البته آقای اعتمادیان، با آن که با بسیاری از حرفهای مارتین در مورد مولانا و شمس تبریزی موافق نبود اما در صداقت گفتههای او شک نداشت. او نه تنها آنها را معقول و اندیشمندانه ارزیابی میکرد بلکه معتقد بود که ما باید صبورانه، حرفهای مخالفان فکری خویش را بشنویم. اگر او مولانا را انکار هم بکند، خللی در ارزش شخصیتی و ادبی مولانا پدید نخواهد آمد اما اجازه دادن به انسانها برای بیان اندیشههایشان، زمینه را برای تنوع نگاه و تنوع ارزیابی بیشتر فراهم می سازد. خاصه آنکه ما این را میدانیم که در گفتههای مارتین، غرض و یا مرضی در کار نیست که او بخواهد از قِبَل خرده گیری بر شمس تبریزی و مولانا و پایین آوردن مولای روم از جایگاه راستین خویش، بدان دستیابد. همیشه در چنین موردهایی، باید به دنبال علتهای ریشهای پنهان گشت تا آن که انسان خشمگینانه شمشیر به کفگیرد و به قلع و قمع مخالفان فکری خویش بپردازد.
از دیدگاه او، چنین مخالفتهایی، نباید موجب شود که ما ارزش فکری و تأثیر شگرف مولانا را در زمانهی خود او و پس از آن، چه از نظر زبان و چه از نظر به عمق بردن مفاهیم عرفانی به پدیدههای هستی ندیدهبگیریم. برای او هنوز هم باورکردنی نبود که مارتین برای نشاندادن مخالفت خود با یک وجه از شخصیت مولانا، همهی شخصیت او را در داوریهای عام خویش ندیدهبگیرد. او معتقد بود که ما انسانها در واقعیت زندگی، بیشتر احساس هستیم تا عقل و منطق. اگر عقل و منطق ما ضعیف باشد، شاید آسیب چندانی به احساسات ما نزند اما اگر احساساتمان خدشهدارگردد، همهی استدلال ها و منطقهای ما، آسیبهای جدی میبینند و گاه یکباره تغییر جهت میدهند. چنین پدیدهای اگر چه قابل قبول نیست اما تا زمانی که وجود خارجی دارد ما نمیتوانیم انکارش کنیم.
از چشمانداز او، وقتی ما به مولانا و یا هرشخصیت ادبی، فرهنگی و اجتماعی دیگر، از این دیدگاه نگاه کنیم که یا باید بی عیب و نقص باشند و یا باید به کلی از صفحهی ذهن ما و روزگار پاک شوند، درواقع در حال تداوم دادن میراثی هستیم که از دوران های تنگ و ننگ، از پدران و مادران، به فرزندانشان انتقال یافتهاست و هنوز هم همچنان با قدرت بیرحمانهای در زندگی روزانهی ما به ویرانگری خویش مشغول است.
آقای اعتمادیان اعتقاد داشت که مارتین با وجود خصلتهای انساندوستانه و برجستهای که داشت و دارد، در پارهای از ابعاد، از نظر فکری و رفتاری، همچنان انحصار طلبانه و تنگ و باریک میاندیشد. این نگاه بیمارگونه در فرهنگ ما از دیر زمان به موازات آن نگاه دیگر که با گشادگی خاطر و نظر به پیرامون خود می نگریست و می نگرد، به حیات خود ادامه دادهاست. چنین نگاهی به مولانا بسیار خطرناک است. با این نگاه، مولای روم یا فرشتهاست و یا اهریمن. اگر فرشتهاست باید تا مقام خدایی ستایش شود و اگر اهریمن است باید نفرت و نفرین ابدی نثارش گردد.
چه کسی گفته است که مولانا در زندگی روزانه، مرتکب اشتباهات انسانی نمیشده؟ چه کسی گفته که مولانا در روزگاری که تاریخ پنهان و ناگفتهی انسان را، زنان در کنار گهوارهی کودکان، تنور نان و اجاق غذا مینوشتهاند، اندیشههایی فراتر از زمانهی خود در مورد آزادی و برابر حقوقی زنان در سر داشته است که در جامعهی مدنی امروز، پس از هفتصد سال دارند به آن میرسند. چنین نگاه و تلقی اعجازآمیز و کور از یک شخصیت برجستهی ادبی و نه مُصلح اجتماعی، کاملاً نادرست و خامانه است. حتی مصلحان اجتماعی نیز فرزندان زمان خود بودهاند و نه پرندگانی که در اوج آسمان اندیشه، افقهای صدها سال بعد را درمینوردیدهاند.
بیشک در آن روزگار که شمس تبریزی بر مولانا ظاهر شد و آتش به خرمن هرگونه اعتبار اجتماعی منبر و وعظ او زد، بسیاری از شاگردان مولانا و نیز پسر خود او بهاء ولد از این پیشآمد خوشحال نبودهاند. مگر نه این است که هریک از ما، بد و خوب پدیدهها را در مقایسه با سود و زیانی که به حال ما و اطرافیان ما دارد ارزیابی میکنیم؟ از طرف دیگر، این حق طبیعی مولانا بوده است که به عنوان یک انسان، با همهی بزرگی و نیز داشتن هزاران انسان چه در قالب مرید و چه دوستدار وی، خود شیفتهی زلال شخصیتهایی شود که چه بسا کل جامعه، تا پیش از آن، از کنارشان بیاعتنا میگذشتهاند بیآن که کوچکترین توجه معنایی و ارزشی بهآنها ارزانی دارند.
بی تردید باید کسی در نگاه مولانا خانه میکرد تا بداند که او در وجود شمس پرنده، حسام الدین و صلاح الدین چه دیده بودهاست که حضور و صفای رفتارشان، نوازشگر روح طغیانگر و بی قرار او بوده است. روحی یکسره توفان و یکپارچه آتشفشان. آقای اعتمادیان خوب به یادداشت که مارتین، سخت شیفتهی این دو غزل مولانا بود و آن را بارها و بارها میخواند و با خود زمزمهمیکرد. اما وقتی به بیت آخر آنها که نام شمس تبریزی آمده بود، میرسید، سعی میکرد از آنها درگذرد. انگار او به شکل غریبی با شمس از دیدگاه احساسی مخالف بود و همین نکته، آرام آرام، مخالفت معینی را در او نسبت به مولانا برانگیختهبود.
گشتـــــم مقیم بــــــزم او، چون لطف دیدم عـزم او
گشتــــم حقیر راه او، تــــــا ساق شیطان بــشکنم
چون من خراب و مست را در خــانهی خود ره دهی
پس تــــو ندانی ایـــــنقدر کین بشکنم، آن بشکنم
گر پاسبان گوید که « هی !» بـر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد، مـــــن دست دربـان بشکنم
چـــــرخ ارنگردد گــــــرد دل، از بـیخ و اصلش برکنم
گــــردون اگــــر دونی کند، گــــردون گردان بشکنم
از شمس تـــــبریزی اگـــــر بــــاده رسد مـستم کند
مـــــن لا اُبـــــالیوار خود، اُستون کـــیوان بـشکنم
ص 247 و 248
چون زبـــــلاد کـــــافری، عشق مـــــرا اسیر بُرد
همچو روان عاشقان، صـــاف و لطیف و سـادهام
مــن به شهی رسیدهام، زلف خوشش کشیدهام
خـــانهی شه گــــرفتهام، گــــرچــه چنین پیادهام
از تـَـَــبریز شمس دیـــــن، بــــازبــــیا، مـــرا بـبین
مـــــات شدم زعشق تــــــــو، لیــــک ازو زیادهام
ص 261 و 262
زمانی که خانهی آقای اعتمادیان را ترک می کردم، بیش از پیش، کنجکاو شده بودم تا به سراغ مارتین بروم و صمیمانه از او بخواهم برای یکبار هم که شده، از ریشههای این راز درونی برایم پرده بردارد.
بازگشتی به خانهی حافظ (بخش اول و دوم )
برای من همیشه مهم بودهاست که بتوانم رابطهی معنایی و یا علت و معلولی برخی پدیدهها را که به خاطرههای مشخص فکری و رفتاری دوران کودکیم گره خورده است، پیدا کنم. یکی از آن موردها، همین نکته بود که چرا « مارتین » ارمنی به مولانا ارادتی نداشت و چرا پدر من، که نه اهل کتاب و دفتر بود و نه اهل بحث و استدلال جدی، باور او را آویزهی ذهن خود کرده بود که فرهنگ و ادبیات ایران فقط سه ستون دارد و نه بیشتر.
