زيبا نه، زيبايي
گفته ميشود که آدمهاي بدبين و يا افسرده، بيشتر وقتها، پديدهها را تاريک، زشت و بد ميبينند. عکس اين موضوع نيز وجود دارد که آدمهاي خوشبين و اميدوار، همه چيز را روشن، زيبا و خوب در نظر ميآورند. اندکي دقت در جوهر اين گفته، انديشههاي ديگري را به ميان ميکشد. بدين معني که آيا دريافت ما از مضمون صفتهاي منفي و مثبت در همه جا و براي هرکس و در هر سن وسال يکسان است؟ آيا واژهي زيبا و زشت در کشور فيليپين همان معيار ارزشي را دارد که در سومالي و يا کشور انگليس.
براي پاسخ به اين پرسش، به هيچگونه تأملي نياز نيست. بايد گفت که به شمارهي انسان ها، فرهنگها و زبان ها، تعبير از هر صفتي چه منفي و چه مثبت، نه تنها متفاوت با آن تعبير ديگر که گاه در تضاد ارزشي و معنايي با آن ديگري قرار ميگيرد. اما از طرف ديگر به دليل آن که ما در زندگي شتابآميز روزانه، نه حوصلهي جداسازي واژگاني مفهومهاي متفاوت را داريم و نه توانايي زباني به هر يک از ما اجازه ميدهد تا بتوانيم براي يک حالت خاص از سياه ديدن آينده و يا روشن ديدن آن، از زشت يا زيبا ديدن آن يک، دست به توصيفي قابل فهم براي ديگران بزنيم.
در اين ديدنها چنان عنصرهاي درهم گرهخوردهاي با منافع فردي و جمعي ما و نيز تجربهها و دانش آکادميک و همچنين آگاهي عمومي هر يک، نقش بازي ميکنند که ارائهي توصيفي قابل درک براي همگان اگر نه غير ممکن بلکه به سختي امکانپذير خواهد بود.
در يک اتاق دربسته، شايد بتوان حکم قطعي صادر کرد که چه چيزي زشت است و بد و چه چيزي زيبا است و خوب. اما در گسترهي زندگي اجتماعي، حتي زماني که منافع دو فرد، خاستگاههاي متفاوتي دارد، تعبير از زيبا، خوب، زشت و بد، ميتواند به کلي فرق داشتهباشد.
داستان پدري که دو دختر داشت و شوهرانشان دو شغل متفاوت شايد معرف حضور بسياري باشد. شوهر يکي از دختران، کشاورز بود و شوهر آن ديگر، خشتمال. پدر، وقتي به ديدار دخترش که شوهر کشاورز دارد ميرود، ميبيند که او از زندگي خود بسيار راضي است اما از پدر ميخواهد دعا کند تا در همان روزها، مقداري باران بيايد تا محصولهاي کشاورزي آنها آسيب نبيند و به اندازهي لازم رشد کند.
در همان زمان، پدر به ديدار دختر ديگرش ميرود که شوهر خشتمال دارد. دختر از اوضاع خود از نظر اقتصادي بسيار راضي است اما تنها يک نگراني عميق، ذهن او را آشفته ميسازد. نگراني وي در آنست که اگر باران بيايد، انبوه خشتهاي گلي که شوهرش آنها را همراه با چندين کارگر ديگر آماده ساختهاند به کلي از ميان ميرود و آيندهي اقتصادي آنان دچار مخاطره ميشود.
پدر در چنان بافتي چه ميتواند بکند؟ يک شهر است و دو آسمان. در اين سوي شهر بايد دعاکند براي آمدن باران و در آن سوي شهر بايد دعاکند براي نيامدن باران. هردوي آنها ميتوانند خوشبخت باشند اما نه هر دو با باران اما نه هر دو با خورشيد.
انديشهي مسلط بر مناسبات اجتماعي ما چنان است که هر انساني در نحوهي برخورد خود با پديدهها، دوست دارد آنها را چنان ببيند که مورد پسند اوست نه چنان که در واقعيت وجود دارد. به عنوان مثال وقتي به کسي ميگوئيم تو بدبين هستي، اين بدان معناست که شخص مورد نظر، خوبها را بد ميبيند و يا جلوههاي زيبا را زشت تلقي ميکند.
عکس اين استدلال نيز ميتواند درست باشد. ما کمتر به اين نکته پرداختهايم که قبل از هر چيز با يک معيار عامپسند که همه برسر آن داراي توافق کلي هستند، به بررسي اين نکته بپردازيم که زشتي يا زيبايي، خوبي و يا بدي با چه سنجهاي سنجيده ميشود؟ چه چيزي زشت است و چه چيزي زيبا؟ چه چيزي خوب است و چه چيزي بد؟
شايد به علت همين ديدگاه و ريشههاي تاريخي آن در رفتار و دريافت ماست که حتي وقتي قرار است چيزي تاريک ديدهشود، اگر آن چيز آکنده از روشنايي هم باشد و يا عنصرهايي از روشنايي در آن وجود داشته باشد، باکي نيست. آن چيز يا پديده، تاريک مطلق است و بايد تاريک مطلق باشد. شايد اشاره به برخورد نيروهاي چپ و ترقيخواه جامعهي ما در دوران سلطنت پهلوي به آن رژيم به عنوان يک رژيم پوسيدهي مطلق و ديکتاتور مطلق، بازتاب همان سياه ديدن است نه سياهي ديدن.
اينک که ما از آن سالها فاصله گرفتهايم، ميدانيم که حتي در همان زمان، بسياري نکتههاي مثبت در آن جامعه و در آن مناسبات وجود داشت که کاملا قابل ديدن و اقرار کردن بود اما سنگيني انديشهي سياه ديدن، مجال تأمل را از بسياري گرفته بود و آنان که موردهاي روشن و مثبت را ميديدند، از ترس محکوم شدن در افکار حاکم بر نيروهاي ترقيخواه و عدالت طلب، يا سکوت ميکردند و يا همدهني.
نگاهي به يادداشتهاي روزانهي اسداله علم، وزير دربار محمدرضاشاه، بسياري از انديشههاي مطلق و قفلشدهي ما را در ابعاد معيني به حرکت در ميآورد و دستکم ما را وا ميدارد که در برخي از آنها تجديد نظر کنيم.
در يکي از روزها که علم از خانه عازم دربار و يا هرجاي ديگر بوده، طبق معمول، چشمش به مردمي ميافتد که « بر در ارباب بي مروت دنيا صفکشيدهاند تا خواجه، کي ز درآيد.» در اين ميان، نظر او به دختر خانمي ميافتد که دستهگلي در دست دارد و آن را ميخواهد به عنوان سپاس به اسداله علم بدهد. زيرا به گمان دختر و خانوادهاش، وي موجب شده تا پدر دختر از اعدام نجات يابد.
وزير دربار شاه، شرح ميدهد که من براي نجات جان آن مرد تلاش کرده بودم اما نجات جان او در عمل و واقعيت، نه مرهون تلاش من که در گرو عفو شاه بود که اين بخشودگي شامل عدهاي از جمله پدر دختر نيز شده بود. اين منظره چنان علم را متأثر ميکند که وي با گريه در گلو، خود را به ماشينش ميرساند و از برابر جمعيت دور ميشود تا شاهد اشک هاي او نباشند. او ادامه ميدهد که از ديدن آن منظره چنان متأثر شده بود که در داخل ماشين، حسابي گريست.
