تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

به قلم « هانس کريستيان اندرسن » نویسنده و شاعر بزرگ دانمارک

( تولد : 1805 / مرگ :  1875 )

 

برگردان از : اشکان آويشن

 

 

شهر اُدِنسِه‌ي دوران كودكي من با آنچه كه اكنون هست قابل قياس نيست. در آنزمان ، شهر كُپِنهاك به برق و آب آشاميدني شهري و بسياري چيزهاي ديگرمجّهز شده‌بود. به نظر مي‌رسيد كه انسان در آن شهر، صد سال از زمان خود جلوتر است. در دوران کودکي من، انبوهي سنّتها و رسمهاي گوناگون در كشور ما وجود داشت كه اصلاً در پايتخت، كسي به آنها اعتنا نمي‌كرد.

 

از جمله موقعي كه اتحاديّه‌ها  و انجمن‌ها به جايي نقل مكان‌ مي‌كردند، معمولاً با پرچمهاي به اهتزاز در‌آمده رژه مي‌رفتند و بر شمشيرهاي خود، ليمو و نوار ابريشمي مي‌آويختند. يك دلقك با زنگوله‌اي پر صدا در جلو آنها، مردم را مي‌خنداند. يكي از آنان مردي بود با نام « هانس استرو 8» كه با صحبتهاي بامزه و تغيير در حالتهاي صورتش، در همه احساسي از شادماني به وجود مي‌آورد.

 

« هانس» صورتش را به كلّي سياه و دماغش را با يك رنگ تند قرمز، رنگ‌ مي‌کرد. مادرم چنان شيفته‌ي او بود كه مي‌خواست به هر شكل ممكن ثابت‌كند كه او از خويشان ماست اگر چه از خويشاني نسبتاً دور. امّا من به خوبي به ياد‌مي‌آورم كه با يك احساس اشراف‌منشانه به مادرم اعتراض‌‌كردم كه من دوست ندارم با يك آدم « دلقك» قوم و خويش باشم.

 

در روزهاي يكشنبه‌اي كه فرداي آن، مي‌‌بايست مردم روزه‌بگيرند، قصّابان يك گاو چاق و سرِحال را كه بدنش را  با دالبُرهايي از گل زينت‌داده ‌بودند همراه با يك پسربچّه‌ي سپيدپوش كه بر پشت آن سواركرده و برايش بال هم درست‌كرده‌بودند، در ميان خيابانها مي‌گرداندند. در همان زمان، دريانوردان نيز با پرچمها و موسيقي خاص خويش رژه‌ مي‌رفتند. آنگاه  دونفر از قوي‌ترين مردان دريانورد، بر روي تخته‌ي قطور و پهني كه بر لبه‌ي دو تا قايق گذاشته‌بودند با هم كُشتي ‌مي‌گرفتند. كسي‌كه در حال كشتي‌گرفتن، در آب سقوط نمي‌كرد، مسابقه را مي‌بُرد.

 

امّا آنچه كه بيش از همه در ذهن من نقش‌ بسته و به طور مرتّب از طريق قصّه‌ها در انديشه‌ام تازه‌مي‌شود، توقّف اسپانيايي‌ها در سال 1808 در يك پايگاه دريايي بود. در آن سال، دانمارك به ناپُلئون امپراطور فرانسه پيوسته‌بود در حاليكه سوئد به وي اعلام جنگ‌داده ‌بود.

 

هنوز چندي از اين ماجرا نگذشته‌بود كه ناگهان يك نفر فرانسوي با نيروهاي اسپانيايي در آن پايگاه دريايي حضور‌يافت تا از آنجا راهي سوئد شود. در آنزمان حكمران سوئد مارشال « بِرنادُت پونتِ كُروو 9» بود. در آن هنگام با آنكه من بيش از سه سال نداشتم، به خوبي مردانِ قهوه‌اي رنگ متمايل به سياه را به ياد مي‌آورم كه در خيابانها راه افتاده ‌بودند و جار‌مي‌زدند. در همان زمان، صداي شليك توپها در ميدان و در جلو باغ كشيش شهر به گوش مي‌رسيد. من مي‌توانستم سربازان بيگانه را ببينم كه در پياده‌روها دراز‌كشيده بودند و يا روي پوشال‌ها در كليساي نيمه‌سوخته‌ي « برادران خاكستري » يله داده بودند. در آن زمان، قصر « كُلدينگ10 » نيز بر اثر آتش‌سوزي ويران شده‌بود.

 

اين را نيز بگويم که در همان هنگام، حكمران سوئد به اُدِنسِه آمده‌بود تا به پسرش« اُسكار» و همسرش كه در آنجا به سر مي‌بردند، بپيوندد. مدرسه‌ها در بيشتر نقاط كشور بدل به محل نگهبانان و نيروهاي نظامي شده‌بود. در اين دوران، در زير درختان بزرگ و در كنار جاده‌ها، مراسم دعا و نيايش برگزار مي‌شد.

 

در ميان مردم شايع‌شده‌بود كه سربازان فرانسوي بسيار شجاع هستند و نسبت به دانماركي‌ها، حالت آمرانه‌اي دارند. در صورتيكه شايعه‌اي ديگر، سربازان اسپانيايي را، آدم‌هايي آرام و مهربان به تصوير‌ مي‌کشيد. البته  درميان آنان، نفرتي عميق نسبت به فرانسويان حاكم بود. بايد بگويم كه سربازان اسپانيايي، همدلي بيشتر مردم را به خود جلب مي‌كردند.

 

يكروز سربازي اسپانيايي مرا از زمين بلند كرد تا تصويري را كه برسينه‌‌ي لخت خود داشت ببوسم. به ياد دارم كه مادرم از اين كار او بسيار ناراحت‌شد و آنرا عملي كاتوليكوار تلقّي‌كرد. امّا جالب آن که من هم از آن عكس خوشم آمد و هم از آن سرباز. او لحظه‌اي با من رقصيد، صورتم را بوسيد و سر انجام زار زار شروع به گريه‌كرد. تصوّرم آن بود كه او در اسپانيا فرزنداني داشت كه دلش سخت هواي آنان را كرده‌بود. در اين ميان، من يكي از دوستانش را ديدم كه به پاي چوبه‌ي دار برده‌ مي‌شد. جرم او آن بود كه يك نفر فرانسوي را كشته‌بود.

