اين يادداشت رادر اوائل ماه مه 2007 ميلادي در رابطه با يک بحث که در راديوزمانه در رابطه با ابراهيم نبوي و برخي مسائل مادي راديو زمانه راه افتاده بود براي مدير اين راديو، آقاي مهدي جامي فرستادم. البته قصد من آن بود که اين نوشته به صورت مقاله در وبلاگ آن راديو منتشر شود. چند روز بعد، آقاي جامي با تشکر از من، تمايل خويش را به اين شکل ابراز کرد که بهتر است اين نوشته در آنجا منتشر نشود تا مبادا خوانندگان و شنوندگان اين راديو تصور کنند که اين نوشته، دفاعيهاي است نسبت به ايشان. البته من براي جلوگيري از اينگونه شبهات، کاملاً وضع آقاي جامي را درک ميکنم. به همين دليل، ترجيح ميدهم که نوشتهي مورد نظر با تغييرات مختصري در اينجا منتشر گردد تا چنين شبههاي را در کسي بر نيانگيزد.
زخمهاي ناسور دوران
زماني که در خلال تابستان 2006 از مسافرت برگشتم، شنيدم و ديدم که يک راديو به نام « راديو زمانه » در هلند شروع به کار کرده است. من نه مدير آن را ميشناختم و نه با کارهاي او آشنا بودم. البته وقتي که برايم بيشتر مشخص شد که اين راديو، به شکل يک طرح و يا هر چيزي در اين حال و هوا، با بودجهي نسبتاً قابل ملاحظهاي از سوي دولت هلند به مرحله يعمل درآمدهاست، نخستين فکري که دور از تأمل به ذهنم رسيد اين بود که بله با اين پول کلان، خواه ناخواه، يک عده، حسابي به نان و نوايي ميرسند.
من اين فکر را با کسي مطرح نکردم. انديشهاي بود در من و با من و بدون اراده ي من. چرا؟ علتش آنست که ما جزو آن ملت هايي هستيم که از مقولاتي از اين دست، زخم هاي عميقي در درون خود داريم. زخم هاي عميقي از بياعتمادي مطلق به هر کس که دستي به جام باده و دستي به زلف يار داشتهباشد و تا براي ما با همهي هستيمان ثابت نشود که آن فرد قابل اعتماد است، هرگز کمترين نسيم اعتماد از فضاي ذهن ما عبور نميکند.
آنچه را که مهدي اخوان ثالث در اوسط دههي سي خورشيدي سروده است هنوز در ذهن انبوهي از همنسلان من، به عنوان يک واقعيت ترديد ناپذير، از فراز تاريخ چشمک ميزند:
هر که آمد بــــار خود را بست و رفت
مــا همان بـــــدبخت خـوار بينصيب
زان چه حاصل جـز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل جز فريب و جز فريب؟
( از کتاب آخر شاهنامه/ شعر نادر يا اسکندر)
ما از کشوري ميآئيم که انديشهي گليم خويش را به بهترين شکل ممکن از آب کشيدن اگر چه به قيمت درد و داغ انسانهاي ديگر، چيزي نيست که لازم باشد با چراغ در صلات ظهر به دنبال نمونههايش گشت. ما از کشوري ميآئيم که هنوز ميشود به نام نامي مردم سينه زد و بعد به جانانه ترين شکل ممکن بر جنازهي همان مردم لگد کوبيد بيآن که بشود مدرکي عليه خاطيان و مرتکبان واقعياش به کف آورد و يا خاطيان و مرتکبان واقعي را با وجود مشخص شدن، به بند و زنجير قانون کشيد.
البته اگر من در ايران بودم و انديشههاي سيسال پيش را در اين زمينههاي معين داشتم هرگز اين فکر آني و بلا ارادهي خويش را در اينجا مطرح نميکردم اما بدان دليل که اينک نه آنگونه فکر ميکنم و نه به بسياري از پيشداوريهاي ديرين اعتقاد دارم، غمي نيست اگر اين انديشهي نادرست و غير ارادي را که در اين رابطهي معين به ذهنم آمده است با مردم در ميان بگذارم. طبيعي است که اين زخمهاي دوران، با صداقت يک نفر يا دو نفر، با زلالي يک گروه يا دو گروه، با درستي نشان دادن حتي انبوهي از مردم، در خلال يک سال و دوسال و يا حتي چند سال، بهبود يافتني نيست. اما از آن طرف غافل نبايد بود که هرگام درستي، ميتواند در جهت تغيير مسير آن بدگماني عميق تاريخي به سوي نوعي خوش گماني واقعبينانه، نقش داشتهباشد و سرانجام نيز روزي به بار نشيند.
البته بايد اعتراف کرد که آن روز آرزويي، چندان هم نزديک نيست که ما خوشبينانه از خواب صبحگاهان برخيزيم و ناگهان دنيا و آدم هايش را به گونهاي ديگر ببينيم. اگر روزي بخش بيشتر مردم ما بر اين باور قرار بگيرند که در همه جا، اين قانون است که حرف اول را مي زند يا اين صداقتهاي انساني است که به عنوان يک خط ارتباطي قرمز در اين دانههاي تسبيح تکامل و توسعهي اجتماعي و فرهنگي، نقش برجسته را دارد، ديگر چه باک اگر شماري از هموطنان ما بر بدبيني و اتهام زني خود در اين يا آن زمينه بازهم اصرار ورزند. ديگر اين حرف آنها نيست که افکار عمومي را شکل ميدهد.
سال ها پيش داستاني از يک نويسندهي معاصر انگليسي (1) خواندم به نام « ضد فساد ». اين داستان به شکل حيرت انگيزي انگار بازتاب سرنوشت و حال و رفتار ما ايرانيان است. وقتي که آن را ميخواندم قبل از آن که مصداق روشن آن رادر واقعيت تاريخي در ميان مردم نيجريه احساسکنم، در ميان بخشي از مردم خودمان احساس کردم و يا دست کم به ياد پاره اي از هموطنان خويش افتادم.
در اين داستان، وزير جديد امور مالي و دارائي نيجريه به نام « ايگناتيوس آگاربي Ignatius Agarby» پس از انتصاب به مقام وزارت، به ملت و دولت قول ميدهد که ريشهي فساد مالي را در همهي ردههاي کشوري و لشکري بسوزاند. طبيعي است که در آغاز، همهي مردم با تمسخر به حرفهايش گوش ميکنند. اما بعد که مي بينند در عمل، سراغ يک عده را گرفته و آنان را با تکيه به قانون دارد تکان ميدهد، با خود ميگويند که شايد، اين جناب هم مانند گربه تا دم کاهدان خيز برخواهد داشت و بعد آرام خواهد شد. اما با گذشت زمان، آنان در مي يابند که اين وزير تازه، راستي راستي قصد دارد که همه مفسدان مالي را در هر مقام و موقعيتي که هستند ريشهکن کند.