هم او در جايي ديگر از يادداشتهايش به عنوان گلايه از فشارهاي روزگار و پيرامونيان چنين ميگويد:
« واقعا زندگي سخت و بيچاره کننده شدهاست. چه بايد کرد همين است که هست. زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز.» جلد پنجم خاطرات ص 35
واقعيت آنست که اگر اين دو مورد و دهها مورد ديگر از اين قبيل، در همان زمان که رخدادهبود به گوش ميرسيد و يا در جايي خوانده ميشد، خوشباورترين خواننده يا شنونده، نميتوانست آنان را به دروغپردازي و نشان دادن چهرهاي انساني براي فريب مردم متهم نسازد. ما چگونه ميتوانستيم باور کنيم که « ديوصفتان حاکم» احساسات انساني دارند و يا آنان از ديدن منظرههايي از آن دست به گريه ميافتند در حالي که بسياري از فرزندان آرمانخواه و عدالت طلب مردم يا در گوشهي زندان ها شکنجه ميشدند و يا اعدام ميگرديدند. بدون ترديد شايد بيشتر مردم متقاعد ميشدند که اشک اسداله علم، جز اشک تمساح، چيز ديگر نبوده است. اما آيا امروز هم قضاوتها در همان بافتها و ساختهاست؟
به اعتقاد من، سقوط رژيم پهلوي، پراکندگي ايرانيان و درسآموزي مردم ما در زمينههاي گوناگون فکري، رفتاري و اجتماعي در کشورهاي مختلف جهان، دستآوردي است بسيار گران اما به هر حال اين دستآورد، به دست آمده است. با وجود اين، انبوهي از جلوههاي فکري و رفتاري در ميان ما هست که نياز به سالياني بس دراز دارد تا از تکامل و توازن لازم برخوردار گردد. هنوز که هنوز است ما به سادگي و گاه با شنيدن يک مطلب منفي و يا خواندن آن در بارهي يک شخص معين، رفتار و قضاوت خويش را به کلي دگرگون ميکنيم و گاه در عمل، همهي اعتبارهاي ديرين آن فرد را ناديده ميانگاريم. هنوز به سادگي و گاه بدون زيرساز معتبر، حکم بر محکوميت يک فرد و يا گروه صادر ميکنيم و بر همهي اعتبارهاي پايهدار ديرين، مهر بطلان ميکوبيم.
اصل ناخوانده ملا شدن در ميان ملتهايي از قبيل ما چندان غريب نيست. انسان در برخوردهاي اجتماعي خويش به روشني اين اصل فکري مشترک را ميتواند ميان ما و ديگر ساکنان سرزمينهاي خاورميانه ببيند. اما اين که انسان براي گفتگو با يکديگر نياز به موضوع دارد، يک اصل عام است که مرز و فرهنگ و زبان نميشناسد. گفتگوهاي درگوشي در محافل و نيز در ميان رسانههاي درگوشي نويس، بازتاب همين نياز انساني است. با وجود اين، تفاوت آشکاري است ميان ناخوانده ملا شدن و در بارهي ديگران پچ پچ کردن. و به خصوص چنين پچ پچي در ميان مردم کشورهاي دمکرات، سر به مسائلي نميزند که شرف و اعتبار انسانها را زير پا لگد مال سازد.
براي منصف بودن هيچگاه دير نيست اما داشتن انصاف و ديدگاه منصفانه، همچون باران رحمت نيست که از آسمان يک روز بهاري ببارد. بايد در دل جامعه، در کلاس درس، در کوچه و خيابان و در محفل و منزل، کم يا زياد، روشمند و يا ناروشمند، آموزش داده شود. آموزش داده شود که ما مجبور نيستيم پديدهها را زيبا و يا زشت، کوتاه و يا بلند، باارزش و يا بي ارزش ببينيم. ما ملزم هستيم بياموزيم که پديدهها را چنان که هستند بشناسيم و معرفي کنيم.
طبيعي است که براي شناخت از آنها نياز به ابزار و دانش داريم. اگر ابزار لازم را داشتهباشيم، راحتتر و منصفانهتر ميتوانيم زيبائيها و زشتيها، بديها و خوبيها را ببينيم. البته اين بدان معني نيست که پس از مدتي آموزش، اين نوع نگرش از رفتار ما يکسره رخت ميبندد و حتي عرصهي زبان نيز از چنان جملهبنديها و تلقيهايي پاک ميشود. اما بايد اطمينان داشت که پس از گذشت زمان لازم، چنان شيوهاي از انديشيدن، کم رنگ و کم رنگتر خواهد شد. و اين همان چيزي است که در انطباق با طبيعت تکاملطلب و خوپذير انسان قرار ميگيرد.
بازدم يادها در افق
نگاهي به زندگينامه ي بهروز وثوقي
کتاب زندگي بهروز وثوقي، نوشتهي ناصر زراعتي به محبّت دوستي به دستم رسيد. آن را خواندم، هم از سر کنجکاوي و هم براي آشنايي با تاريخ سينماي ايران و همچنين به دست آوردن شناخت از شخصيت هنرپيشهاي نامآورکه متأسفانه تا قبل از خواندن کتاب، چندان شناختي از او نداشتهام.
آنچه در اينجا ميآيد نقد کتاب به معني رايج آن نيست. از اين رو لازم نميبينم به ويژگيهاي کتاب به طور مشخّص اشاره کنم. اين نوشته، بيشتر بيان يک دريافت و نيز در ميان گذاشتن برخي انديشههاي پراکندهاي است که در خلال خواندن کتاب به ذهنم راه يافته است. من در اين زمينه بيشتر يک خوانندهي به طور نسبي خاليالذهن نسبت به دنياي سينما و هنرپيشگان آن هستم.
شايد کمي غيرعادي جلوه کند که آدمي به سن و سال من، هم از بهروز وثوقي چيز چنداني نداند و هم آگاهيهاي او در بارهي سينماي ايران در سالهاي قبل از انقلاب که سه دهه از عمر خويش را در آنجا گذراندهاست بسيار فقيرانه باشد.
بايد توضيح دهم که به غير عادي بودن موضوع کاري ندارم امّا واقعيت چنان است که گفتم. بسياري از پديدهها در زندگي و مناسبات اجتماعي ما غيرعادي مينمايند امّا ناگزير از قبول آنها در کنار خويش يا اندکي دورتر از خود ميشويم.
در اين ميانه اگر بگويم در خلال سالهايي که در ايران بودهام بيش از دوفيلم- قيصرو گوزنها- از بهروز وثوقي نديدهام و در خارج از کشورنيز تنها در سال گذشته، توفيق ديدن فيلم « سوته دلان» نصيبم شده، سخني به گزاف نگفتهام. علّت اين امر نيز نه عدم علاقهي من به فيلمهاي بهروز وثوقي که گرايش اندک نگارنده براي رفتن به سينما و ديدن فيلم بودهاست.
با توضيحي که دادم بايد دريافت که چرا خواندن اين کتاب، هم برايم آموزنده بوده و هم فرو نشانندهي کنجکاويهايم. قبل از هر چيزلازم است بگويم که کتاب با نثري ساده، روانّ، سالم و راحتخوان نوشته شده است. در آن نه پيرايهاي ميتوان ديد و نه آرايهاي. از سوي ديگر، من نميدانم که نقش نويسنده در شکل دادن مطالب و آرايههاي معنايي کتاب تا کجا بودهاست. امّا هرقدر که بوده هرگز نياز به يک بازبيني جدي را کم نميکند.
به طور طبيعي، وقتي اسم نويسندهاي با يک کتاب گره ميخورد، به دنبال آن، انتظارهايي در ذهن ديگران شکل ميگيرد که در عمل با طلب مسئوليت از وي درميآميزد. بدين معنا که خواننده کمتر به اين نکته ميانديشد که شايد نويسنده، هيچ نقشي در فصلبنديها و مضمونهاي ارائه شدهي کتاب نداشتهباشد بلکه اين ذهنيت در ذهن مردم نقش مسلّط را داراست که تقريرکنندهي مطالب، آقاي بهروز وثوقي بودهاست و تحريرکنندهي آن آقاي ناصر زراعتي و ديگر هيچ. پس هرچه گفتهشده از آنِ آقاي وثوقي است و هرچه نوشتهشده به مسؤليت آقاي زراعتي.
اگر چنين باشد که ظاهرا چيز ديگري جز اين به نظر نميآيد، بايد گفت که با توجّه به سابقهي کار هاي ادبي آقاي ناصر زراعتي، طبيعيتر جلوه ميکرد که با شيوهي کنوني، نامي از وي در کتاب نبود. چنانکه در بسياري موردها ميتوان به نمونههايي از اين دست در بارهي شخصيتهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي برخورد کرد. امّا حالا که نام ايشان با نام کتاب و نيز شخصيت بهروز وثوقي در آن گرهخوردهاست، جادارد که نويسنده از سليقه و تجربهي خويش براي بهتر کردن سامان کار چه از نظر شکل و چه از نظر معنا، تلاشي داشته باشد.
در سرگذشت بهروز وثوقي، چشمگيرترين نکته براي خواننده، عشق او به انجام خوب و آگاهانهي نقشهايي است که به وي واگذارشده و يا خود برگزيدهاست. او حتّي همين مضمون را در جواب مأمور ساواک که وي را پس از بازي در فيلم « گوزنها» احضارکرده باز ميگويد که وي هنرپيشهاست و سعي ميکند هر نقشي را که دريافتميدارد بازي کند.
از طرف ديگر، در سراسر کتاب، بحثي از آن خط روشن از يک انديشهي معين که بتواند هماهنگ با شخصيت وي، او را به عنوان انساني که ميخواهد يا ميخواسته از طريق ايفاي نقش خويش در تکامل اجتماعي، در گسترش عدالتخواهي و بهترساختن مناسبات انساني در کشورش متمايز سازد، ديده نميشود يا دستِ کم آقاي بهروز وثوقي، ناخواسته، آن را از قلم انداختهاست. به عنوان مثال وقتي ايشان متقاعد ميشد که فيلمهايي مانند قيصر و يا بلوچ ارزشمندند و بايد آنها را بازي کرد، زمينهي اين ارزشمندي چه بوده و کدام عنصرهاي اجتماعي، سياسي، اخلاقي و يا تاريخي در آنها نقش داشتهاست؟ از کتاب آقاي بهروز وثوقي، نشاني از جدالهاي دروني ايشان، از انديشه به حادترين مسائل اجتماعي، چيزي به چشم نميخورد.
با اينکه پختگي فکر و رفتار از بسياري انتخابهاي هنري وي آشکار است امّا او بحثي را در اين مورد به ميان نميکشد تا جوهر آن پختگي فکري در ارتباط با تحولات اجتماعي به نمايش درآيد. در خلال هفده سالي که ايشان فعالانه در ايران به کار فيلم پرداخته، نميتوان به عنصرهايي از اين دست راه يافت. در حاليکه درخارج از کشور، ايشان بخشي را به تحولات فکري خود در ارتباط با مکتب اويسي شاه مقصودي اختصاص دادهاست.
اينجا بحث بر سر درست يا درست نبودن يک آيين يا مکتب نيست بلکه صحبت بر سر آنست که خواننده بتواند از خلال واژهها، تصوير روشنتري از سير تکاملي انديشه و هنر بهروز وثوقي داشتهباشد.
براي من که آقاي بهروز وثوقي را از نزديک نميشناسم امّا اکنون از طريق اين کتاب بيشتر با او آشنا شدهام، جاي اين پرسش همچنان باقي است که ايشان در آن سالها چه تحولات فکري خاصّي پشت سر ميگذاشت و يا با چه انديشههايي دست به گريبان بود. آيا کسي در جايگاه وي ميتوانست دچار هيچگونه تحول فکري نشده باشد و يا از رويدادهاي اجتماعي کشورش تأثير نپذيرفتهباشد در حاليکه ايشان در عرصهي پذيرش و يا رد فيلمهايي که به او پيشنهاد ميشده آگاهانه گام برميداشتهاست.
اگر به اين پرسش پاسخي داده نشود، تصوير آقاي بهروز وثوقي در زمينهي تحول فکري در گسترهي اجتماع و نيز تکامل هنري در دنياي بازيگري، تصويرچندان روشني نيست. نميتوان دست رد به اين فيلم و يا آن فيلم زد بيآنکه معياري براي اينکار داشت. حتّي اگر به انگيزههاي مادي هم اشارهکنيم، اين مورد در همهجا مصداق ندارد. بهروز وثوقي در شرح زندگي خود، جاي جاي نشان ميدهد که پس از کسب اعتبار در دنياي سينما، اين پول نبوده که حرف آخر رابراي او زده است.
از کتاب برميآيد که گويي دنياي پيرامون بهروز وثوقي، غير از زماني که در فيلم بازي ميکرده، کاملا خالي بوده است. معاشراني را که وي نام ميبرد، کساني نيستند که اهل انديشه و يا تعمق در پديده هاي تکاملدهنده باشند. به نظر من، بهروز وثوقي قهرمان نيست. انسان با استعداد، کوشا و تکامل طلبي است که مجال آن را يافته تا تواناييهاي نهفتهي خويش را در يک بُرش تاريخي به ظهور برساند. او البتّه که سزاوار احترام است. در اين نوشته هرگز هدف من آن نيست که او و يا ناصر زراعتي را بيازارم. امّا ميان آنچه را که بهروز وثوقي به عنوان بازيگر هنرمند انجام داده و توصيفي که از دنياي پيرامون خويش به دست ميدهد شکاف عميقي احساس ميکنم.
براي ما که امروز در غرب زندگي ميکنيم راحت است که رفت و آمد بهروز وثوقي را به دربار به پذيريم امّا در آن دوران، اگر غبار رفت و آمد يک مقام بلند پايه بر دامن کبرياي کسي که از مردم به شمار ميآمد مينشست، گويي شخص مورد نظر، براي هميشه،جلوهاي از نفرين و نفرت بود. چه برسد که يک فرد ظاهرا بسياري از پنجشنبه شبها راهي دربارنيز باشد. زندگي بهروز وثوقي در طول هفده سال يعني از سال هزار سيصد و چهل تا هزار و سيصد و پنجاه و هفت، تنها زندگي او نيست بلکه تاريخ سينماي ايران و زندگي انسانهاي ديگري نيز هست.
اي کاش اين کتاب در دو جلد نوشته ميشد. جلد نخست، مربوط ميشد به شرح حال بهروز وثوقي و تجزيه و تحليل ديدگاه هاي وي در رابطه با رويدادهاي هنري و اجتماعي آن سالها و جلد دوم، اختصاص مييافت به نام فيلمهايي که وي بازي کردهاست و نيز بررسيها و نقدهايي که بر کارهاي وي نوشته شده است. و چه بسا اگر انسان در اين زمينه خواستار دريافت افراد و اقشار ديگري از جامعه نيز بود، کار ميتوانست از جامعيت بيشتري برخوردار باشد. نظر يک نويسنده، شاعر، کاسب، دانشجو، کارگر، زن خانهدار و يا کارمند ميتوانست نشاندهندهي تأثير بهروز وثوقي و فيلمهاي وي بر مردم در طيف وسيعي باشد. هرچند نظر چند شاعر و نويسنده در اين کتاب آمدهاست.
ما اينگونه نظرخواهي را از بيشترين اقشار اجتماعي در مورد پژوهشگران، شاعران و نويسندگان نميتوانيم داشتهباشيم. زيرا بسياري از مردم ما نه آنها را ميشناسند و نه با کارهايشان آشنايي دارند در صورتيکه بيشتر اقشار اجتماعي، کم يا زياد برخي از فيلمهاي يک هنرپيشه را ديدهاند و اگر چه بسيار مختصر، شناختي از وي به دست آوردهاند. به هرصورت، به نظر ميرسد که شکل کنوني کتاب، از يک سير قانونمند و يکدست برخوردار نيست. البتّه ميتوان فيلمهاي بي اهميت را تنها با ذکر نام آنها و نيز مشخصّاتشان براي خواننده ذکر کرد و فيلمهاي با اهميت را هم بيشتر مورد بررسي قرارداد و هم واکنش بيشتري از منتقدان و در صورت امکان از سو رسانههاي کلامي آن زمان را به داخل کتاب کشاند. چه بسا در برخي از کتابخانههاي اروپا و آمريکا و ديگر کشورهاي جهان بتوان به منابعي از اين قبيل دسترسي پيدا کرد.
امّا توضيح مختصري که در زير فيلمها آمده، بسيار دُم بريده و ناقص است. اگر قرار است مضمون هر فيلم، صرفِ نظر از مهم يا غير مهم بودن آن بيايد، لازم است که اين کار به شکل کاملتري صورتگيرد. برخي اشارات به پارهاي از رويدادها در دو جا آمده که لطف آن در حذف يکي از آنهاست. نگاه به زندگي برخي هنرمندان و کارگردانان عالم سينما و نوشتههايي که در اين زمينه به جا ماندهاست ميتواند به تقريرو تحريرکننده اين امکان را بدهدکه کتابي فراهم آورند که نه تنها ماندگار باشد بلکه راهنماي نسلهاي بعد و مورد استناد اهل پژوهش نيز قرارگيرد. کتاب بهروز وثوقي تنها شرح زندگي او نيست بلکه شرح زندگي نسلي است که در يک دوره از تاريخ ايران فراروئيده است. نسلي که اجازه داشت هرچه ميخواهد بکند امّا تنها به « معقولات» که همان سياست باشد نپردازد.
آقاي بهروزوثوقي نه تنها در بررسي گذشتهها، نگاهي به رويدادهاي سياسي و اجتماعي ايران با همان شيوه و دريافت خودشان نمياندازند بلکه هم اکنون نيز که در اين عبور کردن ذهني، دستشان بازاست، از هرگونه اشارهاي خودداري ميکنند. نمونهي احضار ايشان به ساواک حکايت از آن ميکند که نسل آرمانخواه آن روزگار در چه اختناقي به سر ميبردهاست. آيا مناسبات دوستانهي ايشان با خاندان پهلوي، بخشي از همان مانعها نيست که ايشان را از بيان پارهاي دريافتها و بيان بسياري از تجربهها، ديدهها و شنيدهها باز ميدارد؟
ترديد نيست که ارزيابي واقعبينانه از آن شرايط، نه تنها پاسخي است به نياز تاريخ که پاسخي است به نداي درون و مسؤليت فردي که بخش بسيار فعّالي از تاريخ سينماي ايران را در آن سالها در بر ميگيرد. اي کاش آقاي زراعتي به جاي پرسش هاي مکرّر در مورد رابطهي خصوصي آقاي بهروز وثوقي با اين يا آن بازيگر معين، پرسشهاي ديگري رامطرح ميکردند که ميتوانست و ميتواند پاسخ بدانها، راهگشاي نسلي باشد که در شرايطي ديگري به سر ميبَرَد و هرگز نميتواند تجسم زندهاي از آن بافتهاي به تاريخ پيوسته داشتهباشد.
بهروز وثوقي تنها هنرمندي نيست که به علّت وقوع انقلاب ايران نه تنها ديگر مجال کار جدّي و مداوم را نيافت بلکه دور از زادگاه خويش در حسرتي عميق، انتظار روزهاي روشنتري را ميکشد. مانند ايشان، بسيارانند که در گوشه و کنار دنيا پراکندهاند و شمار زيادي از آنان حتّي حسرت نشر آثار خويش و يا بازگشت به ايران را با خود به گور بردهاند. هر انساني شايستهي آن هست که فراخور توانايي و نقشي که در پيرامون خويش دارد از حُرمت تشويق برخوردار گردد. به ياد داشته باشيم که جهان، نابغههاي زيادي را نه هر روز ميزايد و نه هر روز پرورش ميدهد. انسانها در بستر رشد خويش، در برخوردهاي سالم، در تشويقهاي به جا و در محيط مناسب، ميتوانند بدل به « نوابغ » شوند.
اشاره ها و نشانهها
بخش چهارم
کاغذ مچالهاي را که در جيب داشتم به آقاي امداديان دادم. پدر، آن را شب قبل نوشته بود تا نيازي به توضيحهاي کژ و مژ و احتمالا نادرست من نباشد. سرما چنان در جانم نشسته بود که عقابي بر جان کبوتري. اما ترس و ادب مرا همچون تنديسي در برابر او قرار داده بود که انگار حتي نفس نيز نميکشيد.
آقاي امداديان مدير مدرسهي گذربان بود. مدرسهي من عوض شده بود و من بايد در آنجا درس ميخواندم. مدرسه در خانهي آقاي امداديان قرار داشت. آقاي امداديان، بزرگترين اتاق خود را که ميتوانست در بهترين حالت سه در شش متر باشد به مدرسه اختصاص داده بود. در آنجا کلاس اول تا چهارم تدريس ميشد.
خودشان با سه فرزندي که داشتند در يک اتاق زندگي ميکردند. در قسمت جنوبي حياط خانه، يک طويله بود که يک الاغ و دو ماده گاو آقاي مدير در آنجا به سر مي بردند. در کنار طويله، اتاقکي بود که به تنور و توالت اختصاص داشت. نيمي از سقف گِلي آن اتاق ريزش کرده بود. و اتفاق را که آن نيمهي ريزشکرده در بالاسر توالت قرار داشت. توالت آقاي امداديان يک مزيت ديگر هم داشت و آن اين که ديوارهاي آن حتي به نيم متر هم نمي رسيد. سقف آن در واقع سقف همان اتاق بود که آن نيز به خشم خداوند گرفتار شده بود.
خانمهايي که مشغول پختن نان بودند، نيازي به گردن کشيدن نداشتند تا چيزي يا کسي را ببينند. آنها ميتوانستند بي هيچ زحمتي، همهي رفت و آمدها را به توالت کنترل کنند و بدتر از همه، نشستن و برخاستن مراجعان سياه بخت را نيز ببينند.
تقدير چنان در جان همه خانه کرده بود که نه صداي اعتراضي از کسي بر ميخاست و نه کسي در انديشهي بالا بردن ديوارهاي توالت بود. ظاهرا حرمت گذاشتن به توالت، از حرمت آدمي ميکاست. از اين رو بايد همهي کاستيهايي از اين دست را تحمل کرد تا آدمي بي حرمت نگردد. داشتن سقف مجزا و نيز نصب يک درب پوسيده براي توالت، مطمئنا خاصه خرجي نيز بود آن هم براي کسي که با آن حقوق اندک، هميشه در شمار نيازمندان روزگار بود.
روزهايي که مادر غضنفر يعني خانم آقاي امداديان و يا برخي از همسايهها، نانپزي داشتند، ديگر استفاده کردن از توالت مدرسه، بزرگترين عذاب اَليم بود. اما اين تقديريان، شکرگزار خداوند بودند که اگر در آنجا، دري را از روي حکمت بسته بود، در جايي ديگر، دري را از روي رحمت بر آنان گشاده بود.
قضيه از اين قرار بود که همسايهي روبرويي آقاي امداديان، مرد سالمند و نابينايي بود که دربِ خانهاش هميشه بر روي مستمندان منزل آقاي امداديان باز بود. از اين رو، وقتي که بچهها آنجا را کشف کردند، ديگر گُل از گُلشان شکفت. البته اين مرد سالمند هيچگاه ندانست که با قفل و زنجير شکستهي در و کوري ناخواستهي خويش، چه کمک بزرگي به مستمندان منزل آقاي امداديان کرده است.
آقاي امداديان وقتي که درس را شروع ميکرد، درست چند دقيقه بعد، مادر غضنفر، با قليان تر و تازه وارد کلاس مي شد و آن را در اختيار شوهر خود ميگذاشت. تقريبا تا آخر هر ساعت، او ني قليان را کم و بيش در دهانش داشت و همچنان براي ما، به طور گروهي و يا کلاس به کلاس صحبت ميکرد و يا درس ميپرسيد.
حُسن بزرگ آقاي امداديان آن بود که هيچ وقت کسي را تنبيه بدني نميکرد. او حتي حرفهاي توهين آميزي را که در مدرسههاي ديگر رايج بود، بر زبان نميآورد. البته بچهها به اندازهي کافي از او ميترسيدند. ترسناکي شخصيت او در آن بود که با هيچ کس رابطهي رو در رو و يا عاطفي از نوع نگاه يک پدر به فرزندانش بر قرار نمي کرد.
او براي ما يک دژ بود. دژي که از گوشت و استخوان درست شده بود و حرکت هم ميکرد. پسر او غضنفر نيز در کلاس چهارم درس ميخواند. برخورد پدرش با او همانگونه بود که با ديگران. غضنفر براي ما تعريف ميکرد که پدرش او را هيچگاه تنبيه نکرده است. اما اين را نيز فهميديم که اين پدر، غضنفر خود را نوازش هم نکرده است. اين روايت از آن غضنفر بود. اما ما آشکارا ميتوانستيم دريابيم که روايت او واقعيت دارد.
دختران آقاي امداديان که دوتا بودند، با آن که سن چنداني نداشتند، يکي بيوه بود، بي آنکه بچهاي داشته باشد و ديگري دَم بخت. صديقه دختر بزرگ او، شوهرش را که رانندهي کاميون بود، در يک تصادف با قطار از دست داده بود. هنوز از عروسي آنها يک ماه هم نگذشته بود. آقاي امداديان به دخترش گفته بود که هيچکس جاي ترا در خانهي خودمان تنگ نکردهاست. سرنوشت را نميتوان تغيير داد. برگرد و پيش خودمان باش. يک سيب را به هوا بيندازي، تا به زمين برسد، ده چرخ ميخورد. گذشته از اينها، رزق را روزي رسان پَر ميدهد.
يک روز بهاري که مدرسه تعطيل شده بود و من با ديگر بچههاي روستاي خودمان ميخواستيم به خانه برويم، شمار زيادي از مردم را در ميدان ده، در حال همهمه و زمزمه ديديم. نگاه مردم به آسمان بود و در حال تعقيب چيزي بودند. ما بچهها با آن که کنجکاو بوديم اما نگران چيزي نبوديم. نگراني، هميشه ضرباهنگ کنجکاوي را افزايش ميدهد. جهان پابرجا بود. آقاي امداديان نيز تازه ما را مرخص کرده بود و اهل خانه، به عادت هميشگي با فقر و شرف در انتظار ما بودند. ديگر چه ميتوانست باشد؟
ناگهان چشم من به دو رشته طناب سفيد در اعماق آسمان افتاد. وقتي به دست ها و چشمهاي ديگر مردمان نگاه کردم، ديدم که نگراني آنان همان دو رشته طناب سفيد بوده است. ملاحسين که از بزرگان گذربان بود گفت: « اين دو رشته طناب سفيد، حکم خداوند است که دارد به زمين ميرسد تا به گردن هر که ظالم و خولي صفت است بيفتد.»
قربانعلي گفت: « اگر طناب هم باشد، دارد نخهايش پنبه ميشود و خاصيت طناب بودن خود را از دست ميدهد. در آن حالت ديگر نمي تواند کسي را مجازات کند.» ملاحسين جواب داد: « همان کسي که شيشه را در بغل سنگ نگاه ميدارد، ميتواند اين پنبهها را تا به زمين برسند دوباره طناب کند و خولي صفتان را از روي زمين بردارد.»
ار ميان جمعيت، سر و کلهي کسي پيدا شد که در شهر، نجاري و شيشهبري ميکرد. تا مردم او را ديدند به طرفش هجوم بردند و پرسيدند : « آقا محمود، اين طناب هاي عجيب و غريب در آسمان چيست؟» آقا محمود که معمولا بيراه حرف نميزد گفت: « ولله نمي دانم. شايد دود سيگار خدا باشد و يا دود ماشين او.» همه خنديدند. اما پرسش آنان همچنان باقي بود.
او سالها بود که روستاي گذربان را ترک کرده بود. اما برتري وي بر ديگران و اعتبار حرفهايش براي آنان در گرو آن بود که چند سالي را در تهران و شش ماهي را هم در آبادان کار کرده بود. براي روستائيان گذربان، کار در تهران و آبادان به معني فارغ التحصيلي از دانشگاه « ييل » يا « هاروارد » بود. حتي بعضي از مردم گذربان، او را آقاي دکتر خطاب ميکردند و دردهاي جسماني خويش را با وي در ميان ميگذاشتند.
او به دانش خود تا آنجا که داشت يا تصور ميکرد داشته باشد مينازيد، اما آشکارا به روستائيان ميگفت : « دست از سر کچل من برداريد. آخر کجاي من دکتر است که شما دکتر را به دمب من ميبنديد؟» اما روستائيان نه حرف او را باور ميکردند و نه دوست داشتند باورکنند. در او رفتاري بود که همدلي و اعتماد کردن را افزايش مي داد.
از ديدگاه بسياري از مردم نکته آن بود که هرکس که به دوردستهاي افق سفر کند و يا ناشناختهها را از سر بگذراند، ميتواند به دانشهايي مجهز گردد که ديگران از آنها فاصلهي بسيار دارند. يکي از آن دانشها، تشخيص دردهاي جسمي مردم است. گويي سفر و تجربه در خود گشايش رازهاي نگفتهي هستي را نهفته دارد.
مردم ظاهرا از آقا محمود نا اميد شده بودند. زيرا او در حوزهاي که چيزي نميدانست يا وارد نميشد و اگر هم ميشد، آن را به شوخي برگزار ميکرد. اما ملا حسين که از قرار معلوم، کمي در افکارش تجديد نظر کرده بود، گفت: « فکر من اينست که اين ها سم باشد و بايد روسها آنها را فرستاده باشند.» قربان علي جواب داد: « اگر روسها سم بفرستند دو نخ سم نمي فرستند. آن ها تمام آسمان را سفيد يا سياه مي کنند تا هر بني بشري را از بين ببرند.»
نصرالله که تا اين زمان ساکت بود گفت: « من فکر ميکنم که جن و پريها عروسي دارند و اين نخ ها و دودها، از ديگ و قليان آنها بلند شده است.»
دقايقي بعد، دو رشته نخ سفيد در آسمان ناپديد شدند و ما صداي بسيار دور هواپيمايي را شنيديم. هيچکس نفهميد چه بود و چه شد اما در ذهن هر کسي، آن پرسش بزرگ همچنان باقي بود.
جواب اين سؤال را سال ها بعد دريافت کردم. هواپيماهاي جت که فراتر از صوت حرکت مي کردند، اهالي روستاي گذربان را براي نخستين بار به استخري از انديشه هاي ريز و درشت انداخته بودند. اما با وجود اين، مشکل اصلي و بزرگ مردم آن نبود که چه چيزي بر بالاي سرشان در نقش پنبه و طناب و سم ظاهر ميشد.
در آن مدرسه، من با پسري آشنا شدم که براي نخستين بار مجموعهاي از خصلت هاي گوناگون انساني را به شکلي بسيار فشرده در برابرم قرارداد. هنوز چند هفتهاي از ورود من به روستاي گذربان نگذشته بود که روزي در درس حساب که در واقع چيزي جز چهار عمل اصلي نبود به يعقوب فضيلت کمک کردم. فرداي آن روز، او فلاخُني را که از نخ بافته شده بود برايم به مدرسه آورد.
او نگفت که اين فلاخن، تشکر او از منست اما اين را گفت که او دوست دارد آن را به من هديه بدهد. در دنياي پر از پيشانديشيهاي گوناگون، حتي کوچکترين هديهها و محبتها، داراي معناي خاص هستند. يا بايد ريشهي آنها را يافت و يا ميوهي آنها را. اما کودکان، کمتر به ريشهها و ميوههاي رفتارهايي از اين دست ميانديشند.
فلاخن را که نخستين بار داشتم تجربه ميکردم، گرفتم و در بعد از ظهر آن روز، در کوچه و ميدان ده، به اندازهي کافي با آن به قدرت نمايي پرداختم. البته نه عليه کسي بلکه عليه درخت و ديوار و بيابان. روز بعد، فلاخن اهدايي يعقوب به طرز اسرار آميزي در مدرسه ناپديد شد.
من چگونه ميتوانستم در آن دنياي کوچک و سپيد به کسي گمان بد ببرم؟ به خصوص که از دست دادنش نيز برايم فاجعهاي نبود. هر چه را که باد آورده بود، باد نيز ميتوانست ببرد. اما همان روز و پس از آن که همه فهميدند که من فلاخن خود را گم کردهام، يعقوب به سراغم آمد و به گونهاي که گويا از موضوع خبر ندارد، فلاخن خود را خواست.
نخست لبخندي زدم اما وقتي که قيافهي بسيار جدي و خشن او را ديدم، ديوي در برابرم ظاهر شد. من از او وحشت کرده بودم. او از من، حد اقل دو سال بزرگتر بود اما مدرسه را همزمان با من شروع کرده بود. با بياني ساده دلانه که گويي اين خبر را هرگز نشنيده است به او گفتم که فلاخن را گم کردهام.
اين نکته حتي به ذهنم نرسيد تا به او بگويم که هديه را پس نميگيرند. اما برخي قانونمنديهاي دوران کودکي و يا دست کم ذهنيتهاي دوران کودکي، همان نيست که در بزرگسالي هست. هديه را ميدهند و پس ميگيرند. گاه جان را ميدهند و تقاضاي هيچ ندارند. دنياي کودکي اگر چه شفاف است اما در خود رمز و رازهاي بسيار نيز دارد.
او محکم و خشن به من يادآور شد که يا بايد فلاخن را پس بدهم و يا بهاي آن را که يک تومان است بپردازم. تأکيد او بر آن بود که اين کار بايد تا فردا انجام گيرد. قول دادم که پول آن را همان شب تهيه کنم و فردا به او بدهم. اما مشکل آن بود که من چنان رابطهاي با مادر و يا پدرم نداشتم که موضوع را به همان سادگي که اتفاق افتاده بود، توضيح دهم. بهتر آن بود که آن يک تومان را از جايي در خانه پيدا کنم.
معمولا اين جور جاها را ميدانستم. مادرم گاهي اسکناسهاي يک يا دو توماني را زير فرش ميگذاشت. تعدادشان شايد از شمار انگشتان يک دست تجاوز نميکرد اما به هر صورت براي من گرهگشا بود. در فرصت مناسبي، يک تومان را برداشتم و فرداي آن روز، آن را به يعقوب دادم. دردناک آن بود که مادرم از تصادف روزگار همان شب کشف کرده بود که يک تومان از پولهايش نيست. تهديد مادرم به آنکه به پدر اين موضوع را گزارش دهد، برايم فاجعهبار بود. اما گريههاي معصومانهام چنان کارگر افتاد که من از عذاب نگاه پدر و شرم از گناه بزرگ خويش رهايي يافتم.
فرداي آن روز، يعقوب را ديدم که در کنار ديوار منزل آن مرد سالمند که دري از رحمت به روي مستمندان منزل آقاي امداديان باز کرده بود، دارد فلاخنش را به يکي ديگر از همکلاسيهايم هديه ميدهد.
اشاره ها و نشانهها
بخش سوم
آقاي سالکزاده چنان روحيه و تفکري داشت که تنها در غرفهي مثنوي، ميتوانست همدم مولانا باشد. او مولانايي را که در غزليات شمس درخشش خورشيدواره داشت نميپسنديد. بايد گفت که مولاناي مثنوي، ميتوانست جوابگوي نيازهاي روحي وي باشد. او از کساني بود که نمي توانست چند بُعدي بودن شخصيتها و انديشهها را برتابد.
مولاناي مثنوي، مرد انديشه در گسترههاي گوناگون زندگي بود. هم حديث را مسلط بود و همه روزمرّگي را. هم مرد عقل بود و هم احساس. در حاليکه در غزليات شمس، مردي را ميديد، بيتاب، شرارهگستر حس و حرکت و جويندگي. سالکزاده دنبال آرامش بود نه بيقراري.
مولاناي غزليات شمس، عاشقي بود انديشمند اما نه حسابگر. مولانا، با خدايي ارتباط داشت که ارادت به وي، نيازمند هيچ پيش شرط و پس شرطي نبود. گذشته از اين، مولاناي غزليات شمس دل در گرو مردي داشت که هم بود و هم نبود. مردي در اعماق ابهام، مردي در اوج افسانه، مردي در دوردستهاي خيال جادويي. مردي دور از طلب هستي چند روزه. مردي همه زندگي، همه عشق. مردي همه نياز و همه بي نيازي. مردي که سرچشمهي جوشان تضاد اما احترام و طلب بود.
طبيعي بود که سالکزاده نتواند با آن همه سادگي و درخشش يک رويه، آن همه تنوع بُعد فکر و رفتار را برتابد. با وجود همه ي اينها، او چنان مولانا را دوست داشت که نارضايي خويش را از بُعد غير قابل درک آن در خويش با زيباترين بهانهها، هم نشان ميداد و هم پنهان ميکرد.
عطار را در هر غرفهاي که ميديد با همهي جان نفس ميکشيد. اما عطار در يک غرفه بيشتر نبود. در آن غرفه، قفسهها و طبقههاي گوناگوني را ميتوانست شاهد باشد. شخصيت عطار، همخوان ترين شخصيت به دنياي درون او بود. سنايي پخته و آرام را دوست داشت اما وي را در آنجا که تنگنظر و خشمگين ميشد، آشکارا رها مي ساخت.
به ابو سعيد ابيالخير و پارهاي ديگر از عارفان بي تاج و تخت اما در اوج، ارادت داشت اما آنان که آثار فکري و عرفاني کمتري داشتند، کمتر به سراي آرام، اما پر از تکرار زايشهاي فکر و جستجوي او راه مييافتند. ناصر خسرو را اصلا نمي پسنديد. هرچند شعرش را محکم و استواري او را در راه تحقق آرمانهايش تأييد ميکرد.
آشکارا ميتوانم بگويم که فردوسي را دوست نداشت. او را شاعر جنگ و پوستهها ميدانست. منظورش آن بود که فردوسي هميشه روي پوستهي رويدادها لغزيده است. طبيعي بود که او هر کسي را که ميخواند و ميديد، با خاستگاه فکري و زمينههاي انديشندگي خود مقايسه ميکرد.
قضاوت او در مورد فردوسي، آن چنان بيانصافانه بود که حتي زلال خان و پدر من نيز با آنکه شاهنامه را نخوانده بودند، نسبت به ديدگاه سالکزاده با ترديد نگاه ميکردند. آنها دانش سالکزاده را قبول داشتند اما در داوري تند و دور از ارادت او به فردوسي اگر نه با خشم، با شگفتي و حيرت نگاه مي کردند.
پدر من در دوران سربازي خويش، با جواني آشنا شده بود که پدرش نقال شاهنامه در قهوه خانههاي شهرشان بود. آن جوان چنان از شاهنامه صحبت ميکرده که همه اطرافيان خود را به شدت به داستان هاي شاهنامه و شخصيت فردوسي علاقهمند ساخته بوده است. يکي از موردهايي که پدرم به روشني از آن جوان و گفتههاي او به ياد داشت، داستان سياوش بود.
چگونه ممکن بود کسي، آن همه زيبايي و عمق، آن همه تضاد خواست و احساس را در داستاني پر از حماسه، پر از درد، پر از خواست ونياز به تصوير بکشد و بازهم مرد پوستهها باشد! مشکل زلالخان و پدر با سالکزاده در آن بود که آنها توانايي استدلال و متنگرايي نداشتند. اگر چيزي هم ميگفتند حاصل شنيده هاي آنان و خواندن هاي ديگران بود.
البته با توجه به دلمشغولي عميق سالکزاده به موضوعهاي عرفاني، چندان غير طبيعي نمينمود که او به فردوسي گرايشي نداشته باشد. اما اينکه او را شاعري سطحي و لغزنده بر پوستهي رويدادها قضاوت کند، نميتوانست با هيچ ضابطهاي همخوان باشد. در اين قسمت، آقاي سالکزاده، مرد متعصب و يک دندهاي بود. فردوسي را بي آنکه خوانده باشد به دادگاه ذهن کشانده بود.
البته سالها بعد، وقتي که من در دوران ميانسالي او را ملاقات کردم، ديگر چنان فرتوت و شکسته شده بود که به زحمت مي توانست در بحثي فعالانه شرکت کند. ساليان بسيار بود که هم پدر و هم زلال خان، رو در نقاب خاک کشيده بودند اما سالک زاده در آستانهي نود سالگي، مي توانست سالم بينديشد و صميمانه اعتراف کند.
او انصافا به آن مرز از پختگي رسيده بود که به دفاع صميمانه و دور از شور و شر جواني من از فردوسي گوش کند. من به سادگي و با برخوردهايي که از پدر در رابطه با او به ياد داشتم، گفتم که دنيا چنان بزرگ و انديشههاي آدمي چنان متنوع است که ما نياز به محکوم کردن و بد شمردن چيزهايي که نمي پسنديم نداريم.
به او گفتم که فردوسي شاعر پوستهها نيست. فردوسي شاعر دلهاي عاشق است. فردوسي با وجود آن که به شعر رزمي روي آورده، اما در زندگي عملي، يکي از عارفترين شاعران غير عارف است. او به تغيير مناسبات اجتماعي، به بهتر کردن زندگي انسان، به برکشيدن خصلت هاي ارجمند انساني، باورمند بوده است.
آقاي سالک زاده، سرش را با اعتماد به گفتههاي من تکان داد و گفت من در زندگي، مطمئنا بسياري اشتباهها کردهام. شک ندارم که اين مورد، يکي از بزرگترين آنهاست. در سالهاي اخير، در تأملات فردي خود، مقداري به اين گرايش نزديک شده بودم. فقط منتظر بودم که کسي به من تلنگر بزند.
اين آقاي سالک زاده، پدر و زلال خان وقتي به هم ميرسيدند، عطر دنياي ديگري از گفتگو به مشام ميرسيد. در آن جمع سه نفره، هيچ کس به اندازهي او کتاب نخوانده بود. زلال خان و پدرم، خود هريک کتابي بودند که هر فصل وجودشان، سرشار از خواندنيها و تأمل کردنيها بود.
اما آقاي سالکزاده، کمتر از خود، کمتر از تجربههاي فردي زندگي خويش صحبت ميکرد. او عارف بود اما عارفي که شتاب داشت تا قبل از آن که زندگي را به درود گويد، شناختهاي لازم را از رابطهي انسان با خالق خويش و نگرش خالق به انسان بردارد. او هيچگاه به بهشت و جهنم نميانديشيد.
حتي خداي او، خداي عبادتپسندي هم نبود. آقاي سالکزاده چنان زندگي ميکرد که هر لحظه آمادهي پذيرفتن فرشتهي مرگ بود اما زندگي را به شکل سالم، شفاف و امانتوارهاي دوست داشت. از همهي زائده هاي زندگي پرهيز ميکرد. هيچ چيز را براي روز مبادا ذخيره نميکرد.
