از چه بايد نوشت؟ ( بخش نخست)
يکي از هموطنان من که بيش و کم نوشتههاي مرا ميخواند و از راه محبت، گاه در بارهي آنها اظهار نظري نيز ميکند، به تازگي تصميم گرفته است که همهي نيروي خود را در حوزهي نوشتن تمرکز دهد. او به خواندن و دوباره خواندن و تأمل کردن در برخي مسائل علاقهي بسيار دارد و همين نکته بينيها، وي را متقاعد ساخته است که وجودش بيشتر به درد نوشتن ميخورد تا کاري که در آن هم داراي تخصص است و هم پول نسبتاً خوبي از آن راه در ميآورد.
او صد البته ميداند که نوشتن در ميان ايرانيها و نيز بسياري ديگر از مردم جهان، چيزي نيست که انسان بخواهد از طريق آن، زندگي روزانه و مادي خود را بچرخاند. يا بايد دهقان توس بود و همهي ثروت پدري را در طول عمر خرج کرد و در روزگار پيري به « تهيدستي» و « آهو 1» گرفتار آمد و يا بايد در خدمت اميري يا وزيري بود تا در پاداش همهي ستايشهاي توخالي، حقوقي دريافت داشت. در غير اين صورت بايد روزها را به کاري مشغول بود و اوقات استراحت را به نوشتن پرداخت.
او اخيراً براي من نامهاي نوشته و در آن اين پرسش را مطرح ساخته است که راستي چه مطالبي براي مردم جالبتر است که او بتواند تلاش خود را روي آنها تمرکز دهد. » البته اين دوست محترم، خواسته است بدين وسيله هم به ديدار يار برود و هم به زيارت شاه عبدالعظيم. هم در واقع دل مرا به جا بياورد و هم حرفهاي خود را مطرح سازد. او نامهي خود را چنين ادامه ميدهد:
« گاه فکر ميکنم از سياست و سياست پيشگان بنويسم. اما لحظاتي بعد پشيمان ميشوم. مي بينم سياست آنقدر به دروغ و دغل آميخته است که آدم نميداند کدام حرفها و واکنش ها واقعي است و کدامها رنگ و بوي بازي هاي سياسي دارد. مهمتر از همه آن که اگر در زمينههاي سياسي موفق شود قهرمان است و ايثارگر و اگر شکست بخورد خائن است و فريبکار. پس با اين حساب از خير پرداختن به سياست ميگذرم.
بعد فکر ميکنم که در بارهي دين و مذهب نکاتي را مطرح سازم. اما در همان لحظه، بسياري از ملاحظات اجتماعي و اخلاقي، مرا از انجام اين کار باز ميدارد. گذشته از اين، جريحه دار شدن احساسات شماري، بَه بَه و چَه چَه گفتن شماري ديگر، مرا در تنگناي روحي غريبي خواهد گذاشت که مانع درست فکر کردنم خواهد شد.
کمي بعد تر فکر ميکنم که به بررسي زندگي شخصيت هاي سياسي و اجتماعي دوران پهلوي و قاجار بپردازم و خوب و بد آنها را بر روي کاغذ بياورم. بخصوص که در اين زمينه، هم مواد اوليه وجود دارد و هم در دهههاي اخير شاهدهاي زنده نيز. اما از اين کار نيز پشيمان ميشوم. علتش نيز آنست که هرگز حوصلهي دشمن تراشي و نفرتپاشي را ندارم.
باز فکر ميکنم که بيايم و در بارهي تحولات شعر معاصر و افت و خيزهاي آن در ارتباط مستقيم با افت و خيزهاي اجتماعي و فرهنگي چند کلمهاي بنويسم. هميشه به اين نکته فکر کردهام که نوشتن نقد و بررسي، کاري است که خيليها کردهاند و در اين ميان دعاي شماري را بدرقهي راه خويش ساختهاند و نفرين گروهي را بر سر راه خود کاشتهاند. در آن صورت سيل کتابهاي تازه از چاپ درآمدهي شعر به سوي من سرازير ميشود و خلق خدا التماس دعا دارد تا در بارهي شعرش چيزي نوشته آيد و چه بسا عدهاي از دوستداران خالص، آن شاعر را نامزد جايزه اي و يا گلداني طلايي سازند.
