تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan
 

 

9- سهمگیني بي باوري ها


در آغاز اين نوشتار اشاره شده بود که ديدگاه خواجه نظام الملک نسبت به زن، با ديدگاه عقب مانده ترين قشرهاي اجتماعي آن دوران‌ها، هيچ تفاوتي  ندارد. از چشم‌انداز او، زن‌ها در کارهاي جدي و عاقبت انديشانه‌ي زندگي، نمي‌توانند تصميم جدي و درست بگيرند و از چنان قدرت ذهني تحليل کننده‌اي برخوردار نيستند که دنيا را در گستره اي بازتر به حوزه‌ي ارزيابي بکشانند.

شايد بررسي اين ديدگاه نه از سوي يک شخصيت تاريخي و ادبي چون نظام الملک بلکه از سوي همه‌ي کساني که به شکلي در شکل دادن رفتار و عادت هاي مردم و نيز شيوه‌ي زندگي آنان سهمي داشته‌اند، بتواند گره‌گشاي برخي از پيچيدگي‌ها و پرسش‌هاي ذهني ما باشد. شخصيت‌هايي از نوع خواجه که در کارهاي سياسي و اجتماعي، بر آنند تا با منطقي ترين شکل ممکن به پديده‌ها نگاه کنند، ناگهان در حوزه‌ي مذهب و زن، به سادگي، تن به ارزان ترين شايعه ها و پيش‌داوري‌ها مي‌سپرند و از سرچشمه‌ي خِرَد و تجربه ‌هاي زندگي خويش، چيزي را به کمک نمي‌گيرند.

ظاهرا خواجه از زن هيچ انتظاري جز زاييدن فرزند ندارد و قاطعانه مي خواهد که شاهان و ديگر مردان قدرت به آنان اجازه‌ي دخالت در کارهايشان را ندهند و يا زير نفوذ شخصيتشان قرار نگيرند.
خواجه در کتاب خود، به داستاني در روزگار بني اسرائيل اشاره مي‌کند که در آن روزگار از سوي خداوند اين پيام به بندگانش رسيده بود که اگر کسي به مدت چهل سال از ارتکاب گناه خودداري ورزد و به انجام همه‌ي عبادت‌هاي لازم بپردازد، سرانجام سه نياز از نياز‌هاي وي، هر مقدار سنگين و مهم باشد،  برآورده مي‌شود.

به نظر مي‌رسد که از ميان همه‌ي بندگان خدا، تنها يک نفر با نام يوسف توانسته بود شايستگي لازم را براي انجام خواست‌هاي سه گانه‌اش به کف آوَرَد. اينک يوسف بايد بينديشد که از ميان انبوه خواست‌هايي که دارد، کدام سه خواست، در رديف حياتي‌ترين خواست‌هاي اوست که تحقق آن‌ها موجب سعادت وي و خانواده‌اش خواهد گشت.

يوسف که اينک در آستانه‌ي پيري قرار گرفته و هميشه جز تنگناي مادي، هيچ چيز ديگر را تجربه نکرده است ، بايد بينديشد که برآورده شدن کدام خواست وي مي‌تواند موجب خوشبختي همسرش « کُرسُف » و فرزندانش گردد. اما اين انديشه که پس از چهل سال خواري و محروميت به سراغش آمده است نه کاري است آسان. اما به نظر مي رسد که يوسف در گردابه‌اي از انديشه‌ها و آرزوهاي گوناگون چنان درهم گره خورده که هيچ راهي به جايي نمي‌برد. و سر انجام با وجود نداشتن اعتقاد يوسف براي مشورت با زنان و کمک فکري آنان، بر آن مي‌شود که در اين زمينه از وي نظر بخواهد.

بايد گفت که اين نظرخواهي، عمدتا ريشه در يک تصادف آني دارد تا در يک نظام فکري ثابت. بدين معني که مردان، حتي در اوج درماندگي‌هاي فکري، بهتر مي‌بينند که زنان را به بازي نگيرند. اما تنها به آن دليل که در همان لحظه که انديشه‌هاي آشنا و بيگانه، وجود يوسف را به پيچ و تاب انداخته‌اند، همسر او در برابرش ظاهر مي‌شود. و درست در همان جا، يوسف تصميم مي‌گيرد که از او نظر بخواهد.

از طرف ديگر، کُرسُف در جواب شوهرش مي‌گويد که او که يگانه تکيه‌گاه وي در زندگي است و « تو خود داني که زن تماشاگاه مرد است و من تماشاگاه توام و دل تو هميشه از ديدن من خرم باشد و عيش تو از صحبت من خوش.» به همين دليل از تو مي‌خواهم که به عنوان خواست اول، از خداوندگار بخواهي که به من چنان زيبايي و جاذبه‌اي بدهد که تا آن روز به هيچ کس نداده است.

در همان لحظه، کُرسُف بدل به زني مي‌گردد که زيباييش،جهاني را جادو مي‌کند. هرکس که چشم بر او بدوزد ديگر توان آن‌که وي ترک کند ندارد. اين رويداد نه رويدادي است خُرد بلکه اتفاقي است که مي‌تواند همه‌ي آفاق عالم را در حيرت فرو بَرَد. به همين دليل، اين خبر به سرعت در همه جا پخش مي‌گردد و عارف و عامي به انگيزه‌ي کنجکاوي، از نقاط دور دست به تماشاي زيبايي کُرسُف مي‌آيند تا اين يگانه‌ي اعجاز و توازن را در ترکيب صورت زني ببينند که تا چند لحظه قبل، صورتي پر چين و پژمرده داشته است.

آهسته آهسته، تحسين ها و ستايش‌ها، کُرسُف را به خود غَرّه مي‌کند و رفتار و ديدگاه وي را نسبت به شوهر و زندگيش تغيير مي‌دهد. کُرسُف با خود مي‌انديشد حالا که از چنين جاذبه‌اي جادويي برخوردار هستم و مردم از توانمند و ناتوان، مرا مورد ستايش و تحسين قرار مي‌دهند، چه جاي آنست که همچنان همسر يک مرد فقير و يک لاقبا باشم؟ بدون ترديد بسياري از شاهان و سرداران عالم، اشتياق آن را دارند که مرا به همسري خود درآورند. ديگر چرا بايد با مردي ساخت که به نان شب محتاج است؟

از اين رو، کُرسُف به فکر مي افتد که خانه و زندگي را رها کند و بخت خويش را در جاي ديگر بيازمايد. يوسف که پي به انديشه‌ي همسر خود مي‌برد، از آرزوي نخستين خود به شدت پشيمان مي شود. آرزويي که کانون خانوادگي او را پس از چهل سال رنج و انتظار از هم بپاشد، ديگر آرزو نيست بلکه بلايي ويرانگر است. بدين جهت يوسف به انديشه مي‌افتد تا با تحقق آرزوي دوم خود، زن را در ناکامي و تلخي رها سازد.

اين‌بار آتش خشم و حسد چنان جان وي را آشفته مي‌سازد که از آرزوي دومي که در دل کرده بود صرف نظر مي‌کند و آرزويي که ضد آرزوي نخستين است در برابر چشمانش شعله مي‌کشد. هيچ‌کس نمي‌داند که يوسف چه آرزويي در دل کرده‌بود اما شايد آرزوي دوم او، هنگامي که هنوز در خشم و کين غرق نشده بود آن بود که با توجه به زيبايي زندگي برانگيز کُرسُف، خداوند وي را بدل به سلطاني قدرتمند سازد تا همه‌ي جن و انس در حوزه‌ي فرمانرواييش قرارگيرند. اما يوسف دست از همه‌ي آن انديشه‌ها مي‌شويد و از خداوند مي‌خواهد که کُرسُف به غرور آمده را ناگهان بدل به يک خرس سازد.

دقايقي بعد، کُرسُف تبديل به خرس مي‌شود. خرسي که از همان نخستين لحظه، بي‌قرار و نا آرام، دور خود مي‌چرخد، اشک مي‌ريزد و ناله مي‌کند. اين منظره درست در نقطه‌ي مقابل منظره‌ي نخستين، چنان فضايي از اندوه و غم در دل يوسف ايجاد مي‌کند که بيشتر از آن تاب ندارد که همسر خود را در هيأت موجودي ببيند که حتي قادر نيست کلامي بر زبان جاري سازد.

يوسف چنان خويشتن را از دست مي‌دهد که هيچ آرزويي در دل ندارد جز برگشت کُرسُف به حالت اوليه که همسري مطيع و مهربان و مادري فداکار براي فرزندانش بوده است. خدا، آرزوي سوم او را نيز برآورده مي‌سازد. هنگامي که کُرسُف به حالت اول برمي‌گردد، از لحظه‌هاي خرس بودن خويش، هيچ چيز به ياد نمي‌اورد. گويي همه‌ي آن‌ها براي وي خوابي کوتاه و گذرا بوده است.

اگر براي زني چون کُرسُف، همه‌ي اين رويداد، شباهت به خوابي زودگذر داشته  اما براي يوسف، بر باد دادن حاصل چهل سال عبادت، رنج و محروميت بوده است که اينک از ميان گردبادي از خشم و کين و اندوه، تبديل به غبار گشته است. اگر او در همان آغاز کار با کُرسُف که يک زن است مشورت نکرده بود، همه‌ي آن آرزوها برباد نمي رفت. خواجه نظام الملک با اين داستان در پي ثابت کردن اين چشم انداز است که زن توانايي نظر دادن، ظرفيت اعتماد داشتن و شايستگي رشد و شکوفاشدن  را ندارد.

هيچ کس در کتاب خواجه، يوسف را ملامت نکرده است که چرا به عنوان يک مرد که « سرچشمه‌ي خِرَد و تصميم» است، در آرزوي دوم خود به جاي آن‌که زن را  تبديل به خرس کند، وي را به همان حال اول که نماد فقر، اطاعت و رضايت بود برنگرداند تا بتواند آرزوي سوم خود را به آن اختصاص دهد که خداوند همه‌ي نعمت‌ها و قدرت‌هاي ممکن دنيا را به وي ارزاني دارد تا دست کم فرزندانش از محروميت ابدي رهايي يابند.