نکتهای که در آن زمان مرا به اندیشه وامیداشت، آن بود که چرا پدر من با وجود همهی احترامی که به آقای میرزائی معلم بازنشستهی شهرمان داشت، از وی در حوزهی مولانا، تأثیری نپذیرفتهبود. در حالی که این دوست خانوادگی پدر، از ارادتمندان دیرینهی مولانا به شمار می آمد و بسیاری از غزلها و مثنویهای او را از حفظ داشت. از طرف دیگر، پدرم با مارتین ارمنی نه رابطهی خانوادگی داشت و نه با هم به این یا آن محفل ادبی میرفتند. فقط این را میدانستم که آن دو، در برخی از گرفتاری های کار و زندگی، به شکل صمیمانهای به یکدیگر کمک میکردند.
پدرم با آن که تحصیلات بالایی نداشت اما بیشتر به جوهر درونی آدمها احترام میگذاشت تا ظاهر و یا مقامی که به آن وابستهبودند. او بارها به مادرم گفتهبود که من این مارتین ارمنی را به صدها مسلمان که بویی از انصاف و انسانیت نبردهاند ترجیح میدهم. هر چند مادرم، پدر را منع کرده بود و حتی از این نوع صحبتها که بوی کفر میداد برحذر داشتهبود. مادرم معتقد بود که وقتی کسی مسلمان باشد، باید به هزارتا ارمنی ترجیح داشته باشد. اگر آن مسلمانها آدم های بدی هم باشند و ارمنیها آدمهای خوبی، این دیگر وظیفهی مانیست که قاضی شویم و حکم بدهیم. رسیدگی به حساب و کتاب مردم و رفتار آنها در روز قیامت، کار قادر متعال است و نه ما بندگان گناهکار.
من در این زمینه، بارها فکر کردهبودم که پیش مارتین ارمنی بروم و از او، علت مخالفتش را با مولانا و یا در عمل، ندیده گرفتنش را از وی بپرسم. نمیدانم چرا این کار را نکردم. شاید از آن رو که او را بیشتر یک تاجر انساندوست میشناختم تا یک ادیب. هرچند پدرم او را نیز جزو ادیبان شهر می دانست اما ادیبانی از سنخ دیگر یعنی دارای تبار و مذهبی متفاوت. من این نکته را میدانستم که مارتین از ارمنی بودن فقط نامی داشت. وجودش انباشته از همان اندیشه ها و تربیتهایی بود که دیگران ساکنان شهر ما در ذهن و رفتار خود داشتند.
از این رو فکر کردم به سراغ آقای اعتمادیان، پدر زن مارتین بروم که دیگر در روزگار جوانسالی من خانهنشین بود. مردی بود آراسته و درشتاندام و مهربان. خانهاش بر خلاف انبوه مستغلاتش که مرکز شهر را به خود اختصاص دادهبود، دور از مرکز شهر قرار داشت. البته وقتی که خود را به عنوان فرزند دوست داماد سابق او معرفی کردم، لبخندی برلبانش جاری شد و تصور کرد که شاید میخواهم برایم کاری در زمینهی مادیات انجامدهد. بدین معنی که مغازهای را ارزانتر از بقیه به من اجاره دهد و یا احتمالاً پولی به عنوان وام در اختیارم بگذارد تا به عنوان سرمایهی اولیه برای کار و کاسبی به جریان بیندازم. او همهی این اندیشهها را که از ذهنش گذشتهبود، در پایان همان دیدار برایم شرحداد.
از سوی دیگر کاملاً متعجب شد وقتی فهمید که کارم هیچ ارتباطی به موضوع های مادی ندارد بلکه کنجکاوانه خواستهام بدانم چرا او که آنقدر ارادتمند مولاناست، دامادسابقش، حتی از بر زبان آوردن نام مولانا احتراز میکند. پس از مقداری گفتگو، آقای اعتمادیان برایم توضیح داد که او و مارتین در زمینهی شعر و شاعری، با هم بحثهای فراوانی داشتهاند. این دو تن به جای آن که از تجارت و پول حرفبزنند، وقتشان را در رفت و آمدهای خانوادگی، صرف بحث و فحص در شعر شاعران ایران می کردهاند. او میگفت که گرهگاه ذهنی مارتین در مورد مولانا، ارادت او به شمس تبریزی است آن هم نه از آن رو که مولانا به عنوان یک مرد، به مردی دیگر، چنان ارادتی عاشقانه داشتهاست. بلکه از آن رو که او معتقد بود که شمس نه تنها آدم جالبی نبوده بلکه شخصیتی یکدنده و تکاندیش داشتهاست.
مارتین در بارهی مولانا، کتابهای زیادی خوانده بود و در خلوت خویش چه بسا همان اندازه مولانا را می خواند که حافظ و یا سعدی و فردوسی را. اما در حضور دیگران، انگار چیزی برجانش سنگینی میکرد و نمیگذاشت که اخلاص خویش را برزبان آورد. او سخت از دست شمس تبریزی عصبانی بود که با کمک مولانا و زمینهسازی او، توانستهبود با کیمیاخاتون، دختری معصوم و آزاده و با فاصلهی سنی بسیار زیاد، ازدواج کند و بی توجه به احساسات و خواستهای دختر، منش و روش زندگی خویش را بر او تحمیل سازد. چیزی که سرانجام نیز موجب مرگ معصومانهی اوشده بود.
مارتین حتی چندین برابر بیشتر از شمس تبریزی، از دست مولای روم خشمگین بود زیرا وی، آگاهانه و به دلیل ارادت شخصی خویش به شمس و انگیزهای برای نگاه داشتنش در قونیه، طعمهای انسانی را به نام کیمیاخاتون که دختر خواندهی وی حساب میشد، به همسری شمس تبریزی درآورد. البته در پایان کار، نه مولانا به چیزی که میخواست دست یافت و نه شمس بدخلق تبریزی، در قونیه ماندگار شد و نه آن دختر معصوم از یک زندگی انسانی کامکارانه برخوردار گردید. مارتین اعتقاد داشت که مولانا از آن آتشفشان هایی بوده است که فقط به انگیزههایی کوچک نیاز داشته تا خاک و خاشاک از دهانهی چاه وجودش کنار رود و با شعلههای سرکش خود، کوه و افق را نه تنها گرم سازد بلکه بسیاری را در سایه سار خویش نیز بسوزاند.
به اعتقاد او، شمس تبریزی بهانهای بودهاست تا مولانا، پشت به دفتر و دستک کند و از منبر و وعظ فاصله بگیرد. این که او به شکلی خودباخته، شمس تبریزی را خورشید آسمان فکر و شکوفایی خویش میدانسته، در واقع باید با رفتن شمس و ناپدید شدنش، در را بر روی بیگانه و آشنا میبست و دیگر سراغ کسی را نمی گرفت. اما ارادت نه چندان عاشقانهی او به صلاحالدین زرکوب و حسام الدین چلبی در کار مثنوی، حکایت از آن دارد که مولانا از آن کسان بوده که همیشه، به انگیزههای خاص انسانی در یک رابطهی گرم و پراحساس برای جاری شدن رودخروشان وجود خویش نیاز داشتهاست.
ادامه دارد
شنیدن آن شعرها از زبان آقای میرزائی معلم شهر ما، نخستین باب آشنایی من با مولانا بود. هر چند او هیچگاه نگفت که آن شعرها از آن کیست و من نیز تا بعدها ندانستم که سرایندهی آن ها چه کسی بودهاست. در خانهای که پدر خانواده بدون داشتن کتاب و یا مطالعه گفتهباشد که ایران سه ستون فرهنگی دارد که مولانا در شمار یکی از آن ستون ها نیست، جا دارد که من به عنوان فرزند خانواده، سخنی از مولانا نشنوم.
البته بعدها دریافتم که آن اظهار نظر پدر من در مورد سه شاعر فارسی زبان به عنوان سه ستون نگهدارندهی فرهنگ ایران، برگرفته از صحبت های یک فرد ارمنی بوده که در شهر ما ساکن بود و مغازهی عمده فروشی گندم، جو و دیگر کالاهای کشاورزی داشت. این موضوع را بعدها هم از پدرم شنیدم و هم توانستم با قرینههای گوناگون، سرچشمهی آن را پیدا کنم. این شخص ارمنی تا چندین نسل به عقب، زادهی شهر ما بود. همه او را ارمنی میخواندند همچنان که پدر و پدر جدش را نیز. جالب آن که این ارمنی که از دوستان و آشنایان پدرم بود حتی در جوانسالی، مسلمان نیز شده بود و نام خود را از « مارتین » به « محمد حسن » تغییر داده بود.