زمان درازي طول مي کشد و شمار بسياري قرباني ميشوند تا تقريباً مردم به اين باور ميرسند که اين وزير با بقيه وزراي پيشين فرق دارد و تکيهي بر قانون، تکيهاي است دور از تظاهر و بويژه که در پيرامون وي، بسياري نکتهها شايع است که همه در اثبات ثابتقدمي وي در راهي است که پيش گرفتهاست. همه متقاعد ميشوند که اين جناب، صادقانه کمر همت به سوزاندن ريشهي فساد مالي در کشور نيجريه گماشتهاست.
از همين رو، چندي بعد ايشان با يکي از بانکهاي بزرگ سويس تماس ميگيرد و از آنان ميخواهد تا فهرست نام سرمايهداران و دزدان نيجريه را که در آن بانک، پولهاي خود را گذاشتهاند در اختيار وي قرار دهد. بانک به ايشان جواب منفي ميدهد و خود را امانتدار همهي مردم ميداند. اما جناب وزير دستبردار نيست. او حتي تهديد ميکند که اگر بانک مورد نظر به خواستهاي دولت نيجريه جواب مثبت ندهد، آنان روابط اقتصادي خود را با کشور سويس قطع خواهند کرد. اما بانک مورد نظر بر همان اصل وفاداري خود بر حفظ مال مشتريان محکم پا ميفشارد.
سرانجام جناب وزير عازم سويس ميشود تا از نزديک با مقامهاي بانک مذاکره کند و آنان را از عواقب مقاومتشان در برابر دولت نيجريه آگاه سازد. وزير دارايي نيجريه، خواستار ملاقاتي محرمانه با رئيس بانک مي شود تا از نزديک فشار خود را براي افشاي نام دزدان نيجريهاي افزايش دهد. پس از مدتي مذاکره با رئيس بانک و مقاومت تَرَکناپذير او، ناگهان جناب وزير سلاح کمري خود را در مي آورد و بيرحمانه بر شقيقهي رئيس بانک مي گذارد و تهديد ميکند که اين آخرين مهلتي است که به وي داده مي شود.
اما رئيس بانک با وجود آن که مرگ را در برابر خود مي بيند، و عرق وحشت، همهي وجودش را فرا گرفته است به آقاي « آگاربي » ميگويد اگر شما ميخواهيد مرا بکشيد، دستتان باز است اما بايد به شما اطمينان بدهم که با اين کارتان به جايي نخواهيد رسيد. رئيس بانک که منتظر فشار دادن ماشهي اسلحه از سوي جناب وزير است، ناگهان با منظرهاي شگفت روبرو ميشود. درست در همين لحظه، جناب وزير سلاح خود را به سر جاي اولش بر ميگرداند و کيف بسيار بزرگ خود را با انبوهي چفت و بست، در برابر رئيس بانک باز ميکند و به ايشان ميگويد از وفاداري و مقاومت شما سپاسگزارم. لطفاً ً براي من حسابي باز کنيد و اين دلارها را به آن حساب واريز سازيد.
بدون ترديد، ايرانيان ما در طول زمان، حتي ميتوانند بدبينيهايي تا اين درجه که جناب « آگاربي » و « آگاربيها » در واقعيت زندگي ايجاد مي کنند، داشتهباشند. بايد بگويم که گروهي از هموطنان ما، در اين زمينه حتي آنقدر افراط مي کنند که باورمندانه بر زبان مي آورند که ايراني جماعت همين است و هرگز اهل درستي و صداقت نخواهد شد. و شماري ديگر معتقدند که اگر ايرانيان، حتي پيراهني از قرآن هم بپوشند باز نادرستي و کلاهبرداري را در جايي که بايد بکنند، ميکنند. نگاهي از اين دست به ايرانيان و يا به هر ملت ديگر که وجه مشترکهاي فرهنگي و رفتاري با ما دارد، نگاهي است بس خطرناک، دور از تأمل و تعمق. نگاهي است ايستا، فاسد، وضد همهي قانونمندي هاي حرکت و تکامل.
به قول يکي از نخست وزيران سوئد، زماني که انسان جزو بخشي از افکار عمومي ميشود، بايد مقداري تاب تحمل گزندگيها، گلايههاي بيجا و با جا، تحسينها و ملامتهاي بي موقع و با موقع مردم را داشته باشد. در مناسباتي از اين دست، پنجره ي سوء تفاهمها براي بسياري از مردم باز است. اما اين را بدانيم که مخاطب قرار دادن افکار عمومي با زباني صميمي و صادقانه، دير يا زود به برگ و بار خواهد نشست. مردم از هر تباري که باشند در اعماق وجودشان ميل به آن روشنايي دلپذير و نوازشگر حقيقت دارند. اگر مقاومت ميکنند، اگر حکم بيجا صادر ميکنند، اگر از دست کسي خشمگين هستند، از آن روست که هنوز از نظر دروني، متقاعد نشده اند که کارها در مسير درست خويش افتاده است اگر چه حتي در واقعيت افتاده باشد. زماني « درخور » لازم است تا آگاهيها بدل به باورهاي اعتمادبرانگيز انساني شود.
...........................................................
1 / نام اين نويسنده Jeffry Archer است. او در سال 1940 در انگلستان متولد شده و صاحب آثار متعددي است. نام اين کتاب به انگليسي A Twist in the Tale است که ساغر سعيدي آن را زير عنوان « بزنگاه داستان » به فارسي ترجمه کرده است. اين کتاب در سال 1370 خورشيدي توسط نشر البرز در تهران منتشر شده است.
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به تارنماي « باريکهها و گسترهها » مراجعه کنيد.
وقتی در اردیبهشت 1375 خبر خودکشي غزالهي عليزاده را خواندم، يگانه دريافت آني و تأثربار من، مقالهي « سپيده دمان آرامش بخش » بود که نوشتم. به ياد ندارم که در همان لحظه، از داشتن سرطان وي آگاه بودهام. اما در اصل موضوع در واقع تغييري ايجاد نميشد. زيرا آن چه اهميت داشت آن بود که نويسنده اي در سن پنجاه سالگي خودکشي کرده بود آن هم نه در بستر و نه در خانهاي دربسته، بلکه در گوشهاي از درختزارهاي شمال ايران.