اما چنان که مي‌بينيم تاريخ و خواجه نيز که بخشي از همان تاريخ است، در اين زمينه ساکت نشسته‌اند. خطاکاري‌هاي مردان، دهان بيني‌هاي آنان و نگاه تنگ و تاريکشان به زندگي و مناسبات آدم‌ها، از رايج‌ترين سکه‌هاي زندگي انساني است. آنان که در آوردگاه زندگي با دشواري‌ها دست و پنجه نرم مي‌کنند، جا دارد که بلغزند و يا بسياري چيزها را به غلط دريابند. اما زنان که نه اجازه‌ي وارد شدن به ميدان تصميم گيري را دارند و نه به همين دليل مي‌توانند تجربه‌هاي بزرگ کسب کنند هرگز اجازه ي خطا کردن ندارند. به طور طبيعي، نخستين خطاي آنان، آخرين آن‌ نيز خواهد بود.

 

1-  باطني‌ها فرقه‌اي از شيعه‌ي هفت امامي هستند که آخرين امام را،  اسماعيل پسر امام جعفر صادق مي‌دانند.
2- رافضي‌ها نام گروهي از هواداران زيدبن علي است که او را ترک کردند. نسب زيد به امام سوم مي‌رسد. سني‌ها نام اين فرقه را به آن دليل رافضي گذاشته‌اند که  به ابوبکر، عمر و عثمان اعتقادي نداشته‌اند . رافض يعني کسي به باور يا شخصي پشت کرده باشد.

 

دوم سپتامبر 2005

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:8  توسط A.Avishan  | 
 

 

8- تعبيرها و شايعه‌ها


خواجه معتقد است که در جهان دو مذهب وجود دارد. يکي مذهب حَنَفي است و ديگري شافعي. از سياستنامه و تاريخ‌هاي نوشته‌شده مربوط به آن دوران بر مي‌آيد که سلطان الب ارسلان سلجوقي، مذهب حنفي داشته و خواجه مذهب شافعي. با توجه به ديدگاه محدود شاه به پديده ها و از جمله مذهب و نيز برخورد خشن و نسبتا غير بخشايشگرش با مخالفان سياسي و اعتقادي، موجب آن مي‌شده که در دل اطرافيان وي، هميشه هراس ويژه‌اي وجود داشته باشد. سلطان سلجوقي مانند بسياري از شاهان سرزمين ما، به سادگي مي‌توانسته حرف و باور خود را بر زير دستان خويش تحميل کند و از طرف ديگر، صد البته تحمل هيچ عقيده‌ي مخالفي را نيز نداشته باشد.

به همين دليل، شاه سلجوقي دوست داشت که خواجه همچون وي، حنفي مذهب باشد. اما به علت قدرت و توانايي نظام الملک در امور کشور، و نياز شاه به حضور و دانش او در حل دشواري‌هاي گوناگون مملکتي، سلطان سلجوقي نمي‌توانسته به خود اجازه دهد که وي را از داشتن مذهب شافعي بر حذر دارد. از سوي ديگر، خواجه نيز از چنان متانت و تجربه‌اي برخوردار بوده که موضوع‌هاي مورد اختلاف را به رخ شاه نکشد و از اين طريق، خاطر وي آزرده و يا خشمگين نسازد.


گفته مي‌شود که خواجه، روزي در خيمه‌ي خود، با اطرافيان خويش،  به بازي شطرنج مشغول بوده است. در يکي از اين بازي‌ها، طرف مقابل خواجه « مات » مي‌شود و طبق قراري که از قبل براي بازنده و برنده  گذاشته شده بود، شخص بازنده، انگشتر خود را به خواجه تحويل مي‌دهد. خواجه وقتي انگشتر را بر انگشت خويش آزمايش مي‌کند، در مي‌يابد که براي انگشت دست چپ وي گشاد است. وي تلاش مي‌کند تا آن ‌را با انگشت دست راست خود بيازمايد اما در آن‌جا نيز مي‌بيند که بازهم بزرگ است. پس از اين دو آزمون ناموفق، وي بدون اراده، انگشتر گشاد را در انگشت دست راست خود مي‌چرخاند و با آن بازي مي‌کند.

ظاهرا در همان لحظات، فرستاده‌ي خاقان سمرقند به حضور خواجه مي‌رسد تا از سوي دولت خود با دولت سلجوقي که وي نماينده‌ي آنست مذاکراتي داشته باشد. فرستاده‌ي خاقان در ضمن گفتگو با خواجه، متوجه مي‌شود که وي با انگشتر خود بازي مي‌کند و آن را مرتب مي‌چرخاند. نکته‌اي که فرستاده‌ي خاقان سمرقند کشف کرده بود آن‌که انگشتر خواجه به جاي آن که در انگشت دست چپ وي باشد، در انگشت دست راست خواجه است، نکته‌اي که کاملا غير عادي مي‌نموده است.

وقتي فرستاده‌ي خاقان به سمرقند بر مي‌گردد و به حضور شمس الملک خاقان آن‌جا بار مي‌يابد، گزارش مي‌دهد که او سرزمين سلجوقيان را آبادان و مردم را بسيار راضي ديده است. اما يگانه عيب دستگاه سلجوقيان، حضور يک وزير رافضي در آن است و اين وزير، کسي جز خواجه نظام الملک نيست. زماني که خاقان مي‌پرسد که او چگونه دريافت که خواجه رافضي است، وي در پاسخ خاقان به انگشتر خواجه در انگشت دست راست وي اشاره مي‌کند و اين‌که او در خلال مذاکرات، مرتب آن را مي‌چرخانده است.

گزارش فرستاده‌ي خاقان، خيلي زود به گوش نماينده‌ي خاص خواجه در آن ديار مي‌رسد. او نيز خواجه را به سرعت از شايعه‌ي پخش شده آگاه مي‌سازد. خواجه با شنيدن اين خبر دچار وحشت مي شود. وحشت از آن‌که چنان خبر نادرست و خطرناکي به گوش يک شاه دهان بين و زودباور برسد. شاهي چون الب ارسلان که با اکراه، تن به شافعي بودن وي داده است، چگونه مي‌تواند رافضي بودن او را برتابد در حالي که به باور سلطان، رافضي‌ها و باطني‌ها دشمن شماره‌ي يک مُلک و ملت هستند.

سلطان سطحي‌نگر سلجوقي که ساليان بسيار به استواري و متانت و وفاداري خواجه پي برده است با شنيدن چنين شايعه اي يکباره ديگرگون مي‌شود و چه بسا جان خواجه در خطر مرگ قرار گيرد. البته، تجربه‌ي ساليان دراز خدمت در دربار سلجوقيان، خواجه را چنان آبديده کرده که هرگز نبايد جانب احتياط را از کف بنهد. از اين رو، وي به سرعت دست به کار مي‌گردد تا نخست، سرچشمه‌ي شايعه را بخشکاند و سپس راه هاي گسترش و نفوذ آن‌ را به کلي ببندد.

خواجه نظام الملک که کتاب سیاستنامه‌ی خویش را پس از مرگ الب ارسلان نوشته، یاد آور می گردد که خنثی کردن این شایعه‌‌ی بی پایه‌ی فرستاده‌ی خاقان سمرقند، برای وی سی‌هزار دینار خرج برداشته است. اما به هر صورت، خواجه توفیق آن را می‌یابد که آن را در نطفه خفه کند و یا اگر احتمالا چیزی از محتوای آن به گوش سلطان سلجوقی برسد از چنان سرشتی برخوردار باشد که آدم‌های نادانی چون او نیز، آن را به چیزی نگیرند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:4  توسط A.Avishan  | 
 

 

7- چشم اندازهاي تنگ


خواجه نظام الملک هميشه از تنگ نظري و کورانديشي‌هاي شاهان سلجوقي بيم داشته است. در همين رابطه به بررسي دو رويداد مي پردازيم که از چنين رنگ و بويي برخوردار بوده است. مورد اول مربوط به دبيري است در يکي از ولايات حوزه‌ي فرمان‌روايي اَلب اَرسلان  سلجوقي و ديگري مربوط به شخص خواجه نظام الملک است و هراس وي از خشم سلطان در رابطه با باورهاي مذهبي او.  نکته آنست که در يک جامعه‌ي عقب مانده، چگونه شنيده ها و گفته‌ها به راحتي، در رديف مطمئن ترين سندها، براي تعيين سرنوشت آدم ها در حوزه‌ي مرگ و زندگي بدل مي‌شود. اما دردناک‌تر از همه آن‌که پس از نزديک به هزار سال، هنوز هم شايعه‌ها، حدس و گمان‌ها و برچسب‌زدن‌ها، از سندها و  واقعيت‌هاي عيني و قطعي، قوي‌تر است.

ماجرا از اين قرار است که روزي به « اَلب اَرسلان سلجوقي » خبر مي‌رسد که يکي از حاکمان ولايات که « اَردَم » نام دارد، شخصي را دبير خود کرده که باطني مذهب است. شاه، « اَردَم » را احضار مي‌کند و با خشم به او مي‌گويد که تنها دشمنان من مي‌توانند  يک شخص باطني مذهب را به دبيري خويش بگمارند.

اَردَم  که خشم سلطان را مي‌بيند، عاجزانه به پاي وي مي‌افتد و مي‌گويد که هرگز قصد جسارت به حضور سلطان را نداشته است. اما گذشته از همه‌ي اين‌ها، اگر همه‌ي وجود اين دبير باطني مذهب زهر گردد، در برابر قلمرو گسترده‌ي سلطان، چه تأثيري خواهد داشت ؟ سلطان سلجوقي نه تنها به توضيح و استدلال حاکم خود قانع نمي‌شود بلکه دستور مي‌دهد تا آن دبير باطني مذهب را به حضور وي بياورند.

الب ارسلان به مرد باطني مي‌گويد:
« اي مردک! تو باطني هستي و باطنيان همان کساني هستند که خليفه‌ي بغداد را در منصب خويش به حق نمي‌دانند. »
دبير باطني مذهب جواب مي‌دهد :
« من باطني نيستم. مذهب من شيعه‌ي رافضي است.»

شاه سلجوقي از اين جسارت و آشکارگويي مرد دبير بيشتر بر مي‌آشوبد و به وي پرخاش مي‌کند:

« مگر رافضي ها بهتر هستند که تو خود را به آنان نسبت مي‌دهي؟ اين يک بد است و آن يکي بدتر!»
شاه در همان جا دستور مي‌دهد تا مأموران هميشه حاضر براي کشتن و نابود کردن آدم‌ها، او را در زير مشت و لگد نوازش کنند و سپس بدن نيم مُرده‌اش را از دربار بيرون بيندازند.

به ياد بياوريم که آن مرد دبير نه به مُلک خيانت کرده بود و نه به مَلِک. نه مال کسي را خورده و نه در توطئه يا دسيسه‌اي شرکت کرده‌ بود. جرم او آن بوده که به چيزي باور داشته که شاه نمي‌پسنديده‌است. ناگفته پيداست که ما نمي‌توانيم ديدگاه‌ها و دريافت‌هاي امروز خويش را با انتظاراتي در حوزه‌ي حقوق بشري به آن روزگار تعميم دهيم. اما آن‌چه را که مي‌توان بدان انديشيد آنست که اين ميراث فرهنگي و رفتاري، بي کمترين دگرگوني در جهت بهتر شدن، همچنان از فراز سده‌ها به زندگي اجتماعي امروز ما نيز انتقال يافته است.

پس از اين ماجرا، شاه اطرافيان خود را مخاطب قرار مي‌دهد و مي‌گويد که گناه اصلي اين موضوع متوجه اين دبير بد مذهب نيست بلکه متوجه حاکم من « اَردَم » است که يک شخص کافر و بد مذهب را به خدمت خويش در آورده‌است.

وقتي که سلطان سلجوقي از اين کار فارغ مي شود، نظر خواجه امام مُشَطّب را که از فقيهان دربار وي بوده در اين مورد معين مي‌پرسد. خواجه مُشَطّب نيز در بافت خشم سلطاني اگر به چيز ديگري هم باور داشته نه مي‌توانسته و نه مي‌خواسته نکته‌اي بر خلاف نظر سلطان بر زبان آورد. از اين رو، وي نيز به استدلالي توسل مي‌جويد که روال جاري روزگار است و از يک فقيه درباري، نبايد چيزي جز آن شنيد:
 

 « سلطان همان چيزي را مي‌گويد که خداوند و رسول او گفته‌است.»

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:2  توسط A.Avishan  | 

          6  - وسوسه هاي انساني (2)

تاجر خرده‌پا با همه‌ي اميدي که مرد درويش در دلش ايجاد کرده، با دلي که نيم آن شک و نيم ديگرش نوميدي و تلخکامي است به سراغ خياط مي‌رود و همه چيز را براي وي تعريف مي‌کند. مرد خياط بي هيچ درنگ، شاگرد خود را به سراي امير  مي‌فرستد و خواهان پول تاجر مي شود. ساعتي بعد، شاگرد خياط بر مي‌گردد و پيغام مي‌آورد که امير همين حالا در راه است تا بيايد و پول تاجر را پس‌دهد. لحظه‌هايي بعد، امير با چند تن از رکاب‌دارانش به دکان خياط مي‌آيد، بر دست او بوسه مي‌زند، پوزش خواهي مي‌کند و پانصد دينار از پول تاجر را در همان جا پس مي‌دهد و قرار مي‌گذارد که دويست دينار باقي‌مانده را فردا به خانه‌ي تاجر باز پس آورد.
 

روز بعد امير چنان مي‌کند که به خياط قول داده بود. وي گذشته از پس دادن دويست دينار، آن پارچه‌ي گران قيمتي را هم که وعده داده بود به تاجر تحويل مي‌دهد و از او براي آن‌چه که پيش آمده بود پوزش مي‌خواهد و همه‌ي گناهان را به گردن مردان پيرامون خود مي‌اندازد که در پس دادن پول تاجر اهمال ورزيده‌اند.

مرد تاجر در چنان فضايي از حيرت و ناباوري غرق است که به هيچ روي، نه مي تواند لب به سخن بگشايد و نه مي‌خواهد. در وجودش انباره‌اي از باروت خشم فروخورده، تحقير و نگراني و شگفتي از نقش به کلي دگرگون شده‌ي امير در برابر خياط، همچنان او را در فضايي از خواب و واقعيت به اسارت گرفته است. چگونه ممکن است يک و سال و نيم در پي آن امير بدود، از همه‌ي آشنايان و دوستان او و خود براي باز پس گرفتن سرمايه‌ي زندگيش کمک بطلبد و راه به جايي نبرد. اما ناگهان خياطي يک لاقبا از چنان نفوذ معنوي و اعتبار اجتماعي برخوردار باشد که امير را نه تنها به بازپس دادن پول‌ها که حتي به واکنشي پوزش‌خواهانه وادار کند.

تاجر حيرت‌زده، تنها کاري که مي‌تواند انجام دهد آنست که مقداري از پول باز‌پس گرفته را به عنوان تشکر به خياط تقديم‌ دارد. در درون او چنان شوري از ناباوري و تحسين بر پاست که دوست دارد حتي بخشي از پول خود را نثار قدرت معنوي خياط کند و مزد وي را نيز تمام و کمال بپردازد. اما جويبار شگفتي او وقتي بدل به سيلاب مي‌شود که در مي‌يابد که خياط حتي يک دينار هم از او انتظار دستمزد ندارد. اما مرد تاجر براي آن‌که بتواند کمي آرامش بگيرد، ناگفته، مقداري مواد غذايي تهيه مي‌کند و آن‌ها را به دکان خياط مي برد و  از او مي خواهد که براي آن کار، دست رد به سينه‌ي او نزند. خياط نيز خواهش و هديه‌ي وي را مي‌پذيرد.

اينک وقت آنست که تاجر سر از اين راز شگفت درآورد که چگونه خياطي متواضع، غير وابسته به مال و منال دنيا، اين قدرت جادويي را در جامعه‌ي نابرابر خليفه‌ي عباسي به کف آورده است. آيا او به نوعي دل در برخليفه دارد و يا در شبکه‌ي ديگري از بند و بست‌هاي اجتماعي و  سياسي، مشغول فعاليت هاي خويش است و دکان خياطي تنها پوشش مشروعي براي آن زد وبندهاست؟

آن‌چه را خياط براي تاجر شرح مي‌دهد، ساده‌تر از آنست که بتوان تصور کرد. خياط مردم دوست، نه دل در بر اميري دارد و نه سر در سوداي مقامي يا مالي. انگيزه‌ي واقعي او، خدمت به کساني است که به شکلي در مسير کمک‌خواهي وي قرار مي‌گيرند.

خياط براي تاجر باز مي گويد که او در تمام عمر به کار خياطي مشغول بوده است. تنها کار فوق‌العاده‌ي وي که مزد و مقامي هم در پي نداشته، مسؤليت اذان‌گويي مسجد بغل دست او بوده است. خياط نقل مي‌کند که در يک غروب که از اذان گويي فارغ شده و مسجد را ترک مي‌کرده است به اميري از اميران خليفه بر مي‌خورد که در حال مستي، دست در چادر زني افکنده و او را کشان کشان به سوي سراي خويش مي‌برد.
 

خياط با ديدن آن منظره، فرياد به اعتراض مي‌گشايد اما امير سرمست از قدرت و مقام و ديگر پشتوانه‌هاي زندگي، به اعتراض و فرياد او اعتنايي نمي‌کند. ظاهرا چنان به نظر مي رسد که يا همه‌ي مردم کرند و کور و يا دوست دارند خود را کر و کور جلوه دهند و چنان منظره‌ي تجاوزگرانه‌اي را به هردليلي ناديده انگارند. اما شايد قوي‌ترين دليل مردم مبني بر کناره گرفتن از ماجرا آن بوده است که آن‌ها دست کم اين را مي‌دانسته‌اند که امير مورد نظر، هميشه پنج هزار سوار آماده به فرمان داشته است. چنين امکان و قدرتي در آن روزگار مي‌توانسته به خانه‌خرابي‌هاي بسيار منجر گردد. زن در ضمن فرياد با صداي بلند اعلام مي کند که :

« اي مردم! من زني شوهردارم. خانه‌ام در فلان محله است. نام شوهرم اين است و اگر او بفهمد که مردي بيگانه، دست درمن انداخته، مرا سه طلاقه کند. در آن صورت نه دنيا دارم و نه آخرت. مرا از دست اين مرد متجاوز آزاد کنيد.»
 

خياط با خود مي‌انديشد که همسايه‌ها‌ي پر جرأت و جسارت را جمع‌کند و به سراي امير رود و با کمک آنان، زن بيچاره را نجات بخشد. آنان چنان مي‌کنند که خياط انديشيده بود. اما امير چنان خشمگين مي‌شود که به سربازان و نگهبانانش دستور مي‌دهد تا با چوب و چماق به جان خياط و دوستان و همسايگانش بيفتند و آنان را تار و مار کنند.

مرد خياط با خود مي‌انديشد که با وجود همه‌ي اين‌ها نبايد از پا بنشيند. تصور او آنست که امير مست پس از مدتي، خسته مي‌شود و مي‌خوابد. در حالي که حتي ممکن است هنوز شب به نيمه نرسيده باشد. وي تصميم مي‌گيرد به مسجد رود و اذان صبح بگويد تا امير متجاوز فکر کند بامداد فرا رسيده است و بدان وسيله زن را در کوچه و خيابان رها سازد. در آن صورت، خياط مي‌تواند زن را به خانه‌ي شوهرش برساند و اصل ماجرا را براي او شرح دهد و بر بي‌گناهي زن گواهي دهد.

زماني که از مناره‌ي مسجد، بانگ اذان صبحگاهي خياط در تاريکي نيمه شبان شهر طنين مي‌اندازد، هنوز خليفه ي عباسي به بستر نرفته است. صداي بانگ بي موقع خياط، آرامش خليفه را به هم مي‌زند و او را سخت خشمگين مي‌سازد. شاهان و خلفا هميشه حق دارند به چيزي که نمي پسندند خشم گيرند و يا آن را از صحنه‌ي روزگار محو سازند. از اين رو خليفه به چند تن از نگهبانان مسلح خود دستور مي‌دهد تا به سراغ اذان‌گوي مزاحم و بي وقت بروند و صد البته وي را به دليل آن‌که آرامش شبانگاهي خليفه را به هم زده مجازات کنند.
 