کمي بعدتر به خود ميآيم و ميگويم که اصلا چرا من در بارهي شعر معاصر بايد چيزي بنويسم؟ آيابهتر آن نيست که به قول آن عارف بزرگ، از کساني باشم که ديگران در بارهام حرف بزنند تا من در بارهي ديگران؟
خوب، در اين صورت بهتر است به آفرينش شعر که کلامي مقدس است رو بياورم. شعر از آن آفريدههايي است که با وجود قداست معني و شخصيت، مي تواند مورد لعن و نفرين شماري نيز قرار گيرد بي آنکه نفرين کنندگان به عذاب اليم و جزاي عظيم گرفتار گردند. در چنان لحظاتي، شوق و شور شاعرانه و يا قدرت خدايي کلام مرا به گستره هايي مي برد که بسياري از آدميان ديگر را بدان افقها نه راهست و نه تمايل به پرواز.
در هنگامهي وسوسهي در افتادن به غرقاب کلام شاعرانه، گاه چنان مضمونهاي تازه و دستنخوردهاي به ذهنم راه مييابد که بي اختيار، خود را در جامهي جاودانه مرد شعر روزگار و يا ستارهي افول ناکردني قول و غزل به تصور در ميآورم. بويژه غزلواره هايي با عنوانهاي گوناگون که هم ذهن دوست را به حوزهي تعبير و تفسيرهاي شگفتانه مي کشاند و هم دشمن را.
چنان عنوانهايي هميشه مرا در انديشه فرو برده و ذهنم را در موجي از وهم و خيال، واقعيت و آرزو غرق کرده است: « رخت عزا بر من پوشاندي/ نداستي که جانم همه شکوفه است/ شيرهايم را در پستانهايم خشک کردي/ ندانستي که همهي جان من شير زندگي است. » يا « رندانه مينگرم تا رندان وارهها/ جامهي رندي از تن بدر کنند.» يا « گيسوان دخترانم را/ تازيانهي ستوران کردي/ تا شايد نجابتم را به آزمون گذاري/ غافل از ان که من نه نجيب، خود نجابتم.»
اما يکباره به خود ميآيم و نهيب ميزنم که نه سرنوشت مسعود سعد سلمان را خواهانم و نه فرجام دردانگيز فرخي يزدي را. از آن سوي ديگر نه روزگار فراخ دستانهي فرخي سيستاني را آرزومندم و نه ديگدانهاي زرين عنصري را خواهان. گذشته از اينها، گاه با خود ميگويم که در اين روزها، بازار شعر چنان کساد است که شايد کسي از جلو مغازهي من عبور هم نکند.
سپس به اين انديشه ميافتم که تجربهاي در دنياي داستان نويسي و رمان کسب کنم. مثلاً رماني با اين عنوان بنويسم « بره هايي که گرگ را وادار به اعتراف کردند » يا « گرگ هايي که از برهها قهوه قرض کردند » البته عنوانهاي ديگري هم دارم که بازتاب مضمون رمان هايي است که در ذهن خود پروردهام.
برخي از آن ها به قرار زير است: « هابيل نخستين توطئهگر تاريخ بود اما قابيل اولين قاتل برادر» يا « خرابههاي ساکت، کاخ هاي بيدار » يا « رازهاي من در گرماي چراغ آب شد » يا « عارفي که از چراغ عرفان شير دوشيد » و سرانجام : « شيشه هايي که سنگ را شکستند » البته چنان که ميدانيد، اين عنوانها تنها يک عنوان توخالي و يا دهن پرکن نيستند، بلکه حاصل انديشهها و تجربههاي زندگي من در خاموشي و فراموشي است. بايد بگويم براي هر کدام از آنها حتي طرحي تهيه کردهام که اگر بخواهم آن ها را به تفصيل بر روي کاغذ بياورم، هرکدام براي خود رمان مستقلي خواهد بود.»
