5- فرزندان سرزمينهاي تشنه
چگونه است که متفکران حوزهي آفرينش و انديشمندان گسترههاي موضوعي « بودن » و « نبودن » انسان، به طور عمده، فرزند سرزمينهاي خشک و آسمان هاي نامهربان و کم ابرند؟ تا آنجا که ذهنم ياري ميدهد، در ميان سرزمينهايي که فراواني آب و علف از يک سو و نبود نگراني براي بلاهايي همچون زمين لرزه و خشکسالي از سوي ديگر از ويژگيهاي آنان بوده، کمتر به انديشههايي از اين دست بر ميخوريم. آيا ميتوان بر زبان آورد که حضور نوع خاصي از شرايط طبيعي و نيز بافت تاريخي يک سرزمين، از موردهاي تعيين کنندهي انديشههاي فلسفي باشند؟
شايد مناطقي از قبيل خاورميانه، با شبهاي پرستاره و روزهاي خورشيديش، تماس مکرر و دائمي انسان را با آسمان و زمين امکان پذير تر کردهاست. در شبهاي گرم تابستانهاي طولاني، خوابيدن در بيرون از فضاي بستهي اتاقها و چشم دوختن بر سقف آسمان، به رشد تخيل و انديشه هايي از اين دست، کمک بسيار کردهاست. پيامبراني از قبيل ابراهيم خليل، دانيال، صالح، داوود، نوح، زرتشت، ادريس، ايوب، اسحاق، موسي، عيسي و محمد، فرزندان حوزهي خاورميانهاند.
در خطه هايي از اين قبيل، انسان با طبيعت، رابطهاي زنده و مستقيم داشتهاست. انديشيدن به سرنوشت، به تولد و مرگ و دنياي پيش از تولد و بعد از مرگ هر انسان، همه در چنين فضايي، مجال ميدان داري مييابند.
خيام نيز فرند چنين سرزميني است. او اگر چه ادعاي پيغمبري نکرده اما پديدهي مرگ و زندگي، ذهن وي را به شکلي فعال و زاينده به خود مشغول داشته است. خيام از رفتن ابدي و ترک نقد امروز هراسناک است. او ميداند که رفتن، پايان بودن است اگر چه « شدن » که تحولي دروني و پوينده به شمار ميآيد، بودني ديگر در پي دارد اما نه از جنس بودن امروز. اين بازگشت، ديگر بازگشت حس، شعور و تپش انساني نيست. بازگشتي است از جنس ديگر، ناديدني و خالي از تپندگي ديرين. وي، نگران از دست رفتن پرشعور و دردآميز تک تک دقيقههاي حيات است. هر شب که ميگذرد، بيمزده سر بر ميکشد و آزرده حال و ملول از گذشت لحظهها، خود را در ميان هراس و اميد، سرگردان مييابد:
هنگام سپيده دم، خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه گري؟
يعني که نمودند در آيينهي صبح
کز عمر شبي گذشت و تو بي خبري
خيام، سرسپردهي زندگي زميني است. او اين سر سپردگي را با همهي وجود، در کلام خويش بازتاب ميبخشد. در برابر اين سر سپردگي عميق، دلداگي غير حسابگرانهي ابو سعيد ابوالخير است به خداوند:
در ديده به جاي خواب، آب است مرا
زيرا که به ديدنت شتاب است مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بي خبران چه جاي خواب است مرا؟
شتاب عارف مَهَنه به ديدار يار، به او غرور، آرامش و اعتماد به نفس ميبخشد. هراس خيام از ترک بودن و بار سفر بستن به جايي که حتي در افقهاي دور دست انديشهاش، جايي براي آن تصور نميکند، وي را بيمناک و نا آرام ميسازد. چنان نا آرام که « همه جان » بدل به حسرت مي شود و انگار، تنديس دردمند خويش را در مسير توفان، پاره پاره مينگرد:
اي کاش که جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
کاش از پي صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه اميد بر دميدن بودي!
با وجود همهي دلبستگيهاي خيام به دنياي خاکي، بدان معنا نيست که او شيفتهي مقام، ثروت و جلال سطحي آن است. در او، شوق رويش، آن هم رويش دروني، گره زدن هر گام تجربي با گام تجربي ديگر از حوزههاي انديشهي انساني، جلوه گاه دلبستگيهاي متين و پويندهي اوست. همين دلبستگيهاست که غم از دست دادن آنها، او را آزرده ميکند و حسرت سرد و سنگيني را بر جانش مينشاند.
خيام در رديف کساني نيست که به طور آرزويي و با دريافتي ذهني و غير واقع بينانه، زندگي در عرصهي خاک را ابدي ميخواهند. او از آنهاست که اين آرزو را به شکلي لطيف و آميخته با دريغ به کوتاهي عمرشان، در رباعي هاي اندک خود بر زبان ميآورد:
هر چند که رنگ و روي زيباست مرا
چون لاله، رخ و چو سرو، بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانهي خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟
بر مفرش خاک، خفتگان ميبينم
در زير زمين، نهفتگان ميبينم
چندان که به صحراي عدم مينگرم
نا آمدگان و رفتگان ميبينم!
در اينجا به يک رباعي ميپردازيم که به گمان من نميتواند سرودهي خيام باشد. هرچند بخشي از مضمون آن، دفاع مناسبي است از خيام در برابر کساني که آگاهانه، احساسات مردم ساده دل و دمانديش را، عليه او بر ميانگيزانند. اگر رباعي مورد اشاره را خيام هم سروده باشد، قطعا در رديف رباعيهاي ضعيف و درجه دوم اوست. اگر اين رباعي را شخص ديگري سروده باشد – که من آنرا به واقعيت نزديکتر ميبينم – بايد گفت که زبانش به زبان خيام بسيار نزديک بوده و از درد عميق وي در ارتباط با منجمدان هم عصرش آگاهي داشته است. ترکيبها و کلمههايي از قبيل « ايزد داند »، « غم آشيان »، « فلسفيم » گواهي ميدهند که رباعي مورد بحث از آن خيام نيست. اتفاق را که صادق هدايت نيز رباعي مزبور را از خيام و يا منسوب به وي ندانسته است.
گذشته از دلايل زباني و مضموني که نگارنده ميتواند خود را با تکيه بدانها متقاعد کند که کدام رباعيها به خيام ميبرازد و کدام ها نه، بايد نکته ي ديگري را هم مورد توجه قرار داد که خيام در زمانهي خود و حتي مدتها پس از مرگش، در ميان مردم به عنوان شاعر، شناخته نميشدهاست. با توجه به اين نکته، در آن زمان چه ضرورتي وجود داشته که او بخواهد از خود در برابر برخي شايعهها، آنهم در قالب شعر دفاع کند؟ چنين به نظر ميرسد که جز شماري از خاصان و دوستان نزديک خيام، ديگران با رباعيهاي وي آشنا نبودهاند. گذشته از اينها، قرينههاي تاريخي حکايت از آن دارد که خيام در رابطه با افکار عمومي بسيار محتاط بوده و به سادگي، بهانهاي به دست افراد بسته و عقب مانده نميداده است. همين که مردم، او را به عنوان شاعر نمي شناختهاند، حکايت از نوع تلقي وي از آنان دارد. شعر مورد بحث در کتاب « نقد و بررسي رباعيهاي خيام» آمده است:
دشمن به غلط گفت که من فلسفيم
ايزد داند که آنچه او گفت نيم
ليکن چو در اين غم آشيان آمدهام
آخر کم از آنم که ندانم که کيم؟
در همين زمينه، رباعي ديگري وجود دارد که شيوهي انديشندگي خيام را بازتاب ميبخشد. مضمون رباعي مورد بحث، برخلاف رباعي پيشين که حالت دفاعي داشت، حالتي تهاجمي و بسيار غير محتاطانه دارد. من نه از روي بررسيهاي نسخهاي بلکه بر پايهي شناخت واژگاني و مضموني از شعر خيام، حتي در منسوب بودن اين رباعي هم به خيام شک دارم. در رباعي اخير، آهنگ زبان خيام، آهنگي کوبنده و يک دنده است. آن ضرباهنگ متين و تلخ و پرسشگر، آن فضاي گلايهآميز و توصيف شده با واژههايي خاص که به سادگي بار معنايي خود را از دست نمي دهند، در رباعي مورد بحث وجود ندارد. از نظر مضموني که رباعي ذکر شده القاء ميکند، من نيز دوست دارم که از آن خيام باشد:
گر من زمي مغانه مستم، هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم
هر طايفه اي به من گماني دارد
من زان خودم، چنان که هستم، هستم
در اينجا ضرورت دارد به اين نکته اشاره شود که من بر اساس سليقهي فردي و منبعهاي اندکي که در اختيار بوده، دست به يک گزينش مقدماتي از ميان رباعيهاي قابل دسترس خيام زدهام. هدف از اين نوشتار، آن نبوده است که به گزينش رباعيهاي شاعر متفکر نيشابور بپردازد و بخواهد يک متن از صافي گذشته فراهم آورد. اين کار، نياز به ابزار و مقدماتي دارد که از حوزهي کار من به کلي خارج است. با وجود اين، من دوست داشتهام، رباعيهاي خيام را به توجه به منابع اندک، از غربال سنجههاي زباني و فکري خود بگذرانم. مهمتر از همه آنکه در اين کار، به شفافترين و غير قابل ترديدترين رباعيهاي خيام نظر داشتهام. رباعيهايي که ميتواند با انديشههاي پخته و زبان صيقلي اما در زير فشار، شخصيت او را بازتاب بخشد.