هنوز خياط مسجد را ترک نکرده بود که مأموران خليفه دستگيرش مي‌کنند. خياط از دادن هرگونه توضيحي به آنان خود داري مي‌ورزد. او مصرانه مي‌خواهد اصل ماجرا را براي شخص خليفه بازگويد. آنان، وي را به حضور خليفه مي‌برند. خياط ماجراي بد مستي امير، تجاوز به زن شوهر دار و حمله‌ي سربازان او را به خود و دوستانش با شرح و تفصيل باز مي‌گويد. و انگيزه‌ي اذان گفتن بي موقع خويش را با چنان نيت انسان دوستانه‌اي براي خليفه شرح مي‌دهد.

خليفه که لحظه‌ايي قبل، از دست خياط به شدت خشمگين شده بود، اينک همه‌ي خشم و قدرت خود را در کمان يک دستور قاطع به سوي امير متجاوز رها مي‌کند. خليفه به سربازان خاص خود مي‌گويد که به خانه‌ي امير روند و وي را به حضور او آورند. آنگاه دستور مي‌دهد تا امير را در کيسه‌اي قرار دهند و سر کيسه را از هر دو سو ببندند و سپس با چوب و چماق، پيکرش را خُرد سازند. آنگاه لاشه‌ي وي را با همان کيسه به رودخانه‌ي دجله بسپارند.

پس از اين ماجرا، خليفه‌ي عباسي به خياط سفارش مي‌کند که هرگاه به مورد يا موردهايي از اين دست برخورد کرد که عنصر حق‌کشي و تجاوز در آن آشکار باشد، وي مي‌تواند بر مناره‌ي مسجد رود و اذان بي وقت بگويد. در آن صورت خليفه درخواهد يافت که موضوع هم جدي است و هم آن‌که با شيوه‌‌هاي معمولي حل نشده است که خياط مي‌خواهد بدان وسيله از قدرت وي ياري جويد.

مرد خياط براي تاجر خرده‌پا توضيح مي‌دهد که از آن پس اميران، چاکران و کارمندان خليفه، همه مرا مي‌شناسند و به قدرت ناديدني من و اعتماد خليفه به کار من آگاهي دارند. اگر آن امير کلاه‌بردار پول تاجر را بدون هيچ‌گونه درنگ پرداخت کرد، مي‌دانست که اگر خليفه از کار وي آگاهي مي‌يافت، چه بسا به قيمت مقام و منزلت و همه‌ي اعتبار اجتماعي‌اش تمام مي‌شد.

چه اين ماجرا در عالم واقع به همين شکل اتفاق افتاده باشد و چه نه، در اين نکته، جاي چند و چون نيست که هنوز در بسياري از نظام‌هاي آشفته و پلاسيده، در بر همان پاشنه‌اي مي‌چرخد که در عهد خليفه‌ي عباسي. تفاوت موضوع در آن است که خياط‌هاي حرفه‌اي و اذان‌گوي زمانه‌ي ما، به جاي آن‌که اذان خود را به گوش خليفه‌هاي زمان خويش برسانند، به گوش مردم مي‌رسانند. و از بازي هاي روزگار، اين نکته را بايد گفت که خليفه‌هاي وقت زمانه، اين بار به دليل هراس از خشم مردم، تلاش دارند تا اين اذان هاي بيدارکننده، به گوش مردم نرسد.

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 1:20  توسط A.Avishan  | 

 6 - وسوسه هاي انساني (1)

 

در سياستنامه به داستاني بر مي‌خوريم که مربوط به دوران يکي از خليفه‌هاي عباسي است. محتواي روايت خواجه چنان است که گويي آن‌چه اتفاق افتاده نه در بغداد و نه در زمان خليفه‌ي عباسي بلکه در شهري از شهرهاي امروز ايران و در زمانه‌ي کنوني رخ داده است. گويا تفاوت‌‌هاي ساختاري در سياست و موضوع‌هاي اجتماعي، هيچ‌گونه عامل تعيين‌کننده‌اي براي جداکردن کيفي آن‌ها از همديگر در اين فاصله‌ي زماني هزارساله نبوده و نيست.

 

علت اين امر نيز آنست که هميشه، انسان، سرنوشت و کيفيت زندگي او، در مرکز بحث‌هايي از اين دست بوده است. خوي تجاوزگر انساني، سرمست بودن از شميم قدرت و ثروت، در همه‌ي دوران‌ها به شکل‌هاي گوناگون خود را نمايش داده ‌است. آن‌چه را که خواجه بر زبان مي‌آورد اگر چه به هزار سال پيش بر مي‌گردد، اما از نظر جوهر دروني، همان است که هنوز هم در هر کوي و برزن کشور ما و سرزمين‌هايي از اين دست و با ويژگي‌هايي کاملا مشترک، بحث داغ محفل‌ها و مجلس‌هاست.

 

اگر در داستان‌ مورد بحث، شخصيت‌هايي همچون امير قدرتمند خليفه، تاجر خرده پا، خياط انسان دوست و زن بي پناه، موضوع‌ صحبت هستند. با کمال شگفتي بايد گفت که در اين زمانه، سرنوشت و رفتار همين انسان‌ها با عنوان هاي شغلي ديگر، از مرکزي ترين دل‌مشغولي‌هاي پايان ناپذير مردان و زنان کشور ما و کشور‌هاي مشابه است. لگد مال شدن حقوق انسان‌ها، در شبکه‌ي بسيار پيچيده‌اي از مناسبات اجتماعي، داستان يک روزه  و دو روزه نيست.

 

داستان‌هايي با اين رنگ و بو، داستان همه‌ي سده‌‌هاي به تاريخ پيوسته است که اهل قدرت و يا افراد فريبکار در سايه‌ي قوانين غير عادلانه، توانسته‌اند، هزاران هزار انسان بي آزار، رنج کشيده و آرزومند را از هستي ساقط کنند و به هيچ کس نيز پاسخ‌گو نباشند. از يک‌سو، مرداني در سکّوي قدرت و از سوي ديگر، انسان‌هايي در کوچه و خيابان، در اين رو در رويي نابرابر قرار مي‌گيرند.

 

خواجه مي‌گويد که خليفه‌ي عباسي، هفتاد هزار غلام تُرک داشت که در طول ساليان دراز، از خود شايستگي‌هاي بسيار نشان داده بودند. در ميان اين غلامان به امارت رسيده، اميري بود که ظاهرا به مقداري پول احتياج داشت. او از طريق وکيل خويش مي‌خواست از کسي مبلغ پانصد دينار وام بگيرد. وکيل آن امير، در ميان مردمي که نشانه گيري کرده، سرانجام تاجر خرده پايي را پيدا مي‌کند که همه‌ي سرمايه‌اش، ششصد دينار بوده که با مقداري زمينه‌چيني‌هاي عاطفي از سوي او، راضي مي‌شود که پول خود را به آن امير قرض بدهد. امير ارتش قبول مي‌کند که در قبال گرفتن وام، هنگام بازپس دادن پول تاجر، به او صد دينار اضافي و يک دست پارچه‌ي ارزشمند تحويل دهد.


امير ارتش خليفه، پول را از تاجر مي‌گيرد و به مصرفي که در نظر داشته مي‌رساند و سپس وقتي که زمان مقرر فرا مي‌رسد تا آن را پس دهد، ظاهرا وسوسه‌‌هاي گرم و خواب‌آور انساني در درون وي آغاز مي گردد. نشانه‌ها حکايت از آن دارد که امير تُرک، قصد پس دادن پول تاجر را ندارد. اما تاجر خرده‌پا که در واقع همه‌ي هستي‌اش را در چلّه‌ي کمان آن ششصد دينار گذاشته، به اين سادگي‌ها نه مي‌تواند و نه ضرورت ادامه‌ي حيات اجازه مي‌دهد که دست از تلاش بکشد و از خير پول و دردسرهاي ناشي از بدقولي امير ارتش بگذرد.

 

گزينه‌ي ديگر ماجرا که خواجه نظام الملک به آن اشاره‌ي آشکاري نداشته، آنست که چه بسا اين امير و وکيل وي، به علت داشتن موقعيت اجتماعي برتر، اين نوع وام گرفتن از مردم خرده‌پا را بدل به شيوه‌ي اصلي کلاه گذاري‌هاي خود کرده‌ بوده‌اند تا همچون ديگر کسان که از چنان موقعيت ها بهره مي‌جويند و در سايه‌ي « عدالت جاري خليفه » به سامان‌هاي بزرگ رسيده اند، از قافله عقب نمانند.

 

تاجر خرده‌پا به سراي امير مي‌آيد و پول خود را مي‌طلبد. امير نيز با کمال ادب و متانت، او را به امروز و فردا حوالت مي‌دهد و بازپرداخت پول تاجر را به عقب مي‌اندازد. زمان مي‌گذرد و تاجر خرده‌پا، خود را به شدت در تنگنا احساس مي‌کند. دست به دامن هرکس که اندک اميدي براي واسطه شدن و توفيق باز پس گرفتن پول دارد مي زند اما موفقيتي به کف نمي‌آورد. تاجر به مرحله‌اي مي‌رسد که ديگر کوچک‌ترين روزنه‌ي اميدي براي بازپس گرفتن پول خود نمي‌بيند. او به اين انديشه مي‌افتد تا از طريق اعضاي خانواده و خويشان و دوستان بسيار نزديک امير ارتش، پول خود را بازپس گيرد. آنان نيز در اين کار يا نمي‌خواهند توفيقي به دست آورند يا در عمل به کوچک‌ترين توفيقي دست نمي‌يابند.