هیچکس نمیدانست که اجداد او از چه زمانی و به چه دلیل ساکن این شهر دور افتادهی ما شدهبودند. از آن خانواده، او نخستین کسی بود که مسلمان شده بود. اما برای مردم چه اهمیتی داشت. زیرا آنان او را بازهم ارمنی میخواندند. حتی آنها که میخواستند با ارادت بیشتری از وی حرف بزنند از عنوان « ارمنی سابق » استفاده میکردند. البته در عمل فرقی هم نمیکرد. اولاً به زبان آوردن نام « مارتین » انگار دهان و سقف دهان آنان را میآزرد. چه، در میان آن همه اسم های ریز و درشت عربی، یکباره بر زبان آوردن نام مارتین چندان دلپسند نبود.
از طرف دیگر اگر کسی او را محمدحسن صدا میکرد باز، خیلیها نمیتوانستند در ذهن خویش مجسمکنند که منظورشان همان « مارتین » سابق است. از این رو، راحت تر بود که او را ارمنی و یا ارمنی سابق بنامند. همه به او احترام میگذاشتند و حتی از کمک و محبت وی نیز برخوردار میشدند. او نه آن زمانی که ارمنی بود، اعتقاداتی مذهبی داشت و نه اینک که مسلمان شده بود، به جایی و یا کسی آویزان بود.
تنها کسی با او میانهی خوبی نداشت، واعظ بزرگ شهر ما بود. این واعظ هرگز قبول نکرد و در جایی زبان به اعتراف هم نگشود که او مسلمان است. البته بعدها معلوم شد که واعظ شهر به این شخص ارمنی سفارش کرده بود که اگر یک قطعه زمین دونبش در یکی از خیابانهای رو به ترقی شهر را به او به عنوان خمس و زکات هدیه کند، در همه جا، آوازهی مسلمانی وی خواهد پیچید. در غیر این صورت، حتی با وجود مسلمان بودن، از سوی او همچنان به عنوان مارتین ارمنی شناختهخواهد شد. جناب ارمنی نیز به واعظ نامآور و پرهیزگار شهر پاسخ داده بود که وی هرگز تن به نادرستی هایی از این قبیل نداده است و نمیدهد. برای او گواراتر است که انسان بمیرد تا آن که ارمنی یا مسلمان.
البته داستان مسلمان شدن او، برای شماری از افراد نزدیک و معاشر وی، داستان جالبی بود. در همان سالهای جوانی، دل به محبت دختری سپرده بود. دختر نیز به شکلی دیوانهوار شیفتهی شخصیت او شده بود. شگفت آن که در آن شهر « کور » و « کر » که نه بسیاری از آدمها را می بینند و نه میشنوند، پدر دختر، مردی توانگر و آزادمنش بود. او چند سالی را در ترکیه به سر برده بود و سه چهار سال هم در شهر « ماینز » آلمان، قالی فروشی داشتهبود.
آنگاه به کلی از اروپا به ایران نقل مکان کرده بود و تصمیم گرفتهبود که تمام املاکش را که در چند پارچه آبادی پراکنده بود، بفروشد و در داخل شهر، در حاشیهی خیابان، مغازه و مستغلات بخرد. این شیوهی بازاریابی وی، در برخی ابعاد با شیوهی کار آن ارمنی پهلو میزد. با این تفاوت که آن ارمنی، مردی بیست و پنج ساله بود و پدر دختر، مردی چهل و چند ساله. پدر دختر، وقتی از عشق دوجانبهی آن دو آگاه شده بود، به مارتین گفته بود که برای من مهم دل انسانهاست نه مذهب و فرهنگ و زبان آن ها. حتی اگر شده، برای رعایت ظاهر امر، نامی برای خود انتخاب کن و مراسم مسلمان شدن خود را نیز در حضور یک شخص مذهبی انجام بده تا از فشار شایعهها و درگوشیها رهایی یابی. مارتین نیز چنان کردهبود. پس از این مراسم و مقدمات، او با دختر آن مرد ازدواج کرد که حاصل آن دو فرزند بود.
اما در یکی از تابستانها که او زن و بچهاش را قبل از خویش، مطابق معمول سالهای گذشته، زودتر به رامسر فرستادهبود تا خود کمی بعدتر به آنها بپیوندد، اتوبوس حامل آنان با یک کامیون تصادف کردهبود. در آن حادثه، از جمله قربانیان بی نام و نشان، همسر و دو فرزند مارتین بودند. او پس از آن اتفاق ناگوار، دیگر ازدواج نکرد. اما مناسبات دوستانهی وی با پدر همسرش همچنان به قوت خود باقی ماند.
پدر همسرش پس از این حادثه گفتهبود اگر من دختر دیگری میداشتم که دوست داشت با مارتین ازدواج کند، نه تنها مخالفتی نمیکردم، بلکه بسیار خوشحال هم میشدم. پدر زن مارتین تنها تاجر نبود بلکه مردی بود اهل مطالعه و حتی می توان ادعا کرد اهل ادب. او دو کتاب رمان نوشتهبود بیآن که آنها را منتشر کند. یکی از آن ها، بازتاب فضای فرهنگی آلمان را در خود داشت و دیگری جامعه ترکیه را.
گذشته از آن، او سخت به مولانا عشق می ورزید. هرچند ارادت عمیقی به فردوسی، سعدی و حافظ نیز داشت. او به مارتین، بارها و بارها گفته بود که ایران بر چهار ستون استوار فکر و فرهنگ بنا شده است. آن چهار ستون نیز همین چهار نفرند. اما مارتین ارمنی به هر دلیلی، به مولانا ارادتی نداشت و کمکم باورش شده بود که این سه ستون، استوارتر از آن چهار ستون است. و همین اندیشه بود که از طریق مارتین به ذهن پدر من هم راه یافته بود.
ادامه دارد
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها
وقتی که خردسال بودم، پدرم دوستی داشت که به خانهی ما رفت و آمد میکرد. هم پدر من عیالوار بود و هم او. البته وقتی او به خانهی ما میآمد، همسرش نیز او را همراهی میکرد بی آن که بچهها همراهشان باشند. او و پدر من با آن که یکدوجین بچه سفارش داده بودند، اما دوست نداشتند که همهی لحظههای زندگیشان از قیل و قال « بقا » و « تکامل » آنان پرباشد. به همین دلیل، وقتی مهمانهای پدر میآمدند، بچهها میبایست در اتاق نشیمن جاخوش کنند و مزاحم وقت و بیوقت آنان نباشند. مگر زمانی که یاد گرفته باشند در گوشهای آرام بگیرند و اگر چه پراکنده و ابهامآمیز، چیزی از حرفهای بزرگتران درک کنند.
مادر، البته همچون دیگر مادران، مهمانی که از دوستان خاص او باشد نداشت. اگر هم داشت، خاله خانباجی های همسایه بودند که رفت و آمدهایشان در سایه ی اراده و تأیید شوهرانشان شکل میگرفت. این رفت و آمدهای کوتاه و یا بلند، تنها در خلال روز بود آنهم با لحظهای در این یا آن گوشهی حیاط نشستن و یا گاه دم در، دقایق و یا ساعاتی را به قلع و قمع کردن گفتار و یا رفتار این یا آن زن همسایه گذراندن. پدر هرگز لازم نبود به احترام مهمانان مادر، خود را مقید به خوش و بش سازد اما مادر همیشه باید چنین میکرد.
وقتی این دوست پدر به خانهی ما میآمد، مادرها در گوشهای دور هم مینشستند و در ضمن صرف چای و دود کردن قلیان تنباکو، باز مطابق معمول به بررسی ارزشیابانهی رفتار همسایگان میپرداختند. صغریخانم را متکبر توصیف میکردند و زهرا خانم را سادهدل میدانستند در حالی که فاطمه خانم را آدمی دو به همزن و غیرصمیمی مورد ارزیابی قرار میدادند. شاید که شمسی خانم آدم چندان بدی نبود اما ظاهراً مادر من و خانم دوست پدرم، از بهترین و بیعیبترین آدمهای دنیا بودند. هرچه عیب و بدی بود در دیگران بود و هرچه حُسن و بزرگی بود در آنها یکسره جمع شدهبود.