غزالهي عليزاده نخستين کسي نبود که سرطان گرفتهبود. روزانه در سراسر دنيا، انبوهي از انسانها با درجات گوناگوني از شعور، هنر، عشق به آدمها و زندگي، سرطان ميگيرند. بسياري با وجود تلاش پزشکان ميميرند و شماري نيز زنده ميمانند. تا آنجا که انسان ميتواند بخواند و مقايسه کند، شمار خودکشيکنندگان به علت داشتن اين بيماري، چندان بالا نيست و اگر جرأت کنم بگويم اصلا بالا نيست.
پس غزالهي عليزاده بايد انگيزه هاي ديگري براي خودکشي ميداشته که حضور سرطان، شايد آن را تقويت کرده است. با توجه به آن انگيزه ها، چه بسا اگر او سرطان هم نگرفته بود، باز به زندگي خود پايان ميداد. زيرا آن انگيزهها چنان وي را به بازي درآورده که مجال هرگونه مقاومت عقل و دورانديشي را از او گرفته بوده است.
در اين ميانه اگر افراد نزديک به وي بگويند که غزاله از درد افسردگي روحي رنج مي برده، بازهم اين موضوع از پيچيدگي موضوع، چيزي را کم نميکند. افسردگي روحي چيزي نيست که يکباره از آسمان نازل شود و به جان پر طراوت انسان ها چنگ بيندازد. اين بيماري، حاصل تنشهايي است که در روح و جسم انسان، به شکل چنگيزوارهاي، آهسته آهسته آتش مياندازد.
اين توضيحات براي آن نيست که من از محتواي مقالهام که در سال ۱۳۷۵نوشته شده، دفاع کنم. براي آنست که بگويم در جامعه هاي مردسالار و صد البته پيچيده و پر گره، ساده نيست که انسان هنرمند باشد و وفادار به ارزش هاي متعارف و جاري انساني و در اين ميانه، غم نان و آب زن و فرزند نيز داشته باشد. حالا درجهي سختي موضوع هنوز هم بيشتر ميشود وقتي که اين انسان هنرمند، زن هم باشد.
هنرمندان جوامعي مانند جامعههاي ما، صد البته نياز به حمايت نهادهايي دارند که از امکانات مادي ويژهاي برخوردار باشند. اين نهادها هستند که بايد در گرهگاه هاي زندگي، دست آدمها را بگيرند و طبيعي است که اين دست گرفتن، شامل هنرمندان نيز ميشود. وگرنه چگونه ميتوان گلايه سرداد که فلان هنرمند در تنهايي خويش و يا در فقر و بيماري زندگي را بدرود گفت و مردم به سراغش نرفتند، کمکش نکردند و قدرش را ندانستند.
اگر واقعبين باشيم بايد اين را بدانيم که مردم نيز اگر نه بيشتر از آن هنرمند، بلکه دست کم همان اندازه گرفتاريهاي روزانهي خود را دارند. داشتن توقع از آنان، نميتواند واقعبينانه باشد اما ميتواند در يک نوشته، فضايي از درد و داغ و تأثر ايجاد کند. و غرض از نوشتن در اين زمينه ها آن نيست که انسان چنان فضاهايي بسازد. ما قبل از آن که بر تنور احساسات بتابيم، بايد تصوير واقع بينانه، هم از وضع خويش و هم از کل جامعه داشته باشيم. راه حلهاي آني، تند و گذرنده، ممکن است در يک لحظه، تأييد و تحسين يک عده را همراه داشته باشد اما اگر راهي به دهي نبرد، حامل ارزش چنداني نيست.
نميدانم چرا بي اختيار به ياد يک خوانندهي معتبر اُپرا در سوئد افتادم که در روزهاي پاياني سال ميلادي 2005 در سني بالاي هشتاد سال زندگي را بدرود گفت. او تبديل به يک خوانندهي بين المللي شده بود و در دنياي اُپرا شخصيتي برجسته و درخشان. رسانههاي سوئد در بارهي او بسيار گفتند و نوشتند و نشان دادند.
روزي در يکي از رسانهها چشمم به اين مطلب افتاد که خوانندهي مورد نظر در ماههاي آخر عمرش که مريض شده بود، بيش از هفتاد هشتاد هزار دلار، هزينهي درمان و دکتر در سوئد را داده بود. من از ديدن عنوان گزارش مورد نظر يکه خوردم. برايم باور کردني نبود که شخصيتي مانند او که تبار سوئدي دارد و شهروند اين کشور است بايد به شکلي پول دکتر و دوا بدهد که گويي از يک کشور بيگانه به اين جا وارد شده است.
البته وقتي گزارش مورد اشاره را خواندم، دريافتم که موضوع از چه قرار بوده است. اين خانم که بسيار ثروتمند نيز هست، در اوج توفيق در کار خويش و کسب درآمدهاي کلان، به اتفاق شوهرش تصميم ميگيرد که همهي ثروتش را براي معاف شدن از ماليات به يک کشور بهشت مالياتي انتقال دهد و آدرس و محل اقامت خود را نيز در همان کشور ذکر کند. اگر چه در عمل، در کشور سوئد نيز زندگي ميکرده است.
بر اساس قانون اين کشور، اگر کسي درآمدش را به جاي ديگر انتقال دهد و ماليات هم نپردازد و حتي آدرس پستي و محل اقامتش به طور رسمي در جاي ديگر باشد، حق بهرهگيري از بيمهي درماني را به شکلي که عموم مردم استفاده ميکنند ندارد. به عبارت ديگر بايد گفت که اين خانم هنرمند کاملا به نفعش بوده است که آن هفتاد هشتاد هزار دلار را بدهد اما در عوض از پرداخت انبوهي ماليات – مقدارش را نميدانم- خود را در طول ده ها سال رهايي بخشد.
مردم اين مطالب را ميخوانند اما اين موضوع را در قضاوتي که در بارهي هنر او و ارزش کارش ابراز ميدارند، دخالت نميدهند. در حالي که اگر هنرمندي بر فرض محال در کشور ما نه از تبار خوانندگان که از تبار کساني که قلم به دست مي گيرند، دست به چنين کاري بزند، تصورم آنست که احساسات عمومي نسبت به وي جريحه دارگردد. البته اين بدان شرط است که آن هنرمند اصلا به چنان نان و نوايي رسيده باشد.