حرف امير به همه‌ي واسطه ها آنست که مرد تاجر کمي ديگر صبر کند. به زودي پول وي را خواهد پرداخت. تاجر خرده‌پا سرانجام تصميم مي‌گيرد که نه تنها از صد دينار اضافي به عنوان سود پول خويش بگذرد بلکه صد دينار هم از مبلغ اصلي کم کند و عطاي آن پارچه‌ي وعده داده شده‌ي ارزشمند را نيز به لقاي امير ارتش ببخشد اما در عوض هر چه زودتر بقيه‌ي پول خود را دريافت دارد تا کمي از تنگناي اقتصادي رهايي يابد. اما در عمل اين چاره جويي نيز نمي‌تواند مؤثر واقع گردد. پرنده‌ي وحشي پول تاجرکه در قفس امير ارتش به اسارت گرفته شده، قصد بازگشت به خانه‌ي او را ندارد.

روزي مرد تاجر، از شدت نا اميدي و افسردگي به مسجدي پناه مي‌برد تا نماز بگذارد و به شکلي در خلوت اندوهگينانه‌ي خود با آسمان‌ها راز و نياز کند و از بار سنگين روحي خويش کمي بکاهد. در آن‌جا مردي درويش که بيشتر اوقات، به حالت ها و رفتارهاي نمازگزاران توجه مي‌کند، نظرش به زاري‌ها، خواهش‌ها و گفتگوهاي او با خدا جلب مي‌شود. درويش در مي‌يابد که آن مرد،  به مشکلي بزرگ گرفتار است و از اين راه مي‌خواهد در کار خود گشايشي ايجاد کند.

 

مرد درويش از راه کنجکاوي و البته انسان دوستي، به تاجر نزديک مي‌شود و علت ناراحتي وي را مي‌پرسد. مرد تاجر که از معجزه‌ي مردان قدرت و مقام براي پس گرفتن پول خود نا اميد شده است ديگر لازم نمي‌بيند مشکل خود را با يک درويش که در ساختار جامعه قدرتي هم ندارد در ميان بگذارد. اما درويش آن‌قدر اصرار مي‌ورزد و براي تاجر افسرده حال استدلال مي‌کند تا آن‌که سرانجام وي را وا مي‌دارد تا همه‌ي ماجرا را از سير تا پياز براي مرد درويش شرح دهد.

 

مرد درويش بي آن‌که از شنيدن داستان وام دادن تاجر به امير شگفت زده شود، به او خونسردانه مي‌گويد: « نگران نباش! من چاره‌ي کارت را مي‌دانم. تو به پولت دست خواهي يافت. براي اين کار بايد پيش فلان شخص بروي که در کنار فلان مسجد، دکان خياطي دارد. داستان زندگي‌ات را به او بگو. وي به هر شکل که شده، پول‌هايت از امير ارتش خليفه بازپس خواهد گرفت.»

 

از واکنش درويش چنين بر مي‌آيد که سر و گوش وي از چنين ماجراهايي پر است و احتمالا آن خياط نيز در کار دادخواهي خويش از افراد ستمديده، به اندازه‌ي کافي مهارت يافته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:7  توسط A.Avishan  | 

 

 

5- آویزان از حباب

 

خواجه نظام الملک در کتاب سياستنامه، داستاني را بيان مي‌کند که بخشي از شخصيت محمود غزنوي را نه در هيأت يک شاه قدرتمند و بي نياز که در شعر شاعران دربارش به توصيف آمده بلکه در جامه‌ي فقيرانه‌ي کودکي بزرگسال، سخت نيازمند چيزهاي کوچک  و يکدنده به نمايش مي‌گذارد.

 

اين داستان، در بردارنده‌ي برخورد سلطان محمود است با خليفه‌ي عباسي و خواهش حقير وي از او براي به دست آوردن يک عنوان و يا لقب تازه از سوي خليفه‌ي بغداد آن‌هم در رقابت کودکانه‌تر وي با خاقان سمرقند. اين خاقان در رديف آن کساني بوده که با وجود از دست دادن همه‌ي متصرفات جغرافيايي خويش به شاه غزنوي، کمترين نسيمي از نگراني‌هاي زندگي، زلف روح دم‌انديش و سطحي‌نگر وي را آشفته نمي‌کرده و دَم را از هر غنيمت ديگري، غنيمت‌تر مي‌دانسته‌است.

 

اين نکته بر کسي پوشيده نيست که طاهريان و صفاريان به انگيزه‌ي تلاش براي رهايي از تسلط عرب‌ها و به کف آوردن استقلال ايران، با خليفه‌هاي عباسي در ستيز  بودند اما از طرف ديگر، حکومت‌هاي ايراني بعد از صفاريان تا زمان سقوط خلافت عباسي، رابطه‌ي کم يا زياد دوستانه‌اي با خليفه و اطرافيان وي داشته‌اند.

 

گاه محتواي اين رابطه‌ها در بُرش‌هايي از تاريخ، از نوع رابطه‌هاي « بُزرگانه ، و « خُردانه » بوده است. شماري از شاهان ايران اگر چه در انجام کارهاي لشکري و کشوري خود استقلال عمل داشته‌اند اما براي حفظ ظاهر و داشتن حمايت افکار عمومي مردم خود، ناگريز بوده‌اند خود را به خليفه‌ي وقت در بغداد پيوند دهند و بدين وسيله، رابطه‌ي معنوي خويش را با نماينده‌ي خدا و پيغمبر وي حفظ کنند. شماري از اينان براي آن‌که بتوانند هر چه بيشتر، مشروعيت مذهبي و مردمي داشته باشند، خطبه‌هايي به نام خليفه‌ي وقت نيز مي خوانده‌اند و در برخي کارها، نظر آنان را هم جويا مي‌شده‌اند. خليفه  نيز اين احترام و محبت را با دادن لقب هاي دهان‌پُرکن اما ميان تُهي به آنان پاسخ مي‌داده است.

 

خواجه نظام الملک اشاره مي کند که پس از بر تخت نشستن سلطان محمود، خليفه‌ي وقت، لقب « يمين الدوله » را بر او نهاد. سلطان غزنوي که شوق جهانگشايي بي‌تابش کرده بود، پس از چندي، منطقه‌ي نيمروز ( سيستان و بلوچستان امروز)، خراسان، عراق، سمرقند، خوارزم، ري، اصفهان، همدان، طبرستان و هندوستان را بر حوزه‌ي فرمان‌روايي خود افزود. محمود غزنوي در سمرقند به کشف بزرگي نائل شد و با اين کشف، تکانه‌ي روحي« پس زننده‌اي » در وي پديد آمد. 

 

موضوع از اين قرار بود که او در آن‌جا متوجه گرديد که خاقان سمرقند با وجود همه‌ي بي کفايتي‌ها و سست عنصري‌ها، از سوي خليفه‌ي بغداد، چنان لقب پُر آب و تابي دريافت داشته که در ذهن ديگران، شخصيتي ديگر از او مجسم مي‌سازد. سلطان محمود نيز تا آن زمان چنان دريافت کرده بود که خليفه‌ي عباسي، بدون انگيزه و زمينه، به کسي لقب نمي بخشد. کشف اين پديده، بر شاه غزنوي بسيار گران آمد. چگونه ممکن بود که خليفه به خاقان ضعيف سمرقند، قبل از شکست از نيروهاي سلطان محمود، « سه لقب » پر ارزش ارزاني داشته باشد و شاه ايران با آن همه شايستگي نظامي و مملکت دارانه، تنها به يک لقب قناعت‌کند.

 

او چنان خشمگين و بي تاب شد که نامه‌اي به خليفه نوشت و در بخشي از آن چنين نگاشت: « من همه‌ي ولايت کُفر بگشادم و به نام تو شمشير مي‌زنم و خاقان را که از مطيعان و دست‌نشاندگان من است « سه لقب » فرموده و منِ بنده را « يکي »، با چندين خدمت و هواخواهي.» از خليفه‌ي بغداد پاسخي سياستمدارانه و نسبتا قانع کننده آمد بدين معني که ما به آدم‌ها از آن رو لقب مي‌دهيم که به آن‌ها اعتبار و احترام ببخشيم. شما که خود جلوه گاه اعتبار هستيد، چه جاي نياز به چنان لقب‌هايي است؟

 

آن‌گاه خليفه‌ي بغداد در نامه‌ي خود به محمود غزنوي يادآور شد که خاقان سمرقند، انساني است نادان و سبُک مغز. ما از آن‌رو، خواست وي را براي گرفتن لقب، اجابت کرديم که شايد بتواند از اين راه براي خود اعتباري کسب کند. خليفه در نامه‌ي خود تلاش مي‌کند تا سلطان غزنوي را نه تنها از سکوي خشم فرود آوَرَد بلکه او را نيز متقاعد سازد تا دست از اين اصرار کودکانه فرو شويد. استدلال خليفه چنان است که هر انساني در زمان تولد، از پدر و مادر خود نامي دريافت مي‌کند که اين نام تا زمان مرگ براي وي اعتبار دارد. اگر يک فرد حتي به دليل دانش و يا شغل خود، آگاهانه نام ديگري بر خويش بگذارد، باز هم نام اوليه و قديمي، همچنان مي‌تواند جاي خاص خود را حفظ کند.


با وجود همه‌ي توضيح ها، سلطان محمود نه قانع شد و نه توانست اين رفتار نابرابر و يا به عبارتي اهانت آميز را به فراموشي بسپارد. او همچنان به شکل‌هاي گوناگون اصرار داشت که حق طبيعي خود را که دريافت لقبي ديگر  از دست خليفه باشد بگيرد و بدان وسيله، مطمئن گردد که شايستگي وي، فراتر از حوزه‌ي جغرافيايي قدرتش، مورد تأييد ديگران نيز هست. ديگراني که از جمله مي‌توانستند در نقش خليفه‌ي عباسي به جلوه در آيند.

در پي چاره جويي‌هايي از اين دست بود که وي زني را به سمرقند فرستاد تا به شکلي کاملا ناشناس، خود را به خاقان و همسر وي نزديک سازد و آهسته آهسته، مورد اعتماد آن‌ها نيز قرار گيرد. نقشه‌ي محمود غزنوي آن بود که زن مورد نظر بتواند در مناسبات اعتماد برانگيز خود با خاقان و خانواده‌اش، در يک لحظه‌ي مناسب، حکم خليفه را  که در بردارنده‌ي سه لقب بود از چنگ آنان به در آورد و به سلطان محمود برساند.

