در سالهاي اخير، تماس من با شعر معاصر به حداقل رسيده است. اين کمي تماس در ذهن انسان، انديشههاي گوناگوني را زنده ميکند. آيا شاعران ما علاقهي خود را به آفرينش شعر از دست دادهاند يا آن که آنان همچنان مُجدانه به سرودن زمزمههاي خويش مشغولند و اين من هستم که به دلايل فاصلهي جغرافيايي، از داشتن تماس با شاعران و يا دسترسي به خواندن سرودههاي آنان محروم گشتهام؟ در وبلاگ ها و تارنما ها يا سامانههاي فارسي تا آنجا که من نشاني دارم و يا گذارم ميافتد، آن تعداد افرادي که به طور جدي به کار شعر مشغولند يا چندان کمند که ديده نميشوند و يا من در چنان فضايي به سر ميبرم که نتوانستهام کارهايشان را پيگيريکنم.
اين نکته نيز ناگفته نماند که علائق ذهني ما به جلوههاي گوناگون هنري در هر دوره از عمر، رنگ و بوي خاص خود را ميگيرد که اين نيز غير طبيعي نمينمايد. با وجود اينها، چندين ماه پيش، به « وبلاگ »ي برخوردم به نام « رقصيدن روي مين ». در اين وبلاگ، شعري مفصل، منتشر شده بود که شاعر آن « آرزو شهبازي» است که آن را به مناسبت نوزده سالگي بمباران حلبچه در عراق سروده است.
شعر مورد نظر قبل از آنکه سري در پرداختهاي سنتي براي چنين مناسباتي داشتهباشد، براي من، ناگهان پنجره اي به يک افق تازه گشود. زباني شفاف، نگاهي متفاوت، لحني صميمي، ذهنيتي غم انگيز و دردبار، يک باره مرا غافلگير کرد. انتظار خواننده در چنين مناسباتي، آنست که به شعري برخورد کند سرشار از شعارهاي تند و تيز و يا نفرين و نفرت به عاملان بمباران شيميايي حلبچه. اما چنان نبود و اين چنان نبودن، هر لحظه، مرا عميق و عميق تر به دنياي واژگاني و مضموني شاعر فرو برد.
شعر حلبچه ناگهان مرا با شاعري کاملاً نا آشنا، آشنا ساخت. شاعري که دور از همهي برخوردهاي قراردادي و عادتشدگي شماري از نوسرايان معاصر که گويي از فراز کوه قاف دانش و توانش، به مناسبات اجتماعي مينگرند و هرچه در دل دارند يا نفرين است و يا ستايش، به کاري خُرد اما ماندگار و تداوميابنده مشغول است. در حالي که اين شاعر ناآشنا، دور از دورباشها و کورباشهاي هنري، با زباني که گاه حتي ميتوانست بيشتر در کارگاه ذهن شاعر ورز بخورد، اندوه انساني خود را بي هيچ ذرهاي خشم وحشي يا اشکي خون آلود، اما شکافنده و بُرشدهنده به تماشا گذاشته است.
آفتاب
اولين قدم را که در سراشيبي تپهي روز بردارد
نوزده سالگي مرگت،
موهايش را در تمام آينه هاي بهشت مي بافد.
نوزده پري،
به زمين سفر مي کنند.
کنار آن ديوار رنگ پريده،
در کوچه هاي حلبچه
نفس هايشان را به کودکان مي بخشند و
عطر کشنده ي بوي سير را
از جشن نوزده سالگي مرگت بيرون مي کنند.
حسي چنين انساني و آرزومندانه را تنها در کلام شاعران و قديسان ميتوان يافت. طبيعي است که « آرزو شهبازي » از تبار قديسان نيست اما از تبار آرزومندان و شاعران انديشمند روزگار ما هست. نسلي که از جستجو در مضمونهاي نخ نماي پلاسيده، فاصلهها دارد و آشکارا، وفادار به حقانيت انسان است در هيأت هر تبار و زبان و فرهنگ. شعر « آرزو شهبازي »، نگاه به اين تلخي گزنده دارد که در واقعيت خاکي خشن روزينه
ها و روزگارينهها، نه آن نوزده پري آرزويي و آسمان نشين به کوچههاي حلبچه گذرکردند و نه آن نوزده سالگي مرگ درو شدگان دروغ و سياست، حتي مجالي شکننده به بافتن گيسوانشان در آينه هاي بهشت به آنان داد.
