تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan


زندگی شیخ ابوسعید ابوالخیر برای من همیشه جاذبه‌ای وسوسه‌برانگیز داشته‌است. اعتبار شخصیت او تنها به عنوان یک عارف مطرح نبوده و نیست بلکه به عنوان کسی که در حوزه‌ی فقه و حدیث نیز تسلط کافی داشته‌، از نامی معتبر برخوردار بوده‌است. در این نکته تردید نیست که اگر وی امروز در زمانه‌ی ما می‌زیست، می‌توانست با روح جوینده و انطباق‌یابنده‌ای که داشت، هوشیارانه، یکی از بزرگ‌ترین مردان اندیشه‌ی روزگارباشد. همچنان که او در عصر «دربسته» و «تنگ» سده‌ی چهارم و پنجم قمری، توانست از کوچه‌ی باریک و تاریک دسیسه‌ها، بدگویی‌ها، بدگمانی‌ها و نادرستی‌های مردان دین و قدرت و یا مردمان نادانی و تعصب، با مهارت و سلامتی بگذرد و هرگز حرمت و اعتبار خویش را دستخوش تزلزلی نسازد. من همیشه از ورود به دنیای اندیشه و برخورد رفتارشناسانه‌ی او، از گذار به بزرگ‌راه زندگی وی، در هربار خواندن و نگاه‌کردن، لذت‌برده‌ام و به قدرت و شخصیت باز و ذهن کاونده‌ی او اندیشیده‌ام. زندگی او، گاه برای من، نقش غزل‌های حافظ و رباعیات خیام را داشته‌است. در هربار خواندن و مکرر خواندن، گذشته از آرامش و لذتی که نصیب من شده‌، برایم مجالی فراهم‌آمده تا بدان‌ها بیشتر بیندیشم. بیشتر بیندیشم به نقش او، به ارادت عمیق مردمانی که از او، دریافتی پیامبرگونه‌داشته‌اند و نیز شوق آنان برای آفرینش‌های اغراق‌آمیز و افسانه‌ای در کرامات وی که از نگاه آنان حز از یک شخص نازل‌شده از آسمان و یا در پیوند با عالم غیب، از کسی دیگر برنمی‌آمده‌است. آن‌چه را که من در این‌جا می‌نویسم نه به قصد بررسی زندگی او و یا ارزیابی جلوه‌های رفتاری و کراماتش از دیدگاه علم و عرفان، بلکه به روال همیشگی، به آن قصد، تا او را از شکاف خاطره‌های کودکی و نوجوانی‌ام بیرون‌بکشم و در این‌جا در برابر شما بگذارم. هرچند در این تصویرگری‌ها، نقش ارزیابانه‌ی کلام من نیز به میدان کشیده می‌شود و صد البته چه باک که چنین باشد.

 

نخستین خاطره‌ی بی‌نام و نشان من به فاصله‌ی سال‌های هشت تا ده‌سالگی‌ام برمی‌گردد. در آن هنگام، برخی پنجشنبه‌شب‌ها با پدر به روستای زادگاهش می‌رفتم. من فقط مسافر دوچرخه‌ی او بودم و مطیع گفته‌ها و یا دستورهای وی. در آن هنگام، من نمی‌دانستم و تا این اکنون نیز به یقین نمی‌دانم که پدرم چرا مرا با خود به روستای خویش و یا هرجا که دیدارهای غیر رسمی داشت، می‌‌ُبرد. طبیعی‌بود که من در زمان دیدار او با دوستان و خویشانش، هیچ وجه مشترکی نیز با آنان نداشتم و یا از مضمون صحبت‌هایی که در زمینه‌ی کشاورزی و یا مناسبات روستایی، میانشان رد و بدل می‌شد، چیزی درنمی‌یافتم. اما در این نکته تردید ندارم که او قاطعانه مُصِر بود تا مرا به هرجا که می‌رفت باخود ببرد. تنها گمانی که در این زمینه می‌توانم داشته‌باشم آن‌است که وی در عمل دوست‌داشت، گفته‌ها و تجربه‌های زندگی‌اش را به شکلی با من تقسیم‌کند. مادرم هیچ‌گاه نگفت که این بچه در همراهی او آن‌هم در محفل بزرگسالان، خسته می‌شود. همه‌ی اعضای خانواده‌ی ما بی‌آن که واهمه‌ای داشته‌باشیم، قطعاً مجذوب و مطیع خواسته‌های پدر بودیم. از این رو، طبیعی‌بود که از سوی مادرم، اعتراضی متوجه پدر نباشد. بعدها که کمی بزرگ‌تر شده‌بودم، بیشتر و بیشتر دوست می‌داشت تا به عنوان یکی از مطمئن‌ترین مصاحبانش، به حرف‌های او و دیگرانی که وی را مخاطب قرارمی‌دادند، گوش‌کنم. تردید نمی‌توانم داشت که هدفش آن بود که از زندگی بیاموزم. باری، او در عصر یکی از همان پنجشنبه‌ها، پس از پایان کلاس‌های درس، در زمستانی برفی و سرد که هفته‌ی قبل از آن، برف سنگینی نیز، همه‌جا را قُرُق کرده‌بود، عزم خویش را جزم کرده بود تا برای انجام کاری واجب به روستا برود.

 

او پس از آن‌که بازنشسته شده‌بود، مجبوربود برای گذران زندگی، کار اداری دیگری بگیرد که اگر از نظر جسمی، فشار چندانی بر وی وارد نمی‌ساخت اما از نظر مشغولیت ذهنی، سایش‌های بسیار داشت. باوجود این، او مجبور بود که از کار خویش رضایت هم داشته‌باشد. جمعه‌ها، تنها روزی بود که پدر می‌توانست نفسی تازه‌کند. بیشترین تفریحش نیز سفر به روستای زادگاهش‌بود. هم مقداری آب و زمین‌داشت و هم همه‌ی خویشانش در آن‌جا ساکن‌بودند. آن‌روز تا از شهر بیرون بیاییم، کمی به درازا کشید. برف سنگین هفته‌ی گذشته، اگرچه کوچه‌های تنگ را هنوزهم تنگ‌تر کرده‌بود اما در بیابان خدا، تا هرجا که چشم کار می‌کرد، برف عمیق و یخ‌زده‌ای بود که زمین را همچون سپر سپیدی در برابر بلاهای احتمالی آسمان محافظت می‌کرد. جاده‌ی خاکی که دیگر خاکی نبود بلکه یخ‌زده و ناهموار براثر ردپای اسب و الاغ، دوچرخه‌ی پدرم را به مصاف سختی دعوت‌ کرده‌بود. تقریباً پس از مقداری بادوچرخه رفتن که هرلحظه، بیم به زمین‌خوردن ما بسیاربود، پدرگفت که این‌جاده، جای دوچرخه‌سواری نیست. باید پیاده، راه را طی‌کنیم. برای من فرقی‌ نمی‌کرد که سواره‌باشم یا پیاده. همان‌قدر که در پناه مهرپدر بودم، کفایت می‌کرد. لباس کافی به تن‌داشتم و می‌دانستم که دیر یا زود، به مقصد خواهم‌رسید. آسمان صاف بود و گشاده‌دستانه، همه‌ی مُهره‌های سینه‌ریز رب‌النوع زیبایی را با درخششی سحرآمیز بر سفره‌ی خویش چیده‌بود. سکوت شب، آمیختگی سپیدی دشت و دمن و کبودی آسمان، مرا در شعر مستانه‌ی خویش غرقه کرده‌بود. برای من، هرسفری از این دست، کشف زندگی و طبیعت‌بود.

 

اما پدرم، در راهی که ما فراروی خویش داشتیم، دل‌مشغول موضوعات دیگری‌بود که از بام تا شام، یکسره بر سرش آوار می‌شدند. قطعاً یکی از آن‌ها، نگرانی‌های روزمره‌ی او بود که در سکوتی این‌چنین، می‌توانست نقبی بدان‌ها بگشاید و هستی‌سنگینشان را کمی زیر و زبرکند. اما به نظر می‌رسید که یک نگرانی دیگر هم دارد. نگرانی از گرگ‌ها یا کفتارهایی بود که در آن جاده، حتی من با وجود عمرکوتاهم، در آن‌مورد، از برخی بچه‌های روستا، داستان‌ها شنیده‌بودم. اما پرنده‌ی خیال من در حضور پدر، نیازی به پروازنداشت. اگر تنها بودم، طبیعی بود که آن شنیده‌ها و روایت‌ها، می‌توانست یکباره تبدیل به درندگانی‌شود واقعی، گرسنه و خشمگین که که فقط آمده‌بودند تا مرا، غذای شبانگاهانه‌ی خویش سازند. البته پدرم در آن شب، از نگرانی عمیق خویش چیزی‌نگفت. اما سال‌ها بعد به ترس عمیقی که در آن شب، جانش را فراگرفته‌بود، اشاره‌داشت. او می‌گفت که نگرانی‌اش نه برای جان خود که برای جان من‌بود. زیرا وی می‌توانست حداقل از خود دفاع‌کند. اما من اگر وحشت‌زده می‌شدم، چه بسا او را در آن‌چه که باید انجام می‌داد، فلج می‌کردم. پدر اما این نکته را نیز توضیح‌داد که آن شب، تمام هنر خویش را به‌کاربُرده‌بود تا من درک روشنی از نگرانی او، آن هم از حیوانات درنده برای جانم نداشته‌باشم. به این نکته نیز باید اقرارکرد که او در این ماجرا، تا آن‌جا توفیق داشت که سفر وحشت آن‌شب برای او، توانست سفر آرام و خیال‌پردازانه ای برای من فراهم آوَرَد. آن شب، در میان راه، احساس‌کردم که دوست‌دارد، باری را از روی دلش بردارد. باری که سنگینی می‌کرد و او نمی‌توانست بگوید چیست. از همین‌رو، شروع به زمزمه‌ی اشعاری کرد که من تا آن‌زمان، آن‌ها را از او نشنیده‌بودم:

 

بــردارم دل، گــر از جهان فرمایی

فرمان بــرم ار سود و زیان فرمایی

بنشینم اگــر بــر سر آتش گـویی

بــــرخیزم اگر از سر جان فرمایی

 

گـــه شانه کش طــره‌ی لیلا بــاشی

گه در سر مجنون همــه سودا باشی

گـه آینه‌ی جمال یــوسف گـــردی

گـه آتش خــــرمــن زلیخا بــاشی

 

ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری

دردت چـــو دهند نـــام درمان نبری

بـــی درد زدرد دوست نــالان گشتی

خـــاموش که عِرض دردمندان نبری

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:3  توسط A.Avishan  | 


پس از آشنایی با آقای «مهاسانی» و همسرش خانم «گلزاری»، و نیز معرفی مردی به نام «بیهقی‌تبار» از سوی آنان که خود را از نسل ابوالفضل بیهقی می‌دانست، توانستم چندروز بعد، آن مرد را در خانه‌اش ملاقات‌کنم. او مرد رنجور و تکیده‌ای به نظر می‌رسید که حتی در نگاه اول، می‌شد احساس‌کرد که در فقر و بیماری غرق‌است. اما پس از لحظاتی، این درک در انسان شکل‌ می‌گرفت که او به عنوان یک کارمند بازنشسته‌ی اداره‌ی کشاورزی، طبعاً درآمد دیگری در زندگی‌اش نداشته‌است اما باوجود این، تمام تلاشش را به‌کار برده تا تمام محوطه‌ی منزلش را اتاق‌بسازد تا هم از یک‌سو، به زن و فرزند خویش برسد و از سوی دیگر، به کارهای ذوقی خود که تشکیل همان محفل ادبی و اختصاص‌دادن اتاقی به «ابوالفضل بیهقی» بوده، سامانی بخشد.