این دوست پدر من، معلم بازنشستهی ادارهی فرهنگ بود. میدانستم که از پدرمن مُسن تر نیست اما برای من، همهی آنان که زن و فرزند داشتند، پیر بودند. بعضی بیشتر و برخی کمتر. اما بعدها دریافتم که او در چهل و پنج سالگی بازنشسته شده بود. با بیست و پنج سال سابقهی خدمت و با بیست و پنج روز حقوق. سالها در دبیرستان درس داده بود و بسیاری از شخصیتهای شهر ما که به ریاست این یا آن اداره رسیده بودند، زمانی از شاگردان او بودند. او هیچگاه این افتخار را فراموش نمیکرد و در صورت امکان سعیداشت، بخش مهمی از موفقیت آنان را در گرو آن بداند که آنان هفتهای یکی دو ساعت، شاگرد او در کلاس انشاء و فارسی بودهاند.
مناسبات پدرم با او بسیار دوستانه بود. اما نیمی از حرفهایشان به تکهپاره کردن تعارف و تعریف از همدیگر میگذشت. او همیشه خود را مدیون پدرم میدانست که در یک کار حقوقی و اداری، به وی کمک شایانی کرده بود و اگر آن کمک نبود، خانهی پدریش را اینک رندان روزگار از دستش ربوده بودند و او و فرزندانش باید اجاره نشین این و آن باشند. ظاهراً پدر من با « نبوغ ذاتی » و « توانایی کلامی » و جُربُزهی اداری خود توانستهبود، لاشخورانی مهاجم بر او را، در بند قانون گرفتار سازد. البته نه خود قانون بلکه زیر نام قانون اما با اراده ی این یا آن فرد مهم که با پدرمن روابط صمیمانهای داشتند.
از طرف دیگر، پدر من در شهر کوچک ما، هیچ کس را دانشمندتر از آن دوست نمیدانست. هرچه علم عالم بود در وجود او جمع بود. این آقای معلم بازنشسته، اسم شاعرانی را میدانست که پدر من نام آنان را نشنیدهبود. او گاه از کتابهایی صحبت میکرد که پدر من، حتی تصور نمیکرد که ممکن است وجود خارجی داشتهباشد. شاعرانی مانند ابن یمین و غضائری رازی و وحشی بافقی برای پدر من انگار ساکنان کرهی دیگری بودند. او فردوسی و حافظ و سعدی را سه رکن افتخار فرهنگ ایران میدانست. فردوسی را نماد مقاومت و جنگ تصور میکرد. حافظ را نماد محافظه کاری و گوشهنشینی و سعدی را نماد جهانگردی، پند و سازش.
اگر دیگرانی بودند دیگر نه « شاعر » که « ماعر » بودند. البته پدرم این ارزیابی استادانه را فقط در حضور ما شنوندگان بی کلام و دانش و مطیع مطرح میکرد و نه در حضور آن دوست بزرگوار که مادر دهر هنوز مانندی برایش نزاییده بود. میدانستم که دست پدر من نه به شاهنامه خورده بود و نه به بوستان و گلستان. اگر گاهی، دیوان حافظ را هم ورق زده بود نه از سر ارادت و یا شوق خواندن بلکه به لطف همین دوست خانوادگی بود که در یکی از شب های زمستان، آن را در خانهی ما جا گذاشتهبود.
این معلم بازنشسته، هرگاه که به خانهی ما میآمد، در هر فرصتی که پیدا می کرد تا نفسی تازهکند و رمقی دوباره بگیرد این دو بیت را میخواند:
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یــــاری که او را یار نیست
شرح ایـــن هجران و این خون جگر
ایــــــن زمان بــــگذار تـــا وقت دگر
این آقا معلم آن قدر این دو بیت را خوانده بود که من نیز آن را بدون درک محتوایش یاد گرفته بودم. البته هیچگاه جرأت نکردم از پدرم بپرسم که این شعر چه معنی میدهد و این آقا معلم بازنشسته، چرا حتی زمانی که خوشحال است و چیزهای خندهدار تعریف میکند بازهم به شرح هجران و خون جگر اشاره دارد.
اما یک بار از مادرم که در همان اتاق می نشست و کم یا زیاد، گفتگوهای مردانه را میشنید، پرسیدم که این شعر چه معنی می دهد. مادرم گفت من سواد ندارم که معنی آن را بفهمم. اما حتماً این آقای میرزائی هروقت به خانه ی ما میآید مست است و شاید هم خوبیش در آنست که در مستی، راست میگوید و بعد دوست ندارد غم و غصه اش را برای دیگران بازگوید. شاید میخواهد وانمود سازد که غم و غصه زیاد دارد اما آنها را فقط توی دلش نگاه میدارد تا کسی از چند و چونشان سر در نیاورد.
ادامه دارد
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها
سعدی از شخصیت هایی است که به دلیل سیر و سفر و برخورد با مردمان گوناگون و داشتن زمینهی دانشی و فکری بسیار باز و گسترده در بسیاری زمینههای رفتاری، توانستهاست در زمانهی خود، جزو پیشقدمان فکری باشد. اگر ما انتظار یک عارف را از او داشتهباشیم، انتظار بیجایی است. اگر فکر بکنیم که او بتواند همچون حافظ که چند دهه بعد از مرگ او پا به جهان گذاشت از رندی ابهام آلودی برخوردار باشد، دریافتی نابجاست.
سعدی نه از تاب و تاب مولانا برخوردار است و نه از صبوری سرمستانهی فردوسی به ترسیم خطوط چهرههای مردمی که در این سرزمین، در خلال سدهها و هزاره ها زیستهاند و تبارشان همچنان با همان ضعفها و قوت ها در تداوم خود، امروز را همچنان مرور می کند. البته جا دارد که در بررسی مجدد سعدی از هرگونه ستایش به اوج برندهی خالی از استدلال، خودداری ورزیم. اگر نه چنان کنیم، او همچنان در زرورق تکریم و ستایش، در میان نوشتههای ما باقی میماند بی آن که ابعاد بسیار برجستهی شخصیتش که در این روزگار، پرداخت بدان ها از اهمیتی راهگشاینده برخوردار است، در برابر آیندگان به نمایش درآید.
در کتاب بوستان او در باب « عدل و تدبیر و رای » به داستانی بر میخوریم که محتوای آن هنوز هم جزو موضوع های داغ روزگار ماست و چه بسا در آیندههای دور نیز، دست از سر انسان برندارد. داستان از این قرار است که سعدی در جایی خوانده است که شخصی ابلیس را شبی به خواب میبیند. سر و وضع، لباس، برخورد و نحوهی رفتار ابلیس، آن شخص را مجذوب وی میکند. برای وی باورکردنی نیست که چنان موجود منفور و هراسناکی که در روایت ها و حکایت های مذهبی، کمر به نابودی ابدی انسان بسته، چنان شخصیتی داشتهباشد.
شخص خواب دیده، از سر کنجکاوی و حیرت، سر صحبت را با ابلیس باز میکند و شگفتزده میپرسد: « تو که چنین شخصیتی داری، چرا همه جا از تو بد میگویند و نامت را به زشتی میبرند؟ خاصه وقتی که تو از چنین چهرهی زیبایی نیز برخورداری. مرد میپرسد چرا باید در سرای شاه، چنان تصویر زشت و ترسناکی از تو در معرض دید دیگران باشد؟ » ابلیس وقتی حرفهای آن شخص را میشنود، آه از نهادش برمیآید و با کلامی پُر از گلایه اما بسیار متواضع و واقع بینانه بدو میگوید که : « علتی جز این ندارد که قلم و امکانات در اختیار دشمنان من است و طبیعی است که دشمنان من به هر شکلی که دوست داشته باشند مرا به دیگران معرفی میکنند. »
نـــــدانم کـــــجا دیـــــــــدهام در کـــــتاب
کـــــــه ابــلیس را دید شخصی به خواب
بـــه بـــالا صنوبر، بـــــــه دیـــدن چو حور
چـــو خورشیدش از چــهره می تافت نور
فرارفت و گــفت: ای عجب، ایــــن تویی!
فــــرشته نــــباشد بـــــــدین نــــیکویی!
