سعدی از شاعرانی است که باید او را دوباره و چندباره خواند. واقعیت آنست که آثار بزرگ جهان، صرف نظر از آن که آدم آنها را در جوانسالی چندبار خواندهباشد، لازم است در دوران پختگی فکر و عقل، حداقل یکبار دیگر با دقت خوانده شود. ما براین نکته واقفیم که در هیچیک از دورانهای عمر ما، نه سعدی تغییر کرده است و نه حافظ و نه آن دیگران که شاهکارهای نظم و نثر آفریدهاند. در واقع، این مائیم که مرتب در حال تغییریم. برای چشیدن مزهی بسیاری از تجربهها و اندیشههای انسانی آنان و گره زدن آنها با اندیشهها و تجربههای فردی و جمعی خودمان در دوران معاصر، لازم میآید که یکبار دیگر از کوچهی رندان و نیمه رندان تاریخ گذر کنیم.
تردید نیست که بسیاری از ما در جوانسالی، با انگیزههاو چشماندازهایی جدا از انگیزه ها و چشماندازهای دوران پختگی عمر، از کنار بسیاری از اندیشمندان و شاعران ملی و جهانی گذشتهایم. گاه در ما این ذهنیت، قاطعانه شکل میگیرد که ما آنها را چنان که لازم بودهاست دیدهایم و خواندهایم. البته این اندیشه، چندان بیراه نیست. اما باید گفت که اگر ما در این ادعا، مصرانه باقی بمانیم که یکبار خواندن آن آثار، به معنی همیشه خوانده شدن آنهاست ، در عمل بسیاری از زیباییها و ظرائف معنایی آن آثار را به کلی از دست دادهایم.
به عنوان تجربهی فردی میتوانم بگویم که من نیز بخشی از شاهکارهای ادبی کشورمان و جهان را در جوانسالی خوانده بودم. اما باید صادقانه اقرار کنم که زمین ذهن من در آن دوران، آن آمادگی راکه برای پذیرش و کشف همه ی عناصر اندیشه و هنر عمیق و کاوندهی آن هنرمندان، ضرورت دارد، نداشته است. یکی از تجربیات قابل ذکر من در این زمینه، کتاب « ده رمان بزرگ دنیا » از « سامرست موام » است که « کاوه دهگان » آن را به فارسی ترجمه کرده است. من این کتاب را تاکنون سه بار با در خلال سالهای گوناگون عمر، بادقت خواندهام نه از آن رو که آن را به عنوان درس به کسی بازگویم بلکه بدان دلیل که در هربار خواندن، افق اندیشندگی و تحلیلگرانهی تازهای دربرابرم به خودنمایی پرداختهاست. این کتاب برای من آن وضع و حال را داشته که آرزو می کرده ام همهی متن آن را در گوشهای از ذهنم ذخیره میداشتم تا هرگاه دلم تنگ میشد و یا میخواستم به نکتهای بپردازم، آن را دوباره و بی درنگ در برابر خود بگذارم.
آن چه که به سعدی مربوط می شود باید گفت وقتی که انسان، او را در سال های پرشور و شرجوانی میخواند شاید که بابهای « در عشق و جوانی » گلستان و « درعشق و مستی و شور » بوستان، از جمله پرجلوه ترین باب های آن باشد. زیرا او، حدیث افتد و دانی آدمیزاده را برای ما، با زبان نجیب و مخاطب پذیر خویش، به شکلی طبیعی و پخته، باز گفته است. اما زمانی که در سال های پختگی به این اثر نظر میاندازیم، انگار با سعدی دیگری طرفیم. آن سعدی که انگار او را در آن سال های دور، به درستی به جا نیاوردهایم.
برخی از کارهای دیگر اشکان آویشن در باریکه ها و گستره ها
نگاهی به زندگی مسعود سعد سلمان
اگر هنر نبود، خاک پایههای بیداد انسان بر انسان، هنوز هم بلندتر از این تلی بود که اکنون در برابر ماست. خاکپایههایی که مدفن اسرار آرزومندیهای کسانی است که جهان را بهتر از آن میخواستند که بود اما آنان که قدرت را مانند فرشی به زیرپا کشیدهبودند، همان جهانی را خواهان بودند که فرش زیرپایشان به وجود آورده بود. با همهی تلاش میراثداران چراغهای ایستاده در توفان، هنوز هنر و دارندگان آن نتوانستهاند آن چراغ را بر سردابه های شوم و دردبار دارندگان قدرت بتابانند و تصویر آن همه رنج و از هم پاشیدگی روح و شخصیت انسانها را به ما انتقال دهند.
چه بسا این انتقال نیز همان حدیث مفصل باشدکه ما همچنان از مجملها خواندهایم. در میان ابزار انتقال، در میان آن چراغهایی که در خلال تمدن انسانی بر روزکوران و شب طلبان تابیدهاست، شاید کلام، مرموزترین کلید گشایندهی طلسم جادوگران قدرت بودهباشد که حتی توانستهاست از برابر نگاه محتسبان تاریخ، نجیبانه بگذرد و پرده از آن همه نانجیبیها بردارد.
این غیر ممکن است که بتوان چه از عهد « دقیانوس » ها با یگانه نمونهی باقیماندهاش « اصحاب کهف » و چه از دورانی که جدال « بیداد و « داد » بیش از هر زمان دیگر، اوج گرفتهاست، آماری از شمارهی انسانهایی که در زندانهای تابوتداران قدرت، اسیر شده و یا در همانجا برای همیشه با آزادی و زندگی بدرود گفتهباشند به دست آورد. تنها خبرهایی که از سلولهای شرمگین گوشتهای سوخته و بدنهای پارهپارهی انسان در هر گوشه از جهان به گوش ما رسیده، خبر از بسیارها میدهد. اگر حتی همین امروز، تابوتداران قدرت، پنجرهی سلولهای مایملکانهی خویش را کمی باز میگذاشتند، میشد ضجههای دردبار هزاران و صدهزاران انسان را از قلب آفریقا گرفته تا عمق آسیا به گوش تن شنید. آنگاه اگر آن همه ضجه به گوش جان شنیدهشود، چه بیشمارانی که خود بدل به مشعل خشم و جنون شوند.
نام بسیاری از این قربانیان بینام و با نام را هریک از ما شنیدهایم. برخی را که بیشتر شناختهایم، درد بیشتری بر جانمان شتک زدهاست. اما آنان را که نشناختهایم و یا نمیشناسیم شاید با تکان دادن سری از دریغ و یا دشنامی از خشم، خود را به ساحل همدلیها رساندهباشیم. شاید زندهترین و نزدیکترین نمونهی چنین انسان هایی در این روزگار، شخص « نلسون ماندلا » باشد که داغ تازیانهی مخالفان رشد و حرمت انسانی را در طول بیست و هفت سال از عمر خویش در زندان، هم به تن دارد و هم به جان.
اما در این میان، آن کسی که من میخواهم به وی بپردازم، شاعر ایرانی، مسعود سعد سلمان است که در قرن پنجم و ششم هجری زندگی میکرد. او البته نه بیست و هفت سال بلکه نوزده سال از عمرش را در زندان به سر آورد. اما نوزده سال نیز در چنان روزگارانی که جوانمرگی، همچون باران بر بام هرخانهای میبارید، کم یا کوتاه نبودهاست. شاید مسعود سعد در میان شاعران نام آور و تاریخی ایران، از این جهت منحصر به فرد به شمار آید. از آن رو که او نه تنها در خانوادهای شناختهشده بزرگ شده بلکه پدرش « سعد سلمان » از آغاز جوانی در خدمت شاهان غزنوی بودهاست. چنان که طول خدمت پدرش به عنوان مستوفی دربار شاهان و حکمرانان غزنوی، به شصت سال میرسیدهاست.
هر چند مسعود سعد نیز از خدمت گذاران درستکار این خاندان بوده، اما در عمل میبینیم که او گرفتار خشم دوتن از شاهان غزنوی، سلطان ابراهیم و پسرش سلطان مسعود سوم میشود و نوزده سال از جان و جوانی خود را در دهلیزهای مرگ و جنون به سر می آورد. اینک برای ما که در این سوی زمان، برفراز جادهی دو سویهی لاهور- غزنین ایستادهایم، چندان باورکردنی به نظر نمیرسد که فردی بزرگشده در دربار غزنویان و مورد اعتماد آنان، یکباره در ردیف شورشیان مخالف و از جان گذشته، به زندان درافتد و دیگر به سادگی نتواند خویش را از چنان سیاه چالهایی خلاصی دهد اگر چه انبوه آشنایان و دوستانش، تلاش خویش را برای رهایی وی، تا پشت اتاق خواب ابراهیم غزنوی و پسرش سلطان مسعود نیز ادامه دادهاند.
شاید هریک از ما از خود بپرسیم که چگونه مردی مانند پدر او « سعد سلمان »، در خلال شصت سال خدمت به عنوان مأمور امور مالی و مالیاتی شاهان غزنوی در سرزمین بزرگی چون هند، هرگز به جرمهایی که پسرش گرفتار شد، گرفتار نیامد؟ آیا در دوران او، زمانه از فساد کمتری رنج میبرد و به دنبال آن، دربار حکمرانان و فرزند زادگان محمود و مسعود چنان آدمیانی را در دامان خود نداشت یا آن که عوامل دیگری در این رویدادها دخیل بودهاست؟ واقعیت آنست که سیر رویدادهای بعدی و نیز حرکت تاریخ در همه جای دنیا نشان دادهاست که هراس تابوتداران قدرت، بیشتر از اهل فکر و کلام بوده تا کسانی که رشتههای امور مالی و ساختمانی خاندانهای حکومتگران را به عهدهداشتهاند. اگر کرورها ثروت در راه کلاه برداری های مالی برباد رود، به سادگی می توان با فشار بیشتر بر مردم و مصادره کردن اموال بسیاری از آنان، خزانه را دوباره پرکرد. اما اگر قدرت از این خاندان پرواز کند، در آن صورت چه باید کرد؟
از طرف دیگر باید بر این نکته تأکید کرد که فساد مالی، دو به همزنی، یارگیری و بازار دروغ و اتهام در این دورانها، قابل اجراترین قانون کشور بوده است. طبیعی است که بیشتر اینها از طریق شاه وقت عملی میشده و یا به نام نامی او انجام میگرفتهاست. درست است که مسعود سعد، آشکارا از این نکته شکایت دارد که کار در دست کاردانان نیست اما این اصل، بیانگر همهی مشکلاتی نیست که او بدان گرفتار آمدهاست.
اگـــر چـــه کـــار بـــه دولت مخنّثان دارند
غــــــلام مـــــــردان باش و بگوی مردانه
ص 509
به یاد داشتهباشیم که شخصیت هایی مانند ابونصر فارسی، ابونصر مشکان، ابوالفضل بیهقی و شمارانی دیگر، در دربار همین شاهان و در میان همین بند و بستهای مالی و سیاسی زندگی کردهاند و هرگز سرنوشتی مانند سرنوشت مسعود سعد، آنان را تهدید نکردهاست. حتی این شایعهکه سلطان ابراهیم غزنوی خواهر خود را به سنایی غزنوی شاعر همین دوران پیشنهاد کرد، در نقطهی مقابل رفتار وی با مسعود سعد سلمان قرار دارد. ابراهیم غزنوی که چهل و دوسال در اوج قدرت و شوکت زندگی کرد، نه از ترس بلکه از راه احترام و نزدیک شدن به شاعری آن گونه بینیاز از مدیحه و ستایش، چنان پیشنهادی را مطرح کردهبود.
حتی اگر شایعهی مزبور واقعیت هم نداشتهباشد، حکایتگر نگاه احترامآمیز یکی اربابان قدرت است به مردی از خاندان کلام. چگونه می توان در چنان خاندانی و از سوی چنان شاهی، دو رفتار متضاد، یکی نزدیک شدن و حتی خواهر خویش را به زنی پیشنهاد دادن به یک شاعر و دیگری به زندان افکندن دیگری را توجیه کرد. آیا این به معنای آنست که حتی یکهتازان میدان قدرت و زورگویی، در لحظاتی از زندگی، از عمق دل، خواهان حرمتگذاری به کسانی میشوند که خود را در اوج بینیازی، در اوج بیاعتنایی و خوارشماری همهی آن جاه و جلال شاهی و شادخواری به تماشا میگذارند. ناگفتهنماند که این نخستینبار نیست که در طول تاریخ، چنین رفتارهایی را از سوی شاهان و حکمرانان وقت، در گوشه و کنار دنیا خوانده و یا شنیدهایم.
البته مسعود سعد در همهی شعرهایش که به زندان و درد و غم او بر میگردد، تأکید میورزد که هیچ گناهی مرتکب نشده و خود نمیداند چرا باید اینهمه خواری و درد را تحملکند. حتی در یکی از اشعارش، خود را آنقدر بیگناه میداند که معتقد است حتی یک پرنده نیز میتواند آن را به منقار بکشد، اما باید گفت که در آن بافت سیاسی و اجتماعی، از برخی حرکتها و برخوردهای او میتوان دریافت که میتوانسته بعضی بدگمانیها را در ذهن شاه قوت دهد. حتی حاسدان و بدگویان نیز می بایست بر هر جادهای که پا میگذارند، کمی ردپای گذرنده را دیده باشند. البته این بدان معنا نیست که مسعود سعد، میبایست شایستهی آن همه درد و داغ نوزده ساله باشد.
اما این را نیز باید گفت که وقتی سنگی پرتاب می شود، همهی پنجرهها نمیشکنند. تردید نیست که برخی اندیشهها، گفتهها و کردههای مسعود سعد، بیآن که مجازاتی برای آن لازم باشد در چنان فضایی که بدگمانی و دسیسه از رایجترین سکههای روز است، میتوانسته بدگمانان را بدگمانتر سازد. به عنوان نمونه می توان به این بیت ها توجه کرد. این شعر در ستایش علاء الدوله مسعود سوم گفته شده است. این سلطان مسعود، همان کسی است که مسعود سعد را به مدت نُه سال در زندان « مرنج » زندانی کرده بود. این قصیده ظاهراً در زمانی سروده شده که مسعود سعد نه تنها به پایمردی خواجه طاهر ثقةالملک از زندان آزاد شده بلکه این بار به عنوان کتابدار خاندان سلطنتی به انجام وظیفه مشغول گردیده است.
