«شهرت «دکتر عمران بخارایی» در همان چندسال اول کار با بیماران گوناگون و نحوهی درمان او بر روی آنها، به جایی رسیدهبود که پارهای از شخصیتهای نامآور زمان، پس از آنکه نام او را شنیدهبودند و از «اعجاز» او، خاصه شیوهی «حافظدرمانی»اش آگاه شدهبودند، برای درمان دردهای خود و یا دردهای بستگانشان، به سراغش میآمدند تا برای رهایی آنان از نگرانی مرگ، کاری انجامدهد. یکی از این شخصیتها، «مظفر معانیجو» بود که برای درمان بیماری مرموز دخترش، هزار و یک «در» را کوبیدهبود اما با وجود این، گشایشی در جهت درمان او حاصل نشدهبود. تا آن که وی، به سراغ «دکتر عمران بخارایی» آمده بود و از او وقت گرفته بود تا برای درمان درد دخترش که همچون شمعی ناخواسته در حال آبشدن بود، کاری انجامدهد.»
پدر«ماهاندخت»، در چنان شرایطی قرارداشت که برای نجات جان دخترخویش، هر پیششرط و پسشرطی را با کمال میل میپذیرفت. «عمران بخارایی» به پدر دختر، «مظفرمعانیجو» گفتهبود که:«او نه تنها معجزهای در آستین ندارد بلکه جز یک پزشک ساده و یک روانپزشک سادهتر، چیز دیگری نیست. حتی به شوخی گفتهبود که تازه، همهی وجود وی نیز به دانش و تجربهی پزشکی اختصاص ندارد. نیمی از وچودش پزشکاست و نیم دیگر آن روانپزشک. گذشته از آن، در جریان معالجهی یک بیمار، نقش درمانگرانهی او، بخشی از کار درمان و بهبود بیماری است. بخش دیگری از این درمانگری به خود بیمار و دریافتها و باورهای او برمیگردد که چگونه به آن پزشک و درمان او نگاه میکند و تا چه حد نقش او را در این بهبودها، کارساز میداند. زیرا اگر بیماری با تردید و گریز روحی به پزشکی مراجعهکند، احتمال درمان او با دشواریهای جدی روبرو خواهدشد. البته ممکناست در بیماریهای ساده، این ناباوریها و ناامیدیها، تأثیر کمتری داشتهباشد اما در بیماریهای پیچیده و پردردسر، باید در بافتی از یک باورعمیق قرارداشت تا بتوان خود را از نظر روحی، در جهت پذیرش درمان، آمادهساخت. از همینروست که وی به عنوان پزشک، باید از وضع فکری و روحی مریض، آگاهی یابد و از سیر تکاملی بیماری، انگیزههای اولیه و حتی انگیزههای تشدیدکنندهی آن و بسیاری چیزهای دیگر، تصویری واقعبینانه، در ذهن داشتهباشد. آنچه را که پزشک در جهت درمان انجام میدهد، فقط نیمی از «کار» درمان است. نیمهی دیگر آن، مربوط به خود بیمار و باور عمیق و یا سطحی او به آنست. اما وی به عنوان یک پزشک که عوامل جسمی و روحی را همزمان به مطالعه میکشد، همیشه بر این نکته تأکید دارد که نسبت به وضع و حال مریض، چه از دیدگاه عوامل بیرونی آن و چه عوامل شکلدهندهی داخلی، اطلاعات کافی به دستبیاورد. کار او در عمل بر چنان اطلاعات و تجزیه و تحلیلهایی استوار است.»
«گاه در بخشی از بدن انسان میتواند عفونت وجود داشتهباشد و همزمان به سرما خوردگی سختی هم مبتلا شدهباشد. پزشکی که بتواند «داده» و «گرفته»های پزشکی خویش را در کنار هم بگذارد و به این نتیجه برسد که آیا عفونی بودن بدن، ناشی از آن سرما خوردگی است یا از بیماری دیگری است که دو ماه پیش، گریبان بیمار را گرفته بودهاست و یا حتی حاصل عارضهی دیگری است که در بدن بیمار، به جا مانده و سپس شروع به رشد و گسترش کردهاست، پزشکی است که به نقش متخصصانه ی خویش آگاهی دارد. او به پدر «ماهاندخت» نیز یادآور شدهبود که در مورد بیماریهای روحی نیز وضع به همان منوال است. ممکن است افسردگی یک فرد، ناشی از بیماریهای پنهان جسمی او باشد. ممکن است ناشی از رویدادهای یکی دو سال اخیر زندگی وی باشد و یا ممکن است در ارتباط با یک رشته عوامل پیچیدهی رفتاری به وجود آمدهباشد که در عمل بتوان ریشهی آن را در دوران کودکی شخص یا دوران رشد نیمهکارهی آن در گیر و دار بلوغ و یا انفجار آن در بزرگسالی پیداکرد.»
در راستای کشف و درمان همین زخمهای روحی بود که وی در شیوهی درمانش، گذشته از بهرهگیریاش از دارو و علم پزشکی، از عرفان، آرامش حافظانه و برخورد با شیوهی خاص خویش با نظام هستی، بهره میبُرد. خاصه آنکه او به شعر حافظ و اندیشههای او، نگاهی متفاوتداشت. به اعتقاد «دکتر عمران بخارایی»، برای فهمیدن شعر حافظ و انطباقدادن آن با بسیاری از پدیدههای پیچیدهی زندگی فردی و اجتماعی، باید در انسان حسی از رندی وجود داشتهباشد. این حس رندانه، هیچ ارتباطی با بارهای منفی حاصل از رندانگی کلاهبردارانه ندارد. در رندی حافظانه، نوعی وقتشناسی، نوعی کاوندگی متوازن انسانشناسانه در درون وی، آنهم با تشخیص زمان درست، مکان مناسب و حتی واکنش درخور، از اهمیت ویژه برخوردار است. در شعر حافظ که بیشتر آنها رندانه گفتهشده، نشانی از نفرت و یا محبت بیش از حد نسبت به دشمن و دوست پدیدار نیست. البته گمان من برآنست که شاید حافظ مقدار زیادی شعرهای دیگر داشته که عمدتاً بازتاب زندگی فرد و خصوصی وی بوده که در آنها، گلایههای خفیف و شدید خود را از ابناء روزگار و اطرافیان ناباب مطرح کردهاست. اما به حکم همان رندی، او در مجموعهی اشعارش، کمتر چنان رگههایی از خصوصی بودن را در معرض نگاه دیگران قرار دادهاست. شعر حافظ گذشته از نویدی که برای روشنایی و زندگی بهتر میدهد، در بخشی از آنها، توصیف درد است. اما نه دردی که مغز استخوان انسان را بسوزاند. بلکه دردی که همدلی انسانی را برانگیزد و انسان را به اندیشه وادارد. بخش دیگر شعر حافظ، نوعی خشم لطیف و زیرکانه است که آرزومندانه می خواهد و آرزو میکند که بتواند جهان بیدر و پیکر بیداد را درهم بشکند و جهانی دیگر بازسازد که از آنهمه یکهتازی یکهتازان، خبری در میان نباشد. پرسش بعدی آنست که حافظ از این جهان نوبنیاد آرزومندانه و آدمهای آن چه میخواهد. شاید سادهترین پاسخی که در این زمینه میتوان ارائهداد آنست که خواست او قطعاً همان آنست که دوستی و همدلی، عدالت، آرامش و عشق بر مناسپات انسانها حکمفرما باشد. باری، در همان زمان کوتاهی که «مظفر معانیجو» به حرفهای «عمران بخارایی» گوش کردهبود، احساس میکرد که وارد دنیای دیگری شدهاست. او حتی در همان لحظات آغازین گفتگو با «دکتر بخارایی» و علت طرح برخی مسائل کلیدی، به پارهای راهگشاییهای رفتاری دست یافتهبود که تا آن زمان، به علت نگرش کژ و مژی که داشت، نمیتوانست راهی به درون دنیای پیچیدهی روان آدمی بازکند. آنروز ملاقات آندو، با همهی خستگی کاری «دکتر بخارایی» به درازا کشید. آنگاه قرارشد که فردای آنروز، پس از پایان وقت اداری، و با شناخت مختصری که وی از پدر «ماهاندخت» در باره ی دخترش به دست آوردهبود، وی را به تنهایی در اتاق کار خویش ملاقاتکند. این در حالی بود که پدر وی در یکی از اتاقهای دیگر مطب «دکتربخارایی» که پر از روزنامه و کتاب بود، خود را به ورقزدن و خواندن آنها مشغولکردهبود تا صحبتهای «دکتر» و «ماهان دخت» به نتیجهای که دلخواه است برسد.
ادامه دارد
«شیوهی برخورد «دکتر عمران بخارایی» با بیماران و نحوهی معالجهی او، خاصه وقتی که موضوع حافظدرمانی او در میان بود، خشم بسیاری از همکاران پزشک وی را در شهر ما و مرکز استان برانگیختهبود. اسقبال مردم از کار و درمان او چنان بود که همهی آنان، این خطر را احساس میکردند که به زودی همهی بیماران خویش را از دست خواهند داد. همین نکته موجب شدهبود که در پی چارهجویی برآیند. این چارهجویی آن نبود که آنان نیز وقت و نیروی بیشتری برای بهبود شیوههای درمانی خود بگذارند تا در عمل با شیوهی «عمران بخارایی» رقابتکنند. بلکه در صدد برآمدهبودند که او را بدنام، آزمند و متقلب وانمود سازند و از اینراه مشتریان از دستداده را، بازپس آورند. اما حتی این شیوه نیز، کاری از پیش نمیبُرد. البته «دکتر بخارایی» برخلاف انتظار مخالفانش، هرگز در این زمینه نه خشمی از خود به نمایش میگذاشت و نه کلمهای برزبان میآورد.»
قضیه از اینقرار بود که یکی از شخصیتهای بسیار متنفذ مرکز استان با نام «مظفّر معانیجو» که خود از بقایای خاندان قاجار و در عین حال از افراد نزدیک به دربار رضاشاه پهلوی بود، اطلاع پیدا کردهبود که پزشکی در سالهای اخیر از بخارا به شهر ما آمده که گذشته از مهارت قابل اعتمادی که در درمان درد جسمی بیماران دارد، به معالجهی دردهای روحی آنان نیز میپردازد. این شخص که آدم ثروتمندی بود، اگر نقشی هم داشت، در عمل در پشت پردهبود. اما انسان میتوانست متقاعدشود که حتی نقش پشت پردهی او از نوع نقش در بازیهای سیاسی از قبیل «کورباش»ها و «دورباش»ها نبود. باید آشکارا گفته میشد که او در هیچگونه بند و بست سیاسی شرکت نداشت. نه آن که اجازه نداشت و یا نمیتوانست بلکه بدان دلیل که نمیخواست. نقل میکردند که رضاشاه برای او احترام خاصی قائل بودهاست. این احترام ریشه در آن داشته که او همیشه جانب انصاف را رعایت میکرده و حتی با وجود آن که مورد اعتماد رضاشاه بوده اما هرگز به ستایش او نمیپرداخته و از موقعیت اجتماعی و اقتصادی خویش در جهت لگدمال کردن حقوق مردم ضعیف، سوء استفاده نمیکردهاست. او شخصیتی محکم و مستقل داشته که همین نکته، حتی احترام دوستان و مخالفانش را نیز بر می انگیخته است. او از یکی از دوستانش شنیدهبود که این پزشک تازه که به ایران آمده، گذشته از معالجات مؤثری که برای دردهای جسمی و روحی بیماران دارد، در قسمت رواندرمانی خویش، از شعر «حافظ» و کلام او مدد میگیرد. این موضوع، هم تعجب او را برانگیختهبود و هم کنجکاویاش را.
واقعیت آنست که این شخصیت اجتماعی و اقتصادی، در همان زمان، گرفتار مشکلی شدهبود که بسیاری از پزشکان معروف و کارآمد از حل آن عاجز ماندهبودند. مشکل مورد نظر، مربوط به دختر او بود که «ماهاندخت» نامداشت. این دختر، بیشتر از بیست و دو سال نداشت. در آن سالها، دختری که به سن بیست و دو سالگی رسیدهباشد و هنوز ازدواج هم نکردهباشد، بسیار غیرعادی به نظر میرسید. اما «ماهاندخت» به پدر و مادرش گفتهبود که او وقتی ازدواج میکند که مرد دلخواه زندگی خود را پیدا کردهباشد. او حتی تأکید کردهبود که برای وی، نه ثروت مطرح است و نه برازندگی اندام مرد. آنچه اهمیت دارد، توانایی ذهنی و شخصیت اوست. باری، پدرش او را از سن شانزده سالگی به فرانسه فرستادهبود تا در آن کشور زبان فرانسه را با لهجهی پاریسی بیاموزد. سپس تصمیم گرفته بود که وی را به «وین» بفرستد تا در آنجا در زمینهی موسیقی و اُپرا تحصیلاتش را ادامه دهد. البته او پس از پایان تحصیلاتش، به ایران برگشتهبود و در آغاز کار نیز چند کنسرت باشکوه و تحسینبرانگیز در محافل اشرافی تهران و یکی دو تا هم در مرکز استان اجرا کردهبود. اما ناگهان بیماری مرموزی گریبانش را گرفتهبود. سردرد، بی اشتهایی، ضعف نور چشم و بی حوصلگی بسیار عمیق از نشانههای بسیار بارز آن بود. گذشته از این، او تقریباً از همهی دوستان و آشنایان و حتی اعضای خانوادهی خود، بریدهبود و خود را در اتاقی تنها زندانی کردهبود. پزشکان مرکز استان و حتی تهران، تمام تلاش خود را به کار بردهبودند تا با تشخیص نشانههای بیماری، درد او را درمانکنند. آنان حتی شیوههای درمانی و ترکیبی مختلفی را به کار گرفتهبودند تا شاید بتوانند در کار خود توفیقی به دست بیاورند. اما ظاهراً در همهی این موردها، هیچ کاری از پیش نبرده بودند.
نومیدی در خانوادهی «ماهاندخت»، تقریباً جای همه چیز را گرفتهبود. نومیدی از پیدانشدن راه علاجی برای درد او که داشت وجودش را ذره ذره نابود میساخت، تبدیل به توفانی غیر قابل کنترلشدهبود. خشم مانند شعلهای سوزان از ناتوانی آنهمه پزشک که ادعاهایشان، گوش فلک را کر میکرد، از زبان و نگاه پدر و مادرش زبانه می کشید. سرانجام، یکی از دوستانشان به تصادف، نشانی «دکتر عمران بخارایی» را به آقای «مظفّر معانیجو» دادهبود و به او گفتهبود:«پزشکی است که از بخارا آمده. مرد ثروتمندی است و نیازی به پول ندارد. اما شایعههایی در پیرامون زندگیاش در مورد سوء استفادههای مالی وجود دارد که راست و دروغ آن از سوی هیچکس به اثبات نرسیدهاست. شیوهی درمان او، هم جسمی است و هم روحی. کم صحبتاست. بیشتر کار میکند و هیچگونه ادعایی را یدک نمیکشد. مریضها برای ملاقات بااو و درمان دردهایشان، همیشه در صف ایستادهاند. تا کنون هیچکس نگفتهاست که او در برخورد با بیماران خویش، رفتاری سهلانگارانه، ناشیانه و شتابآمیز داشتهاست.» پدر «ماهاندخت» پس از کسب اطلاعات لازم از چند و چون کار و توانایی «دکتر عمران بخارایی»، فوری با منشی او تماس میگیرد و تقاضای وقت اضطراری میکند. خانم منشی به او میگوید که «دکتر بخارایی»، وقت اضطراری و غیر اضطراری ندارد و به همه به یکشکل نوبت میدهد. البته یک امکان خاص وجود دارد و آن این که خود دکتر، اگر تمایل داشتهباشد، میتواند به غیر از وقت اداری، در وقتهای آزاد خود، بعضی بیمارها را بپذیرد که در آنصورت، وی به عنوان منشی وی، در آن موضوع، نقشی ندارد. پدر «ماهاندخت»، در پایان همانروز، موفق میشود با «عمران بخارایی»، تماس تلفنی برقرارکند و مقداری از وضع و حال دخترش را برای وی بازگوید. «دکتر بخارایی» به وی میگوید که قبل از ملاقات دختر، او دوست دارد با پدرش به طور خصوصی گفتگویی داشتهباشد و از گذشتهی «ماهاندخت» و نیز دوران رشد وی، اطلاعات دقیقتری کسبکند تا ردیابی بیماری او، سادهتر صورتگیرد. این دیدار از آنرو برای وی اهمیتداشت که بتواند تصویر دختر را در آینهی تجربهها و قضاوتهای پدرش تماشاکند. به همین دلیل با او به توافق میرسد که همان روز، خارج از ساعت اداری، وی را ملاقاتکند.
ادامهدارد
«در بخش پیشین به ماجرای مهاجرت دکتر عثمان سامانی از بخارا به شهر زادگاهم اشارهکردم. این را می دانیم که گاه برخی تصادفهای کوچک زندگی، برای نسلهای بسیاری، سرنوشتساز میشوند. اگر مادر «حسام جیرانی» در دم مرگ، آرزو نکردهبود که پسرش به بخارا سفرکند و دیداری با عمهی پیر وی داشته باشد، چه بسا هرگز مجال برخورد او با «دکتر سامانی» پدید نیامدهبود. «دکتر عثمان سامانی» پس از استقرار در شهر ما، به پیشنهاد همان مرد، نام خود را از «عثمان» به «عمران» و نام خانوادگیاش را از «سامانی» به «بخارایی» تغییر دادهبود. «دکتر عمران بخارایی» ارادت عمیقی به علم و عرفان داشت. از دیدگاه او، این دو پدیده، هیچگاه در مقابل هم قرار نداشتند بلکه اگر در جای مناسب و در زمان مناسبتر از آنها بهرهگیری شود، در جهت نجات جان آدمها و بهبود حالشان، تأثیر بسیار تعیین کنندهای دارند.»
زمانی که «دکتر عمران بخارایی» در شهر ما مسقرشد، پس از مدتی که از اوضاع شهر و مردم آن شناخت مختصری به دستآورد، مطب خود را در جایی انتخاب کرد که در یکی از ساختمانهای خانهی بسیار بزرگ و اشرافی خود او قرارداشت و آن بخش از ساختمان که چهار طبقه را تشکیل میداد، در حاشیهی خیابان شهر ما، خودنمایی میکرد. مطب او در طبقهی چهارم آن ساختمان قرارداشت و طبقات دیگر که هرکدام از دو دستگاه نسبتاً کامل تشکیل شدهبود، در اختیار یکی دو وکیل دادگستری، یک دندانپزشک، یک بانک و یک محضر دار رسمی و تعدادی مستأجر خصوصی بود که از آنجا به عنوان محل سکونت، استفاده میکردند. «عمران بخارایی» قبل از آن که به ایران کوچکند، در شهر «بخارا» نیز به کار پزشکی خویش مشغولبود. اتفاق را که در آنجا نیز مطب او در یکی از ساختمانهایی قرارداشت که صاحب آن خود او بود و در زمین همان منطقه، خانهی وی نیز قرارداشت. یکی از شیوههای درمانی او، علاوه بر معالجهی بیماران از راه دارو و پرهیزهای غذایی، که در آن زمان کاملاً غیرعادی مینمود، شیوهی «حافظدرمانی»وی بود. او همین شیوهی درمان را در ایران نیز ادامهداد. چه در بخارا و چه در ایران، هر پزشکی که این شیوهی درمان را میشنید، سری به نشانهی تعجب و گاه تمسخر تکان میداد و با سکوت بسیار تأملبرانگیزی، سعی میکرد، «عمران بخارایی» را به عنوان یک «کلاهبردار» حرفهای نشانهبگیرد. حتی پس از مدتی که از اسقرار او در شهرما گذشتهبود، این شایعه در میان مردم گسترده شدهبود که او ثروت انبوه خویش را از راه همین گونه «کلاهبرداری»ها به دست آوردهاست.
آنان اعتقاد داشتند که حتی در زمان «ابن سینا» و «محمدزکریای رازی» که نه پزشکان قابل ملاحظهی فراوانی وجود داشتند و نه سطح دانش و یا توانایی خواندن و نوشتن مردم بالا بود، کسی به خود اجازه نمیداد که به چنین شیوههای درمانی «عجیب» و «غریب»ی متوسلشود. البته در آن زمانها، هنوز «حافظ شیراز» به دنیا نیامدهبود و شاعرانی هم که در ادبیات ما حضورداشتند، دارای چنان زبان و کلامی نبودند که بتوان تأثیر جادویی کارشان را با شعر «حافظ» مقایسهکرد. اما آنان که بیرحمانه، اینگونه شیوهی درمانی را محکوم میکردند، هیچ اعتنایی به نتیجهی کار او، درمانهای پایدار و پیگیرانهی او و رضایت و بهبود بیماران نداشتند. از دیدگاه آنان، موضوع اصلی آن بود که شیوهی «حافظدرمانی» او، غیر علمیترین شیوهی درمانی موجود در دنیا به حساب میآمد. آنان حتی زحمت این را به خود نمیدادند که خود را از نزدیک، با عناصر کار او آشناسازند و بدانند که وی به عنوان یک پزشک آگاه و انساندوست، با مردم چه برخوردی دارد و به کدام نقطههای روحی و یا نکتهی رفتاری تکیه میکند. البته «دکتر عمران سامانی» که از این کار نه در پی به دست آوردن پول بود و نه بند و بست با دایرهی قدرت، اعتنایی به اینگونه واکنشها نداشت و تمام «همّ» و «غم» خود را در این نکته تمرکز دادهبود که روز به روز به کشف نکات تازه و روشهای مؤثر درمانی، چه در زمینهی پزشکی و چه روانپزشکی دستیابد.