من در تاريخ کشورمان به جز معدودي که در دستگاه سلطان محمود غزنوي بودند و از زر ديگدان درست مي کردند، ديگر کسي را سراغ ندارم. بيچاره قاآني که حتي براي کاه و علف اسبش نيز ناچار بود به ذهن خود فشار بياورد و قصيده اي قلمي کند تا توان ادامهي « مال داري » را داشته باشد.
سپيده دمان آرامش بخش
خبر مرگ غزالهي عليزاده، مثل برخي خبرهاي غير منتظرهي ديگر، هنگام شنيدن و خواندن، بر سر سراي وجودمان کوبه ميزند. در اعماق درياي هستي ما موج ميآفريند، موج را به خشم و هراس ميکشاند، بدل به تلاطم و توفان ميکند و سر انجام در مسير اجتنابناپذير خويش، بر ساحل ذهن و تجربهي ما فرود ميآيد و در آن جا تکه تکه مي شود و در اين از هم پاشيدگي، آرام و قرار ميگيرد.
از دريافت خبرهاي تلاطم آور تا آرامش ساحلي، فاصلههاي دور و درازي نيست. گاه چند ساعت، گاه چند روز و چند هفته و گاه چند ماه و چند سال به درازا ميکشد.
غزالهي عليزاده خودکشي کرده است. او ديگر نيست. نه تنها در اين جهان پهناور بلکه حتي در ميان ما. هر چند قبلا هم در ميان ما نبود. اگر بود مطمئنا به سراغ سپيده دمان آرامش بخش مرگ نمي رفت. او در تنهايي گزندهي خويش، بزرگترين تنهايي را انتخاب کرد: مرگ.
چگونه ميتوان از زندگي سرشار بود، از خردمندي و عشق لبالب بود و باز هم خاموشي بزرگ را برگزيد؟ غزالهي عليزاده درهاي وجود خويش را بر روي ياران و اغيار بسته بود. او براي دريافت هرگونه آرامش، تسلي و يا اطمينان عميق دروني، از همه کس و همه جا قطع اميد کرده بود.
چگونه ميتوان آنهمه نشاني داد، آن همه فرياد کشيد و پاسخي دريافت نکرد و باز هم نيرومند و پوينده به تداوم زندگي انديشيد؟ برخي از مصاحبههاي اخير او، نشانههاي غمانگيزي از تنهايي و درد دارند. کلمات در آرامش قراردادي خويش، فريادند! هيچ کس نتوانست – نه اينکه نخواست – بر يکي از آن درها کوبهاي فرود آورد و او را از آن تنهايي گزنده و پرپر کننده فرا کشد.
دردمندان بسيارند. آنان که گوشي براي شنيدن و قلبي براي دوست داشتن و تپيدن دارند، از سلسلهي دردمندانند. آنان که ندارند، در بيدرديها به دردهاي حقير ديگري گرفتار آمدهاند.
غزالهي عليزاده ديگر در ميان ما نيست. در ميان ما نبود. با « ما » بود و با « ما » نبود. فاصلهي کوبه هاي درشتناک مرگ او و آرامش ساحلي ما به اندک رسيده است. او ديگر نيست. ما نيز آرام گرفتهايم. نه از مرگ او که از تأسف بر مرگ او. آن گاه ميان ما و او، ما که پذيرندهي خبر بودهايم و او که آفرينندهي آن، فراموشي با مهارت سايه مي اندازد.
در سايهي اين فراموشي، بار ديگر لبها به لبخند باز ميشود. گره از ابروها گشوده ميگردد و زندگي در روال هميشگي خود، راه خويش را طي ميکند. گويي آب از آب تکان نخورده است. البته ميدانيم که تکان خورده است. ميدانيم که تلاطم و توفان ايجاد شده است. اما به نظر ميآيد که همه چيز بر سر جاي خود ثابت ايستاده است.
به ياد آن دانشمند ميافتم که گفت در آب رودخانه، بيشتر از يک بار نميتوان شنا کرد. شنا کردن بعدي در آب ديگري است. اما ما که شنا ميکنيم به گفتههاي آن دانشمند نميانديشيم. حتي اگر آن را خوانده و شنيده باشيم، در زمان شنا کردن، به کنارش مينهيم. براي ما آب آب است و رودخانه رودخانه. ما نيز همانيم که هستيم.
اما فراموشي و فرافکني هاي ما به معني انکار واقعيت نيست. او راست گفته است که در آب رودخانه، بيشتر از يک بار نميتوان شنا کرد اما چيزي را که وي بدان اشارت نداشته آنست که من شناگر بار اول، همان شناگر بار دوم نيستم. تغييرات بدني و فکري در من با چشم علم، تغييراتي است که از اين لحظه تا لحظهاي بعد، نه تنها انکار پذير نيست بلکه انسان آگاه را به شگفتي وا ميدارد.
با وجود همهي اينها، ما به پديدههاي زندگي روزانه، از ديدگاه اهل فلسفه و چون و چرايي آنان نمي نگريم. نگاه ما به پديدهها و آدمها، نگاه سادهتري است. لغزنده است و گذرنده. نگاهي است خالي از دغدغههاي عميق و گره نخورده به نگرانيهاي عميقتر و دردانگيزتر آينده. و اگر چنين نکنيم، بي هيچ ترديد، در دام « اما » و « اگر » هاي « هستي ده روزه » به جان ميآييم و فرسوده مي شويم.
خودکشي از پديدههايي نيست که ما را شگفتزده کند. انسانهاي بسياري از گروههاي گوناگون فکري، در بُرشهاي گوناگون زماني، به عمر خويش، آگاهانه پايان دادهاند. آنچه در اين ميان ميتواند به فکر وادارنده باشد، انگيزههاي اين عمل است. اين که کدام يک از آن انگيزهها، ريشه در يک احساس تلخ و تند گذرا داشته و يا در يک هزارتوي عميق فکري و رفتاري قرار گرفته است، مي تواند زمينه ساز انديشهها و راه گشاييهاي ديگري باشد.
انسان هايي هستند که در يک لحظه، خود را در يک ارتفاع هراسانگيز زندگي، به تار مويي آويزان مي بينند. آنان در آن لحظه، در انديشهي فرارسيدن زمان پاره شدن تار مو هستند. چنين انسان هايي از سلالهي منتظران پاره شدن آن تار مو و فرارسيدن آن مرگ ناشناخته و هراسناکند. در چنين انسان هايي، توسل به مرگ اختياري، در واقع پايان بخشيدن به مرگي نزديک اما غير اختياري است. آنان در اين « بي آرامشي » دردانگيز، در جستجوي آرامشي هميشه جاري هستند.
شکست در عشق براي يک نوجوان بي تجربه و محروم، ورشکستگي اقتصادي براي يک بازرگان آبرو طلب، شکست نظامي يا سياسي براي يک سياستمدار مسؤل از موردهاي مکرري است که در همهجاي دنيا اتفاق افتاده است و ميافتد. اگر همهي اينان در آن لحظه متقاعد شوند که به آن « تار مو » آويزان نيستند، چه بسا از انديشهي خود کشي و مرگ اختياري فاصله گيرند.
از سوي ديگر، انسانهاي بسياري هستند که زندگي دردبار و سايشي آنان، ذهنشان را به مرگ هاي اختياري سوق مي دهد. در اين نکته جاي بحث نيست که در جامعه هاي نابرابر، فقر هم جرم است و هم ننگ. آنان که به دام اين جرم و ننگ ناخواسته به دليل غلط بودن نظام اجتماعي گرفتار ميآيند و حتي « جُربُزهي » ارتکاب جرم را نيز ندارند، در برابر آن همه فشار روحي و جسمي، چنان به تهيگاه زندگي ميرسند که مرگ، بدل به يگانه بوسهي خوشبختي ميشود.
مرگ غزالهي عليزاده از نوع مرگ دوم است. از نوع مرگهاي سايشي است. مرگهايي که سالها در جان انسان اُطراق ميکند، با انسان در ميآميزد و او را آهسته آهسته به يک تنديس ترک خورده و فرسوده تبديل ميسازد.
نميتوان نويسنده بود و زن بود و با چنگ و دندان از شعور و شرف مورد تهاجم دفاع کرد و گرفتار اندوه عميق تاريکيهاي اين دوران نبود. غزالهي عليزاده آخرين قرباني از سُلالهي انسانهاي دردمند و عطشزده نيست. انسانهايي که وجودي طبق طبق پر از اميد داشتهاند و دارند اما در اوج ناتواني و تنهايي، تن به مرگ مي سپرند. انسان هايي که که در جستجوي پايان بيعدالتيها و فقر و درد فرساينده و بزرگ مردمند بيآنکه به چنان پاياني دست يابند.
سپيده دمان، هميشه سرفصل زندگي، شکفتکي، شفافيت و عطرآگيني بوده است. در سپيده دمان است که گيسوان زندگي افشان ميشود. اما تاريکي به شکلي بيرحمانه، پايان سپيده دمان است. مرگ آغاز تاريکي است. اين قانومندي اجنابناپذير طبيعت است.
اما در مناسبات اجتماعي، ميتوان شرايطي فراهم ساخت که زندگي انسانها، در جويباري از تعادل، در رودخانهاي از حرمت و توازن قرار گيرد و آدميان، گذشته از آن که زنانند يا مردان، کودکانند يا جوانان، خود را در سپيدهدمان شکوفايي زندگي احساس کنند.
ميتوان سپيده دمان آرامش بخش زندگي را در همهي جامعههاي انساني احساس کرد، بي آنکه نياز به پايان دادن زندگي باشد. ميتوان آرام و بي دغدغه زندگي کرد بي آنکه انسان از سر اجبار، تن به پذيرش سرنوشت خاکستري انسانهايي همچون غزالهي عليزاده بسپرد. براي رسيدن به چنان بافتي، نياز به ريزش باران آگاهي براي مردم و نهادينهشدن همه ي عوامل رشد و حرمتگذاري انسان، از نخستين ضرورتهاست.
اين مقاله نخستين بار در سال 1375 خورشيدي در شمارهي 127 ماهنامهي « پَر » در آمريکا چاپ و منتشر شده است.
براي آگاهي بيشتر از زندگي غزالهي عليزاده، مي توان به تارنماي « درسايه روشن کلام » نيز مراجعه داشت.
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به تارنماي « باريکهها و گسترهها » مراجعه کنيد.
دختر که اين حرفها را ميشنود، راضي مي شود که با پاي آزرده و تن خسته، باز هم پياده راه برود. پس از مدت زيادي پياده روي، آنها به يک سرزمين تازه ميرسند. سرزميني آباد، پر از درخت و سبزه و چمن. دختر مي پرسد اين سرزمين زيبا مال کدام پادشاه است؟ مرد جواب ميدهد مال شاه ريشبزي. دختر که اين حرف را ميشنود، زبان به ملامت خود ميگشايد و ميگويد اي کاش به خواستگاري او جواب مثبت ميدادم و به اين سختي و بدبختي نميافتادم.
مرد هيزم شکن سکوت ميکند و اجازه ميدهد تا دختر، خشم فرو خوردهي خود را همراه با خستگي، از تن و جان خويش بيرون بريزد. پس از مدتي راه رفتن به يک سرزمين تازهي ديگر ميرسند که پر از درياچههاي قشنگ، قصرهاي رنگارنگ و مزرعههاي آباد است. دختر، بيش از پيش شيفتهي آنجا ميشود و ميپرسد اين سرزمين مال کدام پادشاه است؟ مرد هيزم شکن ميگويد که آن سرزمين نيز از آن شاه ريش بزي است.
اين بار نيز دختر بازهم بيشتر عصباني ميشود و حسرت به جانش چنگ مياندازد و با صداي بلند احساساتش را بيان ميدارد که اي کاش در آن شب مهماني در قصر پدرم، او را آنقدر مسخره نکرده بودم و به عنوان شوهر، انتخابش ميکردم. مرد هيزمشکن اينبار نيز سکوت ميکند اما وقتي که آنها با منظرهها و سرزمينهاي تازه و با شکوه ديگري روبرو ميشوند و دختر شاه، همان حسرت هميشگي را تکرار ميکند، مرد هيزمشکن به او هشدار ميدهد که ديگر بس است. تو همسر من هستي و حق نداري بيشتر از اين در آرزوي شاه ريشبزي باشي. هر چه بوده گذشتهاست.
دختر نيز خسته و ملول، درهم شکسته و افسرده، سکوت ميکند تا اين که سرانجام به خانهي مرد هيزمشکن ميرسند. کلبهاي است فقير و حقير. اولين سؤالي که دختر ميکند آنست که پس کُلفَتها و نوکرها کجا هستند؟ مرد جواب ميدهد که اينجا از آن خبرها نيست. ما خودمان، همه کارهي خودمان هستيم.