در این هنگام، او مردی شصت و دو ساله است. اما انگار که تا آن زمان، توفان درد و رنج زندان از کنار خانهی او، حتی رد هم نشده است. این همه کینتوزی، این همه تشویق به جانشکاری و ویرانگری، خواننده را به تأمل وا میدارد. محتوای قصیده نشان میدهد که او حتی کاتولیک تر از پاپ، می خواهد که خون مردم هند، زمین تشنه را سیراب سازد. در حالی که او باید به کار کتابداری خویش مشغول باشد تا زخم های دیرینهی روحش ترمیم یابد، باز فیلش هوای هندوستان میکند و نه تنها شاه را به جنگ و ریختن خون مردم وامیدارد بلکه گلهمند است که چرا به خاطر چنان قصاید غرایی، مود توجه مسعود شاه قرار نگرفته است. در حالی که شاعران دیگر در همان مجلس از دست سلطان، هدایای بسیاری دریافت کرده بودند.
شاهـا زمین هند به خون تشنه گشت باز
زینجا به سوی هـند، سپاهیکش ابـروار
سیرابکـــــن زمـین را، یک سر به تیغ تـیز
هــــرسو زخـون فــرو ران، بر خاک جویبار
امـــروز بــــــارد آن چـه نبارید تیغ دی (1 )
امسال بـیند آن چه ندیدست هند، پار (2 )
امــــروز بــــــت پرستان هستند بی گمان
در بیشه هـــا خزیده و در غارها بِشار (3)
اکــــنون چــــنان درافتد در هــــند زلــــزله
کز هر سویی بـــلرزد، هامون و کوه و غـار
از بــــوم و خــاک هند بـــروید نبات مــــرگ
و زجــــان اهــل شرک، بــرآید دم و دمـــار
از سطوت تو شرک بنالد چو رعــــد سخت
و ز ضربــت تـــو کفر بـــــگرید چو ابــــر زار
ص 238 و 239
مسعود سعد از این بیاعتنایی چنان آزرده خاطر می گردد که به همین مناسبت، مدیحهی دیگری برای شاه میسراید و در آن ذکر میکند که سلطان محمود غزنوی، از شاهانی بوده که از بذل مال خویش به مدیحهسرایان و شاعران، دریغی نداشتهاست و ذکر میکند که وقتی غضایری رازی که از ری برای او قصیده می فرستاده، از سوی سلطان محمود، هزاردینار زر پاداش میگرفتهاست. در صورتی که اگر غضایری در آن زمان زنده میبود، قطعاً به شعر مسعود سعد افتخار میکرد. این واکنش نشان میدهد که مسعود سعد، نه تنها دلش هوای ماجراجویی داشته بلکه میخواسته در آن سرانهی پیری، پس از نوزده سال زندان پر درد و رنج، هنوز بر تارک دیگران بدرخشد آن هم نه برای شعرهایی که حتی می توانست شاه را کمیبیدار کند بلک برای اشعاری که مشوق او در آدم کشی و ویرانگری بودهاست.
سلطان ابراهیم غزنوی پس از مرگ برادرش فرخزاد بر تخت شاهی می نشیند. او از جمله شاهانی است که در طول حکومت چهل و دو سالهی خویش، میتواند اوضاع را از آن آشفتگی دوران مسعود غزنوی در آورد. وی، پسر خود سیفالدوله محمود را به عنوان حکمران هند به لاهور میفرستد. در همین دورهاست که سعد سلمان که همچنان در دربار غزنویان خدمت میکرده ، پسر خود مسعود را که در سال 438 هجری در لاهور به دنیا آمده، وارد خدمت دیوانی میکند. چنان که بر میآید، مسعود سعد، در زمان حکومت سیفالدوله در لاهور، وارد دربار او میشود و در شمار شاعران برجستهی او قرار میگیرد. او شاعری است مدیحهسرا، جاهطلب، مغرور به خویش و نیز دارای ویژگیهای مردان میدان رزم.
شعرهای او پر از توصیفهایی است اغراقآمیز در بارهی خصلتهای معمولی انسانی شاهان و امرا و همچنین وصف خشونت یا تشویق به خشونت شاهان برای به زانو در آوردن مخالفان و بدخواهانشان. چنان که میدانیم، او از آن رو برای نخستینبار به زندان افتاد که سلطان ابراهیم غزنوی، بو برده بود که از طرف پسرش سیفالدوله محمود، توطئهای در شُرُف وقوع است. توطئهای که کم یا زیاد، گره خورده بود با ترکان سلجوقی که مرتب در حال توسعه دادن متصرفات خود بودند و تصمیم داشتند در صورت امکان، زیر پای غزنویان را به کلی خالیکنند. اما وی قبل از آن که این توطئهی احتمالی و یا قطعی، عملی شود، دستور بازداشت پسر خود و اطراافیان نزدیک به وی را صادر کرد.
البته تاریخ در این زمینه، اطلاعات دقیق چندانی در اختیار ما نگذاشتهاست تا به طور درست و مستند از ریشههای تصمیم ابراهیم غزنوی آگاه شویم. شاید اگر ابوالفضل بیهقی زنده میبود و یا تاریخنویس تحلیلگری مانند او ، میتوانست این میراث تاریخی را صرف نظر از بد یا خوب بودنش، امانتدارانه به ما انتقال دهد، در آن صورت، بهتر میتوانستیم چهرهی سیفالدوله محمود، پدرش ابراهیم غزنوی و نیز نقش مسعود سعد سلمان را در این ماجرا بدانیم.
اما اینک هرچه از مسعود سعد میخوانیم، نالهها و شکایتهای اوست مبنی بر بیگناهی مطلق وی در آن ماجرا و ماجراهای بعد. چنان که مرتب فریادمیزند که او قربانی توطئه یا توطئههای مشتی حسود شدهاست که نمیتوانستهاند موقعیت برتر ادبی، اجتماعی و سیاسی او را برتابند. اما گذشته از همهی این موردها، نگاهی به پارهای از مدیحههای وی نسبت به سیف الدوله، حکایت از آن دارد که او قبل از آن که سعدی وار، شاهی را به عدالت و صبوری و توجه به حال رعیت تشویق کند، او و دیگر مردمان اهل قدرت را در به بکارگیری خشونت علیه مخالفان آنان، سخت ترغیب میکردهاست. اگر او حتی این کار را هم نکند، باز چنان نقش اغراقآمیزی از رفتار و گفتارشان ارائه میدهد که گاه ممکن است ممدوحان درنیابند در کجا ایستادهاند.
بــدسگالان بــــیدیــــانت را
از جــــهان تـار و مار باید کرد
جــــمله بنیاد دین و دولت را
بــــه حِسام استوار باید کرد
مـــملکت را بـــه تیغ تــابنده
صافــــی و بـیغبار باید کرد
جمله بدخواه را بباید خَست
بـــــا عــــدو، کارزار باید کرد
ص 131
شاعر چنان تمام دنیا را در وجود شخص شاه خلاصه میبیند که حتی نفرین بیدریغ خویش را نثار کسانی میکند که در ردیف بدخواهان و بداندیشان وی خلاصه میشوند. در این میان تا آنجا پیش میرود که می خواهد سر از تن عدهای جدا شود و دیدگان شماری دیگر کور.
همیشه بـــاد شها، نیکخواه و بدخواهت
یکی به بزم نشاط و یکی به رنج زَحیر(4)
همیشه بـــاد سر و دیـدهی بــد اندیشت
یکی بـریده بــه تیغ و یکی خــلیده به تیر
ص 219
مسعود سعد برای اینکه بتواند تمام خصلتهای برجستهی شخصیتهای سیاسی و رهبران اجتماعی دنیا را تا آن زمان به شخص شاه نسبتدهد، دوست دارد که مذهب تناسخ واقعیت میداشت تا در آن صورت، او میتوانست بگوید که این روح انوشیروان است که سر از جسم سیفالدوله محمود غزنوی در آوردهاست. وی، حتی گامهای خود را از این نیز فراتر میگذارد و همهی صفات خدواندی را در وجود ذیوجود این حکمران بزرگ هند خلاصه میبیند. حکمران بزرگی که اسکندر و نوشیروان و خدا نیز در او تجلی کردهاند.
گــر مذهب تـــناسخ اثـــبات گـــــرددی
مـــن گویمی تــو بیشک نـــوشیروانیا
گویی صفات ایــزدی اندر صفات توست
کایدون بـــــرون ز وهم و برون از گمانیا
شاهـــا نظام یــــابـد، هندوستان کنون
زان خـــنجر زدودهی هــــــندوستانـــیا
ص 33
کــــجا گـــریزد دشمن اگر چه مرغ شود
عـــقاب هیبت تـــو چون گرفت روی هوا
به جز تو هیچ کسی خسروی نداند کرد
کـــه خسروی را از توست مقطع و مبدا
ص 37
به عمر، خوش نخفتی شبی سکندر هیچ
اگــر بـــــــدیدی در خواب، تیغش اسکندر
بـــــه هـــیچ حــال نگشتی زبهر آب حیات
اگـر بـــیافتهبــــــودی ز جود شاه مَطَر(5)
ص 210
اما با وجود این همه معجزهها در وجود سیف الدوله، تنها با اشارهی سلطان ابراهیم غزنوی که هزاران فرسنگ دورتر از او، در قصر باشکوه خویش در غزنین نشستهاست، همهچیز در یک لحظه، بر باد میرود و مداح سر از پا نشناختهاش نیز اگر چه نه در همان لحظه اما کمی بعدتر به گوشهی زندان انتقال مییابد. واقعیت آنست که پس از دستگیری سیف الدوله و شماری از نزدیکانش، مأموران سلطان ابراهیم، ظاهراً در همان روزهای اول، به دلایلی که معلوم نیست، به خود مسعود سعد کاری نداشتهاند. آنان نخست به مصادرهی همهی اموال پدری و نیز اموال خود او می پردازند. مسعود که از این تجاوز، سخت برآشفتهاست و زورش به کسی نمیرسد، از لاهور قصد غزنین میکند تا به دادخواهی، به حضور سلطان اعظم یعنی ابراهیم غزنوی باریابد. رفتن به آن شهر همان و به زندان سلطان ابراهیم افتادن همان. در جایی که عدالت نیست، ظلم از شوق میرقصد. از این روست که وی بعدها در قصیدهای خطاب به ابراهیم غزنوی، حال خود را چنان بیان میکند:
بــــه حضرت آمدم انصافخواه و داد طلب
خــــبر نـــداشتـــم از حـــکم ایــــــزد دادار
زمـــن بــــترسد ای شاه، خصم ناقص من
کـــــه کــــار مــــدح به من بازگردد آخر کار
ص 227 و 228
به دستور سلطان ابراهیم، نخست او را در قلعهی « دِهَک » زندانی میکنند. اما وقتی که بر شاه آشکار میشود که وی با « ایلک خان » ترکستانی مکاتبه دارد، دستور میدهد تا او به قلعهی « گردیز » منتقل گردد. اما چندی بعد، دوباره به قلعهی « دهک » آورده میشود. هنوز مدتی نگذشته که بدگویان، به شاه گزارش میدهند که او در قلعهی دهک، از آزادی بسیار برخوردار است و ظاهراً به وی خوش میگذرد. شاه که همیشه بر عنصر انتقام و زجرکُش کردن مخالفانش تکیهدارد، دستور میدهد تا شاعر را به قلعهی « سو » بفرستند که بر بالای کوهی بنا شده و بوی عفونت در آن منطقه، مشام انسان را به سختی میآزارد. در آنجاست که نه تنها بدترین شرایط غذایی و محیطی را بر وی تحمیل میکنند بلکه حتی بند برپاهایش مینهند.
البته این نکته را باید گفت که سختترین دوران زندان او، در قلعهی « نای » گذشته است که از نظر درد و رنج جسم و روح، به هیچوجه با « دهک » و « سو » قابل قیاس نبوده است. قلعهی « نای »، غالباً محل زندانیان سیاسی بوده و بسیاری از شاهزادگان مخالف را نیز در آنجا نگاه میداشتهاند. در این دوران سخت، مسعود سعد به « علی خاص » که از شخصیتهای محترم و از خاصان دربار بوده، امید فراوان دارد که بتواند موجبات آزادیش را فراهم سازد. اما با مرگ او، امیدهای وی نیز به ناامیدی بدل میگردد.
در این جا فقط به عنوان نمونه، به بُرشهایی از دو قصیده که در شکایت از زندان « نای » سروده شدهاست اشاره میکنیم.
نالــــم ز دل چو نای، مـن انـدر حصار نای
پستـــی گــرفت همت من زین بلند جـای
آرد هــــوای نـــای، مـرا نــــاله هــای زار
جـــز نـــالههـای زار چه آرد هـــوای نـای
گـــردون به درد و رنج مرا کشتهبـود اگـر
پـــــــیوند عمر من نشدی نظم جانــفزای
امـــروز پست گشت مـــرا هـــمت بـــلند
زنـــگار غـــم گــــــرفت مــرا تیغ غمزدای
گردون چهخواهد از مــن بیچارهی ضعیف
گیتی چــهخواهد از مـن درمـاندهی گدای
گر شیر شرزه نیستی ای فضل کـمشکر
ور مـار گرزه نیستی ای عــقل کــم گزای
ای محنت ار نــه کوه شدی ساعتی بــرو
وی دولت ار نه بــاد شدی، لحظهای بپای
مسعود سعد، دشمن فـضلست روزگـــار
ایـن روزگار شیــفته را، فــضل کـــمنمای
ص 404 و 405
بـــــــه جمله ما که اسیران قلعهی ناییم
نشستهایم و زیــــان کرده بــر بضاعتها
دراز عـــــمری دارم کـــــه انـــدرین زندان
بر من از غم دل، سالهاست، ساعتها
ص 475
شمار اشعاری که مسعود سعد در مدح سلطان ابراهیم غزنوی سروده، از شمار انگشتان دو دست کمتر است. علت این امر نیز آنست که او مستقیماً در دربار او خدمت نکردهاست. اما از زمانی که زندانی او میشود، خواه ناخواه به دست او کار داشتهاست. البته جای تعجب است که او در خلال ده سال زندانی بودن به دستور ابراهیم غزنوی، قصایدی چنین اندک در مدح او سروده باشد. بخصوص که شماری از این قصیدهها، ترکیبی است از مدح شاه و شکایت از وضع خویش در زندان و آرزوی رهایی.