 

سال‌ها بعد من شعري سرودم به نام « سرباز » كه توسّط « چَميسّو 11» به آلماني ترجمه‌شد و بعدها بدل به يك سرود ملّي براي سربازان آلماني‌گرديد تا آن حد كه آنان  سرود مورد اشاره را از آن خود مي‌دانستند. تو گويي‌ اين سرود، از همان آغاز به زبان آلماني و براي آنها سروده ‌شده‌ بود.

 

يكي ديگر از خاطره‌هاي بسيار زنده‌ي من كه به اسپانيايي‌ها برمي‌گردد، مربوط به زماني‌است كه شش‌ساله ‌بودم. درست سال 1811 كه ستاره‌ي بزرگ دنباله‌دار در آسمان پديدار‌شده‌بود. مادرم به من گفته‌بود كه بر اثر آمدن آن ستاره، چيزهاي بسيار وحشتناكي اتّفاق خواهد افتاد و كره‌ي زمين به كلّي نابود خواهد شد. اين جور حرف‌ها را، آدم مي‌توانست در پيشگويي‌هاي « سي‌‌ بي لَن12» هم ببيند. من به همه‌ي باورهاي خرافي كه در پيرامونم جاري بود گوش مي‌كردم. آنها براي من در رديف مقدّس‌ترين چيزها قرارداشتند.

 

 آنروز در داخل ميدان، در برابر گورستان « كُنود 13» مقدّس با مادرم و چند تن از زنان همسايه ايستاده ‌بودم كه ناگهان آن ستاره‌ي وحشتناك با دُم درخشاني كه داشت، همانند گلوله‌اي آتشين در برابرمان ظاهرگرديد. در آن لحظه، همه در باره‌ي نشانه‌هاي آغازين روز قيامت صحبت مي‌كردند. در همان جابود که سر و كلّه‌ي پدرم پيدا شد و بي آنكه با نظر بقيّه موافق باشد، شروع به دادن توضيحاتي‌ كرد كه مادرم در مقابل آن از ته‌دل آهِ عميقي كشيد و زنان همسايه نيز درپي تأييد آهِ او، سرهايشان را به نشانه‌ي تأييد و تأسّف تكان دادند. جالب آنكه پدرم خنده‌اي كرد و راه خود را ادامه داد.

 

در آن لحظه، ترس شگفتي وجود مرا انباشته بود. ترس ازآنكه عدم اعتقاد پدرم به آن چيزهايي كه مادر و ديگر زنان باور داشتند، موجب آمدن بلايي عظيم‌ گردد. شب كه شد، مادرم همه‌ي ماجرا را براي مادر بزرگ پدريم توضيح‌داد. من روي زانوي مادربزرگم نشسته بودم و نمي‌دانم كه او در مقابل مادرم چه‌گفت امّا به ياد‌مي‌آورم كه به چشمان مهربان و آرام او زُل زده ‌بودم و گويي انتظار آنرا داشتم كه ستاره‌ي دنباله‌دار بر زمين فرود‌آيد و روز قيامت آغاز‌گردد.

 

 به طور معمول روزي يكبار، مادربزرگ پدري‌ام براي لحظه‌اي به ديدار ما مي‌آمد. معمولاً  هدف او از اين آمدن، ديدن نوه‌اش « هانس كريستيان» بود. من در حقيقت مايه‌ي شادي و خوشبختي او بودم. او زني بود آرام و دوست‌داشتني با نگاه‌هاي ملايم، چشمان آبي و قامت باريك كه روزگار سختي را پشت سر گذاشته‌بود. بدين معنا که از يك خانواده‌ي مرفّه دهقاني، يكباره به قعر فقر سقوط كرده‌بود.

 

او توانسته بود از آخرين مانده‌هاي ثروت از دست‌رفته، خانه‌ي كوچكي بخرد تا در آن با شوهرش كه اينك عقلش را بكلّي از دست داده‌بود زندگي‌كند. با وجود همه‌ي بدبختي‌ها، من هرگز گريه‌ي او را نديدم و همين نكته به شكلي عميق در من اثر گذاشته‌بود. به خصوص زماني كه او آه مي‌كشيد و تعريف مي‌كرد كه مادربزرگ مادريش، يك خانم اشراف‌زاده‌ي آلماني از شهر « كسّل 14 » بود كه با يك هنرپيشه‌ي نقش‌هاي كُمِدي ازدواج‌كرده‌  و از خانواده‌ي خود گريخته بود. من هرگز از وي، نام خانوادگيش را نشنيدم امّا مي‌دانستم كه در زمان تولّد، به « نومّسِن15 » شهرت‌داشته‌است.

 

مادر بزرگم باغباني گلهاي بيمارستان شهر اُدِنسه را بر عهده‌داشت و از همان جا بود كه هر شنبه ‌شب، با خود گلي به خانه‌ي ما مي‌آورد. مقامهاي بيمارستان، اجازه‌ي اين كار را به او ‌داده‌بودند. گُلهاي مادر بزرگ، زينت‌بخش صندوق‌زيپ‌دار ما بود. امّا در واقعيّت، آنها گلهاي من به حساب مي‌‌آمدند. زيرا من مسؤل بودم آنها را در آب بگذارم. مادر بزرگم هرچيز كه به دست مي‌آورد به من مي‌داد. او از صميم جان به من عشق‌مي‌ورزيد. اين نکته را به خوبي مي‌دانستم و مي‌فهميدم.

 

مادر بزرگم دوبار در سال، آت و آشغال‌هاي گياهي بيمارستان را مي‌سوزاند. آشغال‌‌ها در يك اجاق بزرگ در داخل بيمارستان، تبديل به خاكستر مي‌شدند. در آن وقتها، من بخش بيشتر روز را پيش او بودم. روي نخودفرنگي‌هاي ساقه‌بلند دراز مي‌كشيدم، با گلها بازي مي‌كردم و چيزي كه براي آن ارزش بسيار قائل بودم، غذاهاي خوشمزه‌اي بود كه نصيبم مي‌شد. غذاهايي كه مانندشان را در خانه‌ي خودمان نمي‌يافتم.