تــــو کایــــن روی داری بــــه حُسن قمر
چــــرا در جـــــهانی بـــــه زشتی سَمَر؟
چـــــرا نقشبـــــنـــدت در ایـــــوان شاه
دُژم روی کــــردهست و زشت و تـــــباه؟
شــــــنید این سخن، بخت برگشته دیو
بــــــــــه زاری بـــــرآورد بانـــــگ و غریو
که ای نیکبخت، این نه شکل من است
ولیکن قـــــلم در کف دشمـــــــن است
بوستان سعدی/ ص 49 / به تصحیح دکتر یوسفی
اینک پس از هفتصد سال از دوران بر زبان آمدن این حرف ها از زبان سعدی، هنوز هم در بخش بیشتری از جهان، قلم در دست کسانی است که « حقیقت » را خود میآفرینند و تعریف حقیقت را نیز به همان شکل ارائه میدهند که در راستای خواستها و نیازهایشان قرار دارد. در آن صورت، هر کس که با آن حقیقت همآوا نباشد، در ردیف همان ابلیسی قرار خواهد گرفت که در جهان از دیر باز معرفی شده است. راستی دنیای امروز ما در این عرصه، چه گامی به جلو برداشتهاست؟ و آیا به راستی گامی برداشتهاست؟
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها
این مقاله در دو قسمت جداگانه در پُستهای قبلی آمده است. آنان که حوصلهی خواندن مطالب طولانی را ندارند، در صورت تمایل، میتوانند این نوشته را در آن دوقسمت بخوانند. از طرف دیگر، برخی از دوستان خواننده، از من خواستهبودند که وقتی نوشتهای در چند قسمت میآید، اگر در آخرین قسمت به شکل یک جا نیز بیاید، کار را برای آنان که دوست دارند تمام آن نوشته را به دنبال هم، یکجا داشتهباشند، راحتتر میکند. من نیز در این نوشته ها به هردو گروه توجه داشتهام.
از طرف دیگر، « خاطرههای کمی تلخ و کمی درس آموز » را دیر به دیر به سراغشان میرویم تا کمتر گَزیده شویم. اما با وجود این، در بازگویی آنها نیز، نوعی بازسازی انسانی وجود دارد. اما « خاطرههای بسیار تلخ » از تباری هستند که انسان چندان تمایلی به بازگشت به سویشان ندارد. هرچند آنها نیز در دورههایی از زندگی و به مناسبتهایی، چهرهی خود را به نمایش میگذارند و از جلو خانهی ذهن ما عبور میکنند.
نخستین خاطرهی شاد من به زمانی بر میگردد که کلاس اول دبیرستان بودم. برخی از دوستانی که مرا از دورهی ابتدایی میشناختند، در کلاس هفتم نیز با من همدوره بودند. دو سه هفتهای از آغاز سال تحصیلی میگذشت. ما تا آن موقع، هنوز معلم حساب نداشتیم. اما یک روز سر و کلهی یک معلم موسفید اما نه پیر، - شاید مردی چهل ساله - در سر کلاس ما پدیدار شد. مردی بود خوشبرخورد و خوش کلام. پس از مقداری چاق سلامتی، به جای آن که درس حساب را شروع کند، به بهانهی آن که همه نمیدانستهاند چه کتابی را بخرند و یا بیاورند، قرارشد در آن روز به تکرار بعضی مفاهیم ریاضی بپردازد تا فراموش شدهها دوباره به ذهن بچهها برگردد.
حدود یکربع از وقت کلاس به این موضوع گذشت. سپس او با لبی خندان از همهی کلاس پرسید آیا در میان شما کسی هست که شعر بسراید؟ من یکی از آنان بودم که از کلاس ششم، چیزهایی می نوشتم که فکر میکردم شعر است و طبعاً خود را با کمی خجالت شاعر میدانستم. اما در جواب معلم جدید، من دست بالا نکردم. در مقابل پرسش معلم، تقریباً همهی کسانی که مرا از دورهی ابتدایی میشناختند، دستشان را بالا کردند. معلم ما بلافاصله گفت: « بهبه! چقدر کلاس شما شاعر دارد! » اما کمی بعدتر فهمید که همهی دست بلندکنندگان، اشاره به من داشتهاند یا خواسته اند نام مرا به معلم حساب بدهند.
در آن کلاس، یکنفر دیگر هم بود که شعر میگفت. او البته دستش را بلند کرد تا خود را معرفی کند. او پسری روستایی بود که به غیر از من که در سه سال اول ابتدایی، همکلاسیاش بودم کسی دیگر، وی را نمیشناخت. آن موقع هم هنوز زمانی نبود که او بتواند شعر بگوید. او را دیگر ندیدهبودم و ظاهراً دیگران هم او را نمیشناختند. او خود را در آن کلاس، کاملاً غریبه حس میکرد.
معلم حساب گفت : « خوب ! حالا دو نفر در کلاس شما هستند که شعر میگویند. من از این دونفر میخواهم که اگر شعری از خودشان دارند، بیایند جلو بقیه و آن را بخوانند. » آن پسر غریبه گفت: « من چند ماهی هست که شعر میگویم اما هیچکدام را با خودم ندارم. » اما من دفتر شعرم را با خود داشتم. تقریباً همیشه با من بود. فکر می کردم که اگر یک شاعر، قلب و مغزش را با خود دارد، باید دفتر شعرش را نیز با خود داشته باشد. لحظهی الهام، هیچگاه خبر نمیکند. وقتی که آمد باید برای پذیرفتنش آماده بود.
تابستان آن سال، قبل از شروع مدرسه ها، من توانستهبودم به لطف یک آشنای خانوادگی، با مقداری شعر قافیهدار و شعر نو آشنا شوم. آن آشنایی، مرا در علاقهای که نسبت به شعر داشتم، هنوز هم مصممتر ساختهبود. ناگفته نگذارم که در آن سرودهها که من بر کاغذ جاری کرده بودم، هیچ حرف نو یا اندیشهی تازهای که حاصل برخورد ذهن من با واقعیتهای پیرامون باشد نبود. « شعر » های من، تکرار مضمون ذهنی شاعرانی بود که در آن تابستان، بارها و بارها شعرشان را خوانده بودم و عجبی نبود اگر حتی بسیاری از کلمات آنها را « قرض » کردهبودم. من فقط به این کشف رسیدهبودم که شاعر بودن، انسان را چند سرو گردن از دیگران بالاتر نگه میدارد. شخص شاعر، چیزی دارد که دیگران ندارند. انگار که نور « امامت » بر گرد سر او طواف میکند. « امامت » اندیشه و کلام.
من با کمی خجالت از معلم جدید، مقدار زیادی غرور نسبت به دیگر همکلاسیهایم، به پای تخته رفتم تا دو تا از « غزل » هایم را بخوانم. نه دست و پایم میلرزید و نه ترس از آن داشتم که این غزل ها، نتواند بر دل معلم مهربان جدید بنشید. اما چه باک! غزلهای انتخابی را خواندم. با صدای گرم، رسا و با آهنگی که لازمهی خواندن شعر است. همین که دفترم را پس از خواندن بستم، معلم حساب گفت : « ممنون از خواندن شعرهایتان. » سپس رو به بچهها کرد و گفت: « برایش کف بزنید! از کجا معلوم که این همکلاسی شما، فردا شاعری نامآور نشود! همهی ما به تشویق احتیاج داریم. خاصه تشویق به جا و سالم. »
آن روز و روزهای بعد، من در میان ابرها پرواز میکردم. حرف معلم در ذهنم همچنان میچرخید: « از کجا معلوم که این همکلاسی شما، فردا شاعری نامآور نشود! » من البته شاعری نامآور نشدم . سالها شعر سرودم و گاهی نیز این جا و آن جا منتشر کردم اما خیلی زود دل از بر شعر کندم. اگر حتی شعرهایی هم منتشر ساختم نه از آن رو بود که خود را « شاعر » بدانم. گاهی واقعاً دوست داشتم چیزی در آن حال و هوا بر کاغذ جاریکنم. اگر نامش شعر بود که بود اگر هم نبود، من نگران نبودم. تکلیفم را با شعر و شاعری روشن کردهبودم. اما سپاس قلبی من از آن معلم منصف که هیچ کلام اغراقآمیزی در مورد شعر من نیز به کار نبرد، همچنان در جان من باقی است. او با من برخوردی بسیار پخته و سازنده داشت. یکی دو سال بعد او به تهران منتقل شد و من هرگز وی را ندیدم. اما سال ها بعد، از تصادف روزگار، با برادر او دوست شدم. به این دوست گفتم که سپاس آگاهانهی مرا یکبار دیگر در بزرگسالی، به برادرش به دلیل برخورد آگاهانهای که در آن سالها نسبت به ما « خامان مدعی » از خود نشان داد، ابلاغ کند!
