هر یک از ما با خاطرههایمان زندگی میکنیم. بخش مهمی از زندگی ما، دوران کودکی و نوجوانی ماست. خاطرههای کودکی و نوجوانی از آن دسته خاطرههایی هستند که بیمناسبت یا با مناسبت به سراغ ما میآیند و بسیاری از رفتارهای بزرگسالی ما را کم یا زیاد، در زیر سایهی خود قرار میدهند. طبیعی است که ما در این میان، « خاطرههای شیرین » را بارها و بارها از بایگانی ذهن بیرون میکشیم، گرد و غبارشان را میتکانیم، مقداری در تاقچهی تعبیر و تفسیر ذهن یا درکارگاه بازسازی اندیشههایمان، بازسازی میکنیم و بعد در محفلی که مناسب است به شنوندگان خویش تحویل میدهیم.
از طرف دیگر، « خاطرههای کمی تلخ و کمی درس آموز » را دیر به دیر به سراغشان میرویم تا کمتر گَزیده شویم. اما با وجود این، در بازگویی آنها نیز، نوعی بازسازی انسانی وجود دارد. اما « خاطرههای بسیار تلخ » از تباری هستند که انسان چندان تمایلی به بازگشت به سویشان ندارد. هرچند آنها نیز در دورههایی از زندگی و به مناسبتهایی، چهرهی خود را به نمایش میگذارند و از جلو خانهی ذهن ما عبور میکنند.
نخستین خاطرهی شاد من به زمانی بر میگردد که کلاس اول دبیرستان بودم. برخی از دوستانی که مرا از دورهی ابتدایی میشناختند، در کلاس هفتم نیز با من همدوره بودند. دو سه هفتهای از آغاز سال تحصیلی میگذشت. ما تا آن موقع، هنوز معلم حساب نداشتیم. اما یک روز سر و کلهی یک معلم موسفید اما نه پیر، - شاید مردی چهل ساله - در سر کلاس ما پدیدار شد. مردی بود خوشبرخورد و خوش کلام. پس از مقداری چاق سلامتی، به جای آن که درس حساب را شروع کند، به بهانهی آن که همه نمیدانستهاند چه کتابی را بخرند و یا بیاورند، قرارشد در آن روز به تکرار بعضی مفاهیم ریاضی بپردازد تا فراموش شدهها دوباره به ذهن بچهها برگردد.
حدود یکربع از وقت کلاس به این موضوع گذشت. سپس او با لبی خندان از همهی کلاس پرسید آیا در میان شما کسی هست که شعر بسراید؟ من یکی از آنان بودم که از کلاس ششم، چیزهایی می نوشتم که فکر میکردم شعر است و طبعاً خود را با کمی خجالت شاعر میدانستم. اما در جواب معلم جدید، من دست بالا نکردم. در مقابل پرسش معلم، تقریباً همهی کسانی که مرا از دورهی ابتدایی میشناختند، دستشان را بالا کردند. معلم ما بلافاصله گفت: « بهبه! چقدر کلاس شما شاعر دارد! » اما کمی بعدتر فهمید که همهی دست بلندکنندگان، اشاره به من داشتهاند یا خواسته اند نام مرا به معلم حساب بدهند.
در آن کلاس، یکنفر دیگر هم بود که شعر میگفت. او البته دستش را بلند کرد تا خود را معرفی کند. او پسری روستایی بود که به غیر از من که در سه سال اول ابتدایی، همکلاسیاش بودم کسی دیگر، وی را نمیشناخت. آن موقع هم هنوز زمانی نبود که او بتواند شعر بگوید. او را دیگر ندیدهبودم و ظاهراً دیگران هم او را نمیشناختند. او خود را در آن کلاس، کاملاً غریبه حس میکرد.