 

همه‌ي بيماراني‌كه كار زشتي انجام نداده‌بودند و از آزادي عمل و رفت و آمد در محوّطه‌ي بيمارستان برخوردار بودند، غالباً پيش ما مي‌آمدند. من با كنجكاوي و وحشت به آوازها و صحبت‌هايشان گوش‌مي‌كردم. گاه اتّفاق مي‌افتاد كه آنها را تا « محوّطه‌ي سرسبز» كه در زير درختان قرارداشت همراهي مي‌كردم. حتّي زماني كه نگهبانان همراه آنها بودند، جرأتم بيشتر مي‌شد و وارد ساختماني مي‌شدم كه ديوانه‌هاي زنجيري در آنجا به سر مي‌بردند.

 

در آن ساختمان، معمولاً سلوّلها از يکديگر فاصله‌ي بسيار ‌داشتند. يك روز با حالت چُمباتمه، از شكاف يكي از درها، داخل سلّولي را تماشا مي‌كردم. در آن‌جا، زني بر روي كوهه‌اي از پوشال نشسته بود.گيسوان بلند وي از شانه‌هايش آويزان بود و با صدايي بسيار زيبا آواز مي‌خواند. اما ناگهان شروع به جيغ زدن‌كرد و به طرف در حمله‌ور شد. من هنوز در همان حالت چُمباتمه، پشت در بودم.

 

از بد روزگار، در آن لحظه هيچ نگهباني در آن نزديكي حضور نداشت. او چنان خودش را محكم به در مي‌زد كه دريچه‌ي قسمت بالاي آن كه در زندان‌ها و يا جاهايي از اين دست براي دادن غذا و يا سركشي درست‌شده كنده‌ شد. زن خشمگين، در حاليكه نگاهش را از من برنمي‌گرفت، دستهايش را به طرفم دراز‌كرد امّا من از وحشت جيغ مي‌كشيدم و خود را بيشتر به سطح زمين مي‌چسباندم. اين منظره همچنان در ذهن من باقي است. حتّي زماني كه سنّم بالا رفته‌بود، هنوز مي‌توانستم نوك انگشتان آن زن را روي لباس‌هايم احساس‌كنم. در آن لحظه‌ها، تا زماني كه نگهبان‌ها آمدند، من تقريباً نيمه‌جان‌شده بودم.

 

در كنار رختشويخانه، جايي كه آت و آشغال‌‌هاي گياهي را مي‌سوزاندند، چند زن فقير و پير، در كنار چرخ‌هاي نخ‌ريسي خود كار مي‌كردند. من غالباً به آنجا مي‌رفتم و خيلي زود مورد مهرشان قرار گرفتم. علّتش نيز شيرين ‌زباني‌هاي من بود. البته آنان اعتقاد داشتند كه چنين بچّه‌ي عاقلي نمي‌تواند عمري چندان طولاني داشته‌باشد. هرچند اين دريافت آنان از فهميدگي و شيرين‌زباني من، مرا بسيار خوشحال مي‌كرد.

 

---------------------------------------------------------

8 / Hans Struh

9 / Bernadotte Pontecorvo

10 / Kolding

11 / Chamisso

12 / Sibyllan

13 / / Knud

14 / Kassel

15 / Nommesen

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:51  توسط A.Avishan  | 

                                                      

به قلم « هانس کريستيان اندرسن » نویسنده و شاعر بزرگ دانمارک

( تولد : 1805 / مرگ :  1875 )

 

برگردان از : اشکان آويشن

 

 

من يگانه فرزند خانواده بودم و به همين دليل مقداري نُنُر بارآمده ‌بودم. من از مادرم مي‌شنيدم كه مي‌‌‌گفت من دوران کودکي خوشبختتري نسبت به دوران کودکي او داشته‌ام. مادرم در اين مورد تا آن‌جا پيش رفته بود که معتقد بود من مانند يك بچّه‌ي اشراف‌زاده بزرگ شده‌ام! او هنوز دختري خردسال بود كه پدر و مادرش وي را واداشته بودند تا به خيابان برود و گدايي‌كند. اما او به دليل آنكه نمي‌توانسته بود اين كار را انجام دهد، يك بار خود را در زير پل رودخانه‌ي « اُدِنسِه » قايم‌كرده بود و تمام روز را در آنجا گريسته‌بود. من به خوبي به ياد دارم كه بر اين سرنوشت مادرم گريه كرده بودم. البته در بزرگسالي، اين سرنوشت مادرم را در دو داستان مختلف با نام‌هاي « لج‌بازان » و « كودكان بازيگر» به تصوير كشيده‌ام.

 

پدرم « هانس آندرسِن 6 » چنان امكاناتي براي من فراهم‌‌آورده‌بود كه همه‌ي خواست‌هايم مي‌توانست بر‌آورده‌شود. من از عشق و محبّت پدري او، هرچه كه داشت دريافت كرده‌ام. در واقع بايد بگويم كه وي به خاطر من زندگي مي‌كرد! و به همين دليل بود كه او همه‌ي وقت آزاد خود را كه تنها يكشنبه‌ها بود به من اختصاص داده‌بود تا برايم اسباب بازي درست‌كند و يا نقّاشي‌بكشد. بيشتر شب‌ها سعي مي‌كرد با صداي بلند از داستانهاي « لافونتن 7» از جمله « آدم يكدنده و لجوج » و از داستانهاي « هُلبرِگ » و همچنين از داستانهاي « هزار و يكشب » برايم بخواند.  و درست در چنان لحظه‌هايي بود كه من خنده‌ي او را مي‌ديدم. او در زندگي روزانه به عنوان يك پيشه‌ور، هرگز خود را خوشبخت احساس نمي‌كرد.