باري، چند روزي ميگذرد. دختر شاه احساس ميکند که نه تنها به فقر و بدبختي گرفتار شده، بلکه هيچ کاري هم از دستش ساخته نيست. نه غذا درست کردن بلد است، نه هيزمشکستن و نه جمعکردن و فروش آنها. حسي از بيارزش بودن وجودش را فرا ميگيرد. مرد به او پيشنهاد ميکند که اگر سبد بافي را ياد بگيرد، کار خوبي است. هم درآمد دارد و هم انسان را سرگرم ميکند. مَرد تلاش ميکند که اين کار را يادش بدهد.
اما اولين محصولي که از زير دست شاهزاده بيرون ميآيد، خرابتر از آنست که به درد کسي بخورد چه برسد براي فروش. دختر نااميدتر از پيش، خود را در شرايط روحي بسيار بدي ميبيند. اما هيزمشکن نه تنها سعيميکند او را تسلي دهد بلکه برآنست تا کار نخريسي را به او بياموزاند. اما بدبختانه از اين کار نيز چيزي عايد کسي نميشود. سر انجام، مرد هيزم شکن به حرف در ميآيد و مي گويد واقعيت آنست که من از تو هيچ فايدهاي نميتوانم ببرم. آخر چهکارت کنم؟
از طرف ديگر، مرد هيزم شکن که آدم مهرباني است و نميخواهد بيشتر از آن، دختر را ناراحت کند به او ميگويد که از اين به بعد در خانه بمان. من ترتيب همهي کارها را ميدهم و زندگيمان را به يک شکلي ميگذرانيم. دختر نيز تسليم حرفهاي شوهرش ميشود. چند روزي که ميگذرد، دختر بيش از پيش احساس خستگي و بيهودگي ميکند. از طرف ديگر، حسي از همدلي در او نسبت به مرد هيزمشکن به وجود ميآيد. و اين در حالي است که او هنوز صورت مرد را نديده است و حتي با وي، همبستر نيز نشدهاست. مرد هيزمشکن اصرار فراوان دارد که صورت خود را به او نشان ندهد. اما دختر به هر حال از رفتار و چشمان او دريافته است که او مرد مهرباني است و به وي نيز علاقه دارد.
يک روز مرد به خانه ميآيد و ميگويد که براي همسرش کاري پيدا کرده است. کار او عبارت از آن است که در ميدان شهر، در گوشهاي بنشيند و کاسه و کوزهي سفالين بفروشد. دختر خوشحال ميشود و از اين کار استقبال ميکند. چند روزي نيز بدين صورت ميگذرد. هم دختر احساس خوبي از خلاقيت و مفيد بودن دارد و هم مرد هيزمشکن احساس رضايت. تا اين که يک روز دختر با چشماني گريان کار خود را رها ميکند و به خانه ميآيد. هيزمشکن که درست در همان همان لحظه به خانه رسيده است، علت گريه ي وي را جويا ميشود. دختر ميگويد که امروز مرد اسبسواري که صورتش را پوشانده بود، از وسط کوزهها رد شد و همهي آنها را درهم ريخت و شکست و يعد هم بدون آن که چيزي بگويد، راهش را ادامه داد و رفت.
هيزمشکن جواب ميدهد عيبي ندارد. گاهي از اينگونه اتفاقها ميافتد. من چگونه ميتوانم آن اسبسوار گناهکار را پيداکنم تا از دستش به جايي شکايت برم. بهتر است به اين کار خاتمه بدهي تا برايت کار ديگري پيدا کنم. چند روز بعد، باز به همسرش اطلاع ميدهد که کاري در آشپزخانهي شاهي براي وي پيدا کرده است. اين شاه، کسي جز شاه ريش بزي نيست که تمام سرزمينهاي اين منطقه و بسياري از مناطق ديگر به او تعلق دارد. دختر شاه خوشحال ميشود که سرانجام، کاري براي وي پيدا شده و او دست کم ميتواند هم احساس مفيد بودن بکند و هم کمکي به خرج خانه باشد.
وقتي که او در آشپزخانهي شاهي مشغول به کار ميشود، تازه احساس ميکند که مدتهاست يک غذاي درست و حسابي و خوشمزه نخورده است. بوي غذاهاي آشپزخانهي شاهي، او را سرمست ميکند. به همين جهت در آخرين لحظهي روز که ميخواهد آنجا را ترک کند، دور از چشم ديگران، مقداري از غذاها را در دستمالي مي بندد و براي خود و شوهرش به خانه ميآورد.
او از آن به بعد، هرگاه که فرصتي مناسب مييابد از آوردن غذا به خانهي خويش ابايي ندارد. روزي از روزها خبر ميدهند که شاه ريشبزي مي خواهد ازدواج کند. شنيدن اين موضوع، بيش از پيش در او، حسي از حسرت، حسي از حسادت و نوعي باخت زندگي ايجاد ميکند. همهي وجودش، آن دختر يکدنده و لجباز آن روزگاران را ملامت ميکند که در آن هنگام، چشمي به سوي واقعيتها باز نداشت تا بتواند بفهمد که دنيا گاه، فراز و فرودهاي دردناکي دارد.اما اينک دير شدهاست. آنچه نبايد روي دهد، روي دادهاست. او که روزگاري ناز بر فلک کبر بر ستاره ميکرد و حتي شاه ريشيزي را به چيزي نميگرفت، اينک بايد در آشپزخانهي او در پايينترين مقام خدمتکاران شاه به کار مشغول باشد. آيا خود کرده را تدبير هست يا تدبير نيست؟
روزي که جشن عروسي شاهانه، تمام قصر شاهي را به ولوله مياندازد، او با دلي دردمند، فقط کنجکاو است تا ببيند چه کسي به همسري اين شاه که از خواستگاران بسيار پر و پا قرص او بوده، در آمده است. اما ظاهراً همسر آيندهي شاه از چشمها پنهان است و کسي او را نمييند. دختر، کار روزانهاش را که تمام مي کند، با برداشتن مقداري غذا و گره زدن آن در دستمالي که به کمر بسته است، آهنگ رفتن به خانه را دارد که ناگهان شاه ريش بزي در برابر او ظاهر ميشود.
او شاه ريش بزي را پس از آن مسخره کردنها در قصر پدري، ديگر نديده بود. اما اين بار تا شاه او را مي بيند، بيآن که نشانهاي از آشنايي ديرين بدهد، دست وي را ميگيرد و خواهش ميکند که به سالن بزرگ قصر بيايد و لحظه اي با وي برقصد. البته براي دختري که تا اين حد خواري و شکست را تحمل کرده است، اين توجه شاهانه، در خور بسي اعتبار و مايهي اميدواري است.