-------------------
۱/ عيب، بيماري
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به سايت
« باريکهها و گسترهها » مراجعه فرمائيد.
نُمادها در بافت زندگي انسان
اگر انسان بخواهد تکامل خويش را در طول تاريخ، در گرو پارهاي عاملهاي تعيين کنندهاي بداند، شايد يکي از مهمترين آنها عامل « نُماد » باشد. هر يک از ما به تناسب درجهي رشد فردي و اجتماعي خويش، در ميان انبوهي از نمادها شناوريم. اهميت نماد در تداوم زندگي انسان تا آنجاست که اگر روزي يا لحظهاي، اين رابطهي نمادين قطع گردد، زندگي انسان با يک مرگ ترديد ناپذيز روبرو خواهد بود.
به ياد بياوريم که اگر در يک صبحگاه طلايي، وقتي که از خواب برميخيزيم و به اطرافيان خود سلام ميکنيم، ناگهان دريابيم که هيچ کس نه معني سلام ما را ميفهمد، نه هيچ کس پيغام ما را در مييابد، و نه هيچ کس ميتواند راه به دنياي درون ما ببرد. اين فاجعه همان اندازه دردناک است که ما نيز نتوانيم دريابيم که ديگران چه ميگويند، واژهها چه معنا ميدهند و برخي حرکات دست و سر، چه پيغامي را به ديگران منتقل ميکند.
در نظر آوريم كه در يک هواپيما و بر فراز آسمان، يكباره عقربههاي آب، بنزين، سرعت و ارتفاع آن از كار بيفتد. اگر هواپيما از نخستين نمونه هاي ابتدايي بود، شايد در عمل نه چنان نمادهايي را ميشد ديد و نه از نبودشان احساس نگراني شکل ميگرفت. در حاليكه امروز، نبود چنان کارکردهايي به معني قطع رابطه با نمادهايي است که به تک تک انسان هاي در حال پرواز، آرامش و زندگي ميبخشد.
هنگاميكه از اهميّت نمادها و تأثير مستقيم آنها در زندگي انسان صحبت ميشود، ميتوان پديد آمدنش را نيز در رديف موضوعهايي قرار داد كه انسان به طور عمده، بدانها بيشتر ميانديشد. نکته بر سر آنست که آيا نمادها پيش از پديدآمدن انسان وجود داشتهاند؟ آيا نمادها، پرداختههاي ذهني و رفتاري انسان هستند؟ و يا اينكه آميزهاي از هر دو حالت را به نمايش ميگذارند؟
چنانكه ميبينيم، بسياري از نمادهاي طبيعي، پيش از پيدايش انسان به شكل تكامليافتهاش در طبيعت وجود داشتهاند و انسان بي آنكه از چند و چون آنها اطّلاعي داشتهباشد، با آنها آشنا شده است. همين آشنايي و شناخت از محتواي نمادها، موجب رشد فكري او شده و گِرِه رابطههاي او را با جهان اطراف، بيشتر بازكردهاست.
چه بسا همين نمادها در واقع، او را از شكل عقب ماندهي غارنشينانه، حيواني و جنگلگرد به شكل انسان اِمروزين، فرا رويانده است. بايد گفتكه انسان وقتي چشم به جهان گشود و يا وارد مرحلهاي شدكه از نظر بدني به شكل امروزين فراروئيد، در پيرامون خود از يك طرف نمادها را ديد و از طرف ديگر، مصداق و محتواي نمادها را. بدين معناكه خورشيد را درآسمان ديد و بعد هرچيز گِرد و درخشان را نماد خورشيد، توفيق و گشايش گرفت. و يا پس از ديدن باران و آب در بِركِهها و جويبارها، قطرههاي باران را نماد آب و سرزندگي گرفت.
ناگفته نبايد گذاشت که نمادها حتي در زندگي حيوانات نيز نقش معيني دارند. صرف نظر از قدرت ديد و بويايي بسيار فرا انساني که پارهاي از آنها دارا هستند، بايد گفت که اگر آنها در درگيريهاي خويش با حيوانهاي قويتر از خود، نشانههاي خشم را بينند، چه بسا در نخستين تصميم حيواني خويش و يا به عبارت ديگر در واکنشهاي غريزي خود، فرار را بر قرار ترجيح دهند بي آن که نگران اين نکته باشند که شماري از رقيبان، آنان را ترسو بنامند.
و اين در حالي است که در چنين حوزهاي، گاه انسان قرباني غرورهاي دروغين خويش ميشود و با وجود دريافت نمادهايي که حکايت از ضعف او و قدرت رقيب دارد، وارد کارزار ميگردد و قطعاً يا جانش را از دست ميدهد و يا به شکستي سخت گرفتار مي آيد. در صورتي که حيوانات با محاسباتي که دارند اگر نشانه هاي ضعف را آشکارا در يک رويارويي آشکار در خود ببينند، براي رهايي از هرگونه خطر، ترديدي به خود راه نميدهند.
شايد بشود گفت که در زندگي روزانه ميتوان خيلي نشانه ها را نمادِ چيزهاي ديگري گرفت كه گاه از نظر نقش و خصلتهاي كاربُردي و ساختاري، شباهتي به يكديگر هم ندارند. بگذريم از اينكه انسان امروز، چنان در اقيانوسي از نمادها شناور است كه بدون آنها، ادامهي زندگي برايش پديدهاي غير ممکن خواهد بود. شايد بتوان گفت كه نماد، انتخاب انسانِ آگاه است براي زندگي راحتتر و بهتر. حتّي نمادهاي ابتدائي انسانهايديرين، نشانهاي بوده است از آگاهي آنها نسبت به شرايط پيراموني خود و تمايل به بهتر كردن آن.
درست استكه خورشيد، گرِد به نظر ميرسد امّا به معني آن نيستكه از ديدگاه اين انسانِ نمادساز، هرگِردي هم خورشيد باشد. آن نمادي ميتواند خورشيد را نمايندگي كندكه گذشته از گِرد بودن، بتواند رگههاي نور و حرارت را که از کنار آن بيرون زده است نشان دهد. در آن صورت، چنان دايرهاي با چنان مشخّصههايي، ميتواند نماد خورشيد قرار گيرد.
به نظر ميرسد که چنان نمادي را همهي مردم جهان با انبوه تفاوتهاي زباني، اجتماعي، سياسي، فرهنگي و مذهبي پذيرفتهاند و كاملاً باز ميشناسند. از اين رو، وقتيكه واژهي خورشيد، نمايندهي كلامي آن پديدهاي است كه روزها در آسمان پديدار ميگردد، ديگر كسي در زبان انساني، آنرا با ماه، ستاره و يا چراغ خانه درهم نميآميزد.
عملکرد نمادها در حوزههاي ملي، بين المللي و موضوعي، گاه چنان پيچيده ميشود که راه را براي بسياري از سوء دريافتها باز ميگذارد. در نظر آوريم نمادهاي حرکتي و تصويري انگشتان دست را در ميان ملتهاي مختلف که چگونه مي تواند در يک سرزمين حکايت از پيروزي و توفيق داشته باشد و در سرزميني ديگر بازتاب شکست و در هم شکستگي باشد.
حتي اگر زبان را جزو نمادهايي بدانيم که در ميان دارندگان خود از نشانه هاي آشکار و مجزا برخوردار است تا راه را بر تعبيرهاي متفاوت بندد، باز به نمونه هاي زباني گوناگوني بر ميخوريم که راه را براي بسياري سوء برداشتها باز ميگذارد. هر مقدار که نمادها در بافتهاي روشن تري به کار گرفته شوند، امکان تعبيرهاي ريز و درشت، کم و کمتر ميشود.
انسان وقتي نماد را آفريدكه به آن نياز داشت. چه در زمان نوشتن و چه هنگام صحبت كردن. همين نياز، او را واداشت تا از خصلتهاي اصليِ يك موضوع يا پديده، چند مورد را برگيرد و همانها را در وجود يك واژه يا تصوير خلاصه سازد. حضور نمادها در زندگي انسان، حضور شعور، تجربه، ميل به انتقال و تكامل در همهي عرصههاي هستي را تضمينكردهاست.
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به سايت
« باريکهها و گسترهها » مراجعه فرمائيد.
نشاني نويسنده :
ماندگاران تاريخ
در اين روزها چنين به نظر ميرسد که مشکل قبلي « بلاگفا » تا حدي حل شده باشد. از اين رو به تشويق پارهاي از خوانندگان محترم، بر آن شدم تا دست کم، مطالبي را که در سايت « باريکهها و گسترهها» مينويسم، در اينجا نيز بگذارم. طبعاً اگر بار ديگر، خود من نتوانم آن را بازکنم تا مطلبي در آن قرار دهم، قطعاً خوانندگان محترم نيز نخواهند توانست بدان دسترسي داشته باشند. اما به هر صورت، سايت « باريکه ها و گسترهها» با آدرس www.gostareh.net همچنان به کار خود ادامه خواهد داد.
البته شما ميدانيد و خود من هم ميدانم که مطالب نوشته شده از سوي من نه در رابطه با موضوعهاي سياسي روز است و نه در رابطه با موضوعهاي داغ غير سياسي. بلکه بيشتر، انديشهي معيني است که از ذهن من گذشته و خواستهام آن را با واژهها به توصيف بکشانم.
در اين نکته ترديد ندارم که اين انديشهها، کم يا زياد، جاي خاصي براي خود دارند اما اين که اين جاي خاص در کجاست، وظيفهي من نيست که بر سبيل تصادف و يا تعارف چيزي بر زبان آورم. من هيچگاه در اين نکته ترديد نداشتهام که شعور جمعي مردم، تعيينکننده ترين و مهم ترين شعور براي ارزيابي پديدهها در طول تاريخ بوده است. از اين رو، مُجدانه بايد به نقش چنين شعور ماندگار، رو به رشد، آرام و متين احترام بگذاريم و از آن مدد بگيريم.
به سادگي ميشود در اين يا آن زمينه، « هل من مبارز» طلبيد، به سادگي مي شود خود را « يگانهي دهر » دانست اما نه واقعيت موجود به سادگي تغيير مي کند و نه شعور جمع، تسليم دريافتهايي ميشود که بيشتر بيمارگونه است تا واقعبينانه.
بايد با دريغ بسيار به اين نکته اعتراف کرد که عرصهي اينترنت در سالهاي اخير، بدل به يکي از ارزانترين و راحتترين عرصهها براي دروغپردازي و ترفندبازي شده است. بازگويي اين نکته به معني نفي اينترنت نيست. باور من بر آنست که اين عرصه، هنوز هم پيش از پيش، ميدانگاه رويارويي نيروهاي بيمار و کژآهنگ از يکسو و نيروهاي سالم و بالنده از سوي ديگر خواهد شد. اين خصلت در قدرت جادويي اين تکنيک است که در يک آن، هم خانگي است و هم جهاني. هم ميتواند جامهي اهريمن بر تن داشته باشد و هم پوشش قديسان.
ترديد نيست که گذشت زمان، به همهي خوانندگان ريز و درشت اينترنت، معيارهاي تجربي بيشتري خواهد داد تا بتوانند جايگاه عرضه کنندگان کالاهاي گوناگون فکري را به جاي آورند.
شايد بد نباشد به يکي دو نمونه از برخوردهاي غير مسئولانه از سوي برخي افراد نسبت به سرنوشت پارهاي شخصيت هاي ادبي کشورمان، اشارهاي داشته باشم.
چند وقت پيش، يک ايراني از کشور سوئد در تماس با يک منبع خبري در ايران، ادعا کرده بود که روزنامههاي سوئد، قبل از اعلام جايزهي نوبل ادبيات سال 2006 به « اورهان پاموک» نويسندهي ترک، بر سر برنده شدن محمود دولتآبادي شرط بندي کردهاند. آنگاه، سايت هفتان، نيز آن را به عنوان يک خبر فرهنگي داغ و البته مهم براي ادبيات ايران، منتشر ساخت. من که در کشور سوئد زندگي ميکنم و با نشريات اين کشور به حکم کار روزانهام در تماس دائم هستم، از شنيدن و خواندن اين خبر که حتي يک ذره عنصر حقيقت در آن نبود، سخت متأسف شدم.