پس از مدتی، این شایعه نیز تمام خانهها، کوچهها و خیابان ها را پرکردهبود که «دکتر عمران بخارایی» با شیوهی «حافظ درمانی» خود، بیماران را چنان هیپنوتیزم میکند که دیگر از خود ارادهای نشان نمیدهند و درست در همان حال هیپنوتیزم است که وی، تمام پولهای نقد و املاک آنها را با یک امضاء تصاحب میکند. مخالفان وی تا آنجا قدم پیش گذاشتهبودند که ادعا داشتند که او همهی ثروت خود را از همین راه به دست آورده و به همین جهت مورد غضب مردم ماوراء النهر قرارگرفته و ناچارشده، شهر «بخارا» را به قصد سرزمین ایران ترک کند. اما آنان که چندینبار به مطب او مراجعه کردهبودند، گواه صادقی بودند که وی نه تنها کسی را هیپنوتیزم نمیکند، نه تنها مال کسی را از کسی نمیگیرد که حتی از ارزانترین شیوهی درمانی نیز برخوردار است در حالی که کیفیت کارش چنان بالاست که گرانترین هزینهی درمان باید به او دادهشود. جالب آن که وقتی مردم کمدرآمد به او مراجعه میکردند، از آنها حتی پولی هم نمیگرفت. صرفنظر از آن که گواهان و شاهدان عینی چه بگویند یا نگویند، آنان که شایعه های مورد نظر را پخش میکردند، به شکلی کاملاً خستگیناپذیر و آگاهانه، این کار را ادامه میدادند. در برابر شیوهی بسیار موذیانه و ویرانگرانهی آنان، «عمران بخارایی» نیز همچنان کارش را صبورانه و با آرامش خیال انجام میداد و در هیچکجا نیز تعبیر و تفسیری از دهانش خارج نمیشد. همین نکته، مخالفان او را بیشتر و بیشتر خشمگین میساخت. آنان به شکلهای گوناگون، در همه جا جاسوس میگماردند تا دستکم یکبار هم که شده در برابر آنهمه شایعه و دروغپردازی، حرفی از دهانش خارجشود. اما او مانند کوهی استوار، انگار نه آنان را میدید و نه میشنید.
این شایعهها نه تنها از میزان هجوم بیماران به مطب او نکاستهبود بلکه تا آنجا شمار مراجعان وی زیاد شدهبود که میبایست برای سه تا چهار هفتهی آینده نیز نوبت بگیرند. این در حالی بود که پزشکان و متخصصان شایعهپرداز و مخالف او، بسیاری از اوقات، از طریق افراد بازاریاب، سعی در جلب مردم به مطبهای خود داشتند و حتی در یک مورد، به کسانی که چهار بار به یک پزشک مراجعه میکردند، بار پنجم را میتوانستند مجانی مراجعه کنند. پزشک مورد نظر، این شیوه را از پزشکی در ایالت «فلوریدا» در دوران کارآموزی خود، آموختهبود. «دکتر عمران بخارایی» بر خلاف پسرش که بعدها سه تا چهار همکار استخدام کردهبود، فقط یک نفر خانم را در استخدام خود داشت که به تلفنها پاسخ میداد و نام مراجعان را یادداشت میکرد و پول ویزیت را نیز از آنها که پولداشتند میگرفت. در همان گیر و دارها، روزی موضوعی پیشآمد که نه تنها بازار شایعهپردازان را از رونق انداخت بلکه مشخصشد که آبشخور آن اتهامها و افسانهپردازیها، توطئهی آشکار و آگاهانهی شمار قابل ملاحظهای از پزشکان شهر ما و نیز پزشکان پایتخت استان بودهاست که دست در دست هم گذاشتهبودند تا شاید بتوانند مردم را از او برمانند و مشتریهایی را که مرتب از دست میدادند، دوباره به دست بیاورند.
ادامه دارد
«تأثیر عمیق شخصیت «دکتر عثمان سامانی» و انتقال ارادت عمیق او به حافظ در محیط کار و خانواده بر پسرش «دکتر مراد بخارایی»، موجب شدهبود که نگاه وی به عرفان و علم، نگاهی خلاق و کاملاً متمایز نسبت به بسیاری از اطرافیانش باشد. «دکتر بخارایی» نه اهل جادو و جنبل بود و نه طرفدار معجزههای بی نام و نشان. اما او به قدرت روحی انسان و تحولاتی درونی او، اعتقادی عمیقداشت. حتی وقتی که بیماری را تحت معالجه قرار میداد، باورش برآن بود که اگر آن بیمار، به آن پزشک و شیوهی کار او اعتقادی نداشتهباشد، کار درمان بیمار به سختی پیش میرود و چه بسا به نتیجهای که انسان انتظارش را ندارد، ختمنشود. در عمل باید ارادت عمیق «دکتر بخارایی» را به حافظ در همین نکته جست. از یکطرف اعتماد مردم به کلام حافظ و از طرف دیگر زبان رازبار او که حتی در حالتهای بحرانی جسمی و روحی، میتواند ترکیبی از شوق روحی و آرامش پدید آوَرَد.»
باری، «دکتر عثمان سامانی» در شهر بخارا به دنیا آمدهبود و همهی آبا و اجدادش نیز در همان شهر زندگی کردهبودند. پدران او، همه آدمهایی ثروتمند بودهاند و نسل اندر نسل، برای فرزندان خود، مال و منال بسیاری بهجا گذاشتهبودند. خود او، گذشته از چند و چندین پارچه آبادی در اطراف بخارا و مقدار زیادی زمینهای مرغوب تجاری، تعدادی هم مستغلات داشت. در شهر بخارا، همه از وضع و حال خاندان «سامانی» اطلاعداشتند. اما به این نکته نیز آگاه بودند که خاندان مورد نظر، غیر از ریشه و تبارشان، از آن خاندانهای نجیبی بودهاند که انساندوستی و بذل و بخشش مالی آنها، زبانزد مردم همهی دورانها بودهاست. «دکترسامانی» چند سال قبل از وقوع انقلاب اکتبر 1917 برابر با 1296 خورشیدی، املاک خویش را فروخت و با همهی اعضای خانوادهاش به ایران کوچ کرد. علت این مهاجرت نیز آن بود که از چند سال پیش از آن، مورد آزار و اذیت برخی گروههای اجتماعی قرارگرفتهبود که به گونهای افراطی و چشمتنگانه، خود را حامی فقرا و ضعفا میدانستند.
آنان معتقد بودند که باید همهی مردم کرهی زمین به تساوی زندگیکنند. هیچکس را بر دیگری برتری نیست. چه این برتری مربوط به استعداد و توانایی ذهنی آدمها باشد و چه نباشد. این افراد به شکل بسیار خشن و تجاوزکارانهای، بیشتر افرادی را مورد آزار قرارمیدادند که معمولاً به مرکز قدرت و یا شبکه های پلیس مخفی و یا مقامهای انتظامی وصل نبودند. آنان که نه مال مردم را غارت کردهبودند و نه وابسته به چنان شبکههایی بودند اما از دیرزمان، ثروتی از راه ارث پدر و مادر به آنان انتقال یافتهبود و نسبت به مردم محروم نیز نگاهی مهرآمیز داشتند، بیشتر از همه مورد بیمهری و تجاوزهای کلامی و خرابکاریهای این گروه قرار میگرفتند. خاندان «دکترسامانی» نیز در این زمینه استثناء نبود. خاصه آن که وی در بند و بستهای سالهای اخیر، با هیچ گروهی از اقشار مرفه اجتماعی در نیامیختهبود. همهی این عوامل موجب شدهبود که او به اندیشهی ترک بخارا بیفتد.
نخستین شهری که قرعهی فال به نام آن افتادهبود، شهر ما بود. شهر ما نه چندان بزرگ بود که محل تاخت و تاز شخصیتهای مالی و سیاسی باشد و نه چندان کوچک که نتوان در آن نفسکشید و یا کاری انجامداد. هرچند او در این زمینه چندان تحقیقی انجام ندادهبود. بیشترین عاملی که در انتخاب شهر ما به عنوان محل سکونت آینده بر روی او تأثیر گذاشتهبود، حضور شخصی بود به نام «حسام جیرانی» که از شهر ما برای دیدار یکی از خویشان مادرش به بخارا سفر کردهبود. واقعیت آنست که مادر آن شخص، قبل از مرگ خویش وصیت کردهبود که یکی از آرزوهایش در لحظههای پایانی زندگی آنست که فرزندش روزی به بخارا سفرکند و دیداری با عمهی پیر مادرش که عمری بالای صدسال داشت، داشتهباشد. این که عمهی مادر «حسام جیرانی» همشهری ما، سر از بخارا در آوردهبود کمی جالب و غیرعادی مینمود. اما در این دنیای بزرگ، همه چیز امکانپذیر است. قضیه از این قرار بوده که عمهی او در جوانی، با پدر و مادر خود سفری به مکه داشتهاست. در همان سفر، با مردی از اهالی بخارا آشنا میشود که آن آشنایی بدل به عشقی پرشور میگردد و سرانجام نیز سر از ازدواج در میآورد. به همین دلیل، عمهی وی ناچار میشود با شوهر خویش به بخارا کوچکند. «حسام جیرانی» نیز به وصیت مادر خویش عمل کردهبود و راهی بخارا شدهبود.
اما هنگامی که به بخارا رسیدهبود، به شدت بیمارشدهبود. از این رو، فرزندان عمهی مادرش که به «دکتر عثمان سامانی»، ارادت و اعتقاد بسیاری داشتند، وی را برای معالجه، پیش او میبرند. همین مراجعه موجب شدهبود که «دکترسامانی»، مقداری با اوضاع ایران و شهر ما آشناشود. خاصه وقتی که «حسام جیرانی» از نیت «دکتر سامانی» برای کوچ احتمالی به ایران آگاه شدهبود، گفتهبود که هرگونه کمکی که ازدستش برآید، دریغی نخواهد داشت. پس از بازگشت «حسام» به ایران، او توانستهبود مقدمات کار مهاجرت «دکتر سامانی» را خیلی سریع انجامدهد. هفت هشت ماه بعد از بازگشت «جیرانی» به ایران، کارها چنان سریع پیش رفتهبود که «دکتر سامانی» با اعضای خانوادهاش به شهر ما کوچکردهبود. او در آن هنگام، مردی سی و چندسالهبودهاست. البته اوضاع ایران در آن زمان که مصادف بوده با حکومت احمدشاه قاجار، بسیار آشفته بوده. اما برای کسی که از امکانات مادی برخوردار باشد، در هر دورانی که زندگیکند، میتواند از درون بحرانها و افتهای اقتصادی به راحتی بگذرد. «دکتر سامانی» نیز پس از آن که در ایران استقرار یافتهبود، به پیشنهاد آن همان مرد قرارشدهبود که نام خود را از «عثمان» به «عمران» تغییردهد. «حسام جیرانی» برای او توضیح داده بود که در ایران، نام «عثمان» چندان معمول نیست. اگر میخواهد که خیلی از دیگران متمایز نشود و برای موردهایی از این دست بر سر زبان ها نیفتد، بهتر است که آن را عوضکند. «دکتر عثمان سامانی»، نه تنها نام کوچک خود را عوضکردهبود بلکه حتی فامیل خود را هم از «سامانی» به «بخارایی» تغییر دادهبود. هر چند نام پسرش که به عنوان اولین فرزند او در بخارا به دنیا آمدهبود، ویژگی نامگذاریهای آن منطقه را یعنی «رستممراد» را در خود حفظ کردهبود. اما این ویژگی، دستکم، از نظر اجتماعی و یا مذهبی، در کسی ذهنیت بدی برنمیانگیخت. «دکتر عمران بخارایی» پس از ورود به ایران، توانستهبود با راهنمایی و کمک «حسام جیرانی» و با پولی که از فروش املاک خود در بخارا به دست آورده بود، در شهر ما در چند منطقهی کوهستانی که از آب فراوان و مرغوبیت زمین برخوردار بود، املاک زیادی خریداریکند. گذشته از آن، توانستهبود در چندین نقطهی شهر، تعدادی خانه و مغازه بخرد که درآمد حاصل از همهی آنها، پاسخ گوی زندگی چند و چندین خانواده میتوانست باشد. این دوستی میان «دکتر عمران بخارایی» و آن مرد تا به آنجا رسیدهبود که سرانجام یکی از دختران او نیز با یگانه پسر او یعنی «دکتر رستم مراد بخارایی» ازدواج کردهبود.
ادامه دارد
«دکتر بخارایی»به عنوان یک پزشک متخصص در شهر ما، نشاندادهبود که چگونه میتوان هم به درد مردم اهمیتداد و هم به حرفهای آنانگوشکرد. او در عمل ثابت کردهبود که حرفهی پزشکی، حتی به عنوان یک شغل نان و آبدار، با دیگر حرفههای «بزن بفروش» یا «بزن بکوب» و یا «بردار و برو» تفاوتدارد. در این کار، پای سلامتی جسمی و روحی انسانهایی مطرح است که از روی احتیاج، بدانها اعتماد کردهاند. آن هم انسانهایی که هر یک میتوانند خود در یک شبکهی وسیع از روابط اجتماعی، نسبت به افراد دیگری مسؤلیتداشتهباشند و زندگی آنان را در رابطه با پیچیدهترین مسائل اجتماعی،به شکل خوب یابد، تحت تأثیر قراردهند. «دکتر بخارایی» نه تنها بیش ار هر پزشک دیگری برای بیمارانش وقت میگذاشت بلکه پرستاران و کارمندان او نیز در راه بهتر کردن وضع و حال بیماران او، از هیچگونه تلاشی خودداری نمیکردند.»
«دکتر رستممراد بخارایی» نه تنها پزشکی دانا و روانشناسی انساندوست بلکه شخصیتی بود که به ادبیات عرفانی ایران، مخصوصاً شعر حافظ، علاقهای عمیق و کاوندهداشت. او این علاقه و دانش ادبی را به طور قطع، مدیون تربیت و نفوذ معنوی پدرش بود که در بارهی شخصیت او نیز اندکی بعدتر صحبت خواهمکرد. به جرأت میتوانم بگویم که «دکتر بخارایی»، دیوان حافظ را کاملاً از حفظ میخواند. بهرهگیری او از دیوان شاعر شیراز و تسلطی که به حوزهی معنایی شعرهای او داشت، وی را واداشتهبود تا در برخورد خویش با بیماران روحی خود که درگیر تنشهای درونی بودند و از بسیاری دشواریهای رفتاری رنج میبردند، از آنها استفادهکند. تسلط او تنها در دایرهی معنایی و بستهی شعرهای حافظ نبود. او توانستهبود تصویر بسیارپژوهشگرانهای از تحولات تاریخی و اجتماعی بعد از حملهی مغول و تأثیر بلافصل آن بر بافتهای گوناگون زندگی مردم ایران و نیز رویدادهایی که مربوط به دوران زندگی حافظ میشد، به دست آوَرَد. باید بگویم که او همان اندازه که پزشک و روانشناس بود، ادیب و شعرشناس هم بود. «دکتر بخارایی» از سن هفت هشت سالگی، به دلیل ارادت عمیق پدرش به حافظ شیراز، با شعر او آشناشدهبود و آرام آرام، این ارادت به شکل بسیار آگاهانهای، سر از عشقی شورانگیز نسبت به این شاعر درآوردهبود. گذشته از این شوق فردی، وی در گفتگوهای رواندرمانهی خود با بیمارانی که برای گشایشهای روحی و رفتاری به او مراجعه میکردند، مرتب از دیوان حافظ بهره میجست. البته باید بگویم که بهرهگیری او از دیوان حافظ، از نوع فالگیری و یا خود را رهاکردن در آغوش یکی از غزلهای سرمستانه و رقصندهی شاعر شیراز نبود.
شیوهی کار او بدین معنی بود که نخست به محاصره و مشخصکردن نقطهی درد روحی و رفتاری در بیمار میپرداخت. سپس از دیدگاه علمی که برای بیمار، بتواند رابطههای علت و معلولی موضوع به شکل قابل فهمی مشخصشود، به بررسی جوهر بحران میپرداخت. همچنین عوامل مستقیم و غیر مستقیمی را که در شکلگیری و شدتیافتن آن تنش روحی و رفتاری نقش داشتند، بازمیگفت. به عبارت دیگر باید بگویم که همان نقطهی درد را از زوایای گوناگون میکاوید تا با کمک خود بیمار و توضیحات شخص درگیر، روشن میساخت که علت دشواری کار در کجا بودهاست. آنگاه علاوه بر راهنماییهایی که میکرد و دستور العملهایی که در اختیار آنان میگذاشت، به مرحلهی بعدی کار خود میرسید که شعر حافظ بود. در این مرحله، شعر حافظ، تنها کلام روان و دلپذیری نبود که به گوش میرسید بلکه آن دیدگاه تجربی و تاریخی یک شخصیت دردشناس بود که توانسته بود همهی هایهای غریبانهی ساکنان دردمند و ستمکشیدهی این سرزمین را در شعر خود به زیبایی افسونگرانهای جایدهد. البته او در آغاز ورود به ساحَت شعر حافظ، تلاش میکرد تا باور عمیق خود را به اندیشههای این شاعر به تماشا بگذارد. آنهم نه به عنوان سرایندهای غیبگو بلکه به عنوان یک انسان دردمند و همچنین دردشناس که به شیوهای جادوگرانه، همهی پلشتیها و نیز زیباییهای تاریخ درد و تردید یک ملت را در لابلای واژهها و مصراعهای شعر خود پنهان کردهاست. پردهبرداشتن از این تاریخ درد، نیاز به توانایی فکری و آگاهی ادبی داشت. چیزی که او هردوی آنها را دارابود. وی در برخورد با بیماران خویش، این نکته را پنهان نمیکرد که اعتقاد ژرف علمی خود را به کلماتی نشانبدهد که ظاهراً علمی نمینمود اما از دیدگاه او از «علمی» هم «علمیتر» از آب در میآمد.
اما برای به دست آوردن تصویری واقعبینانه از ریشههای شوق و شور «دکتر بخارایی» به عنوان پزشک و روانشناس به حافظ و شعر او، لازماست شناخت مختصری نیز از پدر وی بهدست بیاوریم. پدر «دکتربخارایی» که «دکتر عثمان سامانی» نام داشت نیز پزشک بود. او به عنوان پزشک عمومی در چندسال آغازین حرفهی خود، قبل از مهاجرت به ایران، در شهر «بخارا» مطبی باز کردهبود و به پذیرش بیماران میپرداخت. در آن زمان، پزشکبودن در عمل، به معنای آن بود که انسان بدل به فرشتهی نجات جان مردم شدهباشد. بر پایهی گفتههای «دکتر سامانی»، او از طرف پدر، نَسَب به خاندان سامانیان میبُرد و از طرف مادر به خاندان ابوعلی سینا که گویا نسل اندر نسل، همچون خاندان ابن سینا، در روستای «افشنه» و یا در همان منطقه زندگی میکردهاند. یکی از نکات جالب در تاریخ زندگی «دکتر سامانی» آن بود که ظاهراً حرفهی پزشکی، همچنان از پدر به پسر، انگار به عنوان یک میراث فرهنگی و رفتاری، در خلال سده های گذشتهی تاریخی، به ارث رسیدهاست. حتی «دکتر سامانی» اشاره میکرد که یکی از عمههای او نقش «قابله» و یا «ماما» را داشتهاست. در واقع او میخواست بدین وسیله نشاندهد که حرفهی پزشکی و «رواندرمانی»، در خانوادهی وی، چه در میان مردان و چه زنان، کاملاً طبیعی و رایج بودهاست. البته او در مورد گذشتههای دور، اسناد و مدارکی در دست نداشت که بتواند از آن طریق، ادعای خویش را در مورد نسلهای متمادی به اثبات برساند. خاصه در نواحی ماوراءالنهر که مرتب در معرض تاخت و تاز اقوام گوناگون مهاجم بودهاست. اقوامی که نه تنها برای جان مردم، پشیزی قائل نبوده اند بلکه به سادگی با غارتهای وحشیانهی خود، نه تنها بر اسناد تاریخی، بلکه به هرچیز که از یادگارهای زندگی گذشته و حال مردم بود، رحمی نداشته اند. اما به هرصورت، طبق گفتهی وی، این نکته را پدر در پدر و پسر در پسر، بازگفته بودهاند که تبار آنان از سوی پدر به خاندان «سامانیان» و از طریق مادر به خاندان «ابن سینا» میرسیدهاست. تنها کسی که این رشته را با تبار شاهانه و علمی دیرینهسال خود قطعکردهبود، «دکتر رستممراد بخارایی» بود که معمولاً نامی از گذشتههای تاریخی اجداد خویش نمیبُرد و فرزندان او نیز به پیروی از پدر، دیگر به کلی با «بخارا»ی زمان سامانیان، قطع رابطه کردهبودند.
ادامهدارد
«در بخش پیشین به توصیف شخصیت پزشکی در شهرمان پرداختم به نام «دکتررستممراد بخارایی» که تخصص خود را در بیماریهای گوارشی از انگلیس گرفتهبود اما قبل از آن، یکسال نیز در فرانسه، دورهی کارآموزی دیدهبود. وی علاوه بر توانایی و تخصصی که در کار خود داشت، انسانیبود که به جمعکردن ثروت از راه درمان بیمارانش فکر نمیکرد. مهمتر آن که، عنصر انساندوستی و کمک به دیگران، از برجستهترین ویژگیهای شخصیتی وی به شمار میآمد. او برخلاف دیگر پزشکان شهر ما که پول معاینهی بیماران، برایشان معدن طلا بود، به درمان آنان بیش از هرچیز دیگر میاندیشید و به علت وضع مادی خوبی که داشت، حتی نرخ معاینهی بیماران در مطب او، ارزانترین نرخ معاینه در شهر مابود. او گذشته از درمان درد جسم مردم، آنقدر دانش و توانایی داشت که به درمان دردهای روحی آنان نیز بپردازد، بیآن که در آن زمینه، دورهی تخصصی آکادمیک دیدهباشد.»
البته برای بسیاری از مردم که به علت بیماریهای جسمی، بار اول میخواستند پیش او بروند، آن پُرس و جوها و یادداشت کردنها از طرف پرستاران وی، چندان جاذبهای نداشت. برعکس، باید گفت که بسیاری حتی رمانده هم میشدند. خاصه آنان که دستشان به دهانشان میرسید و در آن صورت، ارزان یا گرانبودن هزینهی دیدار یک دکتر، چندان فرقینداشت. برای بسیاری از آنان، راحتتر آن بود که به سراغ پزشکی بروند که دور از چنان مقدمات و تشریفاتی، بیمار را معاینهای میکرد و بلافاصله نیز، نسخهای مینوشت. اما آنان که برای باردوم، گذارشان به مطب او میافتاد، در مییافتند که داشتن چنان پروندهای که دارندهی اطلاعات پایهای پزشکی برای بررسی حال بیمار بود، چه مزایایی دارد. با چنان پروندهای، دیگر نیاز به آن نبود که «دکتربخارایی»، بارهای بعد از بیماران خود بپرسد که چه ناراحتیهای دیگری، جز آنچه که در آن لحظه برایش مراجعه کردهاند، دارند و یا چه داروهایی مصرف میکنند. همه چیز در پروندهی بیمار، برای بار اول ثبت شدهبود. همین دقت عمل و توجه به حال بیماران، ارزان بودن هزینهی معاینه و برخورد انسانی و مهربانانهی او و کارمندانش با آنان، پس از گذشت چند سال، او را چنان شهرهی خاص و عام کردهبود که حتی از شهرهای دیگر و ازجمله از تهران، بیمارانی وقت میگرفتند و به سراغ او میآمدند. همین نامآوری موجب شدهبود که پدر من نیز برای یکبار هم که شده، به وی مراجعهکُنَد. تا آنجا که به یاد میآورم، من در سن و سال ده یا یازده سالگیبودم که یکروز همراه وی با درشکه به مطب او رفتیم. پدرم تب شدیدی داشت و سرگیجه، به کلی او را از پا انداختهبود. همراهی من بیشتر برای آن بود که در صورت لزوم، مواظب باشم که وی تعادلش را ازدستندهد. همهی آن مراحلی را که قبلاً شرحدادم، پدرم گذراند. زمانی که پدرم وارد اتاق «دکتربخارایی» شد، پروندهی او در دستش بود و از همهی جزئیات و ریزهکاریهای غذایی و دارویی پدرم نیز اطلاعداشت. این بدان معنی بود که «دکتربخارایی»، چند لحظه قبل از وارد شدن بیمار به اتاقش، پروندهی او را مطالعه میکرد و سپس از بیمار میخواست که وارد اتاقشود.