 

آن زن پس از چندين ماه تلاش و برنامه ريزي، سرانجام به اين کار توفيق مي‌يابد و حکم خليفه را که لقب‌ها در آن نوشته شده بود، به شاه غزنوي مي‌رساند. سلطان محمود نیز با احساسي آميخته از دلسوزي و ملامت، آن حکم را با نامه‌اي به حضور خليفه ارسال مي‌دارد و در آن شرح مي‌دهد که يکي از خدمت‌کاران من در بازار سمرقند، اين حکم را در دست کودکان کوي و برزن ديده است و تنها از راه کنجکاوي بدان نظري انداخته و دريافته که  کاغذ مورد نظر، حکم خليفه است و لقب‌هاي وي به خاقان سمرقند. او براي جلوگيري از بي حرمتي بيشتر به حکم خليفه، آن‌را با دادن کشمش و گردو، از کودکان کوي و برزن گرفته و براي من فرستاده است. من نيز به سهم خود، آن‌را خدمت شما ارسال مي‌دارم تا دريابيد که خاقان نالايق سمرقند، چه احترامي شما و حکم شما قائل بوده است!

 

برخورد دسيسه‌گرايانه‌ي محمود غزنوي در اين ماجرا، سرانجام در خليفه‌ي بغداد تا آن‌جا اثر بخشيد که داستان ساختگي وي را عين حقيقت پنداشت و او، خاقان سمرقند را به دليل سهل‌انگاري‌هايش در نگهداشت آن حکم، مورد ملامت قرار داد. اما با وجود آن، لقب تازه‌اي براي محمود غزنوي نفرستاد. شگفت آن‌که شاه غزنوي بازهم از پا ننشست و بعدها از راه‌هاي ديگر چنان به اصرار خود ادامه داد تا سر انجام، خليفه تسليم شد و حکمي براي وي صادر کرد و او را گذشته از داشتن لقب « يمين الدوله » به لقب « امين المله » نيز مفتخر ساخت.

 

چنين به نظر مي‌رسد که استدلال هاي خليفه براي شاه ايران و حتي بي اعتنايي هاي او براي دادن لقب به محمود غزنوي، کوچک‌ترين اثري در دمِ سرد وي نداشته است. ظاهرا سلطان محمود، چنان خود را به حکم‌هاي خليفه و لقب‌هاي اهدايي وي آويزان مي‌ديده که تا به دريافت آن توفيق نيافته، لحظه‌اي آرام و قرار نداشته است.


به نظر مي‌آيد که ستايش‌هاي روزان و شبان بسياري از سخن‌پردازان دربار غزنه که از زرهاي اهدايي محمود، ديگدان خويش را از طلا مي‌ساختند و همانان بر واژگان زبان پارسي، تسلطي جادوگرانه داشتند هرگز او را به اندازه‌ي‌ دريافت لقبي حقير از دستان خليفه‌ي بغداد خوشحال نمي‌کرده است. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:57  توسط A.Avishan  | 

4- حرمت ها و منطق ها

                                          
خواجه نظام الملک در يکي از فصل‌هاي کتاب خود به نحوه‌ي بر خورد شاهان و بزرگان کشور با زيردستان اشاره مي‌کند که بايد به گونه‌اي انجام گيرد که موجب تحقير آنان نگردد و به اعتبار اجتماعي آن‌ها خللي وارد نسازد.

 
 اعتقاد خواجه بر آنست که پرورش دادن يک شخص و آماده کردن او براي پذيرش و انجام يک شغل حساس، نيازمند سرمايه گذاري‌هاي مادي و معنوي است. ساده نيست که آن شخص با ارتکاب يک خطا، همه‌ي اعتبار فردي و اجتماعي خود را از دست بدهد و شخصيتش در برابر ديگران، مورد تجاوز و بي حرمتي قرار گيرد


  به اعتقاد وي، لازم است بسياري از خطاهاي انساني را به هدف رشد دادن شخصيت انسان‌ها در قدم هاي بعدي، ناديده انگاريم و اگر هم نياز به يادآوري داشته باشد، بايد شيوه‌اي را انتخاب کنيم که بيشترين تأثير و کمترين آسيب را در بر داشته باشد. بدين معني که بهتر است آن شخص به تنهايي احضار گردد و آن موردهاي خطا و سهل انگاري با وي در ميان گذاشته شود تا موجب آگاهي و يا اصلاح و تغيير روش او فراهم آيد. 

 

طبيعي است که اگر آن فرد در تکرار خطاهاي خويش دانسته اصرار ورزد و از گفتگوها و يادآوري‌ها چيزي نياموزد، در آن صورت به نظر مي‌رسد که او راه خود را به سويي ديگر برگزيده است که در آن صورت، طبيعي مي‌نمايد که بايد منتظر نتيجه‌ي مقاومت و يا خودسري‌هاي خويش باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:53  توسط A.Avishan  | 

 

3- راهيابي‌هاي دروني

 
خواجه در کتاب خود در کار مملکت‌داري به اين موضوع تکيه مي‌کند که شاهان بايد از زراندوزي و مال‌پرستي بپرهيزند و کساني را به کارهاي کليدي بگمارند که آزمون خود را در درستي رفتار و بي‌اعتنايي به مال دنيا داده باشند. وي به عنوان نمونه به برخي موردها و شخصيت‌هاي تاريخي اشاره مي‌کند که يکي از آن‌ها امير عبداله طاهر است که اميري عادل و مردم‌دار بوده و از اين رو مقبره‌اش تا زمان خواجه نظام الملک، همچنان زيارتگاه دوست‌داران اين خاندان بوده است.

 

يکي ديگر از اين موردها، داستاني است مربوط به سلطان محمود غزنوي. خواجه مي‌گويد که سلطان محمود ريشي کوسه، صورتي زرد رنگ، کشيده و استخواني داشته و بيني‌اش نيز دراز و زشت بوده است. البته وي بر اين ويژگي بدني خود آگاه بوده اما در عمل کاري براي از ميان بردن آن نمي‌توانسته انجام دهد.

 

روزي که محمود غزنوي در حُجره‌ي خاص خويش به نماز مشغول بوده، وزيرش خواجه ابوالقاسم احمدبن حسن ميمندي بر او وارد مي‌شود. محمود با اشاره به او مي‌فهماند که بنشيند. وقتي که سلطان از خواندن نماز فارغ مي‌گردد، لباس مي‌پوشد تا از حُجره بيرون رود. اما در آن لحظه که خود را در آينه مي‌بيند، لبخندي بر لبانش مي‌ماسد. محمود غزنوي از وزير خود مي‌پرسد:« هيچ مي‌داني چرا لبخند زدم؟» وزير جواب مي‌دهد : « نه! خدا بهتر مي‌داند.» محمود آنگاه به سخن مي‌آيد و مي‌گويد:


« من از اين بيم دارم که مردم علاقه‌اي به من نداشته‌باشند. علتش نيز آن است که صورت من زشت است و آنان بر پايه‌ي عادت، خواهان شاهان خوش صورت هستند.» وزير پاسخ مي‌دهد: « اي سلطان! تو مي‌تواني چنان کني که مردم ترا از زن و فرزند خويش بيشتر دوست داشته‌باشند و به خاطر تو، خود را به هر آب و آتشي بزنند.»

 

سلطان محمود مي‌پرسد:« چه بايد بکنم تا مردم مرا دوست داشته باشند؟»  خواجه احمد جواب مي‌دهد:« زر را دشمن گير تا مردمان ترا دوست گيرند.»

 

گفته مي‌شود که سلطان، اين سفارش را به گوش مي‌گيرد و در ميان اطرافيان خود و از جمله شاعران، از هيچ گونه گشاده دستي دريغ نمي‌دارد. بعدها سلطان محمود به خواجه گفته بود:


« تا من دست از زر بداشتم، هردو جهان مرا به دست آمد.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 22:35  توسط A.Avishan  | 

 

 

 2-      آرزوهای کوچک

 

در روزگار فخرالدوله‌ي ديلمي از شاهان آل بويه، در شهر ري که پايتخت اوست، مأموران امنيتي گزارش مي‌دهند که مدت‌هاست هر روز عده‌اي مرد جوان را مي‌بينند که به بالاي تپه‌اي بر کوه طَبَرک مي‌روند و از بام تا شام در آن‌جا مي‌مانند. شب که مي‌شود از تپه پايين مي‌آيند و راهي خانه‌هاي خود مي‌شوند. هرکس از آنان بپرسد در آن‌جا چه مي‌کنند، جواب مي‌دهند: تماشا.

 

فخرالدوله که بر پايه ي گزارش مأموران خود، دچار ترديد و هراس شده بود، به آنان دستور مي‌دهد که آن عده را به حضور وي بياورند. وقتي مأموران شاهي به بالاي تپه مي‌روند تا آنان را در حال انجام جرم احتمالي و مشکوک دستگير سازند، تنها وسيله‌ي جرمي که مي‌يابند، ابزار شطرنج و نرد است. گذشته از آن، نزد آنان، سبوي آبي مي يابند همراه با مقداري غذا، حصيري براي نشستن و نيز قلم، دوات و مقداري کاغذ.

زماني که آنان را پيش فخرالدوله مي‌آورند، صاحب ابن عباد وزير او نيز حضور دارد. شاه ديلمي از آنان مي‌پرسد چه کاره‌اند و براي چه کاري به بالاي تپه‌ي طَبَرک مي‌رفته‌اند؟ وي پاسخ مي شنود که : « ما نه دزديم، نه قاتل و نه توطئه‌گر. به آن‌جا براي تماشا مي‌رويم.» فخرالدوله که همچون همه‌ي شاهان سرزمين ما براي انجام هر کاري مجاز است، سعي مي‌کند آرامش انساني خود را حفظ کند و حرف نادرستي از دهانش خارج نشود. از اين رو در جواب آن‌ها مي‌گويد: « تماشا يک روز است و دو روز نه اينکه هر روز به آن‌جا رويد و نامش را تماشا بگذاريد. شايد در ميان شما چيزي است که قصد پنهان کردنش را داريد.»