از سوي ديگر، در سالن بزرگ شاهي که همهي شاهزادگان و ميهمانان در حال رقص و پايکوبي هستند، ناگهان چشم همه به دختري ميافتد در جامهي کارگران آشپزخانه که شاه قصد رقصيدن با او را دارد. اما دختر که با اين حرکت شاه، هم غافلگير شده و هم به کلي فراموش کرده است که دستمال غذا را به کمر خويش بسته، با شرم وحسرت، مشغول رقص ميشود. و درست در گير و دار رقص پرشوري که شاه با او ميکند، ناگهان در يکي از حرکتهاي تند، گره دستمال غذا باز ميشود و همهي آن ها بر کف قصر سلطنتي و در سالن رقص پراکنده ميگردد.
براي دختري چون او، اين اتفاق، اگر مرگ نمي طلبد، چيز کمتري نميتواند بطلبد. دختر شاه، تنها کاري که ميتواند در آن لحظه بکند آنست که از ميان دستهاي شاه بگريزد و از قصر، خود را دور سازد. اما شاه، او را مانند گنجشکي در ميان دستهاي نيرومند خود نگهداشته است و به او اجازهي فرار نميدهد. درست در همين لحظه و در ميان حيرت ميهمانان، شاه به حرف ميآيد و ميگويد: « نگران نباش عزيزم! آن مرد هيزم شکن کسي جز خود من نبوده است. آن اسب سواري که کوزه هاي سفالين ترا در آن ميدان شکست من بودم. اين من بودم ميخواستم بدان وسيله، هم ترا مجازات کنم و هم به آزمون زندگي بگذارم. اينک احساس ميکنم که تو از اين آزمون، سربلند بيرون آمدهاي. »
دختر که در موجي از حيرت و سرمستي ناشي از يک خوشبختي آرزويي اما غير ممکن غرق شدهاست، جواب ميدهد : « من از رفتار بد خويش شرمگينم و احساس ميکنم که شايستگي ترا به عنوان يک همسر خوب ندارم.» اما شاه، او را تسلا ميدهد و ميگويد ما هم اينک زن و شوهريم اما بهتر است اين جشن عروسي را به همان شکلي که آغاز شده است ادامه بدهيم. روزهاي روشن خوشبختي در انتظار ماست.»
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به تارنماي « باريکهها و گسترهها » مراجعه کنيد.
اين داستان در کتابي به نام « بهترين داستانها براي بچهها» توسط دو خانم (1) در سال 1996 ميلادي در سوئد جمعآوري شده است. اصل اين داستان که عنوان آن نيز به انتخاب من صورتگرفته، به روايت برادران گريم(2) روي کاغذ آمده است. اما داستان هاي « گريم » در زبانها و فرهنگهاي گوناگون، شکل و شمايلهاي معيني به خود گرفتهاست. نه از آنرو که از بنياد تغيير کرده باشد بلکه تغييراتي به ذائقهي فرهنگي و اجتماعي ملتهاي مختلف. گذشته از اين سليقههاي بومي و قومي، در سوئد، نيز کار روايت يک داستان به شکل آزاد آن، چندان غير عادي هم نيست. اما نويسنده و يا گردآورنده، اين نکته را براي خواننده باز ميگويد تا براي کسي شبههاي باقي نماند. کاري که در بسياري کشورها و از جمله کشور ما هنوز به درستي رعايت نميشود. آن چه در اينجا ميآيد نيز بازگردان مستقيم متن از سوي من نيست. من سعيکردهام داستان را با حفظ مضمون و سير آن و هم از نظر فضاي نثر، به شکلي که مناسب ذوق خوانندهي فارسي زبان باشد در آورم. برخلاف باور خويش، من نيز ناچار هستم تن به اين واقعيت بدهم که در وبلاگ، اگر مطلبي طولاني شد، آنرا در چند قسمت نقلکنم تا ملالي بر ذهني وارد نگردد.
شاهزادهي زيبا و بد دهن ( بخش يک )
اين داستان از جاذبه و لطافت نوازشگرانهاي برخوردار است. مانند بسياري از داستانها، زندگي شاهزادهي زيبايي است که به عنوان يگانه فرزند يک شاه، در سرزميني و در درون قصري زندگي ميکند. وقتي که داستان هايي از اين قبيل مطرح باشد، انسان غالباً انتظار دارد که از سوي دختر و يا گاه پدرش، معما، شرط و يا پيش شرطهاي معيني مطرح گردد و سپس خواستگاران صفکشيده، يکي بعد از ديگري به دليل توفيق نيافتن در حل معما و يا آن شرطها، به دام جلاد دربار بيفتند و يا با کمترين مجازات، در گوشهي سياهچال شاهي بپوسند.
در بيشتر داستانها، شاهان سه دختر دارند و معمولاً ماجراها بر گرد شخصيت دختر کوچک ميچرخد. البته همهي دختران در زيبايي و هوش و ادب و تربيت، بيمثل و مانندند. اما در اين داستان، شاه مورد اشاره، يک دختر دارد که از يک طرف زيباست اما از طرف ديگر، بيادب است و بد دهن. البته اگر دختر شاه بد دهن هم باشد باز دختر شاه است و بسياري از شاهان و شاهزدگان دوست دارند همان دختر بد دهن را در خانهي خود به عنوان همسر يا ملکه داشتهباشند تا اين که با دختري ازدواج کنند که نه تبارش به شاهان ميرسد و نه نسبش به قبيلهي ثروتمندان.
اما مشکل اصلي اين شاه آن نيست که دخترش بيادب و بد دهن است. آن را هيچ يک از خواستگاران، عيب ندانستهاند. برخي بد دهنيها، تازه نه ناشي از بدي تربيت بلکه از احساس داشتن فراواني دانش، غرور بسيار و فاصلهي شعوري ميان شاهزادهي يگانهي روزگار و خيل عظيم خواستگاران است. اين نکته را مشتاقان چنان شاهزادهاي، البته با صبوري عاقبتانديشانهي خويش، تحمل ميکنند و دم برنميآورند.