«دکتربخارایی» به علت کسب تجربه در بستر زمان، به خوبی آگاهبود که بیماران او از کدامین گروهها و قشرهای اجتماعی هستند. او آنها را معمولاً به سه گروه تقسیم میکرد. گروه اول کسانی بودند که از یک پزشک، مسؤلیت، پیگیری و دقت عمل میطلبیدند. گروه دوم کسانی بودند که حتی با کوچکترین ناراحتی، ترجیح میدادند به سراغ او بروند تا احتمالاً آن ناراحتی در مراحل اولیه متوقفگردد. گروه سوم آنان بودند که ناراحتی جسمی نداشتند اما از درد افسردگی و یا تنشهای روحی رنج میبردند و یا با برخی اختلافات خانوادگی عمیق درگیر بودند. البته او در اتاق انتظار و نیز در اتاق پذیرش بیماران که پرستارانش مینشستند، تابلو بزرگی نیز آویزان کردهبود که در آن نوشته شدهبود که «دکتربخارایی»، روانپزشک رسمی نیست اما شیوهی کار و درمانش، از طرف همکاران روانپزشک وی، سخت قابل تقدیس است. یکی از نکات جالب این موضوع آنبود که در سالهای اخیر، بر شمار بیمارانی که برای تسلای روحی و گرهگشایی در مشکلات زندگی خصوصی پیش او میآمدند، بیش از پیش افزوده میشد. با توجه به هجوم چنان بیمارانی، او ناچار شدهبود در سازمان اداری خویش و نیز تقسیم وقت خود میان بیماران جسمی و بیماران روحی، یک تجدید نظر جدی به عمل بیاورد. نتیجه آن شدهبود که او وقتش را قبل از ظهرها، را یکسره به بیماران جسمی اختصاصدادهبود و بعداز ظهرها را یکسره در اختیار آن گروه دیگر از بیماران گذاشتهبود که از تنشهای روحی و درگیری های عصبی در رنج بودند. گذشته از آن، او در بعد از ظهرها نمیتوانست همان مقدار بیمار بپذیرد که در قبل از ظهرها میپذیرفت.
او برای هر یک از بیماران روحی خود، تقریباً یک ساعت وقت میگذاشت. کار روانکاوانه و جستجوگرانهی وی در ژرفای رفتار و گفتار و روابط فردی و اجتماعی بیماران، میطلبید که او با آنان، از روی حوصله به گفتگو بنشیند. برای این کار، او اخیراً خانم جوان و تنددست دیگری را هم استخدام کردهبود که همراه با یکی از آن سهخانم قدیم، به اتاق وی میآمدند تا همهی جزئیات گفتگوها را یادداشتکنند و بعد به صورت ماشینشده، در پروندهی آنها بگذارند. این نکته را نیز یادآورشوم که «دکتربخارایی»، هفتهای پنجروز بیشتر کار نمیکرد. پنجشنبهها و جمعهها مطب او تعطیلبود. او از همان آغاز پذیرش بیماران روحی، برای یکایک آنان مشخص میکرد که حضور این خانمها در گفتگوی او با آنها، کاملاً ضروری است. اگر آنان دوست نداشتند که اشخاص دیگری حضور داشتهباشند، میتوانستند این نکته را از همان آغاز بگویند. در آن صورت، وی آشکارا از پذیرش بیماران مورد نظر، خودداری میکرد. البته او برای آنان توضیح میداد که عدم حضور آن خانمها در آن گفتگوها بدان میمانست که از پزشکی بخواهند کارش را انجامدهد بیآنکه لوازم آن کار را در اختیارش بگذارند. او میگفت که اگر بخواهد دقیقاً وضع و حال آنان را بررسیکند و نتیجهی لام را بگیرد، باید به همهی نکاتی که آنان در آن گفتگوها بر زبان میآورند، مراجعه کند و آنها را با دقت بخواند و حتی رویشان فکرکند تا بتواند به نتیجهای که برای حال آنان مفید است برسد. از طرف دیگر، او برای بیمارانش توضیح میداد که او و خانمهای همکارش از نظر اخلاقی، باید رازدار باشند و رازدار نیز هستند. از این جهت، بیماران وی، باید مطمئن باشند که «دکتربخارایی» و همکارانش، سنگ صبور یکایک آنان هستند. در واقع، مجموعهای از تمایزات کاری و رفتاری در شیوهی درمان و پذیرش بیماران، موجب شدهبود که خلق خدا از دور و نزدیک به مطب او هجوم بیاورند و حتی بار کار او را در آستانهی شصتسالگی، روز به روز سنگینترسازند. اما همه میدانستند که «دکتربخارایی» از کار خود، در جهت کمک روحی و جسمی به انسانهای دیگر لذت میبَرَد. کسانی که به مطب او مراجعه کردهبودند، اگر اندکی کنجکاوی داشتند، درمییافتند که او در اتاق خود، گذشته از کتابهای مرجع پزشکی و روانپزشکی، نسخههای متعددی از «دیوان حافظ شیراز» را جمعکردهاست. به جرأت میتوان گفت که او هرجا نوشته و یا کتابی در بارهی «حافظ» یافتهبود، خریدهبود. گذشته از آن، مطب او محل نمایش دیوانهای متعدد «حافظ» بود که تا آن زمان توسط اشخاص مختلف ویرایش شدهبود. از جملهی آنها انسان میتوانست «دیوان حافظ دکترغنی و دکترفیاض»، «دیوان حافظ انجوی شیرازی»، «دیوان حافظ مسعود فرزاد»، «دیوان حافظ دکتر پرویز ناتل خانلری« و بسیاری از چاپهای خطی و سنگی را که پدرش از دیرزمان، جمعآوری کردهبود، ببیند.
ادامه دارد
«در بخش سوم به آنجا رسیدیم که در آرایشگاه «مشحون»، با صحبتهای دبیر غریبه و بازنشستهی عَرَبی در بارهی حافظ، انگار یخ خاطرات مخاطبهای او نیز بازشد و آنان سعیکردند از برخی رویدادهای زندگی خود که مربوط به پدر و مادر و یا پدربزر و مادربزرگشان میشد، با گرمی و شوق صحبتکنند. حتی دوست «مشحون» یعنی «ابوتراب»، اقرار کرد که او زادهشدن خود و دیگر خواهر و برادرانش را حاصل لطف «حافظ شیراز» میداند که با فال مناسب خویش، زمینهی ازدواج پدر و مادرش را فراهم آوردهاست. در این زمینه، دوست «مشحون»، چنان ذوقزده شدهبود که پس از تمام شدن کار پیرایش موهای سر و صورتش توسط «محمود مشحون»، با دوچرخه به خانهرفت تا آن غزل مبارک «حافظ» را که زمینهساز ازدواج پدر و مادرش شدهبود، به آنجا بیاورد تا آقای دبیر عربی، آن را از نزدیک ببیند و آن غزل را برایشان بخواند و معنیاش را نیز توضیحدهد.»
در شهر ما مردی زندگی میکرد با نام «دکتر رستممراد بخارایی» که نه تنها کنجکاوی بلکه احترام بسیاری از مردم را نیز نسبت به خود برانگیختهبود. شاید عامل مهم برانگیختهشدن این کنجکاوی و احترام، دو موضوع برجستهبود که بسیاری از انسانهای دیگر نه بدان مجهزبودند و نه میتوانستند خود را متقاعدکنند که روزی آن دو خصلت، بدل به شیوهی روزانهی زندگی آنان گردد. این دو موضوع عبارت بود از رفتار بینیازانهی او به پول و مسائل مادی و دیگری علاقهی بسیار صمیمانه و عمیق او برای کمک به مردم در گشودن گرههای روحی، جسمی و حتی اجتماعی آنان. البته تصورم آنست که چنین افرادی، در هرکجای جهان و با هر فرهنگ و زبانی که زندگیکنند، قطعاً مورد استقبال مردم قرار میگیرند و مهر آنان را به خویش جلب میکنند. هرچند میدانم که رفتارهایی از این دست، چیزی نیست که یکباره در کسی پدیدارشود و همهی زندگی او را در مسیری بر خلاف عُرف و عادت اجتماعی هدایتکند. بلکه باید ریشههای آن را در دوران کودکی و تربیت روحی و فکری شخص جستجوکرد که چگونه در محیط خانه و خانواده و یا در جامعه از عوامل بسیار نیرومندی متأثرشدهاند.
شخص «رستممراد بخارایی» با آن که در آستانهی شصت سالگی به سر میبرد اما از طلوع آفتاب تا پاسی از شب گذشته، تقریباً هیچ آرامشی نداشت. خانهی بسیار بزرگ و زیبای او که در یکی از محلههای قدیم شهر قرارداشت، محل رفت و آمد بسیاری از مردمی بود که تقریباً از مقامات اداری و دولتی و نیز از بسیاری پزشکان دیگر، سلب امید کردهبودند. او سه فرزند داشت که دوتای آنان دختر و آخرین آنها پسربود. هیچکدام از آنان در شهر ما زندگی نمیکردند. شنیده بودم که یک دختر و پسرش در تهران و یک پسر دیگرش در مرکز استان زندگی میکرد. البته همهی آنان از تحصیلات بالا و شغلهای بسیار خوبی برخوردار بودند. «رستم مراد بخارایی» خیلی زود و در جوانسالی به دنبال حرفهی پدر رفتهبود و پزشک بسیار وارد و آگاهی شدهبود. تابلویی که بر سر در خانهاش آویزان بود حکایت از آن داشت که او به عنوان پزشک عمومی از یک طرف و متخصص ناراحتیهای گوارشی از طرف دیگر، انجام وظیفه میکرد. در جوانسالی، یکسال در فرانسه، دوران کارآموزی خود را گذراندهبود و سه سال هم در انگلیس، تخصص خود را در رشتهی گوارش، عمق بخشیدهبود. او از پزشکانی بود که شدیداً اصرارداشت که باید یک لحظه از نتیجهی تحقیقات جدید و حتی داروهای تازه، غافل نبود. در همان زمان، پزشکانی در شهر ما بودند که از زمان فراغت از تحصیل تا زمان مرگ، دیگر نه لای کتابی را بازمیکردند و نه میدانستند که در جهان پزشکی چه میگذرد.