آنان پاسخ مي‌دهند که اگر شاه خشمگين نشود و به جان امانشان دهد، اصل موضوع را بر زبان مي‌آورند. شاه قول مي‌دهد که کاري به کارشان نداشته باشد. آن گروه به زبان مي‌آيند و مي‌گويند: « ما آدم هايي تحصيل‌کرده، اهل قلم و کتاب هستيم. اما به ما نه تنها توجهي نمي‌شود بلکه حتي از دريافت کار دلخواه خويش عاجز مانده‌ايم. نداشتن کار و نبود درآمد براي تأمين زندگي، عرصه را بر ما بسيار تنگ ساخته است.»

 

« از طرف ديگر شنيده بوديم که در خراسان، پادشاهي حکومت مي‌کند به نام محمود غزنوي که به اهل دانش و قلم احترام مي‌گذارد و هرکس پيش وي رود، به او کاري مناسب مي‌دهد و برايش حقوقي در خور، در نظر مي‌گيرد. از اين‌ رو، ما به اميد آنکه در دربار او شغلي به دست آوريم، هر روز به بالاي کوه مي‌رويم و از مسافران خراسان، در باره ي محمود غزنوي و احوال مردم آن سامان مي‌پرسيم. ما حتي به دوستان و آشنايان خود در آن ديار، نامه نوشته‌ايم و خواهش کرده‌ايم ترتيبي دهند تا ما نيز بتوانيم به آن‌جا رويم و به کاري مشغول گرديم تا از اين فقر و سرگرداني نجات يابيم.»

 

فخرالدوله پس از شنيدن داستان زندگي آنان، رو به وزيرش محمود عباد مي‌کند و مي‌پرسد که براي اينان چه کاري مي‌توان کرد؟ صاحب ابن عباد نيز در جواب شاه، برخواست آنان تأکيد مي‌ورزد و حتي به شاه مي‌گويد که اينان مردمي راستگو و شرافتمندند و او خود پاره‌اي از آن‌ها را مي‌شناسد. وزير فخرالدوله به شاه اطمينان مي‌دهد که براي آنان کاري سامان دهد تا از سرگرداني و حسرت رفتن به خراسان وارهند.

 

به دستور وزير، براي هريک از آنان، لباس‌هاي تازه، اسب و ديگر امکان‌هاي مالي فراهم مي‌آورند و به هر يک نيز شغلي فراخور حال واگذار مي‌کنند تا از سرگرداني و تنگدستي دائمي رهايي يابند. صاحب ابن عباد به آنان توصيه مي‌کند که :

 

ديگر به محمود غزنوي نامه منويسيد و زوال مملکت و مُلک مخواهيد و شکايت مکنيد.»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 9:12  توسط A.Avishan  | 

بر بلنداي طَبَرک

تحليلي از برخي فرازهاي سياستنامه اثر خواجه نظام الملک

 

1-      آوندهاي فراموش شده


آثار ادبي ديرينه سال ما، گذشته از سمت و سوي فکري نويسنده يا نويسندگان آن‌ها، در هر دوره‌اي با توجه به زمينه‌هاي فکري و ذوقي خوانندگان و نيز نياز مبرم زمانه به پديده‌ي انديشه و ادبيات، مي‌توانند مورد تعبيرهاي متفاوت قرار گيرند. البته اين تعبيرها نه بر پايه‌ي خيال که بر اساس واقعيت‌هايي است که مي‌توان با آن‌ها ميان  « گذشته » و « حال »، پُلي بر قرار ساخت. برقرار ساختن اين پل، موجب مي‌شود که برخي پيش‌داوري‌هاي افراطي در ذهن ما تعديل گردد، پاره‌اي انديشه‌هاي تازه در ما شکل بگيرد و سر انجام، زمينه‌ي يک قضاوت پخته‌تر، عميق‌تر و همچنين گسترده‌تر در ذهن ما فراهم آيد.

 

بررسي آثار ادبي و تاريخي گذشته، چيزي نيست که با تلاش‌هاي يک فرد معين، پايان پذيرد و تصور شود که همه‌ي گفتني‌ها از سوي وي، گفته آمده است. تصوري که دست کم بخشي از مردم ما در باره‌ي شاعرانمان دارند و معتقدند که آنان، در همه‌ي زمينه‌ها، گفتني ها را گفته‌اند. بايد گفت که به شمار هر پژوهشگر و يا انسان انديشمند، چنين نگاه‌هايي نه تنها لازم، که يک ضرورت است. البته اين ضرورت در ميان آنان که درد رشد، درد يک زندگي خالي از دغدغه‌ي عدالت‌خواهي را دارند، بيشتر به جلوه در مي‌آيد و هراس از داروغه‌هاي هميشه بيدار، بيشتر از هر وقت ديگر جانشان را مي‌گزد.

 

همه‌ي ما در شبکه‌ي پيچيده‌اي از تار عنکبوت عادت‌ها، تعصب‌ها، زود و دير باوري‌هاي خاص خويش گرفتاريم. با به دست آوردن شناخت از همه‌ي آن گرفتاري‌هاي تاريخي، در مي‌يابيم که دشواري‌هاي امروز ما به تنهايي نمي‌تواند ناشي از گرايش به يک انديشه و آيين معين باشد. اين دشواري‌ها، ريشه در آن ميراث حلقه در حلقه‌ي تاريخي و فرهنگي دارد که ما را از هرسو، احاطه کرده است. در آن صورت متعجب نخواهيم شد اگر داروغه‌ها را در جامه‌ي قديسان ببينيم و محتسب‌ها را در لباس زندگي بخشان.

 

همين پيش‌داوري‌هاي زهرآگين است که در ذهن ما، هنگام روبرو شدن با پديده‌ي فشار و تجاوز به حرمت انسان، اين پرسش را قرار مي‌دهد که شگفت‌زده و نا آرام از خود بپرسيم که اين قديسان محتسب و محتسبان قديس از کجا آمده‌اند، چگونه آمده‌اند و چرا ما زودترها از اين، پرده از چهره‌ي آنان بر نکشيده‌ايم؟


تنها با آگاهي به رويدادهاي تاريخي و فرهنگي گذشته، مي‌توانيم صبورانه دريابيم که در بستر تاريخ ما، گوناگوني و تضاد باورها و برداشت‌ها، دلبستگي‌هاي گروهي و اقتصادي و نيز فريب مردم با هر قيمت و به هر شکل، از رايج‌ترين سکه‌هاي روز بوده است. اين شيوه، البته کم يا زياد، خصلتي فرا ملي، فرا سرزميني و فرا زماني دارد. بدين معني که خاندان فريب و فرادستي، چه در لباس « مارنويس » و چه در جامه‌ي « مارکِش »، هيچگاه و در هيچ کجا تا آن‌جا که توانسته‌اند، دست از پاشيدن بذر ناداني و تاريکي بر نداشته‌اند. زيرا براي متقاعد کردن باورمندان ساده‌انديش، هم مي‌توان مار را نوشت و خود را مُحق دانست و هم مي‌توان مار را کشيد و همان اندازه به خاندان باورهاي طلايي متعلق بود.

 

تأمل در آثار ادبي گذشته و بررسي تحليلي آن‌ها براي رديابي واکنش‌ها و بسياري از جلوه‌هاي رفتاري کنوني که از خصلتي جان سخت نيز برخوردارند، نه تنها يک ضرورت که وظيفه‌اي انساني در مقابل تاريخ است.

 

يکي از اين آثار ادبي، سياستنامه، نوشته‌ي خواجه نظام الملک، وزير قدرتمند دربار شاهان سلجوقي است. او نزديک به سي سال در دربار سلجوقيان مقام وزارت و مشاورت داشته است. خواجه در سال‌هاي پاياني عمر، کتاب سياستنامه را نوشت که در بردارنده‌ي ديده‌ها و شنيده‌هاي او در زندگي سياسي و اجتماعي وي بوده است.


با توجه به زندگي متلاطم سياسي و اجتماعي مردم اين سرزمين و ناهمگوني در زبان، آداب و سنت‌ها و تفاوت نگاه‌ها در ميان آنان ، اگر مردان قدرت و سياست، توانايي و تمايل آن‌را مي‌داشتند که آموخته‌ها، خاطره‌ها و تجربه‌هاي زندگي خود را به قلم آورند و يا کسي براي آن‌ها به قلم مي‌آورد، اينک ميراث تاريخي و فرهنگي ما – گذشته از خصلت ادبي آن – بسيار غني و تأمل برانگيز بود.  اما در ادبيات ايران جاي چنين آثاري هميشه خالي بوده است.

 

بايد گفت که نگاه خواجه به پاره‌اي از پديده هاي زندگي اجتماعي در کتابش، هم‌سنگ همان دريافت‌هايي است که در ميان ديگر قشرهاي اجتماعي وجود داشته است. با آنکه اين دريافت‌ها، بسيار عقب‌مانده است اما به دليل اين ويژگي، کسي خواجه را متهم به واپس‌گرايي نمي‌کند. زيرا در دوراني آن چنان، چندان ساده نبوده که کسي هم سياستمدار باشد و هم پژوهشگر در حوزه‌ي انديشه‌ها و موضوع‌هاي متنوع. چنان موضوع‌هايي در بستر جامعه و در ميان مردم با هرگونه وابستگي سياسي و اجتماعي، از چنان حساسيت‌هايي برخوردار بوده که بيشتر به محرمّات تعبير مي‌شده تا نکته‌هاي عادي. از جمله‌ي آن‌ها مي‌توان به پديده‌ي مذهب و زن اشاره داشت که خواجه، جاي جاي، دريافت‌ها، واهمه‌ها و واکنش‌هاي خود را به نمايش مي‌گذارد.   

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 20:20  توسط A.Avishan  | 
 

گروگان تلخ و معترض ( بخش ششم )  درباره‌ی خيّام

 

آن‌چه در اين‌جا مي‌آيد، رباعي‌هاي پنجاه و پنج‌گانه خيام است که نگارنده، آن‌ها را با معيارهاي زباني، مضموني و شخصيتي خيام برگزيده است.