با وجود این، چند قصیده از قصاید مورد اشاره، در مدح سلطان است بی آن که اشارهای به درد و رنج شاعر شده باشد. این نکته، حکایت از آن دارد که مسعود سعد، آن اشعار را یا قبل از گرفتاری خود سروده یا در همان مدت اندکی که میان آزادی او و مرگ سلطان ابراهیم، فاصله شدهاست. چنان که از تاریخ برمیآید، مسعود سعد در سال 490 هجری قمری از زندان آزاد شد و ابراهیم غزنوی در سال 492 درگذشت. واقعیت آنست که او، این آزادی را پس از ده سال زندان، مدیون شخص شاه نیست بلکه مدیون محبت فرد متنفذی است به نام ابراهیم عبدالملک عمادالدوله ابوالقاسم خاص که توانست موجبات رهایی او را از زندان « نای » فراهم آورد.
من از میان قصایدی که مسعود سعد خطاب به سلطان ابراهیم غزنوی سروده است، چند بیت را برای رعایت اختصار برگزیدهام.
شراب عـــــــدل تــو گر مست کـــــرد عالم را
نهیــــب تــــو بــــبَرَد از ســــر زمـــــانه خُـمار
نـــمانـــــــــد در هــمه روی زمــــین خداوندی
کـــه او بـــه بـــــــندگی تـــــو نـــمیکند اقرار
بـــزرگـــــوار خـــدایـــا قـــــریب دهسال است
کــــه می بــــکاهد جـــان مـن از غــم و تیمار
چـــــــنان بــــــــلرزم کانـــدر هـــوا نلرزد مرغ
چــنان بـــپیچم کـــاندر زمیــــــن نـــــپیچد مار
نـــه سعد سلمان پـــــــنجاه سال خدمت کرد
به دست کرد به رنج اینهمه ضیاع و عقار(6)
بــــــه مــــن سپرد و زمــــن بستدند فرعونان
شـــــدم بــــه عجز و ضرورت زخـــــانمان آوار
ص 227 و 228
چنانکه می بینیم، شاعر حتی زمانی که می خواهد ناله های دردمندانهی خویش را به گوش شاه برساند، اول باید به دروغ و اغراق متوسل شود تا او که از قدرتی خدایگونه برخوردار است، نخست کمی از این شراب معنوی ستایش و نوازش کلامی، گرمگردد. آن گاه به توصیف فضای دردبار زندان و وضع روحی خویش میپردازد. طبیعی است که او با همهی دردی که به جان دارد، در سه حالت گوناگون، سه بافت متفاوت برای واژهها برمیگزیند.
نخست آنکه در خطاب خویش به شاه و توصیف برتریهای او، باید کلماتی را انتخابکند که از هرگونه تردید و ابهام دور باشد. دوم، زمانی است که درد خویش را بر سفرهی کلام میگذارد. در این هنگام، تلاش می کند تا رنج جانکاه و تحقیر عمیق روحی خود را بازنماید. سوم، وقتی است که به مأموران شاهی میرسد. مأمورانی که گاه کاسه های داغتر از آش میشوند. اگر به آنان گفتهشود کلاه بیاورند، به جای کلاه وی، « سر » آن شخص را در سینی، دو دستی به پیشگاه ملوکانه تقدیم میدارند. شاعر از دست آنان، به سختی خشمگین است و باکی ندارد که خصلت « فرعونی » را نثارشانکند.
این شیوهی رفتار، بازتاب شجاعت شاعر نیست. بلکه بازتاب آنست که او می خواهد آگاهانه، حساب آنان را از حساب شاه جدا نگهدارد و حتی به شکلی وانمودسازد که چه بسا دستگیری و طولانی شدن دوران زندان او، در گرو تصمیمهای خودسرانهی چنان افرادی باشد و نه تصمیم شخص شاه که همیشه « خیرخواه » است. تأثیر روانی این شیوهی برخورد، گاه ممکن است تا آن جا باشد که شخص شاه، از آن چه اتفاق افتاده، اظهار بی اطلاعیکند و یا بابرخورد هوشیارانهی شاعر، اقرار کند که خشم او در آغاز، « کاهی » بوده است اما همان فرعونان، از خود، رفتاری چون « کوه » در برابر شاعری چون مسعود سعد، به نمایش گذاشتهاند. اما واقعیت آنست که ریشهی همهی این بیدادها که بر مسعود سعد و افرادی از این دست رفته و میرود، در گرو نظامی است که سر رشتهی کارهایش در مشت درشت یک فرد قراردارد.
توصیف و شکایت دوم مسعود سعد از وضع خویش، خطاب به ابراهیم غزنوی، هیچ گونه توصیف یا ستایشی را متوجه سلطان نمیکند. دل شاعر چنان پردرد است که بی مقدمه، انگشت روی رنج گزنده و خراشندهی روح و جسم خویش میگذارد. نومیدی و افسردگی روحی، چنان بر جان وی چنگ انداخته که حتی خود را در برابر شادیها هم بیتفاوت احساس میکند. شاعر چنان به بیگناهی خود مطمئن است که آرزو می کند ایکاش تمام وجودش پر از عیب بود تا بدان وسیله، میتوانست خود را از زیر ضربههای زهرآگین تیغ زمانه محفوظ نگهدارد. زیرا زمانه، ظاهراً تنها کسانی را نشانه می گیرد که یکسره حُسن و هنرند.
تیــر و تـــــیغست بر دل و جگرم
غــــــــم و تـــیمار دختر و پسرم
هم بدینسان گدازدم شب و روز
غــــم و تـــــیمار مـــــادر و پدرم
جــگرم پــاره است و دل خسته
از غـــــــم و درد آن، دل و جگرم
محنتآگین شدم چنان که کنون
نــــکنـد هـــــــیچ شادیای اثرم
کاش من، جـمله عیب داشتمی
چـــــون بلایست، جمله از هنرم
بستُد از مــن زمانه، هرچه بداد
راضیـــــم با زمانه، سر به سرم
ص 280
در شکایت دیگر خویش به ابراهیم غزنوی، صرف نظر از آن که لحن کلامش از ستایش و فراکشانی شاه آکندهاست ، که البته نمیتوانستهاست نباشد، سخت از بدرفتاری زندانبانان و رفتار بیحرمتانهی آنان نسبت به خود شکایت میکند. شاعر حتی در شگفتاست که توانسته با آن همه بدرفتاری و محیط بسیار تنگ و تاریک و بیروزن زندان، زنده بماند. اما ظاهراً ابراهیم غزنوی با فشار و اصرار خاصی از سوی اهل شعر و علم و سیاست روبرو نیست تا تصمیم به آزادی او بگیرد. حتی افراد پادرمیان نیز، یا به اندازهی کافی، بهانه بر بیگناهیاش ندارند و یا آنان از شخصیتهایی نیستند که سلطان ابراهیم بخواهد به حرفشان گوش فرادهد.
بــه مـن صرف گردد هـمه، رنجها
مـــگـــر رنجها را منم مــــصدری؟
زخـون جـــــگر و ز تپانچه مراست
چو لاله رخی، چون بنفشه بــری
کـــرا باشد انــــدر جهان خانه ای
زسنگیش بــامی، زخشتی، دری
درو روزنـــــی هست چندان کزآن
یــکی نـــیمه بـــینم زهـــر اختری
شگفت آن کـه با این همه زندهام
تــــواند چـــنین زیـــست جاناوری
زحال مـــن ای ســـرکشان آگهید
بــسازیــــد بـــر پـاکیـــم محضری
شـــها شــهریـــارا، کـــیا خسروا
کـــه بــــرتــر نــباشد زتــو برتری
دریــن بــــند با بــنده، آن میکنند
کــــه هــرگز نـــکردند بـــا کافری
ص 400 و 401
شاعر در این قصیده نیز شکایت و ستایش را درهم میآمیزد و به شکل زیرکانهای بازهم این نکته را باز میکند که اگر او از طرف سلطان زندانی شدهباشد، رضا به رضایت او میدهد و همه چیز را تحمل میکند. طرح این موضوع، از یک سو وارد آوردن کوبههای تردید بر ذهن سلطاناست و از سوی دیگر نشانگر آنست که در چنان نظامی، سنگ روی سنگ بند نیست. در این میان، شاعر قصد دارد با طرح بیگناهی خود و به میان کشیدن نقش یک فرد حاسد و مکار، با زبان بی زبانی بر سطحیگرایی و زودباوری شاه، صحه بگذارد. او به شاه یادآور میشود که فردی چون او، نه سر پیاز بودهاست و نه ته آن. وقتی کسی از اسرار مملکتی چیزی نمیداند، چگونه می تواند توطئه راه بیندازد. آن گاه او پس از مدح شاه و بررسی بیگناهی خویش و نیز خردهگیری بسیار ظریف و ادیبانه بر شخص او، آخرین تیر ترکش را از کمان رها میکند و بر دشمنان شاه نفرین میفرستد. به نظر میرسد که مسعود سعد در خلال سالهایی که در سیاهچالهای « دهک » « سو » و « نای » زندانی بوده، به اندازهی کافی فرصت داشته تا زیر و بم روحیات شاه را ارزیابی کند و شعرهایش را بهگونهای بسراید که بتواند تأثیر معینی در جهت عوض کردن ذهنیت شاه نسبت به خود داشتهباشد.
مـــن بــــدیــن رنج و حبس خرسندم
ایــن قــــضا را نــکــــــــردم انـــکاری
گــــر مـــرا کــــرد پادشه مــــحبوس
نیست بـــــر مـــــــن زحبس او عاری
مر مرا حبس خسرویست کـه نیست
خـــــــسروی را چــــــــو او سزاواری
بــــنده مسعـــود سعـــد سلمــان را
بـــــــیــــهُده در سپــــــرد مـــــکاری
کــــه نــــکردهست آنـــقدر جُرمــــی
کـــه بـــــَرَد بــــلبلی بـــــــه منقاری
زار بـــــــنده، ضـعیف درویشی است
جـــفتِ رنــــــــــج و رهـــــین تیماری
نــــه بــه ملک تــــــــو دارد آسـیـبی
نـــــه ز سّر تـــــو دانـــــــــد اسراری
نــــه بپــــوشد فــــــراخ پـــــیرهـنی
نــــــه بــــیابد تــــــــــــمام شلواری
بــــــاد هـــــــر بـــــندهایت بـر تختی
بـــــــاد هـــــــر حاسدیت بــــر داری
ص 402 و 403
در قصیدهای که برخی بیت های آن در این جا میآید، مسعود سعد با جانی به سختی تحقیر شده و امان بریده، خواجه ابونصر فارسی را مورد خطاب خویش قرار میدهد و از طریق بازگو کردن احوال خویش برای او، این زمینهی ذهنی را آماده میکند که خواجه نیز بتواند در فرصتهای مناسب، برای رهایی او از زندان دودمان غزنویان، کاری انجام دهد. تردید نمیتوان داشت وقتی کسی این همه سال در اسارت در سیاه چال های بیداد غزنویان بوده، از هر امکانی برای نجات جان خویش بهره جوید.
شخـــــصی بــــه هزار غم گرفتارم
در هــــر نفسی بـه جان رسد کارم
بـــی زلت (7) و بـیگناه، محبوسم
بـــــی علت و بـــی سبب، گرفتارم
یـــــاران گــــزیـــده داشتــــم روزی
امروز چـه شد که نیست کس یارم
هـــر نیمه شب آسمان ستوه آیـــد
از گــریـــــه ی سخت و نالهی زارم
بندیست گران بـه دست و پایــم در
شایـــد کـــه بس ابـــله و سبکبارم
مـــحبوس چـــرا شدم، نـــمیدانم
دانــــم کــــه نــــه دزدم و نه عیارم
نـــــز هیــچ عــمل نوالهای خـوردم
نـــز هیـــچ قبـــــاله، باقیای دارم
مــردی بــــاشم ثــــــناگر و شاعــر
بندی بــــاشد مــــحل و مــــــقدارم
جـــز مدحت شاه و شکر دستورش
یـــک بـــیت نـدید، کس در اشعـارم
آنست خــطای مـــن کـــه در خاطر
بنــمود خطاب و خشم شه، خـوارم
ص 299 و 300
به هر حال آن سپیدهدمی که او بی صبرانه و با تن دردمند و روح زخمی خویش، آرزویش را میکشیده، فرا می رسد و از زندان سلطان ابراهیم غزنوی آزاد می گردد. شاعر پس از آزادی از زندان، راهی لاهور میشود و به کار املاک خویش میرسد. زمانی که سلطان ابراهیم در سال 492 درمیگذرد، علاء الدوله سلطان مسعود سوم از حکومت هندوستان به غزنین میآید و برتخت شاهی مینشیند. اینبار، نوبت پسر او شیرزاد است که حکمران هنوستان شود. همچنان که در حکومت های قبلی نیز رسم بر آن بوده که پدر پس از نشستن بر تخت شاهی غزنین، پسر خویش را به حکومت هندوستان روانه میکرده است. آری، سلطان مسعود، شخصی مانند ابونصرفارسی را که شعردوست و اهل اندیشه بوده به سپهسالاری پسرش شیرزاد برمیگزیند. باید گفت که میان ابونصر و مسعود سعد، روابط دوستانه و احترامآمیزی برقرار بوده است. تا آن جا که وقتی مسعود سعد از علاقهی بسیار زیاد ابونصر به شاهنامهی فردوسی آگاه می شود، خلاصهای از آن را در کتابی به نام « اختیارات شاهنامه » تهیه میکند و در اختیار وی میگذارد.
در دوران حکومت شیرزاد در هند و حضور شخصی مانند ابونصر، انگار که یک بار دیگر پس از آن همه رنج و تحقیر، بند و زنجیر، بخت به او رو آورده است. اما با وجود این، گاه رفتارهایی از چنان مرد سختی دیدهای چون مسعود سعد سر میزند که چندان مناسب حال و مقام وی نیست. از جمله آن که در مجلسهایی که شاه، ابونصر، شاعران دیگر و نیز ساقیان و بزم آرایان مجلس حضور داشتهاند، او به علت دلگرم بودن به ابونصر و نیز شخص سلطان شیرزاد، در حال مستی و شادی، با سرودن شعرهایی نا مناسب، به مسخره کردن و بر ملا ساختن اسرار زندگی شاعران حاضر در آن مجلس میپرداختهاست. ظاهراً هیچ کس وانمود نمیساخته که آزرده خاطرشده اما نتیجهی این باد کاشتن ها را کمی بعدتر، دوباره در هیأت توفانی می بینیم که او در زندگی خصوصیاش درو میکند.
در این دوران، مسعود سعد با ابونصر فارسی در جنگ « چالندر » چنان شجاعتی از خود نشان میدهد که وی، مسعود سعد را به حکمرانی آن جا مأمور میکند. در همین بُرش تاریخی است که پارهای از شاعران دربار شیرزاد، اشعاری در وصف دلاوریهای مسعود میسرایند و او را ستایش میکنند. اما این خوشی نیزچندان نمیپاید. این بار، مخالفان، در دربارهای طرح و توطئه، نه تنها مسعود را از اوج به زیر میکشند بلکه نخست حامی نیرومند او یعنی ابونصر فارسی را چنان مورد خشم شاه غزنوی در غزنین قرارمیدهند که او نیز جز زندان، نمیتواند سرانجام دیگری داشته باشد.
ناگفتهنماند که مسعود سعد که همچنان بر باریکهی وسوسه و تردید گام بر میدارد، خود از این نکته بیمناک است که این خوشبختی ممکن است چندان دوام نیاورد و باردیگر مخالفان، کار او را بسازند. و چنین نیز میشود. انگار تاریخ در مورد او، تقریباً یک بار دیگر و با فاصلهی زمانی نه چندان دور از دورهی قبلی، به همان شکل تکرار میشود. بدین معنا که « مأموران معذور » شاهی، نه تنها اموالش را مصادره میکنند بلکه با وی به گونهای اهانتبار رفتار میکنند. مسعود سعد که در این تصور غوطه میخورد که رفتارهایی از این دست، ریشه در کین توزیهای محدود و مختصر برخی از مأموران مسعود غزنوی دارد، برای دادخواهی، همچون بار پیشین که به سوی سلطان ابراهیم رفته بود، راهی غزنین میشود تا شکایت به حضور سلطان مسعود سوم بَرَد. به ویژه که او این بار در آنجا، پشتیبانی همچون « خواجه طاهربن علی ثقة الملک » وزیر خاص و خازن سلطان دارد.
البته در آغاز، خواجه، از وی استقبال میکند و قول میدهد مشکلاتش را مورد بررسی قراردهد و حتی به او، وعدهی شغل آبرومندانه و شایستهای نیز میدهد. اما پس از چندی، او نیز به دلایل گوناگون، نسبت به مسعود سعد دلسرد میشود و از حمایت شاعر پا پسمیکشد و در نتیجه، آن شغل به کسی دیگر داده میشود. البته طبیعی است که مسعود سعد، بیآن که دلیل این کار را بداند، آزرده خاطر شود. اما از آن جا که مخالفان او، دل پرکینهای از وی دارند، حتی رنجش خاطر او را از ندادن شغل وعدهداده شده، در حضور شاه، چنان زشت، معترضانه و ناسپاسانه تلقی میکنند که سلطان مسعود بروی خشم میگیرد و دستور میدهد تا شاعر شاکی اما ناسپاس و « طلبکار » را، در قلعهی « مرنج » زندانیسازند.
بار دیگر در قلعهی « مرنج » همچون قلعهی « نای »، پاهایش را به زنجیر میبندند تا حتی از او، این ارزانترین موهبت انسانی را هم بگیرند. در همین دوران است که خبر مرگ یکی از پسرانش به نام صالح به وی میرسد. مسعود سعد، پسر دیگری هم دارد به نام سعادت که در دوران زندانی بودن پدر، در خانهی یکی از خواجگان لاهور، زندگی میکند. آری، خشم سلطان، فرزند ابراهیم غزنوی، این بها را دارد که او هشت یا نُه سال دیگر، مهمان رنج های ناخواندهی زندگی در زندان « مرنج » می گردد.
در شعری که میآید، به خوبی میشود درهم شکستهشدن روحیهی شاعر، غرور و اعتماد به نفس او را مشاهده کرد. در زندانهای دراز مدت و شرایط شکنجهبار، بیشتر انسان ها هرمقدار هم که مقاوم باشند، آرام آرام درهم شکسته میشوند. در شعری که میآید، او که همیشه خود را بیگناه تصور میکند، این بار متقاعد میشود که حتماً خطایی کرده که ابراهیم و پسرش مسعود غزنوی، او را نزدیک به دو دهه در سیاهچال های بویناک و مرگبار خویش، نگاه داشتهاند. از این رو، آشکارا پشیمانی خویش را از کردهها و ناکردهها برزبان میآورد. انگار باید بپذیرد که سرنوشت به او، یا زندانهای لاهور را حواله داده یا زندانهای غزنین را. حتی باکی ندارد که پا بر روی شاخهی شکستهی غرور و اعتبار خویش بگذارد. از این روست که نه خود را رستم دستان میداند و نه زال زر، بلکه گدایی میشناسد که کارش مضحکه راه انداختن و بر سفرهی این و آن نشستن است.
از کـــردهی خــــویشتن پــــشیمانم
جــــز تـــــوبـــــه، ره دگـــر نمیدانم
کــــــارم هـــــــمه بــــخت بد بپیچاند
در کـــام، زبـــــان هــمی چه پیچانم
ایـــن چــــرخ بـــه کـام من نمیگردد
بـــر خیره، سخـــن همی چه گردانم
گــــه خــــــستهی آفــت لهاوُرم (8)
گــــه بستهی تهمت خـــراسانم (9)
تــا زادهام ای شگـــفت مـــحـبوسم
تــــا مـــــــرگ مـــگر که وقف زندانم
بــر مـغز مــــن ای سپهر هـر ساعت
چنـدین چــه زنی که من نـه سندانم
در جـــمله مـــن گــــدا کیــــــم آخر؟
نـــه رستـــم زالم و نــــــه دستانــم
من اهل مـزاح و ضحکه(10) و رنـجم
مــــرد سفــــر و عـــــصا و انـــــبانم
از کـــوزهی ایــــن و آن بـــــود آبــــم
در ســـــفرهی آن و ایـــــــن بود نانم
پیـــــوسته اسیــــر نـــــعمت ایـــنم
هــــــمواره رهــــــین منـــــــت آنــم
آنست همه که شاعـری فـحلم(11)
دشــــوار سخن شــــدست آسانــم
بیـــهُش نَیَم و چـو بیهُشان بــــاشم
صــــرعی نَیَم و چـــو صرعیان مـانم
انـــــــدر زنـدان چو خویشتن بــــینم
تـــــنها گــــــویی کـــــــه در بیابــانم
ص 295 تا 297
البته به قول حافظ، این روزگار تلختر از زهر نیز بگذرد. از این رو، سرانجام در سال 500 هجری قمری، مسعود سعد به همت « خواجه ثقةالملک طاهر علی مُشکان » از زندان نجات مییابد و به پایمردی همین شخصیت سیاسی و اجتماعی دربار مسعود سوم غزنوی، شغل کتابداری دربار سلطان به وی واگذار میشود.
سلطان مسعود در سال 509 هجری در میگذرد و پسرش شیرزاد که حکمران هندوستان بوده به غزنین میآید تا جای پدر را بگیرد. گفتهشدهاست که مسعود سعد تا پایان عمر که سال 515 هجری قمری است، به همان سمت کتابدار باقی میماند. چنین به نظر میرسد که در این سالهای پایانی عمر، از محبت های فراوان سلطان شیرزاد، برادرش ملک ارسلان و نیز برادر دیگرش بهرامشاه، به شکلی شایسته، برخوردار میگردد. البته بحران و توطئه در دستگاه رهبری غزنویان در این سالها، از ویژگیهای برجستهی آن بودهاست. تَرَک خوردگی هایی که از درون پدید آمده بود همراه با تَرَک خوردگیهای بیرون که یکی از آنها، قدرت گرفتن سلجوقیان بود، زمینه را برای برادرکشی و براندازی، بیشتر و بیشتر فراهم ساختهبود. از این رو، چنان که میبینیم، دورهی حکومت شیرزاد و ملک ارسلان، بسیار کوتاه بود. شیرزاد به دست ملک ارسلان کشتهمیشود و ملک ارسلان نیز به دست بهرامشاه. اما در این براندازیها و کشتارها، دیگر کسی به سراغ مسعود سعد نمیرود. او همچنان در نقش کتابدار بیآزار، به کار خود مشغول است. شاید در این زمینهی معین، او آنقدر از روزگار ناآرام آموخته بوده است که در این روزهای فرسودگی و افتادگی، چنان بگوید و بشنود که کسی را آزرده خاطر نسازد و بدگمانی کسی را نیز برنیانگیزد.
دیوان مسعود سعد سلمان، تنها نه از آن رو قابل مطالعه است که انبوهی قصیده، مشتی غزل، مقداری رباعی و چهارپاره و شماری قطعات در آن گرد آمدهاست. شعر او و زندگی اش از آن رو قابل مطالعه است که بخشی از تاریخ فرهنگ ما را همراه با دو دهه زندان، پشتوانهی خویش دارد. زندانهایی که گزندهی جان بودهاست و خراشندهی آگاهی و غرور انسان. شمارهی غزلهای دیوان او بسیار اندک است و عنصر تصویر و تخیل در آنها از رنگ و بوی نوازندهای برخوردار نیست. شاید بتوان به عنوان یک نمونهی لطیف به یکی از تصویرپردازیهای او در آغاز یک قصیده اشاره کرد که دلنواز و عطرآگین است.
از توصیف قصیدهی مورد اشاره برمیآید که شاعر، در یکی از روزهایی که عازم سفر بوده، یار دلنوازی که مسعود سعد با او روابط عاطفی و عاشقانه دارد، برای خداحافظی به دیدارش می آید. در آن بافت زمانی، روزگار به کام است و شراب در جام و بخت، یار. اما به هر دلیلی، وصال یار در آن لحظه ی آخرین، میسر نمیگردد. نکتهی قابل تأمل در این شعر، آنست که شاعر دوست دارد آن را در کلام خویش انعکاس بخشد. چه بسا در آن لحظه، او هرگز به آیندگان نیندیشیده است که شعرش را خواهند خواند و از خود خواهند پرسید که انگیزهی شاعر برای آوردن این نکته، چه بوده است. شاید او از مزمزه کردن آن لحظههای لطیف آرزومندی، به نوعی وصال، به نوعی رهایی جان و تن نیز میرسیده است. خاصه آن که در شعرهای مسعود سعد، از ذکر چنین لحظههایی که عمق هستی آدمی را دور از همهی بند و بستهای سیاسی نوازش بدهد، چندان زیاد نیست.
گــه وداع، بـــت مـن، مـــرا کنار گرفت
بـــدان کنار، دلـــم ساعتی قرار گرفت
وصال آن بت، صورت همی نبست مرا
بدان زمان که مـــرا تنگ در کنار گرفت
بـــه رویش انــدر، چـنان نگاه کردم تیز
که دیـدهام هـــمه دیدار آن نگار گرفت
زبسکه دیــدهش باریده، قطرهی باران
کنار مــــن همه لولوی شاهوار گـرفت
ص 78
مسعود سعد شاعر رنج و زندان، شاعر اوج و حضیض ، شاعر غرورهای جوانه زده و آرزوهای پژمرده، سرانجام در سال پانصد و پانزده هجری در سن هفتاد و هفت سالگی در میگذرد. او به آن قول آن شاعر، بر خلاف بیداد زمان و دشمنان کلام و اندیشه، بازهم توانست « چنان شبهای هجر را بگذراند»، که « در سختجانیاش»، کسی را چنان گمان نبود.
در خلال این هزار سالی که از دوران قدرتمداری شاهانی چون سلطان ابراهیم و پسرش علاءالدله مسعود میگذرد، اقبال مردم ایران و دیگر فارسیزبانان به شعر مسعود سعد، اگر افزایش نیافتهباشد، کاهش نیافتهاست. تاریخ اما، آن دو سلطان شوکتمند غزنوی را کم یا زیاد در سردابهی سرد حافظهی خویش، در گوشهای چنان قرار داده که خاک اعصار و قرون بر وجود آنان کَپک زده است. تنها پژوهشگران هستند که گاه از آن سردابه میگذرند و به نام نامی این دو شاه که دو دهه برای شاعری چون او، آن همه رنج و درد به ارمغان آوردند، نگاهی می اندازند. شاعری که کلامش در تلاطم های درد و آرزو، مدح و توصیف، بخشی از بقای زبان فارسی را در خلال این همه سال تضمین کرده است.
شاید اگر حبسیات مسعود سعد نبود، دیوان شانزده هزار بیتی او که بیشتر به مدح و ستایش از شاهان و امیران اختصاص دارد، از این لطافت، درد، همدلی، ناروایی و رنج انسانی خالی بود. مسعود سعد از شاعرانی بوده که هم به میدان رزم علاقه داشته و هم به گسترهی کلام. جالب آن که حوزهی کلام او، بدون تأثیرپذیری های دردآور زندان، حوزهای بودهاست که بیشتر اهل مدح و قدح را خوش میآمده تا آنان که در شعر یک شاعر، در پی کشف ظرائف فکری و جوهرهای اندیشندگی هستند. زبان مسعود، زبانی است که از فخامت و استواری واژگان او حکایت میکند. این نیز از تصادف های روزگار است که سایهی سنگین درد و رنج او در دیوانش، تقریباً بر دیگر بخش های آن میچربد.