اين اصل طبيعي را نميتوان فراموش کرد که يک شاعر، هر چه را که سروده است، ضرورتا نبايد شاهکار انديشه، زبان و تخيل شاعرانه باشد. در ميان آثار ديگر شاعران و نويسندگان، از نظر ارزش ادبي و هنري، کارهاي متفاوتي را ميتوان مشاهده کرد. پديدهاي به نام رباعيهاي خيام از آنرو با ديگر آثار شاعران تفاوت مييابد که آنها از همان آغاز، در يک جا فراهم نيامده بوده است. با توجه به اين اصل که بسياري از رباعيهاي موجود، سرودهي خيام نيستند، لازم ميآيد که پژوهشگران با شناخت عميقتر از شخصيت و زمانهي وي، بتوانند رباعيهاي منسوب به وي را از رباعيهاي برازندهي وي جدا کنند.
به اعتقاد من، زمان در اين زمينه، کمک کنندهي خوبي براي پژوهشگران خواهد بود. هر قدر زمان بگذرد، توافق اهل پژوهش بر رباعي هاي برازندهي خيام، بيشتر و بيشتر خواهد شد. در اين بخش، من پنجاه و پنج رباعي را برگزيدهام که ترتيب گزينش آن ها بدين شکل بوده است:
پنجاه و سه رباعي از ميان رباعيهاي انتخابي صادق هدايت، يک رباعي از کتاب تاريخ ادبيات دکتر ذبيح اله صفا و يک رباعي ديگر از کتاب محس فرزانه که به نقد وبررسي رباعيهاي خيام پرداخته، برگزيده شده است. لازم است يادآور شوم که صادق هدايت از ميان صد وچهل و سه رباعي که در کتابش آورده، صد و هفتاي آنها را شايستهي خيام دانسته و به سي و شش رباعي ديگر شک کرده است. گزينش من در اين ميان، از ميان رباعيهاي انتخابي هدايت بوده است.
منابع مورد استفاده در اين مقاله:
1- تاريخ ادبيات دکتر ذبيح اله صفا
2- نقد و بررسيهاي رباعيهاي خيام از محسن فرزانه
3- رباعيات خيام از صادق هدايت
آنچه در اينجا ميآيد، رباعيهاي پنجاه و پنجگانه خيام است که نگارنده، آنها را با معيارهاي زباني، مضموني و شخصيتي خيام برگزيده است.
لازم است گفته شود که رباعي شمارهي بيست و يک از تاريخ ادبيات دکتر ذبيح اله صفا و رباعي شمارهي چهل و چهار از کتاب نقد و بررسي رباعيات خيام، نوشتهي محسن فرزانه گرفته شده و بقيهي رباعيها يعني پنجاه و سه رباعي ديگر از کتاب رباعيات خيام، به بررسي و انتخاب صادق هدايت بر گرفته شده است..
4- در اسارت سه زندان
دردي که جوهر جان خيام را ميگزد، درد تنهايي عميق اوست. دردي است که نه با سنجههاي سطحي روز ديده ميشود تا از آن طريق همدردي بيابد و نه از راه کلام براي انبوه مردم قابل درک است تا بدان وسيله، همصدايي. طبيعي است که اگر مردم پيرامون وي، ميتوانستند عمق انديشههاي او را دريابند، موجي عظيم از همآوايي احساسي و فکري نسبت به وي راه ميافتاد. اما وقتي که آنان نميتوانند با پوست و گوشت خود، نگراني و گسترده انديشي وي را دريابند، تنهايي فکري و احساسي او يک امر کاملا اجتناب ناپذير ميگردد. همين فشار مداوم و متراکم است که او را انساني تلخ و معترض به جلوه در ميآورد.
در انديشههاي خيام، گاه « بازسازي » و يا « به روز آوري » يک پديده ي معين نيز ارزش محتوايي خود را از دست ميدهد. از اين روست که او ميخو.اهد همه چيز را از بُن بر افکند و نظامي عادلانه تر که در خور تواناييهاي زايندهي انسان است جانشين آن سازد. در همين تفکر که بر بيدادگريها و کژانديشيها مي تازد، ميتوانيم تلخي تأسف برانگيز فرياد او را بشنويم. فريادي که حاصل جسم در بند، روح آزادي طلب، انديشهي دادخواه و قلب پر مهر انساني پاکيزه انديش است.
خيام، تنها در اسارت چنبر چرخ بد آهنگ نيست. وي خود را گروگان دردمند نادانيها و تعصبهاي کور و کر مردم زمانهي خويش نيز ميبيند. او از آسمانيان به شدت ناراضي است. از زمينيان مسلط و صاحبان چوبهي دار و تازيانهي محتسب نيز دل پردردي دارد. اگر شاعر تلخ و انديشمند مصر، « ابو العلاء مَعَري» در زندان تن و نابينايي اسير بود، خيام در سه زندانِ همزمان به اسارت گرفته شده است:
1- زندان بزرگ هستي
2- زندان تن
3- زندان نادانيهاي مهاجم
عناصر پايهاي زندان نخست عبارتند از زندگي، مرگ، ازليت و ابديت. هر چيز که در اين دايرهي بزرگ، آغاز شود، جوانهي پايانش در پر طراوتترين شاخ وبرگ آغازين آن، حضور خود را اعلام ميکند. چنين زنداني از آن رو ظالمانه است که حتي در عالم خيال، آغاز و پايانش را بر او ننمودهاند. او در خانهاي زندگي ميکند که هرگز امکان ديدن و تماس زنده با صاحب آن را نمييابد. او حتي نميداند که تا چه زماني مستأجر اين خانه خواهد بود. نه با ميل خويش پا بدين خانه گذاشته و نه با ميل خويش، اين خانه را ترک خواهد کرد.
در زندان دوم که زندان تن باشد، ميان انديشهها، آرزوها و تصورات او با جسمش، درهاي عميق فاصله انداخته است. آرزوها با زايش توقف ناپذير خود، هرگز تمامي نميپذيرند. در حالي که جسم انساني وي، نه تنها داراي تواناييهاي محدود و شکننده است بلکه با حادثهاي کوچک، چه بسا براي هميشه، خاموش گردد و جان پر تپش وي را نيز با خود ببرد. درست در زماني که انديشهها به علت کسب دانش و تجربه در حال باليدن و اوج گرفتن هستند، جسم شکننده و کم توان آدمي، پژمردن آغاز ميکند. اين نا برابري و عدم توازن امکانات جسم و جان، هستي انساني او را با بيرحمانه ترين شکل ممکن در خود مچاله ميکند.
سومين زندان وي، ديوارهاي بزرگ ناداني است که از همه سو او را احاطه کرده است. در درون اين زندان است که گويي او بر تيغ ميرود. اگر آهي از سينه برکشد، چه بسا به پرخاش و اعتراض تعبير گردد و يا اگر کلامي نا سنجيده بر زبان آورد، چه بسا شهري عليه او برآشوبد . در چنين فضايي که ناداني و سوء تعبير همچون رگبار از آسمان و زمين ميبارد، توانايي هاي روحي وي، آرام آرام به تحليل ميرود و او را از پا مياندازد. از زماني که خيام به پختگي نسبي انديشه رسيده است، از اين فضاي مسموم رنج برده است.
در آهنگ کلام خيام، بر خلاف گرايشهاي گستردهي زمانه اش، نه تنها عشق و شوقي به وجود خداوند وجود ندارد بلکه جلوههايي از بي اعتنايي و بيگانگي به وجود او نيز پديدار است. البته مشکل « بودن » و « نبودن » ، تنها مشکل ذهني خيام نبوده است و نيست. پيش از خيام وجود داشته و پس از او نيز همچنان به حيات خود ادامه داده و خواهد داد. تفاوت بر سر آنست که بسياري، اين دشواري ذهني خويش را از راه نثار عشق خود به آفريدگار خويشتن، قابل تحمل ساختهاند.