لازم است گفته شود که رباعي شماره‌ي بيست و يک از تاريخ ادبيات دکتر ذبيح اله صفا و رباعي شماره‌ي چهل و چهار  از کتاب نقد و بررسي رباعيات خيام، نوشته‌ي محسن فرزانه گرفته شده و بقيه‌ي رباعي‌ها يعني پنجاه و سه رباعي ديگر از کتاب رباعيات خيام، به  بررسي و انتخاب  صادق هدايت بر گرفته شده است..
 


                                          رباعي‌هاي خيام


1

آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز
گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند

2

آن قصر که بهرام در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور مي‌گرفتي همه عمر
ديدي که چگونه گور بهرام گرفت؟

3

آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حيرتم از حيات چيزي نفزود
رفتيم به اکراه و ندانيم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود!

 4

ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست
بي باده‌ي گل‌رنگ نمي شايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه‌ي خاک ما تماشاگه کيست!

5

اجرام که ساکنان اين ايوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سرِِ رشته‌ي خرد گم نکني
کانان که مدبرند، سرگردانند

6

از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من، جاه و جلالش نفزود
وز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود
کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟

7

از آمدن و رفتن ما سودي کو؟
وز تار وجود عمر ما پودي کو؟
در چنبر چرخ، جان چندين پاکان
مي‌سوزد و خاک مي‌شود، دودي کو؟

8

از جمله‌ي رفتگان اين راه دراز
باز آمده‌اي کو که به ما گويد راز؟
هان بر سر اين دو راهه‌ي آز و نياز
چيزي نگذاري که نمي‌آيي باز!

9

از منزل کفر تا به دين يک نفس است
و زعالم شک تا به يقين يک نفس است
اين يک نفس عزيز را خوش مي‌دار
کز حاصل عمر ما همين يک نفس است

10

اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني ونه من
هست از پس پرده، گفتگوي من و تو
چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من

11

افسوس که نامه‌ي جواني طي شد
وان تازه بهار زندگاني، دي شد
حالي که ورا نام جواني گفتند
معلوم نشد که او کي آمد، کي شد؟

12

افسوس که سرمايه زکف بيرون شد
در پاي اجل بسي جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وي
کاحوال مسافران دنيا چون شد؟

13

افلاک که جز غم نفزايند دگر
ننهند به جا تا نربايند دگر
نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه مي‌کشيم نايند دگر

14

امروز که نوبت جواني من است
مي نوشم از آن‌که کامراني من است
عيبم مکنيد، گر چه تلخ است و خوش است
تلخ است از آن‌که زندگاني من است

15

اي بس که نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام زما و نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبُد هيچ خلل
زين پس چو نباشيم، همان خواهد بود

16

اي چرخ فلک خرابي از کينه‌ي تست
بيدادگري پيشه‌ي ديرينه‌ي تست
وي خاک اگر سينه‌ي تو بشکافند
بس گوهر قيمتي که در سينه‌ي تست

17

اي کاش که جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
کاش از پي صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه، اميد بر دميدن بودي

18

اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم
فانوس خيال از او مثالي دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوَريم کاندر او گردانيم

19

اين قافله‌ي عمر عجب مي‌گذرد
درياب دمي که با طرب مي‌گذرد
ساقي، غم فرداي حريفان چه خوري؟
پيش آر پياله را که شب مي‌گذرد

20

اين کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمي است که وامانده‌ي صد جمشيد است
گوريست که خوابگاه صد بهرام است

21

بر چهره‌ي گل نسيم نوروز خوشست
در صحن چمن روي دل‌افروز خوشست
از دي که گذشت، هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوشست

22

برخيز و مخور غم جهان گذران
خوش باش و دمي به شادماني گذران
در طبع جهان اگر وفايي بودي
نوبت به تو خود نيامدي از دگران

23

بر مفرش خاک خفتگان مي‌بينم
در زير زمين، نهفتگان مي‌بينم
چندان که به صحراي عدم مي‌نگرم
نا آمدگان و رفتگان مي‌بينم

24

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيچ!
وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ!
شمع طربم ولي چو بنشستم هيچ!
من جام جمم ولي چو بشکستم، هيچ!

25

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه؟
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه؟
پر کن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه؟
 

26

جامي است که عقل آفرين مي‌زندش
صد بوسه زمهر بر جبين مي‌زندش
اين کوزه گر دهر چنين جام لطيف
مي‌سازد و باز بر زمين مي‌زندش

27

چون آمدنم به من نبُد روز نخست
وين رفتن بي مراد، عزميست درست
برخيز ميان ببند اي ساقي چُست
کاندوه جهان به مي فرو خواهم شست

28

چون ابر به نوروز، رخ لاله بشست
برخيز به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رُست

29

چون چرخ به کام يک خردمند نگشت
خواهي تو فلک هفت شمَر خواهي هشت
چون بايد مُرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

30

چون عمر به سر رسد، چه بغداد و چه بلخ
پيمانه چو پر شود، چه شيرين و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو، ماه بسي
از سَلخ به غُره آيد، از غُره به سَلخ
 
31

چون عهده نمي‌شود کسي فردا را
حالي خوش کن تو اين دل سودا را
مي نوش به ماهتاب، اي ماه که ماه
بسيار بگردد و نيابد ما را

32

خيام اگر زباده مستي، خوش باش!
با لاله رخي اگر نشستي خوش باش!
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي، چو هستي خوش باش!

33

دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست؟
گر نيک آمد، شکستن از بهر چه بود؟
ور نيک نيامد اين صوَر ، عيب کراست؟

34

در کارگه گوزه گري بودم دوش
ديدم دو هزار کوزه، گويا و خموش
هريک به زبان حال با من گفتند
کو  کزه گر و کوزه‌خر و کوزه فروش؟

35

در کارگه کوزه‌گري کردم راي
بر پله‌ي چرخ ديدم استاد به پاي
 مي‌کرد دلير، کوزه را دسته و سر
از کله‌ي پادشاه و از دست گداي

36

در گوش دلم گفت فلک پنهاني
حکمي که قضا بود زمن مي‌داني؟
در گردش خود اگر مرا دست بُدي
خود را برهاندَمي ز سرگرداني

37

دنيا به مراد رانده گير، آخر چه؟
وين نامه‌ي عمر، خوانده گير آخر چه؟
گيرم که به کام دل بماندي صد سال
صد سال دگر به مانده گير آخر چه؟

38

دوري که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه نهايت نه بدايت پيداست
کس مي‌نزند دمي درين معني راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟

39

شادي بطلب که حاصل عمر دمي است
هر ذره زخاک کقيبادي و جمي است
احوال جهان و اصل اين عمر که هست
خوابي و خيالي و فريبي و دمي است

40

فصل گل و طرف جويبار و لب کِشت
با يک دو تازه دلبري حور سرشت
پيش آر قدح که باده نوشان صبوح
آسوده زمسجدند و فارغ ز بهشت

41

گر آمدنم به من بُدي نامدمي
ور نيز شدن به من بُدي، کي شدمي؟
به زان نبدي که اندرين دير خراب
نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي؟

42

گر بر فلکم دست بُدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلک را زميان
از نو، فلکي دگر چنان ساختمي
کازاده به کام دل رسيدي آسان

43

گر من زمي مغانه مستم، هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم
هر طايفه‌اي به من گماني دارد
من زان خودم، چنان‌که هستم، هستم

44

گر کار فلک به عدل سنجيده بُدي
احوال فلک، جمله پسنديده بُدي
ور عدل بُدي به کارها در گردون
کي خاطر اهل فضل رنجيده بُدي؟

45

ما لعبتکانيم و فلک لعبت‌باز
از روي حقيقتي  نه از روي مجاز
يک چند در اين بساط بازي کرديم
رفتيم به صندوق عدم يک يک باز

46

من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده، کشيد بارتن نتوانم
من بنده‌ي آن دمم که ساقي گويد :
« يک جام دگر بگير» و من نتوانم

47

مهتاب به نور، دامن شب بشکافت
مي نوش، دمي خوش‌تر از اين نتوان يافت
خوش باش و بينديش که مهتاب بسي
اندر سر گور يک به يک خواهد تافت!

48

مي خوردن و شاد بودن، آيين من است
فارغ بودن زکفر و دين، دين منست
گفتم به عروس دهر، کايين تو چيست؟
گفتا :  دل خرم تو کابين منست

49

نيکي و بدي که در نهاد بشر است
شادي و غمي که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

50

وقت سحر است خيز اي مايه ي ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کان‌ها که به جايند، نيايند کسي
و آن‌ها که شدند کس نمي‌آيد باز

51

هر چند که رنگ و روي زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طرب‌خانه‌ي خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟


52
هر سبزه که بر کنار جويي رُسته است
گويي ز لب فرشته خويي رُسته است
پا بر سر هر سبزه به خواري ننهي
کان سبزه زخاک لاله رويي رُسته است

53

هنگام سپيده دم، خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه‌گري؟
يعني که : نمودند در آيينه‌ي صبح
کز عمر شبي گذشت و تو بيخبري!

54

ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يکان يکان پست شدند
بوديم به يک شراب در مجلس عمر
يک دور زما پيشترک مست شدند!

55

يک چند به کودکي به استاد شديم
يک چند زاستادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
چون آب برآمديم و چون باد شديم!


مقاله‌اي که از نظرتان گذشت در سال هزار و نهصدو نود هفت ميلادي به مناسبت نهصد و پنجاهمين سال تولد حکيم عمر خيام نوشته شده و نخستين بار از سوي «  انجمن پاسداري از زبان فارسي و فرهنگ ايراني » در آمريکا در يک کتاب، زير عنوان « خيام نامه » در صد و هفتاد و هشت صفحه به زبان فارسي  و يک پيوست پانزده صفحه اي به زبان انگليسي به چاپ رسيدهاست.

اينک مقاله ي مورد نظر، با برخي تغييرات واژگاني و مضموني، در معرض قضاوت دوست‌داران خيام قرار مي گيرد. در اين نوشته، چند تصوير و همچنين رباعي‌هاي پنجاه و پنج‌گانه‌ي شاعر به انتخاب نگارنده، اضافه گرديده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 14:47  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}