تردید نیست که در آینده های دور، بازهم چهرهی این شاهان، کم رنگ و کمرنگتر میشود اما قطعاً همدلی انسانهایی که از زندگی مسعود سعد آگاه میکردند و یا شعرش را میخوانند، نسبت به او افزایش مییابد. البته میبایست سدههایی بر رنج بزرگ شاعری چون مسعود سعد بگذرد و تاریخ، نماز میت خویش را برجنازهی سلطان ابراهیمها و مسعودها بخواند تا نوبت ادای احترام کل بشریت آرمان خواه نسبت به مردی فرازآید که پای در زنجیر در قلعهی سو، از فرط بوی تعفن، آماده بود که آن زندگی غیر انسانی و سگواره را برای همیشه ترک گوید.
…………………………………………
1/ دی : دیروز
2/ پار : پارسال، سال گذشته
3/ بِشار : گرفتار، پای بند، محبوس
4/ زَحیر: ناله، صدای ناله، اسهال
5/ مَطَر: باران
6/ ضیاع و عَقار: زمین و خانه و آب و ملک
7/ زِلّت : لغزش
8/ لهاوُر : کلمهی لاهور در بافت شعر به این شکل درآمده است
9/ منظور از خراسان، منطقهی وسیعی بوده که غزنین، مرکز پادشاهی غزنویان را نیز شامل میشدهاست.
10/ ضحکه: خنده
11/ فَحل: دلیر و نیرومند
..............................................
مأخذها
1/ دیوان مسعود سعد/ با مقدمهی رشید یاسمی/چاپ اول/ انتشارات نگاه، تهران/ سال 1374/ 624 صفحه
2/ چهار مقاله / نظامی عروضی سمرقندی / به تصحیح محمد قزوینی/ شرح لغات دکتر محمد معین/ 136 صفحه
نگاهی به زندگی مسعود سعد سلمان (4 )
در دوران حکومت شیرزاد در هند و حضور شخصی مانند ابونصر، انگار که یک بار دیگر پس از آن همه رنج و تحقیر، بند و زنجیر، بخت به او رو آورده است. اما با وجود این، گاه رفتارهایی از چنان مرد سختی دیدهای چون مسعود سعد سر میزند که چندان مناسب حال و مقام وی نیست. از جمله آن که در مجلسهایی که شاه، ابونصر، شاعران دیگر و نیز ساقیان و بزم آرایان مجلس حضور داشتهاند، او به علت دلگرم بودن به ابونصر و نیز شخص سلطان شیرزاد، در حال مستی و شادی، با سرودن شعرهایی نا مناسب، به مسخره کردن و بر ملا ساختن اسرار زندگی شاعران حاضر در آن مجلس میپرداختهاست. ظاهراً هیچ کس وانمود نمیساخته که آزرده خاطرشده اما نتیجهی این باد کاشتن ها را کمی بعدتر، دوباره در هیأت توفانی می بینیم که او در زندگی خصوصیاش درو میکند.
در این دوران، مسعود سعد با ابونصر فارسی در جنگ « چالندر » چنان شجاعتی از خود نشان میدهد که وی، مسعود سعد را به حکمرانی آن جا مأمور میکند. در همین بُرش تاریخی است که پارهای از شاعران دربار شیرزاد، اشعاری در وصف دلاوریهای مسعود میسرایند و او را ستایش میکنند. اما این خوشی نیزچندان نمیپاید. این بار، مخالفان، در دربارهای طرح و توطئه، نه تنها مسعود را از اوج به زیر میکشند بلکه نخست حامی نیرومند او یعنی ابونصر فارسی را چنان مورد خشم شاه غزنوی در غزنین قرارمیدهند که او نیز جز زندان، نمیتواند سرانجام دیگری داشته باشد.
ناگفتهنماند که مسعود سعد که همچنان بر باریکهی وسوسه و تردید گام بر میدارد، خود از این نکته بیمناک است که این خوشبختی ممکن است چندان دوام نیاورد و باردیگر مخالفان، کار او را بسازند. و چنین نیز میشود. انگار تاریخ در مورد او، تقریباً یک بار دیگر و با فاصلهی زمانی نه چندان دور از دورهی قبلی، به همان شکل تکرار میشود. بدین معنا که « مأموران معذور » شاهی، نه تنها اموالش را مصادره میکنند بلکه با وی به گونهای اهانتبار رفتار میکنند. مسعود سعد که در این تصور غوطه میخورد که رفتارهایی از این دست، ریشه در کین توزیهای محدود و مختصر برخی از مأموران مسعود غزنوی دارد، برای دادخواهی، همچون بار پیشین که به سوی سلطان ابراهیم رفته بود، راهی غزنین میشود تا شکایت به حضور سلطان مسعود سوم بَرَد. به ویژه که او این بار در آنجا، پشتیبانی همچون « خواجه طاهربن علی ثقة الملک » وزیر خاص و خازن سلطان دارد.
البته در آغاز، خواجه، از وی استقبال میکند و قول میدهد مشکلاتش را مورد بررسی قراردهد و حتی به او، وعدهی شغل آبرومندانه و شایستهای نیز میدهد. اما پس از چندی، او نیز به دلایل گوناگون، نسبت به مسعود سعد دلسرد میشود و از حمایت شاعر پا پسمیکشد و در نتیجه، آن شغل به کسی دیگر داده میشود. البته طبیعی است که مسعود سعد، بیآن که دلیل این کار را بداند، آزرده خاطر شود. اما از آن جا که مخالفان او، دل پرکینهای از وی دارند، حتی رنجش خاطر او را از ندادن شغل وعدهداده شده، در حضور شاه، چنان زشت، معترضانه و ناسپاسانه تلقی میکنند که سلطان مسعود بروی خشم میگیرد و دستور میدهد تا شاعر شاکی اما ناسپاس و « طلبکار » را، در قلعهی « مرنج » زندانیسازند.
بار دیگر در قلعهی « مرنج » همچون قلعهی « نای »، پاهایش را به زنجیر میبندند تا حتی از او، این ارزانترین موهبت انسانی را هم بگیرند. در همین دوران است که خبر مرگ یکی از پسرانش به نام صالح به وی میرسد. مسعود سعد، پسر دیگری هم دارد به نام سعادت که در دوران زندانی بودن پدر، در خانهی یکی از خواجگان لاهور، زندگی میکند. آری، خشم سلطان، فرزند ابراهیم غزنوی، این بها را دارد که او هشت یا نُه سال دیگر، مهمان رنج های ناخواندهی زندگی در زندان « مرنج » می گردد.
در شعری که میآید، به خوبی میشود درهم شکستهشدن روحیهی شاعر، غرور و اعتماد به نفس او را مشاهده کرد. در زندانهای دراز مدت و شرایط شکنجهبار، بیشتر انسان ها هرمقدار هم که مقاوم باشند، آرام آرام درهم شکسته میشوند. در شعری که میآید، او که همیشه خود را بیگناه تصور میکند، این بار متقاعد میشود که حتماً خطایی کرده که ابراهیم و پسرش مسعود غزنوی، او را نزدیک به دو دهه در سیاهچال های بویناک و مرگبار خویش، نگاه داشتهاند. از این رو، آشکارا پشیمانی خویش را از کردهها و ناکردهها برزبان میآورد. انگار باید بپذیرد که سرنوشت به او، یا زندانهای لاهور را حواله داده یا زندانهای غزنین را. حتی باکی ندارد که پا بر روی شاخهی شکستهی غرور و اعتبار خویش بگذارد. از این روست که نه خود را رستم دستان میداند و نه زال زر، بلکه گدایی میشناسد که کارش مضحکه راه انداختن و بر سفرهی این و آن نشستن است.
از کـــردهی خــــویشتن پــــشیمانم
جــــز تـــــوبـــــه، ره دگـــر نمیدانم
کــــــارم هـــــــمه بــــخت بد بپیچاند
در کـــام، زبـــــان هــمی چه پیچانم
ایـــن چــــرخ بـــه کـام من نمیگردد
بـــر خیره، سخـــن همی چه گردانم
گــــه خــــــستهی آفــت لهاوُرم (8)
گــــه بستهی تهمت خـــراسانم (9)
تــا زادهام ای شگـــفت مـــحـبوسم
تــــا مـــــــرگ مـــگر که وقف زندانم
بــر مـغز مــــن ای سپهر هـر ساعت
چنـدین چــه زنی که من نـه سندانم
در جـــمله مـــن گــــدا کیــــــم آخر؟
نـــه رستـــم زالم و نــــــه دستانــم
من اهل مـزاح و ضحکه(10) و رنـجم
مــــرد سفــــر و عـــــصا و انـــــبانم
از کـــوزهی ایــــن و آن بـــــود آبــــم
در ســـــفرهی آن و ایـــــــن بود نانم
پیـــــوسته اسیــــر نـــــعمت ایـــنم
هــــــمواره رهــــــین منـــــــت آنــم
آنست همه که شاعـری فـحلم(11)
دشــــوار سخن شــــدست آسانــم
بیـــهُش نَیَم و چـو بیهُشان بــــاشم
صــــرعی نَیَم و چـــو صرعیان مـانم
انـــــــدر زنـدان چو خویشتن بــــینم
تـــــنها گــــــویی کـــــــه در بیابــانم
ص 295 تا 297
البته به قول حافظ، این روزگار تلختر از زهر نیز بگذرد. از این رو، سرانجام در سال 500 هجری قمری، مسعود سعد به همت « خواجه ثقةالملک طاهر علی مُشکان » از زندان نجات مییابد و به پایمردی همین شخصیت سیاسی و اجتماعی دربار مسعود سوم غزنوی، شغل کتابداری دربار سلطان به وی واگذار میشود.
سلطان مسعود در سال 509 هجری در میگذرد و پسرش شیرزاد که حکمران هندوستان بوده به غزنین میآید تا جای پدر را بگیرد. گفتهشدهاست که مسعود سعد تا پایان عمر که سال 515 هجری قمری است، به همان سمت کتابدار باقی میماند. چنین به نظر میرسد که در این سالهای پایانی عمر، از محبت های فراوان سلطان شیرزاد، برادرش ملک ارسلان و نیز برادر دیگرش بهرامشاه، به شکلی شایسته، برخوردار میگردد. البته بحران و توطئه در دستگاه رهبری غزنویان در این سالها، از ویژگیهای برجستهی آن بودهاست. تَرَک خوردگی هایی که از درون پدید آمده بود همراه با تَرَک خوردگیهای بیرون که یکی از آنها، قدرت گرفتن سلجوقیان بود، زمینه را برای برادرکشی و براندازی، بیشتر و بیشتر فراهم ساختهبود. از این رو، چنان که میبینیم، دورهی حکومت شیرزاد و ملک ارسلان، بسیار کوتاه بود. شیرزاد به دست ملک ارسلان کشتهمیشود و ملک ارسلان نیز به دست بهرامشاه. اما در این براندازیها و کشتارها، دیگر کسی به سراغ مسعود سعد نمیرود. او همچنان در نقش کتابدار بیآزار، به کار خود مشغول است. شاید در این زمینهی معین، او آنقدر از روزگار ناآرام آموخته بوده است که در این روزهای فرسودگی و افتادگی، چنان بگوید و بشنود که کسی را آزرده خاطر نسازد و بدگمانی کسی را نیز برنیانگیزد.
دیوان مسعود سعد سلمان، تنها نه از آن رو قابل مطالعه است که انبوهی قصیده، مشتی غزل، مقداری رباعی و چهارپاره و شماری قطعات در آن گرد آمدهاست. شعر او و زندگی اش از آن رو قابل مطالعه است که بخشی از تاریخ فرهنگ ما را همراه با دو دهه زندان، پشتوانهی خویش دارد. زندانهایی که گزندهی جان بودهاست و خراشندهی آگاهی و غرور انسان. شمارهی غزلهای دیوان او بسیار اندک است و عنصر تصویر و تخیل در آنها از رنگ و بوی نوازندهای برخوردار نیست. شاید بتوان به عنوان یک نمونهی لطیف به یکی از تصویرپردازیهای او در آغاز یک قصیده اشاره کرد که دلنواز و عطرآگین است.
از توصیف قصیدهی مورد اشاره برمیآید که شاعر، در یکی از روزهایی که عازم سفر بوده، یار دلنوازی که مسعود سعد با او روابط عاطفی و عاشقانه دارد، برای خداحافظی به دیدارش می آید. در آن بافت زمانی، روزگار به کام است و شراب در جام و بخت، یار. اما به هر دلیلی، وصال یار در آن لحظه ی آخرین، میسر نمیگردد. نکتهی قابل تأمل در این شعر، آنست که شاعر دوست دارد آن را در کلام خویش انعکاس بخشد. چه بسا در آن لحظه، او هرگز به آیندگان نیندیشیده است که شعرش را خواهند خواند و از خود خواهند پرسید که انگیزهی شاعر برای آوردن این نکته، چه بوده است. شاید او از مزمزه کردن آن لحظههای لطیف آرزومندی، به نوعی وصال، به نوعی رهایی جان و تن نیز میرسیده است. خاصه آن که در شعرهای مسعود سعد، از ذکر چنین لحظههایی که عمق هستی آدمی را دور از همهی بند و بستهای سیاسی نوازش بدهد، چندان زیاد نیست.