معلم حساب گفت : « خوب ! حالا دو نفر در کلاس شما هستند که شعر میگویند. من از این دونفر میخواهم که اگر شعری از خودشان دارند، بیایند جلو بقیه و آن را بخوانند. » آن پسر غریبه گفت: « من چند ماهی هست که شعر میگویم اما هیچکدام را با خودم ندارم. » اما من دفتر شعرم را با خود داشتم. تقریباً همیشه با من بود. فکر می کردم که اگر یک شاعر، قلب و مغزش را با خود دارد، باید دفتر شعرش را نیز با خود داشته باشد. لحظهی الهام، هیچگاه خبر نمیکند. وقتی که آمد باید برای پذیرفتنش آماده بود.
تابستان آن سال، قبل از شروع مدرسه ها، من توانستهبودم به لطف یک آشنای خانوادگی، با مقداری شعر قافیهدار و شعر نو آشنا شوم. آن آشنایی، مرا در علاقهای که نسبت به شعر داشتم، هنوز هم مصممتر ساختهبود. ناگفته نگذارم که در آن سرودهها که من بر کاغذ جاری کرده بودم، هیچ حرف نو یا اندیشهی تازهای که حاصل برخورد ذهن من با واقعیتهای پیرامون باشد نبود. « شعر » های من، تکرار مضمون ذهنی شاعرانی بود که در آن تابستان، بارها و بارها شعرشان را خوانده بودم و عجبی نبود اگر حتی بسیاری از کلمات آنها را « قرض » کردهبودم. من فقط به این کشف رسیدهبودم که شاعر بودن، انسان را چند سرو گردن از دیگران بالاتر نگه میدارد. شخص شاعر، چیزی دارد که دیگران ندارند. انگار که نور « امامت » بر گرد سر او طواف میکند. « امامت » اندیشه و کلام.
من با کمی خجالت از معلم جدید، مقدار زیادی غرور نسبت به دیگر همکلاسیهایم، به پای تخته رفتم تا دو تا از « غزل » هایم را بخوانم. نه دست و پایم میلرزید و نه ترس از آن داشتم که این غزل ها، نتواند بر دل معلم مهربان جدید بنشید. اما چه باک! غزلهای انتخابی را خواندم. با صدای گرم، رسا و با آهنگی که لازمهی خواندن شعر است. همین که دفترم را پس از خواندن بستم، معلم حساب گفت : « ممنون از خواندن شعرهایتان. » سپس رو به بچهها کرد و گفت: « برایش کف بزنید! از کجا معلوم که این همکلاسی شما، فردا شاعری نامآور نشود! همهی ما به تشویق احتیاج داریم. خاصه تشویق به جا و سالم. »
آن روز و روزهای بعد، من در میان ابرها پرواز میکردم. حرف معلم در ذهنم همچنان میچرخید: « از کجا معلوم که این همکلاسی شما، فردا شاعری نامآور نشود! » من البته شاعری نامآور نشدم . سالها شعر سرودم و گاهی نیز این جا و آن جا منتشر کردم اما خیلی زود دل از بر شعر کندم. اگر حتی شعرهایی هم منتشر ساختم نه از آن رو بود که خود را « شاعر » بدانم. گاهی واقعاً دوست داشتم چیزی در آن حال و هوا بر کاغذ جاریکنم. اگر نامش شعر بود که بود اگر هم نبود، من نگران نبودم. تکلیفم را با شعر و شاعری روشن کردهبودم. اما سپاس قلبی من از آن معلم منصف که هیچ کلام اغراقآمیزی در مورد شعر من نیز به کار نبرد، همچنان در جان من باقی است. او با من برخوردی بسیار پخته و سازنده داشت. یکی دو سال بعد او به تهران منتقل شد و من هرگز وی را ندیدم. اما سال ها بعد، از تصادف روزگار، با برادر او دوست شدم. به این دوست گفتم که سپاس آگاهانهی مرا یکبار دیگر در بزرگسالی، به برادرش به دلیل برخورد آگاهانهای که در آن سالها نسبت به ما « خامان مدعی » از خود نشان داد، ابلاغ کند!