آينههاي زمين، ديري است که همچنان در حوزهي اختيار و اقتدار آناني است که نيرومندي خويش را در مرگ ديگران طلب مي کنند. از اين رو، تا عدالت در گوشهاي خزيدهاست و توان حنبيدن ندارد، تا « برگزيدگان»، هنوز بر اسب چوبين فريب و قدرت سوارند، عطر خَردَل همچنان در کوچههاي حلبچه و بسيارها، ميتواند حتي دوباره جانگيرد.
طبيعي است که زيبايي هنر تنها در آن نيست که انسان بتواند آرزومنديهاي خويش و ديگران را همچون کبوتري بر بام کلمات پرواز دهد. آن کس که ميتواند چشماندازهاي ذهني خويش را همراه با تصويرهايي که حتي دوربينهاي عکاسي با همهي امکانت و تواناييهايشان، شکارشان نميکنند، بر دوش کلمات وحشي نهد و از آنها، ساخت و بافتي زاينده و اهلي به تماشا بگذارد. چنين است که شاعر، نوميديهاي گزنده و خشم خاموش خويش را نيز در بُرشهاي زيرين به گوش جان برساند:
هيچ کس اما نيست تا بپرسد: در آن ديار بالا آيا
براي ترديد هاي ما، کتاب و مذهب تازه اي هست؟
کمي بعدتر:
هيچ نامه اي اما از اين پريان به دست خدا نمي رسد،
هيچ کس نمي پرسد که چرا زمانهي ما اعجاز را کم داشت ؟
« آرزو شهبازي » هنوز تا کنون کتاب شعري منتشر نکرده است اما اشعار نسبتاً قابل ملاحظهاي در سالهاي اخير سروده که من به برخي از آنان اشاراتي خواهم داشت. شعرهاي او به طور عمده، مضمونهاي عاشقانه دارند. اما در يکايک تصويرهاي ارائهشدهاش، تازگي، شوق و رويش، نگاه هاي گرم انساني و تسخير حوزه هاي معنايي ناشناخته، در پوشيدگي نجيبانهي خويش، از چشمنوازترين عنصرهاي ساختاري آن است.
نميتوان شعر او را خواند و بيتفاوت از کنارش گذشت. نميتوان به ژرفاي امواج متلاطم نگاه کاونده اش پاگذاشت و خود را در چشم اندازي دل نواز و گرمابخش احساس نکرد. زبان وي از اعتماد به نفس سنگين و به پيشروندهاي برخوردار است. ميتوانم بگويم که او در لحظات سُرايش اشعار خويش، ظاهراً چنان از شوقي معنايي لبالب بوده است که هرگز به آراستن و يا پيراستن واژهها و مناسباتشان نينديشيده است. نه از آن رو که نخواهد و يا نتواند بل از آن رو که تصويرهاي ذهني، چنان او را احاطه کرده و به بازي گرفتهاند که وي در اوج نياز براي زايش آنها، از ابتداييترين کلماتي که در دسترس داشته، مدد گرفته و آنها را در کارگاه ذهن خود جانداده است.
او در يکي از اشعارش، رابطهي « اشک » را با « عقل » و « احساس »، با بُرشي زلال و صميمي به تصوير ميکشد. نه نالهاي است که در پناه شمع صورت ميگيرد و نه زلال اشکي است که در شبانگاه جدايي، برگونهها جاري ميشود. بلکه شعلهاي است سوزان اما نه سوزنده، سيلي است خروشان اما نه ويران کننده. اين تصويرگري کلامي نه تنها از هماميزي ساده و محکمي برخوردار است بلکه با وجود همهي فشردگي بيانگرانهي خويش، از هرگونه طبل و نقارهي احساس که گاه ميتواند گوش فلک را نيز کرکند، فاصله دارد.
در هنر، آن چه ميتواند جلوهي ماندگار و نافذ به خود بگيرد تنها بهره گيري از زيباترين واژهها و يا آهنگينترين بافتهاي نرم و روينده نيست. بلکه بهره گيري از ساختارهاي درهمگره خوردهي معنا و کلام است که مي تواند چنان تصويرهايي در ذهن خواننده يا بيننده ايجاد کند که گويي، او تا کنون، هيچگاه از چنان چشماندازي به آن پديده ننگريسته و يا حتي تصور چنان نگرشي را از چنان چشماندازي در ذهن خود نداشته است.
« مارسل پروست Marcel Proust / تولد: 1871/ مرگ : 1922 » نويسندهي فرانسوي و صاحب کتاب « زمانهاي ازدسترفته»، گفتهي بسيار عميق و انديشمندانهاي دارد. او ميگويد: « اينک کشفهاي تازه در آن نيست که سرزمين ناشناختهاي را نشانه بگيريم، بلکه در آنست که بتوانيم پديده ها را با نگاه کاملاً تازهاي ببينيم.» « آرزو شهبازي » از شاعران مقتدر و جواني است که شعرهايش تا اين لحظه، سرشار از نگاه تازه و کشف حوزههاي تصويري بديع است. طبيعي است که تصويرپردازيهايي از اين دست،خواننده را در حوزهي خوش آهنگ و نوازشبار خود نگاه مي دارد و يک دم از طيف مغناطيسي خويش رها نميکند.
چه سر به هوا شده اند،
بچههاي اشک.
تا چادر عقل به سر کنم،
از در نيمه باز پلک بيرون پريده اند.
در ادبيات فارسي در بارهي اشک، ابيات بسيار زيادي داريم. نگاهي به چند نمونه از آنها در اين حوزهي معين، اين ذهنيت را در انسان به وجود مي آورد که چشمانداز کلي جامعه، گذشته از آن که بلخ باشد يا طخارستان، تبريز باشد يا هرات، در محدوده اي معين، شناور بوده است. نگاههاي هنري در اين يا آن بُعد خاص، همچون ميراثي دست نخورده، از رودکي به عنصري و منوچهري، از سنايي به جامي و نظامي، همچنان نسل اندر نسل، در ميان اين سازندگان و بازيگران کلام و فرهنگ، در گردش بوده است.
آن گاه، در هزارهاي ديگر که بسياري را گمان برآن است که شايد ايمان و فرهنگ برباد رفته باشد، شاعري ميآيد که نه دفتر و دستک خاقاني در کنار اوست و نه رسالت و انديشه ي ناصر خسروانه در سرش، بي هيچ ادعاي فرازنشينانه، آرام از کوچه هاي فرهنگ تاريخ ميگذرد و چه بسا بسيارها که حتي نيمنگاهي نيز بدو نيندازند. او ميآيد نه براي آن که بر فراز بنشيد بلکه مي آيد تا حضور خلاقانهي انساني خويش را دور از هرگونه پاداشخواهي و ستايشطلبي به نمايش بگذارد.
اينک به چند نمونه از اشعار برخي از شاعران گذشته، اشاره مي کنم:
به رويم نگه کن که بر درد عشقت
به جز اشک خونين، گواهي ندارم خاقاني/ واژه نامهي دهخدا/ جلد دوم
هيچکس زَهرهي نظّارهي چشم تو نداشت
نمــک اشک من اين تــلخي بـــــادام گرفت صائب تبريزي/ همان منبع
از نسيم آه ممنونم که در گلزار عشق
غنچه هاي اشک گلگون مرا واميکند عالي/ همان منبع
چگونه يــار بـــه منزل بَرَد مسافر اشک؟
که رهزنـي به کمين همچو آستين دارد دانش/ همان منبع
اين کدامين آواز است که وقتي حتي در گوش بالش نواخته ميشود، خواب را به سکوتي آرامش واره دعوت ميکند؟ آيا ميتوان عاشق بود و آرامش داشت؟ آيا مي توان عاشق بود و به جاي خوابهاي طلايي، خوابهاي سپيد را از ديدهگذراند؟ خوابهاي « سپيد» از کدامين تبارند؟ آيا مي توانند آن خوابهايي باشند که هُرم گرم آرامش و يلِگي، ذهن را به پذيرش هيچ نويدي حتي بهشتانه از اعماق تاريکي جان وادار نمي کند؟ باري، « آرزو شهبازي » بي آن که در پي آزمونهايي از آن سرشت باشد، به توصيف تپنده و پر طراوت آن حالت مي پردازد و چنين است که در اين بازيابي معنايي، بُرشي دلنواز، پرسشگر و اندکي گله آميز بر فضاي شعرش سايه مياندازد.
