم، یکی از آن غزل‌ها از آن صائب تبریزی بود و دیگری، بر خلاف تصورم از آن مولانا. در همان‌جا پس از پایان صحبت هایمان، از او اجازه گرفتم که آن دو غزل را یادداشت ‌کنم. اینک قبل از پرداخت به ادامه‌ی ماجرا، چند بیت از آن دو غزل را برای شما می آورم.

نه آن جنسم که در قــحط خــریدار از بها افتم

هــــمان خـــــورشید تـابانم اگر در زیر پا افتم

به ذوق نـاله‌ی من آسمان مستانه می‌رقصد

جــــهان، مــــاتم‌سرا گردد اگر من از نوا افتم

چـــو عاشق صاف از قید تعلق کرده‌ام خود را

بـــه گـــرد نقش پــــــهلویم اگر بــر بوریا افتم

خـبر از خود نــدارم چون سپند از بی‌قراری‌ها

نــــــمی‌دانــــم کجا خیزم، نمی‌دانم کجا افتم

گشایش نــــیست در پـــیشانی تخم امید من

گـــره در کـــار آب افتــــد اگــر در آسیا افــــتم

619 غزلیات صائب تبریزی

ای عــــاشقان ای عــــاشقان، آن‌کس کــه بـــیند روی او

شوریـــــده گـــــردد عـقل او، آشفتــــه گـــــــردد خـوی او

در عشق چون مجنون شود، سـرگشته چون گردون شود

آن کــــو چـــــنیــن رنــجور شد، نــــایــــافت شد داروی او

مـــــرعشق را خود پشت کـو؟ سرتا به سر روی است او

ایـــن پشت و رو، ایـــن سو بُوَد، جــــز رو نـباشد سوی او

مــــن دست و پـــــا انـــداختم،و ز جـــست و جــو پرداختم

ای مُـــــرده جست و جوی من، در پیش جست و جـوی او

گزیده‌ی غزلیات شمس 418 و 419

باری، پس از کمی گفت‌و گوهای اولیه برای گرم‌شدن فضا و نیز پرداختی گذرا به خاطرات مشترکش با پدرم، من برسر اصل مطلب رفتم و هدفم را از آن دیدار برایش شرح دادم. زمانی که مارتین متوجه شد که موضوع سؤال من مربوط به مولاناست، خنده‌ی مهربانانه‌ای کرد و گفت: « ظاهراً این مولای روم، از دوران کودکی‌ام ‌ هنوز مرا رها نکرده است و با این حساب، تا لحظه‌ای که در بستر ابدی بیارامم، رها نمی‌کند. » گفتم : « واقعیت آنست که من به سراغ آقای اعتمادیان هم رفته‌ام و او نیز مقدار زیادی از مولانا و بحث‌هایی که میان شما رد و بدل‌‌شده، برایم صحبت کرده‌است. اما من هنوز به درستی، جواب سؤالم را نگرفته ام. »

 

« من دوست دارم بدانم آیا واقعاً مخالفت شما با مولانا و همچنین شمس تبریزی، تنها در همان موردهایی بوده که آقای اعتمادیان برایم شرح‌داده است یا آن که علل دیگری، در پشت این موضوع بوده که شما تا کنون برای کسی صحبت نکرده‌اید. » مارتین کمی در خود فرو رفت و سپس تلاش کرد با نیمی از دل و نیمی از عقل به من این‌گونه جواب بدهد: « اگر حقیقت موضوع را بخواهید باید بگویم که به غیر از آن موردها، مورد دیگری نیز بوده‌است که شاید مهم‌ترین علت مخالفت من نسبت به شمس تبریزی و مولانا در آن زمان باشد. هرچند تا کنون در این باره، با کسی صحبت نکرده ام. حتی آقای اعتمادیان که بسیار دوستش دارم از این موضوع اطلاع ندارد. هم‌اکنون نیز ترجیح می‌دهم در این زمینه سکوت‌کنم. هرچند می‌دانم که اگر سکوت‌کنم، آن را با خود به گور خواهم برد. اما وقتی کمی به عمق موضوع فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که من کاره‌ای نیستم تا حرف‌هایم در این زمینه، برای شکل‌گیری پدیده‌ای، در چشم اهل نظر، نقش کارساز داشته‌باشد. از این رو، چندان لازم نمی‌بینم که پرده از گذشته‌هایی که دیگر حضور ندارند، بردارم .»

 

البته مقداری به درازا کشید تا من توانستم مارتین را متقاعد سازم که به پرسش اصلی و مرکزی من که سال‌های سال از دوران نوجوانی، ذهنم را به خود مشغول ساخته‌بود، پاسخ دهد. وقتی که او زبان به سخن گشود، دریافتم که معمای حضور مولانا و پیرامونیانش در زندگی او، به خیلی سال‌های دور یعنی دوران کودکی وی برمی‌گردد. در آن زمان، پدر و مادر مارتین، دختر خانمی را به عنوان خدمتکار که زاده‌ی یکی از روستاهای اطراف شهر ما بوده‌است استخدام می‌کنند. این دختر خانم، عمده ترین وظیفه‌اش، مواظبت از مارتین و گاهی نیز کمک به کارهای خانه‌ی آن ها بوده است. از تصادف روزگار، این دختر خانم روستایی،« کیمیا خاتون » نام داشته و همه‌ی اهل خانه، احترام و علاقه‌ی عجیبی نسبت به او داشته‌اند.

 

مارتین وقتی که از او صحبت می کرد، لحظه‌ای نمی‌توانست جلو سیلاب اشک‌  را بگیرد. تصویری که از آن دختر در ذهن او باقی مانده بود، تصویری بود آکنده از نوعی قِداست آسمانی، نوعی رؤیای مه‌آلود و دست‌نیافتنی، نوعی گنج از دست رفته، نوعی عاشقانگی بی‌جسم و بی‌وصال. نوعی گشایش بخشایشگرانه، نوعی شخصیت فرازمینی که گویی همه‌ی خصلت‌های برجسته‌ی آدمیزادگان در او تمرکز داشته است. انگار از هیچ‌گونه ضعف‌ و کمبود انسانی، بدر اطراف او خبری نبوده‌است. مارتین، در خلال صحبت هایش، بارها تأکید کرد که تصویر ذهنی او از « کیمیاخاتون » دوران کودکی اش، تصویر واقع بینانه‌ای نیست اما او چه کند که جز این تصویر ذهنی، چیز دیگری از آن دختر معصوم در اعماق جان خویش ندارد و البته همین تصویر، در خلال همه‌ی سالیان، و کم و بیش تا این لحظه، در او زیسته و بر بسیاری از رفتار‌ها و اندیشه هایش تأثیر گذاشته‌است.

 

« کیمیا خاتون »به مدت سه سال و اندی در خانه‌ی پدر مارتین می‌ماند و به تدریج، یکی از اعضای عزیز و دوست‌داشتنی این خانواده می‌شود. نه تنها مارتین که مادر و پدر وی نیز، سخت به او حرمت می‌گذاشته‌اند و از دقت و وفاداری رفتاری او لذت می‌برده‌اند. اما یک‌روز پدر « کیمیاخاتون » به شهر می‌آید و به پدر مارتین می‌‌گوید که می‌خواهد دخترش را به روستا برگرداند. زیرا زمان ازدواجش فرارسیده و خواستگاران بسیاری، امان از او بریده‌اند. طبیعی بوده که پدر مارتین نیز نمی‌توانسته مخالفتی‌کند. هرچند او تا آن‌جا که توانسته‌بود، تلاش کرده‌بود تا مانع از رفتن این دختر به روستا شود و یا تن به چنان ازدواج زودرسی بدهد.  همه به این نکته آگاه بودند که حضور کیمیاخاتون در خانه‌ی پدر مارتین، چه گشایش‌های مادی فراوانی برای اعضای خانواده‌ی او، فراهم آورده‌ بوده است. 

 

اما موضوع ازدواج فرزند دختر، آن هم در یک خانواده‌ی روستایی که به نوعی با وظایف شرعی و عُرفی آنان گره خورده‌بوده است، دست از سرشان بر نمی‌دارد. ناگفته نباید گذاشت که رضایت پدر و مادر کیمیاخاتون برای ماندن و کارکردن دخترشان به عنوان خدمتکار و یا نگاه دارنده‌ی بچه‌‌ای کوچک در یک خانواده‌ی ارمنی، در آن زمان، در شهر ما چیز چندان غریبی نبوده‌است. این را بگویم که در آن شهر، به غیر از خانواده‌ی مارتین که ارمنی بودند، چندین خانواده مسیحی و حتی خانواده ی بهایی نیز سکونت داشتند. در موردهای متعددی، خاصه موردهای ناموسی و مالی، این خانواده ها، بیشتر مورد اعتماد مردم بودند تا بسیاری از آنان که جانماز مسلمانی آب می‌کشیدند اما در مزرعه‌ی نادرستی‌ها بذر می پاشیدند.

 

« آری کیمیا خاتون، بدین ترتیب به روستای پدری برمی گردد و با مراسمی بسیار ساده و مختصر به خانه‌ی شوهر می‌رود آن هم شوهری که چهل‌سال از او بزرگتر بوده است. شوهر وی کسی نبود جز همان کدخدای مقتدر روستایی که پدر و مادر کیمیاخاتون در آن جا ساکن بوده اند.  هنوز دو سه سالی از ازدواج او نگذشته بود که خبر مرگ کیمیاخاتون، خانواده‌ی ما را و مرا که سخت به او علاقه‌مند شده ‌بودم در ماتم فرو برد. »

 

« کمی بعد از مرگ او دانستم که با ورود کیمیا خاتون به آن خانه‌ی نفرینی کدخدا یعنی خانه‌ی شوهر، انگار دیوی در هیأت آن مرد، از غاری مهیب تنوره کشیده و خود را به آن خانه و کاشانه رسانده‌است. آزار و اذیت کیمیاخاتون از سوی شوهر، کار را به جایی می‌رساند که دختر بیچاره چنان ضعیف و نزار می‌شود که در نخستین زایمان، درست در لحظه‌ی تولد فرزندش به علت برخی پیچیدگی‌های زایمانی، می‌میرد. فرزندش نیز ساعاتی بعد از مرگ مادر، در می‌گذرد. »

 

« این نکته نه شگفت‌انگیز است و نه رازبارانه که دو دختر در دو بُرش تاریخی حدوداً  هشتصد سالانه، با نامی واحد، گرفتار سرنوشتی واحد اما  شوم و دردبار می شوند. شاید اگر نام این دختر، کیمیاخاتون نبود و شوهرش عنوان کدخدایی آن روستا را نداشت و نیز در خانه‌ی شوهر، مورد اذیت و آزار قرار نمی‌گرفت، من هرگز نمی توانستم وجوه مشابهتی میان سرنوشت او و کیمیاخاتون، دختر خوانده ی مولای روم پیداکنم. و بعد برای فرافکنی‌های درد درون حاصل از مرگ ماتم‌بار کیمیاخاتون دوران خویش، نقبی به اعماق تاریخ بزنم و همه ی خشم و افسردگی روحی خود با هزار و یک توجیه، نثار مولانا و شمس تبریزی نمایم. »

 

« طبیعی است که این رویداد، تأثیر بسیار ویرانگری بر خانواده‌ی ما و بر روح و روان من به جا گذاشت. کمی که بزرگتر شدم، پدرم از شمس تبریزی و مولای روم و اهمیت هر دو در ادبیات عرفانی ایران بسیار سخن می‌گفت. اما عجبا که جای جای، سعی می‌کرد رفتار کدخدای ستمگر را با همسرش، با رفتار شمس تبریزی در ارتباط با آن « کیمیا خاتون » تاریخی مقایسه کند. »

 

« من در طول این سال‌ها با توجه به فضای ادبی‌ای که در خانه‌ی ما حاکم بود، با بسیاری از شاعران ایرانی آشنا شدم و آثارشان را مطالعه کردم اما مرگ « کیمیاخاتون » واقعی و قابل حس پیرامون من و شنیدن مرگ آن « کیمیاخاتون » تاریخی، هنوز که هنوز است دست از جان من بر نداشته‌است. هر چند در این سرانه‌ی پیری، من جهان را نه چنان می‌بینم که در جوان‌سالی می‌دیدم اما با وجود این، نمی‌توانم منکر تأثیر ویرانگر مرگ این دختر معصوم که نقش همدم مرا داشت و آن کیمیا خاتون تاریخی بر اندیشه‌ها و عواطف خود شوم. »

 

« البته این را می‌دانم که برخورد من در سال‌های جوانی، با مولانا و حتی شمس تبریزی، برخوردی کاملاً احساسی بوده است.  باید بگویم که در این سرانه‌ی پیری، بسیاری از لحظاتم، در کنار دیوان شمس تبریزی و مثنوی معنوی می‌گذرد و حضور این غزل مولانا بر دیوار خانه، یکی از همان نشانه‌های ارادت بازیافته‌ی من به مولاناست. من اینک به ادبیات یک کشور، آن هم کشوری مانند ایران که تاریخش پیچیده‌تر از برخی داوری‌های شتاب‌آمیز سطحی است، با این چشم نگاه نمی‌کنم که آن را بر دو، سه یا چهار ستون شخصیتی و یا فکری، استوار ببینم. درست است که ستون‌هایی مانند مولانا، فردوسی، حافظ و سعدی بیشتر از دیگران قابل رؤیتند. اما خامی محض خواهد بود اگر انسان بخواهد به چنان شیوه‌هایی بی‌سرانجام متوسل شود. »

 

مارتین البته در میان صحبت هایش به یک مورد بسیار تأمل برانگیز اشاره داشت که آن مورد عبارت بود از نقش بسیار مهم یک شخص بر او در تأمل مجدد در بسیاری از دیدگاه هایش و از جمله مولای روم. آری او در بازگویی های خویش،  اشاره‌ای هم به دیدارهای متعدد خود با آقای میرزایی، معلم بازنشسته‌ی شهر ما داشت. معلمی که مرتب می خواند: « من چه ‌گویم، یک رگم هوشیار نیست ». او این دیدارهای دوران پختگی عمر را، مدیون پدر من بود که موجب آشنایی آن‌دو با یکدیگر شده بود. پدر من چنان که قبلاً توضیح داده بودم، در زمینه‌ی برخی داوری های خاص، خیلی به حرف‌های مارتین باورداشت اما در زمینه‌ی مناسبات خانوادگی و به داوری کشاندن این آشنا و آن بیگانه یا این شخصیت سیاسی و یا آن شخصیت تجاری، با آقای میرزایی خیلی هم‌کلام و هم‌آوا بود.