 

او پس از نشان‌دادن اتاق‌ها، مرا به همان اتاقی راهنمایی‌کرد که به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص داده شده‌بود. تصویری که آقای «مهاسانی» در باره‌ی او به من داده‌بود، تصویر مردی بود که به شکلی یک‌سویه، اصرار شگفتی‌دارد که به همه نشان‌دهد که او با «ابوالفضل بیهقی»، پیوندی «خونی» و بیولوژیکی دارد. این تصویر، مرد متعصبی را به نمایش می‌گذاشت که بر اساس نوعی گمان، خواسته‌ بوده‌است در تمام عمر خویش، از شخصیت و اعتبار «ابوالفضل بیهقی» آویزان باشد. اما پس از آن که او را ملاقات‌کردم، انگار فضای فکری او، به کلی عوض شده‌بود. از همین‌رو، او دوست‌داشت دریچه‌ای به افق زندگی خویش برای من به عنوان یک جوان خام اما سرشار از شوق برای دانستن و راه‌بردن به ژرفای تاریخ غبارآلود و تاریک گذشته، بازکند:«البته این را متواضعانه بگویم که من هیچ‌گونه سند و مدرک تاریخی در اختیار ندارم که بتوانم به مردم ثابت‌کنم که تبارم به «ابوالفضل بیهقی» می‌رسد. پدرم در دوران کودکی‌ام به من گفته‌بود که پدرش از پدر خود شنیده‌بوده که می‌گفته همه‌ی اهالی روستای بیهق، پدر در پدر، تا آن‌جا که به یاد می‌آورده‌اند، خانواده‌ی ما را از تبار«ابوالفضل بیهقی» می‌دانسته‌اند. همین و بس. ناگفته‌نماند که چنین ادعایی، هیچ‌ریشه‌ای در واقعیت جاری زندگی کنونی و تاریخ ندارد. هرچند من در روزگار جوانی، سخت به این نکته می‌بالیدم. اما گاهی نیز با خود اندیشیده‌ام که این اصرار من در خلال این سالیان دراز، در عمل چیزی را تغییر نداده‌است. نه من در جامعه، اعتبار بیشتری یافته‌ام و نه اندیشه‌ها و کلام «ابوالفضل بیهقی»، بیشتر از آن‌چه اهل اندیشه و قلم در باره‌اش حرف‌زده‌اند، گستردگی و عمق پیدا کرده‌است. اعتبار من در طرز نگرش و رفتار من نسبت مردم پیرامونم تجلی یافته و نه درآویزان‌شدنم به مردی همچون «ابوالفضل بیهقی». از همین‌رو، گاه با خود اندیشیده‌ام، چه فرقی می‌کند که من از تبار بیولوژیکی ابوالفضل بیهقی باشم یا نباشم. همین‌قدر که در این زمینه برای من بهانه‌ای به دست آمده‌است تا من بتوانم ارادت خود را به شخصیتی نشان‌بدهم که در هزاران سال پیش، با قلم سالم و معتبر خود، روشنایی منصافانه و ماندگاری بر دوران سیاه مسعود غزنوی و یا حتی محمود غزنوی افکنده‌است، می‌تواند رضایت درونی مرا فراهم‌سازد.

 

البته باید این‌را نیز بگویم که من این نکات را تاکنون با کسی درمیان نگذاشته‌ام. شما نخستین کسی هستید که از نسل جدید، چنین شوقی برای روشن‌کردن ذهن خود از یک دوران پر از توطئه و دسیسه، نشان می‌دهید. واقعیت آنست که تا این لحظه، من بر این نکته که از تبار بلافصل ابوالفضل بیهقی هستم، اصرار ورزیده‌ام. در روزگار جوانی، دور از جان شما، انسان خام است و هیجان‌زده. حتی همین که من نام خود را از «حادث‌آبادی» به «بیهقی‌تبار » تغییرداده‌ام، بازتاب همان خامی‌ها و جوانی‌هاست. اگر به پختگی امروز رسیده‌بودم، مطمئناً چنین کاری را هم نمی‌کردم. من می‌توانستم با همان شدت و شوق، همچنان یکی از اتاق‌های خانه‌ام را به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص بدهم بدون آن که تبارم از روستای «حادث‌آباد» آمده‌باشد. همین که من به نشست‌های ادبی هم علاقه‌دارم، بازتاب همان حکایتی است که من دوست دارم با شناخت از گذشته، نگاه روشن‌تری به آینده داشته‌باشم. بسیاری از خویشان من می‌گویند که برخی کارهای من، بیشتر به دیوانگی شباهت‌دارد. مثلاً به جای آن‌که دوتا از بزرگ‌ترین اتاق‌های منزلم را به اجاره بدهم تا از این راه، کمکی برای جبران کمبود حقوق بازنشستگی‌ام باشد، آن‌ها را اختصاص به چیزهایی داده‌ام که نه نان می‌شود و نه آب، نه دنیا می‌شود و نه آخرت. درست است که این کار من، نان و آبی ندارد. اما مگر ما انسان‌ها فقط با نان و آب زنده‌ایم؟ اگر چنان بود، امروز نه مدنیت وجود داشت و نه نام انسانی همچون «ابوالفضل بیهقی» و نه بسیار مردان و زنانی از این دست. مردی چون او که نه عارف بوده‌است تا از همه‌ی دلبستگی‌های مادی زندگی دست فراشوید و نه حاکم که برای همان دلبستگی‌های مادی، جان انسان‌های دیگر را به قربانگاه بفرستد، انسانی بوده‌است با باوری ژرف به زندگی، به تداوم تاریخ، به حقانیت انسان در مبارزه‌اش برای از میان بردن بی‌عدالتی و کژاندیشی. برای من، عشق به تداوم زندگی و بالندگی، آن غذای روحی زنده نگاه‌دارنده‌ بوده‌است.

 

در این روزگار، دست‌کم در سرزمینی که من زندگی می‌کنم، خطر قحطی و از گرسنگی مردن، وجود ندارد. اما از قحطی غذای روحی مردن در یک بافت تاریک و خفه، همیشه امکانش وجود داشته‌است. در دوران خامی و کم‌تجربگی، انسان دوست‌دارد سری در میان سرها درآوَرَد. برای من که از همان روزگار جوانی، دل در بر ادبیات و شعر داشتم و نیز با «ابوالفضل بیهقی» پیوند معنوی و جغرافیایی انکارناپذیری پیداکرده‌بودم، انجام برخی کارها و تغییرات ظاهری در نام و ادعای خویش، نشانه‌ی آن بود که انسان نه تنها بی‌ریشه نیست بلکه عمیقاً از اعماق تاریخ اقیانوسی خویش تغذیه می‌کند. پس از آن‌که من نامم را از «حادث‌آبادی» به «بیهقی‌تبار» عوض‌کردم، در صدد برآمدم که همه‌ی آثار و نشانه‌هایی را که به شکلی به ابوالفضل بیهقی گره می‌خورد، در خانه‌ام جمع‌کنم. البته پس از آن‌که به شهرشما منتقل‌شدم، در این‌جا منزلی خریدم که دو تا اتاق بیشتر نداشت اما محوطه‌ی بسیار وسیعی داشت. در همان دوران، تصمیم‌گرفتم که از همه‌ی صحن حیاط بهره‌برگیرم و در آن اتاق‌هایی را که برای هدف‌های ادبی خود و نیز فرزندانم لازم‌دار بسازم. چنین‌شد که سرانجام، یک اتاق به او اختصاص داده‌شد و اتاقی دیگر به نشست‌های ادبی که من از بودنش لذت می‌برم. این را بگویم که مثلاً برای به دست‌آوردن یک نسخه از تاریخ بیهقی که به همت «ادیب پیشاوری» و با چاپ سنگی طبع‌شده، تقریباً حقوق یک‌ماهم را به شخصی که آن را در کاشان داشت، دادم و آن را خریدم.

 

حتی می‌توانم بگویم که برخی از رندان نیز در این بازار مکاره، به قول معروف، «گنجشک را رنگ کردند و آن را به جای قناری به من فروختند.» بدین معنی که برخی مدعی‌شدند که فلان فرش کهنه و پلاسیده‌ای که معلوم نیست مال چه دورانی است، از آن ابوالفضل بیهقی بوده‌است و من مشتاقانه آن را به قیمت نسبتاً بالایی خریدم. این را نیز بگویم که من در سال‌های اخیر بیشتر اوقات بیمار بوده‌ام اما باوجود آن، از نظر روحی، خود را هرگز درهم‌شکسته احساس نکرده‌ام. البته این راهم به شما بگویم که اکنون در سرانه‌ی پیری و سرازیری زندگی، خوشحالم که وقتم را به چیزی اختصاص داده‌ام که شکوفایی فکری و روشنایی انداختن بر دوره‌ای از تاریخ کشورمان، هدف بنیادی آن بوده‌است. من از طریق وابسته نشان‌دادن خویش به «ابوالفضل بیهقی»، نه تنها به دنبال نان و آبی نبوده‌ام بلکه حتی بخشی از نان و آب خویش را نیز در همین راه گذاشته‌ام. مجلس ادبی هفتگی ما، یکی از پربارترین مجالس هفتگی در این شهر است. من برای شمار شرکت‌کنندگان، فقط یک مرز دوازده نفره گذاشته‌ام. بدین معنی که اگر کسی بخواهد به عنوان عضو دائم شرکت‌کند باید یکی از اعضای قدیمی یا از آمدن منصرف‌گردد و یا مثلاً بمیرد که جایش به عضو جدید داده‌شود. علت پافشاری من بر روی دوازده نفر در رابطه با آن بوده‌است که اتاق مورد نظر، بیشتر از آن ظرفیت‌ندارد و مهم‌تر از همه، من به دنبال کیفیت هستم و نه کمیت. من نمی‌دانم که چقدر از عمرم باقی‌است اما این را می‌دانم که تا بر گستره‌ی این خاک، انسان فارسی‌زبان زندگی‌کند، صرف‌نظر از آن که من چه نسبتی با ابوالفضل بیهقی داشته‌باشم، انسان‌هایی از این دست، به علت داشتن کلام وفادارانه به حقیقت و رفتار صادقانه برای محفوظ نگاه‌داشتن شرف آدمی، از دستبرد دزدان و دَدان، همچنان اعتبار و احترام خویش را حفظ خواهند‌کرد.   

پایان

از شماره‌ی آینده، نوشته‌ی دیگری در این وبلاگ آغازخواهد شد با نام:

«ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:43  توسط A.Avishan  | 


در میان راه، در حالی که درشکه همچنان به سوی شهر به پیش می‌تاخت، صحبت‌های آقای «مهاسانی» به بهانه‌ی «حسنک وزیر» اما در باره‌ی تاریخ، گُل‌انداخته‌بود. تا آن‌جا که حتی همسرش خانم «گُلزاری» نیز با نگاهی مشتاق و حسرت‌گرانه، از کمبود چنان صحبت‌هایی سخن می‌گفت که در محفل‌های خانوادگی آن‌ها جایش خالی بوده‌است. ظاهراً بیشتر کسانی که در رفت و آمدهای خانوادگی آنان حضورداشته‌اند، افراد تحصیل‌کرده‌ای بوده‌اند که برجسته‌ترین صحبت‌هایشان مربوط به خریدهای خانوادگی، میهمانی‌های محفلی و رقابت برسر درست کردن بهترین و خوشمزه‌ترین غذاها بوده‌است. گلایه‌های آقای «مهاسانی»، بیشتر متوجه تاریخ دیرینه‌سال کشور ما بود که همیشه از قهرمانان واقعی آن که مردم بوده‌اند، چیزی گفته نشده بلکه به طور عمده، شخصیت‌های معدودی، به عنوان رهبران، همه‌چیز را به نام خود تمام کرده‌اند. آقای «مهاسانی» در میان راه نیز از مردی سخن گفت که خود را از فرزندان ابوالفضل بیهقی می‌دانست که حتی نام خود را از «حادث‌آبادی» به «بیهقی‌تبار» تغییر داده بود.

 

آقای «مهاسانی» در ادامه‌ی صحبت‌های خود گفت:«من با این آقا آشنا هستم و با یک‌دیگر سلام و علیک‌داریم. او معمولاً ماهی یک‌بار در خانه‌ی خود، نشستی تشکیل می‌دهد که عنوان آن «نشست ادبی انجمن دوستداران ابوالفضل بیهقی» است. من در خلال سال‌های گذشته، چندبار در آن‌ محفل شرکت کرده‌ام. در آن، افراد گوناگون از طیف‌های مختلف اجتماعی شرکت می‌کردند. در آن هنگام، پذیرفتن عضوهای جدید، چندان مشکل نبود اما شنیده‌ام که با گذشت زمان، روال کار به این صورت درآمده که باید اعضای ثابتی برای آن محفل وجود داشته‌باشند. من تعداد دقیق آن‌ها را نمی‌دانم اما می‌دانم که از بیست‌نفر کمتر است. حتی در همان زمان که من شرکت می‌کردم، شمارشان به پانزده نفر هم نمی‌رسید. من دوست‌داشتم که به طور دائم در آن نشست‌ها شرکت‌کنم اما به دلیل مأموریت‌های اداری و برخی گرفتاری‌های دیگر، مجبورشدم که غیبت‌های مکرر داشته‌باشم و سرانجام از آقای «بیهقی‌تبار» معذرت‌خواهی کردم و دیگر به آن‌جا نرفتم. در میان افراد شرکت‌کننده، آدم می‌توانست اشخاص مذهبی اما دور از تعصب‌های شداد و غِلاظ، دبیران آموزش و پرورش، برخی شخصیت‌های اقتصادی و اداری شهر و پاره‌ای شخصیت‌های خارج از وابستگی های دولتی را نیز مشاهده‌کند. از آن جا که چنین محفل‌هایی، رنگ و بوی سیاسی ندارد، افراد شرکت‌کننده، با ذوق و شوق وافرتری شرکت می‌کنند و حرف‌هایشان را که مربوط به تاریخ های دیرینه‌سال است بی‌هیچ واهمه‌ای بر زبان می‌آورند. تا آن جا که شنیده‌ام، هربار در آن محفل، یک‌نفر به عنوان سخنران اصلی، در باره‌ی موضوع از پیش تعیین‌شده‌ای سخنرانی می‌کند و سپس، بقیه، در پیرامون آن موضوع، حرف‌می‌زنند. با توجه به تجربه‌ای که در همان چندبار به دست آورده‌بودم و نیز موردهای دیگری که بعدها شنیده‌بودم، محفل مورد نظر، بسیار محفل سالم و پرباری است. اگر علاقه داشته‌باشید می‌توانم با او صحبت‌کنم که به ملاقاتش بروید. شما که در این سن و سال، این چنین شیفته‌ی شخصیت «حسنک‌وزیر» و قلم «ابوالفضل بیهقی» شده‌اید، خواه ناخواه او را خوشحال می‌کند. شاید که از طریق او، بتوانید در باره‌ی «بیهقی» و حتی داستان حسنک وزیر، به اطلاعات بیشتری دسترسی پیداکنید.»