مشکل اصلي در خانوادهي شاهي بر سر آنست که اين دختر دوست ندارد با کسي ازدواج کند و براي رهايي از اين بن بست، براي هرکس که به خواستگارياش ميآيد به بهانهها و ايرادهايي متوسل ميشود که نه منطقي است و نه پذيرفتني. مدتها به همين شکل سپري ميگردد. خواستگاران مشتاق با اميد فراوان و از راه هاي دور، وارد قصر شاهي ميشوند و لحظاتي بعد، نوميد و خشمگين، آنجا را ترک ميکنند. اما در يکي از روزها، سرانجام پدرش تصميم ميگيرد که موضوع را به يک شکل تازه و دستهجمعي حلکند. از اين رو، جشن باشکوهي راه مياندازد و از همهي شاهان و شاهزادگان، اميران و وزيران دعوت به عمل ميآورد تا در آن شرکتکنند. اميد پدر بر آنست که شايد دختر زيبا اما بيادب و بهانه گير وي، از ميان آن همه جمعيت برگزيده، کسي را به همسري خويش بپسندد.
اما از بد روزگار، دختر در آن جشن با شکوه شاهانه نيز به هر کس که برخورد مي کند، آشکارا و از راه تمسخر برايش اسمي ميگذارد که هم توهين آميز است و هم در واقعيت به شکلي، بازتاب ويژگيهاي جسمي آن فرد نيز ميتواند باشد. يکي را « کوه گوشت » مينامد، آن ديگري را « چوب باريک و بلند»، آن سومي را « موجودي پريده رنگ »، چهارمي را « احمق»، پنجمي را « ريش بزي »، ششمي را « کله گنده» و همين طور به ترتيب با نام هاي گونگوني از آنها ياد ميکند و بر آنان خرده ميگيرد.
در ميان مهمانان آن شب، يکي از خواستگاران، شاه قدرتمند يک سرزمين دور است که از جاذبيت و شخصيت خاصي برخوردار است و شوق بسيار براي ازدواج با اين دختر زيبا دارد. جالب آنکه حتي پدر دختر نيز در دل آرزو ميکند که اي کاش، دخترش وي را به همسري برگزيند. اما در عمل، توپ هاي اين ميدان، فقط در دست دختر زيبا و بيادب شاه است و نه کس ديگر. اين فرد همان است که دختر بهانه گير شاه، وي را « ريش بزي » ناميده است.
آن شب وقتي که مهمانان شاه، در نهايت آزردگي و نااميدي، قصر شاهانه را ترک مي کنند، پدر دختر از فرط خشم نميداند چه کار بکند. به کلي درمانده و وامانده است. آن شب او به اتاقش ميرود و تا پاسي از نيمه شب با خود فکر ميکند. سرانجام تصميم قطعي خويش را نه از راه عقل و منطق بلکه از روي خشم و احساس ميگيرد. با خود ميگويد: « فردا صبح، هر مردي با هر تبار و مقامي که براي اولين بار وارد قصر شود از او خواهم پرسيد اگر به ازدواج با دختر من علاقه دارد، ميتواند او را به زني بگيرد. چه دختر من بپسندد و چه نپسندد، ديگر کار از کار گذشتهاست و من در تصميم خود تغييري نميدهم.»
روز بعد، مرد هيزمشکني در آستانهي قصر شاه ظاهر ميشود و اطلاع ميدهد که خانوادهي شاهي، به هرمقدار هيزم نياز داشتهباشد، او امکان تأمين آن را دارد. مرد هيزم شکن صورت خود را چنان پوشانده است که تنها چشمهايش پيداست. با وجود اين، همين که چشم شاه به مرد هيزمشکن ميافتد، به تصميم شتابآميز شب قبل خويش ميانديشد. با کمي ترديد و کمي سرگرداني، از مرد بيگانه ميپرسد که آيا زن و فرزند دارد؟ و وقتي شاه ميفهمد که او مرد مجردي است از وي مي پرسد که آيا دوست دارد با دختر شاه ازدواج کند؟
مرد هيزم شکن که براي کسب لقمهناني بر در هر خانهاي کوبه ميکوبد، اينک خود را به کلي غافلگير شده احساس ميکند. با وجود اين، پس از لحظهاي تأمل که درمييابد که شاه قصد شوخي ندارد، در جواب او با حالتي بُهتآميز ميگويد اگر ميل قبلهي عالم باشد، چرا نبايد افتخار دامادي شاه را داشته باشم؟ شاه در پاسخ او مي گويد: البته اين ازدواج چند شرط هم دارد. اول آن که بايد تو با دخترم از اين شهر و کشور به جاي ديگر برويد تا من هيچگاه قيافه ي او را نبينم. دوم آن که من هيچ پولي و يا ملکي به دخترم نميدهم. او فقط با لباسهاي تنش به خانهي تو ميآيد. سوم آن که تو بايد به اين ازدواج مصمم باشي و پس از مدتي کوتاه، براي گلايه و شکايت، پيش من بر نگردي.
اگر اين شرطها را قبول داري، ميتواني با دختر من ازدواج کني و گر نه ما با هم کاري نداريم. مرد هيزمشکن با همان سادگي روستاييوارهي خود، شرطهاي شاه را قبول مي کند. و پس از توافق دو سويه، شاه کسي را به دنبال کشيش ميفرستد تا هر چه زودتر بساط عقد را راه بيندازد تا از شر دختري که خوشي زير دلش را زده است براي هميشه راحت شود. از طرف ديگر، وقتي دختر شاه موضوع را مي فهمد، بناي داد و فرياد را مي گذارد. و سعي مي کند پدر خود را از تصميمي که گرفته منصرف سازد. اما گويا پدر، با قاطعيت تصميم خود را گرفته است.
اينبار دختر سعيميکند از حربهي اشک و زاري بهره گيرد تا شايد پدر را بر سر مهر و تسليم بياورد. اما اينبار نيز توفيقي پيدا نميکند. سرانجام به « داده » رضا ميدهد و تسليم سرنوشت نامعلوم خويش ميگردد. مرد هيزمشکن نيز پس از انجام مراسم عقد، دست دختر را ميگيرد و با اسبي که بر پشت آن هيزم بستهاست، پاي پياده به سوي خانهي خود که در دوردستهاي افق قرار دارد، راه ميافتد.
1 / Gunilla Borén و Inga-Karin Eriksson
2 / برادران گريم يعني « جاکوب گريم Jacob Grimm تولد 1785 / مرگ 1863 و ويلهلم گريم Wilhelm Grimm تولد 1786 / مرگ 1859 » در زمينهي جمعآوري داستان هاي عاميانه، از نخستين شخصيت هاي ماندگار تاريخ داستان هاي عاميانه هستند.
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به تارنماي « باريکهها و گسترهها » مراجعه کنيد.