خاطرهی ناشاد من در این زمینهی معین که بازهم به شعر و شاعری گره میخورد، مربوط به یکسال بعد است. اول باید این نکته را خاطر نشانکنم که حرفهای آن معلم حساب در سال اول دبیرستان، تأثیر سازنده و شوقآفرینی در من داشت. درست است که انسان در آن سن و سال، ارزیابی واقعبینانهای از توانایی و حتی دانش خویش ندارد و چه بسا فکرکند که در ردیف « بهترین شاعران » کشورش یا دنیا قرار دارد، اما من نه تنها از گرمای حرفهای او اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بودم بلکه با خود میاندیشیدم که اگر انسان میگوید، « خواستن، توانستن است »، پس من باید در حوزهی « توانستن » تمام تلاشم را بهکار برم.
در مورد « خواستن » که پایهی اولیهی شاعری بود، من در خود تردیدی نداشتم. همین نکته باعث شده بود که شعرهای بیشتری بخوانم و مرتب، چه در خانه و چه در مدرسه، مشغول آفرینش و سُرایش باشم. کار به آن جا کشید که پسر رئیس شرکت نفت شهر ما که از تصادف روزگار در کنار هم نیز مینشستیم، به سائقهی « شاعری »ام، پس از مدتی، یکی از رازهای زندگیاش را با من مطرح کرد. او عاشق دختر یکی از شخصیتهای نامآور شهرمان شده بود و از من که « شاعر » بودم، میخواست تا برایش غزلی بسرایم و او آن را به نام خود برای آن دختر که کوچکترین فرزند آن شخصیت بود بفرستد.
این شخصیت نامآور اگر چه مسیحی بود و دخترانش نیز بدون روسری و چادر به مدرسه میرفتند اما تا آنجا که میدانستم، در تمام شهر ما نه کسی از او بد میگفت و نه برایش کارشکنی میکرد. او هم مالک بود و هم صاحب دو تا کارخانهی پنبهپاک کنی و روغن گیری. نه چشمش به دست کسی بود و نه مجبور بود که در برابر این یا آن مقام تعظیم کند. پدر خانواده رانندگی نمیدانست. اما آنها یک ماشین «پونتیاک » داشتند که راننده ای در استخدامشان بود. ماشین مورد نظر بیشتر یادآور یک ماهی آهنی بود. با این تفاوت که رنگ سبز و حاشیه های نقره ای آن، چشم همه را به خود خیره میکرد.
جالب آن بود که پدر خانواده، هر روز پیاده به دفتر کارش میرفت و در میان راه، گاه ده بیست تا گدا، دعاکنان، مزد روزانهی خویش را از وی دریافت میکردند. دوتا از دخترانش با دوچرخه که در آن شهر بسیار غیرعادی بود، به مدرسه میرفتند و دختر بزرگش که هنوز ازدواج نکردهبود، گاهی با ماشین پدر به محل کار خود که فرمانداری شهر بود میرفت و گاه پای پیاده. در شهر ما، همه، این خانواده را میشناختند و برایشان احترام قائل بودند. از طرف دیگر دختران او، انبوهی عاشقان سینه چاک داشتند که با نگاهی، با دادن نامهای و یا رد وبدل کردن کلامی، سیلاب احساسات جوانانه و سیلیخوردهی خویش را به دشت و دمن روزگار، جاری میکردند.
به نظر میرسید که دختران او، هیچ واهمهای از داشتن دهها عاشق سینهچاک از میان اقشار متوسط به بالای جامعه نداشتند. انگار با صبوری، همه را تحمل میکردند و با هیچ یک از آنان نیز رابطهای برقرار نمیساختند. در آن سال ها، من هرگز نشنیدم که آنها به نامهای پاسخدهند و یا احساسات تند و تیز افراد را با احساساتی از آن دست و یا کمی کمتر جوابگویند. طبیعی بود که اگر کسی به دریافت پاسخ و یا حتی به دریافت بوسهای مفتخر میشد، شهر نسبتاً کوچک ما از ازدحام شایعهها، لبالب میگشت. با وجود مسیحیبودنشان، مردم در آنان، نوعی پاکی مریمی، نوعی پاکی مسیحایی می دیدند و همین نکته، هم اعتمادشان را به این خانواده میافزود و هم احترامشان را.
من که با این همکلاسی، روابط دوستانهای پیدا کردهبودم، در برابر نگاههای پر از خواهش او که می خواست از راه معجزهی کلام، به درون دختر آن خانواده راه یابد، نتوانستنم مخالفت یا مقاومتیکنم. مشکل موضوع آن بود که من چگونه می توانستم عاشق ناشده، خواستهها و احساسات یک عاشق را در شعرم انعکاس بخشم. با کمی تأمل احساس کردم که دشوار نیست. می شد گفتههای شاعران دیگر را در یک بازسازی کلامی، در شعر خویش انعکاس بخشید. فردای آن روز، من آن شعر عاشقانه را « سرودم » و در اختیار آن دوست قرار دادم. ناگفتهنگذارم که به تقلید از شاعران کلاسیک، نام آن دوست عاشق را نیز در بیت آخر غزل جادادم تا معشوق تصورکند که عاشق او، از جادوی کلام نیز برخوردار است.
آن دوست، نامه را با پست به آدرس خانهی معشوق فرستاد. چند روز بعد، او دو خبر ناخوش داشت. از « معشوق » خبری نشده بود و او در اوج آن بیقراریهای سوزنده و انتظارهای پر از خیال و جادو، باید با خانوادهاش تا چند روز آینده به شهری دیگر که صدها فرسنگ از شهر ما فاصله داشت، نقل مکان میکرد. پدرش مقام مهمتری گرفته بود و درنگ جایز نبود. در این ماجرا اگر دوست من، گرفتار دو بحران ناگهانی روحی شده بود، دست کم من توانستهبودم هنوز هم در حوزهی شعر، اعتماد به نفس بیشتری پیداکنم. همین که کسی به شعر من نیاز داشت و این نیاز را آشکارا بر زبان راندهبود و من نیز توانسته بودم از پس برآوردن آن نیاز برآیم، احساس سرخوشانهای را در من شکوفا میکرد.
باید بگویم که میزان تولید شعری من نیز افزایش یافتهبود. مهم آن نبود که آن شعرها چقدر محتوا داشتند و چه مقدار از آنها زاییدهی تخیلات درونی و خالص من به شمار میآمدند. مهم آن بود که من کلمات را در هیأت شعر قافیهدار، در کنار هم میگذاشتم و چیزی ارائه میدادم که بسیارانی از دیگران نمی توانستند. چیزی نگذشت که دفتر قطوری از شعرهای خود فراهم آوردم. بسیاری از همکلاسیهایم دوست داشتند آنها را بخوانند و شماری حتی در نوبت قرض گرفتن بودند تا با خود به خانه ببرند. شاید آنان نیز در پی یافتن شعر دلخواه خویش برای دختر همسایه بودند.
این ماجرا ادامه داشت تا این که یک روز در ماههای بهمن آن سال، معلم فارسی ما عوض شد و یک آقای تازه به کلاس آمد. مردی بود قد کوتاه و چاق. من در آن سن و سال، فکر میکردم که باید پنجاه ساله باشد اما بعدها دریافتم که بیشتر از سی سال نداشت. اما بسیار بی حوصله بود و به زودی دریافتم که از یک فراز و فرود روحی در رنج است. یک روز بسیار شاداب و سرحال بود و روز دیگر چنان عصبانی و خشمگین که ظاهراً « رستم دستان » هم حریف او نمیشد.
البته در آن دنیای خامی و نوجوانی، درک چنان پیچیدگیهای روحی، نه ساده بود و نه برای ما امکانپذیر. در یکی از آن ساعتهای درس فارسی که من دفتر شعرم را روی میزم گذاشتهبودم، او از من خواست که متن درس آن روز را بخوانم. او بر خلاف همیشه که ما را پای تخته سیاه می بُرد، اینبار گفت که سرجایت بنشین و همانجا بخوان. در عوض خودش در کنار من ایستاد تا نگاهکند که آیا درست می خوانم یا غلط. من البته درسم را بلد بودم و معنی چند واژهای را هم که پرسید می دانستم.