اگر شرکتهای دارویی، از طریق مبلغان خود، آنان را از حضور داروی جدیدی آگاه میکردند، که کردهبودند و گرنه خود آنان در این زمینه، کوچکترین علاقهای نشان نمیدادند. باورشان آنبود که یکبار دکترشدن به معنی آنست که انسان، همیشه دکتر است و از دانش لازم برخوردار. البته حتی استفادهی آنان از داروهای جدید در شرایطی صورت میگرفت که شرکتهای دارویی مورد نظر، به آنان وعدهی پاداشهای مادی خوبی میدادند. در آن صورت، برای آنها، این کار، هم فال بود و هم تماشا. اما «دکتر بخارایی» از همهی آنان متمایز می شد. از آنجا که او مطالعات عمیقی، هم در زمینههای اجتماعی و هم روانی داشت، گاه بسیاری از مراجعه کنندگانش نه برای ناراحتیهای جسمی خویش، بلکه برای مشکلات روحی و رفتاری خود که در زندگی روزانه، گرفتار آن بودند به حضورش میآمدند. او البته به همه میگفت که وی در آن زمینهها هیچگونه جوازی ندارد و آنچه را که میگوید بر اثر تجربههای فردی و مطالعات شخصی خود اوست. در مطب او، سه نفر کار میکردند. هرسه نفر نیز خانم بودند. اما خانم هایی که سن و سالشان بالای چهل سال بود. هرسهی آنان، یا در رشتهی دارو شناسی، تحصیلاتی داشتند و یا آنچه را که خواندهبودند در رابطه با مسائل روحی و جسمی انسان بود. حتی شنیدهبودم که «دکتر بخارایی»، آنها را در چند نوبت با هزینهی خود برای دورههای آموزشی فشرده به تهران فرستادهبود تا دانش خود را در ارتباط با کاری که داشتند افزایشدهند.
این خانمها، نه تنها وفاداری عمیقی نسبت به «دکتر بخارایی» داشتند بلکه به کار خود نیز از عمق جان، عشق میورزیدند. در شهر ما شایعبود که «دکتر بخارایی»، برای هر بیماری، بیستدقیقه وقت میگذارد. بسیاری که او را نمیشناختند و یا ذهنشان با معیارهای دیگری خوگرفتهبود، بیشتر لبخندی از روی تمسخر برلبانشان جاری میشد و گاه با لحنی دلسوزانه، او را آدم «خُل»ی تلقی میکردند. این در حالی بود که دیگر پزشکان شهر ما در عرض بیست دقیقهای که او یک بیمار را میپذیرفت، چهار بیمار را میپذیرفتند و اگر بیماران، از اهالی روستا بودند، گاه چهار پنج نفر را در یک نگاه و در همان سه چهار پنجدقیقه ای که باید یک بیمار را میپذیرفتند، به اتاق معاینه فرا می خواندند. البته نه او در این زمینه در بارهی شیوهی کار پزشکان دیگر، چیزی میگفت و نه آنان در مورد او حرفی میزدند. همه، عمیقاً برای او احترام قائلبودند. خاصه، برای دانش عمیقی که داشت و کارش را نیزخیلی خوب بلد بود. هزینهی درمان او، ارزانترین هزینهی درمان شهر ما بود. او اگر متوجه میشد که وضع مادی بیمار خوب نیست، از او هیچ پولی نمیگرفت. البته این او نبود که هزینهی معاینه را دریافت میکرد بلکه کارمندانش که همان سه خانم بودند، دریافت میکردند. همهی مردم به آنان یا «خانم دکتر» میگفتند و یا «خانم پرستار». کار این سه خانم، کار چندان سادهای نبود. آنان میبایست هنگام ثبتنام بیمار، کلی از او و یا اگر او خود قادر نبود از اطرافیانش «بازجویی» میکردند. هر بیمار، در مطب «دکتربخارایی» پروندهای داشت که در آن، سن و سال، جنسیت، تحصیلات، شغل، علائق غذایی، حساسیتهای روحی و جسمی، شمار فرزندان، حتی علاقهی بیماران به کتاب و مطالعه نیز ذکر میشد. خانمهای کارمند او چنان در کار خود وارد بودند که با حوصلهی بسیار، همهی اینها را میپرسیدند و دلیل پرسش خود را نیز توضیح میدادند که «دکتر بخارایی» با این اطلاعات، هم بهتر میتواند با آنان برخورد کند و هم دردشان را بهتر تشخیصدهد و نیز برای آن درد، داروی مناسب را بنویسد.
ادامه دارد
«در بخش دوم به این نکته اشارهکردم که در آرایشگاه «مشحون»، بحثی میان «محمود مشحون» صاحب آرایشگاه و دوست قدیمیاش «ابوتراب»، بر سر تابلویی که یکی از غزلهای حافظ در آن نوشته شدهبود، درگرفتهبود که جالب بودن موضوع گفتگو، نظر یکی از مشتریهای منتظر و غریبهی آرایشگاه را به خود جلبکرد. به همین دلیل، آن مشتری غریبه، خود را به میان بحث آنان کشاند و پس از معرفی خود به عنوان یک دبیر بازنشستهی زبان عربی که از شهر «ساری» برای ازدواج پسرش به شهر ما آمدهبود، مقداری به شعر «حافظ» پرداخت و خاصیت بخشهایی از اندیشهی او را در شعرش برای جمع حاضر در آن مغازه بیانکرد. نحوهی صحبتکردنش نشان میداد که به شعر حافظ مسلط است و دور از هرگونه بالانشینی، دوست دارد که ارادت خود را از تهدل به این شاعر شیراز نشاندهد.»
من نمیدانستم که آن دو نفریعنی «محمود مشحون» و دوستش «ابوتراب»، چقدر عمق حرفهای آن دبیر عربی را درک میکردند. طبیعی بود که آنان معنی همهی واژههایی را که از دهان او در میآمد، به خوبی میفهمیدند. نه واژههای قُلُمبه و سُلُمبهای در میان آنها بود و نه آن دبیر عربی علاقهداشت که با چنان زبانی صحبتکند. اما اینکه در عمل میتوانستند با آن فهمیدن، نقبی به درون معنیهای ادبی و عرفانی حرفهای او بزنند، تردید داشتم. علتش هم اینست که وقتی «حساسه«های ذهنی انسان، آمادگی برای «گرفتن» و «شکارکردن» برخی مفاهیم را نداشتهباشد، تردید نیست که آن مفاهیم مانند یک موج سرگردان از بالای سر و یا از بیخ گوش انسان خواهندگذشت، بیآن که آن شخص حتی بتواند عبور همهی آن ارزشهای معنایی را درککند. حساسههای ذهنی هریک از ما، مانند دستگاهی است که قادر به گرفتن امواج رادیویی معینی با طول موجهای معینی است. وقتی که آن دستگاه در برابر طول موجهای دیگری قرار بگیرد، طبیعیاست که نخواهد توانست آنها را بگیرد. از همینروست که وقتی ما برخی کلیدهای معنایی را در مورد این یا آن مفهوم در اختیار نداریم، بسیاری از حرفهایی که «می شنویم»، در عمل نمیشنویم. همچنان که اگر زمانی به درک یک اصطلاح و یا مفهوم جدید بر بخوریم، گاه پیش میآید که همان روز و یا در همان نزدیکیها، بارها و بارها آن اصطلاح و یا واژه را از دهان این و آن میشنویم. این بدان معنا نیست که آن مفاهیم و اصطلاحات تا آنزمان، از سوی دیگران مورد استفاده قرار نمیگرفتهاند بلکه بدان دلیل بوده است که ما زمینهی گرفتن و درک آنها را تا آن زمان نداشتهایم.
البته من در سن و سالی نبودم که بتوانم میزان دانش آن دبیر بازنشسته را در مورد «حافظ» و شعر او ارزیابیکنم. اما واقعیت آنست که نوع برخورد آن مرد و شنیدن حرفهایش در مورد حافظ، افق تازهای در دنیای ذهنی من بازکردهبود. من آنحرفها را قبلاً در جایی نشنیدهبودم. آقای «مشحون» در حالی که بر سبیل ادب، مرتب حرفهای آن دبیر بازنشسته را تأیید میکرد، در جواب او گفت:«من از پدر خدابیامرزم شنیده بودم که میگفت سینهی «حافظ»، پُر از عِلم استاست. حتی شنیدهبودم که میگفت که از جایی از غیب، - حال از طرف خداوند یا پیغمبرها، این را نمیدانم- به او کمک میکردهاند که اسرار زندگی را بفهمد و حتی از زندگی مردم سر درآورد.» دوست مشحون آقا «ابوتراب» که هنوز در زیر تیغ سلمانی بود، حرف «مشحون» را تأیید کرد و از زیر دست دوستش، سرکی کشید تا نگاهش را در آینه به چهرهی آن دبیر عربی بدوزد. آنگاه شروع به صحبتکرد:«پدر مرحوم من، با آن که سواد نداشت اما به «حافظ» اعتقاد زیادی داشت. اگر بگویم که من و همهی خواهرها و برادرهایم، محصول «بله»ی «حافظ» هستیم، شاید باورنکنید. پدرم میگفت که وقتی میخواستند به خواستگاری مادرم بروند، مادر بزرگ پدریام با خانوادهی مادری من میانهی خوبی نداشت. او گفتهبود که پسر من اگر با این دختر ازدواج کند، بدبخت خواهدشد. اما پدر پدرم گفتهبود، که او به حرف زنها حتی اگر درست هم از آب در بیاید اهمیتی نمیدهد. اگر چه او، آن دختر خانم را که میخواست عروس آیندهی پدر بزرگ و مادر بزرگ باشد، نمیشناخت. اما به «حافظ» شیراز، آنقدر اعتقاد داشت که اگر او در شعرش میگفت خودت را در چاه بینداز، پدر بزرگ من این کار را میکرد. او همیشه میگفت شما از مصلحتهای غیبی هیچ چیز نمیدانید. «حافظ» از آن شاعرهاست که یکدانه از کلید انبار مصلحتهای غیبی را در جیب خود دارد.