 

مارتین در برخوردهایی که حتی بعد از مرگ پدرم تا زمان مرگ آقای میرزایی  با او داشت، سخت تحت تأثیر پختگی نگاه ادبی او قرار گرفته‌بود. او اعتمادیان را کسی می‌دانست که قادر بود هر دانش و اندیشه‌ای که در ذهنش نقش بسته‌بود با صراحت و باور تمام به شنونده انتقال دهد. در حالی که ویژگی میرزایی در آن بود که خیلی چیزها را می‌دانست اما چندان گرایشی برای نشان دادن آن‌ها و یا برزبان آوردنشان نمی‌داد. باید شخص معاشرش، به زور با او سر حرف را بازمی‌کرد و یا مورد سؤالش قرار می‌داد تا وی زبان به سخن بگشاید. مارتین می‌گفت اینک با وجود داشتن چنان زخمی در اعماق جانم، هرگز آن‌گونه فکر نمی‌کنم که می‌کردم. از طرف دیگر مگر ما انسان‌ها تنها در جان خود، رد‌پای یک زخم و یا یک رویداد را داریم؟ گاه جان ما از بسیاری فشارهای روحی، حوادث غیر منظره و انبوهی ناروایی‌های ریز و درشت دیگر، شرحه شرحه است اگر چه ممکن است همه‌ی آدم‌ها، زبانی برای بیان آن دردها و شرحه‌شرحه‌ها نداشته باشند.  

   

 

در این دیدار که پس از گذشت سال‌ها با مارتین دست داده بود، انگار شخصیت دیگری در برابر من قرار گرفته‌بود. شخصیتی که حتی پدر همسر او یعنی اعتمادیان نیز نتوانسته‌بود در خلال سال‌های اخیر، راه به خلوت وی ببرد. آن مارتینی که من به عنوان دوست و معاشر پدرم می‌شناختم، شخصیتی بود که در ارائه‌ی دریافت‌هایش، مانند بسیاری دیگر، یکدندگی بسیار از خود نشان می‌داد. البته همین یکدندگی و نگاه تنگ‌نظرانه موجب‌ شده‌بود که وی، ادبیات ایران را به شکل مُچاله‌شده ای، در عرفان حافظانه و در کاوندگی رفتارشناسانه‌ی فردوسی، خلاصه ببیند. آن هم بیشتر از بُعد جنگ و ستیز. حتی برای سعدی، که مردی جهان بین، واقع‌نگر و انسان‌دوست بوده، اگر جایی فراتر از مولانا قائل بود، چنان نبود که او را ستون استوار ادبیات ایران مجسم‌کند. بلکه از دیدگاه وی، سعدی نیز اندیشه‌هایش‌ از چنان فشردگی و بُعد کاونده‌ی حافظانه‌ای برخوردار نبود  که بتوان او را  با آن دو دیگر به مقایسه‌گذاشت. مولای روم که دیگر محلی از اِعراب نداشت. او یکسره طرد شده بود.

 

البته اگر قرار باشد با چنین معیارهایی به شخصیت های تاریخی، فلسفی و ادبی یک کشور نگاه کنیم، باید گفت تنها کسی که باقی‌ می‌ماند، همان گوینده‌ی « منصف » است و  بس. تردید نمی‌توان داشت که نگاه ما شرقی‌ها به صاحبان کلام و حتی رهبران فکری، نگاهی است از زوایه‌ی ارزش‌های اخلاقی و رفتاری. انتظار ما آنست که نویسندگان و شاعران، اهل فکر و فلسفه و یا حتی مدعیان مذهب‌های رنگارنگ، باید انسان هایی باشند بسیار گوشه گیر، محروم از همه ی لذت‌های رایج زندگی، اهل تقوی و دور از هرگونه وسوسه های مال و مقام.

 

چنین نگاه و انتظاری از آنان، البته موجب می شود که حتی شماری که این گونه نمی‌نمایند، خود را در چشم مردم، چنان وانمود سازند که هستند تا هرگز مورد بی‌مهری طرفدارانشان قرارنگیرند. در حالی که در غرب، نه مردم چنین انتظارهایی از نویسندگان و شاعران خویش دارند و نه آنان چنین هستند و نه حتی دوست دارند که چنین‌ باشند. زمانی که حدود بیست سال پیش، در یکی از نشست های سالانه‌ی نویسندگان و شاعران یکی از کشورهای اروپایی، در مجلس شامی که در هتل محل اقامت ما تشکیل شده بود با خانم شاعر و نویسنده‌ای آشنا شدم که آشکارا در نشستی دو نفره از تجاوزات جنسی پدرش در دوران کودکی خود صحبت می کرد و بعد نیز مرا به خواندن نوشته هایش در همین زمینه حوالت داد، در نگاه نخست به شگفت آمده بودم. اما خیلی زود دریافتم که نویسندگان و شاعران این کشورها مانند همه‌ی نویسندگان و شاعران دیگر کشورها، نه پیغمبر زاده‌اند و نه برخلاف بسیاری از سرزمین های « اخلاق زده »، چنین ادعایی را بردوش می‌کشند.

 

نگاهی گذرا به زندگی نویسنده‌ی نام‌آور روسی « فئودُور داستایوفسکی /Fjodor Michajlovitj Dostojevskij  » و نویسنده‌ی فرانسوی، « اُنوره دو بالزاک / Honoré de Balzac» و بسیارانی دیگر از صاحبان قلم، حکایت از ّآن دارد که بسیاری از غبارهای نفس گیر دوران زندگی شخصی و خصوصی آنان پس از مرگشان، در معرض باد و باران روزگار پاک گشته‌ و آرام آرام از یادها رفته‌است. آن‌چه باقی مانده، همان کاری است که آنان به بشریت عرضه کرده‌اند. دیگر کسی به بالزاک زنباره و یا بدقول و کلاه‌بردار فکر نمی‌کند. دیگر کسی به « داستایوفسکی » نادرست و قمارباز نمی‌اندیشد. همه، به کلام آنان، به تصویرهای زنده، پر حرکت و سرشار از وسوسه‌های نام و ننگ در کارهایشان می‌اندیشند.

 

«سامرست موام /  Somerset Maughamنویسنده‌ی برجسته‌ی انگلیسی در باره‌ی « داستایوفسکی » چنین می‌گوید: « داستایوفسکی، خودپسند، بدگمان، ستیزه جو، چاپلوس، خودخواه، لاف‌زن، غیر قابل اعتماد، بی‌ملاحظه، نظرتنگ و ناشکیبا بود. ولی این تمامی داستان نیست. وقتی در زندان بود، فهمیده‌بود که انسان ها ممکن است مرتکب جرائم آدمکشی، شهوت‌رانی یا دزدی شوند و با وجود این، از صفات شجاعت، جوانمردی و محبت به همقطاران برخوردار یاشند. ص 138» وی همچنین در باره‌ی بالزاک می نویسد: « بالزاک اگر آدمی معتدل، مرد زندگی و صرفه‌جو می بود، هرگز نمی توانست آن نویسنده‌ای که بود بشود. او آدم خود نمایی بود، تجمل را می پرستید و نمی توانست پول خرج نکند. مثل سگ کار می کرد تا تعهدات خود را انجام بدهد ولی بدبختانه قبل از آن‌که وام های عاجل‌تر خود را بدهد، قرض‌های جدیدی کرده‌بود. به حقیقت و واقعیت عجیبی باید اشاره کرد: بالزاک فقط در زیر فشار قرض بود که می توانست چیز بنویسد. ص 68 »

 

به یاد بیاوریم شاعرانی چون انوری ابیوردی و یا سوزنی سمرقندی را. اگر جامعه‌ی ادبی ایران، این دو را به اوج نمی‌بَرَد نه تنها از آن روست که اینان مداحان ارزان قیمت هر امیر و زیری بوده‌اند و یا سلامت اخلاقی کلام را حرمت نگذاشته‌اند. بلکه بیشتر از آن روست که کلامشان در چنان جایگاهی که کلام حافظ و سعدی و یا شیخ عطار قرار دارد، قرار نگرفته‌است. تازه باید ذکر کنیم که اینان صاحبان کلامند. حتی آنان که صاحبان کلام نبوده‌اند و در زندگی اجتماعی خویش، حرمتی برای جان انسان‌های دیگر قائل نبوده‌اند، اینک پس از گذشت سده ها و هزاره‌ها بر مرگشان، دیگر در دل کسی کین و نفرت شخصی برنمی‌انگیزند.

 

فقط در این زمینه کافی است که از « تیمور گورکانی »، « چنگیز خان »، « اسکندر مقدونی »، « نادرشاه افشار»، « آقا محمد خان قاجار» و بسیارها و بسیارها نام ببریم. چنان که می‌بینیم، پس از گذشت سده ها و یا هزاره‌ها بر مرگ این یا آن، دیگر نه کسی مدعی خصوصی برای شکایت از آنان است و نه کسی به عنوان مدافع خصوصی آن‌ها قد عَلَم می‌کند. بلکه ارزیابی شخصیت تاریخی آنان، بیشتر در گرو کارهایی است که کرده اند. اگر نفرت و نفرینی هم هست، دیگر از جنس دیگری است.

 

درست در همین برش تاریخی است که می‌توانیم دریابیم که ارادت عارف بزرگی چون مولانا به شمس تبریزی، ارادت شاگرد آهنگری به استاد خود نبوده است. مولای روم از شخصیت هایی است که هنوز آرام آرام دارد در حوزه‌ی کشف اندیشمندان و تحلیل گران قرار می‌گیرد. تأثیر مثنوی او بر اندیشه‌های ما چنان آشکار است که در نوشته‌ها و گفتگوهای ادبی، رد پای او را کم یا زیاد می‌توانیم آشکارا ببینیم.  اصطلاح‌هایی از قبیل « شیر بی یال و دُم و اِشکم »، « مدتی این مثنوی تأخیر شد » یا « مهلتی بایست تا خون شیرشد » یا « ما همه شیریم شیران علم »، « ای برادر تو همین اندیشه ای » و بسیاری از این موردها، مکرر مورد استفاده‌ی اهل کلام قرارگرفته و می‌گیرد. گاه حتی ممکن است بسیاری ندانند که سراینده و یا گوینده‌ی آن‌ها چه کسی بوده است.

 

تردید نباید داشت که حضور همان شمس پرنده در زندگی مولانا که قطعاً مخالفان بسیاری نیز داشته، می تواند از نوع تأثیرهای شگرف روحی، نوعی خود شکافی فکری و روانی، نوعی درهم شکنی بلور غرور، نوعی با خود خلوت کردن صمیمانه و زلال بوده باشد. چگونه ممکن است  واعظ و معلمی محترم و آداب دان در سال های میانی عمر، یک باره بر اثر وزیدن توفان اندیشه‌‌های شخصیتی چون شمس، پشت پا به همه‌ی ملاحظات و مناسبات اجتماعی بزند و دفتر و دستک بشوید. قطعاً چنین شخصیتی، باید بزرگترها از آن باشد که ما به علت بدخُلقی اش با « کیمیا خاتون » و یا جوان‌مرگی آن دختر مظلوم و رنج دیده در خانه‌ی او، وی را یک سره در سراچه‌ی محکومیت و نفرت  قرار دهیم و حتی نقش ادبی و تاریخی‌اش را انکار کنیم.

 

طبیعی بود که تأثیر بلافصل اندیشه‌های خامانه‌ی مارتین، با آن نگاه تاریک و کین‌ورزانه نسبت به مولای روم و شمس تبریزی، در آن جوانسالی نیمه‌تاریک و نیمه‌روشن من، چنان فضایی را پدید آورده بود که احتمال آن نیز می‌رفت تا من نیز پا در همان جایی بگذارم که پدرم گذاشته‌بود. پدر که توانایی و دانایی آقای میرزایی را وقت و بی وقت تأیید می‌کرد، نمی‌دانم چرا از این دانایی و توانایی، چنان که لازم بود بهره نمی‌گرفت. او به دانش و نگاه ادیبانه‌ی آقای میرزایی، در برخی ابعاد، نگاهی شکاکانه داشت. احساسش آن بود که آقای میرزایی، همه‌ی آن دانش و نگاه ادبی را، انگار از دریایی گرفته‌باشد و بدون انداختن نگاهی از سر ارزیابی و یا تجزیه و تحلیلی به عمق‌رونده، همه را یک‌سره،  به انباره‌ی ذهن خود سر ریز کرده‌‌باشد.

 

از طرف دیگر، نگاه پدرم به اندیشه‌ها و شخصیت مارتین، جنس دیگری داشت. او می دانست که مارتین از نظر وسعت دانش ادبی و احاطه به حوزه‌ی شعر، هرگز به پای آقای میرزایی نمی‌رسد. اما دریافتش آن بود که مارتین در برابر هر اندیشه‌ای، نگاهی سرشار از تردید و کاوندگی داشت. اگر چیزی را می‌دید و متقاعد می‌شد، می‌پذیرفت، حتی اگر همه با آن مخالف بودند.  برای او آن حس درونی، آن باور روشن ذهنی، از هرگونه مصلحت‌طلبی روزگار، اهمیت بیشتری داشت. اگر متقاعد می‌شد، دیگر از ملامت دیگران نمی‌هراسید و آن را می‌پذیرفت. همین نگاه و همین شیوه‌ی اندیشیدن در ذهن و رفتار پدر من، نوعی یقین ذهنی را شکل داده بود که گویا آبشخور اندیشه‌های مارتین، دست کم در حوزه‌ی شاعران ایران و از جمله مولانا، زلال‌تر از دیگران و از جمله آقای میرزایی است.

 

در همان‌ سال‌ها و گیر و دارهای فکری، برای من ماجرایی پیش‌آمد که توانستم  جدا از شیوه‌ی نگاه پدر و باورهای او به این دو دوست اهل اندیشه و کتاب، از راه دیگر و به بهانه ا‌ی دیگر، ناخواسته، با میرزایی و اندیشه‌های او، از نزدیک آشنا شوم. شاید در توالی این خاطره‌ها که برایتان نقل می‌کنم، کمی غیر عادی بنماید اگر بگویم که خیلی زودتر از آشنایی مجددم با مارتین، فرصتی پدید آمد که این بار نه به عنوان فرزند دوست خانوادگی میرزایی، بلکه به عنوان دوست فرزند خود او، از اندوخته‌های ادبی و عرفانی‌اش بهره‌مند گردم.

 

در آن زمان، من هنوز کلاس دوم دبیرستان بودم و ناگهان متوجه‌شدم در چنان بافت زمانی و اجتماعی، شهر ما با موجی از انتقال های مشکوک برخی از معلمان خوب روبرو گردیده است. چند تن از روی اجبار، خانه نشین شدند و شماری به شهرهای اطراف و یا شهرهای دورتر کوچ کردند. طبیعی بود که به آن سادگی نمی‌شد جای خالی چنان کسانی را که سال‌ها مایه‌ی اعتبار فکر و فرهنگ شهر ما بودند پُرکرد. بیشتر کسانی که شامل این خشم اهریمنی پنهان شده‌بودند، آموزگاران رشته های ادبی و فلسفی بودند. تا آن جا که به یاد می‌آورم، کسان دیگری نیز در رشته های ریاضی و حتی فیزیک و شیمی، از این خشم مرموز در امان نمانده‌بودند.