در همان هیر و ویر، ناگهان او کنجکاو شد تا ببیند آن دفتر قطور روی میز من چه دفتری است. چون ظاهراً هیچ شباهتی به دفترهای معمولی درس و مشق نداشت. البته بدون آن که اجازه بگیرد و یا به او ارتباط داشته باشد، آن را برداشت و با تمام وجود به صفحات آن خیره شد. کمی ورق زد و سپس با نگاهی مشکوک و خشمگین پرسید: « این شعرها مال خودت است؟ » من هم با غرور و خوشحالی گفتم : « بله آقا، همه را خودمان سرودهایم. ». اما به جای آن که حرف مثبتی از دهانش درآید، ناگهان ابروها را درهم کشید و با حالتی مهاجم و سرشار از تحقیر و تمسخر، داد زد: « بله و زهر مار. اینها چیست که نوشتهای؟ تو اسم این مزخرفات را شعر میگذاری؟! » و بعد بدون آن که مجالی بدهد، شروع کرد به خواندن یک غزل و سپس مسخره کردن من که: « ترا به خدا نگاه کن! پسری که هنوز دهنش بوی شیر میدهد چه گنده گوییهایی کرده است! »
سپس برخی ترکیبها و کلمهها را از داخل مصراعها و بیتها در آورد و با لحنی بسیار فروکوبنده، شروع به خواندن آنها کرد: « « هجر یار »، « داغ دل »، « انتظار ابدی »، « نگاه کاونده » و « کویر خیال ». بَهبَه! چشمم روشن! برو احمقجان درسهایت را بخوان و بیشتر از این مزخرف نگو! » تمام کلاس، انگار که به برق صدهزار ولتی وصل شده باشد، در جا خشکش زده بود. من احساس میکردم که دارم قطره قطره آب می شوم و به زمین فرو میروم. سرم چنان گیج بود که نمیدانستم در کجا هستم. اما احساسم آن بود که کسی دارد یکپارچگی روح، غرور و شوقم را نکه تکه در آتش تحقیر و توهین و بیارزش شماری میسوزاند.
هیچ کس را نمی دیدم در حالی که در واقع همه، نگاهشان را به من دوخته بودند تا عکسالعمل مرا ببینند. اما این جناب معلم ، ظاهراً سر آن نداشت که مرا رهاکند. فقط یکریز ناسزا میگفت و تحقیر میکرد. در یک لحظه احساس کردم که لبالب شدهام. برای نخستین بار تا آن زمان، ناگهان حالتی انفجارگونه به من دست داد. یکباره فریاد کشیدم: « من هیچ معلمی احمقتر از تو ندیدهام. چون نمیتوانی شعر بگویی، این قدر مرا تحقیر میکنی. من ننگ دارم که معلمی مانند تو داشتهباشم. » بعد بدون آن که کتاب و دفترم را بردارم، در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، کلاس درس را با سرعتی فرارمانند به مقصد خانه ترک کردم.
البته چند روزی به مدرسه نرفتم. پدرم که با رئیس دبیرستان آشنایی مختصری داشت با او تماسگرفته بود و ماجرا را آن گونه که من تعریف کرده بودم شرح داده بود. رئیس دبیرستان گفتهبود اگر این معلم، بیماری روحی نداشت، مجازات توهینهایی که پسر شما به او به عنوان یک معلم کردهبود، محروم شدن از حضور همیشه در آن مدرسه و چه بسا در همهی مدرسههای آن شهر بود. اما معلم مورد نظر اینک بیمار است و پزشکان تأکید کردهاند که نباید تدریس کند زیرا بیماری روحیاش، بار دیگر شدت گرفته است.
البته من هرگز آن معلم را ندیدم . زیرا او چند سال بعد به علت شدت گرفتن ناراحتیهای روحیش، دست به خودکشی زده بود. اگر هم سالم بود و او را میدیدم، طبیعی بود که نمیتوانستم از او کینهای به دل داشتهباشم. نادانی و بیماری را باید درمان کرد نه آن که به صلابهی انتقامکشید. هر چند زخم کلام او را تا این لحظه و تا زمانی که حافظهی من کار میکند در ژرفای جانم همچنان دارم.
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها
خاطرهی ناشاد من در این زمینهی معین که بازهم به شعر و شاعری گره میخورد، مربوط به یکسال بعد است. اول باید این نکته را خاطر نشانکنم که حرفهای آن معلم حساب در سال اول دبیرستان، تأثیر سازنده و شوقآفرینی در من داشت. درست است که انسان در آن سن و سال، ارزیابی واقعبینانهای از توانایی و حتی دانش خویش ندارد و چه بسا فکرکند که در ردیف « بهترین شاعران » کشورش یا دنیا قرار دارد، اما من نه تنها از گرمای حرفهای او اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بودم بلکه با خود میاندیشیدم که اگر انسان میگوید، « خواستن، توانستن است »، پس من باید در حوزهی « توانستن » تمام تلاشم را بهکار برم.
در مورد « خواستن » که پایهی اولیهی شاعری بود، من در خود تردیدی نداشتم. همین نکته باعث شده بود که شعرهای بیشتری بخوانم و مرتب، چه در خانه و چه در مدرسه، مشغول آفرینش و سُرایش باشم. کار به آن جا کشید که پسر رئیس شرکت نفت شهر ما که از تصادف روزگار در کنار هم نیز مینشستیم، به سائقهی « شاعری »ام، پس از مدتی، یکی از رازهای زندگیاش را با من مطرح کرد. او عاشق دختر یکی از شخصیتهای نامآور شهرمان شده بود و از من که « شاعر » بودم، میخواست تا برایش غزلی بسرایم و او آن را به نام خود برای آن دختر که کوچکترین فرزند آن شخصیت بود بفرستد.
این شخصیت نامآور اگر چه مسیحی بود و دخترانش نیز بدون روسری و چادر به مدرسه میرفتند اما تا آنجا که میدانستم، در تمام شهر ما نه کسی از او بد میگفت و نه برایش کارشکنی میکرد. او هم مالک بود و هم صاحب دو تا کارخانهی پنبهپاک کنی و روغن گیری. نه چشمش به دست کسی بود و نه مجبور بود که در برابر این یا آن مقام تعظیم کند. پدر خانواده رانندگی نمیدانست. اما آنها یک ماشین «پونتیاک » داشتند که راننده ای در استخدامشان بود. ماشین مورد نظر بیشتر یادآور یک ماهی آهنی بود. با این تفاوت که رنگ سبز و حاشیه های نقره ای آن، چشم همه را به خود خیره میکرد.
جالب آن بود که پدر خانواده، هر روز پیاده به دفتر کارش میرفت و در میان راه، گاه ده بیست تا گدا، دعاکنان، مزد روزانهی خویش را از وی دریافت میکردند. دوتا از دخترانش با دوچرخه که در آن شهر بسیار غیرعادی بود، به مدرسه میرفتند و دختر بزرگش که هنوز ازدواج نکردهبود، گاهی با ماشین پدر به محل کار خود که فرمانداری شهر بود میرفت و گاه پای پیاده. در شهر ما، همه، این خانواده را میشناختند و برایشان احترام قائل بودند. از طرف دیگر دختران او، انبوهی عاشقان سینه چاک داشتند که با نگاهی، با دادن نامهای و یا رد وبدل کردن کلامی، سیلاب احساسات جوانانه و سیلیخوردهی خویش را به دشت و دمن روزگار، جاری میکردند.
به نظر میرسید که دختران او، هیچ واهمهای از داشتن دهها عاشق سینهچاک از میان اقشار متوسط به بالای جامعه نداشتند. انگار با صبوری، همه را تحمل میکردند و با هیچ یک از آنان نیز رابطهای برقرار نمیساختند. در آن سال ها، من هرگز نشنیدم که آنها به نامهای پاسخدهند و یا احساسات تند و تیز افراد را با احساساتی از آن دست و یا کمی کمتر جوابگویند. طبیعی بود که اگر کسی به دریافت پاسخ و یا حتی به دریافت بوسهای مفتخر میشد، شهر نسبتاً کوچک ما از ازدحام شایعهها، لبالب میگشت. با وجود مسیحیبودنشان، مردم در آنان، نوعی پاکی مریمی، نوعی پاکی مسیحایی می دیدند و همین نکته، هم اعتمادشان را به این خانواده میافزود و هم احترامشان را.