 

واکنش من در جواب آقای «مهاسانی»، جز نشان دادن اشتیاق برای چنان ملاقاتی، چیز دیگری نبود. او قول‌داد که این موضوع را با «بیهقی‌تبار» در میان بگذارد. او حتی نشانی خانه‌ی خود را نیز در اختیار من گذاشت تا یک هفته بعد از آن دیدار، سری به او بزنم و از نتیجه‌ی گفتگوی وی با آن شخص، آگاه‌شوم. یک‌هفته بعد، بی‌صبرانه در یک غروب تابستانه، زنگ خانه‌ی آقای «مهاسانی» را به صدا درآوردم. خانم «گلزاری» در را بازکرد و با محبتی عمیق و مادرانه از من خواست که به خانه‌شان بروم. آقای «مهاسانی» از اتاق نشیمن‌ بیرون آمد و با گرمی از من استقبال‌کرد. او گفت:«من با «منصور بیهقی‌تبار» تماس‌گرفتم و موضوع علاقه‌ی شما را به «تاریخ بیهقی» و داستان «حسنک» مطرح‌کردم. او از شنیدن علاقه‌ی شما خیلی هم خوشحال‌شد. حتی این نکته را مطرح‌ساخت که وقتی جوانانی در این سن و سال، چنین شوق به کاوش در اعماق تاریخ کشورمان نشان می‌دهند، باید صمیمانه خوشحال‌بود که حس جستجوی حقیقت در ذهن نسل فراروینده‌ی ما هنوز نمرده است. نسلی که بیشتر از هرزمان دیگر، در معرض آمیختن دوغ و دوشاب واقعیت‌های زندگی روزانه و حتی تاریخ گذشته بوده‌اسیت.» آنگاه، آقای «مهاسانی»، نشانی منزل «بیهقی‌تبار» و زمان دیدار با او را در اختیار من‌گذاشت. احساسم آن‌بود که بار دیگر می‌توانم خود را در فضایی بیابم که «ملاسلیم کبوترانی» آن‌را در روستای کبوتران برایم به وجود آورده‌بود. پس از تشکر بسیار، خانه‌ی «مهاسانی» را ترک‌کردم و در انتظار روزی بودم که به دیدار آقای «بیهقی‌تبار» بروم.

 

در آن‌روز، وقتی که او «در» خانه‌اش را به روی من گشود، برخلاف انتظارم، مردی را دیدم شکسته، تکیده و بسیار لاغر. انگار این «ابوالفضل بیهقی» بود که از رنج مرگ «حسنک» و دسیسه‌های «بوسهل زوزنی» در گوشه‌ای از خانه‌ی خویش، گوشه‌ی عزلت گزیده‌بود تا «پسریان»، بیش از آن، موجب آزار روحی او نگردند. برای یک لحظه با خود فکرکردم که به اشتباه، کوبه بر«در» زده‌ام . از همین رو خواستم با ابراز پوزش از شخص مورد نظر، آن‌جا را ترک‌کنم. اما او که ظاهراً متوجه سردرگمی من شده‌بود، پرسید آیا شما به خاطر «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» نیامده‌اید؟ جواب من مثبت‌بود. آن‌گاه، او مرا به داخل خانه‌اش راهنمایی‌کرد که حیاط بسیار کوچکی‌داشت و صد البته، در و دیوار خانه، حکایت از کهنگی و فرسودگی آن می‌کرد. اما در عوض، شماره‌ی اتاق های آن خانه، نسبتاً زیاد بود. گویی آقای «بیهقی‌تبار، تلاش خود را برآن تمرکز داده‌بود که شماره‌ی اتاق‌های منزل خود را به قیمت کم‌کردن صحن حیاط، افزایش‌دهد. تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، در آن‌جا شش اتاق وجود داشت. چنان که بعدها فهمیدم، یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها را، به «ابوالفضل بیهقی» و یادواره‌های او اختصاص داده‌بود. اتاق دوم مربوط به همان نشست ادبی‌‌بود. چند قفسه‌ی کتاب در آن‌جا وجود داشت که می‌توانست دربرگیرنده‌ی انواع و اقسام خواندنی‌ها باشد. آقای «بیهقی‌تبار» از همان اتاق به عنوان اتاق مطالعه‌ی خود نیز استفاده می‌کرد. این دو اتاق یعنی اتاق یادواره‌ی «ابوالفضل بیهقی» و اتاق نشست‌های ادبی، تقریباً یک‌اندازه‌بودند. چهار اتاق دیگر مربوط به اعضای خانواده‌اش‌بود. البته تنها فرزندی که هنوز زندگی مستقلی نداشت، پسر کوچک آقای «بیهقی‌تبار» بود که بیست و پنج‌سال از عمرش می‌گذشت. در آن دوران، اگر پسرانی با چنان سن و سال، هنوز نزد پدران و مادران خود زندگی می‌کردند، کمی غیرعادی تلقی می‌شد. اما پسر کوچک آقای «بیهقی‌تبار» نه تنها تحصیلات دانشگاهی‌اش را به پایان رسانده‌بود، بلکه در همان بانک کشاورزی که پدرش بازنشسته‌ی آن‌جا بود، کار می‌کرد. فرزندان دیگر او که همه دختر بودند، به خانه‌ی «بخت» رفته‌بودند و هرکدام برای خود سامانی‌داشتند. آقای «بیهقی‌تبار» اصرارداشت که این معرفی‌های اولیه را در مورد خود و خانواده‌اش حتماً انجام‌دهد. او گذشته از آن‌که تمام اتاق‌های خانه‌اش را یک‌به یک به من نشان‌داد، مرا با همسر و پسرش نیز آشناساخت. بارفتن من به ملاقاتش، در او حسی از غرور شکل‌گرفته بود که حتی در میان نسلی که ظاهراً هیچ سرو کاری با «ابوالفضل بیهقی» ندارد، کسانی پیدا می‌شوند که در جستجوی بارقه‌های شناخت از دورانی هستند که این تاریخ‌نویس وفادار، با قلم خویش به توصیف کشیده‌است. برخلاف ظاهر تکیده‌‌ای که آقای «بیهقی‌تبار»داشت، برخوردش بسیار پدرانه و مؤدبانه‌ و تقریباً چابکانه‌بود.

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:20  توسط A.Avishan  | 


اشاره‌ای به آخرین قسمت شماره‌ی پیشین:

وقتی که در میان راه «کبوتران» به شهر، سوار درشکه‌شدیم، به مرد و زنی برخورد کردیم که هردو از افراد قابل ملاحظه ی شهرما بودند. هرچند من و ما، آنان را به جا نمی آوردیم. مرد خانواده، کارمند شرکت نفت و خانم او، دبیر ریاضی دبیرستان های دخترانه‌ی شهر بود. هر دو مهربان و با ادب و کنجکاو نیز بودند که ما چگونه جرأت کرده بودیم، چنان راه دوری را به سوی شهر، پیاده انتخاب کنیم و اصولاً انگیزه ی رفتن ما به روستای «کبوتران» چه بوده است. پس از آن که من، انگیزه‌ی خویش را برای آنان شرح‌دادم، مشخص‌شد که هردو نفر، »ملاسلیم کبوترانی» را می‌شناسند و به طور طبیعی، برای دانش او احترام قائلند بی آن‌که میانه‌ی چندانی با عزلت‌گزینی وی داشته‌باشند.  

 

وقتی که صحبت به مقوله‌ی پرسش من در مورد «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» کشیده‌شد، آقای «مهاسانی»گفت:«من با نظر شما موافقم که همه‌ی تحصیل‌کرده‌ها و یا معلمان ما، اطلاعات دقیقی در باره‌ی شاعران و نویسندگانمان ندارند و یا حتی بسیاری از شخصیت‌های تاریخی ما را به درستی به جا نمی‌آورند. اما علت این‌ ناتوانی در آن نیست که آنان گناهکارند و ذاتاً با هرچه دانش و رشد فکری است بیگانه‌اند و یا می‌خواهند بیگانه‌باشند. حتی صحبت ازاین نکته که آنان خود را به بی‌خبری و لودگی می‌زنند، نیز تصویر عادلانه‌ای نیست. من معتقدم که ریشه‌ی همه‌ی اعتناها و بی‌اعتنایی‌ها، به طور مستقیم به دولت‌ها و نظام‌های آموزشی کشورها برمی‌گردد که تا چه حد توانسته‌باشند در ذهن مردم، فضایی از اعتماد یا بی‌اعتمادی نسبت به اهل فکر و تاریخ به وجود بیاورند. وقتی تاریخ یک کشور فقط در وجود یک یا چندنفر خلاصه‌ می‌شود و آن‌چه که در آن می‌آید، شرح برادرکشی‌ها و خواهرکشی‌ها، شرح کورکردن‌ها و ویرانگری‌های این دزد مهاجم و یا آن وحشی خشمگین‌است، دیگر محلی برای آنان که به‌وجود‌آورندگان واقعی تاریخند نمی‌ماند. نه از مردم خبری است و نه از نمایندگان فکری مردم. اگر به همین دوران غزنویان نگاهی بیندازیم، در کتاب‌های تاریخ که در مدرسه‌های ما تدریس می‌شود، فقط می‌توانیم نام عده‌ای معدود را ببینیم. نام‌هایی از قبیل البتکین، سبکتکین، محمود و مسعود غزنوی، ابراهیم غزنوی و مشتی دیگر از فرزندان و نوادگان همین شاهان که در خلال سال‌های بعد، سعی‌کرده‌اند از حوزه‌ی نام محمود و مسعود نیز خارج نشوند. انگار در هردوره از تاریخ کشور ما، نام بنیانگذار آن سلسله، چنان مقدس بوده که بازماندگان و فرزندانشان، تلاش‌کرده‌اند، همان‌ها را با شماره‌های چندگانه، مانند مسعود دوم، یا سوم، یا محمود و محمد چندم و چندم حفظ‌کنند. درست از همین‌روست که می‌توان دریافت که اگر در طول تاریخ، همان چندنفر نویسنده و شاعر صادق و اندک هم وجود نمی‌داشتند که بتوانند تصویری واقع‌بینانه از دیگر انسان‌های پیرامونی خود ارائه‌دهند، در آن صورت، ما باید همه‌اش تکرار می‌کردیم:«دلبر جانان من، زنده‌شود جان/زنده‌شود جان من، دلبر جانان من!»

 

 آقای «مهاسانی» لحظه‌ای سکوت‌کرد. انگار به شکلی عصبانی شده‌بود. عصبانی از تاریخ و خاندان قدرت که تاریخ را به همان شکلی که مطابق شعور و تمایلشان است می‌نویسند. ناگهان احساس‌کردم که در فضای صحبت‌هایی قرارگرفته‌ام که بی‌شباهت به صحبت‌های «ملاسلیم کبوترانی» نیست اگر چه از بُعدی دیگر. هرچند نگاه «ملاسلیم» به پدیده‌هایی از این دست، نگاهی آرام و خونسردانه و بسیار دور از احساسات فردی‌بود. در این میان، نگاه همسر «مهاسانی» یعنی خانم «گلزاری» به شوهر خود، نگاهی تحسین برانگیز و شاگردانه بود. شاید بدان‌دلیل که چنان بحث‌هایی در فضای خانوادگی آنان یا کم بوده و یا اصلاً پیش نیامده‌است. صحبت‌های «مهاسانی» نشان می‌داد که او نیز آدم پیاده‌ای نیست اما در مجموع، علاقه‌ی چندانی به تداوم بحث ندارد. شاید همان کنجکاوی آغازین، او را به شکلی واداشته‌بود که کمی هم از تاریخ سخن‌بگوید. اما خانم «گلزاری» که انگار شوق برانگیزاننده‌ای در جانش شناورشده‌بود، خطاب به شوهرش‌گفت:

 

« واقعاً برای انسان باید انگیزه‌ای وجود داشته‌باشد تا بتواند و یا بخواهد تجربه و دانش خود را در اختیار دیگران بگذارد. درست است که خانه‌ی ما محفل آدم‌های فهمیده و تحصیل کرده‌است اما در مقایسه با همین چندکلمه‌ای که شما در این‌جا مطرح‌کردی، نشان می‌دهد که اگر مستمع خوب و محیط مناسب وجود داشته‌باشد، آدم به سر ذوق می‌آید و اندیشه‌هایی را که در ذهن خود دارد، مطرح می‌سازد. همان‌طور که خود شما همیشه شاهد هستی، در خانه‌ی ما با وجود آن که افراد تحصیل‌کرده، رفت و آمد دارند اما حرف‌هایی که رد و بدل می‌شود، به طور عمده، تکراری و تشریفاتی است. بیشتر حرف‌ها، محور عادیات زندگی‌است و ما نیز به همین‌گونه حرف‌ها، عادت کرده‌ایم. مهم‌تر از همه آن که تصور می‌کنیم که حرف‌های روشنفکرانه می‌زنیم. غافل از آن که این حرف‌های عادی را با لحنی برزبان می‌آوریم که انگار در باره‌ی گوشه‌ای از فلسفه و عرفان ایرانی، داد سخن داده‌ایم. به عنوان مثال، این یک از توانایی و عقل آن یک تعریف می‌کند و یا آن یک، در باره‌ی زیبایی و گرانی وسایل جدیدی که فلانی به تازگی خریده، دادسخن سرمی‌دهد. واقعیت آنست که همین چندکلمه‌ای که شما برزبان آوردی، دل مرا به جایی برد که آرزو می‌کردم این رفت و آمدهای تشریفاتی وجود نداشت و آدم می‌توانست دور از بخور بخورهای رقابت‌آمیز مهمانی و بازپس‌دادن آن، به موضوع‌هایی از این قبیل برسد. البته باید اقرارکنم که خود من هم در این زمینه بی‌تقصیر نیستم. مهم آن نیست که ما خانم‌ها در طول روز چه شغلی داریم و چه حقوقی می‌گیریم. مهم آنست که وقتی به خانه می‌آییم، تبدیل به همان کدبانو می‌شویم که باید دور هرچه فکرکردن و وارد بحث شدن است را خط بکشیم تا غذا نسوزد، چای سرد نشود و به مهمانان عزیز نیزخوش بگذرد.»