 

پدربزرگ و مادر بزرگ پدريم در آغاز از كشاورزان مرفّه‌حال بودند. امّا ناگهان همه‌چيز واژگونه‌شد. چهارپايان آنها مردند، مزرعه‌شان آتش‌گرفت و در پايان، پدر بزرگم عقلش را نيز از دست‌داد. همسر پدر بزرگم تصميم گرفت با او به « اُدِنسِه » نقل مكان كند و در آنجا بود كه پدرم را به عنوان شاگرد به يك مغازه‌ي كفّاشي فرستادند. طبيعي بود كه پدرم چيز ديگري نمي‌توانست يادبگيرد. در حاليكه آرزويش آن بود كه به مدرسه‌ي لاتين برود. البتّه چند تا از افراد ثروتمند « اُدنسه » اظهار تمايل كرده‌بودند كه هزينه‌ي زندگي پدرم را تأمين كنند تا او بتواند به آرزويش كه درس‌خواندن در مدرسه‌ي لاتين بود جامه‌ي عمل بپوشاند. امّا آنها به قول خود عمل‌نكردند و در نتيجه پدر بيچاره‌ام نتوانست به راهي برود كه آرزويش را داشت. غم اين موضوع، هميشه بر ذهن او چنگ مي‌انداخت.

 

زماني‌كه من كوچك بودم، يكبار پدرم را با چشمان اشكبار ديدم و آن هنگامي بود كه يكي از دانش‌آموزان مدرسه‌ي لاتين، پيش وي آمده‌بود تا چكمه سفارش‌دهد و در آنجا، آن دانش‌آموز كتابهاي خود را به پدرم نشان‌داده و توضيح‌داده ‌بود كه آنها چه چيزهايي در مدرسه مي‌آموزند. پدرم پس از بيان آن رويداد براي من، گفت: « آن راه را من هم بايد طي مي‌كردم!» سپس او مرا به شدّت بوسيد و تمام شب را در سكوت به سر بُرد.

 

او به ندرت با دوستانش به سر مي‌بُرد. حتّي آشنايان و خويشان، به خانه، پيش ما نمي‌آمدند. شبهاي زمستان چنانكه قبلاً هم گفتم، پدر يا براي من قصّه مي‌خواند و يا اسباب‌بازي درست مي‌كرد. در تابستانها او هر يكشنبه به جنگل مي‌رفت و من نيز وي را همراهي مي‌كردم. او معمولاً در جنگل زياد حرف نمي‌زد و بيشتر در دنياي درون خود به سر مي‌برد. در حاليكه من به اين طرف و آن طرف مي‌دويدم و از ميان بوته‌ها و يا پوشال‌ها، توت‌فرنگي وحشي مي‌چيدم. امّا در طول سال تنها يكبار آنهم در ماه مه كه طبيعت يكسره مي‌شكفت، مادرم با ما به جنگل مي‌آمد.

 

اين تنها پياده‌روي تفريحي سالانه‌ي او بود. در آن حالت، وي پيراهني قهوه‌اي، گلدار و نازك به تن مي‌كرد و حتّي زماني‌كه به پاي ميز موعظه‌ي كليسا مي‌رفت، اين يگانه پيراهن مهماني او بود كه من مي‌توانستم به ياد بياورم.‌ هنگامي كه  با مادرم از جنگل برمي‌گشتيم، او يك دسته از شاخه‌هاي « غان » که نوعي درخت جنگلي با دمبرگ‌هاي دراز و برگ‌هاي دندانه دار بود با خود به خانه مي‌آورد و در پشت بخاري كه بدنه‌ي برّاقي داشت مي‌گذاشت. ما نيز « شاخه‌هاي هانس مقدّس » را در شكاف چوبهاي اصلي سقف قرار مي‌داديم و با توجّه به عمر كوتاه و يا بلند آنها مي‌توانستيم نتيجه بگيريم كه ما نيز عمري كوتاه يا بلند خواهيم داشت. تابلوها و گلها هميشه اتاق كوچك ما را زينت مي‌داد و مادرم اتاقمان را تميز و مرتّب نگاه مي‌داشت. او به اين نكته افتخار مي‌كرد كه ملافه‌ها و پرده‌هاي كوتاه پنجره‌ي اتاق ما هميشه مانند برف سفيد و تميز است.

 

يكي از نخستين خاطره‌هاي من، يك مهماني خانوادگي بود. اين ميهماني اگر چه ظاهراً بي‌اهميّت به نظر مي‌رسيد امّا از ديدگاه من از آن جهت برجسته‌ بود كه در تقويت تخيّلات كودكانه‌ و تأثير عميق بر روح من نقش تعيين‌كننده‌اي داشت. محل اين مهماني در شهر « اُدِنسِه » در ساختماني بودكه زندان شهر به شمار مي‌آمد و من هميشه از آن وحشت داشتم. درست همان وحشتي كه آن پسر پاريسي  از ديدن زندان باستيل، گرفتارش شده بود. پدر و مادر من، دربان زندان را مي‌شناختند و هم او بود كه آنها را به ميهماني دعوت‌كرد. من چنان كوچك بودم كه در راه بازگشت به خانه، در آغوش پدر بودم. زندان اُدِنسِه براي من مخفيگاه همه‌ي دزدان بود. به ياد دارم که خيلي وقتها در فاصله‌اي دور از آنجا مي‌ايستادم و به آواز زنان و مرداني گوش مي‌كردم كه در درون چهارديواري آن نخ‌مي‌رشتند.

 

شب مهماني، درِ آهني و بزرگ زندان باز شد و پس از وارد شدن ما به آن‌جا، نگهبان زندان با دسته‌كليد آهني خود كه جرينگ جرينگ صدامي‌كرد، در را بست. ما از يك پلكان مرتفع بالا رفتيم. آدم مي‌توانست در آنجا هرمقدار دوست دارد بخورد و بنوشد. دو نفر از زندانيان، آماده‌ خدمتگزاري بودند. امّا من مطلقاً نتوانستم چيزي مزه‌كنم. حتّي آمادگي خوردن شيرين‌ترين خوردني‌ها را نيز نداشتم. مادرم اظهارداشت كه پسرش بيمار است و بدين جهت، من روي تختي درازكشيدم. امّا صداي‌‌ رشتن نخ را از سوي زندانيان و نيز آوازهايشان را مي‌شنيدم. اينكه آنچه مي‌شنيدم خيال بود يا واقعيّت، چيزي نمي‌توانم بگويم. آنچه را كه مي‌توانم بگويم آن بود كه من در خود احساس افسردگي و روانپريشي مي‌كردم. با وجود آن، فضاي آن مهماني، چنان دلنشين بود كه گويي من به قصر دزدان تاريخ آمده‌ام. آخرهاي شب پدر و مادرم مرا درآغوش خود به خانه بردند. هوا بسيار بد بود و باران بر صورت من تازيانه مي‌زد.