او آنقدر ثروت داشت که ميتوانست گرانترين ماشين را بخرد. اما در گرما و سرما، دوچرخه، يگانه وسيلهي رفت و آمدش بود. خانهاش در منطقهي خلوتي در شهر که بيشتر به کوچه باغ شباهت داشت، واقع بود. او از پدر خويش که هم مالک بود و هم تاجر پنبه، ثروت زيادي دريافت کرده بود. وي يگانه فرزند پدر خود بود. برخلاف عمويش که هم در فقر زندگي کرده و هم فقير مرده بود. تازه پس از مرگ، انبوهي فرزند سر و نيمسر به خيابان زندگي رها کرده بود.
فرزندان عموي آقاي سالک زاده از پدر وي نفرت داشتند. او چنان خسيس بود که حتي دوست نداشت برادر و برادر زاده هايش به خانهي او بيايند. اما وقتي که مُرد، اين فرزند خلف يا ناخلف، بيشترين بخش ثروت مانده از پدر را به عموزادههايش بخشيد. بخشي را نيز زير عنوان يک بنياد خيريه در نهايت سکوت سرمايهگذاري کرد تا محتاجان را دريابد.
براي خود وي که کارمند يک مؤسسهي دولتي بود آنقدر ثروت ماند که بتواند همراه با حقوق ماهانهي خود، زندگي خالي از دغدغهاي داشته باشد و به مطالعهي خود در آثار عارفان ادامه دهد.
اشاره ها و نشانهها
بخش دوم
شايد براي انسان کمي غريب جلوه کند که کسي از بيرون پا به درون خانه بگذارد و خانگيان را با خانگيان آشنا سازد. دريافت بيشتر مردم آنست که خانگيان، آشناترينانند. در آن صورت چه نيازي است به شناساندن آنان به يکديگر؟ اما همه نيز ميدانند که بسياري از خانگيان، به دليل شرايط حاکم بر آنان، ناخواسته، هريک در سراپردهي خويش، گرفتارانند. در آن صورت بيگانگيها رشد ميکند و فاصله هاي شناخت بيشتر و بيشتر ميشود. گويي پلهاي دوسويهي رابطهي کلامي يکباره فرو ميريزند و مجالها، پرندهوار، بال به افقهاي ديگر ميگشايند.
در برخي شرايط، چه بسا کساني باشند که از خويشتن و با خويشتن بيگانه باشند. بيگانه تا آن حد که حتي خود را در آينه بازنشناسند. چگونه ميتوان با خويش بود و با خويش نبود؟ چگونه ميتوان آنهمه سنگيني بيگانگي را با خود به همراه داشت و از تنهايي گزنده و اهانتبار درون رهايي جست؟ بايد اقرار کرد که رهايي زماني ميسر است که شناخت آغاز گردد. در چنين هنگامهاي که در سراپردهي دل، همه در شمار بيگانگانند، جا دارد که کسي فرازآيد و روشنايي شناخت را در آن تاريکسرا بپراکند. در چنان فضايي است که پردهها بالا مي رود و روشنايي حضور و آواي يکايک خصلتهاي پژمرده و يا جوانه زده، چشم را به خود ميکشاند.
شناساندن عميقتر خصلت هاي پدر از سوي زلال خان، نه به روال سنت و يا عادت که بر پايهي به تصوير کشيدن ابعادي از کردهها و گفتههاي وي استوار بود. او در هيأت رفيق گرمابه و گلستان پدر، صندوقي از گفتهها و ناگفتهها در دل داشت که در سادهترين شکل خود، مجموعهاي بود از تصوير انسانهايي که با همهي ساده زيستن هاي خويش، دنياي پيچيدهاي را در درون خود نمايندگي ميکنند. زلال خان و پدر، از کساني بودند که از سوي ديگران در رديف انسان هايي تلقي ميشدند که جهان را زيبا ميخواهند اما نه به قيمت زشت ستم و يا ويران کردن پايههاي حرمت و بخشندگي.
بر اساس گفتههاي زلال خان، پدر در آغاز، کشاورز جوان و تپندهاي بود و ميخواست اعتراضکند تا بماند، تلاش ورزد تا تکامل يابد، عشقورزد تا ميراثي به ميراث بران انتقال دهد. آنان در سال هاي آغازين حکومت رضا شاه، دوران سربازي را با يکديگر از سر گذرانده بودند و نيز در سالهاي بعد که هريک سر خويش گرفته بودند، بازهم رودخانه هايي بودند که با هم تلاقي داشتند.
او آرامش پدر را مسطح، سکوت وي را سنگين و نگاههايش خواندني توصيف ميکرد. اما من نه معني آرامش مسطح را ميدانستم و نه سکوت سنگين و نه نگاه خواندني او را. شايد در آن سن و سال، اين موهبتي بود که نميتوانستم به عمق برخي پديدهها، خصلتها و احساسها راه يابم. چه بسا در آن صورت، نه برگ بهار بودم و نه ميوهي پائيز.
به غير از زلال خان که با پدر آمد و رفت داشت، مرد ديگري نيز در رديف دوستان انديشهورز او به شمار ميآمد. او اگر چه شهرنشين بود اما چنان از آن محفل زايندهي فکر و همدلي، احساس رضايت ميکرد که بيشتر اوقات به روستاي پدر ميآمد تا گفتگوهاي متفاوت آنان در کنار زلال خان، جان آنان را جوان کند. خصلت برجستهي اين دوست انديشهورز پدر آن بود که هميشه، هم سر در کتاب داشت و هم سر در عبادت. بر خلاف پدر و زلال خان که عبادت را در بيشتر وقتها، در سلامت رفتار و همدلي با اهل درد خلاصه ميکردند و بس.
اين دوست پدر، در زمينهي کلام، انسان صرفهجويي نبود. حرف ميزد اما نه خشت. با آنکه هرگز نشنيده بودم که ادعاي شاعري کند اما از لب و دندان او، رگبار شعر جاري بود. گاه چنان شعرهاي مشابه و هم مضمون در ذهن او، دستهبندي شده بود که در زمينههاي گوناگون، يکي پس از ديگري، با متانت و رواني بر زبان ميآمد. او براي هر شعر، انبوهي تفسير و توضيح نيز داشت.
ويژگي مشخص وي آن بود که سر در کتابهاي معيني داشت. کتاب هايي که هر صبح و شام باز ميشدند و بسته ميشدند. اما در هر باز و بسته شدن، شعلههاي انديشههاي تازهاي ميان واژهها و ذهن وي در کشاکش بود. او نه هر کتابي را مي خواند و نه حتي کنجکاوي نشان مي داد که هر کتابي را ورق بزند. حتي اگر در اتاقي پر از کتاب، اجبارا تنها نشسته بود، ترجيح ميداد لاي کتابهاي به درد نخور را از چشمانداز خويش بازنکند.
او هيچگونه کنجکاوي به انديشههايي که وي را جذب نميکردند نداشت. اما هرچه را که در حوزهي عرفان مييافت، بارها و بارها ميخواند و هرگز خود را در بهرهگيري از آنها نه فارغ مييافت، نه سير و نه خسته. استدلال اين دوست پدر آن بود که مکرر خواندنهاي وي، هر بار در ذهن او، آورندهي انديشههاي تازهاي ميشوند.
اين دوست کتابخوان پدر، آقاي سالکزاده بود. بايد اقرار کنم که گاه بعضي اسمها چقدر به برخي آدم ها ميبرازد. از طرف ديگر اگر اسمي، مناسب ويژگيهاي يک فرد هم نباشد، در طول زمان، يا آن شخص خود را چنان تکامل ميدهد که عملا مصداق آن اسم بگردد و يا آن اسم، چنان آهسته آهسته بي رنگ و بو ميشود که ديگر در اطرافيان، انديشهاي را در رابطه با خود به حرکت در نمي آورد.
بايد گفت که نام سالکزاده، براي او بسيار مناسب بود. او هم سالک راه انديشه بود و هم انساني محتاط در تجربه کردن چيزهايي که ممکن بود وسوسهبرانگيز باشد. آقاي سالکزاده، با وجود نرمي و خوي گرم و پذيرنده، در يک نکته سخت سازشناپذير بود. او براي به دست آوردن مزيتهاي مادي، حاضر به کمترين گذشت ممکن از موازين اخلاقي و انساني نبود. او « کنج فقر و قناعت» را به هرگونه « تاج خسروي » ترجيح ميداد. از اين رو تا خطر را به ساحَت دل و جان احساس ميکرد، با قاطعيت مي توانست خود را از هرگونه وابستگي مادي برهاند.