در گوشهاي بالشم
چه آواز خوانده بودي،
که سکوت خوابم اينهمه سپيد است؟
چه آواز ي،
که ماهيهاي رؤيايم،
اينگونه موزون،
در درياي شب ميرقصند؟
« آرزو شهبازي » خشمگين است و نوميد. اما خشم و نوميدي او، از آن جوهري نيست که واژهها را منفجر سازد و تکههاي مضموني آن را بر عارف و عامي نثار کند. او حتي نه به « فلک کجمدار » اعتنا مي کند و نه به روزگار « قهار» که گويي هرگز درس عدالت را در مکتب هيچ استادي در همهي سدهها و هزارههاي غبارين و متلاطم تاريخ نياموخته است. نفرين او، در آرامشي نجيبانه، به زير پوست واژهها ميدود و آنها را از آن ناآرامي و تلاطم دردبار و اندوهگينانهي درون، لبالب ميسازد اما خوشا که هرگز به انفجاري ويرانگر نمي کشاند. و چنين است که او حتي آرزوي نبودن و گم شدن آن نفرين شده را در پوششي چنان متواضعانه ارائه مي دهد که گويي مادري، دعاي خويش را بدرقهي راه فرزندش ميکند:
دلم مي خواهد تمام شهر
تو را مثل مادري مهربان اما ناگزير
سقط کند.
کوچه ديگر باردار تو نباشد.
و من هر بار که
از آن پياده رو عبور مي کنم
صداي گريهي خاطرهاي را
که در همهمهي عابران متولد ميشود نشنوم.
دلم ميخواهد اين جهان تلخ،
کمي از آن شيرينيهايي را
که با هم از آن شيريني فروش صبور
ميخريديم ،
به دهان بگذارد و راز خوشبختي را بداند.
بداند و دست از سرزنش تنهايي من بردارد.
دلم مي خواهد سرباز رويين تن وفاداري
پشت يکي از همين سنگرها
به دست دشمني کشته شود،
که مي خواهد به من يک آزادي دروغين ببخشد.
دلم مي خواهد تمام فريب ها و دروغ ها را
به خانه دعوت کنم،
و بر روي صندلي خالي حقيقتي که نيست،
بنشانم.
دلم مي خواهد آن دستخط ساده و آوازه خوان،
همانجا در قاب کوچک چوبي بميرد.
و جنازه اش به شعري پر از ابتذال بدل شود.
دلم مي خواهد دستم را در گلويم فرو کنم
و اين ماهي کوچک بي تاب را
از خشکسال اين رود بيرون بکشم .
ماهي کوچک ساده لوح
که در انديشهي دريا بود،
و به چشمه اي هم نرسيد.
دلم مي خواهد دوباره
به غروب آن سه شنبه بازگردم،
و تو را در شلوغي اين شهر خاکستري،
اين بار نبينم.
تو را نبينم که نگاهت مثل آفتاب،
در شب چشمهاي من غروب ميکند،
تا روز ديگري از آن متولد شود.
دلم مي خواهد روي بستر آن آغوش هميشه سبز،
آن پيچک گرمابخش،
بذرآغوش هاي تازه بکارم.
نه! من دلم ميخواهد يک روز دوباره با هم
روي آن نيمکت چوبي،
رو به سايههاي دراز آن درختان،
زير نورهاي رنگي شب بنشينيم،
و از من بپرسي:
- آرزو، الان چه چيزي دلت ميخواهد؟
زيبايي و تپندگي شعر آرزو در آنست که با سادگي و طراوت روستاييوارهاي- چه بسا او خود روستا را تجربه نکرده باشد- ، آرزوها، نوميديها، نفرينها و داد و گرفتهاي عاطفي خويش را در بافتي شاعرانه تصوير کرده است. من وقتي که شعر او را مي خوانم، از شوق گرم و دلانگيزي لبالب ميشوم. اين همه زيبايي، اين همه نفرين اما نه حتي ذره اي نفرت. به اين بُرِش از شعر بالا يک بار ديگر نگاه کنيم تا عمق زيبايي افسونگر کلامش را دريابيم:
تو را نبينم که نگاهت مثل آفتاب،
در شب چشم هاي من غروب ميکند،
تا روز ديگري از آن متولد شود.