 

-----------------------------

6 / Hans Andersen

7 / La Fontaines

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 22:53  توسط A.Avishan  | 

                                                      

 

 

اين ترجمه که شرح حال زندگي « هانس کريستيان اندرسن  Hans Christian Andersen  » را در بر مي‌گيرد به قلم خود او نوشته شده است. او از بزرگترين شاعران و داستان پردازان دانمارک به شمار مي‌آيد. البته بسياري، او را تنها به عنوان يک داستان‌نويس مي شناسند و اين در حالي است که وي زندگي ادبي خود را با انتشار مجموعه هاي متعدد شعر آغاز کرد. او در سال 1805 در شهر « اُدنسه  Odense »  در يک خانواده‌ي فقير به دنيا آمد و در سال 1875 ميلادي در اوج محبوبيت و اعتبار نه تنها در دانمارک بلکه تقريباً در بيشتر کشورهاي جهان، زندگي را در کپنهاک به درود گفت. عنوان کتابي که من ترجمه‌کرده‌ام « داستان زندگي من» نام دارد.

 

كتابهاي « هانس کريستيان اندرسن » به بيش از هشتاد زبان زنده‌ي دنيا ترجمه شده و از نظر مضمون از تنوّع بسيار چشمگيري برخوردار است. او هم در زمينه‌ي شعر و هم در حوزه‌ي نثر، آثار بسيار گوناگوني آفريده‌است. تعداد قصه‌هاي« اندرسِن » براي کودکان به بيش از صد و پنجاه عدد مي‌رسد كه از نام‌آورترين آنها در ميان فارسي‌زبانان مي‌توان از « لباس‌هاي تازه‌ي امپراطور» ( 1837)، « اردك زشت» (1843)، « سفيد برفي» ( 1844) و « كفش‌قرمزي» (1845 ) را  نام برد.

 

جادوي زندگي ( بخش اوًل )

 

زندگي من شباهت به داستاني دل‌انگيز دارد كه هم سرشار از تجربه‌است و هم آميخته با خوشبختي. اگر در دوران كودكي ام، فرشته‌اي مرا مخاطب قرار مي‌داد که : « راهت را انتخاب كن و به سوي هدفي كه داري روانه شو. » و اگر آن فرشته ادامه مي‌داد که : « من راهنماي تو خواهم بود و جانت را از خطرها محافظت خواهم کرد. تنها کاري که تو بايد بکني آنست که از تکامل روح و فکر خويش هرگز غافل نباشي! » حتّي در آنصورت، زندگي من نمي‌توانست بهتر و رضايت‌بخش‌تر از آن باشد كه هم اكنون هست.

 

هدف من از نوشتن داستانِ زندگيم آنستكه بتواند براي ديگران آموزنده‌باشد همان طور كه براي خود من از آموزندگي لبالب بوده‌است. حاصل اين آموزندگي آنست كه : « در جهان خداوندگاري هست كه سرشار از عشق است و همه چيز را به سوي بهترين‌ها هدايت مي‌كند.»

 

در سال 1805 ميلادي، زوج تازه‌اي در يك اتاق فقيرانه  در شهر « اُدِنسِه 1» زندگي‌مي‌كردند. مرد جوان كفّاش بود و همسرش كه كمتر از بيست و دوسال داشت، زني بود بسيار با استعداد با طبيعتي شاعرانه، چند سالي مسن‌تر از شوهر خود امّا خام و  بي تجربه چه در رابطه با زندگي خانوادگي و چه در رابطه با جهان اطراف.  البتّه با اين تفاوت كه در درون او، قلبي سرشار از عشق مي‌تپيد.

 

مرد جوان به تازگي، استادكار شده‌بود و از اين‌رو توانسته‌بود هم ميز كار مغازه‌اش را درست‌كند و هم تختخواب عروسيش را. او چوب مود نيازخود را از مجموعه‌ي چوب هايي انتخاب كرده بود كه قبل از آن در قامت يک چوب‌بست، در زير تابوت يكي از اشراف شهر با نام « ترَمپ 2 »  قرار داشت تا مردم بدان وسيله بتوانند از برابر آن رژه بروند و به جسد وي اداي احترام كنند.

 

حتّي‌حاشيه‌هاي سياه پارچه‌اي تختخوابشان، برگرفته‌شده از پارچه‌هاي آن عزاي پرشكوه مرد ثروتمند شهر بود. امّا اينك در دوم آوريل 1805ميلادي، به جاي جسد آن اشراف‌زاده كه در آن زمان از جاشمعي‌هاي چندشاخه‌اي احاطه‌شده‌بود،‌ كودك گرياني قرار داشت كه نامش را « هانس كريستيان اَندرسِن 3 » گذاشته‌بودند.

 

از قرار معلوم، در نخسين روز تولّد من، پدرم پاي تخت من در كنار مادرم نشسته‌بود و داستانهايي از « هُلبرگ 4 » مي‌خواند در حاليكه فريادهاي من سقف آسمان را مي‌شكافت. پدرم به شوخي خطاب به من گفته‌بود: « آيا مي‌خواهي بخوابي و يا دوست داري به داستان من گوش كني؟» امّا من همچنان جيغ مي‌زده‌ام و گريه‌مي‌كرده‌ام.

 

خاصه زماني‌كه مي‌خواسته‌اند مرا در كليسا غسل تعميد بدهند كشيش مورد نظر كه آدم كج‌خُلقي هم بوده به مادرم گفته‌بوده است : « اين بچّه مانند يك گربه جيغ مي زند.» و اين حرف، مادرم را چنان آزرده‌ ساخته بود كه هرگز نمي‌توانست آن كشيش را ببخشد. امّا در آنجا يك مرد فقير مهاجر از اهالي فرانسه به نام « گُمارد 5» به مادرم دلداري داده‌بود كه ناراحت نباشد زيرا هرمقدار كه بچّهها در خردسالي گريه كنند در بزرگسالي بهتر مي‌توانند آواز بخوانند.