من که با این همکلاسی، روابط دوستانهای پیدا کردهبودم، در برابر نگاههای پر از خواهش او که می خواست از راه معجزهی کلام، به درون دختر آن خانواده راه یابد، نتوانستنم مخالفت یا مقاومتیکنم. مشکل موضوع آن بود که من چگونه می توانستم عاشق ناشده، خواستهها و احساسات یک عاشق را در شعرم انعکاس بخشم. با کمی تأمل احساس کردم که دشوار نیست. می شد گفتههای شاعران دیگر را در یک بازسازی کلامی، در شعر خویش انعکاس بخشید. فردای آن روز، من آن شعر عاشقانه را « سرودم » و در اختیار آن دوست قرار دادم. ناگفتهنگذارم که به تقلید از شاعران کلاسیک، نام آن دوست عاشق را نیز در بیت آخر غزل جادادم تا معشوق تصورکند که عاشق او، از جادوی کلام نیز برخوردار است.
آن دوست، نامه را با پست به آدرس خانهی معشوق فرستاد. چند روز بعد، او دو خبر ناخوش داشت. از « معشوق » خبری نشده بود و او در اوج آن بیقراریهای سوزنده و انتظارهای پر از خیال و جادو، باید با خانوادهاش تا چند روز آینده به شهری دیگر که صدها فرسنگ از شهر ما فاصله داشت، نقل مکان میکرد. پدرش مقام مهمتری گرفته بود و درنگ جایز نبود. در این ماجرا اگر دوست من، گرفتار دو بحران ناگهانی روحی شده بود، دست کم من توانستهبودم هنوز هم در حوزهی شعر، اعتماد به نفس بیشتری پیداکنم. همین که کسی به شعر من نیاز داشت و این نیاز را آشکارا بر زبان راندهبود و من نیز توانسته بودم از پس برآوردن آن نیاز برآیم، احساس سرخوشانهای را در من شکوفا میکرد.
باید بگویم که میزان تولید شعری من نیز افزایش یافتهبود. مهم آن نبود که آن شعرها چقدر محتوا داشتند و چه مقدار از آنها زاییدهی تخیلات درونی و خالص من به شمار میآمدند. مهم آن بود که من کلمات را در هیأت شعر قافیهدار، در کنار هم میگذاشتم و چیزی ارائه میدادم که بسیارانی از دیگران نمی توانستند. چیزی نگذشت که دفتر قطوری از شعرهای خود فراهم آوردم. بسیاری از همکلاسیهایم دوست داشتند آنها را بخوانند و شماری حتی در نوبت قرض گرفتن بودند تا با خود به خانه ببرند. شاید آنان نیز در پی یافتن شعر دلخواه خویش برای دختر همسایه بودند.
این ماجرا ادامه داشت تا این که یک روز در ماههای بهمن آن سال، معلم فارسی ما عوض شد و یک آقای تازه به کلاس آمد. مردی بود قد کوتاه و چاق. من در آن سن و سال، فکر میکردم که باید پنجاه ساله باشد اما بعدها دریافتم که بیشتر از سی سال نداشت. اما بسیار بی حوصله بود و به زودی دریافتم که از یک فراز و فرود روحی در رنج است. یک روز بسیار شاداب و سرحال بود و روز دیگر چنان عصبانی و خشمگین که ظاهراً « رستم دستان » هم حریف او نمیشد.
البته در آن دنیای خامی و نوجوانی، درک چنان پیچیدگیهای روحی، نه ساده بود و نه برای ما امکانپذیر. در یکی از آن ساعتهای درس فارسی که من دفتر شعرم را روی میزم گذاشتهبودم، او از من خواست که متن درس آن روز را بخوانم. او بر خلاف همیشه که ما را پای تخته سیاه می بُرد، اینبار گفت که سرجایت بنشین و همانجا بخوان. در عوض خودش در کنار من ایستاد تا نگاهکند که آیا درست می خوانم یا غلط. من البته درسم را بلد بودم و معنی چند واژهای را هم که پرسید می دانستم.
در همان هیر و ویر، ناگهان او کنجکاو شد تا ببیند آن دفتر قطور روی میز من چه دفتری است. چون ظاهراً هیچ شباهتی به دفترهای معمولی درس و مشق نداشت. البته بدون آن که اجازه بگیرد و یا به او ارتباط داشته باشد، آن را برداشت و با تمام وجود به صفحات آن خیره شد. کمی ورق زد و سپس با نگاهی مشکوک و خشمگین پرسید: « این شعرها مال خودت است؟ » من هم با غرور و خوشحالی گفتم : « بله آقا، همه را خودمان سرودهایم. ». اما به جای آن که حرف مثبتی از دهانش درآید، ناگهان ابروها را درهم کشید و با حالتی مهاجم و سرشار از تحقیر و تمسخر، داد زد: « بله و زهر مار. اینها چیست که نوشتهای؟ تو اسم این مزخرفات را شعر میگذاری؟! » و بعد بدون آن که مجالی بدهد، شروع کرد به خواندن یک غزل و سپس مسخره کردن من که: « ترا به خدا نگاه کن! پسری که هنوز دهنش بوی شیر میدهد چه گنده گوییهایی کرده است! »
سپس برخی ترکیبها و کلمهها را از داخل مصراعها و بیتها در آورد و با لحنی بسیار فروکوبنده، شروع به خواندن آنها کرد: « « هجر یار »، « داغ دل »، « انتظار ابدی »، « نگاه کاونده » و « کویر خیال ». بَهبَه! چشمم روشن! برو احمقجان درسهایت را بخوان و بیشتر از این مزخرف نگو! » تمام کلاس، انگار که به برق صدهزار ولتی وصل شده باشد، در جا خشکش زده بود. من احساس میکردم که دارم قطره قطره آب می شوم و به زمین فرو میروم. سرم چنان گیج بود که نمیدانستم در کجا هستم. اما احساسم آن بود که کسی دارد یکپارچگی روح، غرور و شوقم را نکه تکه در آتش تحقیر و توهین و بیارزش شماری میسوزاند.
هیچ کس را نمی دیدم در حالی که در واقع همه، نگاهشان را به من دوخته بودند تا عکسالعمل مرا ببینند. اما این جناب معلم ، ظاهراً سر آن نداشت که مرا رهاکند. فقط یکریز ناسزا میگفت و تحقیر میکرد. در یک لحظه احساس کردم که لبالب شدهام. برای نخستین بار تا آن زمان، ناگهان حالتی انفجارگونه به من دست داد. یکباره فریاد کشیدم: « من هیچ معلمی احمقتر از تو ندیدهام. چون نمیتوانی شعر بگویی، این قدر مرا تحقیر میکنی. من ننگ دارم که معلمی مانند تو داشتهباشم. » بعد بدون آن که کتاب و دفترم را بردارم، در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، کلاس درس را با سرعتی فرارمانند به مقصد خانه ترک کردم.
البته چند روزی به مدرسه نرفتم. پدرم که با رئیس دبیرستان آشنایی مختصری داشت با او تماسگرفته بود و ماجرا را آن گونه که من تعریف کرده بودم شرح داده بود. رئیس دبیرستان گفتهبود اگر این معلم، بیماری روحی نداشت، مجازات توهینهایی که پسر شما به او به عنوان یک معلم کردهبود، محروم شدن از حضور همیشه در آن مدرسه و چه بسا در همهی مدرسههای آن شهر بود. اما معلم مورد نظر اینک بیمار است و پزشکان تأکید کردهاند که نباید تدریس کند زیرا بیماری روحیاش، بار دیگر شدت گرفته است.
البته من هرگز آن معلم را ندیدم . زیرا او چند سال بعد به علت شدت گرفتن ناراحتیهای روحیش، دست به خودکشی زده بود. اگر هم سالم بود و او را میدیدم، طبیعی بود که نمیتوانستم از او کینهای به دل داشتهباشم. نادانی و بیماری را باید درمان کرد نه آن که به صلابهی انتقامکشید. هر چند زخم کلام او را تا این لحظه و تا زمانی که حافظهی من کار میکند در ژرفای جانم همچنان دارم.
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها