از بخارا تا همدان
روزي کودکي در بخارا زاده شد. کودکي مانند همهي کودکان ديگر. اما اين کودک تازه زاد، خيلي زود نشان داد که ميخواهد همهي ميراثهاي ممکن تمدني را در آزمايشگاه ذهن خود به آزمون بگذارد. کودکي سيري ناپذير براي دانستن، براي انديشيدن و براي بهتر کردن ساحت زندگي انسان.
از تصادف هاي روزگار، پدر و مادري مسؤليت تربيت او را بر عهده داشتند که در انديشه هاي دور و نزديکشان، اين نکته حضور نداشت تا از او قهرماني بسازند که در ميدانهاي جنگ، از چکاچاک شمشيرها و داغي نفسهاي مرتعش و خونهاي گرم فرزندان مردم، غرق در لذت شود.
در رشد او، تب و تاب ديگري در ميان بود. تب و تاب زندگي بخشيدن به ديگران و نه زندگي گرفتن از ديگران. او مي خواست تا همهي دانستنيهاي هستي موجود را در خود فراچنگ آورد. در سايهي اين تصادف معطر روزگار، پدر و مادرش در آن تاريکيهاي ناداني زمانه، از اين موهبت برخوردار بودند که براي آموزش انساني، پاياني نميدانستند. اگر نه جز اين بود، مردي به نام ابن سينا بازهم وجود ميداشت. اما اين نام ديگر به ما نميرسيد. شايد در بهترين حالتها، ميتوانست وزارت يا صدارتي را در دربار شاهان ساماني، از آن خود کند.
خوشا که اين کودک، تشنهي کلام و انديشه بود. تشنهي انديشيدن و شخم زدن گسترهي ميراث تمدني آدميزاده بود. بي آن که در سر سودايي بپرورد، خود، همه سودا بود. او چنان مي آموخت که بقّال دانشمند محلّه و عبدالله ناتلي و مشتي استاد ريز و درشت ديگر، خيلي زود در يافتند که اين تشنگي را تنها اقيانوسها ميتواند کفاف دهد.
اين کودک چنان زندگيکرد که در خلال چندين سده پس از مرگش، مردان شرق و غرب، ناگزير بودند تا حاصل دانش او را به فرزندان فردا، نسل بعد از نسل انتقال دهند. مردي که کوتاه زيست. غني زيست. فشرده و پوينده زيست. مردي که هر قومي برآنند تا قبالهي مالکيت وجودش را از آن خود سازند. اما اين مرد قبل از آن که ايراني باشد يا ازبک، عرب باشد يا تاجيک، انساني است فراتر از مرزهاي تعلقات قومي. او به همهي بشريت متعلق است و حضورش، جهان را از هزار سال پيش تا کنون غناي تکاملبخشندهاي بخشيده است.
هيجدهم ژوئن دو هزار و شش ميلادي، برابر است با نهصد و شصت و نهمين سالمرگ ابو علي سينا دانشمند، پزشک و انديشهورز ايراني است. او در سال 980 ميلادي در يکي از روستاهاي بخارا به دنيا آمد و در سن 57 سالگي در سال 1037 ميلادي در راه اصفهان با بيماري قولنج به مرگي ناگهاني درگذشت و در همدان که محل زندگيش بود به خاک سپرده شد.
او با توجه به سالهاي قمري، يعني از 370 تا 428 ، پنجاه و هشت سال عمر کرده است اما اگر دقيقتر محاسبه کنيم، در مييابيم که سالهاي قمري با يازده روزي که کمتر از سالهاي خورشيدي يا ميلادي دارد، عمر او را هنوز هم کمتر از پنجاه و هشت سال به تماشا ميگذارد. در اين ميان، اگر يازده روزي را که سالهاي قمري از خورشيدي کمتر دارد حساب کنيم، به اين نتيجه مي رسيم که او در پنجاه و شش سالگي، زندگي را به درود گفته است.
در شرح حال او گفته شده که بسيار کار ميکرده و از اين رو گاه با خوردن مقداري شراب، بازهم بر طول زمان کار خويش ميافزوده است. بدني نيرومند و قوي داشته و همين نکته موجب مي شده تا از جسم خود، کار بيشتري بکشد. خود او گفته بوده است که گاه جواب برخي پرسشهاي علمي را در خواب پيدا ميکرده است.
از رابطهي گرم و آميخته به افسانه و حقيقت ابن سينا و شيخ ابوسعيد ابوالخير داستاني نقل کرده اند که قابل تأمل است. شايد لازم باشد بدانيم که ابوسعيد از نظر سني، سيزده سال از ابو علي سينا مسنتر بوده است.
روزي ابوسعيد در خانقاه، به کار تدريس ميان هواداران و شاگردان خود مشغول بوده که ابن سينا بر او وارد ميشود. گفته ميشود که آن دو، تا آن زمان، هرگز بکديگر را ملاقات نکرده بودهاند. اما براي يکديگر نامه مينوشتهاند. جالب آنست که وقتي ابن سينا وارد مجلس ابو سعيد ميشود، شيخ مهنه صحبت خود را قطع ميکند و ميگويد: حکمتدان آمد.
پرسش بر سر آنست که اگر ابوسعيد او را تا آن زمان ملاقات نکرده، چگونه ميتوانسته مطمئن باشد که ميهمان وي حکمتدان است و اين حکمتدان، کسي جز ابن سينا نيست. البته، اين موضوع تا اين جاي کار، شايد نقش تعيين کنندهاي نداشته باشد. نقش تعيين کننده از زماني شروع ميگردد که ابن سينا پس از پايان مجلس وعظ ابوسعيد، دو سه روزي پيش وي مي ماند.
نقل کردهاند که ابن سينا پس از آن ديدار طولاني در مورد ابوسعيد و شخصيت او گفت: « آنچه را من ميدانم، او ميبيند.» و ابو سعيد در بارهي ابن سينا گفت: « آنچه را من ميبينم، او ميداند.»
با کمي تأمل در اين باره، به اين نتيجه ميرسيم که ابو سعيد نميتوانست بُعد تصويري دانشهاي ابن سينا را در ذهن خود مجسم سازد. در آن صورت چگونه مي توان مدعي شد که آن همه دانش پزشکي و ديگر علوم رايج زمانه که ابو علي سينا آموخته بوده، از سوي ابوسعيد، کاملاً قابل رؤيت بوده است. از طرف ديگر، ابن سينا چگونه ميتوانسته، موردها و حالت هايي را که ابو سعيد در دنياي اشراقي خويش، ديده و تجربه کرده بوده است، بدون آموختن و تجربه کردن، بداند و بر آنها آگاهي داشته باشد.
براي من دشوار است که بتوانم اين نوع رابطهي فکري را درک کنم. البته برخي بر واقعيت اين ديدار و به ميان آمدن چنين گفتگوهايي ميان آنان شک دارند اما صرفنظر از اين که چنان ديداري، ميان آنها رخ داده يا نداده باشد، بايد به اين موضوع اشاره داشت که ديدارهايي از اين دست، در ميان شخصيت هاي معتبر زمانه در همهي دورانها، کاملاً عادي بوده است.
به اعتقاد من، در ابن سينا چيزي بوده است عميقتر از علم. چيزي که به توصيف کشيدن آن چندان ساده نمينمايد. شايد حاصل انديشندگي ابن سينا با همهي آموخته هاي علمي و نيز دريافت هايي که در زمينهي عرفان به آن دست يافته بوده، شخصيت او را براي ابوسعيد، جالب ساخته بوده است. چه بسا ترکيب علم خشن و بي روح در او با عنصرهايي از نگاه ديگرگونه به زندگي، به مناسبات انسان ها، به پديدهي جاه و جلال مادي و مقام، جاذبهي شکوفنده و پرحرمتي در ذهن ابو سعيد نسبت به وي ايجاد کرده است.
من ترديد ندارم که ابوسعيد به اندازهي کافي از خود شناخت به جا گذاشته است که زندگي را چگونه ميديده و از پديدهها و مناسبات اجتماعي چه دريافتهايي داشته است. از اين رو، نکتهي مهم در اين ديدار از سوي او، در واقع کشف بُعدي ناشناخته از ابعاد شخصيت ابن سينا بوده است. بُعدي که با وجود رنگ گرفته از دانشهاي مختلف و کاملاً عيني زمانه، او را بدل به انساني کرده بوده است که ميتوانسته انسان و مناسبات او را به گونهاي ديگر ببيند. گونهاي از دريادلي، ايثار و مهر.
اين نوع ديدن با آن ديدني که از فراز اعداد، توصيفهاي علمي و فلسفي و نيز نقش او به عنوان يک پزشک که انسان را از چشم انداز بيولوژيکي خاصي به عنوان يک کارخانه عظيم شيميايي در نظر ميگيرد، تفاوت ها دارد. در اين ديدن نکاتي مطرح است که زندگي را رنگ و جوهر ديگري ميبخشد، به انسان نيرو ميدهد تا بتواند بر بسياري از حقارتهاي زندگي روزانه چشم ببندد و بسياري از انسانهاي اسير در اين حقارتها را ناديده بگيرد.
شايد ابوسعيد ابوالخير در وجود ابن سينا، بخشي پنهان از درونهي خويش را ديده بود. بخشي که با وجود همهي گرايشهاي علمي و فلسفي، دل در بر اشراق و عرفان دارد. گرايشي که ميخواهد جهان را بر بنيادي ديگر، دور از خشونت و کين به نظاره بايستد. از طرف ديگر چه بسا پور سينا نيز در ژرفاي جان بوسعيد، با همهي سودازدگيهاي عاشقانه و شفاف مردي که رها از بندهاي تعلقهاي اسارتگر است، صورت انساني را ديده بود که دل در بر علم و فلسفه داشت و اگر نه مرد عمل در اين زمينه که مرد آرزومند اين گستره بوده است.
بيترديد، کشف چنان ويژگيهايي، ميتوانسته بر شوق و علاقهي انساني عميق آنان به يکديگر بيفزايد و مکاتبه و معاشرتهاي بيشتري را نيز به دنبال خويش داشته باشد.
لازم است گفته شود که ابن سينا نيز از اين مقوله استثنا نبوده است که ميگويند هر ايراني، در دورهاي از زندگي خويش، سرودن شعر يا شعرهايي را « مرتکب » شده است. ابن سينا نيز مقداري شعر دارد که چند قطعه از آنها را به عنوان نمونه ميآوريم.
مِي از جهالت جُهّال شد به شرع حــرام
چو مه که از سبب منکران دين شـد شقّ
حلـال گشته بــــه فتواي عـــــقل بــر دانا
حــــــرام گشته به احکام شرع بـر احمق
حلال بــــر عقــــلا و حـــرام بــــر جُــــهّال
که مِي محک بود و خير و شرّ از و مشتقّ
غـــــلام آن مِـــــــي صافم کز و رخ خوبـان
به يــــک دو جــــــرعه برآرد هزارگونه عـرق
چو بــوعلي مّّّّـــي ناب از خوري حکـــيمانه
به حقّ حقّ که وجودت شود به حقّ ملحق
دل گرچه درين باديه بسيار شتافت
يک موي ندانست ولي موي شکافت
اندر دل من هــــــزار خورشيد بتافت
و آخـــر بـــه کمال ذرّهاي راه نيـــافت
از قــــعر گِل سيـــــاه تا اوج زُحــــل
کــــردم همه مشکلات گيتي را حلّ
بيــــرون جستم زقيد هر مکـر و حيل
هـــربند گشاده شد مـگــر بنـد اَجل
کـــفر چو مني گزاف و آسـان نبود
محکمتر از ايمان مــن، ايـــــمان نبود
در دهر چو من يکي و آن هم کافر
پس در همه دهر، يک مسلمان نبود
باورهاي خاكستري
تقريباً همهي آدمها ميتوانند در جايگاه يك شخص « ايرادگير » قرار بگيرند و در هر عرصهاي از زندگي فردي و اجتماعي، چيزي پيداكنند كه دستِ كم، از ديدگاه آنان، قابل ايرادگرفتن باشد. محكوم كردن ديگران، ايراد گرفتن به ديگران، متّهم كردن ديگران، از سوي هركس كه انجام بگيرد كار چندان دشواري نيست. حتّي بسياري از وقتها، شخص ايرادگير نياز به مشخّص كردن مورد هم ندارد.
در فرهنگ ما براي بخش عظيمي از مردم، به كاربردن يك اصطلاح، يك جمله و گاه يك نيم بيت شعر، بازتاب آنست كه گوينده نه تنها در جايگاه ايرادگيران قرار گرفته بلكه با بيان آن ايراد، ظاهراً به جرگهي كساني پيوستهاست كه تمام درستيها و راستيها در پيرامون اوست و همهي پلشتيها و نادرستيها در پيرامون آن كس يا كساني است كه بر صندلي محكوميّت كلامي، اخلاقي، اقتصادي و يا هرچيز ديگر قرار گرفتهاند.
البتّه پديدهي ايرادگيري، در انحصار يك فرهنگ و يا ملّت خاص نيست، بلكه خصلتي است عام و انساني كه در همهي فرهنگها، كم يا زياد وجود دارد و موضوع ايراد نيز در ميان هركدام از اين فرهنگها، از تنوّع گستردهاي برخوردار است.
به اعتقاد من، چه ما اين ويژگي را بستائيم و چه محكوم سازيم، در عمل نميتوانيم چيزي را به اين سادگي تغيير دهيم. زيرا جلوهي ريشهدار اين خصلت در آنست که ميتواند براي پيداكردن كمبود و ضعف در ديگران، برخي پديده ها را زير و رو كند و از راه عدم پسند به آنها بنگرد و از آنها تصويري ديگري غير از تصوير رايج در ميان اکثريت جامعه ارائهدهد. اين که انگيزهي ايرادگيري چه باشد، موضوعي است که بحث ديگري ميطلبد آن هم بحثي روانشناختي و جامعهشناسانه.
منفي بودن موضوع از آنجا آغاز ميشود كه در ميان ما ايرانيها و يا بهتر بگويم در ميان ما شرقيها كه از يك فرهنگ پايهايِ نسبتاً مشتركي برخورداريم، هنگام زبان به ايراد گشودن، ديگر سخن گفتن حتّي از كوچكترين مورد روشن، سازنده و مثبت نه تنها دشوار كه گاه غير ممكن است.
اين بدان معناست كه در لحظهي ايرادگيري، چنان شعله هاي احساسات نيمه خشمگينانه و آميخته با اندکي نفرت دروني در ما زبانه ميكشد كه اگر از مورد يا موردهاي مثبت آن پديده و يا شخص سخن بگوئيم مانند آنست كه طشت آبي را در همان لحظه بر آن شرارهها پاشيده باشيم. كاري كه در عمل با آن شيوهي برخورد و آماده كردن مردم غير ممكن مينمايد.
اين نوع برخورد يك جانبهي منفي اگر چه سازنده و دلپذير نيست امّا بايد آشكارا اقراركرد كه پديدهاي مادرزاد هم نيست. فقط نياز به آن دارد كه آموزش آن در سطحهاي مختلف زندگي فرزندان ما، چه در خانواده، چه در مدرسه و دانشگاه و چه در رسانههاي تصويري، آوايي و نوشتاري، مورد نظر و توجّه همهي مسؤلان و بزرگسالان قرارگيرد.
در اين زمينه بايد بدين نكته نيز اشاره داشت كه تجديد نظر در بسياري از اصول فكري، بسياري از آويزههاي فرهنگي گذشته و حال از ضرورتهاي تاريخي براي رسيدن به رشد و دوري از پيشپرداختهاي ذهني است. يكي از اين نمونهها كه در بسياري از بحثها مورد استفادهي نمادين قرار ميگيرد، داستان آن شخص « ماركِش» است و آن دانشمند « مارنويس».
ما در بسياري از برخوردهاي فردي و اجتماعي خود، گاه اين يا آن فرد، اين يا آن سازمان سياسي، اين يا آن مؤسّسه، اين يا آن حكومت را در مردم فريبي و قلب واقعيّت به آن ماركِش تشبيهكردهايم و در عوض خود و يا آن طرف ديگر موضوع را كه ميتواند هر شخص يا موسّسه اي باشد در هيأت آن مارنويس متجلّي دانستهايم.
امّا واقعيّت آنست كه حتّي در زمينه هايي از اين دست نيز ما نياز مبرم به تجديد نظر داريم. علتش آنست که ما نميتوانيم به سادگي ادّعا كنيم وقتي كسي تصوير مار را براي مردم پيرامون خود رسم كرده، دروغ گفتهاست. هرچند ما هميشه او را به دروغگويي محكوم كردهايم كه با كشيدن مار، چهرهاي غير واقعي براي مردم رسم كرده و سپس آن را به عنوان مار واقعي به خورد آنان دادهاست. ما هميشه از اين جايگاه حركتكردهايم كه مار واقعي همان است كه نوشته ميشود نه آن كه آن مرد دروغ پرداز رسم كرده است.
در صورتيكه در اين پديده و مقايسهي ماركِشي و مارنويسي، حتّي در بُعد تاريخي آن، حق با همان شخص ماركِش است. زيرا پديدهي تصوير در تمدن انساني، بر نوشتار كه شكل كتبي زبان باشد حق تقدّم داشتهاست. انسان آغازين كه خط را نميشناخته يا اختراع نکرده، در زندگي روزانهي خود، از همان تصويرگريها استفاده ميکرده است که هم بازتابي از واقعيت بوده و هم وسيلهاي براي ايجاد ارتباط در ميان انسانها.
لازم است به اين نكته اشاره كنيم كه ما بايد هميشه اين احتمال را بدهيم كه بسياري از ماركِشان ميتوانند آدمهايي دروغپرداز و مردم فريب باشند بخصوص آنان كه به شكل نوشتاري مار نيز آگاهند امّا در عمل آن را انكار ميكنند. شايد حاصل اين نوع نگرش را نوعي نگاه يکسويه و سطحي بدانيم که يک فرد وقتي به معرفي سکًهي پولي ميپردازد، فقط به نشان دادن يک روي آن قناعت کند و آن روي ديگر سکه را آگاهانه به فراموشي بسپارد.
در يک اختلاف ميان دو نفر يا دو قبيله و يا دو گروه، هميشه حد اقل دو روايت وجود دارد. ساده دلي خواهد بود اگر ما به دليل اعتمادي که به يک گروه معين داريم، گروه ديگر را به هيچ انگاريم و يا روايت آنان را نادرست بپنداريم.
از اين رو لازم است هر يک از ما، به طور كلّي در بسياري آويزههاي فكري، فرهنگي ، تاريخي و سنّتي خويش تجديد نظركنيم و آنها را از ديدگاهي دور از احساس، دور از جانبداري و نيز در صورت امکان با روايتهاي مختلف مورد بررسي قرار دهيم.
هنوز بسياري از ما حقيقت را چيزي مطلق و مقدّس ميپنداريم. و درست بر همين اساس مقدّس بودن است كه آنرا تغيير ناپذير نيز به تصوّر در ميآوريم. در حاليكه اينرا ميدانيم كه به شمارهي انسانها، ميتواند در هر فرهنگ و زبان، « حقيقت » وجود داشتهباشد و اين حقيقت در برابر گذشت زمان و تكامل و يا دگرگوني ذهني ما كاملاً تحوّل پيداكند. حتّي « واقعيّت» نيز داراي همان سرشستي است كه حقيقت از آن برخوردار است.
آن داستان که به ملًا نصرالدًين منسوب است اگر چه ظاهري طنزآميز و سطحيگرايانه دارد اما در واقع، داراي بعدي عميق و انديشه برانگيز است: شخصي به نام « دليل » پيش ملًا آمد و از « دليله » نامي شکايت کرد که او چنان و چنين کردهاست. ملًا پس از شنيدن حرفهاي وي به او گفت: حق با توست. هنوز ردپاي « دليل» را باد پاک نکرده بود که « دليله» آمد و از « دليل» کلًي شکايت کرد. ملًا در پايان حرفهاي او جواب داد: حق با توست.
همسر ملًا که شاهد اين برخورد شوهر خود بود گفت اين چه قضاوتي است که تو در مورد مردم ميکني. يا حق با اولي است يا با دومي، نميشود که حق با هر دو باشد. ملًا در جواب همسرش گفت: حق با توست.
البته اگر اين داستان ادامه پيدا کند حق ميتواند با افرادي ديگري نيز باشد.
به عنوان مثال، در بررسيهاي حقوقي در كشور سوئد، اگر كارگر و يا كارمندي از نحوهي رفتار كارفرماي خود شكايت كند و او را به رفتار نابرابر و توهينآميز متّهم نمايد، قانون حق را به او ميدهد نه از آن رو كه كارفرما قطعاً و يقيناً مقصّر در نظر گرفته شود بلكه بدان جهت كه دريافت و احساس او در آن زمان معيّن از سوي کارفرما، توهين آميز تلقًي شده است.
چه بسا قانون، كارفرما را تنبيه نكند امّا به او اكيداً توصيه داشتهباشد كه در رفتار و گفتار خود دقّت كافي به كار ببرد تا بعد از اين، زمينهاي براي سوء تفاهم فراهم نگردد. آنچه در اين مورد مهم است آن كه از چشمانداز قانون، اين احساس فرد است كه حرف آخر را ميزند نه شهادت ديگران و يا اسناد ومدارك و يا انكار كارفرما.
از ديدگاه قانون، موضوع از اين قرار است كه حقيقت و واقعيّت داراي چنان ابعاد متنوّع و گستردهاي است كه نميتوان آنرا در ادّعاي يك شخص و انكار شخص ديگر خلاصه كرد.
حتّي مورد ديگري كه من آن را در جايي ديگر هم به بحث گذاشتهام موضوع چوپان دروغگوست. اين نكته را تا آنجا كه به ياد ميآورم « نابكُف» منتقد آمريكايي كه تبار روسي داشت مطرح ساخت. او مي گويد ادبيّات آن زمان آفريده شد كه كودكي گفت گرگآمد، گرگآمد و گرگي در ميان نبود. در واقع نابكُف به عنصر تخيّل و آفرينش اشاره ميكند كه لازم نيست در زمان نوشتن و يا بيان يك چيز- مثلاً رمان- همهي آن رويدادها با زمان و مكان واقعي انطباق داشتهباشد.
امّا چنانكه ميدانيم ما آن كودك را به عنوان چوپان دروغگو در ادبيّات خويش محكوم كردهايم. طبيعي است كه فريبكاري و يا سلب اعتماد مردم در هر مقام و موقعيّتي محكوم است. امّا مسأله آنست كه ريشهي اصلي اين موضوع به كودكي بر ميگردد كه در بيابان، نه تنها از آمدن احتمالي گرگ دچار هراس بوده كه گاه در اوج خيال و ترس، گرگ را هم در برابر خود مجسّم ميساختهاست و درست در چنين تجسّمي بوده كه فرياد گرگآمد، گرگ آمد برآوردهاست.
چه بسا او براي بار دوّم وسوّم در شرايطي ديگر بازهم گرگ خيالي را در برابر خود چنان جاندار و وحشي ديده كه از وحشت فرياد كمك برآورده است بيآن که گرگي در واقعيت وجود خارجي داشته باشد. سر انجام يكبار هم كه گرگ واقعي به گلّهي او هجوم برده، اهل روستا به همان سياق پيشين، آن را حاصل خيالپردازي او دانستهاند و يا سادهتر انديشها، او را متّهم به دروغ و دغل كردهاند. جالب آنست که در کتابهاي مدرسهي ما چنان آمده بود كه آن کودک خيالپرداز و پر انديشه در زمان آمدن روستائيان به كمك وي، به ريش آنان و حماقتشان نيز خنديدهاست.
شايد بد نباشد در اين زمينه به دوبيت از حافظ اشاره داشتهباشيم:
من اين حروف نوشتم چنانكه غير ندانست
توهَم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني
يكييست تركي و تازي در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني
او شاعري بودهاست با باورهاي خاكستري. آنان كه به رندي حافظ حتّي در معناي عارفانهي آن اشاره ميكنند، نمي توانند منكر هُشياري او در ارائهي چشماندازهاي تازه و باور به ديدگاههاي متنوّع انساني گردند.
باورهاي حافظ از آن رو خاكستري است كه در بسياري از پديدهها، چشم از مطلق بيني و مطلق انديشي برگرفتهاست. در شعر حافظ، پديدهها نه سياهند و نه سپيد. بلكه داراي چنان طيف گستردهاي از « مجال» براي تعبير هستند كه خوانندهها و شنوندهايي كه نه كاملاً سپيد انديش هستند و نه سياهانديش، ميتوانند خود را در آن طيف خاكستري ببينند.
و درست با چنين انديشهاي است كه حافظ نگاه خويش را چنانكه او دريافت ميكند ارائهميدهد و در پي آن تأكيد ميورزد كه آنچه براي وي اهميّت دارد دريافت فردي خواننده است و نه تصوير ارائهشده از سوي شاعر. در حاليكه شاعر ديگر ما ناصر خسرو چنان از باورهاي خاكستريِ حافظانه فاصله دارد كه نه تنها انديشههايش يا سپيدند و يا سياه بلكه آنچه او ارائه ميدهد، به باور او درست است و بايد هم درست باشد.
و البتّه تاريخ نشان دادهاست كه مردم در مجموع، خاكستري پسندند تا سپيد و يا سياه پسند. صرف نظر از اعتبار ناصر خسرو چه در عرصهي زبان و چه انديشه، ميبينيم كه اقبال عمومي مردم به حافظ با باورهاي خاكسترياش عميقتر و گرمتر از اقبال به انديشههاي ناصرخسرو است.
دانستن يا انديشيدن، مسأله کدام است ؟
وقتي کلاس اول دبيرستان بودم، يک آشناي خانوادگي داشتيم که با من تفاوت سني هفت ساله داشت. او سال آخر دبيرستان را ميخواند و من تازه پا به دبيرستان گذاشته بودم. تنها نکتهي مشترک ميان ما آن بود که او چندتا کتاب داشت که من شيفتهي آنها بودم و هيچکدام را هم نداشتم. برخي از آنها، کتابهاي درسي او بود. از جمله کتاب فارسي و نيز تاريخ ادبيات ايران، نوشتهي دکتر رضا زادهي شفق.
پنجشنبهها تاريخ ادبيات او را همراه با کتاب فارسي و نيز يکي دو کتاب غير درسي ديگر از جمله سالنماي سال 1335 خورشيدي را از او به امانت مي گرفتم و سپس عصر جمعه، همه را به وي پس مي دادم تا باز هفتهي آينده بتوانم آنها را دوباره قرضبگيرم. تاريخ ادبيات ايران براي من کتاب جادو بود.
با خواندن شرح حال شاعران نه در يک روند متداوم تداوم تاريخي، بلکه پراکنده و نکًه تکًه، به دنيايي راه مييافتم که کلام و احساس، تخيل و در خويشتن فرو رفتن، براي من هيچ مرزي نداشت. من نه نيازي به خواندن شرح حال مختصر شاعران ايران در بافتهاي مختلف تاريخي داشتم و نه بدان کنجکاو بودم. در برابرمن چيزي که شکوه افسانهاي داشت، آن مجموعهي متنوع از شعرهاي شاعران گوناگون بود در سراسر تاريخ ايران که آرام و قرارم را از من ميگرفت.
گويي در وجود من کشف و شهودي صورت گرفته بود. احساس مي کردم که کار دنيا بايد با شعر آغاز شود و با شعر نيز خاتمه يابد. زندگي در روستا با فقر نجيب و بينيازي ناشي از ندانستن و نديدن، همهي دغدغه هاي بنيادين حيات را براي من کمرنگ کرده بود.
همهي هفته را در انديشهي خواندن و بازخواندن شعرهاي شاعراني بودم که معني بخش عظيمي از آن ها را نميفهميدم و قطعاً تلفظ درست آنها را نيز نميدانستم. اما چه باک! هر شعر يا کلمهاي را که ميفهميدم، چنان در ذهنم وِلوَلهابي به پا مي کرد که تمام هفته، وجودم از تخيل، آرزو، گسترش ذهني و بازيابي دروني پر بود.
با خواندن نمونه هاي غزل و قصيدهاي که در آن تاريخ ادبيات آمده بود، پنجرهاي در دنياي ذهن من باز شده بود که رو به بهار داشت. نوعي گرمي و عطرآگيني، نوعي از پرواز، نوعي از ديدن، نوعي از شدن در من چنان شور دروني به پا کرده بود که در آن يک شبانهروز دمخور بودن با پارهاي شعراي ايران، گذاري به افقهاي بهشتي داشتم.
در آن فقر کلام و انديشه، برخي واژهها چنان مرا در خود مي گرفتند که ساعتها در فضايي از خيال و رؤيا شناور بودم. من حافظ و سعدي را نميشناختم. من آنها را مي ديدم. من صداي انوري ابيوردي، عبدالواسع جبلي، مسعود سعد سلمان و امير معزي را مي شنيدم.
دوست خانوادگي ما اگر کمي تجربه و آگاهي داشت يا کنجکاو مي بود، حد اقل يک بار بايد ميپرسيد که تو به اين کتاب هايي که پنج سال ديگر نوبتت ميشود، چه کار داري؟ اما او نه کنجکاو بود و نه حسود. او به تنها چيزي که نمي انديشيد، شاعران ايران، بديع و بيان و قافيه بود. او به « ادارهي ريشهکني مالاريا » مي انديشيد. پدر همسر آيندهاش گفته بود که اگر بلافاصله پس از ديپلم، کاري دست و پا کني، من ترتيب معافي ترا از سربازي ميدهم و صد البته ترا هم ميتوانم به عنوان داماد آينده، آرام آرام بپذيرم.
رانندهي فرماندار شهر، نوهي خالهي پدرش بود. او با رئيس ادارهي ريشهکني مالاريا مانند يک روح در دو بدن بودند. او قول داده بود که اين دوست کتابنخوان ما را پس از پايان دبيرستان، دور از حضور حافظ و سعدي، دور از ناله هاي مسعود سعد و گلايههاي خاقاني به حضور آقاي نقداني ببرد و دستش را به ادارهي ريشهکني مالاريا بندکند.
او تاريخ ادبيات شفق را بردوش خود چنان سنگين احساس مي کرد که « سيزيف Sisyphus » آن مجازات ابدي را به دليل جسارتش به « زِئوس». اما پاداَفره « سيزيف » رنجي جاودانه بود اما وي به زودي بر صندلي ميرزابنويسي ادارهي ريشهکني مالاريا مينشست و داماد سرخانهي آقاي نقداني نيز ميشد.
انگيزهي اينهمه کنجکاوي در من، آن همه در سن دوازده سيزده سالگي که ميبايست عمدتاً در کوي و برزن به جست و خيز ميپرداختم، حرفي بود که از دهان يک معلم در کلاس پنجم دبستان شنيده بودم. او گفته بود شاعران، بازگشايندهي همهي رازهاي زندگي هستند و همانانند که هيچ موردي را ناگفته نميگذارند. شاعران در رديف پيامبران نامرسل به شمار ميآيند.
حرفهاي او در آن زمان نه با چنين کلماتي ادا شده بود و نه او بر آن بود بخواهد فلسفهاي را به تشريح بکشد. اما همان گفتنها کار خود را کرده بود. در من چيزي بيدار شده بود که روزها و شبهاي بسيار، در محيطي که هيچ مزاحمت خارجي حضور زنده نداشت و زندگي ميتوانست سيري سالم، فقير، آرام و در هماميزي با طبيعتي مهربان و متوازن داشته باشد، ذهن مرا به خود مشغول دارد. حرفهاي او پيش از آنکه خورجيني دانش داشته باشد، دريايي از انديشه را در شنوندهاي مانند من به جوش و خروش آوردهبود.
« کنفوسيوس Konfucius تولد: 551- مرگ 447 پيش از ميلاد» انديشمند بزرگ چين ميگويد: « اگر آموختن با فکر کردن همراه نباشد بيهوده است اما اگر فکر کردن بدون آموختن صورت گيرد، بسيار خطرناک است.»
اين حرف را کسي گفته که که کتاب هاي پنجگانهاش در طول هزار و نُهصد سال در نظام آموزشي چين تدريس ميشده است و انديشههاي او در خلال دوهزار و پانصد سال و تا هماکنون، همچنان در جان و جسم فرهنگ چين خانه دارد. سخن کنفوسيوس در عمل به ضرورت تعادل ميان آموختن و انديشيدن، اشاره ميکند.
در صحبتهاي روزانه بسيار ميشنويم که گفته ميشود « فلان شخص درياي علم است» يا « بهمان شخص يک دانشنامهي متحرک است.» اما کمتر شنيده شده است که بگويند « فلان شخص، جويباري از انديشه است » و يا « بهمان شخص، جلوهگاه انديشههاي تازه و با طراوت است.»
اينگونه برخورد با پديدهي دانش و انديشه، برخوردي جهاني و عام است. حتي مَثَلهايي از قبيل « دانايي، توانايي است.»، « توانا بود هر که دانا بود» يا « انسان دانا در همه جا تواناست» نيز حکايت از همين ديدگاه دارد که ارزش انسانها را در گرو دانش آنان مي داند و نه بينش يا انديشمندي آنها.
طبيعي است که اين نوع نگاه به پديدهي دانش و توانش، تنها محدود به افراد معيني نيست بلکه بايد گفت که آبشخور آن، عميقاً در ساختار تمدن ديرينهسال انساني و ارزشهاي تثبيتشدهي اجتماعي آن قرار دارد.
براي اين که بتوان عنصر انديشه را به عنوان يک ستون فرادستِ ذهن آدمي، همراه با دانش نسبي به ميان آدمها برد و اهميت حياتي آن را به نمايش گذاشت، نياز به تلاشهاي پيگير انديشمندان و متخصصان اين حوزه، يک اصل ترديد ناپذير است. وگرنه هنوز که هنوز است اين کاغذ و مدرک است که حرف آخر را ميزند و نه انديشه هاي خلاًق يک انسان.
پارهاي ممکن است بگويند که داشتن انديشهي خلاق و ديدگاه هاي تازه در نگاه کردن به زندگي، کافي نيست تا کسي را فراکشد و او را در شمار شخصيتهاي برجسته قرار دهد. اما واقعيت آنست که بدون مادهي اوًليه که همان دانش باشد، حتي نوابغ نيز نميتوانند از هيچ، همه چيز بيافرينند. از اين رو، داشتن دانش به عنوان سنگبناي اوليهي مادههاي فکري انسان، يک اصل اجتناب ناپذير است.
با وجود اين، حتي هم اکنون نيز در زمينهي ناديده گرفتن عنصرهاي انديشندگي انسان و راهجوييهاي خلاقانهي فکري وي،هنوز هم در بر همان پاشنهاي ميچرخد که دوهزار سال پيش ميچرخيده است. شايد بد نباشد مثالي بياورم.
موضوع از اين قرار است که هماکنون نيز اگر در سوئد، مؤسسهاي بخواهد آگهي استخدام چاپ کند و به يک نفر متخصص براي يک مورد معين احتياج داشته باشد، در درجهي اول، دنبال کاغذها و مدارک تحصيلي آن شخص است. در اين ميان، اگر شخص جوياي کار، داراي مدارک بالاتري از ديگر جويندگان و رقبا باشد اما با وجود اين، در آن مؤسسه استخدام نشود، او ميتواند طبق قانون، اعتراض کند و مسؤلان آن مؤسسه را به تبعيض در بازار کار متهم سازد.
چه بسا پيگيري اين موضوع از طرف دادگاه اداري و يا ديگر مؤسسههايي که حامي حقوق انساني افراد هستند، موجب شود که مؤسسهي مورد اشاره نه تنها در دادگاه اداري محکوم گردد بلکه ميبايست جريمهي بسيار سنگين نيز به شخص شاکي بپردازد تا رضايت او جلب گردد.
چه بسا آن مؤسسه ادعا کند که مبناي انتخاب خود را نه مدرک و تحصيلات دانشگاهي افراد، بلکه ذهن خلاق آنان در تجزيه و تحليل پديدهها، ملاک عمل قرار داده است. براي تکامل و گسترش يک مؤسسه، دانش افراد فقط يکي از ستونهاي برپادارندهي رشد است. اما ما به شوق آتشين افراد و توانايي فکري آنان در گسترهي راهجوييهاي تازه، نياز مبرم وجود دارد.
در اين زمينه، دادگاه، استدلال آنها را نخواهد پذيرفت. زيرا جامعه و قانومنديهاي آن، جايي براي آن گزينهي ديگر باز نکرده است. در حالي که هم رئيس دادگاه و هم شوراي داوري، در دل خود، حرف مصاحبهگر را تأييد مي کنند اما بر اساس قوانين رايج کشور، حق تخلف از آن موازين تصويب شده را ندارند.
چه بسا آن فرد بسيار با سواد اما خالي از انديشه و ابتکار عمل، در خلال سالهايي که به کار مشغول ميشود، به همه نشان بدهد که نه شايستگي آن پست را دارد و نه شايستگي آن حقوق و مزايا را. اما تا زماني که آن فرد، پاي خويش را از چهارچوب قانون فراتر نگذاشته، کسي نميتواند مدارک تحصيلي او را زير سؤال ببرد.
از طرف ديگر، اگر جامعه در نظام ارزشيبابي مدارک تحصيلي افراد و نيز خلاقيتهاي فردي انسانها ميتوانست تجديد نظر کند و در آگهيهايي از آن دست، شرط پذيرش و استخدام را بر آن بگذارد که افراد جويندهي کار بايد در عمل نشان بدهند که از خلاقيت فکري برخوردارند و دانشي را که آموختهاند ميتوانند در شرايط گوناگون که طالب راهجوييهاي تازه و گزينههاي دستنخورده و عطرآگين باشد به کار ببرند، در آن صورت، شخصي که مدرکي هم ندارد اما آزادانه به مطالعه پرداخته و در راه هاي تازه و دستنخوردهاي قدم زده است، امکان زيادتري براي راهيابي به بازار کار خواهد يافت.
البته آن چه که من در اينجا مطرح ميسازم در ارتباط با بازارکار در کشور سوئد است. در غير اين صورت اگر نظري به کشورهاي غيردمکرات بيندازيم، خواهيم ديد که در اين کشورها، در واقعيت خشن زندگي، سنگ روي سنگ بند نيست. در بسياري از اوقات، نه دانش و مدرک ارزشي دارد و نه انديشيدن و انديشمند بودن. بلکه نوع جايگاه اجتماعي آن فرد و رابطهي او با دايرهي قدرت در آن جامعه، حرف اول را مطرح ميکند.
اگر نگاهي ريشهاي به دشواريها و فجايع دردناک جهان بيندازيم، کم يا زياد، ردپاي اين حرف کنفوسيوس را ميتوانيم ببينيم. جهان در خلال هزاران سال، وزن ارزشها را به شمارهي کتابهايي که يک انسان ورق زده و يا ساعتهايي را که در کلاس درس نشسته و يا گواهيهايي را که فرد به عنوان پاياننامهي تحصيلي فراهم آورده، گذاشته است.
از طرف ديگر، کمتر اين نکته مورد بحث قرار گرفته است که کار و خلاقيت يک انسان انديشمند يا دانشي که وي نه از راه کلاس درس بلکه در گسترهي اجتماع کسب کرده، بايد در همهجا در نظر گرفته شود و به عنوان يک گزينهي ديگر تحصيلي، جامعه را از وجود چنان انسان هايي بهرهور گرداند.
البته جنبشي که به اين مورد بها ميدهد، در کشورهاي دمکراتيک جهان در حال رشد است و اينجا و آنجا، انديشمنداني برآنند که اين بخش از خلاقيت انساني را به شکلي دمکراتيک، وارد بازار کار سازند. مهمتر از همه آنکه بايد کودکان و نوجوانان از همان آغاز با اين اصل آشنا گردند که شعور و خلاقيت انساني، بر بسياري از دستور العملهاي خشک و رنگباخته برتري دارد. اما در جامعههاي قانونمند، همه چيز بايد در چهار چوب قانون پيش برود. طبيعي است که هيچکس نميتواند خود را برسکًويي فراتر از سکًوي قانون قرار دهد و هر چه را که اراده کند انجام دهد و يا بر زبان بياورد.
اگر ما به جامعهي خودمان برگرديم، مي بينيم تا زماني که دانشگاههاي ما پانگرفته بود و مدرکهاي تحصيلي به شيوهي امروز وجود خارجي نداشت، حضور شخصيتهايي که آزادانه به مطالعه و پژوهش ميپرداختند، کم نبود و همانها نيز در رديف نخستين استاداني بودند که پژوهشگراني « کلاس رفته » و « مدرک گرفته » تربيت کردند.
افرادي از قبيل اديب نيشابوري، ملکالشعراء بهار، جلال همائي، بديعالزمان فروزانفر، انجوي شيرازي، محيط طباطبائي، احسان طبري، محمد پروين گنابادي، مجتبي مينوي، عبدالعظيم قريب، احمد بهمنيار، محمد حبيباللهي ( نويد) و بسياري ديگر، در شمار آنان بودند که به علت علاقهي فردي و نه حتي شوق مقام و استخدام، به دنبال کار پژوهش رفته بودند.
به سخن کنفوسيوس برميگرديم. ما به عنوان فرآوردههاي فرهنگي يک جامعه، هرگز نياموختهايم که ميتوان و بايد براي هر عنصري که آموخته ميشود، زمان معيني را به انديشيدن به آن عنصر اختصاص داد. در غرب، اين نکته در رديف قانونمندي هاي کار است که آموختن، چه در يک زمان کوتاه و چه طولاني، در عمل از سه بخش تشکيل شده است.
آموختن
انديشيدن به آموزهها و عنصرهاي سازندهي آن.
ارزيابي و تجزيه و تحليل آموزهها از چشماندازهاي دستنخوردهتر.
در زبان فارسي اصطلاحي داريم که محتواي آن بيشتر به « ابعاد اخلاقي » علم توجه ميکند تا به جنبه هاي زايشي آن. ابعاد اخلاقي، هميشه بر تثبيت ارزشهاي گذشته پا ميفشارد در حالي که « ابعاد زايشي»، به راهيابيهاي تازه در گسترهي زندگي فردي و اجتماعي انسان دست ميگذارد. آن اصطلاح اين است: « عالِم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل.»
حرف کنفوسيوس قبل از آن که توجهي به جنبه هاي اخلاقي دانش و ميراثهاي فرهنگي داشته باشد به جلوههاي انساني آن در حوزهي زايش و بُعدهاي تجربه نشده نگاه ميکند. در حاليکه اين اصطلاح رايج در زبان فارسي و اصطالاحاتي از اين دست به بخش اخلاقي آن، به چهارچوب فرهنگ و آداب و رسوم ايراني نظر دارد.
البته بايد اين نکته را اضافه کرد که اخلاقيات در برخي ابعاد، از نکتههايي است که در هر فرهنگ و سرزمين، از رنگ و بوي خاص آن حوزهي معين جغرافيايي و يا فرهنگي مايه ميگيرد. و به همين دليل است که اخلاقيات يک فرهنگ و سرزمين از اخلاقيات ديگران کاملاً متمايز ميشود. به عنوان مثال اگر در ايران، يک بچه يا فرد کوچکتر به بزرگتر سلام نکند، نشانهي بي ادبياست و بيادب بودن زشت و غير اخلاقي است. در حالي که در سوئد، اين کار نه تنها زشت نيست بلکه کاملاً طبيعي ارزيابي ميشود. اين بزرگترها هستند که عمدتاً به کوچکترها سلام ميکنند.
از طرف ديگر، مسائل انساني خصلت هاي عميقتري دارد بدان معنا که باوجود فرهنگ و زبان متفاوت، آن موردها، ميان همهي ملتها و حتي دولتها، دست کم در حرف، اعتبار مشترک و خاص خود را حفظ ميکند. موردهايي از قبيل کمک به بيماران و درماندگان يا حرمت گذاري به افراد سالمند و يا اداي احترام به پرچم و يا آيين هاي ملي و مذهبي هر سرزمين، در اين رديفند.
بسياري از ما انسانها، گاه در حال و هوايي قرار ميگيريم که گويي ديگر در آن لحظهها، علاقهاي به انباشتن خورجين علم خويش نداريم. در پي آنيم که جوهرهاي، عنصري، چيزي بر ما بوزد. ذهن زنگزده و غبارگرفتهي ما را روغنکاري کند و در آن شوقي بدمد. شوق انديشيدن. شوق تازهها را ديدن و شوق کشف و شهود.
چند روز پيش، شرکت اتوبوسراني در شهري که من در آن زندگي ميکنم با آگهي تازهاي به ميدان آمده بود. اين آگهي، شيوههاي توصيه، تأکيد و يا نفي را کنار گذاشته بود. از توصيف آغاز کرده بود آن هم توصيف از جايي و چيزي که ما از آنجا نگذشتهايم و به آن فکر نکردهايم.
قضيه از اين قرار بود که من در حال رانندگي، پشت سر يکي از اين اتوبوسها در سر چهار راه توقف کردم. در همانجا بود که بياختيار چشمم به آن آگهي افتاد: « کساني که اين آگهي را مي خوانند با وسيلهي نقليهي نامناسبي رفت و آمد ميکنند! »
شرکت مورد نظر ممکن است مرا به دليل شرايط خاص و دوري راهم نتواند به انتخاب اتوبوس متقاعد بکند اما اين آگهي در انبوهي از انسانها، اين سؤال را جان ميبخشد: « راستي آيا منصفانه است که من بر آلودگي محيط زيست که سلامت همهي انسانها از جمله خود من را به خطر مياندازد، بيفزايم بي آنکه مجبور به انجام اين کار باشم؟»
اگر نظام هاي آموزشي دنيا بر اين اصل، اتفاق نظر پيداکنند که وزش اندکي نسيم انديشه در راهروهاي ذهن انسانها همراه با مقداري دانش، بدل به يک اصل تعيينکننده شود و در همه جا، از سطح يشدبستان تا مدارس عالي و دانشگاهها و مؤسسهها راه پيداکند، در آن صورت بي ترديد، زندگي بشريت از لطافت، زيبايي و آرامش ديگري برخوردار ميشد.
آتشگاه تضادها
من هميشه شيفتگي غريبي نسبت به فلسفه داشتهام. اما از طرف ديگر، فلسفهاي که در پي نشان دادن برتري خِرَد بر احساس باشد و نقش متقاعد کردن خواننده و يا شنوندهي خود را داشته باشد، مرا اندکي از خود رمانده است. من فلسفهاي را دوست دارم که انسان را در مرکزيترين دايرهي خروشان و جوشان خويش ميگذارد و هستي او را در بافت واکنشهاي گوناگون وي در زندگي ده روزه، به مَحَک انديشه و تجزيه ميسِپُرَد.
در اين نوشته، دوست دارم از سپيدهدمان بيداري ناصر خسرو قبادياني ياد کنم که از خواب چهل سالهي زندگي بيدارشد، حساب و کتابهاي ديواني خود را تسويه کرد، بار سفر بربست و خراسان را به قصد کشف، به قصد محتوا بخشيدن به بيداري نيمهي دوم عمر خويش، به سوي سرزمينهاي ناشناخته ترک کرد.
من با آن که ناصر خسرو را در چهرهي خشمگين و متعصب حجت خراسان نميپسندم اما براي او به عنوان يک انسان معتقد جهت معنا بخشيدن به هستي ده روزهي آدمي، احترام عميقي قائلم. او انسان و پديده هاي زندگي را يا سياه ميبيند و يا سفيد، يا کور ميبيند و يا بينا.
اما با وجود آن همه تعصب و باور به خلفاي فاطمي و آموزههاي آنان، از معدود کساني است که با وجود داشتن قلبي سرشار از نفرت به همهي قلمفروشان زمان و مخالفان فکري خود، توانسته چنان عمري دراز داشته باشد. هم اوست که در پي همان معنا بخشيدن به باورهايي که از دريچهي ترکخوردهي روزگار بر او جاري مي شد، شوق و نفرت را باهم درآميزد و نيرومند و فقير از خواب صبحگاهان يُمگان برخيزد و اميدوار و فقيرتر به خواب شبانگاهي فرو رود.
سفرنامهي ناصر خسرو، نياز به نگاههاي تازه دارد. نگاههايي که معناي خود را از گسترهي ديگري برگيرد تا بتواند شفافتر به کشفِ کشفهاي اين مرد نيرومند، اين مرد متنفر از مخالفان خويش، اين مرد متفرعن اما شفاف و قابل احترام بپردازد.
در اين همراهي مجدد با ناصر خسرو قبادياني، به جايي ميرسم که وارد شهر « مَعَرًه Maarreh » ميشود. اين شهر در حال حاضر، در کشور سوريهي فعلي قرار دارد. او در آنجا با نام شخصيتي آشنا ميگردد که آتشگاه تضادهاست. مردي ثروتمند به معني واقعي کلمه اما فقير در واقعيت پرتپش زندگي. مردي بينا و نگرنده به اعماق هستي آدمي اما محروم از ديدن حتي يک برگ پژمردهي پاييز يا يک کرم سيراب از باران بهار و در مأموريت خودکشي در زير دست و پاي عابران کوچه و خيابان.
مردي احاطه شده از صاحبان مکتب و مذهب اما بي اعتقاد به همهي مقدسات مذهبي عالم و آدم و نديده گرفتن بهشت و جهنم ابدي. مردي انديشمند، بدبين و تلخ اما بخشنده، مهربان و انساندوست. مردي لبالب از عشق به انديشيدن، آموختن و آموزاندن اما در گوشهي قناعت به کمترين غذاي ممکن، هستي ده روزه را سپري کردن. مردي پر از شراره هاي عشق به انسان هاي موجود اما خود سرشار از نفرت براي آفريدن يک همتا در تداوم زندگي انساني خويش.
اين مرد بزرگ، کسي جز « ابو العلاء معري » نيست که يکي از شاعران و متفکران برجستهي عرب در سدهي دهم و يازدهم ميلادي بوده است.
از ژرفاي هزارساله و هزارتوي تاريخ به عصر حاضر بر مي گرديم و نيم نگاهي به مناسبات انسان امروزين مياندازيم.
ما در زمانهاي زندگي ميکنيم که زياده خواهي، بدل به رايجترين دل مشغوليهاي روزانهي آدميان شده است. اگر به کسي گفته شود قناعت پيشهگير و چشم بر زيادهطلبيهاي مادي بر بند، او را اگر نه به ديوانگي بلکه دست کم به ساده دلي متهم خواهند کرد.
در سدههاي پيشين، بخش زيادي از مردم، انديشهي قناعتپيشگي را همچون آويزهاي در گوش جان خويش داشتند. گروه اندکي بودند که در شمار ثروتمندان و برگزيدگان قوم شمرده ميشدند و همانها نيز صد البته به زياده خواهي زبانزد خاص و عام بودند.
از طرف ديگر در زمانهي ما، اين گرايش کاملاً ديگرگون شده است. آنان که در انديشهي به دست آوردن هر چه بيشتر مال و منال هستند، روز به روز افزايش مي يابد و آنان که در اعماق جان خويش، مرز نفوذ ناپذيري براي زياده خواهي گذاشتهاند، چنان اندکند که با چراغ هم نميتوان پيدايشان کرد.
به اعتقاد من، امر زياده خواهي به خودي خود، پديدهاي غير اخلاقي و يا ناپسند نيست. اما زماني که اين زيادهخواهي، تبديل به هدف ميشود، زندگي را از حال و هواي عادي و متوازن خويش خارج ميکند. در آن حال، اين انسان نيست که زيادهخواهي را فراروي خويش دارد، بلکه اين زيادهخواهي است که انسان را در مشتهاي درشت خويش ميفشارد و له مي کند.
و از همين جاست که شيوه هاي گوناگون شکل ميگيرد تا انسان بر دوش انسان سوار شود. تا انسان گورستان انسان شود. تا انسان آينهي دق انسان گردد.
جامعهي سوئد يکي از آن جامعه هايي است که از سالهاي آخر دههي هشتاد ميلادي، حال و هواي ديگري به خود گرفته است. تا آن زمان، حتي وزراء دولت و مديران کل، حقوقهايي داشتند که به طور طبيعي از يک حقوق بگير معمولي فراتر بود اما چنان نبود که ميان آنان و ديگر مردم، درًهاي پرنشدني ايجاد کند.
اما از آن زمان به بعد، يکباره، برخي محدوديتها از ميان رفت. بازار، از قيد و بندهاي پارهاي مقررات دست و پاگير رها شد و اهل بازار، با حالتي افسار گسيخته، در صدد جبران همهي محدوديتهاي نسبي اعصار و قرون برآمدند.
در حال حاضر، با وجود آن که حتي همهي شهروندان اين کشور در صورت نداشتن کار و حقوق، از يک حد اقل تأمين اجتماعي قابل قبول برخوردارند، باز نوعي بي اطميناني کاذب نسبت به آينده چنان بر فضاي جامعه سايه افکنده است که به غير از داشتن تأمين براي بازنشستگي معمولي، بخش زيادي از شهروندان، قراردادهاي گوناگوني براي بازنشستگي هاي فوقالعادهي ديگر ميبندند تا در سرانهي پيري از « تأمين بيشتري » برخوردار باشند و آن « بهشت ذهني و عيني» همچنان تداوم داشته باشد.
تلاش براي به دستآوردن اين تأمين بيشتر بدان معناست که حتي در سن هفتاد، هشتاد سالگي بازهم مردم بتوانند داراي همان امکاناتي باشند که در دوران کار و فعاليت هاي اجتماعي بودهاند. گويي موج اين نگراني، همچنان آهسته آهسته به جوانان و نوجوانان نيز سرايت ميکند و بسياري از کسان که در آغاز زندگي، تازه به استخدام يک مؤسسه درآمدهاند، در اين انديشهاند و در عمل به اين حساب و کتاب ميپردازند که چهل يا پنجاه سال ديگر که سن بازنشستگيشان فرا ميرسد، با توجه به نرخ رشد اقتصادي، چقدر درآمد خواهند داشت.
ناگفته نماند که مؤسسههاي بيمه و بنيادهاي سهام و خريد و فروش ارز و ديگر خدمات اجتماعي، به اين احساس افزونطلبانه و سرشار از نگراني، به گونهاي ديوانهوار دامن ميزنند.
البته اين مشکل در همهجاي دنياي امروز همچون بَختَکي خود را گسترده است. اين وضع در کشورهاي عقب مانده و با داشتن نظام هاي غير دمکراتيک، به شکلهاي ديگري عمل ميکند و بازارهاي بند و بست، حال و هواي ديوانه کنندهتر و از کنترل خارجشدهتري دارند.
دوست دارم از کشور سوئد فاصله بگيرم و باز به گذشتههاي دور، به دوران نوجواني خويش برگردم تا بهتر بتوانم ميان برخي از عناصر فکري گذشته و حال، رابطهاي را که لازم ميدانم برقرار کنم.
بسيار جوانسال بودم که به ترجمهي کتابي از « دکتر طاها حسين » نويسنده و شخصيت ادبي معاصر مصر برخوردم. اين کتاب را « حسين خديو جم » ترجمه کرده بود و اگر حافظهام اشتباه نکند، عنوان آن « در زندان ابوالعلاء مَعَرًي » بود. دکتر طاها حسين، متولد 1889 ميلادي بود و در آن زمان که من کتاب مورد نظر را ميخواندم هنوز زنده بود. اما بعدها در سال 1973 ميلادي در سن 84 سالگي درگذشت.

طاها حسين
حسين خديو جم از مترجمان باسواد و اهل ذوق ايران بود. اما در سالهاي شکوفايي عمر، به علت بيماري در گذشت و ايران يکي از مترجمان آرام، باسواد، پرکار و معتقد خويش را در نهايت سکوت از دست داد. جالب است بدانيم که نويسندهي کتاب يعني دکتر طاها حسين که به بررسي زندگي ابوالعلاء معري پرداخته، خود از نعمت بينايي محروم بوده است. پرجاذبهتر آنکه کتاب او نيز در بارهي شخصيتي بود که او هم ناخواسته، به دام تاريکي ابدي روزگار گرفتار شده بود.
من از آن پس، جذب انديشههاي ابو العلاء معري شده بودم. از اين رو، هرگاه پس از خواندن آن کتاب، به او ميانديشيدم، نمي توانستم به خيام و به بخشي از انديشههاي حافظ فکر نکنم. انديشههايي تلخ، مواج و سرشار از اعتراض و بدبيني.
اين را بگويم که ابوالعلاء معري در سال 973 ميلادي در شهر « مَعَرًه » به دنيا آمد و در چهارسالگي به علت بيماري آبله از هر دو چشم نابينا شد. نگاه او به زندگي، نگاه سياه و بدبينانهاي است. شايد در بدترين شکل آن، او هستي ده روزهي آدمي را چنان تاريک و بد ميداند که معتقد است که پدر و مادرش با به وجود آوردن وي، در حق او مرتکب جنايت شدهاند. به همين دليل تصميم گرفت ازدواج نکند و سفارش کرد تا پس از مرگش بر سنگ گور او بنويسند:
« اين جنايتي بود که پدرم در حق من مرتکب شد. اما من هرگز در حق کسي مرتکب نشدم.»

آرامگاه ابو العلاء معرًی
او از يازده سالگي به سرودن شعر پرداخت و 45 سال از عمر خويش را از خوردن گوشت خود داري ورزيد. سرانجام اين انديشمند شاعر در سال 1057 ميلادي، در سن 84 سالگي درگذشت. از آثار او دو کتاب را نام ميبرند: « رسالهي آمُرزش » و ديگري کتاب « فصلها و غايتها ».
دانشنامهي « ويکي پِديا » در بخش انگليسي خود، در اين باره مينويسد:
« رسالهي « آمرزش » وي، يکي از برجستهترين آثار ادبيات عرب است تا آنجا که آن را همسنگ « کمدي الاهي » دانته ميدانند. زبان او در اين کتاب، بسيار شفاف است و انديشههايش از رنگ و بوي عميق فلسفي برخوردار. او اعتقادي به دين و مذهب نداشته و ديدگاهي از اين دست در قرن يازدهم ميلادي در منطقهاي که او زندگي ميکرده، کاملاً غير عادي مينموده است.»
اين که کسي توانسته باشد در ميان دنيايي از تعصب مذهبي مردم پيرامون خويش، آشکارا، دريافتهاي خود را بر زبان آورد و در عين حال، مورد احترام خاص و عام باشد، جزو موردهاي اندک تاريخي است. خيام که زادهي سالهاي آغازين سدهي پنجم قمري است وقتي به دنيا آمده که اين متفکر عرب، دست کم چند دهه از عمرش گذشته بوده است.
ترديد نميتوان داشت که انديشمند نيشابور نه تنها نام و آوازهي ابوالعلاء را شنيده بوده بلکه کم يا زياد با انديشههاي وي نيز آشنا بوده است. شخصيتي مانند خيام که در بخش انديشههاي مربوط به آفرينش و زندگي انساني، افکاري همچون ابوالعلاء داشته، هرگز در قرن پنجم قمري در نيشابور، به خود اجازه نميداده که باورهاي خود را آشکارا در همان زمينههايي که اين متفکر عرب مطرح ميکرده، بر زبان آورد.
با وجود آن که خيام هميشه جانب اعتدال و احتياط را رعايت ميکرده اما بازهم شايعات فراواني پيرامون بدخُلقي و خِسًت وي در زمينهي بهرهرساني علمي به ديگران بر سر زبانها جاري بوده است. نشانههاي تاريخي بسيار وجود دارد که مردمان قشري و متعصبان دهنبين، نسبت به وي، نظر خوشي نداشتهاند.
اما شخصيتي مانند ابوالعلاء معري نه تنها در معرض اضطراب و هراس از سوي پيرامونيان نبوده بلکه به قول ناصر خسرو، رئيس شهر « معره » نيز بوده است. بسياري از تحليل گران، اين انديشمند عرب را در طول زندگي خود، زنداني دو زندان ميدانستهاند. زنداني نابينايي و زنداني تن.
اين نوع نامگذاري به هستي کوتاه آدمي، زير عنوان زنداني تن، به تفکر اعتراضآميز و خيامانهي اين شاعر عرب ميبرازد. هرچند برخي او را زنداني خانه و کوري به شمار آوردهاند. و علت اين که از زندان خانه نام ميبرند آنست که او در بيشترين سال هاي زندگي طولاني خويش، خانه نشين بوده است.
در آن سالهاي خامي و جواني که علاقهي طبيعي انسان به کتابهاي پرشور و احساسبرانگيز بيشتر از ديگر کتابهاست، کمي غير طبيعي مينمود که من اين کتاب را با شوق خوانده باشم. اما صادقانه بگويم که از آن، هيچ نکتهاي به يادم نمانده است. هر چند در همان زمان، بر حسب عادت، از نکتههاي جالب آن کتاب، مقدار زيادي يادداشت برداشته بودم که در حال حاضر، به آنها دسترسي ندارم تا بتوانم نکاتي را برايتان قلمي کنم.
جالبتر از همه، اين نکته را نيز بگويم که براي نوشتن همين يادداشت، دوست داشتم از طريق برخي دانشنامهها و منابع ديگر، نکات مفصلتري را در بارهي زندگي اين شاعر مطرح و انديشمند عرب به قلم آورم. با مراجعه به دانشنامهي مصاحب و فرهنگ دهخدا، مطالب چندان دندانگيري عايدم نشد. هر چند فرهنگ دهخدا، بخشي از سفرنامهي ناصر خسرو را در بارهي ابوالعلاء آورده است. شايد تعجب کنيد که در چند دانشنامهي انگليسي نيز از طريق « نت » جستجوهايي انجام دادم اما هر چه بود چنان در نهايت اختصار بود که گويي اگر آن هم نبود چندان اتفاقي نمي افتاد.
از اين رو بهتر آن ديدم که به سراغ سفرنامهي ناصر خسرو بروم. برخي آثار ادبي چنان هستند که انسان دوست دارد به دفعات از کوچه پسکوچههاي آنها بگذرد. آنها را بخواند و از نگاه مجدد خويش، تصويرهاي تازهاي فراروي خود قرار دهد. يکي از آنها، گُزيدهي « سفر نامهي ناصر خسرو » است. اين کتاب به همت دکتر سيد محمد دبير سياقي منتشر شده و چاپي که من از آن صحبت ميکنم مربوط به 1373 خورشيدي است.
همچنان که دبير سياقي نبز اشاره ميکند، قلم ناصر خسرو در اين کتاب، در نهايت سلامت و اختصار است. زبان او چنان است که خوانندهي امروز نيز پس از هزارسال، مقصود نويسنده را بي هيچ پيچ و خم درمييابد. او نثري بسيار روان دارد و دور از اسراف و تکرار، به اداي مقصود ميپردازد.
وي در سفر خود که سرانجام سر از مصر و نيز دربار خلفاي فاطمي در ميآورد، وقتي به شهر « مَعرًه » ميرسد، از شخصيتي ياد ميکند که هم اکنون مورد بحث ماست. ناصر خسرو در سفرنامهي خود چنين مي نويسد :
« در آن شهر مردي بود که وي را ابوالعلاء معري ميگفتند. نابينا بود و رئيس شهر او بود. نعمتي بسيار داشت و بندگان و کارگزاران فراوان. و خود همهي شهر، او را چون بندگان بودند و خود طريق زُهد پيش گرفته بود. گليمي پوشيده و در خانه نشسته.» ص 11
ناصر خسرو ميافزايد که ابوالعلاء در نهايت فقر و قناعت زندگي ميکرده اما از پذيرايي مردم در خانهي خود و کمک مادي به آنان دريغي نداشته است. مردماني که در جستجوي دانش بودهاند از نقاط مختلف به ديدارش ميآمدهاند تا از دانش و توانايي فکري او بهرهمند شوند.
ناصر خسرو ميگويد از ابوالعلاء پرسيدهاند که چرا ثروت خود را به مردم ميبخشد و خود از آن نصيبي نميبرد؟ او جواب داده است که سهم وي از آن ثروت همان است که در حد احتياج اندک خويش بهره مي برد. بيشتر از آن نيازي ندارد.
در اين زمينه ميتوان به نکتههاي ديگري نيز انديشيد. تصورم آن است که ناصر خسرو، هنگامي به شهر « معره » رسيد و به ذکر نام و برخي ويژگي هاي ابوالعلاء پرداخت که هنوز آثار انديشهها و زندگي ديواني که انسان را در خواب هزارساله نگه ميدارد، در وي باقي بود. اما اگر او از راه برگشت از مصر و با در دست داشتن حکم مأموريت بي مزد و مواجب خويش از سوي خلفاي فاطمي، به عنوان حجت خراسان به ابوالعلاء معري برخورد ميکرد، گمان من آنست که در ارزيابي خويش از او، تجديد نظر ميکرد. درست است که ابوالعلاء مرد ستايش نبود اما همين که در عمل، در نقطهي مقابل باورهاي او قرار داشت، چه بسا از وي تصوير ديگري ارائه مي داد.
از سوي ديگر باز به اين نکته نيز ميانديشم که مردي مانند ناصر خسرو که پس از بازگشت به خراسان، به تنظيم سفرنامهي خود پرداخته بود، به راحتي مي توانست قلم را رنگ و بويي ديگر دهد و از اين مرد دهري مذهب که همهي کائنات را زير پرسش قرار داده است، تصوير ديگري رسم کند. اما به نظر مي آيد که ناصر خسرو، در اين مورد خاص به علت جذب شدن و حرمت گذاشتن به پارهاي از عناصر فکري ابوالعلاء معري، بر آن شده که در يادداشتهاي ساليان گذشتهي خويش نسبت به او دخل و تصرفي روا ندارد.
زمينلرزههاي زباني
دوستي با من تماس گرفت و نگراني خود را از فرو ريزي استوانهي زبان و درهمريزي دنياي ادبيات فارسي با اندوه و خشم ابراز داشت. او مقصر واقعي اين آشفتگي و زلزلهي ويرانگر زباني و فرهنگي را در گرو شماري نويسندهي جوان و سهلانگار که به دنياي « بلاگ » ها راه يافتهاند ميدانست.
به او گفتم: « من در اين زمينه چه کاري ميتوانم بکنم تا مقداري از اين عصبانيت و افسردگي تو کاسته شود؟» گفت: « دستِ کم چيزي بنويس و گلايهي مرا از زبان خودت مطرح کن.» گفتم : « من به اين پديده با چشم ديگري نگاه ميکنم. اگر هم قرار باشد چيزي بنويسم، چيزي را که تو ميخواهي و يا ميگويي نمينويسم.»
آن دوست با شنيدن اين حرف من، هنوز هم افسردهتر شد. انتظار او آن بود که من اولاً بگويم آري راست ميگويي، من هم ميبينم که زبان فارسي در حال از دست رفتن است. و دوم آن که حرفهايش را با کمي عقب و جلو کردن بر زبان قلم جاري سازم.
او در جواب من گفت: « شايد تو نميبيني که جوانها وقتي چيزي مينويسند، نه قاعدههاي دستوري را رعايت ميکنند و نه از عهدهي درست نوشتن ديکتهي کلمات بر ميآيند.» گفتم با اين حرف تو موافقم که يک آشفتگي بزرگ زباني در فضاي اينترنت جاري است. اما گمان من آن نيست که اين آشفتگي، تهديدکنندهي زبان فارسي باشد. اما بيگمان، اين آشفتگي زباني، هم آسيبرسان است و هم در روند تکاملي کارها و ارتباطهاي مردم، اختلال ايجاد ميکند.»
« اما آشکارا بايد بگويم که از دست مردم عصباني نيستم. من از مردم طلبي ندارم که بخواهم عصباني باشم. زبان فارسي، همان قدر که سهم من است، سهم آنها نيز هست. اما بايد بگويم که من نيز نسبت به آنچه ميگذرد، به طور حتم نميتوانم بي تفاوت باشم. »
«باور من آنست که بيتفاوت نبودن و گمانهزني براي يافتن ريشههاي اين موضوع و بهتر کردن فضاي زبان فارسي، شايد راه منطقيتري باشد. در يک نکته ترديد ندارم و آن اين که زبان فارسي و ادبيات اين سرزمين، در خلال تاريخ روشن و تاريک خويش، از اين فراز و فرودها کم نديده است.»
گفت: « منظورت اين است که عدهاي جوان به علت فراهم آمدن موقعيت رايگان وبلاگ داشتن و يا حتي فراهم کردن يک تارنما، بايد بتوانند دانسته يا ندانسته، بر سر زبان فارسي، هر بلايي که ميخواهند نازلکنند و هيچکس جلودارشان نيز نباشد؟»
گفتم : « نه ! من با اصطلاحهايي از قبيل نازل کردن بلا و يا نازل شدن بلا موافق نيستم. من نيز متأسفم که جوانهاي ما، چنان املاي کلمات را غلط مينويسند که اگر صد سال پيش بود، شايد استاد مکتب، پاهاي هر « اشتباهنويسي» را به فلک ميبست تا آرامش خود را به دست بياورد. اما امروز، صد سال بعد است. نه جوانان ما، آن جوانان صد سال پيشند و نه پيران ما و نه مناسبات اجتماعي و فرهنگي ما.»
« من در سال 1366 خورشيدي در مقالهاي زير عنوان « زبان فارسي و ايرانيان مهاجر» همان نگراني و اندوه را بر زبان آوردم که تو اينک با من در ميان ميگذاري. در آن زمان که ايرانيها، تازه به جامعهي سوئد آمده بودند، در گفته هايشان ترکيبي از سوئدي و فارسي شناور بود. و اين براي کسي که دلش براي فرهنگ و زبان فارسي ميتپد، نگران کننده بود.»
« مطالعات بعدي نشان داد که اين پديده، خاص ايرانيان سوئد نبود. بلکه مربوط به مرحلهاي از زبان آموزي انساني است در محيطهاي دو يا چند زبانه که در هر دورهاي از تاريخ ميتواند اتفاق بيفتد. اما واقعيت آنست که اين درهمآميزي، پس از مدتي رو به کاهش ميگذارد و در موردهايي، کاملاً از ميان ميرود و در موردهاي ديگري، با حالتي کمرنگ به حيات خود ادامه ميدهد.»
« من اگر اين آگاهي را در نوزده سال پيش داشتم، چنان مقالهاي را با آن بافت و محتوا قلمي نميکردم. هر چند همان موقع هم از دست فارسيزبانان ناراحت نبودم بلکه نگران ارتباطات معنايي انسانها و از جمله خودم بودم که اگر دچار خلل شود، چه پيش خواهد آمد. البته، حُسن چنان نوشتهاي در آنست که انديشه و دريافت مرا در آن زمان نسبت به پديدهي زبان مادري و ادبيات فارسي نشان ميدهد.[1]»
« اما امروز، زمانه، زمانهي ديگري است. به اعتقاد من، اين سهلانگاري گسترده نسبت به درست نوشتن زبان فارسي و درهم آميزي زبان گفتار با نوشتار، قبل از آن که يک مشکل يا بيماري باشد، نشانههاي آشکار يک مشکل و يا بيماري است. ما بايد به بررسي ريشههاي اين بيماري و يا مشکل بپردازيم. ريشههاي اين بيماري، در جوانان ما نيست. در عوامل ديگري است که نياز به مطالعه و تحقيق عميقتري دارد.»
دوستم گفت: « آخر به چه کسي ميشود گفت که حتي تارنماي « بي بي سي » نيز در دست کساني قرار گرفته که گويي آگاهانه، تيشه به ريشهي زبان فارسي و فرهنگ ديرينهسال ما ميزنند.» به او گفتم : « واقعاً نمي توانم قسم بخورم که آنان اين کار را آگاهانه ميکنند يا نا آگاهانه. اما تجربه و ذهنيتهاي گذشتهي ما ميگويد که آگاهانه اين کار را ميکنند. با وجود اين، من همچنان معتقدم که مشکل اصلي کار در جاي ديگر است.»
دوستم گفت: « فکر نمي کني که اگر صاحبان اصلي فضاي « وبلاگ » ها براي دادن يک خانهي وبلاگي به افراد، شرط هاي ديگري نيز اضافه ميکردند که از جمله اين نکته باشد که اگر نويسندگان هر وبلاگ، آن را رعايت نکردند، با چند اخطار، وبلاگ مورد نظر را تعطيل کنند، مقدار زيادي از اين بد نويسي و شلخته نگاري نيز ناپديد ميشد. از جمله شرط هايي که مي توانند مطرح سازند، اين باشد که فارسي را غلط ننويسند و زبان گفتاري را داخل زبان نوشتار نسازند و نيز در نوشتههاي خود، حرمت انسان ها را نگهدارند.»
به او گفتم : « همچنين اضافه کن که اگر آدم ها به هم سلام نکنند و يا در پايان نوشتهي خود ننويسند « با احترامات فائقه »، آن موقع نيز جريمه شوند. » دوستم گفت : « من جدي صحبت ميکنم و انتظار اينگونه شوخي را ندارم. »
به او گفتم : « البته آنچه را که من اضافه کردم در راستاي همان پيشنهادهايي است که خودت دادهاي و گرنه من در حال حاضر با اقدامات و يا انديشههايي از اين دست مخالفم. با اين حرف تو به ياد يک داستان کوچک افتادم. روزي ماهيگيري، مقداري ماهي به يک خانوادهي نيازمند، هديه داد. ماهيگير گفت هر وقت که به ماهي احتياج داشتيد يا به غذا، به من اطلاع بدهيد تا برايتان مقداري بياورم. اما مادر آن خانواده به ماهيگير گفت ما از لطف تو متشکريم. اگر تو بتواني هنر ماهيگرفتن را به پسر من ياد بدهي، ما غذاي خود را بدون هر گونه کمکي ميتوانيم تأمين کنيم و مزاحم تو نشويم.»
« ما بايد به عنوان پدر و مادر، معلم، استاد، نويسنده، شاعر و يا يک انديشمند متفکر، فضايي ايجاد کنيم که همه، پايههاي هنر درست نوشتن را بياموزند. هنر درست فکر کردن، حرمت نهادن به مخالفان فکري، هنر کوچکي نيست. سنگبناي دمکراسي و در واقع همان مدينهي آرزويي افلاطون است. ما بايد هواي تنفسي حرمت، توازن و بردباري در برابر مخالفان خود را در فضاي جامعه که تارنماها و وبلاگها نيز بخشي از آن هستند، جاري کنيم. ما بايد خود، اين هواي تنفسي را به ريه هايمان فرو بريم و اين لذت را به ديگران نيز انتقال دهيم.»
« واقعيت آنست که مردم دنيا گذشته از ايراني بودن يا نبودن، از چيزي که گريزان هستند، امر و نهي است. ما بايد از حالت مبصر کلاس به درآييم، امر و نهي را کنار بگذاريم، تهديد و جريمه را به سويي بيفکنيم و در زمينههاي تعالي فکر و به ژرفا رفتن، زمينه را در يک گسترهي عظيم فراهم آوريم. هنر درست نوشتن يا سالم انديشيدن را نمي توان با تهديد و جريمه و يا حملهي کلامي، در ميان مردم فراهم ساخت.»
« رفتن به داخل مشکل، رفتن به درون مردم است. اعتقاد من آنست که مردم در بيشترين حالتها، بخصوص زماني که تنها هستند و يا در جمع صميميترين و نزديکترين افراد خانواده به سر ميبرند، بيشترين واکنشهايشان، طبيعي و با گرايش به رويندگي و بهتر شدن است. اگر هم به سوي پژمردگي و فرسودگي گام بگذارند، با چنين نيتي نيست. البته موردهاي بيماري و برنامهريزيهاي بزهکارانه را بايد از اين مقوله جدا کرد.»
« از اين رو، نه کسي دوست دارد از نظر چهرهي مادي و بدني در نگاه ديگران بد ديده شود و نه کسي دوست دارد که مردمان ديگر، او را نادان، بد سخن و عقبمانده به شمار آورند. اگر مردم، با وجود ادعاي دانايي، خود را لو ميدهند، موضوع چيز ديگري است. هرکسي همان چيزي را ارائه مي دهد که در اختيار دارد.»
« در زمان هاي قديم، شاهي خوابي آشفته ديد. صبح اين خواب را با نخستين مشاور خود مطرح ساخت. او به شاه گفت که تعبير خواب شما آنست که شما ديرتر از همهي نزديکان و خويشانتان ميميريد. شاه از شنيدن کلمهي مردن خيلي عصباني شد و مشاور دومش را احضار کرد. او گفت عمر شما از همهي نزديکان و خويشانتان طولانيتر خواهد بود. شاه با شنيدن اين تعبير، دستور داد تا مشاور نخستين تنبيه شود و مشاور دوم تشويق.»
« ما که در کنار ايستادهايم، اين را ميفهميم که نه مشاور اول در به کار بردن آن کلمات و شيوهي بيان تعمد داشته و نه مشاور دوم. هريک از آنان به خواب شاه از دو چشمانداز نگاه ميکردهاند. نگاه اول خوشايند شاه نبوده اما نگاه دوم، او را خوش آمده است. اما در عمل، محتواي حرف هردو، يکي بوده است.»
« بسياري از جوانان ما چه در يادداشت هاي خود که بر « بلاگ »هاي ديگر ميگذارند و چه در آن چه خود در صفحهي اختصاصي خويش يعني در همان « بلاگ » مينويسند، قصد بدآموزي و يا ويران کردن زبان فارسي را ندارند. آنان نياز به آگاهي بيشتر دور از هر برخورد نادرست، خردهگيرانه و به تمسخر کَشنده دارند. بايد به احساسات اين نيروهاي جوشان، به انديشههاي آنان اگر چه حتي خام، با احترام و اعتنا برخورد کرد.»
« ادبيات و زبان، ميراث فردي هيچ کس نيست و در عين حال ميراث فردي همه و يا ميراث کل جامعهي انساني است. اين تنها ميراثي است که از يک پيچيدگي خاص برخوردار است. اين تنها ميراثي است که با وجود مشترک بودن، شکل مستقل خود را نيز حفظ کرده است.»
« اگر به دو نفر برادر، يک خانهي مشترک به ارث برسد و يکي از برادرها بگويد که من مي خواهم سهم خود را خرابکنم، در عمل به سهم آن ديگري نيز تجاوز کرده است. او با ناقص کردن کل خانه، ارزش خانهي يکپارچه را پايين آورده است. ويران شدن سهم اين يک، به ويرانسازي سهم آن يک نيز منجر ميشود.»
« اما به نظر من زبان و فرهنگ، ميراثهايي هستند که اگر با آنها برخورد بد و ناسالم داشتهباشيم، قبل از آنکه به ديگران آسيب برسانيم، به خود و افراد پيرامون خويش مي رسانيم. مردم که طرفدار يک زبان سالم، کم آرايه و شفاف هستند، از چنان نوشته هايي که به قانونمنديهاي زباني پايبند نباشد گريزانند. کساني که به اين قانونمنديها احترام نگذارند، در عمل پل ارتباط فکري خود را با ديگران چنان خراب ميکنند که پس از مدتي نه آنها ميتوانند با ديگران رابطه برقرار کنند و نه ديگران قادر به ايجاد چنين ارتباطي هستند.»
« چه کسي گفتهاست که فردا، زبان مردم، به همان شکلي خواهد بود که ما در حال حاضر مينويسيم و يا صحبت ميکنيم. چه بسا زبان گفتار، روزي جانشين زبان نوشتار شود و در آن صورت تفاوتي ميان نوشتن و صحبت کردن نباشد. هرچند قانومنديهاي زبانشناسي ميگويد که در آن آيندهي دور، باز زبان گفتاري که تبديل به زبان نوشتار شده، آرام آرام از آن زبان نوشتار فاصله مي گيرد و ميان آنها تفاوت هايي پديد ميآيد. علتش نيز آنست که زبان نوشتار هميشه محافظهکارتر از زبان گفتار است.»
« زبان را مردم درست کردهاند. زبان را مردم تغيير ميدهند. نويسندگان و شاعران، با وجود همه ي نفوذي که روي زبان ميتوانند داشته باشند بايد براي فهميده شدن، همان زباني را استفاده کنند که مردم با آن حرف ميزنند. زباني را که فردوسي در بيش از هزار سال قبل استفاده کرده، هنوز براي ما قابل فهم است.»
« اما زباني را که هشتصد سال پيش در سوئد استفاده ميکردهاند، امروز بايد با کمک فرهنگ واژگان، کلمه به کلمه جلو رفت و فهميد. طبيعي است که اين کار را مردم کوچه و بازار نميکنند. فقط پژوهشگران زبان، ممکن است به اين کار دست بزنند. اما ميبينيم که زبان بيهقي، زبان فردوسي، عنصري، عسجدي و همچنان صدها شاعر و نويسندهي ديگر در خلال اين سده هاي به تاريخ پيوسته، براي اهل کتاب قابل فهم است. هر چند اين جا و آن جا نياز به فرهنگ واژگان منتفي نيست.»
« در اينکه پديدهي اينترنت، تأثير معين خود را بر شيوهي نوشتار و کوتاه يا بلند بودن آن نوشتار ميگذارد است ترديد نيست. اما هر تغييري را نبايد به فال بد گرفت. پديدهي از توليد به مصرف، چنان در ميان بخش عظيمي از جوانان و حتي افراد ميانسال ما خانه کرده که قبل از ويرايش و پالايش نوشتهي خويش و يا مشورت با کسي که چند پيراهن بيشتر پاره کردهاست، دوست دارند آن را در معرض مصرف مشتريان نامرئي و مرئي خود قرار دهند. اين در معرض ديد قرار دادن، اگر چه به قيمتي سنگين و نتايجي زيانبار، بازتاب يکي از همان خصلت هاي ريشهدار انساني است.»
« اين امر، مقدار زيادي سطحيگرايي و شتابزده نويسي را سکهي رايج روز کرده است. طبيعي است که هر چه را باد آوَرَد، بادش بَرَد. چنان که ميدانيم، مردم در زمانهي کنوني از گزينههاي راحتخوان و راحت به دست آمدهي بسيار فراواني برخوردار هستند.»
« آنان نوشتهاي را در يک تارنما ميبينند، اما اگر خوششان نيايد، در همان لحظه رهايش مي کنند و به سراغ تارنماهاي بعدي و نوشتههاي ديگر ميروند. مهم تر از همه، آن که وقتي که اين نوشته، فردا يا پسفردا وارد بايگاني آن تارنما مي شود، در عمل يعني که به فراموشي سپرده شده است.»
« در حالي که ما وقتي نشريهاي را ميخوانيم، چه بسا آن را ساليان سال نگاه داريم و اگر اعتبار علمي و فکري داشته باشد، به عنوان مايملک ارزشمند خود تا زمان زنده بودن از آن محافظتکنيم. در صورتي که دنياي اينترنت، هنوز اين ويژگي را کسب نکرده است. به نظر ميرسد که ما هنوز در مرحلهي گذار به سر ميبريم.»
« باور من آنست که تارنماهايي از قبيل « بلاگ نيوز » و « صبحانه » که برخي سايتها و « بلاگ» ها را معرًفي ميکنند، مسؤليت سنگيني را به دوش ميکشند. اينان به مقدار زيادي ميتوانند تخم سخن خوب و ارزشمند را در گسترهي اينترنت بپاشند. کوچکترين سهلانگاري نيز زمينه را براي رواج هرگونه سطحي نگري، بدنويسي و يا شلختهنويسي، آماده ميکند.»
دوستم خسته شده بود. نه او کاملا قانع شده بود و نه من توانسته بودم همهي حرفهايم را بزنم. اما اميد هر دوي ما آن بود که شايد باز مجالي ديگر فراهم آيد و بتوان اين پديده را از چشماندازهاي ديگري مورد بررسي قرار داد.
اما به آن دوست گفتم : « اين حرفها، براي من آيه نيستند که بر آنها ثابت بمانم. اگر دريافت هاي تازهاي به ذهنم راه يابد، طبيعي است که آنها را مطرح ميکنم. ما نبايد از ارائهي حتي دريافت هاي متضاد بهراسيم. زندگي، خود تجلي همين تضاد است. اگر ديروز پديده ها را به شکلي ديگر ميديديم و امروز به شکلي ديگر، حکايت از آن دارد که در ما در آن زمينهي خاص، حرکتي پديد آمده است. و گرنه در زمينههاي حقوق انساني، بسياري از ارزشها ثابت هستند و ما نمي توانيم در بنياد آنها خللي ايجاد کنيم.»
[1] / این مقاله، نخستین بار در نشریهی « اندیشه و هنر » در سال 1367 در سوئد چاپ شد و چند سال بعد در کتاب« زبان و دگردیسی فرهنگی» در آلمان منتشر گردید.
با یاد « مجتبی مینوی»
امسال، سی سال از مرگ « مجتبی مینوی Mojtaba Minovi » میگذرد. او از دوستان نزدیک صادق هدایت بود و از کسانی است که شاید برای بخش بزرگی از نسل جوان ما هنوز ناشناخته باشد. من نیز که جزو نسل جوان نیستم، در آن جوانسالی هم چندان شناخت عمیقی از او نداشتم.
مجتبی مینوی
پانزده ساله بودم که دوستی کتابخوان، مرا با نام مجتبی مینوی آشنا ساخت. او که چند سالی از من بزرگتر بود، بی محابا و سر از پا ناشناخته کتاب میخواند. عشق او به خواندن و بیشتر فهمیدن چنان بالا گرفته بود که حتی علاقهای برای به پایان رساندن کلاس ششم دبیرستان هم نداشت.
از تصادف روزگار، او در خانوادهای رشد کرده بود که غم نان و آب، کسی را نمیآزرد و پدری داشت که میخواست فرزندانش در فضایی آزاد اما سالم رشد کنند. از این رو آن پدر نیز به او فشاری وارد نمی ساخت که دبیرستان را تمام کند، به دانشگاه برود و بعد طبق معمول، همهی مراحل سنتی و شناخته شده را مانند ازدواج، فرزند و خریدن خانه و ماشین، پشت سر بگذارد.
من به این دوست ارادتی عمیق داشتم و البته هنوز هم دارم. تقریبا بیشتر اوقات فراغت را با او به سر میبردم. او از کتابهایی که خوانده بود صحبت میکرد و من به او گوش میکردم و از شنیدن آن همه مطلب لذت میبردم. معمول بر آن بود که ما هر روز بعد از ظهر با هم، قدم زنان به طبیعت میرفتیم. او شنونده ای پرشوق داشت و من گویندهای خوش سخن و با دانش.
او در آن سن و سال از نثر سالم برخی از نویسندگان صحبت میکرد. حبیب یغمایی، دکتر خانلری، محمد علی اسلامی ندوشن و مجتبی مینوی از آن جمله بودند که هنوز هم نامشان در گوشم طنین دارند.
البته من در آن سن و سال چنان در حال و هوای خواندن کتابهای دیگر بودم که به سراغ مجتبی مینوی نمیرفتم و نرفتم. حتی چند سال بعد که مجتبی مینوی در دانشکدهی ادبیات مشهد، به عنوان استاد میهمان، یکروز به کلاس ما آمد و برایمان مقدار زیادی در زمینهی ادبیات و نیز در بارهی کتاب « کلیله و دمنه Kalileh va Demneh» صحبت کرد، باز هم من جذب این شخصیت نشدم. به نظر می رسید که ما جوانها، چندان درک عمیق و پرجاذبهای از دنیای بزرگان و احوال آنان نداشتیم و شاید هم به طور طبیعی می بایست نداشته باشیم.
اینک با آن که دوست دارم به همهی کارهای این مرد بزرگ دسترسی داشته باشم اما به علت دوری از ایران و نداشتن دسترسی به کتابها و نوشتههای وی، از خواندن بخش بزرگی از کارهایش محروم هستم.
نوشتههای مجتبی مینوی تا آنجا که آنها را خواندهام، از محکمی و ظرافت پرجاذبهای برخوردار است. در برخی از مقاله های او، گرایش به طنز، کاملاً آشکار است. وی تلاش میکند که از پیچیده نویسی بپرهیزد و تا حد امکان، بافت نوشته را برای خوانندهی متوسط، قابل فهم سازد.
یکی از نوشتههای مینوی در کتاب « تاریخ و فرهنگ »، مقالهای است با نام « اولین کاروان معرفت » که در سال 1332 در مجلهی یغما چاپ شده است. مجتبی مینوی با استناد به اسنادی که در بایگانی وزارت امور خارجهی انگلستان موجود است، توانسته به بررسی دوران تحصیل اولین گروه پنج نفرهی ایرانی که توسط عباس میرزا، ولیعهد فتحعلبشاه قاجار به انگلیس فرستاده شدهاند بپردازد. او چنین میگوید:
« در انجیل میگوید : برزگری برای پاشیدن تخم بیرون شد و چون تخم می پاشید، قدری بر کنار جاده افتاد. مرغان آمدند و آنها را برچیدند. بعضی بر زمینهایی پرسنگ که چندان خاکی نداشت افتاده به زودی سبز شد. زمین عمقی نداشت و چون آفتاب برآمد، بسوخت و از آنجا که ریشه نداشت بخشکید. و برخی در میان خارها افتاد. و خارها بر گرد آنها برآمد و آنها را خفه کرد. ولیکن باقی بر زمین نیکو افتاد و ثمر داد. بعضی صد تخم، برخی شصت تخم، پارهای سی تخم.» ص 380
« تخم ترقی و تجدد که در ایران کاشته شد، این حال را داشت. یکصد و چهل سال است که کاروانهای بیشماری از مردم ایران از بچه و پیر و جوان به ممالک فرنگ رفته و برگشتهاند و سیاحان و تجار و مأمورین دولتی فرنگی به خاک ایران سفر کردهاند و سعی وافر در ترویج معرفت و علم و هنر و آداب و قوانین اروپایی به عمل آمدهاست اما صد یک آن فایدهای که بایست، عاید ما نشده است. چرا؟
زیرا که زمین را شایستهی پذیرفتن و نمو دادن آن بذرها نکردیم و به آنها آب ندادیم و خارها و علفهای هرزه را از میان نبردیم و از دانههایی که کاشته بودیم، مواظبت نکردیم.» ص 380 و 381
مجتبی مینوی به این نکته اشاره میکند که حاصل تحصیل این گروه پنج نفره در انگلستان در سال 1811 میلادی آن شد که ایران شروع به انجام این کارها کرد:
تفنگسازی به سبک فرنگ
نصب اولین دستگاه چاپ در ایران
انتشار اولین روزنامهی فارسی
ترجمه کتابهای اروپایی به فارسی
آموختن شیوهی پزشکی اروپاییها
بنیاد نهادن ادارهی پست، وزارت علوم و وزارت امور خارجه
مجتبی مینوی ادامه میدهد : « مزه دار اینست که اولین ایرانی هم که زن انگلیسی گرفت و به ایران آورد یکی از همین محصلین بود. و شاید مایهی تعجب شما بشود اگر عرض کنم که اسم این شخص، استاد محمد علی چخماقساز بود و از اهل تبریز بود. و بی شک در آذربایجان کسانی هستند که نسبشان به این استاد محمد علی و زن انگلیسی او میرسد.» ص 381
مینوی اضافه میکند که اولین دانشجوی ایرانی که زودتر از این گروه، نزد فرانسویها در ایران درس خواند، فردی بوده به نام حاجی میرزا مسعود ایشلقی که بعدها به مقام وزارت خارجه در ایران نیز رسیده است. یکی از صاحب منصبهای انگلیسی که این حاجی میرزا مسعود را از نزدیک میشناخته در بارهاش میگوید:
« میرزا مسعود که نزد هیأت نمایندگی فرانسوی درس خوانده، خوب فاضل شده و در ادبیات فرنگی پیشرفت بسیار کرده است.» ص 385
در واقع پیشنهاد فرستادن دانشجو به فرنگ، از آن « سر هارفرد جونز » بوده است که میخواسته از فرانسوی ها عقب نماند و به همین دلیل در سال 1811 میلادی با عباس میرزا ملاقات میکند و این نکته را در میان میگذارد. عباس میرزا که به این کار تمایل شدیدی داشته، پیشنهاد او را میپذیرد. نخست قرار میشود که دونفر با این شخص انگلیسی به انگلستان روانه شوند. یکی از این دانشجویان، شخصی بود به نام محمد کاظم که پدرش نقش نقاشباشی عباس میرزا را داشت. دیگری میرزا حاجی بابای افشار، پسر یکی دیگر از صاحب منصبان عباس میرزا بود.
بنا به توصیهی عباس میرزا، قرار می شود پسر نقاش باشی در انگلستان، هنر نقاشی یادبگیرد و « میرزا حاجی » پزشک بشود. اما بر اساس اسنادی که موجود است، این دو نفر حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداشتهاند. سرپرست این دو نفر در انگلیس در یکی از نامههای خود به استعداد خارق العادهی محمد کاظم اشاره میکند اما متأسف است که به علت بی سوادی، آموزش زبان انگلیسی برای او و دوستش با دشواری روبروست.
اما یکسال و نیم بعد، محمد کاظم به علت بیماری سل در می گذرد و رفیقش حاجی بابا از دولت انگلستان خواهش می کند که چیزی به انگلیسی بر سنگ قبر او بنویسند. آن نوشته بدین قرار است:
« در زیر این سنگ، جوانی موسوم به محمد کاظم خفته است که او را عباسمیرزا ولیعهد ایران برای تعلًم و تربیتیافتن به این مملکت فرستاده بود و در 25 مارس 1813 به مرض سل فوت شد.» ص 389
در سال 1815 میلادی، عباس میرزا پنج نفر دانشجو را به انگلستان میفرستد. نام آنان به قرار زیر است:
1. میرزا رضا صوبهدار توپخانه برای تحصیل توپخانه
2. میرزا جعفر مهندس برای مهندسی
3. میرزا جعفر دیگری برای تحصیل شیمی یا طب
4. میرزا صالح برای آموختن زبان انگلیسی که مترجم دولت شود
5. محمد علی چخماقساز برای یادگرفتن قفل و کلید سازی و چیزهایی از این قبیل.
این دانشجویان در لندن مستقر میشوند و برای هریک منزلی در نظر میگیرند. آنان در همان روز ورود، شام را همراه « قولونل خان » در مهمان خانهای میخورند و سپس به منزل بر میگردند. به دنبالهی ماجرا از زبان مجتبی مینوی گوش میکنیم:
« میرزا صالح از استاد محمد علی خواهش کرده بود که همراه او به حمام رفته، ریشش را حنا ببندد و می گوید به خاطرم رسیده بود که حمام انگلستان مثل حمام ایران است و باید تیماری به ریش هفت رنگ داد. استاد محمد علی، ریش بنده را رنگ بسته، استاد حمامی به کرات داخل حمام گردیده، پای خود را بر زمین زد و ناله و زاری کرده بیرون رفت... معلوم شد شکایت او این بوده است که بنده، حمام او را تر کرده و رنگ ریش بسیاری، آنجا ریخته و سنگهای مرمر او را خراب کردهام. پنجهزار پول تبریزی که پنج شیلینگ است به او دادم که سنگها را پاک کند.» ص 400
البته روزگار این پنج نفر چندان ساده هم سپری نمیشده است. نخست آن که پول مخارج آنان که عباس میرزا برای یک سال داده بود، پس از یازده ماه ته میکشد و از طرف دیگر، آنها نیز همچنان سرگردان نه به درسی مشغول شده اند و نه دولت انگلیس، حضورشان را جدی گرفتهاست.
یکی از علتهای این امر، همان بازی های سیاسی بودهاست که همیشه نقش تعیینکنندهای در بهتر شدن و یا بدتر شدن وضع افرادی از این دست داشته است. در همان زمان، دولت ناپلئون بناپارت سقوط میکند و دولت انگلیس از دست یک رقیب برای کارها و موردهایی از این قبیل در باره ی ایران، خلاص میشود و به همین دلیل، انگیزهی خود را برای رسیدگی وضع ادامهی تحصیل و نیز معیشت آنان از دست میدهد.
مجتبی مینوی مینویسد : « میرزا صالح میگوید یک روز میرزا جعفر طبیب و بنده به دیدن « سرجان ملکم Sir John Malcolm » رفتیم. معزیً الیه در عالم صحبت رو به میرزا جعفر کرده گفت: « چون من خود را نمکخوار و نوکر پادشاه ایران میدانم، شما را نصیحت پدرانه میکنم:
مردم ولایت ما، مردمانی عیاش و مایل به دیدن عجایبات هستند و هر شب شما را به مهمانی میطلبند. یک دفعه اطلاع به هم می رسانید که چهار پنج سال از عمر شما گذشته و آنچه باید تحصیلکنید مقدور نشده و به علاوه، نزد دولت خود منفعل خواهید شد.».
میرزا صالح میگوید : « اگر چه این نصایح به میرزا جعفر بود لیکن بنده هم پند او را به گوش جان شنودم.. تا به حال از دو شخص بزرگ، دو نصیحت شنیدهام که در دلم نقش بسته: یکی همین نصیحت سرجان ملکم بود. دیگری اینکه در تبریز گاهی شعر می گفتم. روزی در خدمت قائم مقام بودم. شخصی از نجبای اهل تبریز برخی از اشعار خود را به نظر قائم مقام گذرانید. فرمودند :
« کلامی است موزون ولی حیف و افسوس است که طلًاب سعی در ازدیاد و افزونی مادًه و استعداد خود نمینمایند و به همین هرزه درائی، خود را مشغول شعر نویسی و شعرخوانی میدارند.» من از آن روز، لب از شعر گویی بستم.» ص 407
میرزا صالح پس از هیجده ماه اقامت در لندن، لباس سنتی ایرانی خود را در میآورد و لباس انگلیسی میپوشد. ظاهراً او قبلا توصیهی کلنل دارسی را برای پوشیدن لباس انگلیسی قبول نمیکرده است. او میخواسته حرفهای« نواب والا » را که گفته بوده تغییر لباس مده، گوش کند. اینک دنبالهی ماجرا:
« اینک ریش را تراشیده و لباس انگریزی در بر کرده و ملاحظهی عادت قدیم را نکردهام. اگر ریش است قطع نظر از قاعده و عادت، مشتی پشم است، چهار ماه نتراشی، باز بلند خواهد شد.
میفراز گردن به دستار و ریش که دستار پنبهاست و سبلت حشیش
مقید به لباس ایران بودن را نیز از عقل دور دانستم.» ص 410
البته باید گفت که جناب میرزا صالح در تنگنای مادی، گاهی لباس ایرانی میپوشیده و گاهی هم لباس فرنگی. یک روز در شهر دیگری غیر از لندن، همراه دختری از آشنایان خود با لباس ایرانی وارد شهر میشود. دیدن آن سر و وضع، مردم را چنان متعجب کرده بوده که در زمان کوتاهی، پانصد نفر گرد او جمع می شوند. او در چنان فضایی، فرار را بر قرار ترجیح میدهد. با یک گاری به خانه میرود، لباسش را عوض میکند و دوباره به همان محل بر میگردد. آنگاه هیچ کس توجهش به او جلب نمیشود و یا مزاحمش نمیگردند.
در همان ماههای آخری که این پنج نفر قرار بوده به ایران برگردند، از حکومت ایران یک ایلچی به آنجا فرستاده میشود که کارهایشان را سر و سامان بخشد تا راهی ایران شوند. در یکی از روزها، میرزا صالح از جناب ایلچی اجازه میگیرد تا به دیدن مدرسهی « کیمبریج » برود. اما در ایستگاه « کیمبریج »، ناگهان کالسکه واژگون می شود. بقیهی ماجرا را از زبان میرزا صالح بشنویم:
« وقتی که مرا از زیر شکستهها بیرون کشیدند، مردم صورت مهیب و هیأت عجیب و قد طویل و لباس غریب و کلاه پوست بنده را دیدند. وحشت و اضطراب آنها به یک دفعه بدل به خنده شد. یکی به دیگری میگفت این مالک دوزخ است یا مَلَک عذاب؟ دیگری می گفت این شخص آدم دریایی است. دیگری می گفت قاصد حضرت عزرائیل است و هر دفعه که یکی از الواط، مرا به لقبی مخاطب می نمود، سیصد نفر شروع به خنده میکردند و چون ولایت آزادی است، شقً اصح را این دیدم که خود را به زبان ندانی زده، حرفی نزنم و تصدیق کردم که صورت من و بیرون آمدن از زیر گاری به آن قسم، جای خنده داشت. » ص 421
داستان پژوهشی و بسیار مستند اولین کاروان معرفت، سرشار از آموزه های متنوع است. مجتبی مینوی این موضوع را بسیار مفصل و از ابعاد گوناگون مورد توجه قرار داده است. و سرانجام بهتر است از خود او نقل کنیم که در پایان نوشتار خود چنین آورده است:
« این بود خلاصهی داستان اولین کاروان معرفت. چنانکه دیدیم، این کاروان از آذربایجان روانه شده بود و مقدمات تمدن اروپایی را از انگلستان وارد ایران کرد و اولین ایالتی که مرکز شیوع نظامات و تأسیسات فرهنگی شد« آذربایجان » بود.» ص 437
اینک به نمونهی دیگری از کارهای مجتبی مینوی اشاره میکنیم که اینبار در کتاب « داستان ها و قصهها » با زبانی بسیار نرمتر و عامهپسندتر از دیگر نوشههایش، تلاش میکند تا آنجا که توانایی و امکانات زبان اجازه میدهد، فضای ترجمه در بافت زبان فارسی و فرهنگ ایرانی قرار گیرد. او در این کتاب، دست به انتخاب داستانهایی زده که نتایج بسیار عمیق فکری، اخلاقی و اجتماعی در بردارند.
یکی از این داستانها که از انگلیسی ترجمه شده و نامی هم از نویسندهی آن به میان نیامده، داستان « حکایت با نتیجه » است.
این داستان که زمان آن مربوط به سدههای پیشین در انگلیس است به مالک ثروتمندی مربوط میشود که می خواسته یک کیسهی پول را به خدمتکارش بدهد تا او آن را در لندن به دست یک صراف و یا جایی شبیه بانک بسپارد. در آن زمان، یکی از مناطق نزدیک لندن به نام « هانسلو Hounslow » از خطرناکترین و دزدخیزترین منطقههای اطراف پایتخت این کشور بوده است. خدمتکار از ارباب خود یک اسلحه نیز دریافت میکند تا اگر احتمالاً با راهزنی روبرو گردید، بتواند با تکیه به اسلحهی خود، از دست راهزن یا راهزنان، جان سالم به در برد.
یکی از دوستان آن ارباب که در آن لحظه در خانهی او حضور داشته و این موضوع را شاهد بوده به دوستش می گوید اگر دونفر راهزن به او حمله کنند، در آن صورت این اسلحه به چه دردش خواهد خورد. ارباب جواب میدهد این خدمتکار من یک اسلحهی دیگر هم دارد و آن عقل و هوش اوست که در این جور وقتها به کمکش میآید.
خدمتکار سوار بر اسب، راهی لندن میشود. اما همین که به نزدیکیهای« هانسلو » میرسد، دزدی از پشت تپه بیرون میآید و با حواله کردن سلاح خویش، او را در جایش میخکوب میکند و کیسهی پول را همراه با اسبش، یکجا از وی میگیرد. خدمتکار که نتوانسته از سلاح گرم خود استفادکند، اینبار به سراغ سلاح سرد و نادیدنی خویش یعنی هوش خود میرود و به راهزن میگوید: « آیا میتوانم از تو خواهشی بکنم؟ » دزد میپذیرد که به خواهش او گوشکند.
نوکر میگوید: « اگر من همین جور دست خالی پیش اربابم برگردم نه تنها از دست من عصبانی میشود بلکه مرا به علت مقاومت نکردن در برابر تو از کار اخراج خواهد کرد. اگر ممکن است من بالا پوشم را در اختیار تو می گذارم تا مقداری گلوله به آن شلیک کنی تا اربابم بداند که من بدون مقاومت تسلیم تو نشده ام.»
راهزن که از به دست آوردن آنهمه پول کلان در یکجا سر از پا نمیشناسد، خواست او را برآورده میسازد و چندین گلوله به بالا پوش وی شلیک میکند. خدمتکار به او میگوید بازهم شلیک کن تا بالاپوشم خوب سراخ سوراخ شود. راهزن چنان میکند. خدمتکار برای بار سوم خواهش میکند که هنوز هم گلولهی بیشتری به سوی آن شلیک کند.
اما راهزن پاسخ میدهد که دیگر گلولهای برایم نمانده است. همه را شلیک کردهام. آنگاه خدمتکار زیرک، اسلحهی خود را در میآورد و به سوی راهزن نشانه میرود. راهزن اینبار از ترس جان نه تنها پول و اسب را به وی بر میگرداند بلکه اسب خود را نیز به خدمتکار تسلیم میکند تا دست کم جان خویش را از مرگ نجات دهد.
در این جا بی مناسبت نمی بینم که شرح حال مختصری از این پژوهشگر بزرگ را که از دانشنامهی محمود مصاحب ( جلد سوم ص 2974 ) بر گرفتهام در اختیار شما بگذارم:
« مجتبی مینوی در سال 1282 به دنیا آمد و در سال 1355 خورشیدی در هفتاد و سه سالگی درگذشت. او تحصیلات ابتدایی را در « سامرا » و تهران و تحصیلات عالی را در دارالفنون و دارالمعلمین مرکزی تهران به انجام رساند. آن گاه این تحصیلات را در کالج سلطنتی لندن و مدرسهی مطالعات آسیایی و آفریقایی ادامه داد. در سالهای 1305 تا 1307 خورشیدی به کار تند نویسی در مجلس شورای ملی مشغول بود.
در سال 1307 به ریاست کتابخانهی ملی گماشته شد. در سال 1332 خورشیدی، ریاست تعلیمات عالیهی وزارت فرهنگ ( آموزش و پرورش فعلی ) را به عهده داشت. از سال 1336 تا 1340 به سمت رایزن فرهنگی ایران در ترکیه به کار مشغول بود. بیشتر عمر وی به تحقیق در متون قدیمی ادبی و تاریخی زبان فارسی گذشت. در اواخر عمر، به ریاست « بنیاد شاهنامه » منصوب شد. نزدیک به چهل کتاب در زمینهی ویرایش انتقادی، ترجمه و تألیف از او منتشر شده است. شمار مقاله های او به صد و شصت عدد میرسد. برخی از کارهای وی به این شرح است:
« کلیله و دمنه » از روی قدیمیتریت متنها، 1336
فراهم آوردن نسخههای عکسی شمار زیادی از متنهای فارسی از کتابخانههای ترکیه که هم اکنون در دانشگاه تهران نگاهداری میشود.
« دیوان ناصر خسرو » 1354، 1357
« سیاستنامه » 1310 با همکاری خلخالی
« نامهی تنسر » 1311 و چاپ تازهی آن، 1354
« ویس و رامین » از فخرالدین اسعد گرگانی 1314
« مصنفات » افضل الدین کاشانی ( در دو جلد )، 1331 و 1337
ترجمهی « سیرت جلال الدین مُنکِبِرنی Monkeberni » ، 1334
« اخلاق ناصری »، 1356
« پانزده گفتار » در باب ادبیات اروپایی و تطبیق آنها با ادب فارسی، 1335
« مینوی بر گسترهی ادبیات فارسی » به کوشش ماه منیر مینوی، خواهر مجتبی مینوی، 646 صفحه، از انتشارات توس، 1381
« داستانها و قصهها» جلد اول مجموعهی مقالات عمر دوباره، 279 صفحه، از انتشارات خوارزمی، تهران، 2536 ( 1356 )
« عمر دوباره » جلد دوم، مجموعهی مقالات، چاپ سوم، 550 صفحه، از انتشارات خوارزمی، تهران، 1367
« تاریخ و فرهنگ » مجموعهی مقالات، 554 صفحه، از مجموعهی عمر دوباره، جلد سوم، چاپ دوم، از انتشارات خوارزمی، تهران، 1356