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها
بارها اتفاق افتاده است که در دورانهای گوناگون عمر یا از بزرگان خانواده یا مسؤلان مدرسه شنیده ایم که گفتهاند: « فکر نان کن که خربزه آب است.» و یا حتی ما خود به جوانان و نوجوانان، همان را بر زبان آوردهایم. اگر بخواهیم بافت این گفتنها را پیدا کنیم، غالباً به جایی میرسیم که شخص مخاطب یا دچار « خوشخیالی » شده و یا به قول معروف « خیال وَرَش داشتهاست.»
آدم از خود میپرسد چرا عنصر « خیال » و ویژگی خیالبافی برای ما ایرانیها و صد البته بسیاری از ملتهای دیگر، دارای رنگ و بویی ترساننده و گاه ویران کنندهی زندگی است که بزرگان خانواده و جامعه، اجازه نمیدهند تا ما در دریای مواج آن شنا کنیم و گاه به علت بیاحتیاطی حتی غرقگردیم. در بیشتر توصیه های عالمانه و عاقلانه، به انسان گفته میشود که « واقع بین باش! »، « باید سر در برابر واقعیت خم کرد » و یا نمونههایی در همین راستا. اما هیچگاه شنیده نشده است که گفته شود « خیالپرداز باش! » « از تخیل فاصله مگیر! » و یا « خیالپردازی خویش را تقویت کن! ».
شاید شنیدن و گفتن چنین حرفها و توصیههایی، برای بسیاری از مردم، نشان از حماقت داشتهباشد تا دانایی و کشف دنیای مرموز ذهن انسان. راستی هیچ اندیشیدهایم که انگیزه و سرچشمهی بسیاری از اختراعات و اکتشافات در چه بودهاست؟ آیا آن کس که نخستین بار اندیشید که مانند پرندهها در آسمان ها پرواز کند و یا در اعماق دریاها مانند ماهیان و نهنگان شناور باشد، دانشمند بود یا یک انسان یک لاقبای خیالپرداز؟ آن که نخستین بار به فکر اختراع « چرخ » و در پی آن بعدها به فکر اختراع ماشین افتاد، آیا صاحب کرسی تدریس در این یا آن دانشگاه معتبر جهان بود؟ آیا آن هزاران و صدهزاران اختراعی که موجب شده تا زندگی انسان از رفاه شگفتانگیزی در مقایسه با گذشته برخوردار شود، نخستینبار به ذهن یک شخص غیر دانشمند خطور کرده است یا تنها به ذهن آن کس یا کسانی که بعدها آن موردها را اختراع کردهاند؟
تردید ندارم که همه ی ما با کمی تأمل و احتیاط، بیآن که در جایی خوانده باشیم، می گوئیم که نخستین خیال پرداز که به ضرورت این یا آن اختراع پی برده است، آن آخرین دانشمند مخترع نبوده است. در این صورت می بینیم که اگر تخیل دورپرواز انسان نبود، شاید که بشریت امروز، همچنان گذشتههای دور، گذشت روز و ماه و سال را در اعماق غارها و یا گسترهی دشتها « دوره » می کرد.
اگر انسان، تنها آن شاگرد سر به زیر مکتبی بود که می باید لام تا کام چیزی نگوید و تنها به زمزمههای « محبّتی » استاد گوش فرادهد و کبوتر ذهنش را فراتر از چهار دیواری مکتب و مدرسه پرواز ندهد، در آن صورت، هنوز همهی ما در حضور استاد سقراط ایستاده بودیم و او را از خوردن جام « شوکران » باز میداشتیم بی آن که حتی بتوانیم توفیقی را از آن خود کنیم.