 

خانه‌ي دوران كودكي من تشكيل شده‌بود از يک اتاق كوچك با دو ميز كه پدرم بر يكي از آنها كفش‌ها را مي‌گذاشت و از ديگري به عنوان ميزكار كفّاشي استفاده مي‌كرد. در آن اتاق، تختخوابي هم قرار داشت كه روي آن مي‌خوابيديم. ديوارهاي اتاق را برخي تابلوها و نيز يك کيسه‌ي زيپ‌دار پوشانده بود كه برخي چيزهاي زينتي و از جمله مسي در آن قرار داشت.

 

بر بالاي ميز پدر در كنار پنجره، قفسه‌اي گذاشته‌شده بود كه كتاب‌هاي قصّه و ترانه در آن جاگرفته‌بود. بالاي كُمدِ مواد غذايي در آن آشپزخانه‌ي كوچك، قفسه‌اي قرار داشت كه آنرا بشقاب‌هايي از جنس قلع زينت مي‌داد. من فكر مي كردم كه آن اتاق كوچك، بسيار غني و بزرگ به نظر مي‌رسيد و به ويژه آيينهاي كه روي در نصب‌ شده‌بود براي من همان اندازه ارزش داشت كه يك سالنِ پر از تابلوهاي نقّاشي. ناگفته نماند که بر روي آن آيينه، منظره‌اي از طبيعت را نقاشي کرده بودند.

 

انسان مي‌توانست از آشپزخانه با يك نردبام به يك اتاقك زير شيرواني برود كه ديوار آن حد فاصل خانه‌ي ما و خانه‌ي همسايه بود. در آنجا جعبه اي پر از خاك وجود داشت كه باغچه‌ي مادرم به حساب مي‌آمد و او در آن، تره‌فرنگي و جعفري كاشته بود. اين را نيز بگويم که من در داستان « سپيد برفي‌»، از اين منظره‌ي دوران خردساليم بسيار الهام گرفته‌ام.

 

ادامه دارد

 

------------------------------------------------

1/ Odense

2 / Trampe

3 /  Hans Christian Andersen

4 / Holberg

5 / Gomard

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:33  توسط A.Avishan  | 

سرچشمه‌هاي زُلال يا درياي افسونگر

 

 

شنيدن اين اصطلاح كه فُلاني برخلاف جريان آب شنا مي‌كند، تقريباً در بيشتر موردها، به اين معنا به كار رفته است كه شخص و يا يک گروه معيّن در ستيز و مخالفت با سياست جاري در يك كشور و يا مؤسّسه، تن به پذيرش اصول حاكم بر آن‌جا را نداده و از معيارهاي ذهني و رفتاري خويش دفاع كرده اند. اين‌كه كسي بر خلاف جريان آب شنا كند، بايد در واقعيّت، توجيهي منطق پسند داشته باشد.

 

چرا بايد برخلاف جريان آب شنا كرد؟ آيا در سرچشمه‌ي آن آب، چيزي وجود داردكه شخص شناكننده، قصد رساندن خويش بدان‌جا را دارد؟ آيا کسي مخالف جريان آب است قصد دارد خود را به چشمه‌ي اصلي برساند؟ و يا شايد قصد آن ندارد از جاي خويش تكان بخورد و بدين وسيله، همراه آب وارد بِركِه و يا كوير گردد. چه بسا فرد شنا كننده، نه به سرچشمه بينديشد و نه به انتهاي رودخانه، بلكه هدف او مخالفت با چيزي باشدكه جاري است.

 

نكته‌اي كه ذهن انسان را به خود مشغول مي‌دارد اين است‌كه آيا هرچيزكه جاري باشد، بايسته است كه با آن به مخالفت برخاست؟ و آيا هرگونه مخالفتي با يك پديده‌ي جاري به معني بي‌ارزش بودن آن پديده و ارزشمند بودن آن مخالفت است؟ در اين ترديد نمي‌توان كرد كه مخالفت، هميشه فرد و يا گروه را از متنِ جمع برمي‌كشد و در برابر ديد ديگران مي‌گذارد. در اين زمينه شايد بتوان پرسش‌هاي ديگري از اين دست را نيز مطرح ساخت.

 

امّا آن‌چه كه مي‌توان در اين‌جا مورد بحث گذاشت، حضور اين پديده و جلوه‌گري بار مثبت آن در ميان ايراني‌هاست. فردي كه در مسير عكس آب شنا كند، نه تنها جاه طلب به شمار نمي‌آيد، بلكه عمدتاً فداكار، مردم دوست و ارزشمند تلقّي مي‌گردد و در عمل، چند سر وگردن فراتر از ديگران ارزيابي مي‌شود كه در مسير موافق آب شنا مي‌كنند.

 

« اِستانيسلاو يِرزي لِك جمله‌اي دارد بدين شكل : « براي اين‌كه انسان به سرچشمه راه يابد، بايد برخلاف جريان آب شناكند.» چنان‌كه مي‌بينيم، اين دريافت كه راه يافتن به سرچشمه از اعتبار و ارزش بيشتري برخوردار است، شايد شماري را نه براي نَفْسِ شناكردن بلكه به دست آوردن آن اعتبار و احترام اجتماعي، وادارَد كه برخلاف جريانِ آب شنا كنند.