 

در چنان فضای سیاه و تنگی بود که مدرسه ناچار شد، برای مدتی، معلم تعلیمات دینی مدرسه‌ی خودمان را  که « اقدس‌زاده » نام داشت، به عنوان معلم فارسی نیز به کلاس ما بفرستد. این شخص در کلاس هفتم نیز معلم تعلیمات دینی ما بود. او کسی بود که در روزگار جوانی، به عنوان طلبه و روضه خوان، از این خانه به آن خانه می‌رفت و بدان وسیله روزگار می‌گذرانید. اما با گذشت زمان و تشویق یکی از آشنایانش، در نبود معلمی دانش‌آموخته و پخته برای تعلیمات دینی، به آموزش و پرورش آمده‌بود و ترک لباس دیرین کرده بود.

 

اینک پس از گذشت سال ها از دوران نوجوانی ام، می‌توانم مطمئن باشم که او به غیر از مطالبی که در دوران طلبگی خود، آموخته‌بود، با هیچ حرف و حدیث دیگری آشنا نبود. تا آن جا بیگانه بود که انگار تمام عمر خویش را در غاری گذرانده باشد و ناگهان در یک شامگاه ملال آور، کسی یا کسانی، دستش را گرفته‌باشند و او را به یکی از دبیرستان‌های شهر ما آورده باشند. مردی بود بسیار کم‌تحمل، بسیار یک‌دنده، همیشه عصبی و آماده‌ی حمله به هر که ضعیف‌تر از او می نمود و یا حرفی مخالف میل وی بر زبان می‌آورد. چشم‌هایش چنان درشت بود که من هرلحظه فکر می‌کردم که در پشت آن عینک بسیار کوچک، دارد از حدقه در می‌آید.

 

بعدها دریافتم که او حتی در دفتر دبیرستان، با هیچ‌یک از معلم‌های دیگر نیز نمی‌جوشید. از یک‌سو در جریان تحولات روز نبود و از سوی دیگر، زبان مورد استفاده‌ی او، انگار زبان دیگری بود. حتی مفاهیم ذهنی وی، خبر از دنیای دیگری می‌داد. من البته در کلاس ششم دبستان، وصف او را از آشنایانی که یک سال زودتر از من به آن دبیرستان رفته‌بودند شنیده بودم. از این رو، مقداری آمادگی روحی برای دیدن او  و تجربه‌کردنش به عنوان یک دیکتاتور در کلاس درس داشتم. در کلاس تعلیمات دینی، او هیچ وقت با ما در باره‌ی چیزی حرف نمی‌زد. نه دین، نه بهشت، نه جهنم و نه حوادث روز.

 

احساس من آن بود که شاید هیچ اندیشه‌ای از ذهن او نمی‌گذشت که بدان وسیله بخواهد آن‌ها را با دیگران از طریق کلام، قسمت‌کند. با خود می‌گفتم که او چگونه می‌تواند با چنین خُلق و خویی، پدری مهربان و صبور باشد و به مشکلات فرزندانش، خاصه اگر دختر باشند گوش کند. از این‌رو، همیشه او را با پدر خود مقایسه می‌کردم. پدر من نه عصبی بود و نه طلبکار از خدا و نه از خلق خدا. دور و برش، پُر از آدم‌هایی بود که هم به راهنمایی‌هایش نیاز داشتند و هم به معاشرتش به عنوان کسی که می‌توانست ساعت‌ها در باره‌ی موضوعی بسیار کم‌اهمیت و جزئی، داد سخن بدهد. گاه از شجاعت‌های جوانی‌اش در ارتش رضاشاهی، بسیارها سخن می‌گفت. چنان پدری که هیچ‌گاه، کوچک‌ترین کلام توهین آمیزی نیز از دهانش، حتی در اوج عصبانیت، علیه فرزندان و یا همسرش بیرون نمی‌آمد، باز از آن گونه اشخاص نبود که بیخ دل فرزندانش بنشیند و از آن‌ها در باره‌ی مشکلات روزانه‌شان چیزی بپرسد.

 

اگر کسی از ما فرزندان، به سراغش می‌رفتیم، رفته‌بودیم و گرنه او، راهی به دنیای درون ما نمی‌گشود. حالا در نظر بگیرید جناب اقدس‌زاده را که به عنوان مرد دین و خدا، طبق طبق ادعا داشت و با این وجود، انگار که از همه‌ی کائنات بیزار بود. چنین آدمی، دریغ از آن که حتی یک بار در برابر انسان لبخندی برلب بیاورد و یا نشان‌دهد که حتی برای یک‌بار هم که شده، باد بهاری، بر او روزی وزیده‌است. این آدم فقط به ما می‌گفت که از صفحه‌ی فلان تا صفحه‌ی فلان را کاملاً از حفظ کنیم. زیرا  جلسه‌ی بعد، می‌بایست همان درس از حفظ شده را، بی‌هیچ کم و کاست، تحویل وی می‌دادیم. شاید یگانه حُسنی که بتوان برای وی ذکر کرد آن بود که او درس‌ها را هیچ‌وقت از وسط و یا بخش آخر آن ها نمی‌پرسید بلکه باید از همان باء بسم الله تا تای تمّت برایش از حفظ می‌خواندیم.

 

البته، به این شکل، کار ما راحت‌تر بود. چون وقتی ما درس را نمی‌فهمیدیم، دیگر چگونه می‌توانستیم مفاهیم کتاب را برای او توضیح دهیم. گذشته از این‌ها، ما نه کنجکاو بودیم که از مضامین کتاب، سر درآوریم نه به دلیل سنگینی سایه‌ی شخصیت او بر روح و رفتارمان، علاقه‌ای به فهمیدن آن ها داشتیم. فقط طوطی‌وار، اما مضطرب و ناخاطرجمع، کلمات را به ذهن می‌سپردیم، آن هم به ذهن سپردنی که در پشت آن، انبوهی ترس و دغدغه خانه کرده‌بود. البته وای به آن وقتی که او می خواست درس را از نیمه‌های آن بپرسد، در آن صورت، رشته‌ی ذهنی‌ما به کلی قطع می‌شد و جناب معلم نیز به سختی خشمگین.

 

او گاه این کار را بدان دلیل انجام می‌داد که بتواند برخی از دانش‌آموزان « شیطان » اما به قول خودش « خیابان گردان بی دین »، انتقام بگیرد. دانش‌آموزانی که به شکلی از دیدگاه او، در سر کلاس، با حرکت چشم و ابرو، شیطنتی کرده‌بودند. شیوه‌ی نمره دادنش نیز به این شکل بود که یا « بیست » می‌داد و یا « صفر ». اگر ما درس را بدون کم و کسر به او پس‌می‌دادیم، نمره‌ی بیست می‌گرفتیم اما اگر یک غلط می‌داشتیم یا در جایی گیر می کردیم که می‌بایست یک‌نفر، کلمه‌ی کلیدی اولش را بگوید، بدون هیچ تردید، یک صفر چهار گوش در برابر اسم ما می گذاشت و چندتا حرف توهین آمیز نیز نثارمان می‌کرد.

 

از جمله کلماتی که آقای « اقدس‌زاده » همیشه ورد زبانش بود این بود: « من نمی‌دانم شما جانورها در کدام طویله بزرگ شده‌اید که تعلیمات دین را هم نمی‌توانید به خوبی حفظ کنید. » و ما در اندیشه فرو می‌شدیم که به راستی، نکند خانه‌های پدر و مادری ما طویله باشد که ما را چنان رشد نداده‌اند که این آقای معلم تعلیمات دینی می‌پسندد و یا انتظار دارد. باری، با چنین زمینه‌ای که ما از او داشتیم، حالا تا مدتی که یک معلم جدید برای فارسی ما بفرستند، او می‌باید به کلاس فارسی هم می‌آمد. در یکی از همان هفته‌ها، درس فارسی ما، شعری از مولانا بود به نام « موسی و شبان ». او به یکی از دانش‌آموزان گفت که شعر را بخواند.

 

دانش‌آموز مورد نظر که ظاهراً درس را در خانه تمرین هم کرده‌بود، خیلی راحت،  همه‌ی آن شعری را که در کتاب ما آمده بود خواند. این هم از تصادف‌های روزگار بود که او انگشت بر روی کسی گذاشته‌بود که همیشه در خانه، درس ها را با پدر و مادرش تمرین می‌کرد. در نظر آورید که قرعه‌ی فال به نام کسی می‌‌افتاد که نه تنها تمرینی نکرده بود، بلکه در خواندن شعر نیز بسیار ضعیف بود. در آن صورت شاید که آتشفشان خشم آقای اقدس‌زاده، هنوز هم، بیشتر گریبان ما را می گرفت و توهین و بدزبانی وی مانند بارانی برسرمان فرو می‌ریخت. تا آن جا که به یاد می‌آورم، از میان مثنوی نود پنج بیتی مولانا در باره‌ی ماجرای موسی و شبان، حدود پانزده بیت آن را در کتاب فارسی ما آورده بودند.

دیـــــد مــــــوسی یـــــــک شبانی به راه

کـــــو هـــــمی گفت ای گـــــــزیننده الاه

تـــــو کــــــجایی تــــــا شوم مــن چاکرت

چــــــارُقت دوزم، کــــــنم شانـــــه سرت

دستـــــکت بـــــوسم بـــــمالم پـــــایـکت

وقت خـــــــواب آیــــــد بــــــروبم جایـکت

 

ای فــــــدای تــــــو همه بُزهـــای مــــن

ای بـــــه یـــــادت هی هی و هیهای من

ایـــــن نَمَط بـــــیهوده می‌گفت آن شبان

گفت مـــــوسی بـا کیَست این، ای فلان

گفت بــــــا آن کس کــــــه مـــــا را آفرید

ایـــــن زمیـــن و چرخ ازو آمـــــد پـــــدید

 

گفت مـــــوسی هــای، بس مُدبِر شدی

خــــود مسلمان نــــاشده، کافــــرشدی

گـــــفت ای مـــــوسی دهــــانم دوختی

وز پــــشیـــمانی تــــو جانـــــم سوختی

جــــامه را بــــدریـــد و آهی کــرد و تفت

ســـــرنــــهاد انــــدر بــــیابـــان و بـرفت

 

وحــــی آمـــــد سوی مـــــوسی از خدا

بـــــــنده‌ی مــــــــا را زمــــــا کردی جدا

تـــــــــو بـــــرای وصل کـــــــردن آمـدی

یــــا خـــــــود از بـــــهر بــــــریدن آمدی

مــــــا زبـــــان را نـــــنگــــریم و قــال را

مـــا درون را بــــنگــــریــــم و حــــال را

 

چون‌که موسی این عتاب از حق شنـید

در بـــیابـــان در پـــی چــــوپـــان دویـــد

عـــاقبـــــت دریــــافت او را و بـــــدیـــد

گــــفت مـــژده ده کـــه دستوری رسید

هــــیچ آدابــــــی و تــــــرتــــیبی مــجو

هـــــرچـــه مـــی‌خواهد دل تنگت بــگو

280 تا 285

در خلال خواندن آن دانش آموز، گاه که من زیر چشمی به جناب اقدس‌زاده نگاهی می‌انداختم، می‌دیدم که مرتب سر تکان می دهد. لحظه‌ای لبخند می‌زند و زمانی صورت خود را درهم می‌کشد و به نظر می‌رسد که عصبانیتی انتقام‌آمیز، تمام چهره‌اش را پوشانده‌است. سرانجام، خواندن شعر تمام شد. من قبل از آن که به شعر بیندیشم و به محتوای آن، به حالات و حرکات جناب معلم می اندیشیدم و این که پس از پایان شعر، به آن دانش‌آموز چه خواهد گفت. آیا او را ملامت و تحقیر خواهد کرد و یا موضوع را با سکوت برگزار خواهدساخت؟ هنوز در همین گیر و دار فکری بودم که ناگهان آقای اقدس‌زاده، انگار با شخصی مقاوم در بازجویی سیاسی روبرو شده باشد، منفجر شد و فریاد زد:

 

« این مردک خجالت نمی‌کشد و رو راست آن هم در حضور یک پیغمبر به خداوند تبارک و تعالی، توهین هایی شاخ و دُم‌دار به زبان می‌آورد. من شک ندارم که با برزبان آوردن این کفرگویی‌ها، کائنات خواهد لرزید. درست است که آن حدیث گفته است که نقل کُفر، کُفر نیست اما اگر من قدرت داشتم، نقل کُفر را هم کُفر می دانستم. آیا مسخره نیست که آدمی یک لاقبا و آن‌هم از پشت کوه آمده، بخواهد با خدای بزرگ در باره‌ی شانه کردن سر او، دوختن کفش‌های او، جارو کردن اتاق او و چیزهایی از این قبیل صحبت کند؟ این « شیخ رومی » هم دیگر گندش را در آورده‌است. دست این پیغمبر خدا درد نکند که در همان جا، جواب مزخرف‌گویی‌های آن شبان بی‌سواد و بی ایمان را داد. اما این « شیخ رومی » را بگوئید که چیزهایی از خودش درآورده و آن‌ها را به حضرت موسی نسبت داده است. زبانم لال، اگر قرار باشد که خداوند اجازه دهد آدم‌هایی مانند آن چوپان بی‌سر و بی‌پا در حقش جسارت کنند، دیگر سنگ بر روی سنگ بند نخواهد شد و شک نیست که همه‌ی کائنات در هم خواهد ریخت. درست است که خدای ما کریم است اما قهار و  انتقام گیر هم هست مخصوصاً نسبت به آن‌ها که حد و مرز خود را نگه نمی‌دارند. »

 

لحظه‌ای سکوت بر همه‌جا سایه انداخت. ناگهان یکی از دانش‌آموزان که من هرگز در سال‌های گذشته، او را ندیده بودم و تازه به کلاس ما آمده‌بود از جایش برخاست و گفت: « اجازه هست من چند کلمه حرف بزنم؟ » آقای اقدس‌زاده گفت: « نه! اجازه نیست! » دانش‌آموز گفت: « چرا اجازه نیست؟ » معلم داد زد: « چرا در کار نیست. می‌گویم اجازه نیست. » دانش آموز گفت : « مگر این جا ارتش است؟ » آقای اقدس زاده که یواش یواش داشت منفجر می‌شد گفت: « به تمرگ بچه! » دانش آموز گفت: « من می خواهم در باره‌ی این شعر مولای روم صحبت‌کنم. » اقدس زاده گفت: « گفتم اجازه نیست. برو بیرون. »

 

این دانش‌آموز که بعداً فهمیدم پسر آقای پیرانی، معلم باسواد و بازنشسته‌ی شهر ماست، بی هیچ معطلی از کلاس بیرون رفت. اقدس زاده در حال قدم زدن، یک‌ریز کلمات توهین آمیز، هم نثار پسر پیرانی می کرد و هم نثار « شیخ رومی » و هم نثار آن چوپان « لااُبالی ». ما که یکسره غافلگیر شده‌بودیم، همچنان مات و مبهوت به دهان  اقدس زاده نگاه می‌کردیم که همه‌ی زباله‌های ذهنی خویش را به شکلی غیر قابل کنترل همچنان بیرون می‌ریخت. طبیعی بود که نه مولای روم در آن‌جا حضور داشت و نه آن چوپان افسانه‌ای که از خود دفاع کند. اما پسر پیرانی که حضور داشت. خاصه آن که در چنان شهر کوچکی چون شهر ما، فرزندان می‌توانستند از اعتبار پدر و مادر تغذیه کنند همچنان که پدران و مادران نیز از اعتبار فرزندانشان.  هرچند در آن لحظه، من هنوز نمی‌توانستم گمان‌کنم که او پسر دوست دانشمند پدر من است.

 

هراس و سردرگمی، ذهن مرا احاطه کرده بود. از یک‌سو، خشم وحشی و نفرینی اقدس‌زاده بود که بر فضای کلاس شتک زده‌بود و از سوی دیگر، شجاعت پسری مطرح بود که با وجود هم‌سن و سال بودن با ما، توانسته‌بود مانند یک کوه استوار در برابر مردی نادان، از باور‌های خود دفاع کند.  طبیعی‌بود که برخورد شجاعانه‌ی او به همه‌ی ما نیرو می‌داد. من در همان دنیای ذهنی خام‌گونه و مه‌آلود خویش، می‌توانستم به این نتیجه برسم که قوی بودن آدم ها و برتری انسانی آنان نه به سن و سال است و نه به  زور بازو و نه به داد و بیداد راه انداختن. از نظر من، آن کسی پیروز تلقی می‌شد که با وجود سن کم، دانش اندک و یا تجربه‌ی محدود، بر جایگاهی از یک منطق انسانی معتدل و عقلانی ایستاده باشد. از این‌رو بود که در همین نبرد نابرابر میان اقدس‌زاده، با همه‌ی گرد و خاک راه‌انداختنش و  پسر پیرانی با همه‌ی خام و آرام بودنش، آن پسر جوان، زورمندتر از او ارزیابی می‌شد و مهم‌تر آن که بَرنده‌ی واقعی این درگیری، میان قطب دانایی و نادانی به شمار می‌آمد. 

 

در همین اندیشه‌ها ‌بودم که کسی بر در کلاس کوبه نواخت. اگر نه همه، دست کم، من فکر می‌کردم که شاید پیرانی باشد که به علت ترس از پایان سال و نیاوردن نمره‌ی قبولی در درس‌ها و یا جلوگیری از بدتر شدن اوضاعی که در همان زمان به اندازه‌ی کافی بد شده‌بود، از کرده‌ی خویش پشیمان شده و می‌خواهد از اقدس‌زاده معذرت‌خواهی کند و به سر کلاس برگردد. آقای اقدس‌زاده که در را باز کرد، به جای پیرانی، جناب « صراف منش » رئیس مقتدر دبیرستان بود. در یک چشم به هم‌زدن، رفتار خشم‌آلود اقدس زاده، بدل شد به رفتار یک مرد مؤدب و متین که انگار هیچ ابر سیاهی در آسمان ذهنش پدیدار نیست. رئیس دبیرستان به اقدس‌زاده گفت: « لطفاً یک لحظه تشریف بیاورید بیرون. » مدیر مدرسه سرش را داخل کلاس کرد و گفت: « لطفاً سر کلاس بمانید تا معلمتان برگردد. » و ما می‌بایست، سرکلاس می‌ماندیم.

 

اقدس زاده بی هیچ درنگ، به دنبال وی به راه افتاد و ما را که انگار در جایی حضور نداشتیم، به امان خدا رها کرد. این که در آن لحظات، در آن کلاس بهت‌زده‌ی ما، بی‌حضور اقدس زاده چه گذشت، در این خاطرات معین که به مولای روم گره می خورد جایی نیست. اما حتی نگاه و کلام شلوغ‌ترین بچه‌های کلاس از یک طرف و آرام‌ترین ‌آن‌ها از طرف دیگر، در بردارنده‌ی  نفی شخصیت و رفتار اقدس‌زاده بود و تأیید رفتار و برخورد عاقلانه‌ی فرزند پیرانی. نوعی انتظار مبهم برای وقوع یک حادثه‌ی غیر منتظره که از یک سو سقوط اقدس‌زاده را در پی داشته‌باشد و از سوی دیگر، بالارفتن ارزش پیرانی را، بر فراز سر یکایک ما پرواز می‌کرد.  اما سرانجام عمر انتظار سرآمد و پس از مدتی نسبتاً طولانی، در کلاس باز شد و جناب اقدس زاده از جلو و پیرانی از عقب به جمع ما برگشتند.

 

صورت پیرانی بر افروخته‌بود اما نشانی از ترس و یا تهدید‌شدگی در آن به چشم‌نمی‌خورد. پیرانی سرجایش نشست و اقدس زاده، خودش را به جلو پنجره‌ی کلاس رساند و سعی‌کرد تا نگاه ترس‌خورده اش را با انداختن به چشم‌انداز بیرون، از بقیه پنهان سازد. می‌شد احساس کرد که اگر مجبور نبود، دیگر به سر کلاس بر نمی‌گشت. او اگر مجبور نبود حتی کلمه‌ای هم بر زبان نمی‌آورد. اما به نظر می‌رسید که می‌باید به دستور رئیس دبیرستان، بر گور خویش برقصد بی‌آن که توانی برای رقصیدن داشته‌باشد. البته بعدها دانستم که مدیر مدرسه به اقدس‌زاده دستور داده‌بود که به کلاس برگردد و در حضور بقیه، از فرزند پیرانی، دلجویی به عمل آورد.

 

آقای اقدس‌زاده که شاید در دلش، همه‌ی کاسه کوزه ها را بر سر مولانا می‌شکست، این بار نه در هیأت یک دیکتاتور میکرُسکپی بلکه در قالب مردی تَرَک‌برداشته و تهدید شده، شروع به صحبت کرد بی‌آن که در خلال این مدت، نگاهی به کسی بیندازد. : « البته من نمی دانستم که این آقای « مهرداد پیرانی »، فرزند استاد بزرگوار « سید محمود پیرانی » است. پدر ایشان از بزرگان شهر ما هستند و حتی آقای صراف منش رئیس دبیرستان شما از دوست‌داران و شاگردان وفادار ایشان بوده‌اند و هستند. چنان که می‌دانید، برای من، ارزش انسان و ارزش هستی، فقط در گرو دین و اعتقاد به خدای تبارک و ‌تعالی است. »

 

« برای من نه شیخ رومی ارزش دارد و نه حافظ. اگر آن‌ها ارزشی داشته‌باشند در همان قسمتی هست که خدا پرستند و یا خود را مسلمان می دانند. مملکت ما از وقتی خراب شد که امثال بزرگوارانی چون علامه‌ی مجلسی از میدان بیرون شدند  و کسانی، جای آن بزرگوار را گرفتند که دردشان درد تمدن بود نه دین. دردشان درد بالا بردن شیخ رومی و آن فردوسی شمشیر به دست و حافظ ریاکار و سعدی بندباز بود. البته اقرار باید بکنم که وقتی پای اصول دین به میان می‌آید و من احساس می کنم که آن اصول در خطر است، کنترل کلام خود را از دست می‌دهم. علتش نیز آنست که من همیشه مقید بوده‌ام که مرد دین و خدا باشم. »

 

اقدس‌زاده که در صدایش نگرانی و ترس، رگه‌هایی از رعشه ایجاد می‌کرد، در تلاش بود تا این زخم تازه را پنهان سازد اما آشکارا می شد فهمید که قادر به کنترل این بخش از هیجانات درونی خود نیست. او ادامه داد: « واقعیت آنست که من از شنیدن حرف‌های آن چوپان، بسیار ناراحت شده بودم هرچند جا داشت که جناب پیرانی نیز حرف‌هایش را بر زبان می آورد. الان هم دیر نیست. من فکر می‌کنم که بهتر باشد این جناب مهرداد خان که می‌خواست در مورد شعر « شیخ رومی » و شعر « موسی و شبان » چند کلمه‌ای حرف‌ بزند، هم اکنون در حضور همه‌ی ما، نظرش را بگوید. »

 

زنگ تفریح، دیرزمانی بود که به صدا درآمده‌بود. اما چه کسی جرأت داشت از جایش تکان بخورد؟ خاصه آن که ما با اقدس‌زاده‌ای روبرو می‌شدیم که پس از بازگشت از دفتر رئیس، به کلی زار و نزار به نظر می‌رسید. برای ما سخت جالب بود که بتوانیم حالات و حرکات مردی تحقیرشده و شکست خورده را، برای اولین بار نظاره‌گر باشیم. انگار در یک کودتای نظامی، دیکتاتوری را از تخت به زیرکشیده‌باشند و او برای رهایی از مرگ قطعی، به شکل توجیه‌شده‌ای در حال اعتراف به اشتباهات خویش باشد. از طرف دیگر، ما کنجکاوانه می‌خواستیم بدانیم که این پسر شجاع که توانسته‌بود به شکلی با اقدس‌زاده مقابله‌کند، چه چیزی در چنته دارد.

 

اما مهرداد پیرانی که با برخود تأیید آمیز رئیس دبیرستان نسبت به خود، نیرو و اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود، دست بلند کرد و در همان جا خطاب به اقدس‌زاده گفت: « من امروز با این حال روحی‌ام، دیگر آمادگی حرف‌زدن بیشتری ندارم. اما هفته‌ی آینده، سعی‌خواهم کرد حرف‌هایم را بزنم. هر چند می‌دانم که تنها برخورد شما با مولای روم نیست که انسان را ناراحت می‌کند. شما انگار با کاروان تمدن و ادبیات ایران، دشمنی دیرینه دارید. این دشمنی شماست که انسان را می‌سوزاند. »

 

این را می‌دانم که اگر اقدس‌زاده، دستش باز بود و آینده‌ی کار و زندگی‌اش از ترس رئیس دبیرستان به خطر نمی‌افتاد، پیرانی را به جرم آن همه جسارت و اهانت به دار می‌آویخت. اما همه می‌توانستند احساس کنند که دیگر حنای قدرتش، دست کم در آن کلاس، رنگ خود را از دست داده‌است. به همین دلیل، اقدس زاده با زحمت زیاد و نگاهی که نیمی تاریک دیده می‌شد و نیمی خاکستری، سعی کرد با نرمی شکننده‌ای بگوید: « اشکالی ندارد مهرداد خان. هفته‌ی آینده، منتظر خواهیم بود که شما، ما را از عِلم خود مستفیض بفرمایید! » کدام انسانی با کمترین تجربه‌ی زندگی اجتماعی نمی‌توانست بفهمد که چه زهر کُشنده‌ای در این جمله ی آخر اقدس‌زاده نهان است.

 

هفته‌ی بعد، همه‌ی ما بی‌صبرانه، منتظر ساعت درس فارسی بودیم. این بار نه به یُمن وجود اقدس‌زاده که کلاس‌هایش جهنم مجسم بود بلکه به یُمن اعتراض مهرداد پیرانی و ریختن پشم و پیله‌‌های اقدس زاده، به نظر می‌آمد که کلاس ما به عنوان عرصه‌ی زورآزمایی فرشته و اهریمن، یکی از هیجان‌انگیزترین کلاس‌های درس فارسی باشد. آن روز وقتی که درِ کلاس باز شد، ناگهان به جای اقدس زاده، با معلم دیگری روبرو شدیم که او را هرگز ندیده بودیم. یکی از بچه‌های کلاس که در زمینه‌هایی از این دست، کنجکاو بود، پرسید: « آیا شما امروز به جای آقای اقدس‌زاده آمده‌اید یا آن‌ که معلم دائمی فارسی ما خواهید بود؟ » او جواب داد: « به من گفته‌اند که کلاس فارسی شما را تا آخر سال داشته باشم. » هنوز طنین حرفش در فضا باقی بود که کف زدن بچه‌ها شروع شد. اما او که ظاهراً  مردی میان‌سال می‌نمود، از این واکنش شوق‌آمیز آنان متعجب نشد. به همین جهت پس از آن که خود را به ‌عنوان « حمید تیموری » معرفی کرد و کمی هم از سابقه‌ی کارش صحبت کرد، گفت:

 

« قبل از آن که درس را شروع کنیم بهتر است مبحث نیمه تمام هفته‌ی گذشته را ادامه بدهیم. به همین جهت لازم می‌دانم که ما به حرف‌های مهرداد پیرانی گوش‌کنیم. آقای صراف‌منش، مرا در جریان اتفاقات هفته‌ی گذشته قرار داده‌اند. البته من علاقه‌ای ندارم که به تأیید یا محکوم کردن رفتار یک همکار دیگر بپردازم. اما از نظر من، آن چه که در کلاس فارسی شما اتفاق افتاده، سخت قابل تأسف است. من اعتقاد دارم که در برنامه های درسی مدارس، خاصه در دبیرستان، جای یک موضوع درسی به نام « بحث و گفتگو » خالی است. جوانان ما حق دارند گلایه هایشان را در چهارچوب اصول قانونی که ما همه از آن تبعیت می‌کنیم، بیان کنند. مهم‌تر آن که کلاس فارسی در عمل، می‌تواند جای این گونه گفتگوها نیز باشد. »

 

معلم جدید فارسی به سخنانش ادامه داد: « من از یکی از همکاران تازه آشنا، شنیدم که آقای اقدس زاده، اصرار داشته‌اند که مولای روم را « شیخ رومی »، فردوسی بزرگ را « شمشیر به دست »، حافظ شیرین سخن را « ریاکار » و سعدی آزاد منش را « بند باز » بنامند. البته این نخستین بار است که من در عمرم، چنین حرف های باطلی می‌شنوم اما در همین جا باید بگویم که مطمئناً چنین افرادی با چنین اندیشه هایی، بیشتر از یک‌نفر و دو نفرند. این، یک زنگ خطر است که در گوش همه‌ی ما به صدا در آمده‌است. هر چندباید گفت که اعتبار این شاعران بزرگ نه با این گونه نام‌گذاری‌ها از بین می‌رود و نه از شماره‌ی علاقمندان شعر‌هایشان کم می‌شود. به هر صورت، من اینک برای شنیدن حرف‌های دوستتان آماده هستم. »

 

« مهرداد پیرانی » که خود را بَرنده‌ی واقعی میدان این درگیری با اقدس‌زاده می‌دید، با حسی سرشار از غرور و رفتاری لبالب از اعتماد به نفس، به پای تخته رفت و از روی نوشته‌ای که در دست داشت، شروع به خواندن کرد. آن چه را که او می‌خواند از سطح توانایی سن و دانش ما برای نوشتن و بیان کردن فراتر می نمود. اما چه باک! چنان معلم نادانی مانند اقدس‌زاده، باید در پی خود چنان دانش‌آموز علاقه‌مندی داشته‌باشد تا بتوان در چنان فضای تکتازانه‌ای، نوعی تعادل برقرار ساخت. حتی اگر همه‌ی آن‌ها را، پدرش محمود پیرانی نوشته‌بود – که ما جز آن، گمان دیگری هم نداشتیم-، باز از اهمیت نقش و کار او که از در مخالفت منطقی با چنان معلمی درآمده‌بود، نمی‌کاست. مهم‌تر آن که او توانسته بود حرف‌های پدر خود را به خوبی درک کند. زیرا آن‌چه را که می خواند، کاملاً از روی تسلط  بود. مضمون صحبت های او تا آن جا که در ذهن من باقی مانده، بدین قرار است:

 

« به نظر من برخورد آقای اقدس زاده با مولانا و توهین به شخصیت شبان در آن شعر، خیلی ناپخته و دور از هر گونه عقل و منطق است. صداقتی که در نگاه چوپان نسبت به خداوند هست، نشان دهنده‌ی اندازه‌ی دانش و توانایی‌های هر انسان می‌تواند باشد. بزرگی و کوچکی خدای هر انسانی، به اندازه‌ی دانش و نجربه‌ی او ست. تصویر خدا در ذهن هریک از ما، تصویر متفاوتی است. اگر حضرت موسی با شخص چوپان، آن گونه از روی خامی صحبت‌کرده و او را مورد ملامت قرار داده، حکایت از آن دارد که پیامبران نیز انسان‌هایی مانند دیگرانند. آنان نیز در زندگی روزانه، دچار افت و خیز می‌شوند و مرتب در حال تکامل و افزایش تجربه‌های خود هستند. هر چند در مجموع، مورد لطف خاص خداوند نیز قرار گرفته‌اند و قرار دارند. »

 

مهرداد پیرانی در سکوت غلیظ و عمیق کلاس به حرف‌های خود ادامه‌داد: « این شعر مولانا، بر این نکته تکیه می‌کند که انسان‌ها اگر بی سواد یا باسواد، دانشمند و یا نادان، ثروتمند و یا نادار باشند، همه دارای ارزش انسانی خاص خود هستند. اما این که هرکدام چقدر به حال جامعه‌ی انسانی،  می‌توانند مفید باشند، بحث دیگری است. مولانا از شاعران عارف بزرگ ماست که نمی توان با چنین شیوه‌هایی به رد کردن او پرداخت و یا شخصیت ارزشمند وی را در حضور دیگران، لکه‌دار ساخت. » پس از خواندن این مطلب، نه تنها دانش‌آموزان، بلکه آقای « حمید تیموری » نیز برایش با شدت و شوق فراوان کف زدند.

 

چنان که احساس می‌شد، مهرداد پیرانی، مطلب مورد نظر را با کمک پدرش تهیه‌کرده بود که برای اقدس‌زاده بخواند اما حالا که اقدس زاده از کلاس فارسی ناپدید شده‌یود، ترجیح داد که پس از کف‌زدن حاضران برای نوشته‌اش، چند کلمه‌ای هم صحبت‌کند. او نخست از آقای تیموری اجازه صحبت خواست. تیموری نیز با شوق و علاقه، میدان را در اختیار او گذاشت. فضای کلاس، شباهت به فضای کشوری داشت که به هر دلیلی، دیکتاتور آن سقوط کرده‌است و اینک آخرین قربانی دیکتاتور که به شکلی موجب سقوط دیکتاتور هم شده است، می خواست حرف‌بزند. مهرداد گفت:

 

« به نظر من برخورد آقای اقدس زاده نه تنها با مولای روم بلکه با یکایک ما، برخوردی بسیار عقب مانده و دور از شعور فرهنگی بوده‌است. یک معلم به جای آن که صبر و حوصله از خود نشان بدهد و راه‌های تازه‌ی فکری را در برابر نگاه دانش آموزان بگذارد، چنان از خداوند صحبت می‌کند که انگار، او یگانه‌ بنده‌ی خداست و دیگران نه اندیشه‌ای در سر دارند و نه خدایی برای خویش. این معلم محترم، حتی از چوپان بیچاره در داستان مولانا چنان صحبت می‌کند که انگار هم اکنون آن مرد روستایی در همین جا حضور داشته و آگاهانه به مقام خداوند توهین کرده است. من امیدوارم که ما بتوانیم در کنار آقای تیموری، ساعت های دوستانه و پُرباری داشته‌باشیم. » بار دیگر، صدای کف‌زدن دانش‌آموزان، فضای کلاس را لرزاند. در همه‌ی ما حس بسیار ارجمندی در حال شکل گرفتن بود.

 

  این رویداد نه تنها موجب شد که معلم فارسی ما عوض شود بلکه به زودی از کانال شایعه‌ها و در گوشی ها که در شهر ما « مطمئن‌ » ترین کانال خبری و تفسیری بود، دریافتیم که رئیس دبیرستان ما از آموزش و پرورش خواسته‌است که اقدس زاده دیگر در مدرسه‌ی ما تدریسی نداشته باشد. شایعه‌ها تا آن‌جا قوت گرفته بود که رئیس دبیرستان ما به رئیس آموزش و پرورش وقت گفته‌بود که: « در این مدرسه یا جای من است یا جای آقای اقدس‌زاده.»

 

او حتی توضیح داده‌بود که : « این آقا فکر می‌کند که ما در عهد سلطان محمود غزنوی زندگی می‌کنیم که انگشت در کرده است تا « قرمطی » بجوید. برای آقای اقدس‌زاده، هرکس که درک خود را تا سطح درک او پایین نیاورد، یا ضد خدا و دین است و  یا انسانی است فاسد و شریر. در کجای دنیا رسم است که دانش‌آموزان باید طوطی وار بدون ذره‌ای درک و فهم، مطالب ایشان را پس‌بدهند و اگر کلمه‌ای هم جا بیندازند صفر بگیرند. من از دانش‌آموزان بسیاری شنیده‌ام که ایشان در سر کلاس درس، توهین و تجاوز لفظی را مثل نُقل و نبات بر سر بچه‌های مردم و یا مردان آینده‌ی این مملکت می‌باراند. »

 

« من اگر چه در این مدرسه، سابقه‌ی چندان زیادی ندارم اما در دفتر مدرسه، همکاران من از آقای اقدس‌زاده، روایت‌ها و حکایت‌ها دارند. این در حوزه‌ی کار من نیست که بگویم این آقا صلاحیت معلم بودن در هیچ‌کجا را ندارد اما در حوزه‌ی کار من هست که بگویم این آقا، برای کار کردن در مدرسه‌ای که من مسؤلیت آن را دارم، صلاحیت ندارد. آخرین نمونه‌اش توهین هایی بوده که این آقا به شخصیت‌های فرهنگی و علمی ما روا داشته و تنها کسی را که برکشیده‌، علامه‌ی مجلسی بوده است. برای او، مولانا جلال‌الدین، شیخ عطار، حافظ، سعدی، فردوسی و بسیارانی دیگر، انسان هایی دغل‌کار و حتی گاه ضد دین تلقی می‌شوند. »

 

« آخرین نمونه‌اش  چند روز پیش اتفاق افتاده که او بر سر شعر « موسی » و « شبان » در کلاس درس، گرد و خاک به راه انداخته و کم مانده بوده‌است که حضرت موسی را نیز در کنار مولانا به پای میز محاکمه بکشد زیرا، همه‌ی آن‌ها به حریم « خدا »ی ذهنی ایشان، توهین رواداشته‌اند. بهشت ذهن آقای اقدس‌زاده، از جهنم نیز داغ‌تر و سوزنده‌تر است.  اصولاً آقای اقدس‌زاده، از نظر ذهنی در غاری زندگی‌می‌کند که به احتمال قوی از غار اصحاب کهف هم قدیمی‌تر به نظر می‌رسد. »

 

و باز شنیدیم که رئیس آموزش و پرورش، به طور خصوصی به آقای « صراف‌منش » رئیس دبیرستان ما گفته‌بود: «من نیز در باره‌ی ایشان، کم یا زیاد، همین حرف‌ها را شنیده‌ام. مشکل ما آنست که آقای اقدس زاده در مرکز استان، پشتیبانانی دارد که اگر او از آموزش و پرورش برداشته‌شود، موجب دردسر ما می‌شوند. من البته با انتقال ایشان از مدرسه‌ی شما موافقت می‌کنم اما قدرت این که او را از کار برکنار سازم ندارم. شاید تنها کاری که بتوان کرد آنست که با هم‌آهنگی فرمانداری و دیگر ادارات دولتی، بتوانیم ایشان را محترمانه قانع‌کنیم که به اداره‌ی ثبت احوال انتقال پیدا‌کند و کار مستقلی هم داشته‌باشد که مردم نیز به او مراجعه‌ای نداشته‌باشند و او تنها در برابر رئیس اداره، مسؤل باشد.» 

 

هفته‌ی آینده دریافتیم که حمید تیموری، معلم فارسی جدید،  به عنوان معلم تعلیمات دینی نیز برای ما خواهد آمد. این خبر برای ما آن چنان باورنکردنی بود که تا لحظه‌ی حضور او در سر کلاس ، همچنان در میان دانستن و ندانستن، خوشحالی و دلواپسی سرگردان بودیم. اما زمانی که آقای حمید تیموری به کلاس ما آمد، همه‌ی شایعه ها را حقیقت پنداشتیم و بی‌اراده برایش هورا کشیدیم و کف‌زدیم. از طرف دیگر، نوع برخورد هوشیارانه و شجاعانه‌ی مهرداد پیرانی در سر کلاس درس با اقدس‌زاده و نیز خواندن آن مطالب و دیگر توضیحاتش، موجب شد که بیش از پیش، خود را به او، نزدیک احساس‌کنم.

 

من و مهرداد پیرانی، خیلی زود توانستیم جذب دنیای فکری یکدیگر شویم. انگار هر دو هم گم شده بودیم و هم، چیزی را گم‌کرده‌بودیم که اینک، از تصادف روزگار و به « یُمن » داستان « موسی و شبان » و رفتار نادرست و انحصارطلبانه‌ی اقدس‌زاده، هم آن گمشده را یافته‌‌بودیم و هم یکدیگر را. خاصه زمانی که هردو متوجه‌شدیم که پدران و مادرانمان نه تنها به خانه‌ی هم رفت و آمد هم می‌کتتد بلکه در برخی زمینه های فکری و فرهنگی، همدلی‌های معینی هم دارند البته بی‌آن‌که ما در این ارتباط‌های عاطفی و فکری آنان، نقشی داشته‌باشیم.

 

پدر مهرداد، آقای پیرانی فرزندان فراوانی داشت که همه ازدواج کرده‌بودند. بعضی‌ها به خانه‌ی بخت رفته‌بودند و برخی نیز، کسی را به خانه‌ی بخت خود آورده‌بودند. مهرداد و خواهرش که سه سال از او بزرگتر بود، هنوز به درس و مشق مشغول بودند. در این دیدارها که گاه آقای پیرانی نیز تصادفاً حضور داشت، با سخنان و خاطره‌های خود، به من لطف و حال ویژه‌ای می‌داد. در آن سال‌ها و لحظه‌ها بود که من تا حدی می‌توانستم بسیاری از حرف‌های او را در زمینه‌ی شعر و عرفان بهتر بفهمم در حالی که در آن سال‌های خردسالی، بسیاری از گفته‌ها و یا حتی شعر‌خواندن‌هایش در حضور پدرم، برای من کاملاً نامفهوم بود.

 

در یکی از ‌روزهایی که در خانه‌ی آن‌ها بودم، از آقای پیرانی خواهش کردم  برایم توضیح دهد که چه انگیزه‌ای موجب شده که او  این بیت مولانا را، گاه و بیگاه به عنوان یک تکیه کلام  و یا یک نوع ترجیع‌بند اندیشندگی بر زبان می آوَرَد:

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شــرح آن یـــاری که او را یار نیست

حتی به او یادآور شدم که در سال‌های گذشته نیز وقتی که من با نام شاعر و یا مفهوم شاعری،  آشنا نبودم، وقتی او به خانه‌ی ما می‌آمد، این بیت را به عنوان یک هوای تنفسی تازه، مرتب نفس می‌کشید. آقای پیرانی که از کنجکاوی من خوشحال شده‌بود، در جوابم به این نکته اشاره کرد که این موضوع به خیلی سال‌ها پیش برمی‌گردد. او سپس توضیح داد که در آن سال‌ها، وی در یک محفل ادبی در شهر ما شرکت می‌کرده‌است. در آن محفل، شخصیت های مختلفی از اقشار اجتماعی، مذهبی و فرهنگی حضور می‌یافته‌اند. در یکی از آن جلسات، قرار برآن بوده که او مقداری در باره‌ی مولانا صحبت‌کند. از این رو، تصمیم می‌گیرد با نگاهی کاونده اما سرشار از احترام، به بررسی یکی از داستان های مثنوی معنوی بپردازد.

 

داستانی را که او مورد بررسی قرار می‌دهد، داستان « شاه، کنیزک و زرگر » است. از تصادف روزگار باید گفت که داستان مورد اشاره، اولین داستان مثنوی پس از مقدمه‌ی مولانا در دفتر اول است که با : « بشنو از نی چون حکایت می کند / از جز جدایی‌ها شکایت می‌کند » آغاز می‌شود. خلاصه‌ی داستان مورد نظر به این قرار است که: « روزی پادشاهی به هنگام شکار، در جاده‌ای به کنیزکی بر می‌خورد و شیفته‌ی او می‌‌گردد. شاه او می‌خرد و با خود به دربار می‌آورد و به طور طبیعی از وصل وی نیز برخوردار می‌‌شود. پس از مدتی، شاه درمی‌یابد که کنیزک مقداری زرد و نزار شده است. چندی نمی‌گذرد که دختر در بستر بیماری می‌افتد و حالش بد و بدتر می‌شود. شاه که به کنیزک علاقه‌ی بسیار داشته، از پزشکان دربار و بیرون از دربار کمک می‌گیرد تا شاید درد او را درمان کنند اما توفیقی نصیبشان نمی‌شود.

 

 

شاه از شدت ناامیدی به مسجد می‌رود و به درگاه خداوند پناه می‌برد. در ضمن خواندن دعا، خواب او را فرا می‌گیرد و در عالم خواب شخصی را می‌بیند که به او نوید می‌دهد که نگران دختر نباشد. زیرا به زودی، طبیبی به بالین او خواهد آمد که وی را شفا خواهد بخشید. همچنان که آن فرد در خواب به وی وعده‌داده‌بود، طبیب مورد اشاره، خود را بر شاه ظاهر می‌سازد و خواهان ملاقات کنیزک می‌شود. او پس از ملاقات با  کنیزک به این نتیجه می‌رسد که درد او جسمی نیست بلکه ریشه‌ی روحی و عاطفی دارد. به عبارت دیگر، درد او درد عشق است و نه درد جسم. آن گاه، پزشک مورد نظر، از طریق پرس و جو و سؤال‌های ریشه یابانه، در می‌یابد که این دختر، عاشق زرگری در سمرقند است.

 

شاه وقتی از موضوع آگاه می‌شود، دستور می‌دهد که آن زرگر را از سمرقند بیاورند و به وصال دختر برسانند. زرگر می‌آید و به مدت شش ماه در کنار دختر و در جایی از قصر شاه زندگی‌می‌کند. با ملاقات زرگر و رسیدن به وصل او ،حال دختر کاملاً خوب می‌شود و بدین‌شکل، خود را در اوج خوشبختی احساس می‌کند. اما پس از گذشت این شش‌ماه، به دستور شاه، روزانه ماده‌ای سمی و به مقدار کم در غذاهای زرگر می‌ریزند که او را آرام آرام بیمار و رنجور می‌سازد. این رنجوری موجب می‌شود که مرد زرگر، جاذبه‌ی مردانه و زیبایی های خود را از دست بدهد و به طور طبیعی، دختر نیز نسبت به او دل‌سرد شود و کم‌کم از او ببرد. البته پس از چندی، مرد زرگر به علت تأثیر کشنده‌ و تدریجی آن مواد سمی، می‌میرد. » اینک به برخی از قسمت های داستان، از زبان مولای روم توجه می‌کنیم.

شاه کنیزک را می خرد: 

بـود شاهی در زمانی پیش از این

مُــــلک دنیا بودش و هم مُلک دین

اتــــفاقاً شــــاه روزی شـــد سوار

بـــــا خواص خویش از بـــهر شکار

یــــک کنیزک دیـــد شه بر شاهراه

شـــد غلام آن کـــــنیزک جان شاه

مرغ جانش در قفس چون می‌تپید

داد مـــال و آن کـــنیزک را خــــرید

2 و 3

مولانا به تجزیه و تحلیل رفتارها می پردازد:

عـــــاشــــــــقی پـــــیداست از زاری دل

نیست بـــــیماری چـــــو بـــــــیماری دل

عــــلت عـــــاشق زعلت‌هــــــا جداست

عـــشق اُسطرلاب اســــرار خـــــداست

هـــر چه گــویم عشق را شــرح و بــیان

چــون به عشق آیـــم خـجل باشم از آن

چـــون قـــلم انـــدر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمـد قلم بر خـود شکافت

عـــقل در شرحش چـو خـر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

مــن چـــه گویـم یک رگم هشیار نیست

شـــرح آن یـــــاری که او را یــــار نیست

شـــرح ایـــن هجران و ایــــن خون جگر

ایـــن زمـــــان بـــــگذار تـــــــا وقت دگر

گفتــــمش  پــــوشیده خـــوشتر سر یار

خـــود تـــو در ضمن حـــکایت گــوش‌دار

خــــوش‌تـــر آن بــــاشد که سر دیگران

گــــفته آیــــــد در حــــــدیث دیــــــگران

6 و 7

طبیب به شاه می‌گوید:

مرد زرگر را بخوان زان شهر دور

بـــا زر و خلعت بـــده، او را غرور

10

شاه نیز چنان می‌کند:

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول

حـــاذقان و کـــافیــــــان بس عدول

تــــا سمــــرقند آمدند آن دو رسول

از بـــــرای زرگـــــر شنگ فــــضول

10

شش‌ماه بدین منوال می‌گذرد:

مدت شش‌ماه می‌رانـدند کام

تا به صحبت آمد آن دختر تمام

11

آنگاه به دستور شاه، به او شربت سمی می‌خورانند تا آرام آرام بمیرد:

بـــعد از آن از بـهر او شربت بساخت

تـــا بــخورد و پیش دختر می‌گداخت

چــــــون زرنجوری، جــــمال او نماند

جـــان دختـــر در وبــــال او نـــمانــد

چونکِ زشت و ناخوش و رخ زرد شد

انـــدک انــــدک در دل او ســـرد شد

11

مولانا به گونه‌ای دختر را ملامت می‌کند:

عشق‌هایـــی کز پی رنـــگی بود

عشق نــــبود عـــاقبت ننگی بود

این جهان کوهست و فعل ما ندا

ســـوی مــــا آیـــد نــداها را صدا

11

مولانا، دلیل کشتن زرگر را توضیح می‌دهد:

کشتـــن ایـــن مـرد بر دست حکیم

نــــی پــــی امید بــــود و نـی زبیم

او نــــکشتش از بـــــرای طبع شاه

تـــا نـــیامـــد امــر و الــــــــهام الاه

آنــــک از حق یـابد او وحی و جواب

هــرچه فـــــرماید بـــود عین صواب

آنــک جان بخشد اگر بکشد رواست

نـایبست و دست او دست خداست

12

بقیه‌ی داستان، چیزی نیست جز میدان‌داری اندیشه‌های مولانا در حوزه‌ی ارزش‌های ماندگار و غیر ماندگار.  این داستان در دویست و یازده بیت نقل شده است.  آقای پیرانی در آن محفل گفته بوده است : « در این داستان نکاتی هست که من دوست دارم در آن زمینه‌ها دریافتم را بازگویم. نخست آن که عاشق‌شدن شاه به آن کنیزک، آوردن او به قصر سلطنتی و بهره گیری از وصال وی در ردیف طبیعی ترین چیزهایی است که می‌تواند اتفاق بیفتد و می‌افتد. آری، تا این جا می‌توان واکنش شاهانه را یک واکنش انسانی و حتی جنسی دانست.

 

خوش‌آمدن از یک دختر جوان و قاعدتاً زیبا، ارتباطی به عشق ندارد. زیبایی دختر و جاذبه‌ی جنسی او از یک طرف و آزادی عمل شاه بدون ترس از دربان و محتسب از طرف دیگر، برای عامی‌ترین افراد نیز امری پذیرفته شده و عادی است. اما زمانی که دختر بیمار می‌شود و شاه در صدد درمان او برمی‌آید، واکنش او واکنشی است نه تنها انسانی بلکه عاشقانه یعنی چیزی فراتر از گرایش‌های جنسی و زودگذر. در همین حالت است که او همه‌ی امکانات خود را در خدمت مداوای دختر قرار می‌دهد. حتی زمانی که نومیدانه در مسجد به درگاه خدا پناه می‌برد، سپس خواب می‌بیند و در آن خواب، پزشکی را به وی حوالت می‌دهند که خواهد‌آمد و گره از کار فرو بسته‌ی وی خواهد گشود، می‌توان دریافت که وابستگی عاطفی او به کنیزک، چیزی فراتر از دیگر کنیزکان حرم شاهی است.

 

به شکل طبیعی می‌توان گمان برد که انگار آن پزشک، تا زمان خواب دیدن شاه و اشاره‌ی آن نیروی غیبی به حضور او، خود را در جایی مخفی کرده است تا شاه وی را پیدا نکند. از مثنوی مولانا چنان برنمی‌آید که شاه، در پیدا کردن پزشک وارد و قابل اعتماد برای درمان درد کنیزک، کوتاهی کرده‌باشد. خاصه، وقتی شاه به مسجد می‌رود، بدان معناست که او به عنوان یک انسان قَدَر قدرت در بخشی از کره‌ی خاکی، دیگر قادر به انجام هیچ کاری نیست. از طرف دیگر، زمانی که او از طریق پزشک روانشناس، آگاه می‌شود که کنیزک، عاشق یک مرد زرگر است،  شاه به گونه‌ای بزرگوارانه به پیشنهاد طبیب گوش می‌دهد و مرد زرگر را از سمرقند به دربار خود می‌آورد. انگار او به بهبود بیمار بیشتر می اندیشد تا حس خودخواهی خویش و یا شراره‌های حسد نسبت به کسی که دختر، دل در گرو او بسته‌است.

 

شاه می‌توانست دستور بدهد که مرد زرگر را در میان راه سر به نیست‌کنند و تنها جنازه‌اش را به حضور دختر بیاورند تا او مطمئن شود که مرد مورد علاقه‌اش دیگر زنده نیست بدون آن که کوچک‌ترین سندی دال بر دخالت نیروهای امنیتی بر کسی آشکارگردد. البته شاید که در آن روزگار یکه‌تازی شاهان و امیران، این بدگمانی‌ها چنان قوی بوده که هرگونه صحنه‌آرایی برای از میان بردن سوء گمان دختر، بی‌فایده ارزیابی می‌شده‌است. پس شاه ناچار است تلخی حضور مرد زرگر را بپذیرد. اما چرا شش‌ماه و نه شش روز؟ چرا شش ماه و نه یک‌سال؟ آیا در ذکر این زمان معین، نیز رازی نهفته‌است؟

 

چرا شاهی که در آغاز، عاشق کنیزک شده‌ و او را به همین دلیل نیز از برده داران خریده‌است، راضی می‌شود که معشوقش در آغوش مردی دیگر بیارامد؟ عشق شاه به کنیزک تا آن جا قوی بوده که او حتی همه‌ی امکانات پزشکی کشورش را برای معالجه‌ی وی بسیج می‌کند. اگر نجات جان او اهمیت نداشت، طبیعی بود که شاه پس از نومید شدن از پزشکان سراسر مملکت، دیگر به مسجد نمی‌رفت تا در آن‌جا به التماس به درگاه خداوند بپردازد. اما پس از آگاه شدن به عشق دختر به زرگری در سمرقند، گویا شاه، ناگهان به حال و هوایی دیگر می‌افتد. یا عشق دختر را در درون خویش، صبورانه پنهان می‌سازد و یا آن که از آغاز، توسط همان نیروی نامریی سرنوشت، فقط به انجام نقش خود به گونه‌ای سرد و ماشین‌واره مشغول می گردد. بدین معنا که ناخواسته، به ایفای نقشی می‌پردازد که نیروهای نامریی سرنوشت بر عهده‌ی او گذاشته‌اند. نقش عاشق.

 

پس در این صورت باید گفت که شاه، حتی اگر از وصال دختر بهرمند شده، باز در راستای همان انجام وظیفه‌ای بوده که بر وی محول‌کرده‌اند. حتی فراخواندن ناخواسته‌ی مرد زرگر، نگه‌داشتن شش‌ماهه‌ی او در قصر خویش و بعد، کشتن ناخواسته‌ی او، همه و همه، از جمله رازهای سر به مُهری است که فقط با حدس و گمان می توان به گشودن آن توفیق یافت و نه با چیزی دیگر. مثنوی مولانا در این داستان، سرشار از ابهام های گوناگون است. درست است که مولای روم، شاه را در واقع نماد خداوند و یا همان نیروی قهار می‌داند که به آزمون بندگانش می‌پردازد. آزمونی که حتی قتل عمد مردی بی‌‌گناه را نیز در پی دارد. 

 

پرسشی که مطرح می‌شود آنست که آیا برای انسانی که فقط یک‌بار زندگی‌می‌کند، باید آن نیروی غیبی فرادست، وی را همچون خوکچه‌ی آزمایشگاهی بپرواند و سپس ذره ذره، جانش را با درد و رنج بگیرد؟ این آزمون خداوندی، چه سودی را متوجه بشریت کرده است؟ اگر مولانا دوست دارد، سر در بارگاه خداوند بگذارد و حتی « چرا » یی را متوجه او نسازد، بدان معنا نیست که من خواننده، نخواهم و یا مجاز نباشم برخی مناسبات را به زیر سؤال نکشم.  اگر مولانا چنان شخصیتی بود که در این داستان، بسیاری از قوانین کائنات را، دست کم به چالش نیروی تفکر انسانی می‌کشید در آن صورت، حتی غزل : روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم / را باید نه منسوب به او بلکه از آن او دانست.  اگر این غزل را از آن او نمی‌دانند، درست از آن روست که بازتاب تفکری « چرایی‌اندیشانه » است. در حالی که مولانا با وجود همه‌ی عینی گرایی‌های عمیقی که در بخش زیادی از مثنوی معنوی دارد، چنان فردی نیست. »

 

وقتی که صحبت های آقای محمود پیرانی در آن محفل به پایان می‌رسد، یکی از حاضران مجلس که از طرف‌داران بسیار افراطی مولانا بوده، چنان خشمگین می‌شود که اگر امکانش را می‌داشته با  شخص پیرانی گلاویز می‌شده‌است. او با لحنی عتاب‌آمیز و یا بهتر بگویم توهین‌آمیز، همه‌ی خشم خویش را متوجه آقای پیرانی می سازد.  او اعتقاد داشته که اشعار مولانا تفسیر بردار نیست. بلکه باید مثنوی شریف را با مثنوی شریف تفسیر کرد و نه با ذهن و دانش فردی و تاریخی خویش. آقای پیرانی که معمولاً اهل مباحثه‌ی دو نفره آن هم به شکل حمله‌های لفظی نبوده، در آن روز ناچار می‌شود از حاضران خداحافظی کند و آن مجلس را برای همیشه ترک گوید. فشار روحی حاصل از برخورد بسیار تند و انحصارطلبانه‌ی آن شخص در مجلس مورد بحث، ردپای عمیق آن را در ذهن آقای پیرانی تا آن جا گذاشته بوده که دیگر از خیر شرکت در چنان مجالسی در می‌گذرد. اما هنوز هم که هنوز است به یاد و حرمت مولانا و تلخی آن دیدگاه تجاوزگر افراط‌آمیز از سوی آن شخص، او آن همچنان در فرصت‌هایی که پدید می‌آید آن بیت را تکرار می‌کند. بیتی که در خود، به تناسب دانش و زمان، می تواند تعبیرهای بسیار متفاوتی داشته‌باشد:

مــن چـــه گویـم یک رگـم هشیار نیست

شـــرح آن یـــــاری که او را یـــار نـیست

                                                                   

.........................................................