گــه وداع، بـــت مـن، مـــرا کنار گرفت
بـــدان کنار، دلـــم ساعتی قرار گرفت
وصال آن بت، صورت همی نبست مرا
بدان زمان که مـــرا تنگ در کنار گرفت
بـــه رویش انــدر، چـنان نگاه کردم تیز
که دیـدهام هـــمه دیدار آن نگار گرفت
زبسکه دیــدهش باریده، قطرهی باران
کنار مــــن همه لولوی شاهوار گرفت
ص 78
مسعود سعد شاعر رنج و زندان، شاعر اوج و حضیض ، شاعر غرورهای جوانه زده و آرزوهای پژمرده، سرانجام در سال پانصد و پانزده هجری در سن هفتاد و هفت سالگی در میگذرد. او به آن قول آن شاعر، بر خلاف بیداد زمان و دشمنان کلام و اندیشه، بازهم توانست « چنان شبهای هجر را بگذراند»، که « در سختجانیاش»، کسی را چنان گمان نبود.
در خلال این هزار سالی که از دوران قدرتمداری شاهانی چون سلطان ابراهیم و پسرش علاءالدله مسعود میگذرد، اقبال مردم ایران و دیگر فارسیزبانان به شعر مسعود سعد، اگر افزایش نیافتهباشد، کاهش نیافتهاست. تاریخ اما، آن دو سلطان شوکتمند غزنوی را کم یا زیاد در سردابهی سرد حافظهی خویش، در گوشهای چنان قرار داده که خاک اعصار و قرون بر وجود آنان کَپک زده است. تنها پژوهشگران هستند که گاه از آن سردابه میگذرند و به نام نامی این دو شاه که دو دهه برای شاعری چون او، آن همه رنج و درد به ارمغان آوردند، نگاهی می اندازند. شاعری که کلامش در تلاطم های درد و آرزو، مدح و توصیف، بخشی از بقای زبان فارسی را در خلال این همه سال تضمین کرده است.
شاید اگر حبسیات مسعود سعد نبود، دیوان شانزده هزار بیتی او که بیشتر به مدح و ستایش از شاهان و امیران اختصاص دارد، از این لطافت، درد، همدلی، ناروایی و رنج انسانی خالی بود. مسعود سعد از شاعرانی بوده که هم به میدان رزم علاقه داشته و هم به گسترهی کلام. جالب آن که حوزهی کلام او، بدون تأثیرپذیری های دردآور زندان، حوزهای بودهاست که بیشتر اهل مدح و قدح را خوش میآمده تا آنان که در شعر یک شاعر، در پی کشف ظرائف فکری و جوهرهای اندیشندگی هستند. زبان مسعود، زبانی است که از فخامت و استواری واژگان او حکایت میکند. این نیز از تصادف های روزگار است که سایهی سنگین درد و رنج او در دیوانش، تقریباً بر دیگر بخش های آن میچربد.
تردید نیست که در آینده های دور، بازهم چهرهی این شاهان، کم رنگ و کمرنگتر میشود اما قطعاً همدلی انسانهایی که از زندگی مسعود سعد آگاه میکردند و یا شعرش را میخوانند، نسبت به او افزایش مییابد. البته میبایست سدههایی بر رنج بزرگ شاعری چون مسعود سعد بگذرد و تاریخ، نماز میت خویش را برجنازهی سلطان ابراهیمها و مسعودها بخواند تا نوبت ادای احترام کل بشریت آرمان خواه نسبت به مردی فرازآید که پای در زنجیر در قلعهی سو، از فرط بوی تعفن، آماده بود که آن زندگی غیر انسانی و سگواره را برای همیشه ترک گوید.
…………………………………………
8/ لهاوُر : کلمهی لاهور در بافت شعر به این شکل درآمده است
9/ منظور از خراسان، منطقهی وسیعی بوده که غزنین، مرکز پادشاهی غزنویان را نیز شامل میشدهاست.
10/ ضحکه: خنده
11/ فَحل: دلیر و نیرومند
..............................................
مأخذها
1/ دیوان مسعود سعد/ با مقدمهی رشید یاسمی/چاپ اول/ انتشارات نگاه، تهران/ سال 1374/ 624 صفحه
2/ چهار مقاله / نظامی عروضی سمرقندی / به تصحیح محمد قزوینی/ شرح لغات دکتر محمد معین/ 136 صفحه
نگاهی به زندگی مسعود سعد سلمان (3 )
من از میان قصایدی که مسعود سعد خطاب به سلطان ابراهیم غزنوی سروده است، چند بیت را برای رعایت اختصار برگزیدهام.
شراب عـــدل تــو گر مست کرد عالم را نهیــــب تــــو بــــبَرَد از ســــر زمـــــانه خُـمار
نـــماند در هــمه روی زمــــین خداوندی کـــه او بـــه بـــــــندگی تـــــو نـــمیکند اقرار
بـــزرگوار خـــدایـــا قریب دهسال است کــــه می بــــکاهد جـــان مـن از غــم و تیمار
چــنان بـــلرزم کانـــدر هـــوا نلرزد مرغ چــنان بـــپیچم کـــاندر زمیــــــن نـــــپیچد مار
نه سعد سلمان پنجاه سال خدمت کرد به دست کرد به رنج اینهمه ضیاع و عقار(6)
به مــــن سپرد و زمن بستدند فرعونان شـــــدم بــــه عجز و ضرورت زخـــــانمان آوار
ص 227 و 228
چنانکه می بینیم، شاعر حتی زمانی که می خواهد ناله های دردمندانهی خویش را به گوش شاه برساند، اول باید به دروغ و اغراق متوسل شود تا او که از قدرتی خدایگونه برخوردار است، نخست کمی از این شراب معنوی ستایش و نوازش کلامی، گرمگردد. آن گاه به توصیف فضای دردبار زندان و وضع روحی خویش میپردازد. طبیعی است که او با همهی دردی که به جان دارد، در سه حالت گوناگون، سه بافت متفاوت برای واژهها برمیگزیند.
نخست آنکه در خطاب خویش به شاه و توصیف برتریهای او، باید کلماتی را انتخابکند که از هرگونه تردید و ابهام دور باشد. دوم، زمانی است که درد خویش را بر سفرهی کلام میگذارد. در این هنگام، تلاش می کند تا رنج جانکاه و تحقیر عمیق روحی خود را بازنماید. سوم، وقتی است که به مأموران شاهی میرسد. مأمورانی که گاه کاسه های داغتر از آش میشوند. اگر به آنان گفتهشود کلاه بیاورند، به جای کلاه وی، « سر » آن شخص را در سینی، دو دستی به پیشگاه ملوکانه تقدیم میدارند. شاعر از دست آنان، به سختی خشمگین است و باکی ندارد که خصلت « فرعونی » را نثارشانکند.
این شیوهی رفتار، بازتاب شجاعت شاعر نیست. بلکه بازتاب آنست که او می خواهد آگاهانه، حساب آنان را از حساب شاه جدا نگهدارد و حتی به شکلی وانمودسازد که چه بسا دستگیری و طولانی شدن دوران زندان او، در گرو تصمیمهای خودسرانهی چنان افرادی باشد و نه تصمیم شخص شاه که همیشه « خیرخواه » است. تأثیر روانی این شیوهی برخورد، گاه ممکن است تا آن جا باشد که شخص شاه، از آن چه اتفاق افتاده، اظهار بی اطلاعیکند و یا بابرخورد هوشیارانهی شاعر، اقرار کند که خشم او در آغاز، « کاهی » بوده است اما همان فرعونان، از خود، رفتاری چون « کوه » در برابر شاعری چون مسعود سعد، به نمایش گذاشتهاند. اما واقعیت آنست که ریشهی همهی این بیدادها که بر مسعود سعد و افرادی از این دست رفته و میرود، در گرو نظامی است که سر رشتهی کارهایش در مشت درشت یک فرد قراردارد.
توصیف و شکایت دوم مسعود سعد از وضع خویش، خطاب به ابراهیم غزنوی، هیچ گونه توصیف یا ستایشی را متوجه سلطان نمیکند. دل شاعر چنان پردرد است که بی مقدمه، انگشت روی رنج گزنده و خراشندهی روح و جسم خویش میگذارد. نومیدی و افسردگی روحی، چنان بر جان وی چنگ انداخته که حتی خود را در برابر شادیها هم بیتفاوت احساس میکند. شاعر چنان به بیگناهی خود مطمئن است که آرزو می کند ایکاش تمام وجودش پر از عیب بود تا بدان وسیله، میتوانست خود را از زیر ضربههای زهرآگین تیغ زمانه محفوظ نگهدارد. زیرا زمانه، ظاهراً تنها کسانی را نشانه می گیرد که یکسره حُسن و هنرند.
تیــر و تـــــیغست بر دل و جگرم غـــم و تـــیمار دختر و پسرم
هم بدینسان گدازدم شب و روز غــــم و تیمار مـــــادر و پدرم
جــگرم پــاره است و دل خسته از غــم و درد آن، دل و جگرم
محنتآگین شدم چنان که کنون نــــکنـد هیچ شادیای اثرم
کاش من، جـمله عیب داشتمی چون بلایست، جمله از هنرم
بستُد از مــن زمانه، هرچه بداد راضیم با زمانه، سر به سرم
ص 280
در شکایت دیگر خویش به ابراهیم غزنوی، صرف نظر از آن که لحن کلامش از ستایش و فراکشانی شاه آکندهاست ، که البته نمیتوانستهاست نباشد، سخت از بدرفتاری زندانبانان و رفتار بیحرمتانهی آنان نسبت به خود شکایت میکند. شاعر حتی در شگفتاست که توانسته با آن همه بدرفتاری و محیط بسیار تنگ و تاریک و بیروزن زندان، زنده بماند. اما ظاهراً ابراهیم غزنوی با فشار و اصرار خاصی از سوی اهل شعر و علم و سیاست روبرو نیست تا تصمیم به آزادی او بگیرد. حتی افراد پادرمیان نیز، یا به اندازهی کافی، بهانه بر بیگناهیاش ندارند و یا آنان از شخصیتهایی نیستند که سلطان ابراهیم بخواهد به حرفشان گوش فرادهد.
بــه مـن صرف گردد هـمه، رنجها مگـــر رنجها را منم مــــصدری؟
زخـون جـــــگر و ز تپانچه مراست چو لاله رخی، چون بنفشه بری
کـــرا باشد انــــدر جهان خانه ای زسنگیش بامی، زخشتی، دری
درو روزنـــــی هست چندان کزآن یــکی نـــیمه بینم زهـــر اختری
شگفت آن کـه با این همه زندهام تــــواند چنین زیـــست جاناوری
زحال مـــن ای ســـرکشان آگهید بسازیــــد بـــر پـاکیـــم محضری
شـــها شــهریـــارا، کـــیا خسروا کـــه بــــرتــر نباشد زتــو برتری
دریــن بـــــند با بــنده، آن میکنند کــــه هــرگز نـــکردند بـا کافری
ص 400 و 401
شاعر در این قصیده نیز شکایت و ستایش را درهم میآمیزد و به شکل زیرکانهای بازهم این نکته را باز میکند که اگر او از طرف سلطان زندانی شدهباشد، رضا به رضایت او میدهد و همه چیز را تحمل میکند. طرح این موضوع، از یک سو وارد آوردن کوبههای تردید بر ذهن سلطاناست و از سوی دیگر نشانگر آنست که در چنان نظامی، سنگ روی سنگ بند نیست. در این میان، شاعر قصد دارد با طرح بیگناهی خود و به میان کشیدن نقش یک فرد حاسد و مکار، با زبان بی زبانی بر سطحیگرایی و زودباوری شاه، صحه بگذارد. او به شاه یادآور میشود که فردی چون او، نه سر پیاز بودهاست و نه ته آن. وقتی کسی از اسرار مملکتی چیزی نمیداند، چگونه می تواند توطئه راه بیندازد. آن گاه او پس از مدح شاه و بررسی بیگناهی خویش و نیز خردهگیری بسیار ظریف و ادیبانه بر شخص او، آخرین تیر ترکش را از کمان رها میکند و بر دشمنان شاه نفرین میفرستد. به نظر میرسد که مسعود سعد در خلال سالهایی که در سیاهچالهای « دهک » « سو » و « نای » زندانی بوده، به اندازهی کافی فرصت داشته تا زیر و بم روحیات شاه را ارزیابی کند و شعرهایش را بهگونهای بسراید که بتواند تأثیر معینی در جهت عوض کردن ذهنیت شاه نسبت به خود داشتهباشد.
مـــن بــــدیــن رنج و حبس خرسندم ایــن قضا را نــکردم انـــکاری
گــــر مـــرا کــــرد پادشه مــــحبوس نیست بر من زحبس او عاری
مر مرا حبس خسرویست که نیست خـــسروی را چو او سزاواری
بـــنده مسعـــود سعـــــد سلمــان را بـــیهُده در سپـــــرد مـــــکاری
کــــه نـــــکردهست آنـــقدر جُرمــی کـــه بــَرَد بـــــلبلی به منقاری
زار بــــــنده، ضـعیف درویشی است جـــفتِ رنـــج و رهــین تیماری
نــــه بــــه ملک تــــــو دارد آسـیـبی نـــه ز سّر تــو دانـــد اسراری
نــــه بپــــوشد فــــــراخ پـــــیرهـنی نــــــه بــــیابد تــــمام شلواری
بــــــاد هـــــــر بـــــندهایت بـر تختی بـــــــاد هــر حاسدیت بر داری
ص 402 و 403
در قصیدهای که برخی بیت های آن در این جا میآید، مسعود سعد با جانی به سختی تحقیر شده و امان بریده، خواجه ابونصر فارسی را مورد خطاب خویش قرار میدهد و از طریق بازگو کردن احوال خویش برای او، این زمینهی ذهنی را آماده میکند که خواجه نیز بتواند در فرصتهای مناسب، برای رهایی او از زندان دودمان غزنویان، کاری انجام دهد. تردید نمیتوان داشت وقتی کسی این همه سال در اسارت در سیاه چال های بیداد غزنویان بوده، از هر امکانی برای نجات جان خویش بهره جوید.