 

چه بسا زمان آن فرا رسيده‌ باشد كه ما بُن بست اين انديشه‌ي يك‌سويه را درهم شكنيم و بُعد ديگري را مورد نظر قراردهيم. بدين معنا كه چرا بيشتر كسان، رودخانه را مركز عمل و انديشه‌ي خود قرار مي‌دهند و دريا را به فراموشي مي‌سپارند؟ جريان آب در يك نظام سياسي كه سرنوشت مردم را در بيشترين عرصه‌هاي زندگي در دست دارد، آن سياست خاصّي است كه بر زندگي و رابطه‌هاي فردي و اجتماعي مردم جاري است. امّا اين آب يا سياست، بدون زندگي مردم و بدون تأثيرگذاري مثبت و يا منفي بر آنها، چگونه مي‌تواند داراي ارزش باشد و يا مورد بحث قرارگيرد؟

 

كمتر شنيده‌ايم و يا چه بسا نشنيده‌ايم كه كسي بگويد كه مي‌خواهد در راه ارتقاء انديشه و بهتر شدن زندگي مردم، در مسير آب شناكند و خود را به درياي بزرگ كه همان مردم باشند برساند. از چنين ديدگاهي، شناكردن برخلاف جريان آب، بدون تأثيرگذاري مثبت برمردم و راه يافتن به ژرفاي انديشه‌ها و احساس‌هاي آنها، هيچ ارزشي ندارد. اگر رشد، دگرگوني و فراروئي معيّني بخواهد صورت گيرد، بايد در آن‌جا که مردم هستند صورت گيرد.

 

چشمه‌ها و سرچشمه‌ها، بدون پيوند با درياها، شايد از اعتبار و تداوم قابل ملاحظه‌اي برخوردار نباشند. تا دريايي وجود نداشته‌باشد، باراني نخواهد بود و اگر هم باراني نبارد، دير يا زود، چشمه‌ها و سرچشمه‌ها خواهند خشكيد. مخالفت با نادُرُستي، نابرابري و فريبكاري، عملي ارزشمند و ترقّيخواهانه‌است امّا تنها مخالفت كردن با هرچيز، يعني شناكردن در جهت مخالف آب، پيش از آن‌كه به بار و بَر نشيند، مي‌تواند توان شناكننده را بفرسايد. در صورتي‌كه ورود به درياي انديشه‌ها و برخوردهاي مردم و آموزش از آنها، مي‌تواند شخص ترقّيخواه و پويشگر را به ابزار بهتري مجهز سازد و وي را در عرصه‌هاي فرهنگ و رشد ذهني مردم، توفيق بيشتري ببخشد.

 

شايد زُلالي سرچشمه، هميشه ذهن انسانِ آرزومند و روشنايي‌طلب را به انديشه و حركت وادارد و او را تنها به يك چشمه‌ي جاري و رودخانه‌ي آلوده، قانع نكند. آگاهي از سرچشمه، مي‌تواند به معني آگاهي از ريشه‌هاي فرهنگي و رفتاري ديرينِگان باشد. از طرف ديگر، داشتن اين آگاهي، بدون انطباق و يا مقايسه‌ي آن با ساقه‌هاي رفتار فرهنگي و اجتماعي، چگونه مي‌تواند ارزش عملي و آينده‌سازانه داشته‌باشد؟

 

بدين واقعيّت بايد اقرار كردكه زُلالي به خودي خود نمي‌تواند يك موهبت به شمار آيد. اگر چنان بود، آب مقطّر كه گفته‌مي‌شود جزو تميزترين آب‌هاي دنياست، مي‌توانست بهترين آب دُنيا در بُعد گوارايي و رفع عَطَش باشد. از آب مقطّر نمي‌توان نوشيد اما مي‌توان از آن در آزمايشگاه و برخي موردهاي پِزِشكي بهره جُست. از اين رو اگر انساني، خواهان دگرگوني روينده و فرارَوَنده در رفتار مردم باشد و رشد آنان و بهتر شدن نظام اجتماعي و سياسي حاكم برمناسبات مردم را خواسته باشد، بايد به تنهايي، زُلال بودن حقيقت را در سرچشمه، معيار خويش قرار ندهد، بلكه عمدتاً به ريشه و شناخت واقع بينانه از آن توجّه داشته‌باشد.

 

----------------------------------

1 / Stanislaw Jerzy Lek

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:48  توسط A.Avishan  | 

فرهنگ حيوان ستيزانه

 

 

 

شايد برخي متعجب بشوند که از ميان موضوع‌هاي جاري روز، آيا چيزي کم اهميت‌تر مي‌تواند از برخورد خشن و بيرحمانه‌ي ما با حيوان‌ها باشد؟ در شرايطي که هنوز بحث بر سر حقوق اوليه‌ي انساني همچنان داغ است چه جاي آنست که ما چنين مقوله‌اي را مطرح سازيم؟ البته اگر کسي چنين بگويد، شايد کم يا زياد حق داشته باشد.  هنوز نه در همه‌جا، رفتار « انساني » با ديگر انسان‌ها جزو ابتدايي‌ترين حقوق شمرده مي‌شود و نه بسياري از صاحبان قدرت و مردان سياست، به اين درک رسيده‌اند که اين حقوق را محترم شمارند.

 

با وجود همه‌ي اين‌ها بايد گفت که ريشه‌ي برخورد انسان ستيزانه و غير قابل قبول بسياري از کشورها با مردم ضعيف و سنگ زيرين آسياب از همان چشمه‌اي سيراب مي‌شود که برخورد حيوان ستيزانه‌ي آنان و يا حتي خود ما. در اين حلقه‌هاي پيچاپيچ قدرت، به طور طبيعي انسان‌هايي هستند که به عنوان ضعيف‌ترين حلقه‌‌ي مرئي، بايد هر فشاري را تحمل کنند و دم بالا نياورند. درست در همين جاست که حداقل مي‌توان صحبت از سه حلقه‌ي ضعيف تر از آنان را به ميان آورد که چندان ديدني نيستند اما هم وجود دارند و هم در عمل، جزو آخرين سلسه‌‌ي پذيرش ناخواسته‌ي درد و نابرابري و رنجند.