 

«اسماعیل مهاسانی» در حالی که به دقت به حرف‌های همسرش گوش می‌کرد، دوست داشت موضوع خانه و خانواده را از مقوله‌ای که در آن‌جا مطرح بود جداکند. از این رو با بیان این جمله‌ی متعارف که:«بله حق باشماست. می توانیم در این زمینه، بعداً بیشتر حرف‌بزنیم»، موضوع صحبت را به تاریخ بیهقی کشاند و گفت:«من البته خیلی خوشحالم که شما در آتش دانستن و کشف مناسبات اجتماعی می‌سوزید. ای‌کاش، شمار بیشتری از جوانان ما، چنین گرایش‌هایی داشتند. البیته همین هم که اکنون در برابر خود می‌بینم غنیمت‌است. اما بد نیست که من هم به موضوعی اشاره‌کنم که شاید در آینده به درد شما بخورد. درست است که بسیاری با تاریخ بیهقی و حتی سرنوشت شخصیت‌های کارساز و مهم آن بیگانه‌اند اما باید بگویم که در شش فرسنگی شهر ما، شخصی زندگی می‌کند به نام «منصور بیهقی‌تبار». البته نام اصلی او «منصور حادث‌آبادی» بوده که در بزرگسالی، آن را به نام جدید، تغییر داده‌است. او مدعی است که تبارش به شخص «ابوالفضل بیهقی» می‌رسد و همه‌ی نیاکان او، از روستای «حادث‌آباد» امده‌اند. البته تا آن‌جا که اطلاعات ناقص من حکم می‌کند، روستای مورد نظر که می بایست در اطراف بیهق و بخش«ششتَمَد/Sheshtamad» وجود داشته‌باشد، دیگر وجود ندارد. شخص مورد نظر، بازنشسته‌ی اداره‌ی کشاورزی است. او در سال‌های جوانی از دهستان بیهق، به شهر ما نقل مکان‌کرده و در همین جا پس از ازدواج، ماندگار شده‌است. او به «ابولفضل بیهقی»، عشق پرشوری دارد و در این راه و برای جمع‌کردن همه‌نوشته‌هایی که در باره‌ی وی و کتابش آمده، از هیچ‌گونه تلاشی فروگذار نکرده‌است.»

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:12  توسط A.Avishan  | 


در شماره‌ی پیشین، به آخرین بخش ازحرف‌های «ملاسلیم» رسیدیم که به این نکته اشاره می‌‌کرد که اگر عظمتی برای شخصیت «حسنک وزیر» وجود داشته‌باشد و احترامی برای مرگ مظلومانه‌ی او، نه از آن روست که او یکی از مظلوم‌ترین شخصیت‌های مشهور و یا گمنام تاریخ بوده‌است. مرگ‌های بسیاری از این دست، ستمگرانه‌تر و دردناک‌تر، از سوی قبیله‌های کور و کر ستم بر آحاد انسانی وارد آمده‌است. اگر این مرگ، تا این‌حد، توجه اهل اندیشه و قلم را به خود جلب کرده، قلم «ابوالفضل بیهقی» و وفاداری مستمر او به اصل انصاف و خردمندی بوده‌است. پس از صحبت‌های «ملاسلیم کبوترانی»، ما راهی شهرشدیم با این اندیشه که شوق من برای آموختن، موجب آن نشود که دوست من «مرتضی» که مرا در این سفر همراهی کرده‌بود، بیشتر از آن دچار خستگی و دلزدگی روحی گردد.

 

با شنیدن دعوت درشکه‌چی برای سوارشدن، هر دو دوان دوان، خود را به درشکه رساندیم. از او تشکر کردیم و سوارشدیم. من به او گفتم هرمقدار کرایه‌اش بشود با کمال میل برای هردو نفرمان خواهم‌پرداخت. من به اندازه‌ی کافی با خود پول دارم. و اضافه‌کردم که چندساعت قبل هم وقتی به «کبوتران» آمدیم با درشکه آمدیم. ما فقط نمی‌دانستیم که چقدر در آن‌جا می‌مانیم و گرنه از درشکه‌چی قبلی خواهش می‌کردیم که در یک ساعت معین به دنبالمان بیاید. کلام قاطع و اعتماد به نفس آشکار من برای پرداخت کرایه‌ی درشکه‌‌، واکنشی شبیه به احترام و تحسین را از سوی شخص درشکه‌چی برانگیخت. او در جواب من گفت:«آفرین پسر خوب! هنوز که نان‌آور خانه نشده‌ای این قدر به خودت و به جیبت اطمینان داری. مطمئن هستم که وقت نان‌آور خانه و خانواده بشوی، این اعتماد به نفست چندبرابر خواهدشد.» من چیزی برای گفتن نداشتم جز آن که سکوت کنم و در زیر لب، تشکری آهسته که حتی خودم صدای آن را نشنیدم. البته لحظه‌ای که از رکاب درشکه بالارفتم، چشمم به آقا و خانمی افتاد که در قسمت اصلی درشکه، روی صندلی نرم و چرمی شرابی رنگ آن نشسته‌بودند. تا چشم ما به آن‌ها افتاد، به هردوی آن‌ها سلام‌کردیم. زن و مرد، مقداری خود را جمع و جور کردند تا جا برای یک‌نفر در کنارشان خالی بشود اما نفر دیگر می‌بایست بر روی تخته‌ای که روبروی صندلی اصلی و بزرگ درشکه جاسازی شده بود، بنشیند.

 

کمی که به راهمان ادامه‌دادیم، متوجه شدم که درشکه‌چی قبل از آن‌که ما را صدا بزند، از آن آقا و خانم اجازه گرفته‌بود که اگر امکان دارد، ما را دعوت به سوارشدن‌کند. این حرف‌ را آن‌ها وقتی برزبان آوردند که من به نیابت خود و دوستم از آن‌دو نفر معذرت‌خواهی کردم که با آمدنمان، دست  و پایشان را تنگ کرده‌ بودیم. در آن‌جا بود که مرد مسافر گفت:«هرگز چنین نیست. ما اصلاً متوجه شما نشدیم. چون اگر شما را دیده‌بودیم، به درشکه‌چی می‌گفتیم که سوارتان‌کند. اما او وقتی گفت که شما پای پیاده به طرف شهر می‌آیید و از ما که درشکه را دربست اجاره کرده‌بودیم، اجازه گرفت که شما نیز سوارشوید، من و همسرم لحظه‌ای تردید نکردیم.» در آغاز سوارشدن، من و «مرتضی»، سخت خود را غریبه احساس می‌کردیم. اما آرام آرام، با رد و بدل کردن نگاه‌ها و لبخندها، فضای یخ‌بسته و ساکت میان ما، تبدیل به فضایی دیگرشد. قیافه‌ی مرد مسافر نشان می‌داد که او  یا کارمند یکی مؤسسات دولتی بود و یا معلم یکی از مدرسه‌های شهر. البته اگر در شهر ما معلم بود، می‌بایست که او را قبلاً در جایی دیده‌بودم. اما بیشتر به آن می‌برازید که کارمند یکی از مؤسسه‌های دولتی باشد. زیرا نوع لباس پوشیدنش، نوعی دارنگی را به تماشا می‌گذاشت و اگر هم دارندگی‌ای در کار نبود، حداقل این نکته را نشان می‌داد که به سر و وضع خود، به اندازه‌ی کافی اهمیت می‌دهد. برخورد مرد مسافر، گذشته از ادب، نوعی همدلی را نیز انعکاس می‌بخشید. همسرش که اگر چه چادر به سرداشت اما مشخص بود که چادرش نه برای پنهان کردن صورت و بدن بلکه بیشتر برای رعایت یک عادت و سنت اجتماعی است بی‌آن‌که به انجام آن مجبور باشد. زنی بود بالای چهل‌سال. اما بسیار زیبا، خوش برخورد و مهربان می‌نمود.

 

پس از گذشت لحظاتی که انگار، مرد مسافر در حال ارزیابی فضای گفتگوها بود، خطاب به من که روبروی او و همسرش نشسته‌بودم به حرف‌آمد و گفت:«به روستای کبوتران به دیدار کسی رفته‌بودید؟» جواب من، جز «بله»چیز دیگری نبود. «مرتضی» چنان در خود فرو رفته به نظر می‌رسید که حتی علاقه‌ای به صحبت‌کردن هم نداشت. احساسم آن بود که عجله‌داشت تا هرچه زودتر، خود را به شهربرساند و از فضای مسائل سنگین و جدی و برخورد با بزرگ‌ترهای نا آشنا و همچنین برخی ملاحظات کلامی و رفتاری، خلاص شود. اما از طرف دیگر، من دوست‌داشتم که اگر فضا مساعدشد، شرح مفصلی از دیدارم با مرد وارسته و فهمیده‌ای همچون «ملاسلیم کبوترانی» برای او بازگویم. دقایقی بیشتر طول نکشید که مرد مسافر، پرسش دومش را مطرح‌کرد:«حتماً به دیدار قوم و خویش نزدیکی رفته‌بودید؟» من در جوابش توضیح دادم که آن شخص، هیچ‌گونه رابطه‌ی خویشاوندی با ما نداشته اما من و دوستم «مرتضی» برای گرفتن جواب یک پرسش تاریخی به دیدن او رفته‌بودیم.» در همین لحظه، «مرتضی» که تصور می‌کردم حتی به حرف‌های ما گوش نمی‌کند، به حرف آمد و گفت:«البته من هیچ پرسشی از او نداشتم. وظیفه‌ی من آن بود که دوستم را تا روستای «کبوتران» همراهی‌کنم تا تنها نباشد.» حرف‌های من و «مرتضی»، لبخندی احترام‌آمیز برلبان زن و مرد جاری ساخت. زن البته چیزی نگفت. میدان، دست شوهرش بود.

 

مرد مسافر گفت:«چه خوب! چه خوب! آفرین به شما که در این سن و سال، حتی برای گرفتن جواب یک پرسش، چنین راه دور و درازی را طی می‌کنید و آفرین به این جوان خوب که دوست خودش را هم در این‌جور وقت‌ها تنها نگذاشته‌است.» مرد مسافر، بعد از تک سرفه‌ای که می‌خواست راه گلویش را صاف‌کند به حرف‌هایش ادامه‌داد: «اما من فکر می‌کنم که پرسش شما چه بوده که جوابتان را در شهر پیدا نکرده‌اید و بعد، راه کوه و بیابان را پیش گرفته‌اید تا کسی را در آن دوردست‌ها پیداکنید.» من جواب‌دادم:«برای من، مهم‌ترین مسأله آن بود که بتوانم جوابی برای پرسشی که ذهنم را به بازی گرفته‌بود، پیداکنم. تا آن‌جا که می‌دانم، هیچ‌یک از معلم‌های مدرسه‌ی ما آنقدر سواد نداشتند و یا ندارند که بتوانند جواب چنین سؤال‌هایی را بدهند. اگر هم در شهر ما آدم‌های باسوادی پیدا بشوند، وقتی که من به آن‌ها دسترسی ندارم و یا نمی‌توانم جواب سؤالم را بگیرم، چه فرقی می‌کند که ‌کسی در شهر ما باشد یا نباشد.» مرد مسافر که بعداً خود را به عنوان «اسماعیل مهاسانی»، کارمند شرکت نفت معرفی‌کرد، کسی بود که بر حَسَب تصادف، در روستای «کبوتران»، یک باغ انگور داشت. وقتی که من گفتم که سؤالم چه بوده و به سراغ چه کسی رفته‌ام، گُل از گُلش شکفت. او در جواب من گفت:«البته حرف حساب، یا جواب ندارد یا اگر جوابی هم داشته‌باشد، فقط قبول‌کردن است.» لحظاتی بعد، فهمیدم که همسر او، خانم «گُلزاری»، یکی از دبیرهای ریاضی دبیرستان‌های دخترانه‌ی شهر ما بود. زیرا پس از آن که صحبت به «ملاسلیم» کشیده‌شد، او نیز از شخصیت وی بسیار تعریف کرد و حتی گفت که دختر ملاسلیم را چندسال پیش، یکی‌دوبار ملاقات کرده‌است. هردو بر این نکته، تکیه داشتند که «ملاسلیم» از نظر دانش و شعور، در این دور و برها، همتا ندارد. عیب بزرگ او انست که انسانی عزلت‌گزین و در خود فرورفته‌است و حتی علاقه‌ای به رفت و آمد با دیگران ندارد. تنهایی و کتاب‌خواندن را برهرچیز دیگر ترجیح می‌دهد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:22  توسط A.Avishan  | 


مرگ «حسنک وزیر» به عنوان مرگ زورس، تحمیلی و ناعادلانه‌ی یک شخصیت برجسته‌سیاسی و اجتماعی دوران خود، از سوی حکومت مسعود غزنوی، به خودی خود نمی‌توانسته در طول تاریخ، تا این حد، ذهن و اندیشه‌ی ایرانیان را به خود مشغول‌دارد. اگر مرگ او، نفرت بسیاری را به سوی «مسعود غزنوی» و شخص «بوسهل زوزنی» متوجه کرده‌است می‌تواند معلول عوامل دیگری باشد. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به توصیف‌ها و زمینه‌چینی‌های واژگانی ابوالفضل بیهقی و صداقت او در بیان مفاهیمی اشاره‌کرد که از یک‌سو خشم او را به ناروایی‌های رفتاری آن دوران نشان می‌دهد و از سوی دیگر، محبت و احترام وی را به مردان و زنانی به تماشا می‌گذارد که با شخصیت محکم خود در پای باورهای خویش، به هرقیمتی که دشمن می خواسته هزینه‌ی آن را از آنان بگیرد، ایستاده‌اند.

 

چنین به نظر می‌رسید که صحبت های «ملاسلیم» را سرِ باز ایستادن نبود. در ذهن او، اندیشه هایی می جوشید که در طول این سال ها، مجالی برای بیرون آمدن نداشته بود. اما اینک، یک نفر از راه علاقه و اشتیاق، پرسشی را مطرح کرده بود که دقیقاً به همان ذهنیاتی برمی گشت که سالیان دراز، اندیشه های او را به خود مشغول داشته بود. اینک که چنان مجالی فراهم آمده بود، چه جای آن بود که انسان در این زمینه، اهمال ورزد و یا سکوت کند. «ملاسلیم همچنان به صحبت هایش ادامه‌داد:«یکی از نکات تأمل‌انگیز در این ماجرا آنست که همه‌ی دوستان و یاران «حسنک» که آنان خود نیز در دربار «مسعود غزنوی» شغلی داشته‌اند، می‌دانستند که وی نه کاری کرده‌بود که سزاوار مرگ باشد و نه شخصیتی بود که بخواهد سامانه‌ی حکومت غزنویان را حتی با برکناری خویش به خطربیندازد که آنان بدین وسیله، می‌خواستند او را از صحنه‌ی هستی بردارند. اما صرف نظر از استدلال‌هایی این چنین، آن‌ها تصمیم خود را مبنی بر نابودی «حسنک» گرفته‌بودند. از این‌رو از دست دوستان و یارانی که خود را به وی نزدیک احساس می‌کردند، کاری ساخته نبود. اگر چیزی هم می‌گفتند بیشتر بدین شکل‌بود که شاید فرجی حاصل‌شود و «حسنک» از مرگی آن‌چنان ظالمانه رهایی‌یابد. حتی این‌ نوع گفتن در آن دقایق تلخ و مهاجم، بیشتر از سر ناتوانی و تسکین بود تا گشودن گرهی از کار مردی نه آن‌چنان خُرد. حتی ابوالفضل بیهقی که گذشته از دبیری، در عمل و مناسبات اجتماعی، نزد بسیاری از درباریان، از احترام و اعتبار خاصی برخوردار بوده، در این زمینه کاری نمی‌توانسته‌است کرد. او نه مرد توصیه و خواهش بوده و نه کسی که به شکلی در دربافت بندو بست‌های سیاسی زمانه‌ی خود قرارگرفته‌باشد و یا مُهره‌ای از مُهره‌های بازی به شمارآید. وفاداری عمیق، احترام‌برانگیز و مداوم او، به آن اصولی بوده‌است که یک انسان سالم، اندیشمند و آینده‌گر می‌توانسته‌است داشته‌باشد.

 

در این دوران که ما در این‌سوی خط طولانی زمان ایستاده‌ایم، نُه قرن با دوران ابوالفضل بیهقی فاصله‌داریم. او در زمانه‌ای زندگی می‌کرده که هرگز اطمینان آن‌را نداشته‌است که بداند همه‌ی نوشته‌های او، به سادگی و به سلامت به دست آیندگان خواهدرسید. اما او تا آن‌جا که وظیفه‌ی آگاهانه و وفادارانه‌اش ایجاب می‌کرده، نوشتنی‌ها و گفتنی‌های خویش را به صفحات کاغذ کشانده‌است.  با توجه به آن‌که شماره‌ی مجلدات تاریخ او را تا سی جلد می‌دانند، اگر در گیرودار حوادث روزگار، کتاب کنونی او از میان رفته‌بود و دیگر مجلدات تاریخی او باقی مانده‌بود، بی‌تردید بسیاری نکات دیگر که نشان از همان فساد، همان بند و بست‌ها و همان توطئه‌ها و آدم‌کشی‌ها داشت، به آیندگان انتقال می‌یافت. اما چه بسا، در آن هنگام، نگاه ما به «حسنک» و مرگ او، نگاه دیگری بود. مانند مرگ بسیاری از کسانی که در همان دوران، قربانی توطئه‌های درباریان مسعود شده‌بودند. شخصیت‌هایی مانند «خوارزمشاه آلتونتاش» و «حاجب علی قریب» که هردو از شخصیت‌های بزرگ و وفادار دودمان غزنویان، با همه‌ی اعتبار و حرمت چه در دربار محمود غزنوی و چه حتی به ظاهر در دربار مسعود، ناگهان در سرانه‌ی پیری، در قربانگاه توطئه‌های سیاه آنان، مستقیم یا غیر مستقیم، جان خود را ازدست دادند. اما در این میان، نه ابوالفضل بیهقی قلم خود را برآنان و مرگشان گریانده‌است و نه حتی دیگر تاریخ‌نویسان در این زمینه، از خشم و مهر خویش نسبت به دشمن و دوست، برای اجرای توطئه‌هایی از این دسیت، مدد جسته‌اند تا آن را با همه ی شدت خویش به آیندگان انتقال دهند. البته این را باید گفت که ابوالفضل بیهقی، تنها یک بار قلم را بر مرگ کسی گریانده است، که آن شخص، کسی جز استادش «بونصر مُشکان» نبوده‌است. اما آن چه را که در توصیف مرگ «حسنک» بر زبان آورده، در همه‌ی طول تاریخ، بی آن که خود بدان واقف باشد، بسیارانی را گریانده است.»

 

«ملاسلیم کبوترانی» با آن چهره‌ی آرام اما تکیده، در خلال مدت‌زمانی که با ما و برای ما صحبت می‌کرد، با همه‌ی خشمی که نسبت به «مسعود غزنوی» و «بوسهل زوزنی» داشت، چنان گل از گُلش شکفته‌ شده‌بود که اگر وقت و امکانات اجازه می‌داد، به نظر می‌رسید که دوست‌داشت ساعت‌های بسیار دیگری را فقط در باره‌ی تاریخ بیهقی و سرنوشت مردان و زنانی که در آن به توصیف کشیده شده‌اند، داد سخن بدهد. اما او خود احساس کرده‌بود که دوستم «مرتضی» این پا و آن پا می‌کند تا هرچه زودتر، روستای «کبوتران» را ترک‌کنیم و راهی شهرشویم. خستگی و ملال، جان او را در خود گرفته‌بود. به همین دلیل از محبت‌های «ملاسلیم» تشکر‌کردیم و روستای «کبوتران» را برای رفتن به شهر پشت سرگذاشتیم. البته ما می‌بایست پای پیاده، اول خود را به جاده‌ی بزرگی می‌رساندیم که همه‌ی روستاهای آن منطقه را به یکدیگر از یک‌سو و به شهر از سوی دیگر پیوند می‌داد. در همان جاده‌بود که گاری‌ها و درشکه‌ها در رفت و آمد بودند و ما می‌توانستیم با بلندکردن دست و پرداخت مبلغی پول، خود را به شهر برسانیم. وقتی که به جاده رسیدیم، شاید نیم‌ساعتی همچنان معطل‌شدیم تا وسیله‌ی نقلیه‌ای از راه برسد. البته روستائیان بسیاری، میان روستاهای اطراف و شهر در رفت و آمد بودند. پاره‌ای از آنان، پای پیاده، راه را طی می‌کردند. عده‌ای سوار برالاغ، برخی با قاطر و یک‌نفر را نیز دیدیم که براسبی راهوار سوار بود و داشت از طرف شهر به روستای خویش می‌رفت. پیشنهاد مرتضی آن بود که بیشتر از آن منتظر نمانیم و همراه مردانی که به سوی شهر روان هستند ما نیز روانه‌شویم. نیازی نبود که به آنان چیزی بگوییم. همین‌قدر که چندنفر از جلو و شماری از عقب، در جاده‌ی مورد نظر به سوی شهر راهی بودند، کافی بود که انسان، احساس امنیت‌کند. البته در قیافه و رفتار ما، چیزی که بر ترس و یا سرگردانی دلالت کند، آشکار نبود. از این رو، به طور طبیعی، نظر کسی هم به سوی ما جلب نمی‌شد. هنوز در همین گیر و دار تصمیم‌گیری بودیم که درشکه‌ای از دور پدیدارشد و تقریباً به سرعت از جلو ما گذشت. اما لحظه‌ای بعد توقف کرد و مرد درشکه‌چی از محل هدایت درشکه پایین‌آمد و از همان فاصله با صدای بلند پرسید که آیا ما راهی شهرهستیم؟ جواب ما «بله» بود. او ادامه‌داد:«اگر دوست‌دارید می‌توانید با درشکه‌ی من به شهر بیایید. نگران کرایه‌اش نباشید. من از شما چیزی نمی‌خواهم.»

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 1:19  توسط A.Avishan  | 


در بخش پیشین به نامه‌ی خلیفه به سلطان مسعود غزنوی اشاره‌کردیم که از او خواسته‌بود تا «حسنک وزیر» را به جرم قرمطی بودن، به دار مجازات بیاویزد. محمود غزنوی که هیچ نشانه‌ای از قرمطی بودن وزیر خود نداشت، نه تنها زیر بار سفارش خلیفه نرفت بلکه با قاطعیت از وزیر خود دفاع کرد. اما مرگ محمود و به روی کارآمدن مسعود غزنوی، میدان را به دست شخصیتی چون «بوسهل زوزنی» سپرد  که نه تنها انسانی با انصاف نبود بلکه مرتب در حال ویران کردن سرای کسانی بود که او آن‌ها را دشمن خویش و یا مخالف می‌پنداشت. «حسنک وزیر» یکی از آن کسان بود که بوسهل زوزنی، کینه‌ی عمیق او را به دل داشت.