1/ در باره‌ی رمان و داستان کوتاه / ترجمه‌ی کاوه دهگان / چاپ چهارم 1364/ از انتشارات سازمان کتاب‌های جیبی/ 380 صفحه                            

                                                                              

                                                                                                                                                                                

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:45  توسط A.Avishan  | 

 

من و مهرداد پیرانی، خیلی زود توانستیم جذب دنیای فکری یکدیگر شویم. انگار هر دو هم گم شده بودیم و هم، چیزی را گم‌کرده‌بودیم که اینک، از تصادف روزگار و به « یُمن » داستان « موسی و شبان » و رفتار نادرست و انحصارطلبانه‌ی اقدس‌زاده، هم آن گمشده را یافته‌‌بودیم و هم یکدیگر را. خاصه زمانی که هردو متوجه‌شدیم که پدران و مادرانمان نه تنها به خانه‌ی هم رفت و آمد هم می‌کتتد بلکه در برخی زمینه های فکری و فرهنگی، همدلی‌های معینی هم دارند البته بی‌آن‌که ما در این ارتباط‌های عاطفی و فکری آنان، نقشی داشته‌باشیم.

 

پدر مهرداد، آقای پیرانی فرزندان فراوانی داشت که همه ازدواج کرده‌بودند. بعضی‌ها به خانه‌ی بخت رفته‌بودند و برخی نیز، کسی را به خانه‌ی بخت خود آورده‌بودند. مهرداد و خواهرش که سه سال از او بزرگتر بود، هنوز به درس و مشق مشغول بودند. در این دیدارها که گاه آقای پیرانی نیز تصادفاً حضور داشت، با سخنان و خاطره‌های خود، به من لطف و حال ویژه‌ای می‌داد. در آن سال‌ها و لحظه‌ها بود که من تا حدی می‌توانستم بسیاری از حرف‌های او را در زمینه‌ی شعر و عرفان بهتر بفهمم در حالی که در آن سال‌های خردسالی، بسیاری از گفته‌ها و یا حتی شعر‌خواندن‌هایش در حضور پدرم، برای من کاملاً نامفهوم بود.

 

در یکی از ‌روزهایی که در خانه‌ی آن‌ها بودم، از آقای پیرانی خواهش کردم  برایم توضیح دهد که چه انگیزه‌ای موجب شده که او  این بیت مولانا را، گاه و بیگاه به عنوان یک تکیه کلام  و یا یک نوع ترجیع‌بند اندیشندگی بر زبان می آوَرَد:

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شــرح آن یـــاری که او را یار نیست

حتی به او یادآور شدم که در سال‌های گذشته نیز وقتی که من با نام شاعر و یا مفهوم شاعری،  آشنا نبودم، وقتی او به خانه‌ی ما می‌آمد، این بیت را به عنوان یک هوای تنفسی تازه، مرتب نفس می‌کشید. آقای پیرانی که از کنجکاوی من خوشحال شده‌بود، در جوابم به این نکته اشاره کرد که این موضوع به خیلی سال‌ها پیش برمی‌گردد. او سپس توضیح داد که در آن سال‌ها، وی در یک محفل ادبی در شهر ما شرکت می‌کرده‌است. در آن محفل، شخصیت های مختلفی از اقشار اجتماعی، مذهبی و فرهنگی حضور می‌یافته‌اند. در یکی از آن جلسات، قرار برآن بوده که او مقداری در باره‌ی مولانا صحبت‌کند. از این رو، تصمیم می‌گیرد با نگاهی کاونده اما سرشار از احترام، به بررسی یکی از داستان های مثنوی معنوی بپردازد.

 

داستانی را که او مورد بررسی قرار می‌دهد، داستان « شاه، کنیزک و زرگر » است. از تصادف روزگار باید گفت که داستان مورد اشاره، اولین داستان مثنوی پس از مقدمه‌ی مولانا در دفتر اول است که با : « بشنو از نی چون حکایت می کند / از جز جدایی‌ها شکایت می‌کند » آغاز می‌شود. خلاصه‌ی داستان مورد نظر به این قرار است که: « روزی پادشاهی به هنگام شکار، در جاده‌ای به کنیزکی بر می‌خورد و شیفته‌ی او می‌‌گردد. شاه او می‌خرد و با خود به دربار می‌آورد و به طور طبیعی از وصل وی نیز برخوردار می‌‌شود. پس از مدتی، شاه درمی‌یابد که کنیزک مقداری زرد و نزار شده است. چندی نمی‌گذرد که دختر در بستر بیماری می‌افتد و حالش بد و بدتر می‌شود. شاه که به کنیزک علاقه‌ی بسیار داشته، از پزشکان دربار و بیرون از دربار کمک می‌گیرد تا شاید درد او را درمان کنند اما توفیقی نصیبشان نمی‌شود.

 

 

شاه از شدت ناامیدی به مسجد می‌رود و به درگاه خداوند پناه می‌برد. در ضمن خواندن دعا، خواب او را فرا می‌گیرد و در عالم خواب شخصی را می‌بیند که به او نوید می‌دهد که نگران دختر نباشد. زیرا به زودی، طبیبی به بالین او خواهد آمد که وی را شفا خواهد بخشید. همچنان که آن فرد در خواب به وی وعده‌داده‌بود، طبیب مورد اشاره، خود را بر شاه ظاهر می‌سازد و خواهان ملاقات کنیزک می‌شود. او پس از ملاقات با  کنیزک به این نتیجه می‌رسد که درد او جسمی نیست بلکه ریشه‌ی روحی و عاطفی دارد. به عبارت دیگر، درد او درد عشق است و نه درد جسم. آن گاه، پزشک مورد نظر، از طریق پرس و جو و سؤال‌های ریشه یابانه، در می‌یابد که این دختر، عاشق زرگری در سمرقند است.

 

شاه وقتی از موضوع آگاه می‌شود، دستور می‌دهد که آن زرگر را از سمرقند بیاورند و به وصال دختر برسانند. زرگر می‌آید و به مدت شش ماه در کنار دختر و در جایی از قصر شاه زندگی‌می‌کند. با ملاقات زرگر و رسیدن به وصل او ،حال دختر کاملاً خوب می‌شود و بدین‌شکل، خود را در اوج خوشبختی احساس می‌کند. اما پس از گذشت این شش‌ماه، به دستور شاه، روزانه ماده‌ای سمی و به مقدار کم در غذاهای زرگر می‌ریزند که او را آرام آرام بیمار و رنجور می‌سازد. این رنجوری موجب می‌شود که مرد زرگر، جاذبه‌ی مردانه و زیبایی های خود را از دست بدهد و به طور طبیعی، دختر نیز نسبت به او دل‌سرد شود و کم‌کم از او ببرد. البته پس از چندی، مرد زرگر به علت تأثیر کشنده‌ و تدریجی آن مواد سمی، می‌میرد. » اینک به برخی از قسمت های داستان، از زبان مولای روم توجه می‌کنیم.

 

شاه کنیزک را می خرد: 

بـود شاهی در زمانی پیش از این

مُــــلک دنیا بودش و هم مُلک دین

اتــــفاقاً شــــاه روزی شـــد سوار

بـــــا خواص خویش از بـــهر شکار

یــــک کنیزک دیـــد شه بر شاهراه

شـــد غلام آن کـــــنیزک جان شاه

مرغ جانش در قفس چون می‌تپید

داد مـــال و آن کـــنیزک را خــــرید

2 و 3

مولانا به تجزیه و تحلیل رفتارها می پردازد:

عـــــاشــــــــقی پـــــیداست از زاری دل

نیست بـــــیماری چـــــو بـــــــیماری دل

عــــلت عـــــاشق زعلت‌هــــــا جداست

عـــشق اُسطرلاب اســــرار خـــــداست

هـــر چه گــویم عشق را شــرح و بــیان

چــون به عشق آیـــم خـجل باشم از آن

چـــون قـــلم انـــدر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمـد قلم بر خـود شکافت

عـــقل در شرحش چـو خـر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

مــن چـــه گویـم یک رگم هشیار نیست

شـــرح آن یـــــاری که او را یــــار نیست

شـــرح ایـــن هجران و ایــــن خون جگر

ایـــن زمـــــان بـــــگذار تـــــــا وقت دگر

گفتــــمش  پــــوشیده خـــوشتر سر یار

خـــود تـــو در ضمن حـــکایت گــوش‌دار

خــــوش‌تـــر آن بــــاشد که سر دیگران

گــــفته آیــــــد در حــــــدیث دیــــــگران

6 و 7

 

طبیب به شاه می‌گوید:

مرد زرگر را بخوان زان شهر دور

بـــا زر و خلعت بـــده، او را غرور

10

شاه نیز چنان می‌کند:

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول

حـــاذقان و کـــافیــــــان بس عدول

تــــا سمــــرقند آمدند آن دو رسول

از بـــــرای زرگـــــر شنگ فــــضول

10

شش‌ماه بدین منوال می‌گذرد:

مدت شش‌ماه می‌رانـدند کام

تا به صحبت آمد آن دختر تمام

11

آنگاه به دستور شاه، به او شربت سمی می‌خورانند تا آرام آرام بمیرد:

بـــعد از آن از بـهر او شربت بساخت

تـــا بــخورد و پیش دختر می‌گداخت

چــــــون زرنجوری، جــــمال او نماند

جـــان دختـــر در وبــــال او نـــمانــد

چونکِ زشت و ناخوش و رخ زرد شد

انـــدک انــــدک در دل او ســـرد شد

11

مولانا به گونه‌ای دختر را ملامت می‌کند:

عشق‌هایـــی کز پی رنـــگی بود

عشق نــــبود عـــاقبت ننگی بود

این جهان کوهست و فعل ما ندا

ســـوی مــــا آیـــد نــداها را صدا

11

مولانا، دلیل کشتن زرگر را توضیح می‌دهد:

کشتـــن ایـــن مـرد بر دست حکیم

نــــی پــــی امید بــــود و نـی زبیم

او نــــکشتش از بـــــرای طبع شاه

تـــا نـــیامـــد امــر و الــــــــهام الاه

آنــــک از حق یـابد او وحی و جواب

هــرچه فـــــرماید بـــود عین صواب

آنــک جان بخشد اگر بکشد رواست

نـایبست و دست او دست خداست

12

بقیه‌ی داستان، چیزی نیست جز میدان‌داری اندیشه‌های مولانا در حوزه‌ی ارزش‌های ماندگار و غیر ماندگار.  این داستان در دویست و یازده بیت نقل شده است.  آقای پیرانی در آن محفل گفته بوده است : « در این داستان نکاتی هست که من دوست دارم در آن زمینه‌ها دریافتم را بازگویم. نخست آن که عاشق‌شدن شاه به آن کنیزک، آوردن او به قصر سلطنتی و بهره گیری از وصال وی در ردیف طبیعی ترین چیزهایی است که می‌تواند اتفاق بیفتد و می‌افتد. آری، تا این جا می‌توان واکنش شاهانه را یک واکنش انسانی و حتی جنسی دانست.

 

خوش‌آمدن از یک دختر جوان و قاعدتاً زیبا، ارتباطی به عشق ندارد. زیبایی دختر و جاذبه‌ی جنسی او از یک طرف و آزادی عمل شاه بدون ترس از دربان و محتسب از طرف دیگر، برای عامی‌ترین افراد نیز امری پذیرفته شده و عادی است. اما زمانی که دختر بیمار می‌شود و شاه در صدد درمان او برمی‌آید، واکنش او واکنشی است نه تنها انسانی بلکه عاشقانه یعنی چیزی فراتر از گرایش‌های جنسی و زودگذر. در همین حالت است که او همه‌ی امکانات خود را در خدمت مداوای دختر قرار می‌دهد. حتی زمانی که نومیدانه در مسجد به درگاه خدا پناه می‌برد، سپس خواب می‌بیند و در آن خواب، پزشکی را به وی حوالت می‌دهند که خواهد‌آمد و گره از کار فرو بسته‌ی وی خواهد گشود، می‌توان دریافت که وابستگی عاطفی او به کنیزک، چیزی فراتر از دیگر کنیزکان حرم شاهی است.

 

به شکل طبیعی می‌توان گمان برد که انگار آن پزشک، تا زمان خواب دیدن شاه و اشاره‌ی آن نیروی غیبی به حضور او، خود را در جایی مخفی کرده است تا شاه وی را پیدا نکند. از مثنوی مولانا چنان برنمی‌آید که شاه، در پیدا کردن پزشک وارد و قابل اعتماد برای درمان درد کنیزک، کوتاهی کرده‌باشد. خاصه، وقتی شاه به مسجد می‌رود، بدان معناست که او به عنوان یک انسان قَدَر قدرت در بخشی از کره‌ی خاکی، دیگر قادر به انجام هیچ کاری نیست. از طرف دیگر، زمانی که او از طریق پزشک روانشناس، آگاه می‌شود که کنیزک، عاشق یک مرد زرگر است،  شاه به گونه‌ای بزرگوارانه به پیشنهاد طبیب گوش می‌دهد و مرد زرگر را از سمرقند به دربار خود می‌آورد. انگار او به بهبود بیمار بیشتر می اندیشد تا حس خودخواهی خویش و یا شراره‌های حسد نسبت به کسی که دختر، دل در گرو او بسته‌است.

 

شاه می‌توانست دستور بدهد که مرد زرگر را در میان راه سر به نیست‌کنند و تنها جنازه‌اش را به حضور دختر بیاورند تا او مطمئن شود که مرد مورد علاقه‌اش دیگر زنده نیست بدون آن که کوچک‌ترین سندی دال بر دخالت نیروهای امنیتی بر کسی آشکارگردد. البته شاید که در آن روزگار یکه‌تازی شاهان و امیران، این بدگمانی‌ها چنان قوی بوده که هرگونه صحنه‌آرایی برای از میان بردن سوء گمان دختر، بی‌فایده ارزیابی می‌شده‌است. پس شاه ناچار است تلخی حضور مرد زرگر را بپذیرد. اما چرا شش‌ماه و نه شش روز؟ چرا شش ماه و نه یک‌سال؟ آیا در ذکر این زمان معین، نیز رازی نهفته‌است؟

 

چرا شاهی که در آغاز، عاشق کنیزک شده‌ و او را به همین دلیل نیز از برده داران خریده‌است، راضی می‌شود که معشوقش در آغوش مردی دیگر بیارامد؟ عشق شاه به کنیزک تا آن جا قوی بوده که او حتی همه‌ی امکانات پزشکی کشورش را برای معالجه‌ی وی بسیج می‌کند. اگر نجات جان او اهمیت نداشت، طبیعی بود که شاه پس از نومید شدن از پزشکان سراسر مملکت، دیگر به مسجد نمی‌رفت تا در آن‌جا به التماس به درگاه خداوند بپردازد. اما پس از آگاه شدن به عشق دختر به زرگری در سمرقند، گویا شاه، ناگهان به حال و هوایی دیگر می‌افتد. یا عشق دختر را در درون خویش، صبورانه پنهان می‌سازد و یا آن که از آغاز، توسط همان نیروی نامریی سرنوشت، فقط به انجام نقش خود به گونه‌ای سرد و ماشین‌واره مشغول می گردد. بدین معنا که ناخواسته، به ایفای نقشی می‌پردازد که نیروهای نامریی سرنوشت بر عهده‌ی او گذاشته‌اند. نقش عاشق.