اما بد نیست بدانیم که Albert Einstein ( آلبرت اینشتین ) / تولد 1879 / مرگ 1955 گفتهاست: « تخیل از دانش مهمتر است. » البته اگر این حرف را کسی گفته بود که دستی در عالم علم نداشت، ممکن بود حرفش را به جد نگیریم. اما وقتی « انشتین » این حرف را برزبان می آورد، حکایت از آن دارد که او نیز دیر به این راز شگفت پی برده بوده است و گرنه چه بسا، وی می توانست بیشتر از آن رشد کند که کرده است. بدین معنی که در سایهی آن رشد حاصل از گسترش تخیل، میتوانست جهان و جهانیان را از آفریدهها و دادههای ذهنی خویش، هنوز هم بیشتر بهرهمند سازد.
البته جالب آنست که یک شخصیت سوئدی نیز حرفی شبیه حرف اینشتین دارد اگر چه در بُعدی دیگر. او که Viktor Strömholm ( ویکتور استروم هُلم ) نام دارد، اهمیت تخیل را حتی از واقعیت هم فراتر می داند و میگوید: « تخیل مهمتر از واقعیت است .» آیا بازهم ما باید فرزندانمان را از خیالپردازی بازداریم و بدون آن که اندازه نگهداریم، کوبهی ملامت را بر سرشان فرود آوریم که : « فکر نان کن که خربزه آب است! »
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها
این یادداشت را اخیراً در میان شماری از نوشتههایم پیدا کردم که در نوزده ماه مه 2006 نوشته بودم. ظاهراً قصدم در آن موقع آن بوده که این نوشته را مفصل تر از این بنویسم که هست اما به هردلیل، در میان دیگر نوشته هایم گم و گور شده بوده است. اینک آن را به همان شکل که در آن موقع بوده در این جا میآورم. زیرا احساس می کنم که اگر آن موقع چیزی برای گفتن بیشتر داشتهام، اینک چیزی به یاد نمی آورم.
نوشتن همیشه برای من همان احساسی را به وجود آورده است که شعر گفتن برای یک شاعر. این که میتوانم این ادعا را بکنم از آن روست که روزگاری، من خود نیز اندیشههایی را ارائه میدادم که میتوانست شعر به حساب آید. سالهاست که شعر نگفتهام و خیلی زود دریافتم که سرودن شعر، به عنوان کاری که ذهنم را مشغول کند مورد علاقهام نیست هر چند گاهی بر حسب تصادف و یا جمع شدن برخی عوامل، دست به این کار زدهام. اما باید به صراحت بگویم که نه شاعرم و نه چنین اندیشهای در سر دارم.
گاهی اندیشههای گوناگونی ذهنم را در خود میگیرد. بدین معنا که در میان انتخاب چند موضوع برای نوشتن، دچار سرگردانی می شوم که کدامیک را باید اول بر قلم جاریکنم. به سراغ هرکدام که میروم، آن اندیشهی دیگر، از گوشهای سرک میکشد و به گونهای آرامشم را میگیرد. گاه برای آن که از دست همهی آنهایی که به سراغم آمدهاند خلاص شوم به سراغ چیزی میروم که تا آن لحظه، برای نوشتنش فکر نکردهام.
نوشتن نیز مصلحتها و انگیزههای خاص خود را میطلبد. وقتی انسان نه به موضوع های حاد روز میپردازد و نه به سراغ موضوعهایی میرود که حتی مشکل مصلحتآمیز سیاستکاران و سیاستدانان نیست، ناچار باید به سراغ مضمونهایی برود که نه داغ است و نه کسی را داغ میکند. اما شاید نسیمی از عنصر یک اندیشهی انسانی را به گسترهی ذهن شماری بوزاند.