خيام در پي فريب خويش و يا پناه جستن به جايي يا چيزي که در پي خود فراموشي بياورد نيست. او معترضانه لب به سخن ميگشايد:
آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حيرتم از حيات چيزي نفزود
رفتيم به اکراه و ندانيم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن، مقصود
خيام سرد و گلهمند، پر از درد و نا آرام، خود را در کارواني ميبيند که نه عضويتش در آن به ميل و آگاهي وي صورت گرفته و نه حتي فعاليتش در درون آن!
وقتي سردي و اعتراض آگاهانهي خيام را نسبت به نظام آفرينش با شوق گرم و تپندهي شيخ ابو سعيد ابو الخير مقايسه ميکنيم، بهتر ميتوانيم دريابيم که خيام بي آنکه خود را در انجام کارهاي روزانه و مسئوليت اجتماعي خويش، سرگردان احساس کند، در نگاه به افقهاي دورتر يعني تأمل در زندان نخستين و دومين، اين سرگرداني و ناروايي استراتژيک را بر خود، يکپارچه و عميق در مييابد. رباعي ابوسعيد، عشق است و تسليم. در کلام او، مخاطب شاعر مانند خيام، سوم شخص مفرد نيست. خطاب او به دوم شخص مفرد است. پل ارتباط، گرم، نرم، تپنده و شورمندانه است. هنگامي که مرگ از سر عشق باشد و زنده شدن مجدد از سر مهر، ديگر چه جاي آن است که از اضطرار، حيرت و اکراه سخني به ميان آيد:
از واقعهيي تو را خبر خواهم کرد
و آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر زخاک بر خواهم کرد
چه گفت و گوي عارفانه و شوق انگيز ابوسعيد با دقتي واژگاني انتخاب شده باشد – که من بر اين نکته باور دارم – و چه از سر تصادف بر زبان آمده باشد، اين ويژگي برجسته در انديشهي او قابل انکار نيست که عارف خراسان، رفتن به سوي مرگ را با عشق در ميآميزد و بازگشت به سوي زندگي را با مهر. تعبيري که ميتوان کرد آنست که مرگ براي وي، جلوهي بيشتري از زندگي دارد. آشکارا ميتوان فاصلهي معنايي عميق انديشه ها و نگرشهاي اين دو را به زندگي و مرگ احساس کرد.
در اينجا با آوردن يک رباعي از خواجه عبداله انصاري و سه بيت که منسوب به مولانا ست از يک طرف و تفکر خيام از طرف ديگر، مقايسهاي به عمل ميآوريم. نخست رباعي خواجه عبداله انصاري:
در عشق تو، گه مست و گهي پست شوم
وز ياد تو، گه نيست، گهي هست شوم
در پستي و مستي ار نگيري دستم
يکبارگي اي نگار، از دست شوم
در اينجا به سه بيت از يک غزل منسوب به مولانا توجه ميکنيم:
روزها فکر من اين است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خويشتنم؟
از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا ميروم آخر ننمايي وطنم؟
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟
يا چه بوده است مراد وي از اين ساختنم؟
چنان که مي بينيم، در تفکر هر يک از اينان، يعني شيخ ابوسعيد، خواجه عبداله و مولانا و يا نمايندهي اين گونه تفکر، شگفتي و عشق به عنوان دو عنصر جدايي ناپذير و تقويتکنندهي يکديگر در نظر گرفته ميشوند. آنان با وجود آنکه خود را در غرقاب انديشهي « هست » و « نيست » ميبينند و همچون خيام نيز از بازيهاي پشت پرده بيخبرند، اما با تکيه به دو ستون « بيم » و « عشق » متقاعد ميشوند که کلام تلخ نداشته باشند و مهم تر از همه به آن معشوق فرا دست اعتماد کنند و خويش را يک سره به دست او بسپارند.
اين همان کلام زهرآگين، جسورانه و خشمآميز خيام است که بي هيچ دگرگوني در جوهر خويش، در کارگاه ذهن و زبان اينان، با لطف و مهر و اعتماد رنگ ميگيرد. حتي آنگاه که حافظ در انديشهي درهم شکستن سقف فلک به سر ميبرد، لحن کلام وي، با آهنگ کلام خيام تفاوت دارد. بدين معني که نه سردي کلام خيام در شعر او پديدار است و نه تلخي آن. گويي شاعر شيراز، براي سبک ساختن « بار جرم » احتمالي خويش – که همان اعتراض انساني باشد – در پي پيدا کردن يک شريک جرم است تا در صورت وجود مجازات، به تنهايي کمر او در زير بار آن نشکند:
بيا تا گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم
اما خيام به تنهايي، با روحي مردد و شورشگر و با درونهي يک انسان اهل منطق و البته آگاه، با وجود پاي در گِل داشتن، همچون کوهي استوار ايستاده است و کمترين بيم در در دل او راهي ندارد:
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من، جاه و جلالش نفزود
وز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود
کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود!
گروگان تلخ و معترض ( بخش سوم ) دربارهی خيّام
3- زبان تشنه و کويري خيام
البته شاعر يا نويسندهاي که آثار کلامي گستردهتري در حوزههاي سنگين و تأمل برانگيز به جا گذاشته باشد، به ضرورت، داراي کلمههاي نمايانگر و کليد گونهي بيشتري نيز هست. خيام يکي از شاعراني است که با وجود داشتن رباعيهاي اندک، در فضايي پر از فراز و فرود، پر از اضطراب، دريغ، نوميدي و خشم، نمايه هاي انديشه هاي خويش را در اختيار خواننده ميگذارد. طبيعي است که ارائهي اين کار، گاه با صراحت انجام ميگيرد و گاه با ابهام، زماني از روي احتياط و ديگر گاه از روي اعتراض.
واژهها و ترکيبهايي همچون « لاله رخ »، « طربخانه » ، « مَفرَش خاک »، « نقاش ازل »، « ادراک معما »، « ترکيب طبايع »، « چنبر چرخ »، « نا آمدگان»،« لعبت باز»، « فرشته خو»، « نهفتگان »، « لاله رو »، « خفتگان » و رفتگان » ميتوانند در رديف کلمههايي قرار گيرند که گويي خيام، آنها را برگزيده و سپس به بافت رباعيهاي خود کشانيده است. هر چند با شناختي که از تفکر و چگونگي خلاقيتهاي فکري و زباني وي داريم، در عمل چنين چيزي غير طبيعي به نظر ميآيد. در خيام، واژه ها در خدمت مفاهيمند و نه مفاهيم در خدمت واژهها.
اين نکته، يک اصل پذيرفتهي زباني است که کلمهها در بافت هاي معنايي معين، دارنده و رسانندهي همان پيام نيستند که خارج از آن بافت به طور معمول و سنتي با آن شناخته ميشوند. شايد بتوان کلمهها را به ظرفي پر از سوراخهاي ريز تشبيه کرد که تا در داخل آب است، کاملا عادي و پرآب به نظر ميآيد اما همين که از آب بيرون کشيده شود، يکسره خالي ميشود. شايد بتوان با مثالي، موضوع را روشنتر ساخت.
کلمهي « آب » به تنهايي داراي يک معني مشترک و قابل فهم براي همهي افراد در همهي فرهنگها و زبانهاست. اما همين واژه در بافتهاي معنايي متفاوت و در فرهنگ ها و زبانهاي متفاوت، داراي معنيهاي متفاوتي است :
1- لولهنگش خيلي آب بر ميدارد
2- آب که سربالا ميرود، قورباغه ابو عطا ميخواند.
3- آب که از سرگذشت چه يک ني، چه صد ني ( در خراسان : چه يک جُو چه صد جُو)
4- آب کم جو، تشنگي آور به دست.
5- آبها از آسياب افتاد.
6- آب از سر انگشتش نميچکد.
چنانکه ديده ميشود در هيچ يک از شش مثال ذکر شده، آب در معناي واژگاني آن به کار نرفته و از آن معناهاي ديگري مورد نظر بوده است. آنچه در اين مثالها به گوينده و خواننده کمک ميکند تا مفهوم مورد اشاره، هم خوب گفته و هم خوب فهميده شود، نقش « بافت معنايي » است که قويترين عامل تعيين کننده به شما ميآيد.
به عنوان مثال اگر کلمهي « جام » را در نظر آوريم، حافظ آن را با کلمههايي از قبيل « جم » و « جهان بين » ترکيب کرده است :
سالها دل طلب جام جم از ما ميکرد
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا ميکرد
گفتم اين جام جهان بين به تو کي داد حکيم؟
گفت آن روز که اين گنبد مينا ميکرد
کلمهي « جام » نه به تنهايي ميتواند به شعر و انديشهي حافظ گره بخورد و نه به شعر و انديشههاي خيام. هنگامي که اين کلمه در ترکيب « جام جم » و « جام جهان بين » ميآيد، انديشههاي حافظ و بويژه غزل نامآور « سالها دل طلب جام جم از ما ميکرد » در ذهن خوانندهي اهل کار زنده ميشود. زماني که کلمهي مورد بحث با « لطيف » و يا پسوند « ي » ترکيب ميگردد، رنگ و بوي حافظانهاش را در چشم انداز ما از دست ميدهد و « خيامانه » ميشود :
جامي است که عقل آفرين ميزندش
صد بوسه زمهر بر جبين ميزندش
اين کوزه گر دهر چنين جام لطيف
ميسازد و باز بر زمين ميزندش
زبان شعري خيام همچون ويپگي طبيعت زادگاهش که از يکسو در دامان بينالود قرار گرفته و از سوي ديگر، سر بر آستان کوير گذاشته است، سرشت دوگانهاي دارد. در سپيده دم فصلهاي ملايم و گرم، طراوت بهشتينه دارد و در نيمروز و بعد از ظهرهايش، با باد تمامي ناپذير جنوبي – شماليش، از حال و هوايي تشنه و کويري برخوردار است. اينگونه طراوت و و تشنگي کويرانه را آشکارا ميتوان در شعر خيام بازيافت.
شعر خيام از آنرو طراوت دارد که از زندگي و ميل به باليدن و گسترش يافتن مايه گرفته است. اشتياق او به پاکيزه زيستن و فرو بردن هواي سالم و نوازشگر زندگي در خود و پرده برداشتن از نادانستگيها، جزو هُرم گرم ووسوسه انگيز شعر اوست. وسوسه براي به جد گرفتن چيزي که زندگي نام دارد.
از طرف ديگر، رنگ و بوي کويرانهي شعر او ناشي از آن تُنُکمايگي، تنگي و خشکسالي انديشه است که بر فضاي نيشابور و بر مناسبات اجتماعي مردم در سراسر مُلک سايه افکنده است.
تسلط نوعي از تفکر مذهبي متعصبانه، نيرومند بودن نيروهاي منجمد و نيز انگشتگذاري منجمدان فريبکار بر حساسيتها و دلبستگيهاي مردم نسبت به القائات پژمرده و نخنما، زبان وي را از يک تشنگي غبارآلود و دلتنگانه آکنده است. زباني که نتواند و يا مجاز نباشد از همهي امکانهاي جاري واژگاني بهره گيرد، به طور قطع نميتواند در همهي عرصهها، شفافيت، سرزندگي و صراحت خود راحفظ کند.
اگر به ناصر خسرو قبادياني و يا سنايي غزنوي نگاه کنيم، هردو از جمله کساني هستند که در نيمه راه عمر از خواب غفلت بيدار شدهاند و در پي جبران گذشتهها، بر آن سرند که همهي توان خويش را در چلهي کمان نهند. سنايي در برخي از شعرهايش، بر اهل حکمت و باورمندان غير عارفانهاي جز او، خشمگينانه ميتازد. باز بودن دست وي در بيان انديشههايش موجب شده که شاعر در بهرهگيريهاي واژگاني در حوزهي موضوعهاي همگاني، محدوديتي نداشته باشد.
ناصر خسرو شاعري است که با ارائهي قاطعيت خشمآگين و گاه کينتوزانهي خويش، براي خود، انبوهي دشمنان ريز و درشت تدارک ديده است. با وجود اين، او بيمي به دل راه نميدهد و با آمادگي عميق روحي براي برخورد با هر رويدادي نا خوشايند، هر چه را که در ذهن خود، مناسب و در خدمت آرمان خويش ميبيند، با باوري محکم، بياني سرزنشگرانه و آکنده از غرور و اعتماد به نفس بر زبان مي آورد.
شعر ناصر خسرو نيز در اين دوره از زندگي، اگر چه با انگيزههايي متفاوت نسبت به خيام سروده شده اما به درد تشنگي و تنگي نفس در يک محيط دَم کرده مبتلا نيست در حالي که تلخي خيامانه را ميتوان در لابلاي بسياري از کلمههاي شعرش مزه کرد. تلخي او نسبت به يک نوع بيعدالتي رفتاري است که چرا او را نمي فهمند و مهم تر از همه آنکه چرا دشمنش دارند. اين در حالي است که در شعر وي، رد پايي از احتياط و ترس نسبت به مخالفانش پديدار نيست.
درست است که ناصر خسرو سنگر گرفته است اما نه از بيم جان بلکه جهت دورخيزي بهتر براي حمله به آنان که او را آوارهي يمگان کردهاند. ناصر خسرو براي گسترش و شکوفايي باورهايش تن به آن ميدهد که به هيأت يک « فدايي » در آيد. نه آن که تنها جان در آستين داشته باشد بلکه نسبت به همهي دلبستگيهاي رايج روز، بزرگوارانه بي اعتنا بماند. چيزي را تحقير کند که ديگران ستايشگر آنند. اتفاق را که سنايي نيز بر همين شيوه با پيرامون و پيرامونيان خود برخورد ميکند. اگر چنان نبود، خبر ديدار شاه غزنوي از وي و پيشکش کردن خواهر خود براي همسري شاعر غزنه، نه تنها در کوي و برزن شهر که در کوي و برزن تاريخ نميپيچيد. شعر سنايي حتي در برخي جاها بيشتر از شعر ناصر خسرو، بوي بالا نشيني معنوي، اطمينان و سيراب شدگي را ميدهد.
اگر ناصر خسرو به شهرک يمگان پناه برده است تا از دسترس متعصبان و مخالفان قدرتمند و خطرناک در امان باشد بدان معني نيست که دو دستي بر ستون زندگي آويزان شده تا از موهبتهاي مادي بهره برگيرد. او ميخواهد زنده بماند تا مأموريت آرماني خود را به انجام برساند و با خاطري آسوده، زندگي را بدرود گويد. اين در حالي است که سنايي در غزنين، مورد احترام مردم زمانهي خويش است و در مسير آب، بر اهل منطق و حکمت تازيانه ميزند و آنان را سکهي يک « پول » ميسازد.
وقتي که به خيام مينگريم، او را نه اهل سنگر مييابيم و نه اهل پرخاشجوييها و آرمانگراييهاي « ناصر »ي. وي حتي شيوهي انديشيدن و ارزيابيهاي « سنايي» وار را نيز نميپسندد. خيام از کساني است که قصد متقاعد کردن مردم هم را ندارد که دست از باورهاي معين خويش بکشند و رو به سوي باورهايي بياورند که از سوي بالا نشينان توصيه ميشود.
خيام در پي کشف جهان است. در حالي که سنايي و ناصر خسرو از پيش، جهان کشف شدهاي دارند. تلاش آنان بر اين قرار گرفته است که اين جهان کشف شده را به ديگران نشان دهند، بقبولانند و از ارزشهاي منسوب بدان دفاع کنند. در حالي که خيام، هر لحظه به ارزشهاي تازه اي دست مييابد. در او، حتي تعصبهاي کور و خشمگين چنان ضعيف است که ارزش هاي ديرين را به عنوان عنصرهاي دگرگوني ناپذير و « ايستا » در نظر نمي آورد.
کلام خيام در هواي گرفتهي نيشابور که متعصبان و منجمدان در کمين کشف يک عنصر نامطلوب در مناسبات اجتماعي،فکري و فرهنگي هستند، دچار فشار و تنگي نفس است. کلام او از تشنگي له له ميزند:
اَجرام که ساکنان اين ايوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سرِ رشتهي خرد گم نکني
کانان که مدبرند سرگردانند
گر آمدنم به من بُدي نامَدمي
ور نيز شدن به من بُدي، کي شدمي؟
به زان نبُدي که اندر اين دير خراب
نه آمدمي، نه شدمي نه بُدمي؟
کلام خيام هم تلخ است و هم سرد. اين تلخي و سردي نه تنها از آن روست که وي ناتوان از رسيدن به « ادراک معماي » هستي است، بل بدان جهت نيز هست که او خود را در يک بي نهايت ناخواسته، سرگردان مي بيند. در اين سرگرداني تقديري، حتي يک بار صدايي اطمينان بخش و آرامش دهنده از کرانه هاي افق و يا از سطح خاک به گوش او نرسيده است تا پرده از راز هستي بردارد.