شخـــــصی بــه هزار غم گرفتارم در هــــر نفسی به جان رسد کارم
بی زلت (7) و بـیگناه، محبوسم بـــــی علت و بــــی سبب، گرفتارم
یــاران گــــزیـــده داشتــــم روزی امروز چـه شد که نیست کس یارم
هـــر نیمه شب آسمان ستوه آید از گــریـــــه ی سخت و نالهی زارم
بندیست گران بـه دست و پایم در شایـــد کـــه بس ابـــله و سبکبارم
مـــحبوس چـــرا شدم، نـمیدانم دانــــم کــــه نــــه دزدم و نه عیارم
نـــــز هیــچ عمل نوالهای خـوردم نـــز هیـــچ قبـــــاله، باقیای دارم
مــردی بــــاشم ثــــــناگر و شاعر بندی بــــاشد مــــحل و مــــــقدارم
جز مدحت شاه و شکر دستورش یـــک بـــیت نـدید، کس در اشعارم
آنست خــطای مـــن که در خاطر بنــمود خطاب و خشم شه، خـوارم
ص 299 و 300
به هر حال آن سپیدهدمی که او بی صبرانه و با تن دردمند و روح زخمی خویش، آرزویش را میکشیده، فرا می رسد و از زندان سلطان ابراهیم غزنوی آزاد می گردد. شاعر پس از آزادی از زندان، راهی لاهور میشود و به کار املاک خویش میرسد. زمانی که سلطان ابراهیم در سال 492 درمیگذرد، علاء الدوله سلطان مسعود سوم از حکومت هندوستان به غزنین میآید و برتخت شاهی مینشیند. اینبار، نوبت پسر او شیرزاد است که حکمران هنوستان شود. همچنان که در حکومت های قبلی نیز رسم بر آن بوده که پدر پس از نشستن بر تخت شاهی غزنین، پسر خویش را به حکومت هندوستان روانه میکرده است. آری، سلطان مسعود، شخصی مانند ابونصرفارسی را که شعردوست و اهل اندیشه بوده به سپهسالاری پسرش شیرزاد برمیگزیند. باید گفت که میان ابونصر و مسعود سعد، روابط دوستانه و احترامآمیزی برقرار بوده است. تا آن جا که وقتی مسعود سعد از علاقهی بسیار زیاد ابونصر به شاهنامهی فردوسی آگاه می شود، خلاصهای از آن را در کتابی به نام « اختیارات شاهنامه » تهیه میکند و در اختیار وی میگذارد.
.........................................
6/ ضیاع و عَقار: زمین و خانه و آب و ملک
7/ زِلّت : لغزش
سلطان ابراهیم غزنوی پس از مرگ برادرش فرخزاد بر تخت شاهی می نشیند. او از جمله شاهانی است که در طول حکومت چهل و دو سالهی خویش، میتواند اوضاع را از آن آشفتگی دوران مسعود غزنوی در آورد. وی، پسر خود سیفالدوله محمود را به عنوان حکمران هند به لاهور میفرستد. در همین دورهاست که سعد سلمان که همچنان در دربار غزنویان خدمت میکرده ، پسر خود مسعود را که در سال 438 هجری در لاهور به دنیا آمده، وارد خدمت دیوانی میکند. چنان که بر میآید، مسعود سعد، در زمان حکومت سیفالدوله در لاهور، وارد دربار او میشود و در شمار شاعران برجستهی او قرار میگیرد. او شاعری است مدیحهسرا، جاهطلب، مغرور به خویش و نیز دارای ویژگیهای مردان میدان رزم.
شعرهای او پر از توصیفهایی است اغراقآمیز در بارهی خصلتهای معمولی انسانی شاهان و امرا و همچنین وصف خشونت یا تشویق به خشونت شاهان برای به زانو در آوردن مخالفان و بدخواهانشان. چنان که میدانیم، او از آن رو برای نخستینبار به زندان افتاد که سلطان ابراهیم غزنوی، بو برده بود که از طرف پسرش سیفالدوله محمود، توطئهای در شُرُف وقوع است. توطئهای که کم یا زیاد، گره خورده بود با ترکان سلجوقی که مرتب در حال توسعه دادن متصرفات خود بودند و تصمیم داشتند در صورت امکان، زیر پای غزنویان را به کلی خالیکنند. اما وی قبل از آن که این توطئهی احتمالی و یا قطعی، عملی شود، دستور بازداشت پسر خود و اطراافیان نزدیک به وی را صادر کرد.
البته تاریخ در این زمینه، اطلاعات دقیق چندانی در اختیار ما نگذاشتهاست تا به طور درست و مستند از ریشههای تصمیم ابراهیم غزنوی آگاه شویم. شاید اگر ابوالفضل بیهقی زنده میبود و یا تاریخنویس تحلیلگری مانند او ، میتوانست این میراث تاریخی را صرف نظر از بد یا خوب بودنش، امانتدارانه به ما انتقال دهد، در آن صورت، بهتر میتوانستیم چهرهی سیفالدوله محمود، پدرش ابراهیم غزنوی و نیز نقش مسعود سعد سلمان را در این ماجرا بدانیم.
اما اینک هرچه از مسعود سعد میخوانیم، نالهها و شکایتهای اوست مبنی بر بیگناهی مطلق وی در آن ماجرا و ماجراهای بعد. چنان که مرتب فریادمیزند که او قربانی توطئه یا توطئههای مشتی حسود شدهاست که نمیتوانستهاند موقعیت برتر ادبی، اجتماعی و سیاسی او را برتابند. اما گذشته از همهی این موردها، نگاهی به پارهای از مدیحههای وی نسبت به سیف الدوله، حکایت از آن دارد که او قبل از آن که سعدی وار، شاهی را به عدالت و صبوری و توجه به حال رعیت تشویق کند، او و دیگر مردمان اهل قدرت را در به بکارگیری خشونت علیه مخالفان آنان، سخت ترغیب میکردهاست. اگر او حتی این کار را هم نکند، باز چنان نقش اغراقآمیزی از رفتار و گفتارشان ارائه میدهد که گاه ممکن است ممدوحان درنیابند در کجا ایستادهاند.
بــدسگالان بــــیدیــــانت را از جهان تـار و مار باید کرد
جــــمله بنیاد دین و دولت را به حِسام استوار باید کرد
مـــملکت را بـــه تیغ تــابنده صافی و بـیغبار باید کرد
جمله بدخواه را بباید خَست بـــــا عـدو، کارزار باید کرد
ص 131
شاعر چنان تمام دنیا را در وجود شخص شاه خلاصه میبیند که حتی نفرین بیدریغ خویش را نثار کسانی میکند که در ردیف بدخواهان و بداندیشان وی خلاصه میشوند. در این میان تا آنجا پیش میرود که می خواهد سر از تن عدهای جدا شود و دیدگان شماری دیگر کور.
همیشه باد شها، نیکخواه و بدخواهت یکی به بزم نشاط و یکی به رنج زَحیر(4)
همیشه بـاد سر و دیـدهی بــد اندیشت یکی بـریده بــــه تیغ و یکی خــلیده به تیر
ص 219
مسعود سعد برای اینکه بتواند تمام خصلتهای برجستهی شخصیتهای سیاسی و رهبران اجتماعی دنیا را تا آن زمان به شخص شاه نسبتدهد، دوست دارد که مذهب تناسخ واقعیت میداشت تا در آن صورت، او میتوانست بگوید که این روح انوشیروان است که سر از جسم سیفالدوله محمود غزنوی در آوردهاست. وی، حتی گامهای خود را از این نیز فراتر میگذارد و همهی صفات خدواندی را در وجود ذیوجود این حکمران بزرگ هند خلاصه میبیند. حکمران بزرگی که اسکندر و نوشیروان و خدا نیز در او تجلی کردهاند.
گــر مذهب تـــناسخ اثـــبات گــــرددی مـــن گویمی تـو بیشک نوشیروانیا
گویی صفات ایزدی اندر صفات توست کایدون برون ز وهم و برون از گمانیا
شاهـــا نظام یـــابـد، هندوستان کنون زان خـــنجر زدودهی هــــــندوستانـیا
ص 33
کــــجا گـــریزد دشمن اگر چه مرغ شود عقاب هیبت تـــو چون گرفت روی هوا
به جز تو هیچ کسی خسروی نداند کرد که خسروی را از توست مقطع و مبدا
ص 37
به عمر، خوش نخفتی شبی سکندر هیچ اگــر بدیدی در خواب، تیغش اسکندر
بـــــه هـــیچ حال نگشتی زبهر آب حیات اگـر بیافتهبـودی ز جود شاه مَطَر(5)
ص 210
اما با وجود این همه معجزهها در وجود سیف الدوله، تنها با اشارهی سلطان ابراهیم غزنوی که هزاران فرسنگ دورتر از او، در قصر باشکوه خویش در غزنین نشستهاست، همهچیز در یک لحظه، بر باد میرود و مداح سر از پا نشناختهاش نیز اگر چه نه در همان لحظه اما کمی بعدتر به گوشهی زندان انتقال مییابد. واقعیت آنست که پس از دستگیری سیف الدوله و شماری از نزدیکانش، مأموران سلطان ابراهیم، ظاهراً در همان روزهای اول، به دلایلی که معلوم نیست، به خود مسعود سعد کاری نداشتهاند. آنان نخست به مصادرهی همهی اموال پدری و نیز اموال خود او می پردازند. مسعود که از این تجاوز، سخت برآشفتهاست و زورش به کسی نمیرسد، از لاهور قصد غزنین میکند تا به دادخواهی، به حضور سلطان اعظم یعنی ابراهیم غزنوی باریابد. رفتن به آن شهر همان و به زندان سلطان ابراهیم افتادن همان. در جایی که عدالت نیست، ظلم از شوق میرقصد. از این روست که وی بعدها در قصیدهای خطاب به ابراهیم غزنوی، حال خود را چنان بیان میکند:
به حضرت آمدم انصافخواه و داد طلب خــــبر نـــداشتـــم از حـــکم ایــــــزد دادار
زمـن بترسد ای شاه، خصم ناقص من کـــــه کــــار مــــدح به من بازگردد آخر کار
ص 227 و 228
به دستور سلطان ابراهیم، نخست او را در قلعهی « دِهَک » زندانی میکنند. اما وقتی که بر شاه آشکار میشود که وی با « ایلک خان » ترکستانی مکاتبه دارد، دستور میدهد تا او به قلعهی « گردیز » منتقل گردد. اما چندی بعد، دوباره به قلعهی « دهک » آورده میشود. هنوز مدتی نگذشته که بدگویان، به شاه گزارش میدهند که او در قلعهی دهک، از آزادی بسیار برخوردار است و ظاهراً به وی خوش میگذرد. شاه که همیشه بر عنصر انتقام و زجرکُش کردن مخالفانش تکیهدارد، دستور میدهد تا شاعر را به قلعهی « سو » بفرستند که بر بالای کوهی بنا شده و بوی عفونت در آن منطقه، مشام انسان را به سختی میآزارد. در آنجاست که نه تنها بدترین شرایط غذایی و محیطی را بر وی تحمیل میکنند بلکه حتی بند برپاهایش مینهند.
البته این نکته را باید گفت که سختترین دوران زندان او، در قلعهی « نای » گذشته است که از نظر درد و رنج جسم و روح، به هیچوجه با « دهک » و « سو » قابل قیاس نبوده است. قلعهی « نای »، غالباً محل زندانیان سیاسی بوده و بسیاری از شاهزادگان مخالف را نیز در آنجا نگاه میداشتهاند. در این دوران سخت، مسعود سعد به « علی خاص » که از شخصیتهای محترم و از خاصان دربار بوده، امید فراوان دارد که بتواند موجبات آزادیش را فراهم سازد. اما با مرگ او، امیدهای وی نیز به ناامیدی بدل میگردد.
در این جا فقط به عنوان نمونه، به بُرشهایی از دو قصیده که در شکایت از زندان « نای » سروده شدهاست اشاره میکنیم.
نالــــم ز دل چو نای، مـن انـدر حصار نای پستـی گــرفت همت من زین بلند جای
آرد هــــوای نـــای، مـرا نــــاله هـای زار جـــز نـــالههای زار چه آرد هـــوای نای
گـــردون به درد و رنج مرا کشتهبود اگـر پـــــــیوند عمر من نشدی نظم جانفزای
امـــروز پست گشت مـــرا هــــمت بــلند زنـــگار غـــم گــــــرفت مرا تیغ غمزدای
گردون چهخواهد از مـن بیچارهی ضعیف گیتی چــهخواهد از من درماندهی گدای
گر شیر شرزه نیستی ای فضل کمشکر ور مـار گرزه نیستی ای عــقل کم گزای
ای محنت ار نــه کوه شدی ساعتی بـرو وی دولت ار نه باد شدی، لحظهای بپای
مسعود سعد، دشمن فـضلست روزگـــار ایـن روزگار شیــفته را، فضل کـــمنمای
ص 404 و 405
به جمله ما که اسیران قلعهی ناییم نشستهایم و زیــــان کرده بــر بضاعتها
دراز عـــــمری دارم که اندرین زندان بر من از غم دل، سالهاست، ساعتها
ص 475
شمار اشعاری که مسعود سعد در مدح سلطان ابراهیم غزنوی سروده، از شمار انگشتان دو دست کمتر است. علت این امر نیز آنست که او مستقیماً در دربار او خدمت نکردهاست. اما از زمانی که زندانی او میشود، خواه ناخواه به دست او کار داشتهاست. البته جای تعجب است که او در خلال ده سال زندانی بودن به دستور ابراهیم غزنوی، قصایدی چنین اندک در مدح او سروده باشد. بخصوص که شماری از این قصیدهها، ترکیبی است از مدح شاه و شکایت از وضع خویش در زندان و آرزوی رهایی.
با وجود این، چند قصیده از قصاید مورد اشاره، در مدح سلطان است بی آن که اشارهای به درد و رنج شاعر شده باشد. این نکته، حکایت از آن دارد که مسعود سعد، آن اشعار را یا قبل از گرفتاری خود سروده یا در همان مدت اندکی که میان آزادی او و مرگ سلطان ابراهیم، فاصله شدهاست. چنان که از تاریخ برمیآید، مسعود سعد در سال 490 هجری قمری از زندان آزاد شد و ابراهیم غزنوی در سال 492 درگذشت. واقعیت آنست که او، این آزادی را پس از ده سال زندان، مدیون شخص شاه نیست بلکه مدیون محبت فرد متنفذی است به نام ابراهیم عبدالملک عمادالدوله ابوالقاسم خاص که توانست موجبات رهایی او را از زندان « نای » فراهم آورد.