به همین دلیل، پدر پدرم به خانهی یکی از خویشاوندانمان که واعظ هم بودهاست میرود و از او میخواهد که از دیوان «حافظ» برایش فالیبگیرد. آن واعظ به پدرم میگوید وقتی که «قرآن» به عنوان کلام مقدس خدا در دسترس باشد چرا باید از دیوان «حافظ» فال بگیرم؟ اما پدرم گفتهبود که او هیچ شکی در مقدس بودن و درستبودن کلام خدا ندارد. اما اینبار، دوست دارد کلام «بندهی خدا» و نمایندهی او را بشنود. آن واعظ کمی ناراحت شدهبوده و به پدرم گفتهبودهاست که «حافظ» نمایندهی خدا نیست. فقط بندهی خداست. نمایندهی خدا، پیغمبر ماست نه «حافظ». به هرحال، آن واعظ از دیوان «حافظ» فالی گرفتهبود که در آن شعر، حتی کلمهی «پسر» هم آمدهبود. آمدن این کلمه، حتی بیشتر از پیش، ارادت او را به «حافظ» افزودهبود. پس از آن فالگرفتن بود که پدربزرگم با همهی مخالفتهای همسرش، به خواستگاری مادرم رفتهبود. البته وضع مادی پدربزرگ پدریام به مراتب، بهتر از وضع مادی پدر بزرگ مادریام بود. آنها هم بدون معطلی، به این خواستگاری، جواب مثبت دادهبودند. حتی پدر بزرگم معتقد شدهبود آنچه را که «حافظ» شیراز، در آینهی غیب دیدهبود، همهاش در زندگی پسرش که پدر من باشد، عملی شده بود. ظاهراً این ازدواج، برای همهی خانوادههای دخیل، شگون هم داشت. ازدواج آنها سرگرفت و نتیجهی آن، من شدهام و شش خواهر و برادر دیگرم. به حمدالله، خداوند ما را هیچگاه گرسنه نگذاشتهاست. از او برکت بوده و از ما حرکت. پدرم، البته عمرش را به شما دادهاست اما او، کمی بعد از آن واعظ خواهش کردهبود که آن شعر «حافظ» را روی کاغذی بنویسد تا پدرم آن را به یکی از خطاطان که دمِ درِِ مسجد جامع شهرمینشستند بدهد تا با خط قشنگ بنویسند و به مبارکی ازدواجی که سر گرفتهبود، در خانهی آنها به دیوار آویزانکنند. آن شعر مبارک «حافظ»، همین حالا در خانهی ماست. از میان ارثهای پدر، قرار بر این شد که این تابلو را به پسر بزرگ خانواده بدهند که قرعه به نام من افتاد.» «ابوتراب»، دوست آقای «مشحون» که این داستان را نقل میکرد، آنقدر هیجان زده شدهبود که پس از اصلاح سرش، در حالی که من و آن آقای دبیر عربی هنوز منتظر نوبتمان بودیم، با دوچرخه به خانه رفت تا آن غزل قابگرفته را بیاورد تا به آن آقای دبیر عربی نشانبدهد. حتی از او خواهش کرد که آن را یکبار برای خود او و حُضار آن مغازه بخواند. آن غزل، این بود.
بـــاغ مرا چه حـــــــاجت سرو و صـــــنوبر است
شمشاد خـــانهپـــــرور مـــــــا از که کمتر است
ای نــــــازنین پــسر تــو چـــه مذهب گرفتهای؟
کِت خــــــــون ما حلالتــــر از شیر مــــادر است
چون نــــــــقش غــم ز دور بــبینی شراب خواه
تــــشخیص کـــــردهایم و مُداوا مـــــــقرر است
از آستان پــــــــــیر مُغـــان سر چــــــرا کشیم؟
دولـــــت در آن ســـرا و گشایش در آن دراست
یک قصه بـــیش نیست غـــم عشق وین عجب
کز هـــر زبــــــــان که مـیشنوم نــامکرر است
فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است
تا آب مـــــا کــــه منبـــعش الله اکبــــــــر است
ما آبــــروی فـــــــقر و قنـــــــــاعت نمیبـــریم
با پـــــــادشه بـــگوی کــــــه روزی مُقدّر است
حــــافظ چــــــه طرفه شاخ نباتیست کــلک تو
کِش مــــــیوه دلپذیرتــــر از شهد و شکر است
ادامه دارد
این یادداشتها، تنها نقد ادبی نیست. نقد تاریخی و اجتماعی هم هست. اعتقاد من آنست که ما به غیر از نقدی که از سوی اهل ادب و نظر در بارهی شاعرانمان نوشته میشود، نقد نانوشتهی دیگری هم داریم که مردم ما در طول زندگی و رشد خویش، از شاعران و نویسندگانمان در ذهن خود فراهم آورده اند. واقعیت آنست که ارزش این بخش از نقد نانوشتهی ما اگر چه غیر تخصصی است اما اهمیت کمتری از آن نقد تخصصی ندارد. نقادان ما اگر بگویند که نقد خویش را برای «که» مینویسند، در آن صورت، خاستگاه آن اندیشهها بیشتر مشخص میشود. باور من آنست که آنان، هنگام نوشتن نقد خویش در درجهی اول به «مردم متخصص» نظر دارند. طبیعی است که اگر دیگران نیز نقد آنها را بخوانند، خوشحال خواهندشد. در حالی که اگر این میراث فرهنگی، در خلال سدههای درد و رنج بر مردم، سدههای حمله و ویرانگری اقوام مختلف کینتوز و انتقامگیر بر هرگوشهی خاک این کشور، تا این زمان باقی ماندهاست تنها به لطف نوشتههای صاحبان تخصص ادبی نبودهاست. بلکه مردم کوچه و بازار به عنوان رودخانهی اصلی زندگی اجتماعی و تاریخی، حافظ و انتقالدهندهی این میراث بودهاند. در اینگونه نوشتههای «نقد و خاطره»، تلاش من برآنست که به این بُعد توجهناشده و نانوشته، جانی بخشم و آن را از میان تاریکی رفتارها و گفتارها به روشنایی روز بکشانم.
در رابطه با آن غزل حافظ، در «آرایشگاه مشحون»، ماجرای جالبی پیشآمد که من نیز بر حَسَب تصادف، شاهد آن بودم. در یکی از روزها، من همراه با دو مشتری دیگر، منتظر نوبت خود، روی صندلی ارج زنگزده و رنگباختهای نشستهبودم. محلی که من انتخاب کردهبودم، طرف راستم مماس با شیشهای بود که خیابان را در معرض دید قرار میداد. گاه بخشی از حواسم به خیابان و عابران بود و بخشی دیگر به صحبتها و حالات و حرکات مشتریها و صاحب مغازه. آقای «مشحون» که مشتری خود را «ابوتراب» خطاب میکرد، لحن بسیار خودمانی و دوستانهای با او داشت. در حالی که همچنان به کار پیرایش و آرایش او مشغول بود، تشکرها و گلایههایش را نیز مطرح میکرد. البته محتوای تشکر و گلایهاش نیز بسیار صمیمی و مهربانانهبود. موضوع گلایه و تشکر به همان تابلوی برمیگشت که غزل حافظ در آن قاب گرفته شدهبود. ظاهراً دوست صاحب مغازه، آن را در نوروز همان سال به وی، هدیه دادهبود. جزئیات گلایهی وی بر این نکته بناشدهبود که دوستش باوجود آن که از میزان سواد و توانایی تحصیلی «مشحون» خبرداشت، هرگز شعرهای آن تابلو را برای وی نخوانده بود. این که آنها را برایش معنیکند، دیگر کاری فراتر از عادیاتبود.
«محمود مشحون» به دوستش میگفت از وقتی من این هدیهی ترا در برابر مشتریها آویزان کردهام، آنها همه بَهبَه و چَهچَه میکنند اما از من نیز میخواهند که همهی آن شعر را برایشان بخوانم. اما من که سوادم نمکشیدهاست، چطور میتوانم از عهدهی اینکار برآیم؟ آنهم شعری که من نه تمرین خواندنش را کردهام و نه معنیاش را میدانم. بگذریم از این که آن خطهای کج و مُعوَج، هنوز قوز بالا قوز هم شدهاست. در این میان، دوستش لبخندی برلب آورد و گفت:«اگر بگویم که خود من هم به راحتی نمیتوانم آن را بخوانم برایت باورکردنی نیست. درست است که من تا کلاس ششم درس خواندهام اما واقعیت آنست که ما همیشه دیوان «حافظ» را فقط برای تبرّک و بر سر سفرهی هفتسین گذاشتهایم. شاید به آن دلیل که در خانهی ما، تنها کسی که سواد خواندن و نوشتن داشته است، من بودهام. من هم که از صبح تا شب، مشغول جانکندنم تا لقمهای نان برای اهل و عیال جورکنم. اما همیشه دوستداشتهام که شعرهای حافظ را بخوانم. علت آن که این تابلو را برایت آوردم آن بود که ما شب یلدای سال گذشته، مهمان همسایهمان بودیم. آنها یک دیوان بزرگ و قشنگ تازهای از «حافظ» خریدهبودند. آن شب، میزبان ما برای هریک از اعضای خانوادهی ما «فالی» دید که بسیار خوب آمد. با خود گفتم بدنیست که یکی از شعرهای او را که بر روی مقواهای بزرگ در کتابفروشی «حامدان»میفروشند برای تو بخرم و سفارشکنم که قاب هم بگیرند.»
فضای صحبت آنان چنان حس و حالیداشت که انگار دیگران هیچ حضوری نداشتند. نه صاحب مغازه از مطرحکردن بیسوادی خود باکیداشت و نه دوستش که آن تابلو را به یُمن «خوشگویی» های خواجهی شیراز، به او هدیه دادهبود. در این میان، یکی از مشتریهایی که سن و سالش به چهل میرسید، به میان حرف های آندو دوید و گفت:«باجناق من، دبیر ادبیات دبیرستان های همین شهر است. او میگوید که خواندن و فهمیدن غزلهای حافظ، کار هرکسی نیست. حتی به اعتقاد او، بسیاری از همکارانش، توانایی درک درست غزلهای حافظ را ندارند. البته من از درستی حرفهای او اطلاعی ندارم. زندگی ما چنان با کار و کاسبی گره خورده که کمتر فرصت فکرکردن به شاعرهایی مثل حافظ و فردوسی را پیدا میکنیم. زبان اینها پر از حکمت است اما زندگی ما هم متأسفانه پر از نکبت است.» آقای مشحون که از آینه، هم به این مشتری منتظر نگاه میکرد تا رفتارش نسبت به او برخلاف ادب تعبیر نشود و هم سعیداشت که تمرکزش را در پیراستگی سر و ریش دوستش ازدست ندهد، حرف های او را با سر و «بله بله»های تندش تأیید میکرد. مشتری دیگری که سن و سالش نشانگر آن بود که سالهاست در حال و هوای بازنشستگی سیر میکند و اول بار بود که به «آرایشگاه مشحون» میآمد گفت:«موضوع جالبی را پیش کشیدهاید. اما بهتر است من اول، خودم را معرفیکنم. من با خانوادهام یکماهی است که از «ساری» به اینجا آمدهام. مهمان پسرم هستیم. او در این شهر، کارمند فرمانداری است و انشاءالله به زودی ازدواجش سرخواهدگرفت. آمدهایم به او کمککنیم تا سر و سامان بگیرد و بعد خودمان به «وطن» اصلیمان برگردیم.»
«من اولبار است که افتخار آشنایی با همهی شما را پیدا میکنم. اما باید بگویم که خود من در شهر «ساری»، دبیر دبیرستانها بودهام و عربی درس میدادهام اما خوشحالم که در طول زندگیام با حافظ و شعر او نیز بسیار حشر و نشر داشتهام. حافظ از آن شاعرهایی است که همهی مردم ما به اندازهی فهمشان، او را دوستدارند و برایش ارزش قائلند. اگر جسارتنکنم باید بگویم که شعر حافظ مثل اقیانوس است. همه میتوانند به آن نزدیکشوند. هم از ساحلهای مختلفش بهره ببرند و هم از آب آن. ساحل شعر حافظ در بعضی جاها شنی است و در برخی جاها سنگی و در نقاطی دیگر، خاکی. هرکسی که به یکی از این ساحلها پا گذاشته، از حافظ شناخت مشخصی به دست آوردهاست. حتی آنان که در حال تشنگی با ظرفهای بزرگ و کوچک خود به این اقیانوس نزدیک میشوند، به اندازهی توانایی و ظرفیت آن ظرفها میتوانند از آن آب بردارند.» همهی ما سراپا گوش شدهبودیم. آنچه را که او میگفت قابل درکبود اما من نه توانایی آن را داشتم که در واقعیت زندگی در آن سن و سال، آنرا تجربهکنم و نه اشتیاق سوزندهای در جانم شراره میکشید. «حافظ» برای من، مردی بود که در زندگیاش چیزهایی نوشتهبود که آن چیزها نه به خانهی ما راه یافتهبود و نه پدرم از آن سهمی بردهبود. تقریباً تردید نداشتم که آقای مشحون که از راه ادب و حس جلب مشتری، مرتب سخنان او را تأیید میکرد و ترکیب «صحیح میفرمایید» را به دنبال تأییدهای خویش میآورد، بخش اعظم آنها را نفهمیدهبود. اما چهباک! مهم آنست که مشتریها احساسکنند که او از جمله افراد ردیف اولی است که به حرفهای آنان گوش میکند. آقای دبیر بازنشسته به سخنانش ادامه داد:«اگر من با همهی سن و سالم به شما بگویم که هنوز بسیاری از شعرها و اصطلاحات زبان حافظ را نفهمیدهام، شاید باورتان نشود اما این عین واقعیت است. من دیگر در سن و سالی نیستم که بخواهم لب تاقچه بگذارم و یا زیره به کرمان ببرم. لطف شعر حافظ در آن است که نه انسان را ملامت میکند و نه از آستانهی «در»ِ خود ناامید بر میگرداند.»