به نظر ميرسد که صدايي به گوش او نرسيده است که متواضعانه بگويد در « پس پرده » چه هست و چه نيست. آيا « پرده نشينان » از قانونمندي آگاهانه تبعيت ميکنند و يا آنچه بر گسترهي هستي جاري است، نبردي است ميان عدالت و بي عدالتي، زورمندي و ناتواني، آرامش و لذت و نيز نا آرامي و رنج؟
درد بزرگ خيام آنست که بالا نشينان، او و همهي « بنديان » خاک را در انتظاري سنگين و « ابدي »، به چهار ميخ تصور، وعده، شايعه و نگرانيهاي بيم انگيز کشيدهاند. دريافت او آن است که در اين عرصهي رازبار، از يک سو عُريان و بي کشش و از سوي ديگر کودک وار، بدل به مُهرهي يک بازي پيچيده شده است. وي به تجربه دريافته است که از ميان سه مرحلهي مشخص « بود و نبود » تنها در يک مرحلهي کوتاه آن يعني زندگي، در معرض هر گونه آزمون چه تلخ و چه شيرين، چه ارزشمند و چه بي ارزش، چه تحسين آميز و چه ملامتگر قرار ميگيرد.
در مرحلهي آغازين يعني قبل از زندگي يا قبل از « شدن »، نه انتظاري نسبت به او وجود داشته و نه وظيفهاي به دوش وي واگذار گرديده است. انسان نه در معرض تهديد است ونه در جايگاه احترام، نه سزاوار ارزش و نه اسير نگراني و نوميدي.
در مرحلهي دوم يا « شدن و بودن »، همه چيز جلوهي ديگري به خود ميگيرد. دايرهي کوچک خانواده و دايرههاي بزرگ جامعهي داخلي و جهاني، از او انتظار دارند که « اين » شود يا « آن ». اين بگويد يا آن نگويد. گذشته از اين، وي بايد به ارزش هاي خاصي نيز وفاداري خود را اعلام دارد. چنان چه اگر وفاداري خود را نسبت به آن اصول حفظ نکند، مردان قدرت، مقاومت او را خلافکاري را به شمار ميآورند و آن را به شکلهاي مختلف پاسخ ميگويند.
در مرحلهي سوم که در گسترهي مرگ رقم ميخورد ، يکباره، نماد ارزشهاي هستي، احترامها، گرميها و تپندگيهاي عطرآگين، در چنان تلخي نسبت به يک نوع بيعدالتي را جايگاهي قرار ميگيرد که بايد هرچه زودتر از برابر ديدگاه اطرافيان دور گردد و با همهي غمگيني دلهاي دردمند، در زير خاک مدفون شود.
خيام از اين تکرار، از اين بازي بيدادگرانه که دامان خُرد و بزرگ، جوان و پير، دانشمند و نادان، امير و فقير را ميگيرد، سخت خشمگين است. خشم او نه از روي احساس بلکه از روي انديشه و تعمق در جلوههاي گوناگون هستي آدمي است. با وجود اين، او بر آنست که به شکلي فرهيختارانه و شکيبا از نوميدي و افسردگي ژرف خود نسبت به سرنوشت آدمي سخن بگويد تا دست کم، واکنش جنون آميز پژمرده انديشان را به خود جلب نکند.
او بر اين نکته آگاه است که ناداني و انجماد به سادگي و شتاب، کاشتههاي خود را که ويراني و کينتوزي است ميتواند درو کند. خشم خردمندانهي خيام متوجه يک شخصيت زميني و يا صاحب مقامي سياسي نيست. اين خشم، رو به سوي ساختار هستي دارد که انسان را به وجود ميآورد تا از ميان ببرد. با وجود اين، « جسارت » خيام بر هيچ باورمند پژمرده انديشي قابل گذشت نيست.
گر بر فلکم دست بُدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلک را زميان
از نو فلکي دگر چنان ساختمي
کازاده به کام دل رسيدي آسان
صداي خيام از نفسگاه واژههاي محدودي که مورد استفادهي اوست، از پس سدههاي سرد و سنگين، هنوز هم شادابتر و تپندهتر از پيش به گوش ميرسد. تو گويي اين خروش، همراه با درد و رنج سدهها و هزارهها از ميان کوههاي از واژگان انسان در گسترهي خاک، به شکل گزندهتري، همچنان درد امروزيان و فردائيان نيز هست. اعتراض خيام، اعتراضي است عليه بيداگري همگاني بر فراز هر فرهنگ و زبان و نژاد و خاک. واژههاي خيام با وجود محدود بودن، هم از تراکم واژگاني برخوردار هستند و هم از تراکم معنايي. از اين تراکم است که درد او به بيرون تراوش ميکند و غبار آرامش و آسودگي را از ذهن انسان ميزدايد.
گروگان
تلخ و معترضدربارهی خيّام ( بخش دوم )
2- در آینهی دیگران
در مهرماه 1337 خورشیدی، توفیق خاطره انگیزی به من دست داد تا با خیام غریب و اعتنا نشده آشنا شوم. در آن سال، پدرم مرا برای خواندن کلاس پنجم دبستان، به « مدرسهی روستایی خیام » فرستاد که در میان مدرسههای اطراف ما، یگانه مدرسهای بود که دانشآموزان در آنجا، امکان تحصیل تا کلاس نهم را داشتند. هنگامی که چشم من به قد و قوارهی کلاس هشتمیها و نهمیها می افتاد، آنها را در قیاس با خویش، مردان بزرگی در می یافتم که گویی به آستانهی به پایان بردن همهی دانشهای بشری رسیدهاند.
در چنان فضایی بود که من وارد مدرسهی روستایی خیام شدم. از روستایی که من در آن ساکن بودم، کسی دیگر مرا به آن مدرسه همراهی نمیکرد. مدرسهی مورد نظر، در جوار آرامگاه عمر خیام قرار داشت و به همان دلیل، نامش را از او گرفتهبود. در آن هنگام که هنوز آرامگاه جدید خیام را نساخته بودند، مقبرهی کوچک او در برابر گنبد کاشیکاری و پرشکوه امامزاده محمد محروق، هیچ جلوهای نداشت.
فاصلهی روستای من تا آنجا، در حدود چهار کیلومتر بود. به همین دلیل، من ناچار بودم غذایم را با خود ببرم و ظهرها در همانجا بمانم. برای من که باید صبح زود، پای پیاده از میان جادههای مالرو میگذشتم و خود را به مدرسهی تازه میرساندم، در تنهایی غمانگیز و ترسآلودهام، فاصلهی چهار کیلومتر، فرسنگها به نظر میآمد.
ترس از ابرهای سیاه که گاه به شکل مرموزی در هیأتهای گونه گون مرا تعقیب میکردند، ترس از رعد و برق، ترس از گرگهای گرسنه و سگهای ولگرد که داستانهایشان در ذهنم بدل به صحنههای جاندار میشد، مرا به سختی میآزرد. مهمتر از همه، ترس از غارهایی که به علت حفاری روستاییان، پدید آمده بود، مو بر اندامم راست میکرد. در آن خرابهها، روستاییان در پی اشیای عتیقهای بودند که از دوران سلجوقیان به جا مانده بود. هر صبح و شام که از آنجا میگذشتم، با چشمانی نگران و قلبی بس تپنده و نا آرام، آن مسیر را با قدمهایی چنان تند که کم از دویدن نبود طی میکردم که نکند دزدی، گرگی،شبحی مرا ببیند و برای به دام انداختن تعقیبم کند.
در آن تاریکیهای ستمگرانهی تقدیر، جبر ناگفتهی ارادهی پدر از یکسو و ناتوانی کودکانهی من از سوی دیگر، همهی راهها را به جز راه تسلیم و پذیرش به رویم بسته بود. یکی از بزرگترین دلخوشیهای من در آن فضای سنگین ترس و جبر، حضور ساعتهای استراحت نیمروزی، بر سر آرامگاه عمر خیام بود. ظهر که مدرسه تعطیل میشد، کلاس و کتاب را رها میکردم و به تنهایی با دستمال غذای فقیرانهام به سوی آرامگاه او میشتافتم.
با توجه به معیارهای کودکانهام در زمینهی بُعد و فاصله، میتوانم حدس بزنم که مساحت آرامگاه که نیم متر از سطح زمین بالاتر بود، به چهل متر مربع میرسید. در وسط آن، استوانهای از سنگ مرمر، سطح مرمرین آرامگاه را زینت میداد، در حالی که دیوارههای نیم متری، آرامگاه مورد نظر را از پیرامون آن به کلی جدا میکرد.
تا آنجا که به یاد میآورم، با خط زیبایی بر آن استوانه، برخی از رباعیات خیام را همراه با توضیحات دیگری نوشته بودند. من چنان در دنیای سادگی غارنشینانهام سیر میکردم که از مضمون آن نوشتهها هیچ چیز بر ذهن کودکانه ام نقش نبستهاست.