ادامه دارد
پديدهي تمايزطلبي نه تنها در زندگي روزانه و هر لحظهاي ما داراي جلوههاي خاص خويش است بلکه در زندگي فرهنگي انسان چه در گذشته و چه در زمان حال، جلوه هاي خود را به نمايش گذاشتهاست و ميگذارد. يکي از اين موردها مربوط به عنصري بلخي است ( تولد: نامعلوم / وفات 431 هجري قمري) که از شاعران برجستهي دربار محمود غزنوي بوده است. او شعري دارد که دو بيت آن به اين قرار است:
در عشق تو کس پـــاي ندارد جُز من
در شوره، کسي تخم نکارد جـــز من
با دشمن و با دوست، بَدَت ميگويم
تا هيچکست دوست نـــدارد جز من
در اين دوبيت، با آنکه غرض عنصري، بيان محبت او به معشوق است اما قبل از آن که معشوق متمايز شود، اين خود اوست که به شکل بسيار برجستهاي در ميان دوست و دشمن متمايز مي گردد. شايد بتوان ادعا کرد که شاعر به قيمت فرا کشيدن خويش، حتي به شيوهاي ابهامآميز، به تحقير معشوق نيز ميپردازد. اگر جز اين بود، چرا بايد عمل دوست داشتن خود را به پاشيدن تخم در شوره زار توصيفکند؟
مورد ديگر به ترانهاي بر ميگردد که يک خوانندهي ايراني به نام حسن شماعيزاده، آن را خوانده است. من مطمئن نيستم که عنوان اصلي ترانه چيست. اما از آن به عنوان « يک دختر دارم، شاه نداره » ياد ميکنم. در اين ترانه، گذشته از بازتاب همهي ديدگاه هاي سنتي عقبمانده که گويي در پوششي از افتخارات شماري از هموطنان ما قرار دارد، خواننده به دو نوع تمايز برخورد ميکند. تمايز اول آنست که او دختري دارد که حتي شاهان که نماد فرادستي نسبت به ديگران هستند، از داشتنش محرومند. پس دارندهي اين دختر، شخصي است فراتر از فراتران يعني فراتر از شاهان.
آن گاه تمايز دوم مطرح ميشود که بيشتر به دارندهي دختر که همان پدر باشد بر ميگردد تا به خود دختر که قاعدتاً بايد سرچشمهي تمايز باشد. پدر، شاخ و شانه ميکشد که او به دليل اين تمايز، دخترش را به هر« کَسي » که خواهان وي باشد نميدهد. خوانندهي ترانه براي محتواي اول « کَس»، نظر به هر کَس و ناکَس دارد اما در بخش دوم ترانه، تأکيد مي کند که دخترش را به کسي ميدهد که « کَس » باشد. اين « کَس » دوم در عمل بازتاب اوج تمايزهاست. اين شخص آن کسي است که برفراز معيارهاي جاري روز نشسته است.
البته اين تصادفي نيست که اين ترانه در روزگار خويش، سخت مورد استقبال خانوادههاي ايراني و به ويژه خانوادههاي دختردار ايراني قرار گرفته بود. اگر در محفلي که پسرداران هم بودند، چنين ترانهاي از سوي خانوادهي دختر شنيده ميشد، انگار خوانندهي ترانه از درون دل آنان سخن مي گفت و آنان را نسبت به همهي دخترداران ديگر و صد البته پسرداران نيز متمايز ميکرد.
يکي از جلوههاي تمايز در ميان ايرانيان که از دههي چهل خورشيدي به اين طرف پر رنگ و پرنگتر شده، پديدهي نامگذاري فرزندان است. البته اين نکته را توضيح بدهم که نامگذاري فرزندان در همهي کشورها و فرهنگها، تابع خواستها، گرايشها و نيز توجه به برخي عوامل فرهنگي و اجتماعي هر دوران بوده است. اين دگرگوني هميشه و همه جا بوده و قطعاً در آينده نيز خواهد بود. اگر چنين نميبود ما هرگز به نام هاي جديد بر نميخورديم و يا سليقهها و دريافتهاي تازهاي را در اين عرصه نميديديم. اما نکتهاي که من در رابطه با پديدهي تمايزطلبي و گرايش شديد ايرانيان مطرح ميکنم، از اين گرايش عام کاملاً متفاوت است.