 

اين سه حلقه به ترتيب عبارتند از همسر، فرزندان و حيواناتي که در دسترس اين افراد قرار دارند. کارگري که در محل کار خود، بدل به آخرين فنر پذيرشي فشارها و نابرابري‌ها مي‌شود، بلافاصله پس از دسترسي به همسر و فرزند و در نهايت به حيواناتي که در اختيار دارد، همه‌ي فشارها را به آنان انتقال مي‌دهد بي آن که بينديشد که آنان نقشي در اين فشارها و يا توهين‌هاي فراداستانه به وي نداشته‌اند و ندارند. البته تا نگاه ما به زندگي، به انسان، به مناسبات انسان با طبيعت و حيوان‌ها و حتي خاک و آب و درخت تغيير نکند، « در » در بيشتر جاها بر همان پاشنه مي‌چرخد که تاکنون چرخيده است. از اين روست که نگاه حيوان ستيزانه‌ي ما در واقع روي ديگر سکه‌اي است که نگاه انسان ستيزانه نام دارد.

     

زبان فارسي و فرهنگ ما ايرانيان به شکل غير قابل انکاري از عنصرهاي فکري حيوان ستيزانه سرشار است. اين ويژگي خشن را تنها زماني مي‌توان با همه‌ي وجود احساس کرد که انسان در بافت متفاوت يک فرهنگ ديگر قرار بگيرد که مردم رفتاري متفاوت از رفتار ما با حيوان‌ها دارند. براي ما ايراني‌ها به شکل سنتي آن، تنها حيوان‌هايي حق حيات دارند که ما به وجود زنده‌ي آن‌ها نياز مستقيم داريم. اگر حيواني تنها در صورت مردن بتواند براي ما مفيد باشد، در کشتن آن، هيچ گونه درنگي را جايز نمي‌شماريم.

 

از طرف ديگر حيوان‌هايي که از ديرباز در فرهنگ ما چه براي گوشتشان و چه براي کارشان مورد استفاده قرار گرفته‌اند و هنوز هم مي‌گيرند تا حدي از اين رفتار ستيزنده و خشن برکنار هستند. اما ديگر حيوانات وحشي و يا ديگر جانداران، چه خزنده و چه پرنده و چه حشرات، اگر قابل دسترسي باشند فقط بايد کشته شوند.

 

چگونه ممکن است ماري در ميان باغي باشد اما صاحب باغ آرامش داشته باشد؟ يا بايد جوجه تيغي بياورد تا دير يا زود از شر آن مار خلاص شود و يا بايد تمام تلاش خود را براي پيدا کردن آن مار و کشتنش به کار ببرد. چگونه ممکن است اجازه داد عنکبوت و عقرب در جايي باشد و انسان آن ها را به حال خود بگذارد؟

 

اگر زنبورها گاه در بالاي در خانه لانه مي سازند و بسياري از اوقات مي‌توانند باقي بمانند نه از راه مهر و علاقه‌ي صاحب خانه به آن‌هاست. براي آن است که اگر آنان خشم بگيرند، نيش زهرآگين خود را بر بدن خُرد و بزرگ فرو مي‌کنند. گرگ و پلنگ، روباه و شغال، عقاب و کرکس و حتي جغد و خفاش، همه به شکلي منفور ذهن ما هستند و اين نفرت از نسلي به نسل ديگر همچنان انتقال يافته است. چگونه ممکن است گرگ را ديد و توانست از پسش برآمد و ساکت نشست؟

 

برخورد ما با ديگر حيوان‌ها نيز بر همين منوال است. تازه، اين گوشه‌اي از رفتار روزانه‌ي ماست. ادبيات ما در شفاف‌ترين شکل خود از تشبيهات قوي در رابطه با طبيعي‌ترين خصلت‌هاي اين حيوان‌ها به عنوان بدترين خصلت‌هاي موجود، پر است. کفتارها و گرگ‌ها نمودار حيواناتي هستند که نه سير مي‌شوند و نه به کسي رحم مي‌کنند.

 

گويي کار آنان حمله است و دريدن و خوردن جان عزيز آدميان و يا جان حيواناتي که آدميان آنان را عزيز مي‌دارند. تشبيه يک انسان بي‌رحم و خشن به کفتار خون‌آشام و يا گرگ دهان‌دريده، بازتاب چنين دريافتي است. اين دريافت‌هاي بيمارگونه نشان مي‌دهد که ما از دنياي حيوانات، از توازن در طبيعت، از قانونمندي زندگي تقريباً به شکلي بسيار عقب مانده بي اطلاعيم. البته ما ادبيات ديرينه سالمان را نمي‌توانيم ملامت کنيم. در يک بافت تاريک و عقب مانده‌ي اجتماعي و فرهنگي، ادبيات روينده از آن، بازتاب چيزي جز آن نمي‌تواند باشد. اينک به چند نمونه اشاره مي‌کنيم. شايد در آينده مجالي فراهم شود و اين مقوله به شکلي عميق‌تر و مفصل‌تر مورد بررسي قرار گيرد.

 

پروين اعتصامي در مرگ پدر خويش، مرگ را به گرگ تشبيه مي‌کند و پدر را به آن يوسف کنعاني. نگاه او به اين گرگ، نگاهي از سر مهر نيست. از سر خشم و نفرت است:

يوسفت نام نهادند و به گرگت دادند                        مرگ گرگ تو شد اي يوسف کنعاني من

صائب تبريزي از گرگي صحبت مي‌کند که يوسف آن را در پيراهن خويش مي‌پرورد:

غير را در بزم خاص، آن سيمتن مي‌پرورد       يوسف ما گرگ را در پيرهن مي‌پرورد

 

خاقاني نيز در همين بافت شعري دارد:

گله از چرخ نيست از بخت است                 که مرا بخت در سر اندازد

يوسف از گرگ چون کـــند نالش                 که به چـاهت برادر اندازد

اوحدي مراغه‌اي مي‌گويد:

دزد را پيش رخت راه مده                         خر نه‌اي، خرس را کلاه مده

 

فخرالدين اسعد گرگاني مي‌گويد:

چو در خانه بُود دشمن تُرا يار                    چنان باشد که داري باستين مار  ( به آستين )

فردوسي توسي در شعري به مار سياه اشاره دارد:

سيه مار چون سر برآرد بکوب                    ز سوراخ پيچان شود سوي چوب

خاقاني در شعري فلک را افعي تن مي‌خواند:

کار خــــود را زفلک همـــــچو فلک               چون نبينم سر و سامان چه کنم؟

فلک افعي تن و زُمرُد سلب است               دفع اين افـــــعي پيچان چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:5  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}