 

«ملاسلیم کبوترانی» که انگار سال‌هابود شنونده‌ای نداشته‌ و مهم‌تر از همه آن که کسی حتی از او، پرسشی چنان عمیق، آن هم به تصادف مطرح نکرده‌ بوده‌است، دوست داشت تا آن‌جا که می‌تواند، اندیشه‌های خویش را که حاصل سال ها مطالعه‌ی تاریخ و جوهر تاریخ بوده به بیان درکشد. من در نگاه او، این شوق را آشکارا می‌خواندم که چگونه، قدم به قدم، از لابلای اندیشه‌های دیرینی که در ذهن داشت، نکته‌های جالب و تأمل‌برانگیز را به کلام در می‌کشید و در اختیار من و ما می‌گذاشت. مشکل اساسی در این ماجرا آن بود که در آن هنگام نه من توانایی به چالش‌کشیدن ذهنیات او را داشتم و نه دوستم «مرتضی» می‌توانست حتی کلامی در این زمینه برزبان بیاورد. درست است که من با شنیدن حرف‌های او، گُل از گُلم می‌شکفت اما این بدان معنی نبود که به سادگی می‌توانستم همه‌ی رویدادها را به سادگی از هضم و درک خویش‌بگذرانم. با وجود این، حرف‌های او برای من، هم شنیدنی‌بود و هم شوق‌برانگیز. «ملاسلیم» چنین ادامه‌داد:

 

«نکته‌ی مهم در این ماجرا که آشکارا همه‌جا از سوی «بوسهل» و مأموران او مطرح می‌شده، همان «قرمطی» بودن «حسنک» بوده‌است اما تحمیل‌کردن این «جرم» ناکرده بر او ، در عمل پوششی بوده‌است برای نشان‌دادن کینه‌ی بسیار عمیقی که این «عزیزکرده‌«‌ی امیر مسعود غزنوی نسبت به وی داشته‌است. در این‌جا باید به این نکته اشاره‌کنم که «قرمطی‌بودن» حتی انجام یک عمل هم نیست. بلکه داشتن یک «باور» است. اما در فضایی که کوچک‌ترین نگاه‌ها و حرکت‌ها، می‌تواند به بزرگ‌ترین جرم‌ها تعبیرگردد چه جای آنست که انسان تمایزی میان «باور» به یک اندیشه و عمل به آن، داشته‌باشد. درست است که «بوسهل‌ زوزنی» از زیردستان «حسنک» بوده و حتی به دستور او به زندان افتاده بوده‌است اما شاید که این نوع انتقام‌ گرفتن از سوی او، تنها به «حسنک وزیر» ختم نمی شده‌است. البته از تاریخ بیهقی برنمی‌آید که آیا بوسهل فقط یک‌بار به زندان افتاده و یا بارها مزه‌ی زندان‌های محمودی را چشیده‌بوده‌است. اما گذشته از این موضوع، در این نکته تردید نیست که یک‌بار از زندان رفتن‌های او دقیقاً به همان جرمی بوده‌است که او خود بعدها، «حسنک» را بدان متهم‌کرد و «مسعود» را نیز واداشت تا وی را سرانجام برداربیگناهی بیاویزد. البته وقتی «ابوالفضل بیهقی» از رنج و تعب‌هایی که «بوسهل»‌کشیده‌است نام می‌برد، آشکار نیست که آیا توجه او به زندان‌رفتن‌های مکرر اوست و یا منطورش برخی تنبیه‌های دیگر از قبیل در خانه نشستن و یا مصادره‌ی اموال او بوده‌است.

 

تصویری که «بیهقی» از آماده‌سازی افکارعمومی توسط حاکمیت برای به دارآویختن «حسنک» می‌دهد، خود نشان از آن دارد که مردم، او را نه تنها دوست داشته‌اند بلکه برایش حرمت بسیار قائل بوده‌اند. همین که دستگاه روابط عمومی مسعودی به کمک «بوسهل» و دیگر مأموران وفادار او، تصمیم می‌گیرند که به شکل ساختگی، مأمورانی را با لباس فرستادگان خلیفه‌ی بغداد به بیرون از شهر غزنین بفرستند و آن‌ها وانمودسازند که از فرستادگان خلیفه هستند که حکم اعدام حسنک را با خود آورده‌اند، حکایت از آن دارد که برای فریب افکار مردم دوست‌دار «حسنک»، می‌بایست تمهیدات دقیقی را فراروی خود داشت. «بوسهل زوزنی» و دیگر پسریان یعنی طرفداران «مسعود غزنوی»، به این هم قناعت نمی‌کنند و مشتی مزدور را به اطراف محل اعدام «حسنک» می‌آورند تا در هیأت مردم کوچه و بازار ظاهرشوند و خوشحالی «خلقی» خویش را از دیدن به‌دارآویختن آن مرد ابرازدارند و پس از پایان یافتن مراسم اعدام، جسد بی‌جان و به دارآویخته‌ی او را نیز سنگباران‌کنند. به یاد داشته‌باشیم که «ابوالفضل بیهقی»، آن‌چه را که در این زمینه نوشته، در سال‌هایی انجام‌داده که دیگر دبیر دربار غزنویان نیست و مُحتسبان حاکم برکار او نظارت ندارند. در غیر این‌صورت چگونه می‌شد که در آن دستگاه خدمت‌کرد و حقوق‌گرفت و سیاه‌کاری‌های ننگ‌آور آنان را نیز به آیندگان انتقال‌داد. جای تردید نیست که افرادی نظیر «بوسهل» و «مسعود غزنوی» و دیگر مأموران «معذور» او، این شعور و آینده‌نگری را نداشتند که بتوانند دریابند که تاریخ، دیر یا زود، کارهای آنان را به روشنایی نگاه آیندگان خواهدکشانید.

 

از یاد نبریم که «بوسهل‌زوزنی»، قبل از آن که به جرم «قرمطی»‌بودن در دوران سلطنت محمود غزنوی به زندان بیفتد، یکی از خدمتکاران و کارکنان دون‌پایه‌ی «حسنک‌وزیر» بوده‌است. اما طبیعی است که چرخ روزگار، همیشه با یک آهنگ نمی‌چرخد. از طرف دیگر باید این‌را نیز دانست که در همه‌ی نظام‌های دیکتاتوری، که همیشه اراده‌ی یک فرد و یا یک خاندان بر امور زندگی مردم حاکم‌است، وقوع چنین حوادثی، جزو رویدادهای روزمره‌ی سیاستمداران و زندگی مردم به شمار می‌آید. همیشه در همه‌جا، افرادی از این دست هستند که تلاش می‌ورزند تا با دو به هم‌زنی و ایجاد تنش در میان افراد، از یک‌طرف مخالفان خود را زمین‌گیر و نابودسازند و از طرف دیگر، زمینه‌ی ترقی خویش را برای دریافت‌ مقام، قدرت و ثروت فراهم‌آورند. افرادی این چنین، تنها در حکومت‌هایی از این دست، می توانند، اوضاع را به نفع خویش تغییردهند که نه سنگ بتواند روی سنگ بایستد و نه قانون بتواند محلی از اعتبار و احترام داشته‌باشد. حتی اگر این قانون، قانونی باشد که خود آن‌ها برآن مُهر تأیید کوبیده‌با‌شند. از این‌رو در چنان شرایطی، فقط اراده‌ی افراد است که قِداست‌دارد. اما در حکومت‌هایی که قانون هنوز بیش و کم می‌تواند نفس بکشد، دسیسه‌های چنین افرادی در عمل نمی‌تواند چندان کارگر بیفتد. واقعیت آنست که «بوسهل زوزنی»های دسیسه‌گر همیشه بوده‌اند و خواهند بود اما در این میان، می‌بایست شخصیت هایی مانند «مسعود غزنوی» نیز بوده باشند که برای رسیدن به قدرت، از کورکردن چشم برادر خویش نیز نگذرند. درست است که «حسنک‌وزیر» در تاریخ، به عنوان شخصیتی مطرح‌شده که می‌توان او را «شهید» وفاداری خویش به اصول اخلاقی و انسانی و در نهایت، قربانی مظلوم توطئه های حکومتی فاسد و آشفته دانست. اما باید بر این نکته تأکید ورزید که این «شهادت» هیچ پیوندی با مذهب و یا پدیده‌های مذهبی ندارد. اگر «حسنک» توانسته‌است از میان سکوت مرگ‌بار زبان‌های بریده و تاریک‌خانه‌های کلام ممنوع، نام و سرگذشت خود را به این سوی زمان فراکشد، مرهون هیچ‌کس دیگر جز قلم شفاف، محکم و همدلانه‌ی «ابوالفضل بیهقی» نبوده‌است که توانسته، تصویر پر احساس، دلیر و پرغرور او را در خلال تاریخ خویش ترسیم‌کند. به یاد داشته‌باشیم که بسیاری از شخصیت‌هایی که در طول تاریخ به پای چوبه‌ی دار رفته‌اند، چه بسا دلیری‌ها و غرورهای تحقیرکننده‌ی آن‌ها بر دشمن، از رفتار «حسنک‌وزیر» هم قوی‌تر بوده اما در آن وضع و حال، جای سخن‌پرداز توانا و وفاداری مانند «ابوالفضل بیهقی»، خالی بوده‌است.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:59  توسط A.Avishan  | 


توضیحات «ملاسلیم کبوترانی» در باره‌ی تاریخ بیهقی و شخصیت‌های بازیگر آن، نشان از آن داشت که او آن را نه به عنوان «درس» بلکه به عنوان پدیده‌ای که جزئی از زندگی تاریخی و اجتماعی کشور ماست، خوانده بود و روی آن تأمل کرده‌بود. در همان دنیای خامی و بی تجربگی، به سادگی می توانستم خشم او را نسبت به ناروایی‌ها و احترام او را نسبت به انسان‌های آزاده و دردمند ببینم. درست است که در آن سن و سال، درکی از کل تاریخ کشور و فراز و فرودهای آن نداشتم اما در آن لحظات که ذهنم جذب حادثه‌ای خاص مانند بردار کردن «حسنک وزیر» شده بود، قطعاً کنجکاوی شورمندانه‌ای در سراسر جانم زبانه می‌کشید. در شماره‌ی پیش بدان‌جا رسیدیم که وقتی خلیفه‌ی عباسی آگاه شد که «حسنک وزیر» به دیدار خلفای فاطمی به مصر رفته‌است، از روی خشم به سلطان محمود غزنوی نامه‌نوشت.

 

«خلیفه به محمود غزنوی نامه‌ای نوشت و در آن یادآور گردید که «حسنک وزیر»، قِرمطی شده‌است. قِرمطیان به کسانی می‌گفتند که از هوادان جنبش قرمطی بودند که بنیانگذار آن شخصی به نام «حَمدان اَشعث/ Hamdan Ashas» بود که در اوسط قرن سوم در کوفه، هوادارانی به گرد خود جمع‌کرده‌بود. اینان معتقد بودند که اسماعیل فرزند امام صادق، آخرین و هفتیمین امام مسلمانان است و به همین دلیل، به نام اسماعیلیان نیز شهرت داشتند. باید این نکته را نیز افزود که در آن زمان اگر به کسی مُهر قرمطی بودن می‌خورد بدان معنا بود که آن شخص، هوادار تفکرات ممنوعه و مخالف حاکمیت وقت‌است. درست مانند اتهام «کمونیست»‌ و یا «محارب» داشتن در دوران کنونی. البته این نوع برخورد خلیفه با سلطان غزنوی که به یک دشمن خانگی آن‌هم از نوع یک مقام درجه اول سیاسی اشاره می‌کرد بر «محمود» بسیار گران آمد. اگر گوینده‌ی آن اتهام، کسی جز خلیفه‌ی عباسی نمی‌بود، شاید که سلطان محمود، به کمتر از مرگ او راضی نمی‌شد. اما در مقابل خلیفه که تأیید معنوی و مذهبی او برای سلطان غزنوی، اهمیت بسیارداشت، چه می‌توانست کرد جز آن‌که جوابی بنویسد و بگوید که من، خود تضمین‌کننده‌ی آنم که «حسنک» از چنین اتهام‌هایی مبرّاست. او «حسنک» را به خوبی می‌شناخت و حرف خلیفه را عمدتاً ناشی از یک سوء دریافت و یا توطئه‌ی اطرافیان او تلقی می‌کرد.

 

سلطان محمود غزنوی در جواب خلیفه‌ی عباسی نه تنها از «حسنک» دفاع کرده‌بود بلکه به وی پیغام داده‌بود که حرف شما از این جهت درست نیست که من خود از دشمنان سرسخت قرمطیان هستم و هرجا آنان را ببینم، حسابشان را می‌رسم. چگونه ممکن است من وزیری داشته‌باشم در بغل‌گوشم که قرمطی ‌باشد و من از آن آگاه نباشم؟ واقعیت آنست که دفاع سلطان محمود از «حسنک»، دفاع از شخص او نبود. دفاع از اعتبار شخصیت، سازمان اداری، نظامی و جاسوسی خود او بود. اگر سلطان محمود، به هردلیلی بر «حسنک» با همه‌ی دُرُستکاری و اعتباری که داشت، خشم می‌گرفت، همه‌ی آن اعتبارها و گذشته‌ها را به فراموشی می‌سپرد. اما در چنان شرایطی که او در طول خدمات سیاسی «حسنک»، کوچک ترین بدگمانی فکری و رفتاری نسبت به صداقت وزیر خود نداشت، چگونه ممکن بود بیگانه‌ای از هزاران فرسنگ راه، به او اخطارکند که در خانه‌ات، دشمن بزرگی در کمین نشسته‌است. واقعیت آنست که در همان گیر و دار تذکر خلیفه، اگر «حسنک وزیر»، قرمطی هم بود و سلطان محمود می‌بایست جان او را به قربانگاه بفرستد، برای حفظ اعتبار خویش، لازم بود که در آغاز، مقاومت و انکارکندتا آب‌ها از آسیاب بیفتد و سپس به بهانه‌ای دیگر، دشمن خانگی خویش را سر به نیست‌سازد. چنین سیاست‌ها و شیوه‌هایی در ایران ما، از رایج‌ترین اقدامات صاحبان قدرت در برابر دوستان و دشمنانشان بوده‌است. واقعیت آنست تا زمانی که محمود غزنوی زنده‌بود، حسنک در اوج اقتدار و اعتبار، در مقام وزیر اعظم محمود غزنوی، به کار اداره‌ی امور مملکت مشغول‌بود.»