دوستي نقل ميکرد که شخصي سال پيش و يا در سالهاي پيش با خانم سيمين دانشور در ايران تماس گرفته و پيشاپيش، قطعي بودن ربودن جايزهي نوبل ادبيات آن سال را از سوي ايشان اعلام کرده است. دليل قطعي آن فرد براي صدور چنان حکمي آن بوده که او خود، همان سال به کميتهي نوبل نامه نوشته و خانم دانشور را به عنوان نامزد اين جايزه اعلام کرده است. آنان که از چند و چون کار کميتهي نوبل اطلاع دارند، به برخوردهايي اين چنين قبل از آن که بخندند، اظهار تأسف عميق ميکنند.
در ده پانزده سال اخير، من به نمونههاي بسياري از ايرانيان صاحب قلم، چه در داخل ايران و چه در خارج از آن برخورد کردهام که خود را شايسته ترديد ناپذير جايزهي نوبل دانستهاند. برخي از اينان، قطعاً انسانهاي شايستهاي هم هستند اما شمار فراواني را ميشناسم که تا يک شايستگي اعتراف کردني از سوي اهل فن، فرسنگها فاصله دارند.
در اين ميان، پارهاي از اين افراد که دوستان يا خويشان پراکندهاي در کشورهاي مختلف جهان دارند، بر آن شدهاند تا داستان يا داستانهايي کوتاه و يا چند شعر از خويش را توسط آن دوستان و خويشان و يا « رفيقان» سابق به زبانهاي انگليسي، اسپانيايي، فرانسه و يا آلماني ترجمهکنند. حتي بايد اين نکته را نيز افزود که بسياري از آن افراد، نه به اين کار تسلط داشتهاند و نه حتي چنان ادعايي را يدک کشيدهاند.
اما از طرف ديگر، کساني که اثرشان به آن زبان ها ترجمه شده، با يک عنوان کلي از خويش به عنوان کساني نام ميبرند که کارهايشان در معرض ديد خوانندگان ميليوني جهان به زبان هاي گوناگون دنيا قرار گرفته است. البته گاه همين ترجمه ها، زمينه ساز اين تصور براي افراد صاحب قلم و يا دوستانشان ميشود که کميتهي نوبل بايد چنان افرادي را کشف کند و صد البته، حق را در کف حقدار بگذارد.
من ترديد ندارم که دريافت جايزهي نوبل، بيشتر انسان هاي شايسته و دوستداران آنان را خوشحال ميکند. اما به اعتقاد من، در يک نکته جاي حرف هست. آن نکته اين است که آيا شايستگي يک اثر تنها وقتي به اثبات مي رسد که برندهي جايزه نوبل و يا جايزهاي ديگري از اين دست شود؟ آيا نمي توان برندهي هيچ جايزهاي نشد و خوب نوشت و ماندگار تاريخ نيز بود؟
باور من آنست که يک اثر خوب، دير يا زود، جاي خود را در ميان مردم زمانه باز ميکند. يک هنرمند اگر به اين نکته اعتقاد داشته باشد، ديگر اين نگراني و يا انديشه، به ذهنش سوزن نميزند که چرا امسال از جايزهي نوبل خبري نشد و اين که آيا مي توان سال ديگر به اين نکته اميدوار بود؟
يک اثر بايد بر فراز چنين پاداشهاي گذرائي سير و سفر داشته باشد. بهترين جايزه يراي يک هنرمند، اقبال مردم و شوق و شور آنان نسبت به آن اثر است. برجستهترين شخصيت هاي فکري، ادبي و هنري دنيا تا صد سال پيش، چه بسا در طول زندگيشان، مورد مهر و نوازش هيچ مقام مسؤل يا مؤسسهي مطالعاتي ارزش گذار نيز قرار نگرفته بودند. در اين ميان، يگانه مدد روح درياگونهي آنان، توجه و مهر اقيانوسگونهي مردم بود و بس.
آدرس نويسنده : ashkanavishan@gmail.com