او در کار روزانهاش بسيار دانشمند و توانا بود. هم ميتوانست انديشههاي تازه ارائه دهد و هم مدير بسيار خوبي باشد بيآنکه جاي ذرهاي ترديد در صداقت خود، در ذهن کسي به وجود بياورد. حتي يکبار وقتي حکم رياست مؤسسهاي بزرگ را به دستش دادند، روز بعد، بي آنکه حتي در پشت ميز رياست بنشيند، از شغل جديد استعفا داد. در حالي که در همان زمان بسيار کسان در به کف آوردن آن پست، سر و دست ميشکستند.
مؤسسهي مورد نظر جايي بود که ميشد فيل را فنجان کرد و کوه را کاه. و در اين راه، هم به جام باده دست يافت و هم به زلف يار. طبيعي بود که مدير کل وزارت خانه، اين واکنش حساب ناشدهي آقاي سالکزاده را به خود توهينآميز دانست. از اين رو با خشم آتشفشانگونهاي، او را به دفتر خود احضار کرد و حکم اخراجش را از آن وزارتخانه به دستش داد. سالکزاده به جاي مرعوب شدن، از جناب مدير کل تشکر کرد و راه خانه را پيش گرفت.
البته فرداي آن روز، جناب مدير کل، او را به اداره فراخواند و از کار ديروز خويش معذرت خواست. مدير کلهاي کشورهايي مانند کشور ما، معمولا اهل اينجور کارها نيستند. اين آقاي مدير کل از آنها بود که گفتهبود من بايد ريشهي فساد و کمکاري را در حوزهي زير مسؤليتم بخشکانم. هم او، برخي از ابعاد شخصيت آقاي سالکزاده را خوب ميشناخت و در صداقت و توانايي او شک نداشت.
همان روز، پس از اين واکنش خشن مدير کل نسبت به سالکزاده، دوستانش به او گفته بودند که تو با آدم بزرگي درافتادهاي. او با بزرگواري و بي نيازي خويش، در برابر تهديدها و يا مجازاتهايي از اين دست، استواري کوه را دارد. آقاي سالک زاده، پس از بازگشت خويش تنها چيزي که به مدير کل گفته بود آن بود که من در حال تلاشم که خود را بتکانم. برخي در حال تلاشند که خود را سنگين و سنگين تر کنند.
اشاره ها و نشانه ها
بخش اول
در روستايي که من زندگي ميکردم، پدرم تحصيلکردهترين فرد آن آبادي بود. البته اين تحصيلکردگي که انسان، تنها سواد خواندن و نوشتن داشته باشد و بتواند برخي اصطلاحات اداري را هم بفهمد، چنان نعمتي بود که کمتر کسي از عهدهي سپاس آن برميآمد. ميپرسيد سپاس از که؟ در جواب بايد بگويم سپاس از هيچ کس. اما در لحظههايي که انسان مخاطبي براي گزاردن شکر نعمت ندارد، به نظر ميرسد که بر پايهي تربيت و سنت، آن را به آسمان ها حوالت ميدهد.
پدر من از تصادفهاي روزگار، قبل از آن که اميري يا وزيري شود، توانايي آن را پيدا کرد تا در هيأت يک کارمند سادهي اداري، به يک تأمين اندک اقتصادي اما مستمر دستيابد. بقيهي وقت وي به آن ميگذشت تا به روستائيان روستاي خويش و نيز ديگر همسايگان کمک کند. اين کمک عبارت بود از نوشتن شکايتهاي گوناگون روستاييان در درگيري با ارباب ها و يا نزولخوار دروازهي شهر به مقام هاي مسؤل.
وي در کار خود چنان مهارتي يافته بود که هرکس به سراغش ميآمد نه براي آن بود که سخن از احتمال پيروزي به ميان آورد يا به به پيروزي خود ترديد داشته باشد، بلکه ميآمد تا پيروزي را در آن اختلاف با هر کس که بود مثل يک شاخه انگور از درخت درگيري بچيند و يکجا نيز آن را به گرمخانهي جان روانه سازد.
گمان مکنيد که پدر من وکالت ميدانست يا در مؤسسات دولتي داراي نفوذي از نوع مافيايي بود. نه! توانايي او تنها در آن بود که اهل رشوه نبود، اهل مجيزگويي هم نبود. جانمايهي کارش کلامي بود که بر زبان جاري ميساخت و واژههايي بود که روي خطوط کاغذ، يکي يکي ميافتادند و با اطمينان خاطر، در سرجايشان قرار ميگرفتند.
او نه نويسنده بود و نه شاعر، نه واعظ بود و نه اهل فلسفه. اما وقتي که مينشست، ما او را با آن چهرهي صبور محاصره ميکرديم و به دهانش چشم ميدوختيم تا مرواريدي بيرون بريزد. او حتي در خود نه نبوغي سراغ داشت و نه ميخواست اداي نابغه ها را در آورد.
تکيه کلام او هميشه اين بود که انسان بايد دستش را روي زانوي خود بگذارد و حرکت اول را انجام دهد. وقتي که انديشه هاي گوناگون، او را احاطه ميکردند، بزرگترين سخنرانيش آن بود که ظلم، کثيفترين و نابکارترين دشمن انسان است. چه ظلم در حق يک سگ روا شود و چه در حق يک انسان. و ادامه ميداد که اين انسان، چه فرزند باشد ، چه بيگانه، چه همسر باشد و چه همسايه، بايد گفت نابکار است و نارواست.
گمان مبريد که او ميتوانست اين انديشهها را در کتاب ها بخواند. کتابي در اطراف ما يافت نميشد. اگر ميشد، شاهکار پرجلوهي آنها، کتاب پاره و رنگباختهي امير ارسلان نامدار بود و نه چندان چيز ديگر. او هميشه انسان ساکتي بود. نگاه که ميکرد، انبوهي جمله و کلمه در نگاهش بود که انسان را مخاطب قرار ميداد.
گاه، وقتي که حرف ميزد، حرفهايش انسان را نگاه ميکردند. کلمهها تبديل به دوربين و ذره بين ميشدند و آدم را نشانه ميرفتند. اما کسي را رنج نميدادند. آدم را به افقهاي ديگري ميبردند. افقهايي که کمي در آنها خيال بود، ذرهاي اميد بود، انبوهي واقعيت بود و بعد يک استخر آرامش بود.
او مي توانست در روستاي خويش، حتي ادعاي پيغمبري کند. هرچند معجزهاي نداشت اگر چه معجزهاش همان صميميت و سکوت و شفافيت ذهنياش بود که ارزش واژهها را بيشتر از ارزش طلا ميدانست. او آنها را حتي به پاي زن و فرزند خويش، بي هيچ انگيزهي عطرآگين که در آن همدلي و ايثار، رنگ بيشتري داشت، نثار نميکرد.
وقتي که پدر من، در جوانسالي خويش، نقش مرد انديشمند و پختهرفتار آبادي پدري را به خود اختصاص داده بود، من هنوز به دنيا نيامده بودم. اما نخستين بار کسي که از اين نقش مردم دوستانه و خلاق وي در ميان روستائيان پرده برداشت، شخصي بود به نام « زُلال خان».
من هيچ وقت نام اصلي او را ندانستم و در دوران خُردسالي و جواني، کنجکاوي نيز نشان ندادم. اما مي توانستم گمان کنم که نام او در رديف غير عادي ترين نام هايي است که بدان برخورد داشتم. بعدها در دوران ميانسالي، وقتي ماجراي نام زُلال خان را با يکي از اهالي روستاي پدري در ميان گذاشتم، او شرح داد که او در رديف زلالترين شخصيتهاي روستاي بغلدستي ما بود.
او نه چشم طمع به مال مردم داشت و نه باکتريهاي رنگارنگ برتري طلبي و يا فراکشيدن خويش به قيمت فروکشيدن ديگران در جانش جايي يافته بود. زُلال خان، مقداري آب و زمين داشت و اين مقدار آن چنان بود که جوابگوي نيازهاي مرد عارفي ميتواند باشد که زندگي روزانهاش تن به گرسنگي مي زند اما نه قحطي.
بايد بگويم که او ثروتمندترين تهيدست روستاي گذربان بود و ما که در همسايگي گذربان بوديم جز صداي گرم « زلال خان » و شعرهايي که نميدانم از که بود و تاريخچههاي رنگارنگ آن منطقه، از دهان وي چيزي نشنيده بوديم. او در همان سال هاي نخستين عمر، پدرم را به من معرفي کرد. پدري که ميديدمش اما توصيفي از او در آينهي ذهن ديگران نداشتم.