 

«ملاسلیم» چنان غرق در تاریخ بیهقی‌بود که شاید کسی گمان نمی‌کرد که ممکن است صحبت‌های شیرین او، از یک‌طرف برای من سنگین‌باشد و برای «مرتضی» به کلی غیر قابل فهم. اگر «مرتضی» با من به روستای «کبوتران» آمده‌بود نه از آن رو بود که در پی کشف اندیشه‌ای و یا دریافت پاسخی به سؤالی باشد. خصلت همراهانه‌ی او و نیز توصیه‌ی پدرش، او را به نوعی در «چاله»‌ی صحبت‌های غیرقابل فهم آن مرد مهربان انداخته‌بود. صرف‌نظر از سنگینی مفاهیم، لحن گرم و مهرآمیز «ملاسلیم» و کنجکاوی «دانش»‌جویانه‌ی من موجب شده‌بود که هیچ نشانه‌ای که حکایت از خستگی من داشته‌باشد، از خود بروز ندهم. «ملاسلیم» همچنان صحبت می‌کرد:«البته باید این نکته را نیز بگویم که شخصیت محمود غزنوی، تفاوت‌های بزرگی با شخصیت فرزندش سلطان مسعود داشته‌است. درست است که سلطان مسعود در دوران رشد خویش، همیشه هویت یک شاهزاده را داشته اما پدرش در تربیت او و برادرش «محمد»، گاه سخت‌گیری‌های جدی نیز می‌کرده‌است. اما به جز شجاعت و جنگ‌آوری که از خصلت‌های مسعود در دوران جوانی و حتی نوجوانی او ذکرشده، باید گفت که او خیلی زود، به دره‌ی فساد در همه‌ی عرصه‌های زندگی سقوط‌کرده‌است. پُرخوری‌های بی‌حساب، از او چنان انسان چاقی ساخته‌بود که به زحمت قادر بود کاری انجام‌دهد. در نوشیدن مشروبات الکلی چنان زیاده‌روی می‌کرد که دائماً در حال مستی به سر می‌بُرد. در همان زمانی که پدرش در غزنین حکومت می‌کرد او در قصر هرات، دور از چشم پدر و حتی مربی خویش، یکی از اتاق‌های آن را با نقاشی‌های زنان عریان آراسته‌بود که در اصطلاح آن روزگاران به نام تصاویر «الفیه و شلفیه/ Alfieh & Shalfieh» نامیده می‌شد. در همان زمان، پدرش حتی مأمورانی مخفی بر پسر گمارده بود که اگر دست از پا خطاکند به وی گزارش‌دهند. در حالی که پسر نیز متقابلاً مأموران دیگری در دربار پدر گمارده بود تا اگر پدر به چیزی نسبت به او مشکوک شود، فوراً به وی اطلاع‌دهند تا اقدامات مناسب و لازم را انجام‌دهد. البته به نظر نمی‌رسید که این جاسوس‌گماری‌های پدر برپسر، جنبه‌ی سیاسی داشته‌باشد. بلکه بیشتر از بُعد اخلاقی و رفتاری بوده که پدر دوست داشته‌است پسرش، تربیتی آرزویی داشته‌باشد. حتی وقتی که پدر مطلع شده‌بود که فرزندش مسعود، اتاقی را به تصویرهای غیر اخلاقی اختصاص داده‌است، مأمورانی را بدان‌جا فرستاده‌بود تا از درستی و یا نادرستی آن اطمینان یابد. اما جاسوسان مسعودی، قبل از رسیدن مأموران پدر، او را از خطر آگاه کرده‌بودند. از همین‌رو، وی فرصت یافته‌بود تا همه‌ی آثار «جرم» را از میان ببرد و یا جا به جا کند.

 

البته وقایع بعدی نشان‌داد که نگرانی های پدر، چندان بی‌مورد نبوده‌است. از همین‌رو هنگام مرگ، او پسر بزرگ‌تر خود، «محمد» را به جانشینی خویش انتخاب‌کرد. اما «مسعود» مانند بسیاری از ولایت‌عهدان دیگر شاهان در طول تاریخ، تصمیم پدر را محترم نشمرد و به همین دلیل بر برادر بزرگ‌ترشورید. اول او را کور کرد و سپس به کنج زندان انداخت. اما به هرصورت با مرگ محمود غزنوی، دوران اعتلای «پدریان» سپری‌شد و «پسریان» یعنی هواداران مسعود، در پی کار و ساز دیگری بودند. یکی از آن میدان‌داران، «بوسهل زوزنی» بود که از مدتی پیش تا زمان به سلطنت رسیدن سلطان مسعود، به دستور حسنک‌وزیر در زندان به سر می‌برد. در همان گیر ودارها، «بوسهل زوزنی» و «خواجه احمد میمندی» که او نیز به دستور حسنک زندانی شده بود، از زندان گریختند و در گیر و دار مبارزه‌ی مسعود با برادرش محمد، به برادر کوچک‌تر یعنی مسعود پیوستند. پیوستن اینان به  مسعود و در رأس آن‌ها «بوسهل زوزنی»، زمینه‌ی آن فراهم شد که سیلابی از کین و نفرت نسبت به حسنک وزیر، گستره‌ی ذهن سلطان مسعود را سرشارکند. سلطانی که ذهنش را پُرخوری و مستی شبانه‌روزان سرشار کرده‌بود، دیگر عقل انسانی و سیاسی‌اش در اختیار خود او نبود. در اختیار کسانی بود که اطراف او را گرفته‌بودند و با همه‌ی وجود در پی بیرون راندن پدریان از دایره‌ی قدرت بودند.

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:59  توسط A.Avishan  | 


«ملاسلیم کبوترانی» با حوصله‌ای پدرانه، ماجرای آشنایی و ازدواج خود را با همسر از دست‌رفته‌اش «ناهید خجسته» و نیز ماجرای کتاب‌خوان‌شدنش را برای من و «مرتضی» شرح‌داد.  او از آن شخصیت‌هایی بود که دور از هرگونه پرداخت‌های حاشیه‌ای اغراق‌آمیز و یا تحقیرکننده، دوست‌داشت قبل از هرچیز، پنجره‌ای به افقی زندگی خود بازکند. شاید این خواست، بیشتر از آن‌رو بود که او از یک‌سو در محیط جغرافیایی غیر معمول یعنی در روستا زندگی می‌کرد و از طرف دیگر، مردی بود که در بستر زمان، شخصیتش دور از محیط روستا به کتاب و بحث و فحص‌های فلسفی گره می‌خورد. البته برای ما در آن سن و سال، مهم آن نبود که او یک شخص روستانشین است یا شهرنشین. آن‌چه اهمیت‌داشت گرفتن پاسخ پرسش‌هایی بود که در ذهن من جابه جا می‌شد و در فقر فرهنگی حاکم برشهر از یک سو و نداشتن ارتباط با افراد کتاب خوان و اهل پژوهش از سوی دیگر، در اوج سردرگمی، می بایست کسی را برای دریافت پاسخ‌ پرسش‌های خویش پیدا می‌کردم.  آشنایی با «ملاسلیم» و زندگی لطیف و غم‌انگیز او، ناشی از یک تصادف محض بود.»  

 

«ملاسلیم» به حرف‌هایش چنین ادامه‌داد:«مرگ «حسنک وزیر» از چند دیدگاه در تاریخ کشور ما، اهمیت خاصی پیداکرده‌است. نخست آن که شخصیتی مانند «ابوالفضل بیهقی» نوزده سال از عمر خود را در کنار «بونصر مُشکان»، رئیس دیوان رسالت غزنویان سپری کرده‌است. او از دوست‌داران و شاگردان وفادار «بونصر مُشکان»  بوده و در ادامه‌ی همان درس‌آموزی‌ها، تلاشش بر آن قرارگرفته که پا را از جاده‌ی عفاف قلم و وفاداری غیر قابل انکار به تصویرگری رویدادها، خارج نگذارد. ابوالفضل بیهقی تنها یک تاریخ پرداز وفادار نیست. او گذشته از وفاداری، به تصویرگری وقایع، با انصافی احترام برانگیز، هم از کسانی صحبت می‌کند که سخت بدانان احترام می‌گذارد و دوستشان‌دارد و هم به کسانی می‌پردازد که از آنان خوشش نمی‌آید اما علت خوش نیامدن خویش را نه تنها ذکر می‌کند بلکه حتی به یادآوری توانایی های همان افراد نیز می پردازد.  طبیعی است که در برخی لحظات، گذشته از وفاداری و انصاف، تبدیل به انسانی می شود که حکم‌های ارزشی خویش را برپایه‌ی عام‌ترین و پذیرش‌بارترین ارزش‌های انسانی صادر می‌کند و باکی ندارد که حتی در جایی، «قلم را لختی بگریاند».

 

اینک پس از گذشت سالیان بسیار از آن روزگاران، باید اعتراف‌کنم که بسیاری از سخنان «ملاسلیم کبوترانی» برای من و حتی دوستم «مرتضی» چندان قابل درک نبود. اما او در ذهن من چنان تصویری ایجادکرده بود که مرا برآن داشت که در اولین فرصت‌های زندگی که امکان مطالعه‌ی تاریخ بیهقی برایم فراهم‌شود، به سراغش بروم. جالب‌تر از همه آن که او اِشراف عمیقی به تاریخ بیهقی داشت و به سادگی می توانست رشته‌ی حوادث را به یکدیگر پیوند زند و از آن‌ها نتیجه‌ای را که در پی آنست به دست بیاورد. من به روشنی می‌توانم او را در مقابل خویش مجسم‌سازم که در ایوان خانه‌اش، در آن هوای اردیبهشتی، من و «مرتضی» را به عنوان میهمان، روی تشکچه‌ای نشانده‌بود در حالی که خود بر گلیم نخنمایی نشسته بود و برای ما با شوقی توصیف ناپذیر از زندگی خود و تاریخ بیهقی صحبت می‌کرد. باری، «ملاسلیم» ماجرای «حسنک» را این‌گونه ادامه‌داد:«در این میان، یکی از تصویرگری‌های عمیق و پرکشش او، تصویر شخصیت «امیر حسنک» پسر «میکال» از شاهزادگان سُغدی است که به «حسنک‌ وزیر» شهرت‌دارد. او که از وزیران قابل اعتماد سلطان محمود غزنوی بوده، در دربار وی از اعتبار و قدرت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بوده است.

 

البته افرادی از این دست، خاصه آنان که در کشاکش پدیده‌های سیاسی عصر خود قرار می‌گیرند، خیلی زود برای خود دشمنانی دست و پا می‌کنند. اما این بدان معنی نیست که دشمنان مورد نظر، همیشه بتوانند در همان زمان، زهر خود را به جام عمر آن اشخاص بریزند. اینان معمولاً منتظر زمان مناسب می نشینند تا اوضاع به‌گونه‌ای گردد تا آنان بتوانند با برخورداری از حمایت برخی از مهره‌های دست دوم قدرت و یا اگر میسر باشد از حمایت برخی از شخصیت‌های دست اول قدرت، بر سر دشمن یا دشمنان دیرین خویش، آن بیاورند که سالیانی چند در آرزوی آن می‌سوخته‌اند. دشمنانی از این دست، هرقدم مخالفان خویش را زیر نظر دارند تا از کوهی، کاهی بسازند و خدمتی را خیانتی به قلم‌آرند. یکی از این موردها، سفری بود که «حسنک» در دوران وزارت سلطان محمود برای زیارت کعبه از غزنین و از طریق بغداد،قصدش را کرده بود. او پس از زیارت مکه، به علت ناامنی جاده‌ها، این‌بار به جای آن‌که راه بغداد را برگزیند، راه مصر را برگزید و از آن طریق، خود را به عزنین رسانید. طبیعی بود که سیاستمداری چون او، در مصر با خلفای فاطمی و دیگر سیاستمداران خلافت وی، دیدار داشته‌باشد. درآن زمان، همه او را می شناختند و به اعتبار کار و نقش وی آگاه بودند. خلیفه‌ی فاطمی نیز با احترام فراوان از حسنک پذیرایی‌کرد و حتی هدایایی نیز بدو تقدیم‌داشت تا با خود به حضور سلطان محمود ببرد.