.......................................................
4/ زَحیر: ناله، صدای ناله، اسهال
5/ مَطَر: باران
نگاهی به زندگی مسعود سعد سلمان
اگر هنر نبود، خاک پایههای بیداد انسان بر انسان، هنوز هم بلندتر از این تلی بود که اکنون در برابر ماست. خاکپایههایی که مدفن اسرار آرزومندیهای کسانی است که جهان را بهتر از آن میخواستند که بود اما آنان که قدرت را مانند فرشی به زیرپا کشیدهبودند، همان جهانی را خواهان بودند که فرش زیرپایشان به وجود آورده بود. با همهی تلاش میراثداران چراغهای ایستاده در توفان، هنوز هنر و دارندگان آن نتوانستهاند آن چراغ را بر سردابه های شوم و دردبار دارندگان قدرت بتابانند و تصویر آن همه رنج و از هم پاشیدگی روح و شخصیت انسانها را به ما انتقال دهند.
چه بسا این انتقال نیز همان حدیث مفصل باشدکه ما همچنان از مجملها خواندهایم. در میان ابزار انتقال، در میان آن چراغهایی که در خلال تمدن انسانی بر روزکوران و شب طلبان تابیدهاست، شاید کلام، مرموزترین کلید گشایندهی طلسم جادوگران قدرت بودهباشد که حتی توانستهاست از برابر نگاه محتسبان تاریخ، نجیبانه بگذرد و پرده از آن همه نانجیبیها بردارد.
این غیر ممکن است که بتوان چه از عهد « دقیانوس » ها با یگانه نمونهی باقیماندهاش « اصحاب کهف » و چه از دورانی که جدال « بیداد و « داد » بیش از هر زمان دیگر، اوج گرفتهاست، آماری از شمارهی انسانهایی که در زندانهای تابوتداران قدرت، اسیر شده و یا در همانجا برای همیشه با آزادی و زندگی بدرود گفتهباشند به دست آورد. تنها خبرهایی که از سلولهای شرمگین گوشتهای سوخته و بدنهای پارهپارهی انسان در هر گوشه از جهان به گوش ما رسیده، خبر از بسیارها میدهد. اگر حتی همین امروز، تابوتداران قدرت، پنجرهی سلولهای مایملکانهی خویش را کمی باز میگذاشتند، میشد ضجههای دردبار هزاران و صدهزاران انسان را از قلب آفریقا گرفته تا عمق آسیا به گوش تن شنید. آنگاه اگر آن همه ضجه به گوش جان شنیدهشود، چه بیشمارانی که خود بدل به مشعل خشم و جنون شوند.
نام بسیاری از این قربانیان بینام و با نام را هریک از ما شنیدهایم. برخی را که بیشتر شناختهایم، درد بیشتری بر جانمان شتک زدهاست. اما آنان را که نشناختهایم و یا نمیشناسیم شاید با تکان دادن سری از دریغ و یا دشنامی از خشم، خود را به ساحل همدلیها رساندهباشیم. شاید زندهترین و نزدیکترین نمونهی چنین انسان هایی در این روزگار، شخص « نلسون ماندلا » باشد که داغ تازیانهی مخالفان رشد و حرمت انسانی را در طول بیست و هفت سال از عمر خویش در زندان، هم به تن دارد و هم به جان.
اما در این میان، آن کسی که من میخواهم به وی بپردازم، شاعر ایرانی، مسعود سعد سلمان است که در قرن پنجم و ششم هجری زندگی میکرد. او البته نه بیست و هفت سال بلکه نوزده سال از عمرش را در زندان به سر آورد. اما نوزده سال نیز در چنان روزگارانی که جوانمرگی، همچون باران بر بام هرخانهای میبارید، کم یا کوتاه نبودهاست. شاید مسعود سعد در میان شاعران نام آور و تاریخی ایران، از این جهت منحصر به فرد به شمار آید. از آن رو که او نه تنها در خانوادهای شناختهشده بزرگ شده بلکه پدرش « سعد سلمان » از آغاز جوانی در خدمت شاهان غزنوی بودهاست. چنان که طول خدمت پدرش به عنوان مستوفی دربار شاهان و حکمرانان غزنوی، به شصت سال میرسیدهاست.
هر چند مسعود سعد نیز از خدمت گذاران درستکار این خاندان بوده، اما در عمل میبینیم که او گرفتار خشم دوتن از شاهان غزنوی، سلطان ابراهیم و پسرش سلطان مسعود سوم میشود و نوزده سال از جان و جوانی خود را در دهلیزهای مرگ و جنون به سر می آورد. اینک برای ما که در این سوی زمان، برفراز جادهی دو سویهی لاهور- غزنین ایستادهایم، چندان باورکردنی به نظر نمیرسد که فردی بزرگشده در دربار غزنویان و مورد اعتماد آنان، یکباره در ردیف شورشیان مخالف و از جان گذشته، به زندان درافتد و دیگر به سادگی نتواند خویش را از چنان سیاه چالهایی خلاصی دهد اگر چه انبوه آشنایان و دوستانش، تلاش خویش را برای رهایی وی، تا پشت اتاق خواب ابراهیم غزنوی و پسرش سلطان مسعود نیز ادامه دادهاند.
شاید هریک از ما از خود بپرسیم که چگونه مردی مانند پدر او « سعد سلمان »، در خلال شصت سال خدمت به عنوان مأمور امور مالی و مالیاتی شاهان غزنوی در سرزمین بزرگی چون هند، هرگز به جرمهایی که پسرش گرفتار شد، گرفتار نیامد؟ آیا در دوران او، زمانه از فساد کمتری رنج میبرد و به دنبال آن، دربار حکمرانان و فرزند زادگان محمود و مسعود چنان آدمیانی را در دامان خود نداشت یا آن که عوامل دیگری در این رویدادها دخیل بودهاست؟ واقعیت آنست که سیر رویدادهای بعدی و نیز حرکت تاریخ در همه جای دنیا نشان دادهاست که هراس تابوتداران قدرت، بیشتر از اهل فکر و کلام بوده تا کسانی که رشتههای امور مالی و ساختمانی خاندانهای حکومتگران را به عهدهداشتهاند. اگر کرورها ثروت در راه کلاه برداری های مالی برباد رود، به سادگی می توان با فشار بیشتر بر مردم و مصادره کردن اموال بسیاری از آنان، خزانه را دوباره پرکرد. اما اگر قدرت از این خاندان پرواز کند، در آن صورت چه باید کرد؟
از طرف دیگر باید بر این نکته تأکید کرد که فساد مالی، دو به همزنی، یارگیری و بازار دروغ و اتهام در این دورانها، قابل اجراترین قانون کشور بوده است. طبیعی است که بیشتر اینها از طریق شاه وقت عملی میشده و یا به نام نامی او انجام میگرفتهاست. درست است که مسعود سعد، آشکارا از این نکته شکایت دارد که کار در دست کاردانان نیست اما این اصل، بیانگر همهی مشکلاتی نیست که او بدان گرفتار آمدهاست.
اگـــر چـــه کـــار بـــه دولت مخنّثان دارند غــــــلام مردان باش و بگوی مردانه
ص 509
به یاد داشتهباشیم که شخصیت هایی مانند ابونصر فارسی، ابونصر مشکان، ابوالفضل بیهقی و شمارانی دیگر، در دربار همین شاهان و در میان همین بند و بستهای مالی و سیاسی زندگی کردهاند و هرگز سرنوشتی مانند سرنوشت مسعود سعد، آنان را تهدید نکردهاست. حتی این شایعهکه سلطان ابراهیم غزنوی خواهر خود را به سنایی غزنوی شاعر همین دوران پیشنهاد کرد، در نقطهی مقابل رفتار وی با مسعود سعد سلمان قرار دارد. ابراهیم غزنوی که چهل و دوسال در اوج قدرت و شوکت زندگی کرد، نه از ترس بلکه از راه احترام و نزدیک شدن به شاعری آن گونه بینیاز از مدیحه و ستایش، چنان پیشنهادی را مطرح کردهبود.
حتی اگر شایعهی مزبور واقعیت هم نداشتهباشد، حکایتگر نگاه احترامآمیز یکی اربابان قدرت است به مردی از خاندان کلام. چگونه می توان در چنان خاندانی و از سوی چنان شاهی، دو رفتار متضاد، یکی نزدیک شدن و حتی خواهر خویش را به زنی پیشنهاد دادن به یک شاعر و دیگری به زندان افکندن دیگری را توجیه کرد. آیا این به معنای آنست که حتی یکهتازان میدان قدرت و زورگویی، در لحظاتی از زندگی، از عمق دل، خواهان حرمتگذاری به کسانی میشوند که خود را در اوج بینیازی، در اوج بیاعتنایی و خوارشماری همهی آن جاه و جلال شاهی و شادخواری به تماشا میگذارند. ناگفتهنماند که این نخستینبار نیست که در طول تاریخ، چنین رفتارهایی را از سوی شاهان و حکمرانان وقت، در گوشه و کنار دنیا خوانده و یا شنیدهایم.
البته مسعود سعد در همهی شعرهایش که به زندان و درد و غم او بر میگردد، تأکید میورزد که هیچ گناهی مرتکب نشده و خود نمیداند چرا باید اینهمه خواری و درد را تحملکند. حتی در یکی از اشعارش، خود را آنقدر بیگناه میداند که معتقد است حتی یک پرنده نیز میتواند آن را به منقار بکشد، اما باید گفت که در آن بافت سیاسی و اجتماعی، از برخی حرکتها و برخوردهای او میتوان دریافت که میتوانسته بعضی بدگمانیها را در ذهن شاه قوت دهد. حتی حاسدان و بدگویان نیز می بایست بر هر جادهای که پا میگذارند، کمی ردپای گذرنده را دیده باشند. البته این بدان معنا نیست که مسعود سعد، میبایست شایستهی آن همه درد و داغ نوزده ساله باشد.
اما این را نیز باید گفت که وقتی سنگی پرتاب می شود، همهی پنجرهها نمیشکنند. تردید نیست که برخی اندیشهها، گفتهها و کردههای مسعود سعد، بیآن که مجازاتی برای آن لازم باشد در چنان فضایی که بدگمانی و دسیسه از رایجترین سکههای روز است، میتوانسته بدگمانان را بدگمانتر سازد. به عنوان نمونه می توان به این بیت ها توجه کرد. این شعر در ستایش علاء الدوله مسعود سوم گفته شده است. این سلطان مسعود، همان کسی است که مسعود سعد را به مدت نُه سال در زندان « مرنج » زندانی کرده بود. این قصیده ظاهراً در زمانی سروده شده که مسعود سعد نه تنها به پایمردی خواجه طاهر ثقةالملک از زندان آزاد شده بلکه این بار به عنوان کتابدار خاندان سلطنتی به انجام وظیفه مشغول گردیده است.
در این هنگام، او مردی شصت و دو ساله است. اما انگار که تا آن زمان، توفان درد و رنج زندان از کنار خانهی او، حتی رد هم نشده است. این همه کینتوزی، این همه تشویق به جانشکاری و ویرانگری، خواننده را به تأمل وا میدارد. محتوای قصیده نشان میدهد که او حتی کاتولیک تر از پاپ، می خواهد که خون مردم هند، زمین تشنه را سیراب سازد. در حالی که او باید به کار کتابداری خویش مشغول باشد تا زخم های دیرینهی روحش ترمیم یابد، باز فیلش هوای هندوستان میکند و نه تنها شاه را به جنگ و ریختن خون مردم وامیدارد بلکه گلهمند است که چرا به خاطر چنان قصاید غرایی، مود توجه مسعود شاه قرار نگرفته است. در حالی که شاعران دیگر در همان مجلس از دست سلطان، هدایای بسیاری دریافت کرده بودند.
شاها زمین هند به خون تشنه گشت باز زینجا به سوی هند، سپاهیکش ابـروار
سیرابکـــــن زمین را، یک سر به تیغ تیز هــــــرسو زخون فرو ران، بر خاک جویبار
امـــروز بـــارد آن چـه نبارید تیغ دی (1 ) امسال بـیند آن چه ندیدست هند، پار (2 )
امــــروز بـــت پرستان هستند بی گمان در بیشه هـــا خزیده و در غارها بِشار (3)
اکــــنون چــــنان درافتد در هــــند زلزله کز هر سویی بـــلرزد، هامون و کوه و غار
از بــــوم و خــاک هند بـــروید نبات مرگ و زجــــان اهــل شرک، بــرآید دم و دمـــار
از سطوت تو شرک بنالد چو رعد سخت و ز ضربـــت تـــو کفر بـــــگرید چو ابــر زار
ص 238 و 239
مسعود سعد از این بیاعتنایی چنان آزرده خاطر می گردد که به همین مناسبت، مدیحهی دیگری برای شاه میسراید و در آن ذکر میکند که سلطان محمود غزنوی، از شاهانی بوده که از بذل مال خویش به مدیحهسرایان و شاعران، دریغی نداشتهاست و ذکر میکند که وقتی غضایری رازی که از ری برای او قصیده می فرستاده، از سوی سلطان محمود، هزاردینار زر پاداش میگرفتهاست. در صورتی که اگر غضایری در آن زمان زنده میبود، قطعاً به شعر مسعود سعد افتخار میکرد. این واکنش نشان میدهد که مسعود سعد، نه تنها دلش هوای ماجراجویی داشته بلکه میخواسته در آن سرانهی پیری، پس از نوزده سال زندان پر درد و رنج، هنوز بر تارک دیگران بدرخشد آن هم نه برای شعرهایی که حتی می توانست شاه را کمیبیدار کند بلک برای اشعاری که مشوق او در آدم کشی و ویرانگری بودهاست.
................................................................................
1/ دی : دیروز
2/ پار : پارسال، سال گذشته
3/ بِشار : گرفتار، پای بند، محبوس