خانمی را میشناسم که اهل یکی از کشورهای بالکان است. او یکی از نفرینکنندگان همهی پدیدههای هستی است. بر اساس گفتههای خود او، نه کسی به اندازهی او میفهمد و نه کسی به اندازهی او از این همه سیاهی که جهان را احاطه کرده رنج میبرد. ای کاش میشد در جایی از رفتار و نگاه او، این درد و رنج را به تماشا آمد. او در حضور زبردستان خویش، مدافع بی چند و چون عدالت است و نفرینکنندهی دزدان و دغلکاران. اما در حضور آنان که دیگر در حنای او رنگی نمیبینند، بر هر اصلی که حافظ منافع حقیر و فقیر او باشد پا میگذارد.
من البته این موهبت را یافتهام که معاشر این خانم نباشم. امروز که پس از مدتها به مناسبتی با او رو در رو قرار گرفتم، به یاد نفرینهای وی به تاریکی و روشنایی افتادم. این نفرینها به نوبهی خود مرا به یاد جملهای از « کُنفوسیوس»، حکیم بزرگ چینی انداخت که گفته است: « افروختن شعلهای اگر چه کوچک، بهتر از نفرین کردن تاریکی است.»
با خود اندیشیدم که ظاهرا چنین آدمهایی در همهی کشورها و در همهی دورههای تاریخ بودهاند و هستند. بدون هیچگونه تردید، جایی در تربیت او، در القائات پدر و مادرش به وی برای زدن یک تلنگر انسانی خالی بوده است. او و انسان های بسیاری مانند او، قربانیان آشکار و نهان غرورهای زخمی و نادانی چرکینند. حتی کنفوسیوس نیز در دوهزار و پانصد سال پیش، از رنج وجود آنان در امان نبوده است.
با خود گفتم ما ایرانیها جزو کدام دستهایم؟ آیا تاریکی را نفرین می کنیم و سپس بر آن فاتحه میخوانیم یا آن که چراغی اگر چه کوچک بر می افروزیم تا اگر نه همهی تاریکی، بلکه بخشی از آن را از میان ببریم؟ دیدم برای خودم جوابی قطعی ندارم. زیرا ایرانیها مانند هر ملت دیگر، آش هزار بیجاری از خصلتها و ویژگیهای رفتاری متنوع و گاه متضاد هستند.
اما وقتی به جامعهی سوئد و رفتار کلی مردم آن نگاه میکنم، تفاوت های فرهنگی و واکنشی شگفتی در بسیاری زمینهها با آدمهایی مانند این خانم نابغهی اهل بالکان و نیز بسیاری از هموطنان خود میبینم. این را میدانم که مردم سوئد به علت رشد در یک فضای دمکراتیک و حرمتگذاری به شخصیت انسان، از این گونه نفرین کردنها و لگد انداختنهای غرورآمیز فاصلهی بسیار دارند. نوعی بیطرفی و نوعی واقعبینی در رفتار همهی آنان در میان همهی طیف های اجتماعی جاری است. البته این واقعبینی، درجههای گوناگون دارد که خود بازتاب سطح دانش و تجربهی آنان است.
من همکاران سوئدی بسیاری را می شناسم که با احترام و حوصله به مظلومنماییها و نفرینهای این شخص اهل بالکان گوش میدهند. وقتی او آنان را مخاطب قرار میدهد، تو گویی او، صمیمیترین سنگهای صبور خویش را پیدا کردهاست. اما دردناک آنست که وقتی آنان، صحنهی گفتگو را ترک میکنند، باز از سوی این نفرینگر روشنایی، ساده لوح و نادان به توصیف کشیده می شوند.
گاه از خود میپرسم ما انسانها در پی چه هستیم؟ حتی کفتارها که در زبان ما شرقیها، نمونهی مجسم درندهخویی و پلشتی رفتار هستند، وقتی شکمشان سیر شود، دیگر نه به کسی یا چیزی حمله میکنند و نه ادعایی دارند. اما ما که گاه خود را در اوج اندیشه و بر فراز همهی پدیدههای هستی میدانیم، چه زمانی میتوانیم آرام بگیریم و دیگر نه برکسی یورش بریم و نه زمین و زمان را به باد ناسزا بگیریم؟