آرامگاه خیام به من حسی از اطمینان و آرامش میبخشید. برای من که از روستایی خشک و کم آب میآمدم، باغ بزرگ امامزاده محمد محروق و خیام، بهشت را در ذهنم مجسم میساخت. ظهرها بر لبهی دیوارهای کوتاه آرامگاه خیام تکیه میدادم و در همان حال که نگاهم مسافران خارجی را میپایید، غذایم را میخوردم. گردشگران خارجی تا آنجا که شاهد بودم، تنها به شوق دیدار آرامگاه خیام به آنجا میشتافتند. بسیاری از مسافران، رانندههای کامیون و تریلر بودند و عدهای نیز با ماشینهای سواری و یا درشکه، خود را به آنجا میرساندند.
در دنیای کودکانهام، همهی خارجیان انگلیسی بودند و برای من، دنیای خارج جز انگلیس، چیز دیگر نبود. حتی تصورم از زبان خارجی، جز انگلیسی، هیچ زبان دیگری نبود. در خلال آن سال، حتی یک مورد را به یاد نمیآورم که یک ایرانی و یا خانوادهای ایرانی بر سر مزار او آمده باشد. یا من چنان غرق در دیدن بیگانگان گردشگر آرامگاه وی بودم که کسان دیگر را نمیدیدم و یا آنکه شمارهی دیدارکنندگان ایرانی چنان کم بود که در ذهن من جایی برای خاطرهی آنها نمانده است.
چند سال پیش که پس از سالها سفری به ایران داشتم، آرامگاه خیام را از نظر کم بودن شمار دیدارکنندگان، بهتر از گذشته ندیدم. مردم نیشابور با مهر و شوق و تسلیم، بساط چای، نهار و یا عصرانهی روز تعطیل خود را در محوطهی آرامگاه محمد محروق پهن میکردند تا خستگی روزان و شبان جان کندنهای هفته را از تن بدر کنند. تو گویی پدیدهای به نام خیام وجود خارجی نداشت. حساب او چنان از زندگی روزانهی مردم جدا بود که انگار کسی را از سیارهای دیگر در آنجا به خاک سپردهاند. اگر من در سال 1337 خورشیدی، متفکر بزرگ ایران را و جهان را هر روز و در فاصلهای چند متری در کنار خاندان امامت دیدار میکردم، اینک او در همان باغ اما در فضایی جداگانه، غریبتر از هروقت دیگر در زیر خاک آرمیده بود.
در آن سالهای دور، به علت حضور خارجیان بر سر مزار خیام و بی اعتنایی دردناک هموطنانم به او، این نکته در ذهن من قوت گرفته بود که شاید این مرد از شمار نفرین شدگان تاریخ است که اینک تاوان جسارتهای فکری خویش را بدین شکل میپردازد. یکی از نکتههایی که این اندیشه را در ذهن من تقویت میکرد شباهت نام وی با عمرابن خطاب بود. با خود اندیشیده بودم که نکند این عمر خیام غریب همان عُمَری باشد که ما در توفان نادانی و تعصب، در ماههای عمرکُشان، تندیس پارچهای او را آتش میزدیم و در جمع کودکان برزن و کوی، دریا دریا، نفرین و نفرت نثارش میکردیم.
نام عُمَر از دیدگاه من، واژهای خشن، منفور وزشت بود. حتی در صحبتهای روزانه، بارها و بارها از دهان مادرم شنیدهبودم که آدمهای بد اخلاق و متکبر را به عمر تشبیه میکرد. بعدها دریافتم که که آن شخص منفور، کسی جز دومین خلیفهی راشدین نبودهاست که آن گونه منفور زنان و کودکان کوی و برزن بود. ظاهرا من مردی را ندیده بودم که در آن مراسم شرکت کند و یا سنگ نفرین و نفرت خویش را به سوی او نشانه رود. در حالی که این عمرخیام نیشابوری که سایهی سنگین اندیشهها و تردیدهای تلخ و گزندهاش به نظام هستی، هنوز پس از نهصد سال بر سر ما سنگینی میکند، همچنان غریب و غمگین، در گوشهای در باغ محمد محروق، دور از آن نفرین و نفرت های جاری بر عمربن خطاب، به حیات معنوی خود ادامه میدهد.
در همان زمان که به مدرسهی روستایی خیام میرفتم، یک روز عصر که سرمای خشک زمستان، صورتم را میآزرد و با قدمهایی تند، عازم روستای پدری بودم، به یکی از روستاییان ساکن روستای خودمان برخورد کردم که از شهر خرید کرده بود و با الاغش به روستا برمی گشت. به یاد نمیآورم که او از من چه پرسیده بود و من به وی چه جوابی داده بودم. آنچه را که به یاد میآورم آنست که صحبت ما به شکلی به مدرسهی من و نام خیام مربوط میشد.
چه بسا که من به علت کشف یک پدیده ی تازه که دیدار خارجیان از آرامگاه خیام بود، خواستهبودم آن را به عنوان یک نکتهی جالب برای روستایی صمیمی و قاطع در دریافتهایش، مطرح سازم. آنچه را که او گفته بود، همچنان در گوش جانم زنگ میزند: « این خیام، آدم عرق خوری بوده و برای همین است که خارجیها و کافرها دوستش دارند و به زیارتش میآیند.» در آن حالت، من در برابر حرف های یک بزرگسال چه میتوانستم گفت؟ گذشته از همه، من از خیام، دفاعی در ذهن خود نداشتم که در برابر او ارائه دهم. من نه تنها تصویر واقع بینانهای از خیام نداشتم بلکه آنچه تصور ذهنی مرا از او تشکیل میداد، خیامی بود که در آینهی اندیشهها و حرفهای سطحی پیرامونیان دیده بودم.
هم اکنون که به تأثر ذهنی خویش از حرفهای آن روستایی همراه در آن لحظهها میاندیشم، بی اختیار خود را در زمانهی خیام میبینم. او در گوشهای از شهر نیشابور، دور از بیا و بروهای معمول اهل قدرت و آنان که نبض انفجاری مردم را در دست دارند، به کارهای علمی و فکری خود مشغول است. غبار سنگینی از شایعهها و درگوشیها، فضای شهر را آکندهاست. گفتهها و شنیده ها در باره ی مردی است که « در مسیر باورهای جاری مردم گام بر نمیدارد هر چند به آنان بی حرمتی نیز نمیکند. شایعهها در بارهی مردی است که به عالَم و آدم با نگاهی پرتردید مینگرد اگر چه در عمل احترام خاموش خویش را نسبت به باورهای خرافی و پژمردهی مردم حفظ میکند. او مردی است که حتی آفریدگار خویش را به ستیز فکری میطلبد اما به آفریدههای او، جسارتی روا نمیدارد و حتی خود را انسانی مطیع و سر به زیر تجسم میبخشد.»
« احتیاط و متانتش، دانش و شیوهی تفکرش، در بستر تصویر داده شده از وی به وسیلهی عالِمانی که در چنبرهی قدرت نشستهاند، او را انسانی به نظر میآورد، مرموز، ترسبر انگیز و در ابعادی غیر قابل اعتماد. تصویر چهرهی معنوی او، مردی بیگانه را به چشم میکشد که به رفتار و گفتار مردم بی اعتناست اما در عمق این بی اعتنایی، خطری دیده میشود بنیان کن اما غیر قابل اثبات. این تصویر را من هنوز میتوانم پس از نهصد سال در ژرفای باورهای گفتاری و رفتاری مردم نیشابور نسبت به این خانگی دردمند و ژرفاندیش ببینم.»
پس از شنیدن حرفهای آن روستایی تا مدت ها بعد، عمر خیام ذهن من، مرد شرابخوارهای بود که نماد« دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ» به شمار میآمد. بخصوص که بسیاری از درسخواندگان بزرگسال دوران کودکی من، اگر گاه به شعری از خیام استناد میجستند، بیشتر به این رباعی نظر میافکندند که به شکل بیرحمانهای، خیام اندیشمند را غبارآلود میساخت. شعری که نه برازندهی تفکر خیام بود و نه شایستهی زبان او:
اِبریق میِ مرا شکستی ربی !
بر من در عیش را ببستی ربی !
من مِی خورم و تو میکنی بد مستی !
خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟
ادامه دارد
گروگان تلخ و معترض ( بخش اول )
دربارهی خيّام
1- تصويرهاي مهآلود
تا پيش از ده سالگي به ياد نميآورم که نامي از عمر خيام شنيده باشم. براي آنان که دور از شهر نيشابور زندگي ميکنند و به شاعر متفکر آن ارادت دارند، چندان عادي نمينمايد که انسان، زادهي آنجا باشد و آرامگاه خيام بر سر راه تابستانهي او به روستاي پدريش قرار گرفتهباشد و با وجود آن، با پديدهاي به نام خيام بيگانه باشد.