 

در این میان به نکته‌ی دیگری که من باید اشاره بکنم آنست که در آن زمان، در عمل، رقابت بسیار شدیدی، میان این دو قطب خلافت، یکی فاطمیان در مصر و دیگری عباسیان در بغداد، در جریان بود. هریک از آنان دوست داشتند که مرکز مراجعه و قدرت همه‌ی مسلمانان منطقه و جهان باشند. همین رقابت، زمینه را برای کینه‌توزی‌ها و دسیسه‌های گوناگون، فراهم می‌ساخت. از یک‌سو، این حوزه‌ی جغرافیایی یعنی مصر، خود را قطب اسلام و جانشینان به حق پیامبر می‌دانست و از سوی دیگر، آن حوزه‌ی جغرافیایی یعنی بغداد، نیز همان ادعاها را در سر می‌پرورانید. البته باید بدین نکته اشاره‌کنم که رابطه‌ی متقابل و «دستورگیرانه»‌ای که از نظر مذهبی بر فضای سیاست غزنویان جاری بود، رابطه با بغداد بود نه با مصر. نقش خلیفه‌ی عباسی در بغداد، بیشتر نقش تأییدکننده‌ی سیاست‌های شاهان ایران را در این دوران داشت. شاهان ایران، برای کسب مشروعیت در ذهن مردمان خویش، نیاز به تأیید خلیفه‌ی بغداد داشتند. از این جهت، این عمل «حسنک» که مستقیم از دربار خلفای فاطمی مصر راهی غزنین شود بربغدادگران آمد. این کار برای آنان بدان معنا بود که انگار یک وزیر قدرتمند پادشاهی محمود غزنوی، به خلافت عباسی توهین رواداشته‌باشد. از این‌رو، خشم و کین آنان تا آن‌جا برانگیخته‌شد که خلیفه‌ی عباسی، در نامه‌ای به محمود غزنوی، «حسنک» را قَرمطی خواند و خواستار اعدام اوشد. با آن که چندی بعد به دستور سلطان محمود، همه‌ی هدایای خلیفه‌ی فاطمی نیز به بغداد فرستاده‌شد اما در آتش فروزان خشم آنان تأثیری نبخشید.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط A.Avishan  | 


در بخش پیشین، «ملاسلیم کبوترانی» به نکاتی از قبیل «درد دانایی» اشاره کرده‌بود و خوشحال بود که پس از آشناشدن با دنیای متفکران، امکان آن را یافته‌بود که به پاسخ برخی از پرسش‌های زندگی دست‌یابد. درد دانایی از دیدگاه او از آن دردهاست که انسان آن را به «خوشبختی» در فضایی از نادانی و بی‌خبری ترجیح می‌دهد. او به گونه‌ای بسیار متواضعانه به زندگی گذشته‌ی خود که هیچ‌گونه پیوندی با دنیای کتاب نداشته‌بود اشاره‌کرده بود. همچنین گشوده‌شدن دریچه‌ای جدید به دنیای کتاب و اندیشه را مرهون آشنایی خود با همسر جوان و از دست رفته‌اش «ناهیدخجسته» می‌دانست که با او و خانواده‌ی فهمیده و فرهنگی وی در آرامگاه حافظ آشناشده‌بود و همین آشنایی، او را به مرکز مهربانی‌های این خانواده و ازدواج با دخترشان «ناهید خجسته» پیوند داده‌بود.»

 

من نیز تا آن زمان به کسی تا این میزان از هوشیاری و در عین حال تواضع، برخورد نکرده‌بودم. اگر پدر «ناهید» برای مطالعه‌ی کتاب یا مطلبی نیاز به سه ساعت وقت‌داشت، مادرش، فقط با نیم‌ساعت وقت از عهده‌ی مطالعه و درک آن مطلب یا مطالب برمی‌آمد. گذشته از این‌ها، او نه تنها سنتورنوازی ماهر بود بلکه صدای بسیار دل‌انگیزی داشت. صدایی که حتی آن را به دخترش «ناهید» و نوه‌اش «گلابتون» که دختر من باشد انتقال داده‌است. او از زنانی بود که با رغبت و شوق، وقت فراوانی را به تر و خشک‌کردن اعضای خانواده‌ی خویش اختصاص می‌داد. تر و خشک‌کردن شوهر و دو فرزند و انجام کار‌های روزانه، تقریباً مجال به خود پرداختن را از او گرفته بود. در آن خانواده، کتاب خواندن، جزو ابتدایی‌ترین کارهای روزانه‌ی افراد بود. پدرش در این زمینه، حریفی نداشت. نه تنها تلاش می‌کرد تا آخرین کتاب‌های ارزشمند ادبی را بخرد بلکه خواننده‌ی دائمی چند و چندین مجله‌ی ماهانه و هفتگی نیز بود. طبیعی‌است که چنین رفتاری، تأثیر بلافصل خود را بر «ناهید» نیز گذاشته‌بود. دختری آرام، عمیق و خوش سخن.

 

خلاصه‌بگویم که ازدواج ما خیلی سریع سامان‌گرفت. «ناهید» نیز پیش از آشنایی با من، تصمیم گرفته‌بود که راه پدر و مادرش را در زمینه‌ی شغلی ادامه‌دهد و از همین‌رو، کار معلمی را انتخاب کرده‌بود. او حتی درخواست استخدام خود را نیز داده‌بود و پس از طی مراحل اداری، به او ابلاغ کرده‌بودند که می‌تواند از اول مهرماه آن‌سال، کار خود را در یکی از مدارس آن شهر آغاز‌کند. از طرف دیگر، دیدار غیرمترقبه‌ی ما و بدل‌شدن آن به ازدواج، برنامه‌های او را به کلی عوض‌کرد. من اهل ماندن در کازرون نبودم. این را در همان آغاز و قبل از توافقمان برای ازدواج گفته‌بودم. پدر و مادرش نیز همه‌ی اختیار را به عهده‌ی «ناهید» گذاشته‌بودند. من خیلی ساده و آشکار گفته‌بودم که یک‌روستایی ساده بیش نیستم و حتی قراربوده‌است که مغازه‌ای در زمینه‌ی فروش خوارو بار با یکی از دوستانم بازکنم که البته با مرگ پدرم همه‌ی برنامه‌ها به هم‌ریخته‌بود. برایشان توضیح داده‌بودم که آن چه از مال دنیا دارم مقداری ملک پدری است که می‌تواند زندگی من و خانواده‌ام را به خوبی تأمین‌کند. طبیعی است که اگر کاری درخور توانایی و تحصیلاتم که بیشتر از شش‌کلاس نیست پیداکنم از انجام آن دریغی نخواهم‌داشت. اما با توجه به پایین بودن مدرک تحصیلی‌ام ، گزینه‌های فراوانی در اختیارم نیست. چه پدر و مادر ناهید و چه خود او، همه‌ی توضیحات مرا قبول‌کرده‌بودند.

 

در واقع باید گفت که رضایت آنان بستگی به رضایت «ناهید» داشت. ناهید هم که یک‌پارچه شور و عشق بود، برایش زندگی کردن در کنار من، از هرچیز دیگر بیشتر اهمیت داشت اگر چه در روستای دورافتاده‌ی «کبوتران» و صدها فرسنگ دور از کانون گرم خانواده‌ی پدر و مادرش باشد. او قبل از آن که در دنیای ذهنی خویش مانند بسیاری از دختران خام و جوان، تصویری از یک قصر خیالی، مشتی خدمتکار و دنیایی از بیا و بروها و بریز و بپاش‌ها داشته باشد، در اندیشه‌ی آن بود که خوشبختی اگر فقط در اسراف و رفاه بیش از حد نیاز باشد، او با آن میانه‌ای ندارد. «ناهید» حتی قبل از آن‌که معاشرت چندانی با من داشته‌باشد، به بسیاری از پدیده‌های زندگی، خاصه دانایی و خوشبختی، همان نگاهی را داشت که من داشتم. این نکته به نظر من چندان شگفت نیست اما از آن تصادف‌های مبارک است که یک زوج می‌توانند زندگی پربار و دلپذیری را پیش رو داشته‌باشند. من به «ناهید» گفته‌بودم که نیاز به آن نیست که از خانه‌ی پدری، چیزی باخود بیاورد مگر کتاب‌هایی را که دوست‌دارد. هرچند آن‌ها را ما خود نیزمی‌توانستیم دوباره بخریم. البته پس از تشکیل زندگی مشترک، من نیز در اداره‌ی اوقاف شهرمان مشغول به‌کارشدم. پدرم در آن‌جا آشنایان زیادی داشت. درست است که او دیگر زنده‌نبود اما اعتبار و احترامش بر سرجای خویش باقی‌بود.

 

مخصوصاً که او سال ها قبل از مرگش، مقداری از املاک خود را برای کارهای خیریه، وقف کرده‌بود. شاید جالب باشد اگر بگویم که پدرم به طور مشخص در وقف‌نامه‌ی ملکی خویش به اداره‌ی اوقاف نوشته‌بود که من درآمد حاصل از این املاک را در راه راه‌اندازی و کمک به دخترانی می‌کنم که پدران و مادرانشان از عهده‌ی تأمین مخارج تحصیل آنان برنمی‌آیند. اداره‌ی اوقاف، هرساله مسؤلیت دارد که نوع مصرف این درآمدها را به یک هیأت ممیّزی و نظارت گزارش‌دهد. البته مسؤلان اداره‌ی اوقاف از شیوه‌ی کار او به شدت آزرده خاطر شده‌بودند. اما او گفته‌بود که اگر تن به این پیش‌شرط ندهند، خود او، املاک مورد نظر را در اختیار یک هیأت خیریه‌ی مستقل از اداره‌ی اوقاف می‌گذارد و از آن‌ها همان خواستی را خواهد داشت که از اینان داشته‌است. به طور طبیعی، اداره‌ی اوقاف نه تنها تن به شرایط پدرم داده‌بود بلکه از او بسیار سپاسگزاری هم کرده‌بود. داشتن چنان تصویری قاطع و خیرخواهانه از پدرم در ذهن مسؤلان و کارکنان اداره‌ی اوقاف، موجب شد که آنان مرا به عنوان کارمند خویش استخدام کنند. اما این را نیز بگویم که با مرگ ناگهانی و فاجعه‌بار «ناهید»، من نیز از اداره‌ی اوقاف مرخصی بدون حقوق‌گرفتم و بعد هم هرگز پایم را به آن اداره نگذاشتم. از آن زمان تا کنون، کار من به شکلی، با خواندن و نوشتن و پیاده‌روی های روزانه در اطراف «کبوتران» پیوند خورده‌است. دخترم در بندرعباس، به عنوان آرشتیکت کار می‌کند و سالی یکی‌دوبار با شوهر و فرزندانش به من سر می‌زند. راهی را که «ناهید» و خانواده‌اش برای من به دنیای کتاب گشودند، تا هم‌اکنون ادامه‌یافته‌است و گمان ندارم که من در این پاییز عمر بخواهم یا بتوانم کار دیگری انجام‌دهم.»

 

من و «مرتضی» با حالتی محو و از خود بیرون‌شده، ناگهان از کازرون و خانه‌ی پدر و مادر «ناهید» و اداره‌ی اوقاف و سپس شهر بندرعباس، خود را در کنار «ملاسلیم» در روستای «کبوتران» احساس‌کردیم. زبان نرم، کلام ساده و قابل فهم او پس از چندین دهه، هنوز در گستره‌ی ذهن و گوش من زنگ می‌زند. دوست‌داشتم که او باز هم مرا و «مرتضی» را به گذشته‌ها ببرد و از لذت‌های دانایی خویش و تجربه‌های درس‌آموز زندگی‌اش که تا آن زمان کمتر کسی با این چنین حوصله برای من و ما صحبت کرده‌بود، صحبت‌کند. اما «ملاسلیم» که حواسش به پرسش من همچنان باقی بود، گفت:«حالا با این مقدمه‌ها می‌خواهم به سؤالی که کرده‌بودی، جواب‌بدهم. واقعیت آنست که «حسنک وزیر در دوره‌ی سلطان محمود و پسرش مسعود غزنوی، اولین وزیر و آخرین وزیری نبوده‌است که به علت بدگویی اطرافیان و برانگیختن خشم شاهان و حاکمان، کشته می‌شود. قبل از او چنان بوده و پس از وی نیز، همین حکایت، ادامه داشته‌است. اما این که بردار زدن حسنک‌وزیر تا این حد در طول تاریخ، مورد توجه مورخان و تحلیل‌گران ادبی، اجتماعی و سیاسی قرارگرفته، شاید بیشتر از آن‌رو باشد که عوامل خاصی بر برجستگی این واقعه به عنوان یک پدیده‌یی دردناک کمک کرده‌است. درست مانند زهرخوردن سقراط، حکیم یونانی از دست زندانبان خویش. سقراط نیز اولین و آخرین نفری نبوده که جام شوکران را چه در خانه و چه در زندان دشمن، سرکشیده‌است. بلکه عوامل گوناگونی در طول تاریخ، دست به دست هم داده و مرگ او را از آن مرگ‌های باشکوه و پرحرمت تاریخ کرده‌است. تفاوت مرگ سقراط با مرگ حسنک در آنست که اولی، چهره‌ای جهانی دارد و مردی است اهل فلسفه و دومی چهره‌ای محلی و منطقه‌ای دارد و مردی است از تبارسیاست.»

ادامه دارد


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:7  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}