موضوع بدين شکل است که بسياري از خانوادههاي ايراني براي نشان دادن اين تمايز، با صبوري تمام، فرهنگهاي مختلف نام و يا واژهها را زير و رو ميکنند تا نامي بيابند که ديگران نداشته باشند. تأکيد بر نداشتن ديگران يا نبودن آن نام در ميان دوستان و آشنايان، در واقع، تأکيد بر روي حفظ چنين تمايزي است. پس از انقلاب 1357، شاهد هستيم که بسياري نامهاي مذهبي با آهنگ و رنگ متمايزتري نسبت به گذشته در ميان خانواده هاي ايراني رايج شده است. شايد جالب باشد بگويم که انتخاب اين نامها نه براي نشاندادن تمايز يا حفظ آن صورت گرفته بلکه عمدتاً ريشه در هماهنگ شدن با همان ضرباهنگي دارد که در فضاي کلي جامعه جاري است. در اين ميان، آنان که اين گرايش عام را نپذيرفتند و بيشتر و بيشتر به سوي نامهاي ظاهراً خالص ايراني گام برداشتند، در واقع چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، به اين رفتار تمايزطلبانهي ذهني خويش، ويژگي ديگري بخشيدند.
از طرف ديگر بايد گفت که تمايزطلبي در کشورهاي پيشرفتهي صنعتي که دمکراسي از يک توازن و سلامت نسبتاً قابل قبولي برخوردار است، آهنگ ديگري پيدا ميکند. به عنوان مثال، « مايکل جَکسونMichael Jackson / متولد 1958 » در لباسي شبيه لباس ژنرالها ظاهر ميشود بي آن که در حال و هواي رقابت با آنان باشد. يا « هيپي ها Hippies» و « بيتلها Beetels » در دههي شصت ميلادي با نوع لباس پوشيدن مخصوص به خود، به کلي خوشتن را از ديگران که در زمينهي آهنگ و آواز فعال بودند متمايز ساختند و همين تمايز نيز موجب برکشيده شدن آنان نسبت به ديگر گروهها شد.
در برخي موردها گاه بايد در عمل روزانه، تمايز را ناديده گرفت تا در يک چشم انداز دراز مدت از تمايزي معتبر برخوردار گرديد. در اين حالت، مخالفت با تمايز و يا دوري جستن از آن، نوعي حفظ درازمدت تمايز است. در دههي شصت و هفتاد ميلادي که جنبش چريک شهري، شور و ولوله اي در بسياري از کشورهاي آمريکاي لاتين و نيز در ايران و ترکيه به پا کرده بود، دقيقاً از آبشخور همين ديدگاه تغذيه ميکرد. چريکهاي شهري در تلاش بودند تا مانند ماهي در ميان درياي عظيم خلق شنا کنند تا از سوي مأموران نه متمايز شوند و نه به دام بيفتند. اين تلاش بازتاب اين انديشه بود که اگر آنان بخواهند به عنوان راهبران فکري و سياسي مردم در صف اول تاريخ متمايز شوند باد در صف آخر زندگي روزانه و آن هم به شکلي چون « همرنگ جماعت» حل شوند تا تاريخ در عمل به تمايز و برتري رفتاري و پيشاهانگانهي آنان گواهي دهد.
صرف نظر از اين که تمايز در ميان انسانهاي مختلف و گروههاي گوناگون اجتماعي، براي چه هدفي به کار ميرود، بايد بر اين نکته انگشت گذاشت که حس تمايزطلبي انساني، در مجموع حسي است که سمت و سوي آن به طرف روشنايي و تکامل است. طبيعي خواهد بود که تکامل و روشنايي، در پي خود غرور و افتخار نيز براي دارندگان آن به ارمغان آوَرَد. اما از ياد نبايد برد که اگر تمايز نبود، هنر در همهي ابعادش، هنوز به سطحي که اينک رسيده است فرا نميروئيد. چه بسا بسياري از آثار هنري، رونوشت يکديگر بودند بي آن که هر نسل در تلاش باشد تا کارش رنگ و بوي ديگري نسبت به نسل قبل و نسلهاي قبل از خويش داشتهباشد. اگر تمايز نبود، چه بسا همه در دربار محمود غزنوي از زر ديگدان مي ساختند اما ديگر شاهنامهاي که ما امروز داريم، فراهم نميشد. اگر تمايز نبود، ديگر ايلياد و اديسه و غزل هاي شمس و اشعار پر هيمنه و شورانگيز حافظ، زينتبخش هر خانه و کاشانه نبود. تمايز شايد در سکوتي مرموز، به بشريت بيش از آن خدمت کرده است که ما بدان انديشيدهايم. (1)
........................................
1/ اين نوشته، نخستين بار و به شکلي مفصل تر در فروردين 1380 در مجلهي عاشقانه شماره ي 192 در آمريکا به چاپ رسيده است. مقالهي کنوني در عمل، جوهر خود را از آن زمان دارد اما بسياري از مطالب آن، اينک حال و هواي ديگري پيدا کرده است.