در همان سالها و حتي پيشتر، با نام امامزاده محمد محروق آشنا بودم. نَسَب وي پس از دو سه نسل به امام اول علي ابن ابيطالب ميرسد. مقبرهي خيام در همان باغي است که آرامگاه محمد محروق سر برکشيده است. شايد اين هم از تصادفهاي روزگار باشد که نمايندهي دو تفکر از دو جهان متفاوت، « اينگونه خاموش » در کنار هم آرميده باشند. يکي از خاندان امامت که نمايندهي تسليم بي چون و چند به ارادهي خداوند است و ديگري از خاندان انديشههاي ترديدآميز به چند و چون هستي و معترض به سرنوشت ابهامآميز انسان.
اگر چه تا آن زمان، من به ديدار آرامگاه امامزاده محمد محروق نرفتهبودم اما پدرم که مرا همراه خود با دوچرخه از روستا به شهر و از شهر به روستا ميبرد، در نزديکيهاي آرامگاه وي، چيزهايي زير لب زمزمه ميکرد که من آواي سوتمانند آن را از لابلاي لبهايش ميشنيدم. جالب آنکه در آن دنياي پرطراوات کودکي، من کنجکاو هم نبودم که بدانم پدرم چه ميگويد و يا بپرسم که که زير لب چه چيز زمزمه ميکند. به نظر ميآمد که زندگي گياهي گونهاي در آن مناسبات جاري بود. من به عنوان يک کودک، همهچيز را پذيرا ميشدم و در ذهن کوچک خويش ذخيره ميکردم بي آنکه بخواهم چنان کنم و يا بدانم چرا چنان ميکنم.
در اين ميان، حکيم عمر خيام غريبهاي را ميمانست که به ما تعلق نداشت. او مربوط به دنياي ديگر و آدمهاي ديگري بود. به نظر ميآمد که خيام، فرهنگ غير قابل فهم و بيگانهاي را نمايندگي ميکرد. مهمتر از همه آنکه درد مردم را نميفهميد. کسي نميتوانست بر سر مزار او برود و از دوري عزيزانش و يا مرگ کسي گلايه سردهد و يا در سکوت نجيبانهي تنهايي خويش، قطرههاي اشک را با گوشهي چادر و يا با دستمال مُچاله شده خشک کند.
ادامه دارد
در جستجوي آن خويش ديگر
يکي از انديشمندان معاصر شخصي است به نام ادوارد دو بونو که در زمينهي نوعي ديگر از انديشيدن و نگاه نو کردن به پديدهها، صاحب آثار گوناگوني است. او در سال 1933 در مالتا به دنيا آمده و سپس در رشتههاي پزشکي، روانشناسي و جامعهشناسي تا گرفتن درجه ي دکترا به ادامهي تحصيل پرداختهاست. وي هماکنون در دانشگاههاي آکسفورد انگليس و هاروارد آمريکا به کار تدريس و پژوهش مشغول است.
کتابهاي او تا کنون به بيست و هفت زبان ترجمه شدهاست.
جوهر اين نوشته و نوشتههايي که به نام انديشههاي ادوارد دو بونو به قلم ميآيد، خواه ناخواه از آن اوست با اين تفاوت که اين نوشتهها، ترجمهي مستقيم نوشتههاي وي نيست بلکه بازتاب انديشههاي او در گسترهي ذهن من است. تلاش من بر آن است که به جوهر افکار او وفادار باشم و آنها را به شکلي روشنتر براي خوانندهي فارسي زبان به قلم آورم.
يکي از کتابهاي او « انديشيدن به گونهاي سازنده » نام دارد. او در مقدمهي کتابش به آوردن جملهاي از آلبرت انشتين صاحب تئوري نسبيت ميپردازد : « همه چيز در جهان دگرگون شدهاست به غير از شيوهي انديشيدن ما.»
دو بونو در همان جا ادامه ميدهد : « آيا براي آنکه شيوهي انديشيدن خود را دگرگون کنيم دير نيست؟» جواب او در خلال کتاب کاملا آشکار است. براي هيچ کاري، هيچگاه دير نيست، هرچند در برخورد با برخي ضابطهها دير هم باشد، باز دير نيست.
همه آگاه هستند که براي درمان يک بيماري معين، يک شيوهي درمان معين و آزمايش شده وجود دارد. يک بيمار، براي درمان درد خويش، ترجيح ميدهد که پزشک از همان شيوهي شناختهشده استفاده کند تا آنکه در پي کشف يک شيوهي جديد باشد. از طرف ديگر چه بسا آن شيوهي جديد که هنوز امتحان خود را پس نداده ، در عمل بسيار بهتر از آن شيوهي قبلي باشد. پرسشي که مطرح ميشود آن است که ما انسانها اگر هميشه خود را وابسته به همان شيوههاي آزمونشده بدانيم، چه زماني پزشکان و پژوهشگران فرصت مييابند، شيوههاي جديد خود را امتحان کنند و در زمينهي پزشکي و درمان دردها، گامهاي تعيينکنندهاي به جلو بردارند؟
اين خصلت که ما انسانها، وابسته به شيوههايي هستيم که از آزمون عملي زندگي، با توفيق گذشته باشند، کاملا طبيعي است. اما چگونه ميتوان هم از ميزان خطر و نتايج زيانبار آن در هنگام عمل کاست و هم شيوههاي تازهاي را که ناشناخته مينمايند به آزمون گذاشت و بدين وسيله بر غناي تجربي بشريت نيز افزود؟
ادوارد دو بونو در کتاب خود مينويسد که او اين يادداشت را در هواپيماي مسافربري در ارتفاع دوازده هزار متري از سطح زمين برفراز آفريقاي جنوبي نوشته است. نوشتهي وي اينگونه ادامه مييابد:
همهي ما ميدانيم که در حال حاضر، صدها شرکت و هزاران متخصص در سراسر دنيا در حال نوشتن برنامههاي جديد براي رايانهها هستد. آيا از خود پرسيدهايم که در همهي جهان چند نفر کارشناس در حال تهيهي برنامه يا برنامههاي جديدي براي مغز انسان هستند. جواب اين سؤال چندان دشوار نيست. قرائن فراوان در خلال سدهها و هزارهها حکايت از آن ميکند که تقريبا هيچکس.
شايد بتوان جواب اين پرسش را بدين شکل داد که ما انسان ها چنان از کارکرد کنوني مغز خود راضي هستيم که فکر مي کنيم برنامهاي که آن را به کار انداخته و همچنان به کار خود ادامه ميدهد بهترين برنامهاي است که تا کنون وجود داشته و در آينده نيز وجود خواهد داشت.
گذشته از آن، چندان ساده نيست که ما يکباره، شيوهي انديشيدن و نگرش خود را به جهان پيرامون خويش دگرگون کنيم. براي انسانها، جا به جايي يک امپراتوري مالي و يا انتقال يک شهر بزرگ با همهي جمعيت و تأسيساتش به يک منطقهي تازه بسيار آسانتر از تغيير شيوهي انديشيدن اوست. با چنين مقايسهاي بهتر ميتوان ميزان باور انسان را به کارکرد درست اين برنامهي گذاشتهشده در سختافزار ذهن او، اندکي به دست آورد و پرده از رضايت دروني او برداشت.
شايد بتوان اين رضايت دروني را نسبت به شيوهي انديشيدن و نگاه ما به جهان با مثالي در مورد زبان بازتر ساخت. بدين گونه که اگر هريک از ما، از شهر و ديار خويش به جايي ديگر سفر نکرده بوديم و يا از طريق رسانههاي نوشتاري، گفتاري و يا تصويري از جهان پيرامون خود، جمعيت جهان و شمارهي زبانهاي زنده و مرده، اطلاعي نداشتيم، چگونه ميتوانستيم به اين باور برسيم که اولا در جهان زبانهاي ديگري هم وجود دارد و ثانيا بعضي از اين زبان ها در بيان برخي حالت ها و توصيف برخي چيزها، دقيقتر و بهتر از زبان ما هستند.
زماني که انسان در درون يک نظام فکري، سياسي، فرهنگي و يا هرچيز ديگر به سر ميبرد و نميتواند و يا نميخواهد پاي خويش را از چهار چوب آن نظام خارجکند طبيعي است که تصور هر چيز ديگر در ذهن او اگر نه غير ممکن که در مرز غير ممکن و يا غير معقول به جلوه در خواهد آمد. ما که در آن چهار چوب زندگي ميکنيم و هيچ شناختي از هيچ چهارچوب ديگري نداريم، جز آن انتظار نميرود که آن چهار چوب را بهترين و ممکن ترين چهارچوب به تصور در نياوريم.
اعتقاد ادوارد دو بونو آن است که اگر ما با انديشههاي او در زمينهي شش کلاه تفکر آشنا شويم، در عمل
در خواهيم يافت که براي انجام بسياري از بحثها، متقاعد کردنها و مخالفتکردنهايمان، نياز به صرف وقت بسيار نداريم. به باور او، با مجهز شدن به اين شيوهي انديشيدن، ميتوان ميزان نشستهاي طولاني و خستهکننده را به يک چهارم و چه بسا به يک دهم سطح فعلي کاهش داد. از اين روست که اين شيوهي تفکر، هم اکنون از سوي شرکتهاي بزرگ به شکلي کاملا مؤثر در پيشبرد و تکامل توليد و يا خدمتهايي که ارائه ميدهند، مورد استفاده قرار ميگيرد.