ادامه دارددر میان شاعران دیرینهسال ایران، دو تن بیش از دیگران، همیشه ذهن مرا به خود مشغول داشتهاند. انگار در شعر این دو تن، با وجود گذشت دههها و سدههای بسیار از زمان حیاتشان، هنوز جادوی کشف ناشده و رازهای ناگفتهای از هستی مرموز آدمی، باقی ماندهاست. رازهایی که گذشت زمان نه تنها از عمق و گستردگی آنها کمنکرده، بلکه بر ژرفای آنها هنوز هم افزودهاست. در این رازها، با اندکی تأمل و دقت، می توان هم جادوی «شکرخند زندگی» و هم «زهرخند مرگ» را به تماشاآمد. هرانسانی که در زندگی خود، گاه و بیگاه، با اندیشهی زندگی و مرگ، کلنجار رفتهباشد، قطعاً در سالهای سالمندی و پختگی عمر، با خواندن سرودههای اندیشمندانهی اینان، به کشف رازهای ناگفته و ناشنیدهی دیگری، نائل میگردد. رازهایی که هرگز در سالهای خامی و جوانی، بدانها نیندیشیدهاست. شاید از اینرو باشد که انسان باوجود سر و کار داشتن با شعر اینشاعران و خواندنهای مکرر آنها، انگار هنوز جوهر آن پیام نهایی را به درستی درنیافتهاست و همین حس درنیافتگی، نوعی بدهکاری معنوی در جان او ایجاد میکند.
از اینروست که هرگاه من، به حوزهی فکر و زبان آنان واردشدهام، گذشته از آن حس احترام و جاذبهای که نسبت به آنها در جان من جولان داشته، دچار این احساس غریب بودهام که زبان من، توان آن را ندارد که بتواند همهی آن موجهای حس و فکری را که در ذهنم نسبت به آنها دارم به صفحهی کاغذ انتقالدهد. حتی آنگاه که دیگر در همان لحظه، قلم از نوشتن بازمانده است و ذهن از اندیشیدن، بازهم احساس کردهام که با جانی تشنه و روانی ملتهب، از جویبار خُنَک و زلال شعر آنان دورشدهام. این دو شاعر عبارتند از «حکیم عمر خیام نیشابوری» و «شمسالدین محمد حافظ شیرازی». چندی پیش، برخی از دریافتهای ذهنیام را در همین نوشتارها، در بارهی خیام با عنوان «خیام در باغ اضطراب» برزبان آوردم. این گفتار، اینک به حافظ شیراز اختصاصدارد که زبانش از جوهر «راز» و «کشف راز»، از «اندوه» و «پادزهر اندوه» به شکلی غریبی لبالباست. در خلال سالهایی که من با ادبیات ایران، خاصه شعر سر و کار داشتهام، تلاشم برآنبوده تا نکاتی را در مورد این دو شاعر برقلم جاری سازم. آنچه از این دو در مرکز توجه ذهن من بوده، زبان رازبارهی منحصر به فردی است که اینان برای بیان اندیشههای متلاطم خویش برگزیدهاند. باید آشکارا اعترافکنم که زبان این دو شاعر، همان زبان فردوسی، سعدی، خاقانی، مولانا، عطار، سنایی و بسیارانی دیگر نیست. زبانی است آمیخته به درد، آمیخته به اندوهی تاریک و گزنده که در بسیاری از ابعاد، به شکل آشکاری، خود را از زبان دیگر شاعران پارسیزبان کشورمان متمایز میسازد.
البته این توجه، هیچگاه مانع از آن نبودهاست که من به شاعران و نویسندگان بزرگ دیگرمان که جایگاه مشخص خویش را در حوزههای گوناگون فکری و ادبی دارند، احترام خود را ابرازنکنم. اما تفاوت سیر و گذار در دیوان شعر آنان با سیر و گذار در خطهی شعر اینان، به مثابهی گذار از سرزمینهای جادوخیز تؤام با رؤیاهایی غریب و شگفتاست. باید صمیمانه اعترافکنم که تا این زمان، هرمقدار که در سرزمین شعر حافظ و خیام توقفکردهام، هرگز احساس «سیری» و «خستگی» به من دست ندادهاست. منظورم از «خستگی» به معنی «دلزدگی» فکری است و گرنه خستگی جسمی، یک پدیدهی اجتنابناپذیر انسانیاست و ارتباطی به «بود» و «نبود» جاذبه در آن اشعار ندارد. در شعر «خیام» با همهی اندکبودن و نیز در شعر «حافظ» که از نظر «کمی» چند و چندینبرابر شعر خیاماست، انگار رازشگفت و مرموزی از هستی دو روزهی انسان نهفتهاست که هربار از کنار آنها میگذارم، ذهنم دچار سرگیجهای میشود که هم آرزوی طبیبی حاذق را در برابر خود دارد و هم میخواهد به شکلی در همان لذت غریب سرگیجهای خویش باقی بماند.
این نیز از نادرههای روح رازبارهی انسان است که هم از «درد» میگریزد و هم به «درد» پناه میبرد. شاید تفاوت این «دردجویی» و «دردگریزی» انسان در آن باشد که او آرزومندانه میخواهد امکان آن را داشتهباشد که هم «درد» را برگزیند و هم آنرا از خود دورسازد. چنین حس اختیارطلبانهای که انسان آرزومند آنست از آن حسهای غریب، متضاد و غیر ممکن هستی اوست. شاید در چشماندازهای زمانی نزدیکی که ما آن را با سده و هزاره شماره میکنیم، این خصلت متضاد و شگفت، همچنان به حیات خود در جان آدمی ادامهدهد. شاید هم در خلال این دورانها، انسان بتواند در حوزهی دانش، به رازهایی دستیابد که سنگینی حضور مرگ بر زندگی او را به گونهای غیرقابلباور کاهشدهد. طبیعیاست که در آن صورت، بسیاری از چشماندازهای فکری و فلسفی انسان، کاملاً دگرگون خواهدشد و حتی چه بسا آن رازبارگی جادویی شعر «حافظ» و «خیام»، رنگ دیگری به خود بگیرد. اما تا آن زمان، تردید نبایدداشت که شعر این دوشاعر، پرندگانی خواهند بود که در آسمان رازبار مرگ و زندگی، به پرواز اندیشه برانگیز خویش، همچنان ادامه خواهندداد.
در این نوشتار، تلاش داشتهام تا گوشههای پراکندهی خاطراتم را از دوران کودکی در مورد او و شعر وی، بر صفحهی کاغذ جاریسازم. در این زمینه باید این نکته را بازگویم که نخستین خاطرهی من از «حافظ» و شعر او به زمانی برمیگردد که یکی از غزلهای قابگرفتهی وی را در آرایشگاه یکی از خویشانمان، زمانی که برای کوتاهکردن موهای سرم رفتهبودم، دیدم. او این غزل را در قاب چوبی قهوهای رنگ سادهای، بر بالای آینهی قدنمای مغازهاش آویزان کردهبود. در آن هنگام، من یازدهسال بیشتر نداشتم. از دو سال پیش از آن که پدرم خانهی قبلیمان را فروختهبود و ما به محل جدیدی نقل مکان کردهبودیم، من ناچاربودم به آرایشگاه جدیدی بروم که صاحب آن، یعنی شخص آرایشگر، «محمود مشحون»، یکی از خویشان نه چندان دور مابود. از آن خویشانی که همیشه در ردیف خویشان باقی میمانند و انسان نه آنها را به خانهی خویش دعوت میکند و نه آنان دست به چنان کاری میزنند. پس از آنکه پدرم مرا برای نخستینبار به آن جا بُرد، سفارشکرد که برای کوتاه کردن موهای سرم که هر دو هفته یکبار میبایست انجام میدادم، به آنجا بروم. پدرم تأکیدداشت که نگران پرداخت دستمزد آرایشگر نباشم. او قرارگذاشتهبود که در آخر هرماه، وقتی برای اصلاح سر خود بدانجا میرود، پول اصلاح سر مرا نیز پرداختکند.
جلسهی اول که همراه پدرم به آنجا رفتم، محیط آرایشگاه جدید، چنان برایم غریبهبود که میبایست زمانی چند میگذشت، تا آرام آرام به در و دیوار آن عادت میکردم. باردوم ، احساس آرامش بیشتری داشتم و از همانرو، کمکم در صدد نگاه کردن به پیرامون خویش و کشف اشیاء و آویزههای در و دیوار آن برآمدم. در آن سفر کشف بر در و دیوار آرایشگاه بود که چشمم به شعر «حافظ» افتاد که با خط نستعلیق در آن قاب چوبی قرارگرفتهبود. البته چند و چندین جلسه طولکشید تا من توانستم آن غزل را تکهتکه بخوانم و در حد درک خویش آنرا نیزبفهمم. این آقای «مشحون» که صاحب مغازهبود، سواد خواندن و نوشتن نداشت. اما در همان روزها، رفتن به کلاسهای شبانه را شروعکردهبود تا بتواند دست کم، کمی روزنامهها را بخواند و احتمالاً چند خطی هم نامهبنویسد. این موضوع را من از خلال صحبتهای او که با برخی از مشتریان صمیمیاش مطرح میکرد، دریافتم. تا آن جا که به یاد میآورم در آن تابلو، نامی از «حافظ» به عنوان سرایندهی شعر، برده نشدهبود. شاید کسی که آن را خطاطی کردهبود، یقینداشت که در کشور ما، همهی آدمیان، بزرگ و خُرد، «حافظ» و شعر او را به جا میآورند. اما واقعیت چنان نبود. مدتها طولکشید تا من دریافتم که آن شعر از آن «حافظ» شیراز بوده است. چند بیت از غزل مورد اشاره، این بود:
بهارگل، طرب انگیز گشت و تـوبهشکن
بـه شادی رُخ گل، بــــیخ غم زدل برکَن
رسید بـــاد صبا غــنچه در هـــــواداری
ز خــود برونشد و بـرخود درید پیراهن
طریق صِدق بـــــیاموز از آب صافیدل
به راستی طلب، آزادگی ز سرو چـمن
صفیر بـــلبل شوریـــده و نــَـفیر هَـــزار
بـــرای وصل گُل آمـد بُرون ز بـیت حَزَن
حـــدیث صحبت خوبان و جام باده بـگو
بــه قول حافظ و فتوای پـیر صاحبفـن
ادامهدارد