تمايز چيست؟ تمايز از آن وپژگيهاي رفتاري انساني است که ميتواند او را از گستره ي جمع ظاهراً بيهويت جدا کند، رنگ و بوي ويژهاي به وي بدهد و از اين راه، چشم و ذهن ديگران به سوي خود فراکشد. شايد بتوان گفت که انسان با به وجود آوردن تمايز ميان خود و ديگران و يا داشتن ادعاي تمايز ميان خود و ديگران، ميخواهد به کسب اعتبار، به کسب ارزش و سرانجام به آن رضايت خاطر دروني براي ادامهي حيات معنوي خويش دست يابد.
انسان متمايز ميتواند از نظر جغرافيايي در درون جمع باشد اما در ذهن و چشمانداز ارزشي ديگران، با جلوهگري تمايزطلبانهاي که دارد، بيرون از جمع قرار گيرد. اين بيرون قرار گرفتن، جلوهاي از جستجوي تنهايي يا تنها شدن نيست. اين تنهايي، نوعي به اوج رفتن، نوعي پر و بال در آوردن و بر فراز ديگران قرار گرفتن است.
همه ي انسانها، متمايز شدن را دوست دارند. اما براي همه چندان ساده نيست که بتوانند آن را به تماشا بگذارند. بايد دانش داشت، بايد توانايي ذهني و حتي ابتکار عمل داشت تا جلوهي اين تمايز، نظر ديگران را به خود جلبکند. اين گرايش که انسانها کم يا زياد ميخواهند تافتهي جدا بافتهاي در نظرآيند نظر به همين حس تمايزطلبانه دارد. حتي سعدي وقتي مطرح ميکند که : « همه گويند ولي گفتهي سعدي دگر است » تأکيد بر جداکردن از انبوه و برکشيدن آن بر فراز آن انبوه است.
آنان که در سازمان هاي سياسي و يا فرقههاي مذهبي جمعميشوند و هويت خويش را در درون آن جمع ظاهرً يک دست بازمييابند در واقع خواستار نوعي تمايز هستند. با اين تفاوت که تمايز مورد نظر، از نوع تمايز فردي و خصوصي نيست بلکه تمايزي است که رنگ و بوي گروهي و جمعي دارد که البته آن جمع نيز بايد بايد با جمعي ديگر از همان تبار و سرشت مقايسه شود تا تمايز آن جمع نخستين هر چه بيشتر آشکارگردد. بايد گفت که براي انسان، حضور تمايز از نظر رواني، در عمل نوعي راهبرون رفت از مرگ معنوي است.
آنان که مي خواهند از نظر لباس و اندام در يک جمع زنانه، تبديل به « ماه مجلس » شوند، آنان که مي خواهند در يک محفل که احتمال حضور افراد گوناگون با سليقههاي متفاوت وجود دارد به جلوهگري تمايز خويش بپردازند، از صرف وقت و مال هيچ گونه دريغي ندارند. تصور اين نکته که افراد آن جمع در محفل هاي کوچکتر و دور از چشم ديگران، آن شخص متمايز را مورد بحث قرار دهند و در اين بحث، خواه ناخواه، زبان به تحسين و گاه حيرت در مورد او بگشايند، همهي خستگيهاي حاصل از مقدمه چينيهاي پيشين را جبران ميکند.
حتي در برخي رفتارهاي تهديدآميز از سوي کساني که به نحوي خود را فراتر از قانون تصور ميکنند و اصولاً خود را از آن تبار به شمار ميآورند که « اگر آتش خشم آنان شعلهور شود، هيچکس جلودارشان نخواهد بود» نيز وجه تمايزطلبي را آشکارا ميتوان به تماشا ايستاد. يا آنان که در زمان خشم و خروش، در برابر يک فرد ضعيف تر از خويش ابراز ميدارند که « برايت آشي بپزم که يک وجب روغن روي آن بايستد.» باز هم از طناب تمايز آويزان ميشوند. درست است که چنين شيوهاي از بيان، بوي تهديد و تجاوز ميدهد، اما در عمل، بهره گيري از اصطلاحاتي اين چنين، براي به تماشاگذاشتن تمايزي است قدرتمدارانه، فرازنشينانه و صد البته سرشار از مضمون هاي ارزشي اجتماعي و فرهنگي.