كرده و ناكردههاي زندگي
در نيمه راه عمر ويا در بخش پاياني آن كه انسان در مجموع، آرام و قرار بيشتري مييابد و امكان آنرا پيدا ميكندكه با تجربهي عميقتر، دانش بيشترو بينش گستردهتر، گذشتهي خود را در بوتهي ارزيابي بگذارد، غالباً اين انديشه، ذهن وي را فراميگيردكه اگر قرار باشد او زندگي را دوباره آغاز كند، بدون شك همه چيز به شكل ديگري درميآمد و بسياري چيزها آن نميشد كه شدهاست و آن نميبود كه بوده است.
امّا چنان كه ميدانيم، چنين آرزو و يا خواستي در رديف همان غيرممكنهاست. زيرا وقتي كه به جوانسالي برگرديم، باز در انبان دانش و تجربهي خود چيزي نداريمكه بر پايهي آن از خطاهاي رايج اجتناب كنيم و از شيوههاي سودمند زندگي، بهره بجوئيم. اگر چنين كاري ممكن بود، در آن صورت ما انسانها كه نمونهي مجسّم آزمونهاي محدود زندگي در حوزهي خطا و اجتناب از خطا هستيم، ميبايست فرزندان خود را حتّي با قسم و آيه، متقاعد سازيم كه از كردهها و ناكردههاي ما، درس بياموزند تا در نيمه راه عمر، دستخوش همان انديشههايي نشوند كه ما شدهايم و بر درخت همان آرزوهايي آويزان نگردندكه ما خود را آويختهايم.
حتّي اين اصطلاح رايج در ميان مردم، از همين خاستگاه برميخيزدكه : وقتي ميتوانستم، نميدانستم، اينك كه ميدانم، نميتوانم. چنين به نظر ميرسدكه زندگي ما انسانها، گذشته از مقدار سن و سال و ميزان آگاهي به پيرامون خود، نميتواند از حسرت و ناتواني خالي باشد. حسرت براي آنچه که از دست رفته و ناتواني در به كف آوردن آنچه که هنوز به کف نيامده است.
در اين ميان، صحبت از آرزوهاي دور و دراز نيست كه در لحظههاي خاصّي از زندگي، مارا مدّتي نيرومند و گرم نگاه ميدارد و چندي بعد، پس از گذشت زمان و تحقّق نيافتنشان، همه چيز به كام ما تلخ و سرد ميگردد. واقعيّت آنست كه اگر ما با پديدههاي پيرامون خود، برخوردي متين و واقع بينانه داشتهباشيم، نه انتظارهايمان ميتواند چنان اوج گيردكه از دايرهي توانائيهاي ما خارج گردد و نه دلسرديهايمان، ميتواند چنان گزنده شود كه هستي مارا در زير فشار خويش، لِه سازد.
اگر ما به اين نكته اعتقاد داشتهباشيم كه انسان با وجود عاقبتانديشيهاي متنوّع، چه سطحي و چه عميق، هميشه بندهي آن انديشهها و احساسهايي است كه در يك زمان معيّن، بر ذهن و رفتار او سايه انداختهاست، در آن صورت نميتوانست از نادانيِ جواني و يا ناتوانيِ پيري، سخني به ميان آوَرَد.
هركس كه دوران جواني و ميانسالي را پشت سر گذاشتهباشد، به راحتي ميتواند به بخشي از كردههاي خود، در گذشتههاي نسبتاً دور، اعتراف كند و بر زبان آوردكه در كجاها به خطا رفته و در كجاها، جانب اعتدال را رعايت كرده ودر كدامين بُرشها، عاقلانه و درست عمل كردهاست.
نكته بر سر آنستكه در زمينههاي خطا، زمانيكه خويشتن را در معرض نوعي از سرزنش قرار ميدهد، نه از آن روست كه ظرفيّتش در تحمّل ملامتها افزايش يافته، بلكه بدان دليل است كه اين سرزنشها، متوجّه آن من يا مايياست كه ديگر در کنار او نيست بلکه در عمل، در دوردستها ايستادهاست و خطاكاريهايش بر شانهي ما يا من امروز، با همان شدّت اوليّه سنگيني نميكند.
در اين حالت، عملاً بار سرزنشها، از دوش انسان به کناري ميلغزد و به گذشتههاي دور، به دوران خامي و جواني رها ميشود. دورانيكه از ديدگاه بيشتر مردم، در قرنطينهي احساس و هيجان و خيالپردازي است. چه بسا در اين وضع و حال، به ديگران نيز اجازه دادهشود كه اين من و ما را در چنان گذشتههايي مورد ملامت قراردهند. ملامتي لطيف، غيرگَزَنده و در حد مُجاز. مُجاز براي دورهاي از زندگي كه برهمهي انسانها گذشتهاست و تركيب ساختاري آن از بي تجربگي و ناداني، تشكيل شدهاست.
مهمتر از همه آنكه همينعنصر عدم آگاهي و بي تجربگي، بزرگترين عامل نديدهگرفتنها و بخشودگيهاي ديگران نسبت به ماست. به همين دليل است که شخص مورد بحث، براي تازيانه خوردنهايي از اين دست كه دردچنداني ندارد، ميتواند آمادگيهاي معيّني از خود نشان دهد. البّته آرزويي آن بودكه انسان به تكتك كارهاي گذشته، بيآنكه معيارهاي سختگيرانه را كنار نهد، افتخار كند و بدون ترس، آنها را زير ذرّهبين نيز قراردهد.
غالباً حسرت ما دراين حوزه ميچرخد كه اگر در آن افقهاي دورِ زندگي، به عقل و تجربهي امروزي بوديم، چنان و چنين نميكرديم و آنچه را كه ميكرديم، به گونهاي انجام ميداديمكه زندگي ما را رنگ و بويي ديگر ميبخشيد. ناگفته نمانَدكه گذاشتن فرضهاي گوناگون در كنار هم و از آنها، نتيجهي دلخواه گرفتن، در واقع، هم لذّت بخش است و هم نيرو دهنده.
از سوي ديگر، ما بر اين نكته آگاهيم كه در همان زمان خامي و جواني، اگر بزرگتران، مارا از انجام بسياري كارهاي نادرست برحذر ميداشتند، نه تنها گوشمان بدهكار نبود، بلكه با اطمينان و اعتماد به نفس، آنان را مورد تمسخر قرار ميداديم و واكنشهاي محافظهكارانه و رنگ و رو باختهي آنها را ناشي از پيري و عقب ماندگي ميدانستيم.
گذشته از اين مقايسهها، بايدگفت اگر زندگي انساني از حسرتها و پشيمانيها و آرزوهاي ممكن و ناممكن خالي بود، هرگز نميتوانست غناي قابل اعتنايي داشتهباشد. اگر ما مانند جوجههاي آزمايشگاهي پرورش مييافتيم كه تا يك مدّت معيّن در اين يا آن مكان، در اين يا آن قفس زندگي ميكرديم و يا با اين يا آن شخص خاص معاشرت ميداشتيم و مجاز ميبوديمكه اين يا آن حرف خاص از دهانمان بيرون آيد، در آن صورت، زندگي تبديل به جلوهاي از پژمردگي و اُفت ميگرديد و سر انجام به مرگ انديشه و تخيّل پايان مييافت.
خصلت آفرينشگرانهي انسان در همهي بُرشهاي تجربي زندگي، از خردسالي تا پيري، در گرو آن است كه او هميشه، پديدهي آزمون و آموزش، خطا و تكرار خطا، دُرُست و تكرار دُرُست را از سر ميگذرانَد. آميزش آزمون و خطا، درهم آميختگي آموزش و تكرار، مجموعهاي فراهم ميآورد كه نگاه ما را به افقهاي تازهاي از انديشه، از نقد گذشته، از ترسيم خطوط آينده، باز ميكند.
كرده و ناكردههاي زندگي، استوانههاي نگهدارنده و به پيشبَرندهي شخصيّت انسان است. شايد بهتر باشدكه بگوئيم مهم آن نيست كه كردهها و ناكردههاي ما در چه توازني نسبت به يكديگر قرار دارند. آنچه مهم است آن كه در بررسي كردهها و ناكردهها، سلامت داوري و حس ريشهيابي خطا را از دست ندهيم و به اين وسيله، زمينه را براي رشد و برداشتن گامهاي تپنده و سالم به سوي يك زندگي بهتر، آماده سازيم.