 

پس در این صورت باید گفت که شاه، حتی اگر از وصال دختر بهرمند شده، باز در راستای همان انجام وظیفه‌ای بوده که بر وی محول‌کرده‌اند. حتی فراخواندن ناخواسته‌ی مرد زرگر، نگه‌داشتن شش‌ماهه‌ی او در قصر خویش و بعد، کشتن ناخواسته‌ی او، همه و همه، از جمله رازهای سر به مُهری است که فقط با حدس و گمان می توان به گشودن آن توفیق یافت و نه با چیزی دیگر. مثنوی مولانا در این داستان، سرشار از ابهام های گوناگون است. درست است که مولای روم، شاه را در واقع نماد خداوند و یا همان نیروی قهار می‌داند که به آزمون بندگانش می‌پردازد. آزمونی که حتی قتل عمد مردی بی‌‌گناه را نیز در پی دارد. 

 

پرسشی که مطرح می‌شود آنست که آیا برای انسانی که فقط یک‌بار زندگی‌می‌کند، باید آن نیروی غیبی فرادست، وی را همچون خوکچه‌ی آزمایشگاهی بپرواند و سپس ذره ذره، جانش را با درد و رنج بگیرد؟ این آزمون خداوندی، چه سودی را متوجه بشریت کرده است؟ اگر مولانا دوست دارد، سر در بارگاه خداوند بگذارد و حتی « چرا » یی را متوجه او نسازد، بدان معنا نیست که من خواننده، نخواهم و یا مجاز نباشم برخی مناسبات را به زیر سؤال نکشم.  اگر مولانا چنان شخصیتی بود که در این داستان، بسیاری از قوانین کائنات را، دست کم به چالش نیروی تفکر انسانی می‌کشید در آن صورت، حتی غزل : روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم / را باید نه منسوب به او بلکه از آن او دانست.  اگر این غزل را از آن او نمی‌دانند، درست از آن روست که بازتاب تفکری « چرایی‌اندیشانه » است. در حالی که مولانا با وجود همه‌ی عینی گرایی‌های عمیقی که در بخش زیادی از مثنوی معنوی دارد، چنان فردی نیست. »

 

وقتی که صحبت های آقای محمود پیرانی در آن محفل به پایان می‌رسد، یکی از حاضران مجلس که از طرف‌داران بسیار افراطی مولانا بوده، چنان خشمگین می‌شود که اگر امکانش را می‌داشته با  شخص پیرانی گلاویز می‌شده‌است. او با لحنی عتاب‌آمیز و یا بهتر بگویم توهین‌آمیز، همه‌ی خشم خویش را متوجه آقای پیرانی می سازد.  او اعتقاد داشته که اشعار مولانا تفسیر بردار نیست. بلکه باید مثنوی شریف را با مثنوی شریف تفسیر کرد و نه با ذهن و دانش فردی و تاریخی خویش. آقای پیرانی که معمولاً اهل مباحثه‌ی دو نفره آن هم به شکل حمله‌های لفظی نبوده، در آن روز ناچار می‌شود از حاضران خداحافظی کند و آن مجلس را برای همیشه ترک گوید. فشار روحی حاصل از برخورد بسیار تند و انحصارطلبانه‌ی آن شخص در مجلس مورد بحث، ردپای عمیق آن را در ذهن آقای پیرانی تا آن جا گذاشته بوده که دیگر از خیر شرکت در چنان مجالسی در می‌گذرد. اما هنوز هم که هنوز است به یاد و حرمت مولانا و تلخی آن دیدگاه تجاوزگر افراط‌آمیز از سوی آن شخص، او آن همچنان در فرصت‌هایی که پدید می‌آید آن بیت را تکرار می‌کند. بیتی که در خود، به تناسب دانش و زمان، می تواند تعبیرهای بسیار متفاوتی داشته‌باشد:

مــن چـــه گویـم یک رگـم هشیار نیست

شـــرح آن یـــــاری که او را یـــار نـیست

                                                                                                                                پایان

                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:27  توسط A.Avishan  | 

 

« مهرداد پیرانی » که خود را بَرنده‌ی واقعی میدان این درگیری با اقدس‌زاده می‌دید، با حسی سرشار از غرور و رفتاری لبالب از اعتماد به نفس، به پای تخته رفت و از روی نوشته‌ای که در دست داشت، شروع به خواندن کرد. آن چه را که او می‌خواند از سطح توانایی سن و دانش ما برای نوشتن و بیان کردن فراتر می نمود. اما چه باک! چنان معلم نادانی مانند اقدس‌زاده، باید در پی خود چنان دانش‌آموز علاقه‌مندی داشته‌باشد تا بتوان در چنان فضای تکتازانه‌ای، نوعی تعادل برقرار ساخت. حتی اگر همه‌ی آن‌ها را، پدرش محمود پیرانی نوشته‌بود – که ما جز آن، گمان دیگری هم نداشتیم-، باز از اهمیت نقش و کار او که از در مخالفت منطقی با چنان معلمی درآمده‌بود، نمی‌کاست. مهم‌تر آن که او توانسته بود حرف‌های پدر خود را به خوبی درک کند. زیرا آن‌چه را که می خواند، کاملاً از روی تسلط  بود. مضمون صحبت های او تا آن جا که در ذهن من باقی مانده، بدین قرار است:

 

« به نظر من برخورد آقای اقدس زاده با مولانا و توهین به شخصیت شبان در آن شعر، خیلی ناپخته و دور از هر گونه عقل و منطق است. صداقتی که در نگاه چوپان نسبت به خداوند هست، نشان دهنده‌ی اندازه‌ی دانش و توانایی‌های هر انسان می‌تواند باشد. بزرگی و کوچکی خدای هر انسانی، به اندازه‌ی دانش و نجربه‌ی او ست. تصویر خدا در ذهن هریک از ما، تصویر متفاوتی است. اگر حضرت موسی با شخص چوپان، آن گونه از روی خامی صحبت‌کرده و او را مورد ملامت قرار داده، حکایت از آن دارد که پیامبران نیز انسان‌هایی مانند دیگرانند. آنان نیز در زندگی روزانه، دچار افت و خیز می‌شوند و مرتب در حال تکامل و افزایش تجربه‌های خود هستند. هر چند در مجموع، مورد لطف خاص خداوند نیز قرار گرفته‌اند و قرار دارند. »

 

مهرداد پیرانی در سکوت غلیظ و عمیق کلاس به حرف‌های خود ادامه‌داد: « این شعر مولانا، بر این نکته تکیه می‌کند که انسان‌ها اگر بی سواد یا باسواد، دانشمند و یا نادان، ثروتمند و یا نادار باشند، همه دارای ارزش انسانی خاص خود هستند. اما این که هرکدام چقدر به حال جامعه‌ی انسانی،  می‌توانند مفید باشند، بحث دیگری است. مولانا از شاعران عارف بزرگ ماست که نمی توان با چنین شیوه‌هایی به رد کردن او پرداخت و یا شخصیت ارزشمند وی را در حضور دیگران، لکه‌دار ساخت. » پس از خواندن این مطلب، نه تنها دانش‌آموزان، بلکه آقای « حمید تیموری » نیز برایش با شدت و شوق فراوان کف زدند.

 

چنان که احساس می‌شد، مهرداد پیرانی، مطلب مورد نظر را با کمک پدرش تهیه‌کرده بود که برای اقدس‌زاده بخواند اما حالا که اقدس زاده از کلاس فارسی ناپدید شده‌یود، ترجیح داد که پس از کف‌زدن حاضران برای نوشته‌اش، چند کلمه‌ای هم صحبت‌کند. او نخست از آقای تیموری اجازه صحبت خواست. تیموری نیز با شوق و علاقه، میدان را در اختیار او گذاشت. فضای کلاس، شباهت به فضای کشوری داشت که به هر دلیلی، دیکتاتور آن سقوط کرده‌است و اینک آخرین قربانی دیکتاتور که به شکلی موجب سقوط دیکتاتور هم شده است، می خواست حرف‌بزند. مهرداد گفت:

 

« به نظر من برخورد آقای اقدس زاده نه تنها با مولای روم بلکه با یکایک ما، برخوردی بسیار عقب مانده و دور از شعور فرهنگی بوده‌است. یک معلم به جای آن که صبر و حوصله از خود نشان بدهد و راه‌های تازه‌ی فکری را در برابر نگاه دانش آموزان بگذارد، چنان از خداوند صحبت می‌کند که انگار، او یگانه‌ بنده‌ی خداست و دیگران نه اندیشه‌ای در سر دارند و نه خدایی برای خویش. این معلم محترم، حتی از چوپان بیچاره در داستان مولانا چنان صحبت می‌کند که انگار هم اکنون آن مرد روستایی در همین جا حضور داشته و آگاهانه به مقام خداوند توهین کرده است. من امیدوارم که ما بتوانیم در کنار آقای تیموری، ساعت های دوستانه و پُرباری داشته‌باشیم. » بار دیگر، صدای کف‌زدن دانش‌آموزان، فضای کلاس را لرزاند. در همه‌ی ما حس بسیار ارجمندی در حال شکل گرفتن بود.

 

  این رویداد نه تنها موجب شد که معلم فارسی ما عوض شود بلکه به زودی از کانال شایعه‌ها و در گوشی ها که در شهر ما « مطمئن‌ » ترین کانال خبری و تفسیری بود، دریافتیم که رئیس دبیرستان ما از آموزش و پرورش خواسته‌است که اقدس زاده دیگر در مدرسه‌ی ما تدریسی نداشته باشد. شایعه‌ها تا آن‌جا قوت گرفته بود که رئیس دبیرستان ما به رئیس آموزش و پرورش وقت گفته‌بود که: « در این مدرسه یا جای من است یا جای آقای اقدس‌زاده.»

 

او حتی توضیح داده‌بود که : « این آقا فکر می‌کند که ما در عهد سلطان محمود غزنوی زندگی می‌کنیم که انگشت در کرده است تا « قرمطی » بجوید. برای آقای اقدس‌زاده، هرکس که درک خود را تا سطح درک او پایین نیاورد، یا ضد خدا و دین است و  یا انسانی است فاسد و شریر. در کجای دنیا رسم است که دانش‌آموزان باید طوطی وار بدون ذره‌ای درک و فهم، مطالب ایشان را پس‌بدهند و اگر کلمه‌ای هم جا بیندازند صفر بگیرند. من از دانش‌آموزان بسیاری شنیده‌ام که ایشان در سر کلاس درس، توهین و تجاوز لفظی را مثل نُقل و نبات بر سر بچه‌های مردم و یا مردان آینده‌ی این مملکت می‌باراند. »

 

« من اگر چه در این مدرسه، سابقه‌ی چندان زیادی ندارم اما در دفتر مدرسه، همکاران من از آقای اقدس‌زاده، روایت‌ها و حکایت‌ها دارند. این در حوزه‌ی کار من نیست که بگویم این آقا صلاحیت معلم بودن در هیچ‌کجا را ندارد اما در حوزه‌ی کار من هست که بگویم این آقا، برای کار کردن در مدرسه‌ای که من مسؤلیت آن را دارم، صلاحیت ندارد. آخرین نمونه‌اش توهین هایی بوده که این آقا به شخصیت‌های فرهنگی و علمی ما روا داشته و تنها کسی را که برکشیده‌، علامه‌ی مجلسی بوده است. برای او، مولانا جلال‌الدین، شیخ عطار، حافظ، سعدی، فردوسی و بسیارانی دیگر، انسان هایی دغل‌کار و حتی گاه ضد دین تلقی می‌شوند. »

 

« آخرین نمونه‌اش  چند روز پیش اتفاق افتاده که او بر سر شعر « موسی » و « شبان » در کلاس درس، گرد و خاک به راه انداخته و کم مانده بوده‌است که حضرت موسی را نیز در کنار مولانا به پای میز محاکمه بکشد زیرا، همه‌ی آن‌ها به حریم « خدا »ی ذهنی ایشان، توهین رواداشته‌اند. بهشت ذهن آقای اقدس‌زاده، از جهنم نیز داغ‌تر و سوزنده‌تر است.  اصولاً آقای اقدس‌زاده، از نظر ذهنی در غاری زندگی‌می‌کند که به احتمال قوی از غار اصحاب کهف هم قدیمی‌تر به نظر می‌رسد. »

 

و باز شنیدیم که رئیس آموزش و پرورش، به طور خصوصی به آقای « صراف‌منش » رئیس دبیرستان ما گفته‌بود: «من نیز در باره‌ی ایشان، کم یا زیاد، همین حرف‌ها را شنیده‌ام. مشکل ما آنست که آقای اقدس زاده در مرکز استان، پشتیبانانی دارد که اگر او از آموزش و پرورش برداشته‌شود، موجب دردسر ما می‌شوند. من البته با انتقال ایشان از مدرسه‌ی شما موافقت می‌کنم اما قدرت این که او را از کار برکنار سازم ندارم. شاید تنها کاری که بتوان کرد آنست که با هم‌آهنگی فرمانداری و دیگر ادارات دولتی، بتوانیم ایشان را محترمانه قانع‌کنیم که به اداره‌ی ثبت احوال انتقال پیدا‌کند و کار مستقلی هم داشته‌باشد که مردم نیز به او مراجعه‌ای نداشته‌باشند و او تنها در برابر رئیس اداره، مسؤل باشد.» 

 

هفته‌ی آینده دریافتیم که حمید تیموری، معلم فارسی جدید،  به عنوان معلم تعلیمات دینی نیز برای ما خواهد آمد. این خبر برای ما آن چنان باورنکردنی بود که تا لحظه‌ی حضور او در سر کلاس ، همچنان در میان دانستن و ندانستن، خوشحالی و دلواپسی سرگردان بودیم. اما زمانی که آقای حمید تیموری به کلاس ما آمد، همه‌ی شایعه ها را حقیقت پنداشتیم و بی‌اراده برایش هورا کشیدیم و کف‌زدیم. از طرف دیگر، نوع برخورد هوشیارانه و شجاعانه‌ی مهرداد پیرانی در سر کلاس درس با اقدس‌زاده و نیز خواندن آن مطالب و دیگر توضیحاتش، موجب شد که بیش از پیش، خود را به او، نزدیک احساس‌کنم.

                                                                                                            ادامه دارد 

                                    

بازگشتی به خانه‌ی حافظ (همه ی مقاله ) در 

 باریکه ها و گستره ها 

                                                                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:56  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}